کامل شده رمان برگ زرد| فرزان کاربر انجمن نگاه دانلود

وضعیت
موضوع بسته شده است.

فرزان

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
3/4/16
365
5,055
441
اصفهان
من یک پنج شنبه
در دل آذر
در میانه ی پاییز
در اوج تقویم
جا مانده ام!
و تو مدتهاست رفته ای...
من تنها کسی هستم که در تقویمش
پنج شنبه ها
به مناسبت تنهایی تعطیل است!

((حامد نیازی))

خلاصه:
رمان درباره دختر خونده یه خانواده معمولیه گذشته تاریکی داره و دنبال آینده روشنتریه. خیلی چیزا اونو به دختری که امروز میبینیم تبدیل کردن.در طی این رمان میفهمیم هیچکس،هیچوقت، سفید مطلق نیست...

اینم جلد رمان که خانم
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
زحمتشو کشیدن
Untitled.png
 
آخرین ویرایش:

*SAmirA

دستیار مدیریت
عضو کادر مدیریت
دستیار مدیریت



نویسنده گرامی ضمن خوش آمد گویی، لطفاً قبل شروع به تایپ رمان خود ،قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


و برای پرسش سوالات و اشکالات به لینک زیر مراجعه فرمایید

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


موفق باشید
تیم تالار کتاب
 

فرزان

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
3/4/16
365
5,055
441
اصفهان
سلام
این رمان اول منه در واقع رمان اولی که روی یه سایت قرار دادم امیدوارم خوشتون بیاد و با نظرات و انتقادتون منو راهنمایی کنید با تشکر:)
به نام حق


نمیدونم چنددقیقه بود که داشتم نگاهش میکردم بی هدف فقط حرکت لباهشو میدیدم بدون اینکه بخوام بشنوم چی میگه به چشماش نگاه کردم پر از انزجار بود نمیدونم چرا ازم بدشون میاد یعنی میدونم ولی مگه من خواستم پسرعزیزکرده داداششون عاشقم بشه و اونجوری گند بزنه به زندگی خودشو ومن با یادآوری گذشته یه آه میکشم که خاله ساکت میشه و بلند میگه
-اصلا حواست به من هست دو ساعتهدارم حرف میزنم فقط زل زدی و تند تند آه میکشی
-بله حواسم بود خاله میشه حالا برم اتاقم استراحت کنم تازه از سر کار اومدم خستم
-ببین طاهره خانم این دختریه که تربیت کردی حالا هی پشتشو بگیر حتی بلد نیس به بزرگترش احترام بذاره من به خاطر این کلی پیش اعظم خانم ازش تعریف و تمجید کردم تا راضی بشه واسه پسرش بیاد جلوحالا خانم حتی ما رو ... حساب نمیکنه
(هه مگه من خواسته بودم ازم پیش اون زن افاده ای تعریف کنه انگار بدجور خار شدم به چشمشون که میخوان از شرم راحت بشند مطمینم خبریه که خاله اینجور به حول و ولا افتاده واسه شوهر دادنم)
-حرص نخور خواهر شما ببخش بهار زود باش معذرت خواهی کن و برو دو تا چای بریز بیار واسه خالت ناسلامتی واسه خوشبختی تو داره تلاش میکنه
(به مامان که طبق معمول طرف خواهرشو گرفته نگاه میکنم نمیدونم اگه بابابچه دوست نداشت اصلا راضی میشد یه بچه از پرورشگاه بگیره )
-مامان جون من چند بار بگم به خاله هم چند روز پیش گفتم من قصد ازدواج ندارم میشه این بحثو تموم کنید
خاله-تا کی قصد نداری؟بیست وهشت سالته هم سن و سالای تو دو سه تا بچه هم دارن اونوقت تو هنوز بی سر و صاحاب واسه خودت میگردی
این دیگه خیلی بود به مامان نگاه کردم تا جواب این بی احترامی خاله رو بده ولی انگار زیادی رو مخش کار کرده بودن که فقط سرشو انداخت پایین شایدازم خجالت کشید به خاطر این مطیع بودن مامان اخمام بیشتر تو هم رفت رومو کردم طرف خاله و با لحنی که سعی داشتم معدبانه و ملایم باشه گفتم
-من بی سر و صاحاب نیستم خاله مامانم بالا سرمه از من خطایی دیدین تو این شش سال هر چی هم هست مال گذشته است و تموم شد من حتی تو مهمونیاتونم نمیام که فکر نکنید دنبال تور کردن پسراتونم پس دیگه چی از جونم میخوایید؟
(این جمله آخرو بدون اینکه بخوام با صدای بلند گفتم دیگه صبرم تموم شده بود الان یک هفته است سر این پسر اعظم خانم توخونه بحث و دعوا داریم کم کم دارم به این نتیجه میرسم برم دنبال زندگی خودم و از همشون فاصله بگیرم نگام به مامان افتاد که داشت با وحشت به خاله نگاه میکرد و خاله مثه شیر زخمی زل زده بود به من تا دید نگاهش میکنم مثه جت از جاش بلند شد و چادرشو کشید رو سرشو رفت سمت در
-بچه های اصل و درست فامیل تا حالا سر من داد نزده بودن که این دختره بی کس و کار واسه من عربده کشی میکنه ببین طاهره خانم تو این خونه یا جای اینه یا جای خواهر و برادرات دختره رو جوری تربیت کردی که نه بزرگتر حالیشه نه کوچیکتر حیف من که واسه خوشبختی این دارم حرص و جوش میخورم از سگ کمترم اگه دیگه پامو بذارم تو این خونه
مامان با استیصال رو بهم گفت
-بهار معذرت خواهی کن تو بیجا کردی داد زدی سر خالت توران جون تو رو خدا ببخش نگو اینجوری مگه من جز شما کیو دارم کوتاهی ازمن بوده نتونستم تربیتش کنم
دیگه نایستادم بقیه التماسای مامانم بشنوم رفتم سمت اتاقم نمیخواستم ببینن گریه میکنم اون موقع که بابا زنده بود هیچکس جرات نداشتن بهم کمتر از گل بگه آخ بابا کجایی که منو بین این قوم الظالمین تنها گذاشتی نشستم رو تخت و به قاب عکس بابانگاه کردم تا قبل از هیجده سالگیم که بابا زنده بودخوشبخترین دختر دنیا بودم بابا عاشقم بودبرام کم نمیذاشت ولی ...
 
آخرین ویرایش:

فرزان

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
3/4/16
365
5,055
441
اصفهان
قبل از ادامه دادن رمان بهتره یه شخصیت سازی از بهار داشته باشیم
بهار به خاطر گذشته دردناکش و همچنین پذیرفته نشدن بین خانواده فعلیش دختر منزوی ، سرد ، منفی نگر و البته پرخاشگریه پس ازش انتظار یه عاشقانه هندی نداشته باشید اما رمانی که توش عشق و عاشقی نباشه که رمان نیس پس ناامید نشید:)

درمقابل مامان چندان محبتی بهم نداشت بابا دردمو میفهمیدخودش تک فرزند بود و پدرومادرشو ازدست داده بودمثه من بی کس وکار بود ولی حداقل مثه من نبود که مشروع یا نامشروع بودنم مشخص نبود. یه آه دیگه میکشمو اشکامو پاک میکنم بابا نباید میمرد و منو تنها میذاشت اگه بود جلوی دایی و پسرش می ایستاد و نمیذاشت منو به جرم گـ ـناه نکرده مجازات کنند و من خودمو تباه کنم .واسه فرار از جو خونه تو خیابون دنبال یکی شبیه بابا گشتمو آخرش به تور یه نامرد افتادم که فقط یه دل شکسته و یه تن زخمی برام گذاشت.
مثه برگای درختا که وقتی از شاخشون ناامید میشن رو زمین دنبال زندگی میگردن و مایوس تر از قبل، زرد وپژمرده گوشه خیابون سرگردونند تایه عابر بیاد و زیر پا لهشون کنه

(ای رهگــــــــــــــذر!
آرامقدم بگـــــــذار ......
برچهرهی تكیده ی آنهــــــــــــــا!
این برگها حرمت دارند.
دردپاییــــــــــــــــــــــز ....
درددانستن است.)

خواستم به نشونه قهر پشتمو به قاب عکس بابا بکنم که در باشتاب باز شد و مامان عصبانی وارد شد چقدر سریع خاله پختشو تحویل من داد
-توخجالت نمیکشی تو روی خالت وایمیسی و سرش دادمیزنی اینه نتیجه زحمتای منو بابات الحق که نمک نشناسی
-مامان من بی احترامی نکردم ولی خاله هر چی ازدهنش دراومد بار من کرد شماهیچی نگفتی
- حالاطلبکارم هستی خالت اگه سرتم میبرید تو حق نداشتی داد بزنی مگه منو بابات احترام گذاشتن به بزرگترو یادت ندادیم
-مامان من چندبارگفتم د آخه توکه دردمو میدونی چرادست ازسرم برنمی داری خستم کردی
-دردت چیه آخه ...اگه منظورت دختریته که بایه عمل ساده حله اگرم چشمت دنبال یکی دیگست خوب معرفیش کن تا بیادخواستگاریت
-به من میاددنبال عشق وعاشقی باشم؟دردم روحمه که هیچ مردیو بعد بابا لایق دوست داشتن نمیدونه
-یه جوری حرف میزنی انگار عاشق شوهر من بودی
بابهت برمیگردم سمت مامان چشمام اندازه دوتا توپ تنیس میشه این حرفو دیگه ازکجا آورد
-وقتی زنده بود همه حواسش به تو بود دیگه طاهره کیلویی چند تو هم که خوب همه حواسشو جلب خودت میکردی حالا که مرده دیگه دست ازسرش بردار
-مامان
- مامان چی ؟بسه دیگه خسته شدم ازبس ازاین و اون حرف شنیدم هنوز به خاطر تو نتونستم تو روی خان داداشم نگاه کنم خواهرامم که اینجور ازخونه فراری میدی تو چی میخوای ازجون من
(باورم نمیشه . این حجم نفرتو چرا ندیدم! چشمام پر ازاشک شد حرفای خاله برام پشیزی ارزش نداشت اما مامان حتی تحمل یه کلمه اش هم سخته )
-باشه از زندگیتون میرم بیرون جوری که انگار از اولم وجود نداشتم
-کجا میخوای بری همینجوری حرف زیاده پشت سرت دیگه گم وگورم بشی آبروی منو بیشتر میبری باید به پسر اعظم خانم بله رو بدی باور کن ازدواج کنی نصف مشکلاتت با فامیل حل میشه منم میتونم سرمو بالا بگیرم
فقط بهش نگاه کردم باچشمای اشکیم به سمبلی که پیش چشمام فرو ریخت نگاه کردم
(از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمیکنم)
 
آخرین ویرایش:

فرزان

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
3/4/16
365
5,055
441
اصفهان
تو پست بعدی شفاف سازی میشه و یه پرده از گذشته بهار برملا میشه

این بارخاله خوب پرش کرده بود الان دیگه مطمین شدم که یه ریگی به کفش خاله هست وقتی به خودم اومدم در بسته بود به ساعت نگاه کردم یک و نیم نصف شب بابا هنوز داشت تو اون قاب میخندید
-به چی میخندی بابا میدونستی زنت از من بدش میاد چون تو منو بیشتر از اون دوست داشتی حتی فکر کردن بهش خنده داره یه خنده عصبی سر دادم شدم نقل اون آدمایی که نمیدونن به درداشون بخندن یا گریه کنن

دو روزه با مامان قهرم ولی میدونم کوتاه بیا نیست این دفعه همشون قصدکردن شوهرم بدند دیروزخاله کوچیکم زنگ زد و وقتی تلفن جواب دادم گفت مبارکه شنیدم میخوای عروس بشی و منه عروس از این کلمه متنفر بودم ولی ساکت به تعریف و تمجیدای خاله کوچیکم از پسره گوش دادم تا اونم به خیال خودش منو نرم کنه
تو این دو روز سفت و سخت به فکر مستقل شدن افتادم به همه جوانبش فکرکردم اول اجاره کردن یه خونه که با پس انداز مختصر من امکان نداره تازه ممکنه صاحبخونه برام دردسر باشه به یه دختر تنها یا خونه نمیدن یا اگه بدند در کنارش تقاضاهایی هم دارن
وقتی بابا منو به فرزندی گرفت طبق قوانین باید یکی از دارایی هاشو به نامم میکرد اونم یه زمین نسبتا بزرگ تو اطراف تهران به اسمم زد اون موقع ارزش چندانی نداشت اما دیروز که رفتم اون حوالی پراز شهرک وبرج شده بود

مطمینم زمین منم ارزشش خیلی بالا رفته برای استقلال نیاز به پول دارم و این زمین تنها دارایی منه وقتی از بنگاه حدود ارزش زمینو پرسیدم مثه شکارچیا که طعمه چرب و چیلی گیرشون اومده شروع کرد به چرب زبونی واسه گول زدن من رقم خوبی هم داد ولی منم اهل بازارم و میدونم باید ارزشش خیلی بالاتر باشه
تمام این دو روز ازشرکت مرخصی گرفتم تابه قیمت گرفتن زمین تو بنگاهای مختلف ودیدن خونه ها و آپارتمانهای ارزون قیمت برسم اگه زمین اون قیمتی که میخوام فروش بره میتونم یه خونه نقلی بخرم واز اجاره ی خونه راحت بشم
باخستگی واردخونه شدم سوت وکور بود انگار مامان باز هـ*ـوس فامیلاشو کرده نشستم رو کاناپه و پاهامو ماساژ دادم از بس پیاده روی کردم عضله پاهام گرفته بود شاید بتونم یه ماشین دست دومم بخرم ولی نه باید پولمو پس انداز کنم تا اگه مشکلی پیش اومدازش استفاده کنم من که دیگه قراره کاملا بی کس وکار بشم .
چشمم به اتاق مشترک مامان و بابا افتاد همیشه وقتی از مدرسه برمیگشتم اول میرفتم اتاق بابا و بهش سلام میدادم اون زمین یادگار بابا بود ولی من بدون پول اون زمین نمیتونستم از اینجا برم بایدسند زمین بردارم رفتم سمت اتاق و برای احتیاط دوتاضربه به در زدم ولی انگار واقعا مامان خونه نیست درو باز کردم و یه راست رفتم سمت کشوی مدارک سند بین بقیه مدارک بود ارزش یابی نهایی زمین بدون سند امکان نداشت باید هر چه زودتر برای فروش اقدام کنم...
 

فرزان

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
3/4/16
365
5,055
441
اصفهان
من از همه بیشتر تو این رمان دلم واسه بهزاد میسوزه :(

دو ساعت تمام بیهوش بودم وقتی بیدار شدم صدای ظرف و ظروف از آشپزخونه میومد انگار مامان برگشته بود بلند شدم تا یه چیزی واسه خوردن پیدا کنم نهارم یه کیک بود و حسابی ضعف کرده بودم وارد آشپزخونه که شدم دیدم مامان یه قابلمه بزرگ خورشت گذاشته پس مهمون داره امشب. اه کاش یه دوست و رفیقی داشتم شب میرفتم پیشش تا چشمم به این خاندان نیوفته .یه سیب از یخچال برداشتم وقتی اومدم برم دیدم مامان داره نگاهم میکنه انتظار داشت ازش معذرت بخوام که منو هووی خودش میدونسته!
-شب مهمون داریم لباس مناسب بپوش یکمم آرایش کن
-کی قراره بیاد
-خانواده اعظم خانم و خاله تورانت
(چه شود)
-پس جدی جدی قراره از خونه بیرونم کنی
-فقط یه آشناییه شاید از پسره خوشت بیاد و مهرش به دلت بشینه
-...
-نمیخوام آبرو ریزی کنی مثه یه دختر اصیل رفتار کن
-من که بی کس و کارم ، معلومم نیس حلال زادم یا نه دخترم نیستم اینا رو به پسر اعظم خانم گفتین؟
-بسه .با گفتن این حرفا بیشتر از این آبروی خودت و مارو نبر اگه من برات مهم نیستم حداقل به خاطر آبروی بابای خدا بیامرزت امشب ساکت بشین قرارنیس به زور بشونیمت سر سفره عقد فقط قراره پسره رو ببینی
-اگه بابا بود نمیذاشت این بازی رو سرمن در بیارید
تا اینو گفتم مامان با عصبانیت ملاقه رو پرت کرد تو قابلمه خورشتو برگشت طرفم
-اگه بابات بود و این بی آبروییهای تو رو میدید در جا سکته میکرد پس برو خدا رو شکر کن که نیس تا ببینه دختر عزیز کردش چی ازآب دراومد
-چی از آب دراومدم مامان؟
-نذار دهنم وا بشه برو آماده شو
-چرا خودتو گول میزنی مامان اگه منظورت به پسر داداشته که همه میدونن قبل از اینکه گیر بده به من معتاد بود اگه دایی هر روز از تو جوب وخیابان جمعش میکنه تقصیر زنشو و کم کاری های خودشه فقط واسه فرار از عذاب وجدانشه که همه چیزو انداخته تقصیر منو و کاری کرده همتون مثه یه جزامی بامن رفتار کنید
-تقصیر داییته که تو هر روز به هر بهانه ای با بهزاد بیرون میرفتی ، پارک وسینما و فلان وبهمان پسره رو پاک هواییش کرده بودی حالا میگی تقصیر داییته؟
 
آخرین ویرایش:

فرزان

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
3/4/16
365
5,055
441
اصفهان
گذشته بهار به صورت قسمت های پراکنده داخل بحث و گفت وگو بین شخصیت ها بیان میشه شما با قراردان این اطلاعات کنار هم مثه قطعات یه پازل میتونید به اصل ماجرا پی ببرید:)


- مامان خسته شدم از بس تکرار کردم بهزاد تنها بود . داشت خودشو نابود میکرد من فقط میخواستم کمکش کنم
پرید وسط حرفمو با حالتی که نشون میداد این بهانه تکراریو هیچوقت قبول نمیکنه گفت
-تواگه فقط قصدت کمک به بهزاد بود بعد از اون ، راه نمی افتادی تو خیابون دنبال یه مرتیکه بی ناموس که دست آخر اون آبروریزی بالا بیاد و تن بابات تو گور بلرزه

-مامان چطور میتونی اینقدر بی رحم باشی زندگیمو همین تو و دایی و خاله ها جهنم کرده بودید من فقط بیست و یه سالم بود اون به قول شما مرتیکه از بی کسیم استفاده کرد من یه حامی میخواستم اگه اینقدر سر قضیه بهزاد منو شکنجه نمیکردید هیچوقت طرف اون نامرد نمیرفتم فکر کردی به خواست خودم بهم تجـ*ـاوز کرد توکه دیدی تن وبدنم چقدر کبود بود تو که نبودی ببینی....... چقدر.......کتکم زد ...... من ..............من...

با حال زار کف آشپزخونه نشستم یادآوری اون لحظات برام عین مردن بود .وقتی یه دختر بچه بی پناه تو چنگ یه خوک آدم نما افتاده بود و واسه نجابتش دست و پامیزد و من ، چه بد به دنیای زنونه وارد شدم.
(عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست؛
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت
شکسته شده...)
مامان وقتی دید دارم مثه گذشته نفس کم میارم دوید طرفمو خوابوندم به پهلو . شروع کرد کمرمو ماساژ بده دوباره یه حمله عصبی بعد چند سال ، ولی حداقل هنوز مامان به مردنم راضی نبود کاش به جای کمرم قلبمو ماساژ میداد خیلی وقته قلبم درد میکنه .
یکم که گذشت نفس کشیدنم عادی شد و مامان همونجور که کنارم نشسته بود شروع کرد موهامو نوازش کنه و من زل زده بودم به سرامیکهای کف آشپزخونه این بار از در صلح واردشد!
-وقتی بعد کلی آزمایش و دوا درمون فهمیدیم علی نمیتونه هیچوقت بچه دار بشه دلم گرفت من عاشق بچه بودم یه بچه از خودم مثه خواهرام .وقتی حامله بودن با حسرت به شکمشون نگاه میکردم آرزوم بود منم میتونستم این حسو تجربه کنم . یه آروزی محال! یه بار توخونه ادای زنای حامله رودر میاوردم که علی سررسید و منو دید همون وقت دیدم کمرش شکست فرداش اومد گفت بیا طلاق بگیریم ولی من گفتم نه دوسش داشتم عاشق شوهرم بودم .کلی فکر کردم .حتما یه راهی بود. عزرا خانم همسایه خونه قبلیمون یادته؟ بهم گفت خوب برو از پرورشگاه بچه بگیر یه نوزاد بگیرید که خودتون هر جور دوس دارید تربیتش کنید.....
 
آخرین ویرایش:

فرزان

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
3/4/16
365
5,055
441
اصفهان
تو این وضع بی شوهری چقدر طول کشید بهار خانم اجازه بده خواستگارها بیان

با علی در میون گذاشتم چقدر خوشحال شد.وقتی اومدیم بخش شیرخواره های پرورشگاه و اون همه نوزاد دیدم ترسیدم همشون یا داشتن گریه میکردن یا خواب بودن. خواستن یه بچه یه مسیله است و داشتنش یه مسیله دیگه. میفهمی چی میگم؟
-پشیمون شدید؟
-خوب راستش آره خواستم به علی بگم بیا برگردیم که دیدم بالا سر یه تخت ایستاده و محو یه نوزاد شده وقتی منم رفتم بالا سر تخت یه فرشته تو تخت بود صورت کوچولوی سفید ،با اون چشم های توسی و لبای خندون دل هردومونو برد. تو بهار زندگی ما شدی واسه همین اسمتو گذاشتیم بهار!
-چرا ازم متنفری مامان؟
-من هیچوقت ازت متنفر نبودم دختر فقط دلخور بودم .وقتی اومدی علی رو از من گرفتی همه فکر و ذهن علی این بود که بهار چی میخواد ،بهار مریضه، بهار گشنشه، بهار حوصلش سر رفته ،تولد بهاره . این وسط من همیشه اولویت دوم علی بودم حتی جرات نداشتم اعتراض کنم نکنه بهم برچسب نامادری بدجنس بزنن
-اگه بهم میگفتی اگه به بابا یه بار میگفتی
یه آه عمیق کشید
-گذشته ها گذشته. بگذریم ،اگه الانم بابات زنده بود دلش نمی خواست دخترش تا الان مجرد بمونه تو آخرش باید ازدواج کنی این پسره همه چی تمومه خوشبختت میکنه
ازجام بلند شدمو نشستم روبروی مامان .وقتی بهش نگاه کردم ته چشماش خیس بود انگار از درون گریه کرده بود دلم براش سوخت اگه منم جای اون بودم و یکی شوهرمو می دزدید ازش متنفر میشدم
برای اینکه یه قدم واسه جبران گذشته بردارم گفتم
-قول نمیدم بله بدم ولی با پسره حرف میزنم
-آفرین حالا برو آماده شو منم کلی کاردارم
 
آخرین ویرایش:

فرزان

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
3/4/16
365
5,055
441
اصفهان
این چه وضعیه آخه هر روز ف.ی.ل.ت-ر!


برای شب یه سارافان فیروزه ای تا روی زانو و یه ساپورت مشکی پوشیدم شال مشکی انداختم تا زیاد به نظر شبیه عروس ها نباشم مامان گفته بود آرایش کنم! الان چند ساله آرایشم فقط یه برق لب و کرم ضد آفتابه دلیلی نمیبینم امشبم چیز بیشتری استفاده کنم تا به چشم بیام
وقتی زنگ در به صدا در اومد رفتم کنار مامان وایسادم تا از مهمونا استقبال کنم اول از همه شوهر خاله توران همراه یه مرد نسبتا مسن وارد شدن فکر کنم بابای داماد باشه به گرمی سلام و احوال کرد وقتی به من رسید یه لبخند پدرانه زد بعدش خاله توران همراه یه خانم هم سن خودش اومدن داخل بایدم به هم بچسبند آخه رفت و آمد خانوادگی دارن اعظم خانم همچین با فخر راه میومد انگار نصف تهران مال باباشه مامان بدبختو که اصلا تحویل نگرفت به منم رسید قبل از اینکه جواب سلامم بده کامل صورت و هیکلم اسکن کرد بعد زیر لب یه سین به نشونه سلام گفت و رفت نشست خاله تورانم همچین چپ چپ نگام کرد که ترجیح دادم اصلا بهش سلام نکنم یکی از یکی بدتر.
دست آخرم دوماد کذایی وارد شد همه آتیشا از گور همین جناب بلند میشه امشب همچین به غلط کردن بندازمش که دیگه کلاهشم افتاد این طرفا نیاد دنبالش . اومد و بامامان خیلی مادبانه سلام علیک کرد ولی به من که رسیددسته گل بااکراه گرفت طرفمو بدون اینکه نگام کنه یه سلام داد و رفت کنار باباش نشست این که باخودشم قهره!
منم به بهانه گل رفتم تو آشپزخونه تا مثلا بذارمش تو گلدون و همونجا موندم تا چشمم به این خانواده نیوفته و احتمالا مورد عنایت تیر و ترکشای خاله قرار نگیرم.
از همون داخل آشپزخونه یه نگاه دزدکی به آقا داماد انداختم آخه رفتار سردش کنجکاوم کرده بود. مهمترین خصوصیت ظاهریش کچلیش بود بهش میخورد بالای سی و پنج شش سالش باشه خاله طوبا که میگفت رییس یه شرکت واردات لوازم یدکیه ماشین و خونه زندگیشم تکمیله و صدالبته پولدار! ولی واسه من عجیبه یه همچین مورد اوکازیونی چرا تا حالا زن نگرفته؟
دیگه داشت کم کم حوصلم سر میرفت که مامان صدام زد چایی ببرم. اه کاش این سیرک زودتر تموم میشد.
با بی میلی چایی ها رو بردم طرف حال و به نشونه احترام سمت پدر داماد کچلمون گرفتم یه لبخنددیگه زد و تشکر کرد نفر بعدی اعظم خانم بود ایشش، پر افاده، چاییشو برداشت و یه نگاه دیگه بهم انداخت انگار اون قراره زن بگیره با این هیز بازیاش.
جلوی داماد که چایی بردم زیر لب تشکر کرد و حتی نگاهمم نکرد شوهر خاله زن زلیلمم بعد از تعارف به خانمش برداشت. جلوی همه چایی گرفتم تا به خاله رسیدم روشو کرد طرف مهمونا و گفت نمیخورم به درک رفتم سمت مامان و کنارش نشستم بحث درباره اقتصاد و تحریم ها بود
چقدر حرف میزنن شوهر خاله که انگار مدرک علوم سیاسیشو از دانشگاه جان هاپکینز گرفته بودد یک ساعت بعد مامان صدام کرد تا کمکش کنم میز شامو بچینیم خدارو شکر کم کم داشتم از گرسنگی غش میکردم اونوقت به لیست خصوصیات عروس خانم غشی بودن هم اضافه میشد. سر میز شام بدون توجه به بقیه و با اشتها داشتم شامم میخوردم که یکی از زیر میز کوفت به پام تا سرمو بالا آوردم خاله باعصبانیت و اعظم خانمم با یه حالت تمسخر آمیز نگام میکردند از نگاه خاله خوندم باوقار و متانت باید شامم بخورم .چشمم خورد به داماد که فقط داشت باغذاش بازی میکرد و گاهی هم یه قاشق نصفه و نیمه میذاشت دهنش تا جلب توجه نکنه این پسره یه چیزیش هست !
دوباره سرم انداختم پایین و به کارم ادامه دادم بذار اعظم خانم در کنار ایرادای دیگه که بهم خواهد چسبوند شکمو بودنم اضافه کنه.
بعد از شام و شستن ظرفا که ماشین ظرف شویی زحمتش کشید آقای خرمی بابای داماد گفت
- خوب بعد از تشکر به خاطر پذیرایی و شام بسیار لذیذی که خانم هدایت زحمتشو کشیدن خواستم بگم دیگه بهتر بریم سر اصل مطلب
مامان -خواهش میکنم نظر لطفتون بود
آقای خرمی - بدون تعارف گفتم دست پخت شما عالی بود خوب دخترم خودت میدونی امشب واسه چی اینجا جمع شدیم قرض از مزاحمتمون اشنایی بیشتر خانواده ها و به خصوص دختر و پسره همینطور که میبینی پسر من رییس یه شرکت وارداتیه ، یه خونه دو طبقه و یک واحد آپارتمان داره ، ماشینشم که دم در بود.خلاصه دستش به دهنش میرسه ظاهر و باطن همین !حالا شما بگو ببینم شنیدم کار میکنی دخترم
-بله .تو یه شرکت تبلیغاتی طراح و گرافیستم
-به به پس هنرمندی خوب خانم هدایت اگه اجازه بدید دخترتون با پسرم برن باهم کمی صحبت کنن
-خواهش میکنم بهار جان آقا رو راهنمایی کن داخل حیاط
با اجازه ای گفتم و جلو جلو راه افتادم سمت حیاط وقتی کنار درخت گیلاس رسیدم دیدم پشت سرم با آرامش و تومانینه داره حرکت میکنه . عجب آدم شل و ولیه ! اول یه نگاه به حیاط و درخت گیلاس کرد و بعد زل زد تو چشمام وگفت
-اگه اجازه بدید من اول شروع کنم
-خواهش میکنم بفرمایید
-راستش من... نمیدونم چطوری بگم .... امیدوارم از دستم ناراحت نشید...
-راحت باشید بفرمایید
-راستش من قصد ازدواج ندارم
 
آخرین ویرایش:

فرزان

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
3/4/16
365
5,055
441
اصفهان
خندم گرفت تعجب هم کردم کلا نمیدونستم چه عکس العملی باید نشون بدم .نمیدونم صورتم دقیقا چه شکلی شده بود که سریع ادامه داد
-بعد از جداییم از خانمم به زمان نیاز داشتم تا با موضوع کنار بیام قضیه حضانت دخترمم هست که هنوز حل نشده احتمال اینکهبه خاطر دخترم منو خانمم به هم برگردیم زیاده که البته همین موضوع باعث تنش بین منو خانوادم شده حاضر نیستن همسر سابقمو دوباره قبول کنن ازتون میخوام جواب منفی بدید تا منم از این درگیری و تشنج حاصل شده خلاص بشم
زن داشته !خدایا بچم داره! اونوقت هیچکس به من نگفت یعنی فکر نمیکردن من بفهمم مگه من چه مشکلی دارم که اون اعظم خانم به خودش اجازه داده بیاد خواستگاری؟ سعی کردم لحنم پر از نفرت نباشه ولی این موضوع خارج از تحملم بود پس با صدایی که پر از خشم بود گفتم
-من نمیدونستم شما زن و بچه دارید خدای من چطوربه خودتون اجازه دادید بیایید خواستگاری من
-ولی من به مادرم گفتم بهتون حقیقت بگند شاید منصرف بشید ولی مامان گفت خبر دارید و مشکلی با این مسیله ندارید من فکر میکردم شما میدونید و خودم امشب شخصا اومدم تا منصرفتون کنم
-من خبر نداشتم به هر حال جواب من از اولم منفی بود فقط به اصرار مادرم قبول کردم باشما صحبت کنم
-خوبه پس همه چی حله
-...
-متاسفم که ناراحتتون کردم
-من از دست شما ناراحت نیستم
-بسیار خوب پس بفرمایید بریم داخل
وقتی وارد حال شدم با نفرت به صورتای شادشون نگاه کردم اخمم باز نشدنی بود باید زهرمو به خاله میریختم که اینجوری خواست شخصیت منو خورد کنه
-چی شد دخترم چقدر زود حرفلتون تموم شد؟
به آقای خرمی نگاه کردم مطمینم اونم مثه پسرش فکر کرده من باعلم به مطلقه بودن پسرش اجازه دادم بیان جلو
-راستش من خبر نداشتم پسرتون مطلقه هستن و یه دختر هم دارن متاسفانه خاله ی من موضوع به این مهمی رو فراموش کردند بهم بگند . جواب من منفیه شما هم به خاطر نوه تون بهتره اجازه بدید پدر و مادش به هم برگردند
آقای خرمی با یه حالت عصبی برگشت طرف زنشو گفت
-اعظم جان مگه نگفتی عروس خانم خبر داره
-من به توران جون گفته بودم
-قرار بود اول بهار و پسرتون آشنا بشند و بعد مسایل حاشیه ای مطرح بشه
هه! زن و بچه داماد از نظر خاله جزو مسایل حاشیه ای حساب میشن. درگیریشون که بالا گرفت با اجازه ای گفتم و رفتم داخل اتاق بلافاصله صدای در کوچه اومد پسره امشب احتمالا ذوق مرگ میشه من نمیدونم اگه عاشق زنشه چرا طلاقش داده روانپریش! همینجور که داشتم به پسر بدبخت فوش میدادم خاله با شتاب درو باز کرد و مثه اژدهای سه سر وارد شد
-تو خجالت نمیکشی ؟نمیتونی یه شب جلو زبونتو بگیری؟ د آخه چه مرگته کاسه داغ تر از آش شدی واسه مردم؟ اعظم خانم اگه اون زن پتیاره رو واسه پسرش می خواست که خواستگاری توی بی لیاقت نمی امد. به خاطر نوه تون ، به خاطر نوه تون راه انداختی. تو کلاه خودتو بچسب که با این گذشته سیاهی که داری خواستگار بهتر از این گیرت نمیاد
همین جور زل زده بودم بهش دیگه به بد و بیراه گفتناش عادت کردم وقتی اون از گفتن خسته نمیشه چرا من از شنیدنش خسته بشم رومو کردم طرف مامان که تو چهار چوب در ایستاده بود و داشت به هنر نمایی خواهرش نگاه میکرد
-شما میدونستی مامان
-چیو
خاله ساکت شد تا ببینه چی میخوام بگم
-اینکه زن و بچه داره
-طلاق داده بهار
-پس میدونستید؟
-راستش قرار بود اول هم دیگرو ببینید بعدش اگه ازش خوشت اومد بهت بگیم. اگه همون اول میگفتیم نمیذاشتی بیان
-چرا با من اینکارو میکنی مامان؟
-چیکارت کرده مگه ؟بیست و هشت سال تر وخشکت کرده حرف شنیده به خاطرت .سرافکنده شده جلو دوست و دشمن. چند ساله خان دادشش یه نگاه بهش نمیندازه به خاطر تو
-مامان من که شش ساله دختر خوبی بودم خطایی ازم دیدی کاری کردم که اینجور...
خاله پرید وسط حرفمو گفت
-خدا میدونه وقتی راضی نمیشی عمل ترمیم بکنی و از صبح تا شب بیرونی چه غلطایی میکنی اگه ریگی به کفشت نبود تو اون شرکته که پر از مرد جوونه جولون نمیدادی. با کدومشون سر و سر داری خدا میدونه
با درموندگی مامان رو صدا زدم تا این بار جواب تهمتای خاله رو بده
-توران جون این چه حرفیه میزنی
- خوبه حالا ازش طرفداری هم میکنی ؟آبرومونوجلو همه بـرده تو خودت مگه چند روز پیش جلو همین همسایت خجالت زده نشدی وقتی پرسید چرا داداشت نمیادخونتون؟هان؟
من- به همسایمون چه که کی میاد و کی نمیاد اینجا
-تو ساکت شو که هر چی میکشیم از دست توه
دلم شکست من زندگی مامانو سیاه کردم؟
-مامان واسه همین میخواستی منو بدی به مرد زن دار؟
مامان- بهار داری بزرگش میکنی اون پسر بدبخت زنشو طلاق داده همش نگو زن دار، زن دار
اینجا موندن فایده نداشت باید هرچه زود تر میرفتم
-بهم چند روز فرصت بدید از زندگی همتون میرم بیرون
-چه غلطا کدوم قبرستونی میخوای بری کیو خر کردی که بهش بچسبی
دیگه هر چی ساکت نشستم و تهمتاشو نشنیده گرفتم کافی بود
-هیچکس فقط یه چیزی میگم . همتون رو به خدا واگذار کردم توران خانم. به همون راهی که رفتید و نمازی که میخونید از هیچکدوم از تهمتاتون نمیگذرم
اونقدر جدی و حق به جانب این حرفو زدم که ترسید ! دیدم که یه لحظه بدنش از ترس تکون خورد .منم خدایی دارم و آدم بخشنده ای هم نیستم یعنی اونقدر عذابم دادن که جایی واسه بخشش نباشه
(چوب تنبیه خدا نامریی ست
نه کسی میفهمد
نه صدایی دارد
یک شبی، یک جایی ....)
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است.