درحال تایپ رمان مرز وارون | رزمین رولینگ کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 831 -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: رزمین رولینگ

رزمین رولینگ

کاربر فعال
عضو انجمن
به نام او که خودش می‌داند.
نام رمان: مرزِ وارون
نویسنده: رزمین رولینگ کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: معمایی، اجتماعی
ناظر: @>YEGANEH<
طراح جلد: @Shiva B@noo
خلاصه: ثمینِ یوسفی مُرده. سقوط، خودکشی، یا هرچیز دیگری، مهم این است که او مُرده. حقیقتِ مدفون در پس این اتفاق تلخ، آدم‌های زیادی را به هم پیوند می‌دهد. نعیم، استادِ دانشگاه، دوستان، خانواده و همکلاسی‌های ثمین، همه و همه بعد از مرگش در زندگیِ به ظاهر ایده‌آل او دنبال حقیقت می‌گردند. آنها به جایی می‌رسند که هیچ مرزی میان دروغ‌ها وجود ندارد.

نکته: این رمان فارغ از هرگونه تفکر جناح‌پسندانه و جهت‌گیری‌های دروغین نوشته شده‌است. ممنون از شما که همراهی می‌کنید و امیدوارم تا حد زیادی به گشایش گره‌های ذهنی شما کمک کرده باشم.
 
آخرین ویرایش:

>YEGANEH<

ناظر تالار رمان + مدیر تالار ادبیات و موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.

«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

رزمین رولینگ

کاربر فعال
عضو انجمن
[ دشوارترین شکنجه این بود که ما
یک به یک به درون خود تبعید شدیم ]
شفیعی کدکنی
مرز اول: دختر
می‌لرزید. دست‌هایش می‌لرزیدند. موهایش از زیر مقنعه بیرون‌ زده بود‌. باران خیسش کرده بود و سردش بود. چیزی به انتهای گلویش فشار می‌آورد. می‌خواست برگردد و یک‌بار دیگر پشتِ سرش را نگاه کند. هیچ چیز جز پشتِ بامِ خیس و دری که با صدای جیرمانندی باز و بسته می‌شد، نبود. کاش کسی می‌آمد. کاش استاد می‌آمد. نمی‌دانست چرا اصلا نعیم باید گذرش به پشتِ بام نیمه‌متروکه‌ی دانشکده بیفتد. فقط می‌دانست نعیم کسی بود که دلش می‌خواست برای آخرین بار ببیندش. بگوید قلبش می‌گوید نه ولی او باید برود. باید صاف بایستد و پایین را نگاه نکند. باید چشم‌هایش را ببندد. لعنت به این باران. کاش بند می‌آمد. کاش کسی از پشت سرش صدایش می‌زد. دلش فقط همین را می‌خواست. یک صدا، یک واژه‌ی آشنا. نگار کجا بود؟ سرِ کلاس؟ شیدا حقوقِ سیـاس*ـی را افتاده بود. او هم حتما کلاس داشت. با هم بودند یعنی؟ این پشت بام جای دنجی بود برای حسرت خوردن. برای پنهانی وداع کردن. دختر دست کشید به موهای خیسش. به نگار فکر کرد. به شیدا. به استاد. به چیزهایی که باید پشت سرش جا می‌گذاشت. چقدر جا مانده بود. چقدر دیر شده بود. سرش را بالا گرفت. آبان بود. آبانِ عاشقانه‌ای بود. باران کفِ حیاطِ دانشکده را خیس کرده بود. بوی خاکِ باران خورده رفت زیرِ بینی‌اش. صدای فحش دادن چند راننده را شنید. صدای بوق زدن ماشین‌ها. صدای رد شدن یک موتور سیکلت. چشم‌هایش را بست. کوله‌پشتی‌اش را انداخت روی پشت بام. دختر هنوز می‌لرزید. وقتی‌ دست‌هایش را باز کرد و در کسری از ثانیه، صدای خُرد شدن استخوان‌های خودش را شنید، هنوز می‌لرزید. اشک روی گونه‌هایش راه گرفته بود.
***
- چه خبره؟
نگار شیدا را به عقب هل داد و خودش جلو رفت. سهیلا، مادرِ ثمین، جیغی زد و به گونه‌اش چنگ انداخت:
- دختر منو چی کارش کردید؟ چی‌ کارش کردید که به اون حال افتاد؟
شیدا لب‌هایش را به هم فشرد. چادرش خاکی شده بود. نگار گره‌ روسریِ مشکی‌اش را شُل کرد و به محوطه‌ی قبرستان نظر انداخت. شلوغ بود. استاد را ندید. جمعیت مردها در حالِ پراکنده شدن بود ولی زن‌ها هنوز دور سهیلا و آن دو حلقه زده بودند و با دلسوزی به ضجه‌های سهیلا گوش می دادند.شیدا خاک چادرش را تکاند و زمزمه کرد:
- بریم.
نگار مردد به سهیلا نگاه می‌کرد. بعد به ثمین با آن نگاهِ عمیق در قابِ عکسش چشم دوخت. نفس عمیقی کشید و کوله‌پشتی‌اش را برداشت.
- جواب منو کی میده؟ دسته گل پرپر شده‌م رو کی برمی‌گردونه دختر؟
دسته‌گل پرپرشده‌اش خواهرِ عزیز او بود. رفیقش بود. دوستش بود. همکلاسی‌اش بود. یارِ گرمابه و گلستانش بود. ایستاد و چرخید طرف سهیلا. نگاهش هیچ انتهایی نداشت. نگار فقط لب زد:
- خدا بیامرزه.
شیدا زودتر از او خودش را رسانده بود به ماشین. نگار خودش را روی صندلی رها کرد. دوباره مردهایی را که گروه گروه به طرف خروجی می‌رفتند، دید زد. استاد نبود. نعیم احمدیان حس نداشت؟ عاطفه و انسانیت نداشت؟ نگار زمزمه کرد:
- می‌بینی ثمین؟
درِ ماشین باز شد و افسانه پشت فرمان نشست. شیدا خودش را جمع‌وجور کرد‌. پرسید:
- شما هم اینجا بودید خانم دکتر؟
افسانه بهش چشم غره رفت:
- من که از اون دختره خوشم نمی‌اومد. به خاطر نگار اومدم. هرچند الان فهمیدم کاش نمی‌اومدم.
پس همه‌ی حرف‌های سهیلا را شنیده بود. نگار پلک‌هایش را مالید و گفت:
- بی‌خیال، مامان.
- اگه عزادار نبود به خاطر تهمت‌هاش ازش شکایت می‌کردم.
شیدا پوف کلافه‌ای کشید. افسانه دنده را جا انداخت و پرسید:
- دانشگاه میرید؟
نگار برگشت و به شیدا زل زد.شیدا شانه بالا انداخت.
- با استاد احمدیان کلاس داریم؟
باید چیزی به او می‌گفت. باید می‌پرسید چرا نیامده.
- برو دانشگاه.
افسانه زمزمه کرد:
- اوکی.
پایش را روی گاز فشار داد. نگار هنوز داشت به مزارِ بدون سنگ‌ قبر ثمین نگاه می‌کرد.

***
 

رزمین رولینگ

کاربر فعال
عضو انجمن
و امروز با شنیدن حقیقت سقوط هواپیما، اگر انسان هستیم نباید سکوت کنیم.
نگار خودش را به زور از میانِ جمعیت عبور داد. صدای داد و فریاد می‌آمد و حیاطِ دانشکده غلغله بود. افسانه تک‌بوقی زد و برایشان دست تکان داد. نگار نگاهش را از او گرفت و گفت:
- پریا چه خبره؟
پریا ریزنقش‌ترین دخترِ دانشکده‌ی حقوق و علوم سیـاس*ـی بود. موبایلش را روی گوشش فشار داد و با اخم گفت:
- چه می‌دونم. دکتر ایمانی با استاد احمدیان بحثشه. اومدن ریختن توی دانشکده. لباس شخصی بودن انگار.
شیدا چادرش را جمع کرد و گفت:
- من میرم داخل نگار.
نگار لبش را خیس کرد. داد و فریادها از سالن دانشکده می‌آمد و تمامی نداشت. خواست عقب بکشد اما شیدا مچِ دستش را محکم گرفته بود .بالاخره وقتی به جلوی در رسیدند، نگار استاد را دید که به سرعت از اتاقِ دکتر ایمانی، رییس دانشکده، بیرون آمد و چندلحظه‌ای جلوی در مکث کرد. مردی که کت و شلوار مشکی پوشیده بود و مدلِ یقه‌ی پیراهن سفیدش حسابی توی ذوق می‌زد، به طرف استاد رفت و چیزی بهش گفت. استاد اخم کرده بود. نگار حتی از آن فاصله هم می‌توانست دسته‌ی کیفش را ببیند که میان انگشت‌هایش فشرده می‌شد.
استاد ساکت مانده بود. شیدا گفت:
- اینا همه به خاطر ثمینه؟
نگار ساکت ماند. واقعا نمی‌دانست. حتی اصلا هنوز باور نکرده بود آن صدای مهیب سقوط بر کف حیاط دانشکده، به خاطر ثمین بود. ثمین و افتادنش. ثمین و خودکشیِ لعنتیِ بی‌انگیزه‌اش.
خواست داخل برود اما زنی چادری فورا در را فشار داد و گفت:
- نمیشه خانم.
نگار نفسِ عمیقی کشید. شیدا گفت:
- یعنی چی؟ اصلا این کارا برای چیه؟
زن صامت به چشم‌هایشان نگاه می‌کرد. نگار از در فاصله گرفت. نفسش به زور بالا می‌آمد. هرلحظه بیشتر به باور حقیقت مردنِ ثمین نزدیک می‌شد. این را نمی‌خواست. نمی‌خواست باورش شود که ثمین خودش را پرت کرده پایین. انگار صدای شکسته‌شدن استخوان‌های او در گوشش زنگ می‌زد. انگار هنوز التماس می‌کرد کسی دستش را بگیرد.
روی نیمکت گوشه‌ی حیاط نشسته بودند‌. با لباس‌های خاکیِ مشکی. با لب‌های بی‌رنگ و چشم‌های گودافتاده. شیدا چادرش را میان انگشتانش فشار می‌داد. می لرزید، و چقدر دلش می‌خواست این سکوتِ لعنتی بین او و نگار شکسته شود.
جمعیت دانشجوهای جلوی درِ دانشکده، پراکنده می‌شد. سر و صداها خوابیده بود. نگار به جلویش خیره شد. به مردی با کت و شلوارِ تیره نگاه کرد که تازه از دانشکده بیرون آمده بود. خودش بود. استاد بود.
***
آبانِ بارانی‌ای بود. جای "آبان" در آن آبان، خالی. نعیم تازه داشت مفهوم "جای خالی" را که هرروز در کپشن‌های تلخ اینستاگرامی می‌دید، می‌فهمید. دست کشید به پیشانی‌اش و نگاه از پنجره‌ی باران زده گرفت. گفت:
- ببخشید خانم حقی. من حواسم پرت شد چندلحظه.
چندنفر از پسرها با دهان بسته می‌خندیدند و نگار حقی به بی‌حس‌ترین حالت ممکن استاد را نگاه می‌کرد. گفت:
- سیاستِ ظالمانه فرقی نمی‌کنه در چه نظامی باشه، به هرحال عده‌ای از اون آسیب می‌بینن. طبعا عده‌ای هم سود می‌برن.
نعیم اشاره کرد به پسرکِ ریشویی که با اخم زمین را نگاه می‌کرد:
- شما جناب...؟
پسر سرش را بلند کرد. نگاهش غضبناک بود وقتی گفت:
- محسنی‌. پارسا محسنی.
- آقای محسنی مخالفتی با مانیفست خانم حقی دارید شما؟
محسنی برگشت و به نگار چشم‌ دوخت. شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- نه.
نعیم به میزش تکیه داد .
- داشتید موزاییک رو سوراخ می‌کردید مستر!
پسر حتی لبخند هم نزد.
- ببخشید.
نعیم لبخند کم‌رنگی تحویلش داد و گفت:
- مشکلی نیست.
نگار نفس عمیقی کشید. نعیم کلافگی‌اش را حس می‌کرد. اینکه یک چشمش به صفحه‌ی موبایلش بود و یک چشمش به نعیم که دوباره ازش نخواهد درس را خلاصه کند، از چشم استاد دور نمانده بود.
- ارائه‌ی هفته‌ی بعد با شما بود خانم برزگر؟
شیدا سرش را تکان داد:
- بله استاد.
- نیازی نیست اسلاید آماده کنید. اگه بتونید ده دقیقه‌ای مبحث رو جمع کنید خوب میشه.
شیدا تکرار کرد:
- بله استاد.
نعیم ساعتِ مچی‌اَش را نگاه کرد. بعد ساعت‌دیواریِ کلاس را از نظر گذراند. سه دقیقه اختلاف داشتند. ساعت ۱۱ و نیم با ایمانی جلسه داشت. از آن جلسه‌های بی‌سروتهِ توبیخی.
نگار و شیدا آهسته پچ‌پچ می‌کردند. پارساخانِ محسنی هم هنوز به موزاییک‌ها نگاه می‌کرد. بقیه یا چرت می‌زدند یا جزوه برمی‌داشتند یا احتمالا در اینستاگرام ول می‌چرخیدند.
- کاپیتولاسیون هم هست برای میان‌ترم.
اعتراض‌ها بلند شد."استاد شما که گفتید ..." شنید و غرزدن‌های دانشجوهای پسر. صفحه‌ی موبایلش خاموش و روشن می‌شد. "دکتر ایمانی" روی صفحه یعنی یک جنگِ اعصاب دیگر.
- چه خبرتونه؟ حرف نباشه. اون مال قبل از این بود که آقای آران ارائه‌شون آماده نباشه.
چشم‌غره‌ها به طرف آران حواله می‌شد. نعیم موبایلش را برداشت و هم‌زمان صدای افتادن جسمِ سنگینی روی زمین، شنیده شد. صدا آنقدر بلند بود که در محوطه‌ی دانشکده پیچید و شیدا محکم‌ روی گونه‌اش کوبید:
- یا فاطمه‌ی زهرا!
کلاس خالی شده بود. دانشجوها دوان دوان به طرف محوطه می‌رفتند. نعیم پاتند کرد. دکتر ایمانی هنوز زنگ می‌زد. ریجکت داد و توی حیاط، صدای جیغ بلند دختری را شنید. برزگر را دید که روی زانوهایش افتاده بود و چادرش خیس و گلی شده بود. وقتی حلقه‌ی دانشجویان را کنار زد، صورتِ خون‌آلودِ یک جنازه را دید. سرش به یک طرف متمایل شده بود و مثل جوهرِ پخش شده در آب، باران خونش را آرام آرام می‌شست. نگارِ حقی شماره‌ی اورژانس را می‌گرفت و رنگش حسابی پریده بود. نعیم خیلی زود جنازه را شناخت. ثمینِ یوسفی بود.

***
 
آخرین ویرایش:

رزمین رولینگ

کاربر فعال
عضو انجمن
بیست‌وچهارساعت از مرگ دخترِ دانشجویی که دست بر قضا پایان‌نامه‌اش را با نعیم برداشته بود، می‌گذشت. دکتر ایمانی ایستاده بود پشتِ میزش. نعیم توی دانشکده گیر افتاده بود. دو مردِ کت‌وشلواری با یقه‌های کاملا بسته فقط به او نگاه می‌کردند بدون اینکه پلک بزنند. یک زن چادری جلوی در ایستاده بود و نعیم می‌دانست اوضاع به این راحتی‌ جمع و جور نمی‌شود.
دکتر ایمانی برایش چای ریخت. گفت:
- یوسفی چرا بین این‌ همه استاد پایان‌نامه‌ش رو با تو برداشته بود احمدیان؟
نعیم فقط گفت:
- نمی‌دونم.
مردی که یقه‌اش را بسته بود، گفت:
- شما خودت پات به اندازه‌ی کافی گیر هست استاد. فکر پیچوندن به سرت نزنه.
از ادبیاتِ آن مرد خوشش نیامد اما چاره‌ای هم نداشت. باید تحمل می‌کرد. فعلا که انگار از خاکسپاری جا مانده بود. از صبح که آمده بود کارت بزند و بعد برود بهشتِ زهرا(س) توی اتاق ایمانی گیر افتاده بود.
ایمانی ادامه داد:
- نعیم، داداش من، اون دختره که مُرده. تو که نمی‌تونی به خاطرش ساکت بمونی.
نعیم به خاطر کسی ساکت‌ نمی‌ماند. ثمین یوسفی دانشجوی ممتازش بود، اما واقعا نمی‌دانست ایمانی چرا فاز برداشته بود و بیخودی همه‌ چیز را جنایی می‌کرد.
- همه‌مون به خاطر این دختره می‌ریم روی هوا. دانشگاه و دانشجوهاش و هرکی که داره درس میده اینجا. حواست هست نعیم جان؟
نعیم تیر کشیدن مچ دستش را حس می‌کرد. لعنت به آن ایمانیِ وقت‌نشناس!
مردِ یقه بسته حرف‌های ایمانی را تایید کرد و پرسید:
- یوسفی چیزی به شما نداده بود استاد؟ حرفی نزده بود؟
لبخندِ کم‌رنگی زد. شبیهِ پوزخند بود.
-چی می‌خواین بدونین شماها؟ دختره چرا خودشو از اون بالا پرت کرده پایین؟ منم دلم می‌خواد بدونم. این مسخره‌بازیا راه به جایی نمی‌بره دکتر ایمانی. می‌ذاشتی دو روز بگذره بعد اینطوری شلوغش می‌کردی.
لحنش آرام بود. فریاد نزده بود. برای همین بود که قیافه‌ی ایمانی در هم رفته بود. هیچ‌وقت کسی اینقدر خونسرد او را سرِ جایش ننشانده بود.
- دانشجوی همین دانشگاه بودی نعیم. یادت رفته؟
فلاش بک می‌زد.‌ تمام سلاحش همین بود. فلاش بک زدن. یادآوری کردن.
نعیم بلند شد و کیفش را برداشت. دردِ مچ دستش بیشتر شده بود. مردک با آن یقه‌اش داشت خفه می‌شد! این‌ها برای او خط و نشان می‌کشیدند؟ چشم غره‌ای به ایمانی رفت و راهش را به طرف در کج کرد. مردکِ یقه‌آخوندی سد راهش شد:
- شما فعلا نمی‌تونی از اینجا بری.
به دکتر ایمانی نگاه کرد. شانه بالا انداختنش را که دید، دستگیره‌ی در را به پایین کج کرد و از دفترش بیرون رفت. بیرون از دانشکده، کلی دانشجوی دختر و پسر را دید که سروصدا راه انداخته بودند. نفس عمیقی کشید و مشتش را باز و بسته کرد. مردی که صاف و مستقیم کنار راهرو ایستاده بود و مقابلش را نگاه می‌‌کرد، حالا بغـ*ـل گوشش چیزی می‌گفت. صدای پچ پچ مانندش در گوشش پیچید:
- شما با اون پیشینه‌ی درخشانت چطور استاد شدی؟ آبانِ سالاری، مگه همسر شما نبود؟
کاش دست برمی‌داشتند از سر آبان. همسرش بود. بچه‌ی او و نعیم توی شکمش بود. آبان چه می‌دانست گیر می‌افتد بین یک مشت جماعت سبزپوشِ شورشی؟
اخم کرد. اخمی که کارساز نبود و ذره‌ای از آن پوزخندِ روی صورتِ مرد را کم‌رنگ نکرد.
بی‌شرف بودند. یک جماعتِ بی‌شرف بودند که جانِ بقیه را به لبشان رسانده بودند. نعیم نمی‌خواست این را بهشان بگوید. به نظرش موضوع مهم‌تر، ثمینِ یوسفی بود که نباید مرگش را اینقدر بُلد می‌کردند. حالا دوباره اوضاع به هم می‌پیچید. دلیل مرگش هرچه که بود، این‌ها برایشان مهم شده بود.‌
نگارِ حقی را پشتِ در دانشکده دید. به او چشم دوخته بود.‌ نعیم شیدا برزگر را هم دید. دست کشید به پیشانی‌اش. باید توضیح می‌داد چرا برای مراسمِ خاکسپاری نرفته.
***
به طرفشان رفت. نگار به او نگاه می‌کرد. شیدا هم. هردو اصلا شبیه روزی نبودند که جسدِ دختر جوانی کفِ حیاط افتاده بود. درهم‌شکسته‌تر شده بودند. شلخته‌تر. غمگین‌تر.
نعیم در چند قدمیشان ایستاد و گفت:
- منتظر بودید؟
نگار سرش را تکان داد و ایستاد. شیدا هم همان کار را کرد.
- مادر ثمین فکر می‌کرد ما دخترشو به کشتن دادیم.
- الان‌ شرایطش سخته. منم بودم‌ شاید همین رو می‌گفتم.
شیدا عصبی خندید و نعیم بی‌هیچ حسی به چهره‌اش خیره شد. پرسید:
- چیزی شده؟
نگار گفت:
- شما به خاطر این مسخره‌بازیا نتونستین بیاین؟
نعیم سرش را تکان داد. کیفش را دست‌به‌دست کرد. هرچند در دردِ بی‌امان مچش هیچ تاثیری نداشت. سوالی را که در ذهنش می‌چرخید به زبان آورد:
- ثمین یوسفی چرا خودکشی کرد؟
شیدا کیفش را محکم توی دستش فشرد. ثمین چرا مُرد؟ ثمین چرا خودش را پرت کرده بود پایین؟ اصلا ثمین خودش را پرت کرده بود؟ کسی هلش نداده بود؟ دوربین‌های راهروها چیزی را نشان نمی دادند. خودکشی بود و همه این را قبول کرده‌بودند. دلیلی نداشت ثمین‌ آنقدر غمگین و فروافتاده به طرف پشت بام‌ برود. این را شیدا در دوربین‌ها دیده بود. ثمین سکوت کرده بود. سکوتش او را به سقوط رساند؟ مگر حالش خوب نبود؟ چرا حتی بیست و چهارساعت قبل از آن اتفاق شوم، به جوک‌های بی‌مزه‌ی نگار خندیده بود؟
وقتی نگاهِ سنگین‌ نگار و استاد را روی خودش حس کرد، متوجه شد صورتش خیس شده. بی‌حرف از آن دو فاصله گرفت. کف دستش را محکم به چشم‌هایش کشید. ثمین همان کسی بود که صبح به مراسمش رفته بودند. مادرِ نگار از ثمین خوشش نمی‌آمد؛ به نظرش دخترِ بی‌دست‌وپایی می‌آمد. مادرِ خودش از نگار خوشش نمی‌آمد؛ به نظرش زیادی "آزاد" بود. کیمیا، خواهرِ شیدا، ثمین را دوست داشت. همانقدر که شیدا را دوست داشت. کیمیا اما اسیرِ تصمیماتِ شوهرش بود. اگر او اجازه نمی‌داد کیمیا به مراسم خاکسپاری برود، خب او هم نمی‌رفت.
اشک‌هایش را پاک کرد. نگار و استاد فقط به هم زل زده بودند. نگار آهسته گفت:
- منم دوست دارم بدونم.
نعیم سعی کرد بیشتر از این بحث را کش ندهد. هیچ‌ کس نمی‌دانست. دلیلش هرچه بود، ایمانی را می‌ترساند و نگار و شیدا را غمگین می‌کرد. دو ری‌‌اَکشنِ کاملا متفاوت.

***
 

رزمین رولینگ

کاربر فعال
عضو انجمن
- غذاتو چرا نمی‌خوری منیرجان؟
نگاهش خالی بود. آنقدر خالی که نعیم به خود لرزید. منیر چرا به آن حال افتاد؟ وقتی آبان مرد حتی تا چهلم هم خوب بود.
- منیرجان؟
عکسِ آبان روی میزش بود. روی میزِ کنار تخت. نعیم قاب عکس بزرگ‌تری را روی دیوار آپارتمانش داشت. آبان در آن عکس با شکوه‌تر به نظر می‌آمد‌. جوری به دوربین نگاه می‌کرد انگار هرگز قصد رفتن نداشت. انگار تا ابد زنده می‌ماند و روزگار به کامِ او و نعیم بود.
بلند شد و کیفش را برداشت. پتو را روی منیر مرتب کرد و بهش خیره شد. پدرِ آبان، همان‌ سال سکته کرد و دوام نیاورد. منیر هم‌ از همان هشتادوهشتِ لعنتی دیگر شبیه قبل نشد. هیچ چیز شبیه قبل نشد. به طرف در رفت و صدای ضعیفش را شنید:
- منو خاک کن پیشِ آبان. باشه نعیم؟
خاک؟ تهِ همه‌چیز همین سه‌حرفیِ لعنتی بود .خاک. پلک‌ بر هم فشرد .سکوت کرد.
- نعیم نبینم غصه بخوری‌ ها!
در را بست و بیرون رفت. آسایشگاه خلوت بود. چندتا پیرزن و پیرمرد را دید که تلویزیون تماشا می‌کردند. دکتر صولتی را دید که برایش دست تکان می‌داد. به طرفش رفت‌.
***
محکم پایش را روی ترمز فشار داد و بوق‌های پشت سر هم ماشین‌ها را شنید. نفسش را فوت کرد بیرون و به پیرمردی نگاه کرد که آهسته از خیابان رد می‌شد. دستش را روی مچ دردناکش فشار داد. راننده‌ی شاسی‌بلندی که از کنارش رد می شد، فحش بدی بهش داد و گازش را گرفت. نعیم ساعت ماشین را نگاه کرد. شش و بیست دقیقه بود. چندساعت از مرگ ثمین می‌گذشت؟ از یک روز بیشتر شده بود. جسدِ او لحظه‌ای از جلوی چشمش کنار نمی‌رفت .منیرخانم هم به این درهم‌پیچیدگی اضافه شده بود.
آپارتمانش مثل همیشه ساکت بود. نعیم کیفش را رها کرد روی مبل. درِ کشویی بالکن را باز کرد و پرده را کشید. هوا سرد شده بود. یک‌ آبان غم‌انگیز سرد.
داشت به این یک‌ ماهِ باقی‌مانده از عمر منیرخانم فکر می‌کرد. به زوالی که در انتها گریبان همه‌شان را گرفت. اگر آدم‌ها می‌دانستند با مرگشان چه بر سر اطرافیان می‌آمد، خیلی بهتر می‌شد. ثمین‌ هم مرده بود و هنوز بیست‌وچهارساعت نگذشته بود که کلی آدم به تاریک‌ترین نقطه‌ی زندگیشان رسیده بودند. از اشک‌هایی که شیدا ناخواسته می‌ریخت، این‌ را فهمیده بود. از لحنِ پر از عجز نگار. از اینکه مادرش بقیه را متهم کرده بود.
هیچ دلش نمی‌خواست دوباره گیر بیفتد توی موقعیت‌هایی مثل امروز. دکتر ایمانی آنطور با وقاحت زل زده بود توی چشم‌هایش و آبان را یادآوری کرده بود. منیرخانم داشت می‌مُرد. در دلتنگیِ خودش غوطه‌ور بود وقتی به نعیم می‌گفت غصه نخورد، شاید حتی یادِ روزی افتاده بود که نعیم از آبان خواستگاری کرد. که آبان دستش را گرفت و گفت:
- غصه نخوری مامان!
حالا با ثمین و سقوطش چه باید می‌کرد؟ آن دختر باهوش که زیادی می‌دانست. عادتش بود زیر و بم‌ همه‌ی دروغ‌هایی که بقیه یک عمر به خوردش داده بودند، دربیاورد. ثمین محترم‌ترین دانشجویی بود که نعیم داشت. درس‌خوان، پیگیر ،مهربان و شاید درهم‌شکسته. اگر در هم نشکسته بود، اگر حالش خوب بود، پس آن صدایی که در حیاط خیس دانشکده پیچید، چه بود؟
***
شیدا اتاقش را جمع و جور می‌کرد که کسی در زد. گفت:
- بفرمایید.
در باز شد و کیمیا را دید. نگاهش ماتم‌زده بود. شیدا فقط پوزخند زد. حتی سلام هم نکرد. کوله‌پشتی‌اش را روی تخت خالی کرد و دسته‌کلیدِ قلبی‌شکل ثمین را برداشت. دسته‌کلید را به آینه‌ی میز توالت آویزان کرد و در آینه، انگار دختری را می‌دید که روی تختش نشسته بود و می‌خندید. به یاد می‌آورد. شبِ سال تحویل بود. وقتی شیدا موهایش را شانه می‌کرد و ثمین از موضوع پایان‌نامه‌اش حرف می‌زد.
دسته‌کلید از دستش افتاد. کیمیا صدایش زد:
- شیدا؟
به او حتی نگاه هم نکرد.کیمیا به طرفش رفت.
- حمید نذاشت بیام. گفت این دختر مسئله داره‌‌. شر میشه.
مسئله؟ مسئله‌اش دقیقا چه بود؟ خودکشی‌کردنش؟ کدام یک از این آدم‌هایی که بند کرده بودند به مرگِ مشکوک ثمین یوسفی، می‌دانستند چه از سر گذرانده؟
پلک‌هایش را روی هم فشار داد.
- بس کن این حرف‌ها رو خواهر من.
روی قلبش انگار وزنه‌ی هزار کیلویی گذاشته بودند. کف دستش را فشار می‌داد روی لبه‌ی میزِ توالت. نمی‌خواست برگردد و ببیند ثمین روی تخت ننشسته و تمام آن چیزی که در آینه دیده، توهم خودش بوده.
- شیدا اذیت نکن خودتو. نگاهم کن یه لحظه. به خدا منم ناراحتم واسه ثمین. هرلحظه بهش فکر می‌کنم دلم آتیش می‌گیره. همه‌ش می‌گم اون که خوب بود. اون که چیزیش نبود. دردی نداشت.
درد داشت. دردش را با خودش به گور بـرده بود. وگرنه ثمین که مرض نداشت برود روی پشت بام، برود و خودش را بیندازد پایین.
صدای حمید را شنید:
- کیمیاجان؟
کیمیا بلند شد و شیدا روسری مشکی رنگی را با بی‌میلی گره زد. حمید در را که باز کرد، لبخند پهنی تحویلِ شیدا داد:
- سلام شیداخانم. خبری از ما نمی‌گیری.
شیدا فقط گفت:
- ببخشید.
-درباره‌ی دوستت شنیدم. خدا رحمتش کنه.
- ممنون. رفتگان شما رو هم .
حمید چندلحظه‌ای جلوی در ایستاده بود و به شیدا زل زده بود. حمیدِ صابری، نماینده‌ی مجلس، دامادِ کله‌گنده‌ی خانواده‌ی برزگر، کسی که خدا می‌دانست خونِ چندنفر را توی شیشه کرده بود تا رسیده‌ بود به آن نقطه. شیدا لبخند کم‌رنگی زد و حمید بالاخره به خودش آمد:
- کیمیاجان، بریم؟
مثل همیشه‌. اجازه نمی‌داد کیمیا برای شام بماند.
- بریم.
شیدا برای بدرقه‌کردنشان نرفت. همه از دور می‌دیدند و فکر می‌کردند کیمیا با آن مردک، خوشحال و خوشبخت زندگی‌اش را می‌کند. ازدواج احمقانه‌ی کیمیا فقط خودش را تباه کرد. حمیدخان که با نفوذِ پدرزنش به جاهای خوبی رسید، پدر و مادرشان هم که چیزی را از دست ندادند. خواستگاری، عقد، منزلِ شوهر. الگوی تکراری زندگیِ دخترهای فامیل.
در اتاقش را بست و دسته‌کلید را دورِ حلقه‌ی کلیدهایش جا انداخت.

***
 

رزمین رولینگ

کاربر فعال
عضو انجمن
- مگه من گفتم طلاق بگیر؟
افسانه غرید:
- من واسه طلاقم از کسی اجازه نخواستم.
نگار دست‌هایش را بالا برد:
- الان فازت چیه مامان؟ ثمین زد خودشو کشت دیگه؛ خیالت راحت باشه از این به بعد هیچکس بچه‌تو از راه به در نمی‌کنه!
"ثمین زد خودشو کشت"، چقدر راحت قبول کرد. خیر سرش از ابتدایی با آن دختر همکلاسی بود. راحت بهش خــ ـیانـت کرد؟ راحت اعتراف کرد تمام شده؟
افسانه دستش را به صورتش کشید:
- ببین، اون فرهاد عوضی الان که من و تو داریم‌ بحث می‌کنیم با زن و بچه‌ش حال می‌کنه. بی‌خیال شو جانِ افسانه!
نفس عمیقی کشید. فرهادِ عوضی! فرهادِ حقیِ عوضی!
منشی در زد و سرش را از لای در عبور داد:
-خانم دکتر یه خانم اومد جواب آزمایششو آورده .بفرستمش داخل یا بگم‌ فردا بیاد؟
افسانه ساعت مچی‌اش را نگاه کرد و نگار پیش‌دستی کرد:
- بفرست داخل. مامان جان من برم.
"مامان جان" را با حرص ادا کرد. منشی را کنار زد و قبل از اینکه افسانه فرصت متوقف‌ کردنش را پیدا کند، خودش را پرت کرد توی آسانسور.
می‌خواست برود خانه‌ی ثمین. برایش مهم نبود سهیلاخانم با لگد پرتش کند بیرون یا اکبرآقا با غیظ نگاهش کند. می‌خواست ثمین تنها نباشد. ثمینی که شاید حالا در شهر سرگردان بود و ترسیده.می‌خواست برود توی اتاقش، به ملحفه‌های گل‌گلیِ سبزرنگش نگاه کند و بهش بخندد بابت پائولو کوئیلو خواندنش. بعد پایان‌نامه‌ی نصفه و نیمه‌اش را از نظر بگذراند، به این فکر کند که چرا وقتی از استاد احمدیان حرف می‌زد چشم‌هایش می‌درخشید.
توی آینه‌ی آسانسور که نگاه کرد، خودش بود و یک نفر دیگر. خودش بود و ثمین که برای گرفتن سلفی آینه‌ای با هم بحث می‌کردند. ثمینی را دید که عکس گرفتن را دوست نداشت و نگاری را دید که مسخره‌بازی درمی‌آورد. دستش را روی آینه کشید. نگار و ثمین هردو راست ایستادند و به او زل زدند. دست کشید روی جایی ‌که ثمین ایستاده بود. لبخند زد. دلش برای آن ثمین بی‌انصاف تنگ شده بود. ثمین جلو آمد و نگارِ توی آینه با آن مقنعه‌ی مشکی و لب‌های خشک و بی‌رنگ، گریه‌اش گرفت. ثمین فقط نگاهش می‌کرد. کاش تا ابد می‌ماند و نگاهش می‌کرد.
آسانسور صدای"دینگ" داد و نگار در آینه تنها شد. پیاده شد و برگشت. آسانسور خالی بود. اتاقکِ فلزی با انعکاسِ نوری که در آن می‌افتاد، خالیِ خالی بود. هیچ ثمینی آنجا نبود.
***
سهیلاخانم حالش خوب نبود. برای همین هم بود که اکبرآقا با اینکه به تلخی به نگار نگاه می‌کرد، اجازه‌ داد برود توی اتاق ثمین. نگار به مرتب بودنش غبطه می‌خورد. به کتاب‌خوان بودنش. به فیلم‌باز بودنش. به به‌روز بودنش.
هیچ چیز تغییر نکرده بود. دیروز، همین ساعت، ثمینِ یوسفی احتمالا توی سردخانه بود و دیگر نفس نمی‌کشید. شاید روحش گریزی به اینجا هم زده بود. شاید روحِ ثمین آمده بود و دست کشیده بود به تلِ رمان‌های خوانده‌نشده‌ی گوشه‌ی اتاق، به مانیتورِ پر از یادداشت‌ و نکته‌ی درسی و غیرِ درسی، شاید جلوی کمدِ لباس‌هایش ایستاده بود و به این فکر کرده بود که ای کاش پیراهنِ دست‌دوزِ مادرش را یک بار می‌پوشید. نگار وسط اتاق ایستاده بود. به این فکر می‌کرد که چرا وقتی ثمین ذوق‌زده از مقاله‌های منتشرشده‌اش در سایت‌های خبری و روزنامه‌ها می‌گفت، برایش کف نزده بود.
به طرفِ کامپیوترش رفت و جامدادیِ پر از خودکارش را نگاه کرد. خودکارهایی که اکثرا آبی یا مشکی بودند. پوسترِ لوله‌شده‌ی میشل اوباما را گوشه‌ی میز دید. ثمینِ خل و چل! خواست دستش را دراز کند و پوستر را بردارد.چیزی از داخل آن سُر خورد و روی میز افتاد. نگار تعجب کرد.فلش مموری بود. روی فلش مموری برچسبی زده شده‌بود:
- دیده شود.

***
 

رزمین رولینگ

کاربر فعال
عضو انجمن
مرزِ دوم: پناهگاه
کوله‌پشتیِ ثمین‌ هنوز خیس بود. از وقتی که روی پشت‌بام پیدایش کرده بودند، گوشه‌ی اتاقش رها شده بود. نگار فلش مموری را برداشت و نگاهش افتاد به کوله‌ی خیس.
شیدا با مانتویی که دکمه‌هایش را یکی در میان بسته بود، جلوی در خانه‌ی ثمین منتظر نگار بود. نگار داشت دنبال دفترچه‌ی یادداشت ثمین می‌گشت. به‌امید یک رد، به امید جواب آن "چرا"ی لعنتی. وقتی اسم شیدا روی صفحه افتاد، ریجکت داد. بالاخره دفترچه را پیدا کرد. برچسبِ باب اسفنجی‌ای را که پریای ریزنقش بهش داده بود، چسبانده بود روی صفحه‌ی اول.
نگار بلند شد و بالاخره جواب شیدا را داد:
- لپ‌تاپ آوردی؟
- آره.
- اومدم.
کوله‌ را روی تخت رها کرد و به طرف در رفت. صدایی شنید:
- دختره‌ی شلخته!
پلک‌هایش را روی هم فشار داد و برگشت. نبود. ثمین نبود. ثمین زیرِ خاک بود. به این راحتی خل شده بود. سیمِ آخر... سیمِ آخرش کجا بود دقیقا؟
خداحافظی سرسری‌ای از اکبرآقا کرد و سهیلاخانم را دید که گوشه‌ی هال پذیرایی در خودش جمع شده بود و چیزی را زمزمه می‌کرد. کفش‌هایش را پوشید و در حیاط را باز کرد.
شیدا دنبالش راه افتاد. روسری‌اش را جلو کشید و لبه‌های چادرش را به هم نزدیک کرد.
- نگار چی پیدا کردی؟
- خودم‌ هم نمی‌دونم. ولی یه جوری بود که انگار قایمش کرده بود.
شیدا ایستاد:
- چی رو مثلا از ما پنهون کرده؟
نگار کلافه شده بود. آنقدر تندتند راه رفته بود که نفس نفس می‌زد. هیچ شبی به نظرش اینقدر هوا سرد نشده بود. فلش را میان‌ انگشت‌هایش فشار داد و چرخید طرفِ شیدا.
- من اگه می‌دونستم نمی‌ذاشتم‌ ثمین این کارو باهامون بکنه!
شیدا نگاه از نگار گرفت و دستش را برای تاکسی تکان داد.
- من تا قبل از نه باید خونه باشم. خودت که می‌دونی. بیا زودتر بفهمیم چی به چیه.
هفت‌وبیست دقیقه بود. باید کجا می‌رفت؟ چه کسی را باید خبر می‌کرد؟ استاد را؟ نعیمِ احمدیان همیشه گرفتار؟
***
پارک ملت خلوت بود. صدای خنده‌ی دو پسر نوجوان را می‌شنید که سعی می‌کردند با سیگارهایی میان انگشت‌هایشان، ژست عکاسی بگیرند. نعیم موبایلش را درآورد و برای "حقی" تایپ کرد:
- کجایید؟
صدایی از پشت سرش شنید. برگشت و به نگار زل زد. شیدا سلام کرد و گفت:
- ببخشید مزاحم شدیم.
نعیم چیزی نگفت. نگاهش به چیزی بود که نگار در دستش پنهان کرده بود.
وقتی زیرِ یکی از آلاچیق‌های در امان مانده از باران نشستند، شیدا لپ‌تاپش را تازه روشن کرده بود و صفحه‌اش را چرخانده بود به طرف نعیم.
- یه پوشه‌ی رمزداره.
تمام چیزی که نعیم از لحظه‌ی دیدن آن‌ دو دختر بر زبان آورده بود، همین بود. نگار دفترچه را بیرون آورد و گفت:
-یه سری کلیدواژه بین چیزایی که نوشته بود پیدا کردم. اسم کتاب‌هایی که شما بهش معرفی کرده بودید و گذرواژه‌ی ورود به پنل برای آپ کردن مقاله‌هاش. باید یکی یکی امتحان کنیم. حتی تاریخ‌هایی هم‌ هست که ازشون اسم بـرده. ۱۳۳۹، ۱۳۵۷، ۱۳۸۰،۱۳۸۸،۱۳۹۶.
بیست دقیقه طول کشید تا بین‌تمام چیزهایی که نگار فکر می‌کرد ممکن است رمز باشند، ده-هزار و سیصد و هشتاد و هشت، پوشه‌ی زیپ‌شده‌ی ثمین را باز کرد.
یک فایل ورد بود. مقاله‌ای که نصفه و نیمه مانده بود و وقتی نعیم سرسری آن را از نظر گذراند، فهمید ثمین یوسفی آن دختر خوش‌خنده‌ای نبوده که پایان‌نامه‌اش همه‌ی دنیایش را در برمی‌گرفت. ثمین یک روزنامه‌نگار بود. یک مقاله‌نویسِ تند‌ و تیز. چیزی هم که نوشته بود، قطعا قرار نبود در یک سایت یا روزنامه‌ی داخلی چاپ شود.
شیدا گفت:
- چیه؟
نعیم مکث کرد. پرسید:
- فقط همین بود؟ یه فلش دیگه اونجا نبود؟
نگار لبش را خیس کرد. گفت:
- فقط همین بود.
نعیم انگشتش را فشار داد روی مچ دستش. گفت:
- درباره‌ی یه مرکزه. آدرسی ازش نیست. یه مرکزه برای کمک کردن به کسایی که می‌خوان پناهنده‌ی سیـاس*ـی بشن. ولی نصفه و نیمه‌ست. یه جوریه انگار که نصفش رو کات کرده.
شیدا به نگار نگاه کرد که داشت دفترچه‌ی ثمین را به سرعت ورق می‌زد.
نگار زمزمه کرد:
- یه آدرس هست اینجا.
صفحه‌ی آخر دفترچه را به طرف نعیم گرفت. نعیم آدرس را نگاه کرد و بلند شد.
- کجا میرید استاد؟
-فردا می‌ریم آدرسو پیدا می‌کنیم ولی اگه واسه شما دونفر دردسر بشه چی کار می‌خواید بکنید؟
دردسر... شیدا فکر کرد چقدر این کلمه را امروز زیاد می‌شنید.
- ثمین به اونجاهاش فکر نکرده بود که ما بکنیم.
نعیم راست ایستاده بود و به نگار خیره شده بود. ثمین که به جاهای خوبی نرسیده بود. برای آن سرنوشتِ تراژدیک، زیادی جوان بود.
- لطفا شماها به اونجاهاش فکر کنید. هیچکس طاقت دیدن یه جنازه‌ی دیگه کف حیاطِ دانشکده رو نداره.
نگار نفسش را فوت کرد بیرون. داشت به واژه‌هایی فکر می‌کرد که استاد به دقت گزینش کرده بود. طاقت...جنازه...

***
 

رزمین رولینگ

کاربر فعال
عضو انجمن
۱) ببخشید دیر شد:)
۲) نظراتتون درباره‌ی این پست برام مهمه.
۳) دو تا امتحان داشتم امروز؛ بافت شناسی عملی و فیزیک پزشکی. رسما هلاااک شدم:((

پریا وقتی جلوی آینه ایستاد، ثمین را ندید. به جایش خودِ گریانش را دید که نشسته بود روی نیمکت پارک و به این فکر می‌کرد که چطور زندگی‌اش را جمع کند. پریا آن روز حتی دستمالِ کاغذی هم همراهش نبود. شالِ بنفشش خیس شده بود و دست‌هایش یخ کرده بود. وقتی برای بارِ هزارم دماغش را بالا کشید، کسی جلو آمد و جعبه‌ی بزرگ دستمال‌کاغذی را روی پایش گذاشت.
- خسته نباشی دلاور.
حتی به چهره‌ی کسی که کنارش روی نیمکت نشسته بود، نگاه نکرد. جعبه را باز کرد و با خشونت یک کپه‌ی بزرگِ دستمال کاغذی را روی صورتش کشید.
- چته دختر؟
صدای دخترانه‌اش باعث شد از موضعش کوتاه بیاید. گفت:
- حوصله ندارم.
- نمی‌گفتی هم معلوم بود.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد لرزش صدایش را کم کند. گفت:
- اومدی منو ببری دبی؟
دختر خنده‌اش گرفت. گفت:
- اومدم بهت دستمال کاغذی بدم.
- لطف کردی.
پریا برگشت و به چشم‌های دختر نگاه کرد؛ مقنعه‌ی سورمه‌ای سرش بود و مانتوی ساده‌ی مشکی‌اش بیشتر از هرچیزی بهش دلگرمی می‌داد. حداقل شبیه شیشه‌فروش‌های پارک نبود و نمی‌خواست به زور دستش را بگیرد و ببرد دبی.
پرسید:
- اسمت چیه؟
دختر دستش را جلو برد و گفت:
- ثمین، ۲۰، بچه‌ی ناف تهرون.
شبیه چت‌های تلگرامی حرف می‌زد. پریا با تردید باهاش دست داد:
- منم پریام.
- چندسالته؟ کوچیکتر از منی؟
پریا سرش را تکان داد.
- ۱۸.
ثمین آبنبات چوبیِ رنگارنگی را که تازه از کیفش درآورده بود، به طرفش گرفت. پریا لبخند زد. گفت:
- ممنون.
- باید هوای کوچیکتر‌ها رو داشته باشیم.
سرش را پایین انداخته بود و با خودش فکر می‌کرد چرا ندیده و نشناخته با ثمین هم‌کلام شده بود؟ ثمین کیفش را برداشت و گفت:
- من برم یا نطقت باز شد؟
پریا تعجب کرد. گفت:
- چی باید بگم؟
ثمین انگشتش راگرفت طرف توده‌ی‌ خیس دستمال کاغذی‌ها:
- داشتی گریه می‌کردی ها!
- باید بگم حتما؟
دختر موهایش را فروکرد توی مقنعه‌اش.
- اگه نگی همه‌ش جمع میشه یه گوشه؛ درست همینجا.
کف دستش را گذاشته بود سمت چپ قفسه‌ی سـ*ـینه‌اش و بهش نگاه می‌کرد.
پریا نفس عمیقی کشید. سرما دیگر آنقدرها هم آزاردهنده نبود. انگشت‌هایش از آن کرختیِ غم‌انگیز درآمده بود. پرسید:
- دانشجویی؟
- آره‌. علوم سیـاس*ـی. ترم سه.
نکند از آن دانشجوهای کله‌باددارِ خطرناک بود؟ پریا اخم کرد. ثمین کارت دانشجویی‌اش را جلوی صورتش گرفت.
- من امسال کنکوری‌ام.
- رشته‌ت چیه؟
- انسانی.
ثمین با لحن بامزه‌ای گفت:
- صحیح!
پریا زمزمه کرد:
- ولی فکر نکنم بتونم برم دانشگاه.
ثمین کف دستش را به پیشانی‌اش کشید:
- واسه این داشتی گریه می‌کردی؟
پریا سرش را تکان داد و نگاه از ثمین گرفت.
- چرا؟
- پارسال بابام فوت کرد. مامانم نمی‌خواد درس بخونم. می‌خواد شوهرم بده.
ثمین گوش می‌کرد. آنقدر دقیق توی چشم‌هایش نگاه می‌کرد که انگار کار دیگری به جز گوش دادن به تراژدی یک دختر ۱۸ ساله نداشت. پریا بهش گفت که درسش خوب است و می‌خواهد کار کند و خرج خودش را دربیاورد، بهش گفت مادرش را دوست دارد اما آینده‌ای بعد از یک ازدواج مسخره‌ی سنتی نخواهد داشت، پریا ساعت‌ها روی نیمکت نشسته بود و با ثمین یوسفی حرف می‌زد. بعد، ثمین دستش را گرفت و تا دم در خانه‌ی پریا درست در وسط نازی‌آباد رفت. در زد. مادرش که در را باز کرد، ثمین لبخندِ مطمئنی تحویل پریا داد. رفت توی اتاق پریا که دیوارهایش نم برداشته بودند. از سقف اتاق قطره‌های آب به آهستگی روی مقنعه‌اش می‌چکیدند. بعد، وقتی مادرش بیرون آمد، تنها النگویش را از دستش کَند و گذاشت روی تاقچه.
- برو هرچی کتاب می‌خوای بگیر.
از آن روزی که ثمین یوسفی را توی پارک دید، دو سال گذشته بود. پریا توی آینه نگاه می‌کرد و به جعبه‌ی دستمال‌کاغدی فکر می‌کرد. به دختری با نگاه مطمئن و مهربان. دختری که یک‌دفعه از زندگی‌ همه‌شان محو شده بود. جنازه‌ای درست در وسط حیاط دانشکده.
نفسش گرفت. ثمین تنها بود؟ بیچاره بود؟ او که همه‌چیز داشت. از آن آدم‌های به تهِ خط‌رسیده نبود. هنوز لبخند می‌زد. هنوز توی جلسات فرهنگی و تریبون‌‌های آزاد نفر اول بحث با انجمن‌اسلامی‌ها بود. یعنی جدی جدی سقوط کرده بود؟ یکهویی؟ یکهویی به سرش زده بود برود بالای پشت‌بام؟ چرا؟ چرا ثمین این کار را با خودش کرده بود؟ چرا این‌کار را با همه‌شان کرده بود؟
پریا کف دستش را محکم کشید به چشم‌هایش و به ثمینِ توی آینه اخم کرد.
کیفش را برداشت و از دستشویی دانشکده زد بیرون.

***
 

رزمین رولینگ

کاربر فعال
عضو انجمن
نظر، نظر، نظر!
نعیم با انگشتش روی میز ضرب گرفته بود. ایمانی گفت:
- حواست هست چی میگم؟
- حرف جدیدی که نمی‌زنید شما.
ایمانی لیوان چای داغ را روی میز، جلوی نعیم گذاشت.
ایمانی در تمام این چهل‌وهشت ساعتی که از مرگ ثمین می‌گذشت، شکسته‌تر شده بود. نه به خاطر غصه خوردن برای یک دختر جوان با آرزوهای برباد رفته، احتمالا به خاطر گیر دادن‌های حراستی‌ها.
- من دارم می‌گم اگه چیزی می‌دونی از اون دختر بهشون بگو. به خدا همینجوریش هم اینستاگرام رو که باز می‌کنم همه‌ش پر شده از هشتگ ثمین یوسفی‌. واسه دانشگاه بد میشه‌. واسه خودِ تو هم بد میشه نعیم.
نعیم تلاش کرد تمسخر لحنش را پنهان کند:
- واسه شما که خیلی بدتر میشه، نه؟
درد هر دو مچش تشدید شده بود و مچِ چپش این بار شدیدتر بود. بدون پلک زدن ایمانی را نگاه می‌کرد. از دیشب که محتوای فلش را دیده بود خیلی چیزها آمده بود گوشه‌ی مغزش. ثمین چند لایه‌ی پنهان دیگر در زندگی‌اش داشت؟ کدام لایه به پشت بام دانشکده کشانده بودش؟
موبایلش زنگ خورد. شماره را نمی‌شناخت. ایمانی چپ‌چپ نگاهش می‌کرد. نعیم پرسید:
- جواب بدم؟
ایمانی به در اشاره کرد و نعیم کیفش را برداشت. وقتِ رفتن ایمانی گفت:
- یه کم قدرشناس‌تر باش. ناسلامتی استادِ این مملکتی!
لحنش دلخور بود اما یک ذره هم برای نعیم اهمیت نداشت. ثمین برای او فقط یک دانشجوی مرده بود که مرگش هم دردسر داشت؛ اما برای نعیم آن دختر با مردنش می‌خواست ناگفته‌هایش را بگوید‌.
راهروی جلوی دفترِ ایمانی را طی می‌کرد که کسی صدایش زد:
- استاد!
ایستاد و چرخید طرفش. دخترِ ریز نقشی با چشم‌های درشت و نگران بود. نعیم فقط گفت:
- برکت؟
پریا سرش را تکان داد.
نعیم به دفترِ دکتر ایمانی اشاره کرد:
- اینجا چی کار می‌کنید؟
پریا گفت:
- بریم بیرون؟ می‌ترسم دکتر ایمانی بشنون!
ایمانی مترسک دانشکده بود. همه از دور ازش حساب می بردند. اگر کمی نزدیک‌تر می‌آمدند، می‌فهمیدند پهلوان پنبه‌ای که درقصه‌ها گفته بودند دقیقا خودش بود.
- باشه.
آلاچیق‌‌های فضای سبزِ پشتِ دانشکده، دقیقا مشرف به جایی بود که جسدِ ثمین را پیدا کرده بودند. نعیم با اخم زمین را نگاه می‌کرد، اما پریا برکت نگاهش قفل شده بود روی همان‌جایی که چهل‌وهشت ساعت قبل جسدی افتاده بود.
نعیم سکوت را شکست:
- خب؟
پریا گفت:
- دکتر ایمانی اصل و فرع رو قاطی کرده کلا.
نعیم سرش را تکان داد. پریا ادامه داد:
- ثمین دو هفته پیش با یه پسره بحث می‌کرد. نزدیک‌ ایستگاه اتوبوس.
- نامزدش نبوده احیانا؟ یا مثلا دو...
پریا به تندی حرفش را قطع کرد:
- اهل این چیزا نبود. اون پسره همه‌ش یه چیزی می‌گفت. روی اعصابش راه می‌رفت انگار. ثمین فقط بهش گفت شدنی نیست و این چیزا.
- کنجکاو نشدین قضیه چی بوده؟
پریا سرش را پایین انداخت. گفت:
- پرسیدم ازش. خندید. مسخره‌بازی درآورد. خلاصه یه کاری کرد که یادم بره. الان می‌فهمم کاش اون موقع بیشتر سین‌جیمش کرده بودم. شاید یه چیزی می‌گفت. یه حرفی می‌زد.
ناراحت بود؛ دلخور و کمی عصبی. همه‌ی آدم‌هایی که ثمین رهایشان کرده بود هم عصبانی بودند و هم غمگین. عصبانی از رها شدن، و غمگین از رها شدن...
نعیم دست کشید به پلک‌هایش و گفت:
- از کجا می‌شناختینش ثمینِ یوسفی رو؟
پریا بندِ کوله‌اش را محکم فشار می‌داد. حالا لبه‌ی پشت بام را نگاه می‌کرد. جایی که دوستش برای آخرین بار ایستاده بود.
- دانشگاه اومدنم به خاطر اون بود. مادر و پدر و دوست و خواهرمو با هم از دست دادم.
نعیم زمزمه کرد:
- متاسفم.
پریا چیزی نگفت. تاسفِ استاد را نمی‌خواست. چیزی را می‌خواست که احتمالا هرگز به آن نمی‌رسید. می‌خواست یک بار دیگر، ثمین را ببیند؛ با کوله‌پشتی‌اش که آن را شل و آویزان در دست‌هایش نگه داشته بود، با نگاهش که هنوز مهربان بود، با کوهِ کتاب‌های چندصدصفحه‌ای که از کتابخانه‌ی دانشکده گرفته بود، حتی دلش برای برقِ چشم‌هایش هم تنگ شده بود. ثمین در این دو سال حالش خوب بود. وقتی استاد احمدیان را می‌دید نگاهش فرق می‌کرد. این یکی را نمی‌توانست به مردی که مقابلش نشسته بود و موشکافانه نگاهش می‌کرد، بگوید‌. شاید خودش می‌فهمید‌. یک‌روزی، یک جایی، نعیم احمدیان بالاخره می‌فهمید.
***
نگار به پریا نگاه کرد که جلوی در ایستاده بود و یک پایش را تکیه داده بود به دیوار. شیدا زمزمه کرد:
- نکنه اینم فهمیده؟
نگار شانه بالا انداخت و جلوی پایش روی ترمز زد. اتاقک نگهبانی ورودی دانشگاه، خالی بود و نگار حدس زد پیرمرد برای نماز رفته. شیشه را پایین آورد و پریا سرش را نزدیک‌تر کرد:
- زنگ بزن به استاد. خودش می‌دونه من قراره بیام.
شیدا فکر کرد شاید از آن یک‌دستی‌زدن‌های فوقِ حرفه‌ای‌اش بود. گفت:
- کجا قراره بیای‌ مگه؟
پریا اخم کرد و کاغذ توی جیبش را بیرون کشید. آن را جلوی صورت نگار گرفت:
- این آدرس.
لعنتی! آدرس را از کجا بلد بود؟ استاد چرا آدرس را بهش داده بود؟ در ازای چه چیزی؟
- چی می‌دونی تو؟
پریا راست ایستاد و گفت:
- منم مثل شماهام. دلم می‌خواد بفهمم یه چیزایی رو. اینکه ثمین چرا...
نگار فقط گفت:
- بیا بالا.
روی صندلی عقب جا گرفت. این را از ثمین شنیده بود که نگار حقی بچه‌ پولدار دانشکده‌ی علوم‌ سیـاس*ـی است. از ماشین و لباس‌‌ها و حتی مدلِ کوله‌پشتی‌اش معلوم بود‌.
- هرمشکلی پیش اومد خودتو می‌کشی کنار پریا!
شیدا این را گفته بود؛ در حالی که به عقب چرخیده بود و به پریا نگاه می‌کرد.
- بچه حسابم نکن‌.
- از هجده‌سالگی که آدم خر میشه این رشته‌ رو انتخاب می‌کنه، دیگه بچه نیست. من واسه این میگم که نمی‌خوام به جایی برسیم که نباید.
به شیدا برزگر نمی‌آمد از این حرف‌ها هم بلد باشد. نگار پوزخند زد و در سکوت، دنده را عوض کرد. پریا عکسی را دید که کنار ضبطِ ماشین بود. یک سلفی سه نفره از سه دختر که لبخند می‌زدند.

***