کامل شده رمان محکومم به اعدام |F.kکاربر انجمن نگاه دانلود

رمان رو میپسندید؟

  • بله

    رای: 9 100.0%
  • خیر

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    9
وضعیت
موضوع بسته شده است.

f.k

کاربر ویژه
عضو انجمن
نام کاربری نویسنده:F.K

نام رمان:محکومم به اعدام


ژانر رمان:اجتماعی

به نام خدای زیبایی ها...


سلام یه راست میرم سر اصل مطلب:

رمانی که شما خواننده ی اون هستید ، یه رمان متفاوت از نوع عشق و عاشقی و

سختی های زندگیه

حسای ضد نقیض یه زن در شرایط مختلفش...

حسایی که یه زمانی از گذشته رو در بر گرفته و حالا توی زندگی الانش

در حال دست و پنچه با اون هاست...

ممنونم از این که میخونید...

نقد :
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
/
F.k



★★★★★★★★★★
شروع داستان من اینجاست...
از این دفتر که قراره از امروز زندگی جدیدمو به بقیه نشون بده...
منم...
رسوای عالم
پر از گ*ن*ا*ه
ریزو کوچیک دیگه برام معنا نداره
گذشتمو به فراموشی سپردم
تکراری هم روی گذشتم ندارم
از هیچی نمیترسم
ترس بی معنا شده برام
ولی بقیه
از من میترسن...
از این که نابودشون کنم
میترسن چون فکر میکنن از جنس آهنم..
همون قدر جذاب
و همون قدر سرد
زندگی من به فنا رفتس
و ترسی از این ندارم
چون خیلی وقته من
مسیر زندگیمو عوض کردم
مسیری پر از گ*ن*ا*ه
پر از اندوه
نا امیدی و...
این منم...
آبیش اسمی مردانه در ظاهری زنانه...
اسمی که برخلاف صاحبش بوده...
بدون رنج....
اما زندگی من اینجوری نبوده...
نبوده...
نبود...
 
آخرین ویرایش:

*SAmirA

دستیار مدیریت
عضو کادر مدیریت
دستیار مدیریت



نویسنده گرامی ضمن خوش آمد گویی، لطفاً قبل شروع به تایپ رمان خود ،قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


و برای پرسش سوالات و اشکالات به لینک زیر مراجعه فرمایید

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


موفق باشید
تیم تالار کتاب
 

f.k

کاربر ویژه
عضو انجمن
-ازت میخوام این دفعه رو خودت به عهده بگیری.
-چی هست حالا؟
-یکی از افراد خواسته زیر اب بزنه، الانم در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
پیداش کنی.
-و بعدش؟
-محوش کنی.
ابروهام رفت بالا. کمتر مواقعی میشه که ارش بهم همچین درخواستی بده. معمولا وقتی خیلی ماموریت حساس میشه ازم میخواد همکاری کنم ولی...
-باز چیکار کردی؟
-اون مامور پلیس بوده!
چشام گرد شدن .ینی نفوذی داشتیم....ولی من یه پلیسو ؟میگم چرا ازم کمک میخواد گند زده از من میخواد جمعش کنم.
-به من مربوط نمیشه.
-آبیش!
-فکرشم نکن.
-اگه هزینشم بدم چی؟
-هه نکنه میخوای محموله ی دخترا رو بهم بدی؟
-پووووف واقعا خیلی فرصت طلبی. باشه بهت میدمشون ولی نصف ...
حرفشو قط کردم:
-نه نهایتش هفتاد سی.
-قبوله.
-خب کی برم دنبالش؟
-هرچی زود تر بهتر.
پوزخندی زدمو از جام بلند شدم.
-تا بعد.
-آبیش!
سرجام واینستادم برا همین هم دنبالم راه اوفتاد
-آبیش وایسا.
-حرفتو بزن.
-بابات بهم سپرده ببرمت پیشش..
با اسم بابا اخمام رفت تو
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
آمپر چسبوندم.
-ببندش زیادی میخوری.
چون عکس العملم سریع بود چشاش گرد شده بود و خشکش زد.
رفتم تو پارکینگ سوار ماشینم شد .روشن شدن ماشین همانا و صدای ترکیدن ضبط همانا:
I could show you incredible things
می تونم بهت چیزای باور نکردنی نشون بدم
Magic, madness, heaven sin
!جادو، دیوونگی،یه گ*ن*ا*ه آسمونی
Saw you there and I thought
تورو اونجا دیدم و با خودم گفتم
Oh my God, look at that face
!اوه خدای من،قیافشو ببین
You look like my next mistake
!تو انگار اشتباه بعدی منی
?Love’s a game, want to play
عشق یه بازیه، دوست داری بازی کنی؟
New money, suit & tie
پول، کت و کراوات جدید
I can read you like a magazine
می تونم مثه یه مجله تورو بخونم
Ain’t it funny, rumors, lie
خنده دار نیست این شایعات، دروغ ها؟
And I know you heard about me
و میدونم در مورد من شنیدی
So hey, let’s be friends
!پس هی! بیا با هم دوست باشیم
I’m dying to see how this one ends
دارم می میرم انقد که دوست دارم بدونم آخرش چی میشه
Grab your passport and my hand
پاسپورتتو بردارو دست منو بگیر
 
آخرین ویرایش:

f.k

کاربر ویژه
عضو انجمن
آهنگ که تموم شد جلوی ویلام ترمز
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
سالی میشه از بابام جدا
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
واقع باید بگم بابام یه
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
من یه قاچاق چیم.
تحت تقیبم ولی کسی نمیدونه من دختر سرگرد آریا جهان فرد هستم.
وقتی ۲۰ سالم بود با یه پسری آشنا شدم که منو وارد اینکار کرد .
منم دیگه توش غرق شدم راه نجاتی هم ندارم.
تنها کسی که میدونه من دختر کی هستم آرشه .اونم به خاطر اینه یه مدت زیر تعلیم آرش بودم.
و بنا به نظر خودش به کسی نگفتم بابام پلیس مبارزه با مواد مخدره.
درو با کیلید باز کردم.
مثل همیشه سکوت و غرق
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
همه ی وسایل پارچه ی سفید کشیده شده و روشون یه وجب خاکه.
همیشه همین بوده.
چون کاری هم به این خونه نداشتم .از پله ها رفتم بالا و در اتاقمو باز کردم.
تنها چیزی که تو این اتاق همه چیزو به خودش جلب میکنه ، یه کمد بزرگ شیشه ای از انواع و اقسام نوشیدنیامه.
طبق عادتم هر شب مراسم مـسـ*ـت کردن خودمو دارم ...تنها...
جلو تر رفتم. شالمو از رو سرم بر داشتمو همراه مانتوم روی زمین انداختم.
جلوی کمد که رسیدم درشو باز کردم...
یه شیشه ویسکی با جام
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
همیشه رفتم طبقه ی پایین...روی یه مبل نشستم که روش پارچه کشیده بودن...
سیگارو فندکمو هم از توی جیبم برداشتم.
جام اولو که رفتم سیگارمو هم روشن کردم...
با روشن و خاموش شدن صفحه ی گوشیم سیگارو تو دستم گرفتم.
-بله؟
-الو؟آبیش؟
...-
-جواب بده آبیش...میدونم داری میشنوی...
یه پک به سیگارم زدمو منتظر حرفش شدم.
-میدونم بازم داری مـسـ*ـت میکنی و خودتو خفه کردی تو سیگار...درسته مقصر منم...درسته تو رو به این رسوندم...اما..
نذاشتم ادامه بده و گوشیو کوبیدم تو دیوار...
باز خواست خودشو تبرئه کنه...
اره راست میگفت...مقصر اون نبود...
من خودم با آرمان دوست شدم...من خودم وارد باند شدم...ولی حق نداشت ...حق نداشت وقتی فهمیدم بچه ی اون خانواده نیستم و داداش واقعیم آرمانه....
حق نداشت بکشنش...
شاید نمیدونست پسرشه...
شاید فکر میکرد زن اولشو پسرش ناپدید شدنو مردن...
شاید برای من یه مادر اورد...
ولی حق نداشت برادرمو بکشه...
-حق نداشتی...
با صدای شکستن چیزی به خودم اومدم...
دستم خونی بود و رو زمین شیشه خورده ریخته بود...اهی کشیدمو یه سیگار دیگه روشن کردم...
قرار نیست اتفاقای گذشته فراموش بشن....
★★★★★★★★★★★★★
-خانوم !
ابروهام رفتن بالا.
-بله؟
-خیلی قیافتون برام اشناس...جایی همو ندیدیم؟
یه دفعه زدم زیر خنده که با ترس اومد طرفم
-ااا چته؟چرا میخندی؟الان از حراست دانشگاه گیر میدن.
-خو بگو میخوای دوست شیم این چرتا چی بود؟
خودشم خندش گرفت.
-اخه ترسیدم .
-هههه خو من منتظرم.
-من آرمانم...و شما؟
-منم آبیشم.
دستشو اورد جلو ولی من خودمو زدم به اون راه که مثلا من ندیدم
-آبیش؟چه قشنگه ولی ینی چی؟
نیشمو باز کردم
-ینی بدون رنج.
 
آخرین ویرایش:

f.k

کاربر ویژه
عضو انجمن
چه جالب.
-چه جلب.
-چی؟
-هیچی بدو بریم که کلاسم الان شروع میشه.
-باشه ولی...
-ولی چی؟
-من قبلا دانشگام تموم شده.
-خو مهمون
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
بریم دیر شد.
★★★★★★★★
چشمامو باز کردم...توی سالن بودم دستمم خونی‌بود...شیشه ی ویسکی‌هم شکسته بود رو زمین...
یاد اتفاقای دیشب افتادم...از روی مبل بلند شدم رفتم تو اتاقم.
لباسامو عوض
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
توی کمربند شلوارم جا ساز کردم.
ماشینو که روشن کردم مثل همیشه صدای ضبط توی گوشم پیچید...
-اگه پرسید ازت هنوز تو فکرمی
بخند و بهش بگو یه تجربه بودم همین
اگه پرسید از واسه من گریه کردی
بگو نه ولی بگو
گریه کردم که برگردی
حواست نیس
به این حالی‌ که من دارم
حواست نیس
که من چقد دوست دارم
حواست نیس
همش گریه شده کارم
من اونم که تو رو تنهات نمیذارم
ضبطو خاموش کردم چون رسیدم جایی که قرار بود ادم بکشم..
یه صدا خفه کن هم روی کلت گذاشتم.
در آپارتمان رو با شاه کیلید باز کردم...اهسته به سمت آسانسور رفتم و طبقه ی ۵رو زدم.
طبق اماری که آرش بهم داده بود ساختمون تک واحدی بود و دو طبقه هم پر و بقیه خالی.
اسانسور که ایستاد ازش زدم بیرون....زنگ درو زدم. صدای زنگ توی واحد خونه پیچید انگار که خونه خالی باشه.
چند لحظه ای صبر کردم که در باز شد. باز شدن همانا و یه پسر بیست ساله ظاهر شدن همانا.
با دیدن من انگار که جا خورده باشه هیچ حرکتی نمیکرد...
-سلام.
-شما این جا چیکار میکنید؟
اسلحمو اوردم بالا به سمتش گرفتم.
-هه نمیدونی؟
چشماشو فوری بست...منم بستم....
با کشیدن ماشه...صدای تیر و پاشیدن خون چشامو باز کردم...سرمو تکون دادمو سریع رفتم بیرون
فوری سوار ماشین شدم تا پلیس نرسیده از اونجا دور بشم...
همینجوری که رانندگی میکردم یه دستمال از روی داشبور برداشتم و روی صورتم کشیدم تا خونای روی صورتم پاک بشن.
یه راست به سمت خونه ی ارش رفتم که بهش بگم ماموریتش تموم شد و سهم منو بده.
جلوی عمارتش که رسیدم بوق زدم که در باز شد و رفتم تو...
از ماشین که پیاده شدم ،آرشو دیدم که داره میدوئه سمتم.
-به به...عجیبه هر روز سر میزنه...
-سلام.
-علیک شیری یا روباه؟
-نظرت در مورد خفه خون گرفتن چیه؟
-بهش فک میکنم حالا وقت دارم.
-ساکت میشی؟
-آبیش...دستت چی شده؟
زود به دستم نگاهی انداختم.
-هیچی
-باز زیاده روی کردی؟بهت زنگ زد؟
-بریم بالا برا معاملمون.
زود تر ازش راه اوفتادم. همه میخوام فراری بودنمو به روم بیارن....اه
رفتم سالن نشینمن روی یکی از مبلا نشستم.
-چی میل داری؟
-فرقی نداره
-باشه....گندم گندم...
یه دختر ریزه میزه ی گندمی رو اومد تو درگاه.
-بله اقا؟
-دوتا ویسکی بیار.
-چشم اقا
زودی جیم شد.
-بشین کار دارم.
رو به روم نشست و دستاشو توهم قلاب کرد.
-تاحالا بهت گفته بودم چقد جذابی؟
-میخوای منو بپیچونی؟
دستاشو بالا اورد.
-من غلط کنم.
-خب پس میشنوم.
-قراره فردا یه سری از دخترای فراریو ببریم ترکیه...
بقیه ی حرفاشو نمیفهمیدم...دختر فراری..
★★★★★★★★
-خب آرمان خان کجا بریم؟
-پایه ای شب بریم صفا کنیم؟
-چه جورم. برا کی؟
-ساعت ۱۱ شب.
سوتی زدمو چشمامو گرد کردم.
-اینکه دیره.
-یه شبه بیا.
-باشه از خونه جیم میزنم.
★★★★★★★★
-آبیش حواست کجاس؟نوشیدنیتو نمیخوری؟
اخمی کردم نمیدونستم چی گفته که ازم نظر میخواد...
-چرا اخم میکنی؟دارم میگم دوست داری یه سر بریم دخترارو ببینیم؟
سری تکون دادم که بازم ادامه داد
-آبیش خودتم میخوای بری؟
اخمم غلیظ تر شد.
-کجا؟
-ترکیه. برا دخترا که مطمعن بشی معامله جوشیده.
-اره
-چه خوب شد من نمیتونستم برم.
-خب.
-پاشو بریم دخملا رو ببینیم ...اگه یه خوبشو خواستی بهم بگو.
-من نیازی به خدمت کار ندارم.
 
آخرین ویرایش:

f.k

کاربر ویژه
عضو انجمن
منظور من اون نیست که....
یه دفعه امپر چسبیدم.
-خفه شو بی شرف...
-هه نکنه تو شرف داری؟
-بس کن.
-پس دیگه ادعای پاکی نکن اینجا همه خلافکارن...
سوار ماشین شدیم. فقط ازش پرسیدم کجا باید برم دیگه حرفی نزدم...
جلوی یه کارخونه ی قطعات کامپیوتر نگه داشت...به ظاهر خیلی شیک میرسید.
رفتیم داخل.
جلوی میز منشی وایساد و خیره خیره نگاش کرد. بعد چند ثانیه دختره سرشو اورد بالا و با دیدن آرش لبخند عریضی زد.
-به نیوشا خانوم...
-وای خودتی؟
-کارو بار چه طوره؟
-آرش خان هرچی دارم مدیونتم...
کمی جلو تر رفتم. نگاه دختره اوفتاد روم. یه اخمی کرد که در برابر اخم من خنده حساب میشد...
-آرش عزیزم معرفی نمیکنی؟
و به من اشاره کرد. پوزخندی زدمو جلوتر رفتم.
-من وقت ندارم زود کارتو انجام بده.
رومو برگردوندم .
-آبیش! بیا بریم.
چرخیدم سمتش. داشت میرفت سمت ابدارخونه.
-چرا ابدارخونه؟
-چون وقتی سر میزنن به شرکت لو نریم.
به سمت یه در رفت که انگاری نم پس داده بود. درشو باز کرد و جلو تر رفت.
-آبیش
-هوم؟
-این دختره.
-خو
-یکی از همینایی که خریدمش نذاشتم بفروشن
-چه جلب.
-اره...بیا از این طرف.
از راهرو که اومدیم بیرون یه حیاط بزرگ بود که تهش بازم در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
سمت در رفت .
-ایناهاشن.
درو که باز کرد خشکم زد.
یه اتاق نهایتن بیست متری ....تا اونجایی که من میدونم دخترا باید ۶۰تایی باشن. چی جوری جاشون کردن.
دخترا تا ما رو دیدن شروع کردن به التماس...
-خانوم غلط کردم...
-خانوم نذارین مارو بفروشن
-خانوم...
یکی از دخترا که موهای بلوند و دماغ عملی ولبای پروتزی داشت اومد سمتم که آرش با دادی که زد سرش سرجاش خشک شد.
-گوه نخور دستت بهش بخوره همینجا میکشمت.
یه ذره عقب رفتم.
-همتون بیاین بیرون.
همشون اومدن بیرون و رو زمین نشستن.
بوی کثافت میدادن معلوم نبود کی رفته بودن حموم...داشتم همینجوری نگاشون میکردم که یه دختربچه ی ۱۶ یا ۱۷ ساله که چشای سبزی داشت و موهاشم قهوه ای بود زل زده بود به من...
★★★★★★★★★
-آرمان اینجا کجاس منو اوردی؟
-نترس خانوم کوچولو...
از ماشین که پیاده شدیم دستمو گرفت. برای اولین بار بود اینکارو میکرد.
-آرمان!
-ببین آبیش. اینجا نباید حیا داشته باشی....
دستش سمت کش چادرم رفت...چادرمو که در اورد یه لحظه حس کردم جایی که اومدم قراره کارمو تموم کنه.
یه کیسه سمتم گرفت.
-لوازم آرایشی اوردی؟
-اره.
-خب ...اینو بگیر توش لباسه...نا امیدم نکن...همین یه شبه.
کیسه رو از دستش گرفتم.
صدای آهنگ داشت ساختمونو میلرزوند. در که باز شد صدا واضح تر شد.
-آرمان مطمعنی همین یه شبه؟
-اگه خودت بخوای نه
-منظورتو متوجه نمیشم.
دیگه فرصت نکرد جوابمو بده چون دیگه داخل خونه شدیم.
همه تو هم میلودیدن و چراغا خاموش بود...بوی سیگار و نوشیدنی غیر مجاز فضا رو پر کرده بود و جایی برای نفس کشیدن نذاشته بود.
★★★★★★★★
-آبیش؟
متوجه فاصله ی کمتر از حد آرش شدم ...لبش به گوشم چسبیده بود...
-چیه؟
-میخوایش؟منم اینو میخواستم ولی حالا که چشاتو گرفته برا خودت میذارمش کنار...
-چی میگی؟
-منو نپیچون دو ساعته زل زدین به هم. .
رو کرد به سمت دخترا
-زود برین تو اتاق.
همشون با اه و ناله رفتن ولی همون چشم سبزه یه لگد به شکم آرش زد و دویید سمت خروجی....
بقیه وایساده بودن داشتن نگا میکردن. آرش هم افتاده بود زمین به خودش میپیچید.
دوئیدم سمت دختره که سرعتشو بیشتر کرد...ولی پاش گیر کرد و با شدت افتاد زمین.
کنارش رو زانو نشستم .یقشو گرفتم تو دستم یه هولش دادم که باعث شد موهاش از رو صورتش بره کنار...
روی پیشونیش رد خون چشمک میزد. نگامو از باریکه ی خون گرفتمو به چشاش زل زدم.
-کدوم گوری میخواستی بری؟
-آرش بس کن. میبرمش.
-واقعا میبریش؟فک میکردم شوخیمو جدی نگیری.
دختره رو هل دادم تو بقل آرش.
-فردا دستو پا بسته میاریش خونم.
-باشه.
افرادش اومدن جلو همه رو بردن. منم آرشو رسوندم رفتم خونه خودم....

★★★★★★★★★
-آرمان؟کجا رفتی؟
...هرجا نگاه میکردم خبری از آرمان نبود...
رفتم طبقه ی بالا که امنیتم بیشتر بشه ولی بدتر شد...
یه پسر که خیلی مـسـ*ـت بود هیچی حالیش نبود اوفتاد دنبالم برا همین هول کردم پریدم تو یه اتاق زود درشو قفل کردم...
برگشتنم همانا و رو به رو شدنم با یه پسر که خوابیده بود رو تخت همانا...
با دیدنم از جاش بلند شد...از ترس دستم از سرما سر شده بود و نمیتونستم درو باز کنم...
با قرار گرفتن دستی رو شونم زودی برگشتم...انگار که لال شده باشم چیزی نمیتونستم بگم تو دلم حرف میزدم
-آرمان....آرمان ....تورو خدا ولم کن...آرمان بیا کمکم...
داشتم گریه میکردم که..
 
آخرین ویرایش:

f.k

کاربر ویژه
عضو انجمن
دستامو کوبیدم به سینش که ولم کنه ولی بدتر بقلم کرد...
-کجا خانوم ؟
ولی با کاری که انجام داد بازم شک کردمو ترسیدم...
-بذار برم...
-این چیه تو دستت.
نگاهی به کیسه ی تو دستم کردم...از دستم گرفتش..لباسا رو در اورد...ابروشو بالا انداخت

یه اشاره هم به لباس توی دستش کرد...
-نن نه..
-پس اینا چیه؟
-اینو ....ن..آرمان خریده...
-اها...
-دهنتو ببند.
-به هر حال در قفله...
کیلید توی دستشو نشون داد...خدای من برش داشته بود...

یه نگاهی بهم کرد که یه لرز افتاد تو تنم...

★★★★★★★★
روی تخت نشسته بودم و چشام از وحشت گشاد شده بود...نفس نفس میزدم طوری که سینم به خس خس افتاده بود...
تمام تنم یخ زده بود و فقط صحنه هایی از جلوم رد میشد...
من ...اون...
من تو آغوشش و در اخر گفت نمیتونه ازم بگذره....
من تو آغوشش وقتی بهم گفت منو میبره پیش خودش....
من و اون کنار هم...
چشمامو محکم روی هم فشار دادم...لعنتیا باز میخوان تکرار شن....
به ساعت توی اتاقم یه نگاهی انداختم...۹ صبح بود....همون موقع گوشیم زنگ خورد...
دستمو گذاشتم روی عسلی کنار تختو خم شدم تا ورش دارم از روی زمین....
-الو آبیش...
-بگو
-بازم خواب دیدی؟
-چطور؟
-اخه وقتی حالت بده دیر پامیشی از خواب...از ساعت ۶ دارم بهت زنگ میزنم بر نمیداری.
-کارتو بگو.
-دختره رو اوردم.
-خب...
-درو باز.
گوشیو قط کردم .روی تاپم یه سیوشرت پوشیدم تو زمستون بودیم و هواهم سرد بود...
از باغ رد شدم و در ورودیو باز کردم....از ماشین پیاده شد و دختره رو هم همراه خودش کشید.
-صبح بخیر.
-بخیر. بیا اینجا ببینم.
به دختره اشاره کردم...اولش نمیومد ولی آرش در گوشش یه چیزی گفت که زود پرید طرفمو پشتم قایم شد.
ابرومو انداختم بالا و‌زیر لب از ارش خدافظی کردم.
-دنبالم بیا...
به سمت خونه راه اوفتادم و صدای سنگ ریزه های پشت سرم حاکی از حرف گوش دادنش بود...
-آرش بهت چی گفت که پریدی سمتم؟
اولش منمن کرد ولی وقتی دید منتظرم جوابمو داد.
-گفت اگه اینجا نمونم منو میفروشن و از ایران میبرنم بیرون.
پوزخندی زدمو وارد خونه شدم.
-اسمت چیه؟
-عسل...
یه نگا به چشاش انداختم...زود چشمامو بستم...
-از این به بعد اسمت عوض میشه...عسلو فراموش کن....اسمت میشه آریانا
-اما...
-همینی که گفتم... میبینی که خونه خیلی بهم ریختس تمیزش میکنی ...یکی از اتاق رو هم میتونی برا خودت انتخاب کنی...
سمت اتاقم راه افتادم...امکان داشت فرار کنه ولی جایی رو نداره که بره...
توی اتاقم رفتم قرار بود شب دخترا رو از مرز خارج کنیم و من هم باید به این سفر میرفتم....فکر کنم باید این دختره رو هم ببرم تا از نزدیک ببینه ما شوخی نداریم.
وسایلمو جمع کردم و چمدونمو هم بستم...خیلی وقتمو گرفت ...رفتم پایین تا یه چیزی بخورم که با دیدن خونه همه چی یادم رفت...
★★★★★★★★★
-آبیش امشب میای خونه ی من؟
-اخه...هیراد!
-تو نگران چی هستی؟من و تو زن و شوهریم.
-اره اما صیقه...بابا هم نمیدونه.
-از من میترسی؟
-از رفتنت بیشتر میترسم.
-دختر خوب دیوونه شدی؟بیا بریم.
باهاش هم قدم شدم...قدم تا شونه هاش بود...یه بارونی مشکی پوشیده بود و اروم قدم میزد...
من خیلی تغییر کرده بودم...از اون مهمونی به بعد آرمان رو ندیدم،دیگه چادر سرم نمیکردم و خدارو هم قبول نداشتم...عاشق شده بودم...زن شده بودم...زن مردی که چیزی ازش نمیدونستم...
رسیدیم خونش...اولین بار بود میرفتم خونش...تو این یه ماه فقط همو بیرون میدیدم...
-بفرمایید...
درو باز کردو دستشو گذاشت پشت کمرم تا برم داخل...
یه سالن نشینمن بزرگ که دو دست مبل چشیده شده بود و رنگشون ابی فیروزه ای بود...از همون ور به پذیرایی راه داشت...
یه پله ها هم سمت چپش بود که به طبقه بالا راه داشت...روی دیوارا تابلوهایی از مناظر بود و یه عکس از خودش....
-نمیخوای بالا رو ببینی؟
-چرا...
برگشتم سمتش تازه اون موقع بود آشپزخونه ی اپنشو دیدم...چند تا اتاق هم بقلش بود...
دستمو گرفتو رفتیم بالا.
طبقه ی بالا همش اتاق بود فک کنم چهارتایی میشد...هرکدوم به بزرگی یه نشیمن...
-کدومو دوست داری؟
-این سفیده.
-پس این مال تو....بقلیه هم مال من.
-باشه...
★★★★★★★★
-چیزی شده؟
سرمو ناگهانی تکون دادم که ترسید و پرید عقب...
-چیزی گفتی؟
-گفتم چیزی شده؟
اخم کردمو سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم...
خونه شده بود مثل اون روزا من و اون و خنده هامون توی این ویلا...
-بیا
رفتم تو آشپز خونه و در یخچالو باز کردم...از همون جا هم حرفمو زدم.
-تو اینجا خدمت کار من نیستی...ولی جز وظایفته که خونه رو مرتب نگه داری...اشپزی هم اگه دوست داشتی وگرنه من همیشه از بیرون خرید میکنم.
یه تخم مرغ و ماست و ترشی و مخلفات در اوردمو گذاشتم رو اپن.
-رو من میتونی مث یه خواهرت حساب کنی. اسمم آبیشه.
-چرا؟
-چی چرا؟
به چشماش نگاه کردم تا صداقتمو ببینه و شک نکنه...خودمم موندم چرا این حرفا رو بهش میزنم...
-چرا اینارو میگی؟
-شاید دلم نمیخواد مث من بشی..
شونمو انداختم بالا و نیمرو درست کردم. برای ناهار صداش کردم
-گفتی اسمت آبیشه؟
سرمو تکون دادم
-مگه پسرونه نیس؟
-چرا!
-چند سالته؟
دست از خوردن کشیدم و کلافه نگاش کردم.
-۲۳
دوباره شروع کردم به خوردن که اون باز ادامه داد.
-منم۱۸سالمه...
-آهاع.
-میخوای بدونی کدوم اتاقو برداشتم؟
-اره ولی بعد ناهار...
-حالا‌چرا اخم میکنی؟از حرف زدن موقع غذا خوشت نمیاد؟
جوابشو که ندادم لال مونی گرفت. غذام که تموم شد خواست پاشه بره که صداش کردم.
-آرین
-نا...
-آریانا !
-بله؟​
 
آخرین ویرایش:

f.k

کاربر ویژه
عضو انجمن
یه کم از اخمم کم شد.
-امشب میخوایم بریم مرز...بقیه ی دخترا رو میخوایم رد کنیم...چند روزی هم توی ترکیه میمونیم ...
-میخوای بفروشی اونا رو؟
-کار من همینه.
یه صدا توی‌سرم پیچید...
★★★★★★★★
-کار من همینه...
-ینی منو هم میخواستی بفروشی؟
-اولش اره ولی بعدش شدی زندگیم...
-نمیتونم باور کنم اخه چرا؟
-من گیر افتادم چاره ای ندارم.
-ولی...
با دستاش صورتمو قاب کرد...
-گریه نکن دیگه...برمیگردم...
-میفهمی چی میگی؟تو تو کار قاچاق انسانی...اگه پلیسا بگیرنت....
-نمیگیرن...من بیشتر نگران توام...
-چرا من ؟تو الان تو خطری نه من...
-نه برعکسه...اونا گفتن اگه تو رو هم وارد اینکار نکنم تو و منو میکشن...من به درک ولی‌تو...
-هرکاری میکنم تا زنده بمونی...
-آبیش...
-منم میام تو باندتون....
★★★★★★★★★
-آبیش؟
-بله؟
-چرا اینکارو باهاشون میکنی؟
-خودشون خواستن...
-چی؟
-وقتی خونه ای برای زندگی دارن...وقتی خانواده دارن...پس چرا ولش کردن؟خودشون میخواستن....
-ولی...
-اونایی هم که از اول اینارو هم نداشتن ارزش موندن ندارن فروخته میشن ...زندگی بهتری هم در انتظارشونه.
-منم باید بیام؟
-اره الان ساعت سه ،ساعت پنج میریم فرودگاه.
-به مقصد کجا؟
-بماند.
از جام پاشدم برم تو اتاقم که دستامو گرفت. یه دفعه با شدت کشیدم.
-به من دست نزن.
با تعجب نگام کرد.
-فقط خواستم بگم بیا اتاقمو ببین.
سری تکون دادمو دنبالش رفتم.
-ببین این سومیس...یکی از اتاقا قفل بود اون یکی هم مال خودت بود...میموند دوتا.
جلوی اتاق ایستاد....درشو باز کردو رفت داخل.
-ببین قشنگ شده؟
یه تغییر توی اتاق داده بود. بی حوصله سری تکون دادمو از اتاقش زدم بیرون...
★★★★★★★★
- ببین خوب شده؟
-بعله...خانوم خیلی با سلیقه ایا...
-پس چی آقاهه؟میگم..
-چرا اخمات رفته توهم؟
-میشه نری؟
پوفی کرد و دستاشو کرد لابه لای موهاش..
-گفتم که نمیشه.
-بهشون گفتی؟
-که میخوای بیای؟
-اوهوم.
-اره.
-خب پس منم میتونم باهات بیام که.
سری تکون دادو رفت تو اتاقش...چش شد مگه؟
با صدای اس گوشیم برگشتم سمت اتاقم..رو میز بود..
-سلام خانومی...بعد اون شب دیگه ندیدمت کجایی؟
با تعجب به اسم آرمان نگاه کردم...گوشیمو یکم تو دستم فشار دادم،جوابشو دادم
-چه طور؟
-باید یه چیزی بهت بگم...
-خب...
-شب بیا به این آدرس...
جوابشو ندادمو گوشیو خاموش کردم...در اتاقشو زدمو رفتم تو. پشت به من رو صندلی میز کارش نشسته بود.
-چیشده؟
جوابی بهم نداد برا همین رفتم جلوتر. کنارش رو دسته ی صندلی نشستم.
-هیراد!چیزی شده؟
از پشت کمرمو گرفت و سرشو چسبوند به شونم.
-نه زیاد مهم نیس.
-چرا مهمه...بگو.
-بهم گفتن تو رو با خودم نبرم،عوضش ببرمت پیش اونا تا برگردم. ولی من میدونم قصدشون یه چیز دیگس...
با نگرانی تو صورتش زل زدم...
-خب من که نمیرم چرا تو ناراحت میشی؟
لبخندی زدو لپمو کشید...
★★★★★★★
توی اتاقم نشسته بودمو به درو دیوارا زل زده بودم...
قرار بود شب یه مهمونی هم توی استانبول شرکت کنم...چون طرف معامله میخواست بیشتر با ماها و اعضامون آشنا بشه...
ساعت ۵رفتیم فرودگاه و ساعت ۶رسیدیم ینی با کشیدن ساعت به سمت عقب. اول از همه به هتل رفتمو آریانا رو گذاشتم اونجا .
خودمم حرکت کردم به سمت انبار که دخترا رو دیروز اورده بودن.
همه چی به خوبی پیش رفت و در اخر بعد معامله به مهمونی رفتم...
-خانوم اقا گفتن اینجا باشین تا بیان.
سری‌تکون دادمو منتظر شدم. موقع معامله خود رییسشونو ندیدم ولی قرار بود توی مهمونی خودش ازم پذیرایی کنه.
داشتم تابلو های روی دیوارو نگاه میکردم که یه نفر صدام کرد...
-خانوم.
ابرومو بالا انداختمو برگشتم سمت صدا...
-شما؟
-مهربدم!
یه مرد ۲۷یا۳۰ساله که بینهایت شبیه کسی که تو خاطرات گذشتم قرار داشت، بود...قد بلند و موهای سیاه یه دست...چشاش هم قهوه ای سوخته...ته ریشی که داشت باعث شد از فکری که کردم خندم بگیره. هیراد هیچ وقت ته ریش نمیذاشت....
-شما؟
-آبیش...
-پس من با شما قرار داد بستم.
پوزخندی زدمو گفتم:
-بهتون نمیخوره.
-نکنه به شما میخوره؟

 
آخرین ویرایش:

f.k

کاربر ویژه
عضو انجمن
و با دستش به من اشاره کرد.
-یه بار به مهمونی ما بیاید ببینید چیجوری استقبال میشه ازتون.
-خیلی ببخشید معطل شدین.
سری تکون دادم و از سینی کنارم یه ویسکی برداشتم.
شروع کردم به مزمزه کردن. اونم داشت به سالن وسط نگا میکرد.
-صندلی ندارین؟
ابرو بالا انداخت...
-پاتون درد میکنه؟
-راه دوری بود مطمعنا خستم.
اهانی گفتو به یکی از خدمه ها گفت که یه صندلی برای من بیارن.
وقتی نشستم اونم یه صندلی از بقل سالن برداشتو گذاشت پشت میز و کنار من.
-من فک میکردم طرفم یه مرد باشه.
-منظور؟
-اخه یه زن؟چه به این کارا؟
چیزی نگفتمو بقیه ی ویسکیمو سر کشیدم.
-فندک داری؟
-چی؟
با دیدن یه سیگار تو دستم یه فندک در اوردو سمتم گرفت منم روشن کردمو بهش پس دادم...
-تا این حد؟
-عجیبه؟
-نباید باشه؟
-شاید...
یه پک به سیگارم زدم و به وسط سالن خیره شدم...همه تو هم میلولیدن و خودشونو تو ارایش خفه کرده بودن...
-چرا افتادی تو این کار؟
دودمو تو صورتش فوت کردم...
-چه سودی برا تو داره که اینقد میپرسی؟
یه سرفه زدو دستشو تو هوا چرخوند...
-بگیر اونور خفم کردی...
یه پک دیگه هم زدمو دودشو سمت دیگه دادم بیرون...
-نگفتی؟چرا افتادی تو این راه...
-تو چرا افتادی؟
-به خاطر پولش...
پوزخندی زدمو رومو گرفتم...مسخره فک کرده من خرم.
-حالا تو بگو.
-به خاطر همسرم.
چشاش گرد شد...
-همسرت؟پس کو چرا نمیبینمش؟
-نیستش نگرد.
-باید همو خیلی دوس داشته باشین که اینقد خطر کردی...
سری تکون دادم حال نداشتم باهاش بحث کنم...بیش از حد حرف میزد
-شوهرتم تو این کاره؟
اخمی کردم...کل زندگی منو کشید بیرون با این سوالاش.
با دیدن اخم من خودشو یکم جمعو جور کرد تا اخر مهمونی حرفی نزد...
یه راست سمت هتل روندم خسته شدم بس که یه جا نشستم...
از ماشین اومدم بیرون و سوار اسانسور شدم...
تقه ای به در زدم. یه نگاهی هم به ساعت انداختم ۲ شب بود. مطمعنن خوابه.
-آریانا؟درو باز کن...
هم زمان عصبی دستگیره رو پایین بالا میکردم.
-نیم‌ساعت پیش از اتاق زد بیرون.
برگشتم و چشمم به یه پسر خوشتیپ ولی افتاد.
-راپرتشو میزدی؟
ابرویی بالا انداختو جوابمو داد.
-اره ولی وقتی اقا خوشکله اومد منصرف شدم.
اخمی کردم و غریدم.
-کدوم اقا خوشکله؟
تا خواست دهنشو باز کنه در اتاق باز شد.
-اومدی؟چرا دیر کردی؟
آریانا با حالت عجیبی که انگاری دوییده باشه نفس نفس میزد حتی لپاش گل انداخته بود. یه نگا به پسره کردم که زودی جیم زد ،مردک اورده. رفتم تو و درو بستم.
-چرا نفس نفس میزنی؟
با حالت مضطربی برگشت و منو نگا کرد. یه چیزی اینجا اشتباه بود ،فعلا مهم نیس خیلی خستم.
-بگیر بخواب فردا برمیگردیم.
-به این زودی؟
جوابشو ندادمو رفتم رو تختم دراز کشیدم. فردا روز کاری سختیو در پیش داشتم...
صبح زود پاشدم بلیطمون برای ساعت ۸بود. آریانا هم خواب بود هنوز.
از تو یخچال یه آب پرتغال در اوردم و با کیک شروع کردم به خوردن.
-ساعت چنده؟
برگشتم سمت صورت خواب آلود آریانا.
-یه نگا به بالا سرت بنداز.
رومو ازش گرفتم. از جام پاشدم رفتم روی میز آرایش نشستم. یه دست توی موهام کشیدمو تابش دادم.
-اوف چه موهایی داری!رنگش کردی؟
-چه طور؟
-اخه این رنگ تک و توک پیدا میشه کرد...عسلی قهوه ای...
-اهاع
-چشاتم لنز دیه.
-اره.
-رنگ چشای خودت چیه ؟ البته لنز هم بهت میاد .آبی...
برگشتم یه نگا بهش کردمو موهامو با کش سفت بستم. یه عالمه کرم پودر برنزه رو خودم خالی کردم. یه خط چشم کلفت هم کشیدمو رژ قرمزمو زدم.
-همیشه قرمز میزنی؟
جوابشو ندادمو وسایلمو تو ساک چیدم.
-حالا میگی رنگ چشت چیه؟
-چه فرقی برا تو داره؟
-اخه اصلا شبیه قیافه ی خودت نیستی،میدونی هم موهاتو رنگ کردی هم لنز گذاشتی الانم برنز کردی. خب چرا؟
-نمیفهمی؟
-چیو؟
یهو از جام بلند شدمو داد زدم.
-من یه قاتلم ، یه خلافکار. اگه هم بگیرنم اعدامم میکنن. اگه بیخیال بشم هستن کسایی که میخوان منو از بین ببرن.
من امنیتی که یه زمانی داشتمو ندارم پس نمیتونم عین تو عادی باشم. دیگه هم سوالی نپرس.
برگشتم سمت چمدونمو جمش کردم. دیگه هم آریانا حرفی نزد.
توی فرودگاه بودیم که با دیدن مهربد تعجب کردم.
-سلام خانوم.
یه نگاهی به آریانا انداخت...عجیب بود برق آشنایی توی نگاش دیدم...
-خوبی؟
سرمو برگردوندم که فهمیدم با منه. سرمو تکون دادم و منتظر شدم شماره پروازم خونده بشه.
-چته؟
یه دفعه همچین نگاش کردم که خفه خون گرفت.
-چیزی شده؟​
 
آخرین ویرایش:

f.k

کاربر ویژه
عضو انجمن
اینو به آریانا گفت که شونه ای بالا انداخت.
-تو نمیخوای بری؟
چشاشو گرد کرد
-عجب رویی داریا ...نخیر تشیفمو نمیبرم قراره منم همراهتون بیام.
عصبی پامو تکون میدادم...بیاد که چی بشه؟
اخمی کردم
-که چی بشه؟
-دلیلی نداره توضیح بدم
عصبی برگشتم رو تابلو ساعت پروازو دیدم...همین لحظه پرواز ما اعلام شد منم سریع راه اوفتادم و اون دوتا پشت سرم.
سوار هواپیما که شدیم بقلم یه مرد نشسته بود کنارش نشستمو اریانا هم بقلم.
-از کجا میشناسیش؟
یهو همچین چرخید سمتم فهمیدم درست حدس زدم.
-چی ؟کیو میگی؟
-مهربدو میگم،
زیر لب یه چیزی گفت نشنیدم. سعی کرد اروم باشه بی تفاوت برگشت و به صندلیش تکیه داد.
-من نمیشناسشم الان دیدمش.
ابرومو بالا انداختم من که سر از کارت در میارم ...چشم چرخوندم دیدم یارو بقل دستیم نیس حتما رفت دسشویی. برگشتم سرمو گذاشتم رو صندلی خیلی خسته بودم برا همین خوابم برد.
★★★★★★★
-نمیشه نری؟
دستشو گذاشت روی شونم و پیشونیشو گذاشت رو پیشونیم.
-ما که حرفامونو زدیم.
-اما هیراد...
-جون هیراد؟
یهو قلبم تیر کشید...خم شدم به جلو که اونم با من خم شد.
-چی شد؟
به صورت نگرانش لبخندی زدم.
-قول بده مواظب خودت باشی
بی حواس سرشو تکون داد و کمکم کرد رو زمین بشینم.
-تو خوبی؟
-اگه زود بیای خوبترم میشم.
چشمشو از دستامون گرفتو توی چشمم دوخت. اروم با انگشتش روی لبم کشید.
-منتظرم میمونی؟
-اره
لبخند خسته ای روم پاشید...
★★★★★★★★
-آبیش؟خوبی؟پاشو داری خواب میبینی هیراد کیه؟
یهو تو جام پریدم...برگشتم سمت اریانا.
-هیراد کیه؟
سرم تیر کشید من به این اسم وابستم و یاد اوریش من تا مرگ میکشوند...سرمو تو دستم گرفتم.
-رسیدیم؟
-همش نیم ساعته حرکت کردیم.
با تعجب به ساعتم نگاه کردم...راست میگفت. سرمو به طرف پنجره گرفتم تا ببینم چقد اوج گرفتیم که با دیدن بقل دستیم اخمم عمیق شد.
-تو که جات اینجا نبود.
-اره عوض کردم،میگم تو خواب چقد خروپوف میکنی...
-خروپوف؟
-اگه بهت بگم حرفم میزدی چی میگی؟
-چی شنیدی؟
-گفتی نرو منظرتم...از این حرفایی که وقتی پسرا دارن دوست دختروشونو ول میکنن میزدی....راستی هیراد کیه؟
اخمی کردم ، دیگه کنترل خوابامم از دست در رفته...این همه مدت از گذشتم فراری بودم ولی حالا تمام زحماتم از بین رفت.
یاد اوری تو روز و شبم جز خوابامم اضافه شده...هرچند زیاد راضی نیستم ولی باید تحمل کنم تا دوباره بتونم دووم بیارم
-نمیگی؟
اروم به صورت بی تفاوتش نگاهی کردم نگاش جوری بود که انگار نیازی به توضیح من نداره و همه چیو میدونه...بعضی اوقات شک میکنم مهربد باشه...خیلی شبیه هیراد من بود
-چیو؟
-هیراد کیه؟دوس پسرته؟
اخمم غلیظ تر شد.
-نه
-پس کیت میشه؟
بدون جواب گذاشتمشو چشمامو بستم. نمیدونم چرا جدیدا احساس خستگی میکنم شاید برا اینه که دیشب نتونستم خودمو بسازم...
شاید ...
تا اخر همون جوری موندم ولی نخوابیدم بیشتر میخواستم اریانا و مهربد زیر نظر بگیرم رفتاراشون مشکوک بود ولی چیزی جز اینکه چیجوری با من اشنا شدن رو از هم نپرسیدن
وقتی رسیدیم مستقیم رفتم سمت پارکینگ فرودگاه که دیدم مهربد دنبالمون راه اوفتاده منو که دید وایساد.
-چرا وایسادی؟من ماشین ندارم که... خونم ندارم هتل نمیرم گفته باشم.
زیر لب غریدم :
-امر دیگه؟
چشاشو گشاد کرد و به حالت اینکه ترسیده باشه تو خودش جم شد
-منو نخوری...
چشم غره ای بهش رفتمو سوار ماشینم
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
جلو نشست و اریانا هم عقب...عجیب ساکت شده بود و داشت مهربد قورت میداد.
تو این بین هم به آرش زنگ زدم و بهش گفتم دارم براش مهمون میارم اولش فک میکرد منظورم آریاناس که من تو خماری گذاشتمش
جلوی در که ایستادیم یه بوق زدم و رفتم داخل. از سنگریزه های باغ گذشتم جلوی ایوان ترمز کردم.
-خوب این مهمون ما کجاس؟
-توی ماشینه.
-میدونستم دووم نمیاری باهاش زندگی‌کنی دختره خیلی رو عصابه خودم ادبش میکنم.
همون لحظه مهربد و آریانا از ماشین پیاده شدن کنار من وایسادن.
ارش با حالت شوکه شده دهنشو باز کرد.
-شما؟
مهربد لبخند بزرگی زد. تا خواست حرف‌بزنه من پریدم وسط حرفش
-همون طرف قرار داد.
لبو لوچشو جمع کرد سعی کرد جدی باشه و با لحن محکمی گفت
-خوش اومدید. خب آبیش اخر هفته مهمونیه. میشه دو روز دیگه.
-مناسبتش؟
-همون نفوذی رو که کشتی و موفقیتمون.
سری تکون دادم که مهربد پرسید.
-مگه نفوذی داشتین؟
آرشم با همون لحنش که وقتی غریبه میدید حرف میزد جوابشو داد:
-اره یه پلیس بود که آبیش شرشو کند.
رنگ از صورت مهربد پرید ولی زود خودشو بی تفاوت نشون داد.
منم یه خدافظی کردمو با آریانا رفتیم خونه. اصن حرف نمیزد انگار که تو فکر باشه ،خیلی دختر عجیبی بود و من دوست داشتم بهش نزدیک شم تا بتونم بشناسمش.
وقتی رسیدیم بی حرف درو باز کرد و پیاده شد.
منم دنبالش راه افتادم.
-راستی
با صدای من ایستاد ولی برنگشت.
-لاشه ی گوشی منو کنار پذیرایی ندیدی؟
متعجب به سمتم برگشت.
-چرا ولی انداختمش دور میخواستیش؟
-سیمم​
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است.