مجموعه داستان های کوتاه طنز خارجی و ایرانی

جوکر

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
20/6/16
276
4,173
441
صادق و هوشنگ هر دو بيمار يک آسايشگاه روانى بودند. يکروز همينطور که در کنار استخر قدم مى زدند صادق ناگهان خود را به قسمت عميق استخر انداخت و به زير آب فرو رفت. هوشنگ فوراً به داخل استخر پريد و خود را در کف استخر به صادق رساند و او را از آب بيرون کشيد.

وقتى دکتر آسايشگاه از اين اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصميم گرفت که او را از آسايشگاه مرخص کند. هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من يک خبر خوب و يک خبر بد برايت دارم. خبر خوب اين است که مى توانى از آسايشگاه بيرون بروى، زيرا با پريدن در استخر و نجات دادن جان يک بيمار ديگر، قابليت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به اين نتيجه رسيدم که اين عمل تو نشانه وجود اراده و تصميم در توست.

و اما خبر بد اين که بيمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از اين که از استخر بيرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شديم او مرده بود. هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت:

او خودش را دار نزد. من آويزونش کردم تا خشک بشه... حالا من کى مى تونم برم خونه مون ؟
25r30wi25r30wi25r30wi25r30wi
 

جوکر

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
20/6/16
276
4,173
441
در تورنتو کانادا یه دانشگاه بود.
تازگی ها مد شده بود دخترها وقتی می رفتن تو دستشویی ، بعد از آرایش کردن آیینه رو می بوسیدن.
تا جای رژ لبشون روی آینه دستشویی بمونه.
مستخدم بیچاره از بس جای رژ لب پاک کرده بود خسته شده بود.

موضوع رو با رییس دانشگاه در میون می ذاره.
فرداش رییس دانشگاه تمام دخترها رو جمع می کنه جلوی در دستشویی و می گـه :
کسانیکه که این کار رو می کنن خیلی برای مستخدم ایجاد زحمت می کنن.
حالا برای اینکه شما ببینین پاک کردن جای رژ لب چقدر سخته، یه بار جلوتون پاک می کنه.
مستخدم با آرامش کامل رفت دستمال رو فرو کرد تو توالت، بعد که دستمال خیس شد، شروع کرد به پاک کردن آینه.

از اون به بعد دیگه هیچکس آیینه ها رو نبوسید.

25r30wi25r30wi25r30wi25r30wiخدایی حال کردم..دم مستخدم گرم...خوب پاک کرد:aiwan_ligsdht_blum:

یه سئوال میپرسم صادقانه جواب بدید..شما جای اون دخترا بودید موقع پاک کردن آینه به دست مستخدم چه عکس العملی نشون میدادید؟
لطفا عکس العملتونو توی همین تایپیک بگید:campe45on2:

خوم اول میگم : میرفتم لبام و با اسید میشستم :aiwan_light_sddsdblum:
 
آخرین ویرایش:

جوکر

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
20/6/16
276
4,173
441
اتومبيل مردي که به تنهايي سفر مي کرد در نزديکي صومعه اي خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير کردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي که تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد که صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي»

مرد با نا اميدي از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت کردند ، از وي پذيرايي کردند و ماشينش را تعمير کردند.. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت کننده عجيب را که چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد که آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي»

اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا کنم. اگر تنها راهي که من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط کره زمين سفر کني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همينطور بايد تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يک راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمين سفر کردم و عمر خودم را وقف کاري که از من خواسته بوديد کردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريک مي گوييم . پاسخ هاي تو کاملا صحيح است . اکنون تو يک راهب هستي . ما اکنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم..»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يک در چوبي راهنمايي کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها کليد را به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبي يک در سنگي بود . مرد درخواست کرد تا کليد در سنگي را هم به او بدهند..

راهب ها کليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز کرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست کليد کرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت کبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين کليد آخرين در است » . مرد که از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز کرد. دستگيره را چرخاند و در را باز کرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي که او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نکردني بود.
.
.
.
.
.
.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .




اهم اهم..خواستم بگم هر چی فحش به اینجانب و این تایپیک پیگرد قانونی دارد:campe45on2::campe45on2::campe45on2:
 

جوکر

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
20/6/16
276
4,173
441
توی اتاق رختكن كلوپ گلف، وقتی همه آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمكت شروع میكنه به زنگ زدن.

مردی كه نزدیك موبایل نشسته بود دكمه اسپیكر موبایل رو فشار میده و شروع می كنه به صحبت
بقیه آقایون هم مشغول گوش كردن به این مكالمه میشن ...

مرد: الو؟

صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟

مرد: آره !

زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم
اینجا یه كت چرمی خوشگل دیدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره!

زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید ۲۰۰۶ رو دیدم... یكیشون خیلی قشنگ بود قیمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !

مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی كن ماشین رو با تمام امكانات جانبی بخری !

زن: عالیه. اوه یه چیز دیگه، اون خونه ای رو كه قبلا میخواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره

مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر ندی !!!

زن: خیلی خوبه. بعدا می بینمت عزیزم. خداحافظ

مرد: خداحافظ

بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی كه با حسرت نگاهش میكردن میندازه و میگه: كسی نمیدونه كه این موبایل مال كیه ؟!

نتیجه اخلاقی : هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین !
 

DENIRA

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
دروغگویی میمیرد و به جهان آخرت میرود...در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایستد...سپس دیواری بزرگ می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار دارد...او از فرشته ای می پرسد
- این ساعت ها برای چه اینجا قرار دارند؟؟؟
فرشته پاسخ داد
- این ساعت ها ساعت های دروغ سنجند و هرکس روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار که آن فرد دروغی بگوید عقربه ساعت یک درجه جلوتر میرود...
دروغ گو گفت
- چه جالب...آن ساعت برای چه کسی است؟؟؟؟
فرشته جواب داد
- آن ساعت برای مادر تزار است...او حتی یک دروغ هم نگفته...بنابراین ساعتش هیچ حرکتی نکرده...
- وای باورکردنی نیست...آن ساعت برای چه کسی است؟؟؟
فرشته پاسخ داد
- آن ساعت برای آبراهم لینکن است..عقربه های این ساعت فقط دوبار تکان خورد...
- وای خدای من...چقدر جالب...راستی...ساعت من کجاست؟؟؟
- آن ساعت در اتاق کار سرپرست فرشتگان است...چون از آن به عنوان پنکه سقفی استفاده میکنند...
 

DENIRA

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
شوهری یک پیامک به همسرش ارسال کرد
- سلام...من امشب دیر میام خونه...لطفا همه لباسای کثیف رو بشور و غذای مورد علاقم رو هم درست کن...
او چند دقیقه منتظر ماند اما جوابی به دستش نرسید...برای همین پیامکی دیگر فرستاد
- راستی یادم رفت بهت بگم...حقوقم اضافه شده و آخر ماه میخوام برات اون سرویس طلایی رو که دوست داشتی بگیرم...
هنوز دو دقیقه نگذشته بود که پیامی به دست مرد رسید...
- واقعا عزیز دلم؟؟؟؟؟
- نه...میخواستم مطمئن بشم که پیامک اولی به دستت رسیده یا نه...
هنوز از سرنوشت اون مرد اطلاعات دقیقی در دست نیست...
 

...zαнrα...*

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
یکی...
یکی دمر افتاده بود اب میخورد...

دیگری رسید وگفت:این طور اب نخور عقلت کم میشود.
گفت:عقل چیست؟
گفت هیچی باباجان.بخور

از حالا من میو...
یکی بنشست غذا بخورد.گربه ای امد گفت میو!
یک لقمه بهش داد.
تا خواست خودش بخورد،دوباره گربه گفت میو!
یک لقمه دیگر به گربه داد.
میو ها و لقمه دادن ها که مکرر شد،حوصله ی طرف سررفت.کاسه را گذاشت جلو گربه ،گفت:حالا سرکار بفرمایید من میو!
 

nika_beramiriha

کاربر فعال
عضو انجمن
15/8/16
1,177
2,274
426
یک عرب، یک چینی، یک شامریکایی و یک آبادانی توی کافی شاپ داشتند با هم گپ می زدند که عرب گفت :
عرب : من یک موقعیت بسیار عالی دارم، می خوام بانک جهانی پول رو همین روزها بخرم !
چینی در جواب گفت : من خیلی ثروتمندم و می خوام کمپانی بی او دبلیو رو بخرم !
امریکایی هم برگشت گفت : من یه شاهزاده ثروتمند هستم و میخوام شرکت گوگل و اپل رو بخرم !
سپس همگی با نگاهی طنز آمیز منتظر بودند تا آبادانی صحبت کنه
.
.
.
.
.
.
آبادانی قهوه اش رو با متانت خاصی به هم زد! خیلی با حوصله قاشق کوچک رو روی میز گذاشت، کمی قهوه نوشید، یک نگاهی به بقیه انداخت و با آرامی گفت:
نه،نمیفروشم….!!!
 

nika_beramiriha

کاربر فعال
عضو انجمن
15/8/16
1,177
2,274
426
موتور گازی

یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد!

خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغـ*ـل موتوره رد میشه.

یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه دوباره موتور گازیه قیییییژ ازش جلو زد!

دیگه پاک قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه.

همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!!

طرف کم میاره، راهنما میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده بزنه کنار.

خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا تو خدایی! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی کل مارو خوابوندی؟!

موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله ... داداش.... خدا پدرت رو بیامرزه که واستادی... آخه ... کش شلوارم گیر کرده به آینه بغلت !!!!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mårzï¥ē

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
18/7/16
10,436
37,697
951
TehRan
حکایت شیرین ملانصرالدین: خویشاوند الاغ

روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!