درحال تایپ رمان نوبرانه | K.diyar کاربر انجمن نگاه دانلود

  • شروع کننده موضوع K.diyar
  • تاریخ شروع
نمایش ها
: 305 -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: K.diyar

K.diyar

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
3/1/20
26
105
91
به نام خدا

نام رمان: نوبرانه

نام نویسنده: K.diyar کاربر انجمن نگاه دانلود

ژانر: اجتماعی_عاشقانه

ناظر: @Mahbanoo_A

خلاصه:گلنار، یک دختر نقاش و فعال اجتماعی که مادر، پدر و خواهر چهار ساله اش رو وقتی نوزاد بوده در حمله موشکی ناو یو اس اس آمریکا به هواپیمای مسافربری ایرباس ایران ایر در خلیج فارس از دست داده و کنار پدربزرگ و مادربزرگ پدریش بزرگ شده و حالا بعد از بیست و چند سال با ناردون، دختر بچه ی پرورشگاهی آشنا می شه که شباهتش به خواهر گلنار بی نهایته. تمام تلاش گلنار با تمام وجود گرفتن سرپرستی این دختر بچه است که خانواده ای که قیومیت ناردون رو به عهده دارن میان سراغش و روبه رویی گلنار با این خانواده اتفاقات داستان رو رقم می زنه.
 
آخرین ویرایش:

Mahbanoo_A

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
8/12/17
390
3,997
451
23
Shiraz
«به نام خدا»





نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

K.diyar

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
3/1/20
26
105
91
پ.ن: سلام دوستان این رمان نه هیجانات آنی خاصی رو رقم می زنه نه بالا و پایین شدنای ناگهانی و تخیلی. نه خشونت های قرمز و نه تعصب های بی دلیل؛ بلکه شیب بسیار آروم و ملایمی داره و عشقی که در بین تک تک لحظات رمان شکل می گیره هم به همین نرمی و لطافته. امیدوارم دوست داشته باشید.

پست_1

- خاله؟
- خاله سکینه، کجایی؟
- اینجام خاله، بیا.
نمی دیدمش. فقط یه سبزی بی انتها بود که افق دیدتو پر می کرد تا جایی که با آبی آسمون به هم برسن.
یونجه هایی که قدشون تا شونه ام می رسید رو با دست کنار زدم و به سمت صداش رفتم.
نشسته بود رو زمین، واسه همین نمی دیدمش. کنارش نشستم. زانو هامو بغـ*ـل کردم. اینجا واقعا زیبا بود.
- سلام.
- سلام خاله. صبحانه خوردی؟
- بله خاله.
به اطرافم که فقط یه رنگ سبز دلنشین بود و حدود یک متری بالاتر از سر من نگاه کردم. به هیچ جا دید نداشتی به غیر از آسمون آبی بالای سرت که از بین یونجه ها می دیدی.
یاد بچگیام افتادم؛ هر وقت دلم می گرفت میومدم همین شکلی مینشستم بین یونجه ها و زانوهامو بغـ*ـل می کردم تا کسی نتونه پیدام کنه. بعضی وقتا تا غروب همونجا می موندم. به صدای هیچ کسی که دنبالم می گشت جواب نمی دادم.
ناخودآگاه یه آه پر از حسرت همراه لبخند محزونم شد.
- آه چرا فدات شم؟
به خاله که مشغول کندن علف های هرز از بین بوته ها بود نگاه کردم.
- هیچی دیگه؛ ایشالا امروز عصر دارم می رم. بزغاله ها و مرغاتون یه نفس راحت از دستم بکشن.‌‌‌‌‌‌‌‌‌
دست از کار کشید. چند لحظه نگاهم کرد.
- چرا یه دفعه؟
ابروهامو دادم بالا.
- یه دفعه چیه خاله؟ یه هفته است اینجام. از آتلیه خبر ندارم. اصلا می دونی، یه هفته است دستام به رنگ و تینر نخورده احساس می کنم مریضم.
بازم فقط نگام کرد. حرف نگاهشو خوب می فهمیدم. ولی خب...
چند لحظه بعد دوباره مشغول کارش شد.
- هر طور راحتی خاله جان. ولی من دوست داشتم بیشتر پیشم باشی.
خم شدم گونه اشو بوسیدم. از جام بلند شدم؛ در حالی که پشتمو می تکوندم از بین یونجه ها رد شدم و راه افتادم سمت خونه.
 
آخرین ویرایش:

K.diyar

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
3/1/20
26
105
91
پست_2

- راستی خاله، لطفا اگه دایی محرم و زندایی رو دیدی از طرف من ازشون خداحافظی کن. دیگه من فرصت نکردم.
- باشه عزیزم.
با خاله جاده ی چند صد متری روستارو قدم زنان طی می کردیم تا به جاده ی اصلی برسیم. به گفته شوهر خاله سلیمان قرار بود اتوبوس شهر ساعت چهار از اونجا رد بشه. برای این اتوبوس های بین راهی بلیطی هم نیاز نبود. سرجاده هر روستا مسافرارو سوار می کردن.
داشتیم به جاده اصلی میرسیدیم که یه ماشین مشکی پیچید سمت جاده روستا. از کنارمون به سرعت رد شد و به سمت روستا رفت.
نگاه من و خاله به سمت هم برگشت. خب این ماشین برای این جاده ی دور افتاده یکم زیادی لوکس بود.
خاله برگشت و نگاهی به پشت سرش انداخت.
- یعنی کی بود؟
ساکمو از دستی به دست دیگه دادم و انگشتامو که خون مرده سده بودن رو باز و بسته کردم.
- والا چی بگم.
سوار شدن من به اتوبوس همراه شد با اشک و آه خاله و سفارش های کمی بیش از حدش به راننده اتوبوس، آقا جعفر.
 

K.diyar

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
3/1/20
26
105
91
پست_3

روی زانو هام نشستم و دستامو تا جایی که می تونستم از هم باز کردم. به سمتم دوید. وقتی دستای تپلش دور گردنم حلقه شد و صورت من تو ابریشم موهاش فرو رفت که ناپرهیزی کرده بودن و یا شاید از دستشون در رفته بود که گذاشته بودن به کمی پایین تر از شونه هاش برسه تازه بعد از یک هفته نفس کشیدم. زندگی رو، اکسیژن رو، حال خوش رو، همه چیز رو.
گونه تپل و نرمش رو چندین بار بوسیدم. دستاشو از دور گردنم باز کرد و زد به کمرش. با لحن طلبکارش گفت:واقعا که نارگلی جون. کجا بودی تو چند وقته؟ می دونی چقدر غصه خوردم؟ می خوای دیگه دوستت نداشته باشم؟
فقط لبخند زدم به امید زندگیم که مقابلم ایستاده بود و من شاید بعد از بیست سال دوباره پیداش کرده بودم.
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. دوباره کشیدمش تو بغلم و محکم فشارش دادم.
- نه بابا؟ شما داشتی غصه می خوردی؟ پس اون آتیشایی که خاله مژگان می گفتو کی سوزونده؟
خودشو عقب کشید. با چشمای گرد شده نگاهم کرد.
- تو مگه نگفتی دروغ گفتن کار خیلی زشتیه؟
- خب معلومه که زشته.
- پس چرا خاله مژگان دروغ گفته؟ من کی آتیش سوزوندم؟ از وقتی تو و خانم مربی گفتین خطرناکه دیگه سمتش نمی رم که.
دستاشو به دو طرف باز کرد و با همون چشمای گرد گفت:به خدا.
صدای قهقهه مژگان با خنده من همزمان شد. بلند شدم؛ دستشو گرفتم.
- باشه حالا زبون نریز گل من.
به سمت مژگان رفتیم. همون طور که بالا پایین می پرید گفت:خاله مژگان ببین نارگلی جون اومد.
دستمو ول کرد و دوئيد سمت ساختمون.
- من برم به همه بچه ها بگم نارگلی جون اومده خوشحال بشن.
با لبخند به هم دست دادیم و روبوسی کردیم.
- سلام.رسیدن به خیر.
- سلام. ممنون. مژگان شاید باورت نشه هر چقدر هم ای جمله کلیشه باشه ولی برای من نفس کشیدن تو دود و دم اینجا خیلی راحت تر از هوای اشباع از اکسیژن روستاست.
نگاهی به ساختمون انداختم.
- بقیه بچه ها کجان؟ سر و صداشون نمیاد.
لبخند مهربونی زد. کلافه به نظر میومد.
- می دونم عزیزم. بچه ها دارن نقاشی می کشن. ناردون الان دو روزه که هر لحظه ای که تو حیاط نیست عوضش نشسته کنار پنجره و در ورودی رو می پاد.
- آخ بمیرم. بچه ام خیلی اذیت شد آره؟ دیگه یه روزام تنهاش نمی زارم. بیا بریم تو.
- بریم.
یکم مشکوک بود. هر طور که فکر می کردم دلیل آشفتگی پنهان توی صورت زیبای مژگان رو نمی فهمیدم.
 

K.diyar

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
3/1/20
26
105
91
پست_4

- نوبت منه.
- نخیر نوبت منه الان.
کش زرد رنگ رو پایین موهای حسنی بستم.
- پاشو گلم تموم شد. عه بچه ها؛ خب مال همتونو می بافم. دعوا کردن خیلی بده.حالا نفر بعدی بیاد.
بحث پروشا و سارا دوباره شروع شد.
- من اول بودم.
- اصلانشم. من اول تر بودم.
- نخیر. کی گفته؟ من زودتر اومدم.
آی سو آروم از کنار بچه ها خودش رو سر داد و اومد پشت به من نشست جلوم. با تعجب نگاش کردم. برگشت سمتم.
- عه خب خاله چیه؟ اونا دارن دعوا می کنن. شما اول مال منو ببافین.
خنده ام گرفته بود. جلوی خودمو گرفتم. با لحن اخطار گونه گفتم:آی سو عزیزم کارت اصلا درست نیست. من که گفته بودم باید نوبتو رعایت کنیم. هممون.
- آخه خاله...
جدیت نگاهمو که دید ادامه نداد.
- باشه.
آروم بلند شد.
- پس من برم تو صف.
لبخند زدم.
- آفرین خوشگل من.
پروشا و سارا هنوز درگیر بودن. این بچه ها یاد گرفته بودن حتی دعوا و بحثشون هم با یه صدای کنترل شده باشه.
- بچه ها بیاید اینجا. اگه نمی دونید کی اول بوده ده بیست سی می کنیم هان؟ خوبه؟
اول به هم و بعد به من نگاهی کردن. انگار به نظرشون فکر عاقلانه ای بود که هر دو سرشونو به معنای تایید تکون دادن.

- نود، صد.خب پس اول سارا خانم. بیا بشین عزیزم.
سارا خوشحال و با یه لبخند گنده بدو بدو اومد نشست جلوم.
- دیدی گفتم من اول ترم؟
قیافه پروشا کاملا ناراضی بود. شرطی بود که خودش قبول کرده بود و کاریش هم نمی تونست بکنه. بهش لبخند زدم.
- خوشگل من چند دقیقه صبر کنی بعد سارا نوبت توئه خب.
نگام کرد. آروم سرشو تکون داد و منتظر ایستاد.
احساس می کردم در هر آن خیلی معمولی زندگی هم در حق این بچه ها بی عدالتی میشه. مطمئنا اینا هم موقع شونه کردن یا بافتن موهاشون اذیت می شدن ولی هیچ کدوم اعتراضی نمی کردن. چون ذوق زیبایی موهاشون بعد از بافته شدن غلبه می کرد بر حس اعتراض. البته کسی هم نبود که هر روز این کار رو براشون انجام بده که سر کشیده شدن موهاشون جیغ و داد کنن.
همیشه با ذوق منتظر چند مدت یک باری بودن که من یا مژگان مو های همشونو ببافیم.
چقدر تلاش کردم؛ چقدر این در و اون در زدم؛ چقدر مقاله و مطلب نوشتم. نقاشی هایی که با هزار ترفند به چند تا از نمایشگاه های مهم فرستادم. مساحبه هایی که کردم و در نهایت مسئولیت هایی که به دوش کشیدم تا اجازه بدن مو های این بچه ها رو بلند کنم. تو این جور مراکز معمولا به خاطر سخت بودن نگهداری و بهداشت بچه ها اکثرا مو های دخترا رو هم پسرونه کوتاه می کنن و اون موقع این منو واقعا آذار می داد.
گلگی هم نیست.خب واقعا مراقبت، نظافت، نگهداری و بهداشت این تعداد بچه کار آسونی نیست. و بالاجبار باید چنین کارهایی رو کرد. ولی هر دختری حق داشتن موهایی رو که بافته بشه رو داره و فرقی هم نمی کنه که پدر و مادر، چه مسئول و چه غیر مسئول داشته باشه یا نه.
یاد شور و شعف بچه های سه تا پنج شش سالم افتادم؛ وقتی فهمیدن هر ماه قرار نیست موهاشون کوتاه بشه.
شاید این جملات از نظر عده ای بی رحمانه و ناسپاسی تلقی بشه. اما جلوی احساسات رو نمی شه گرفت که جاری نشن.
- می گم خاله...
صدای علی منو از مرور خاطراتم بیرون کشید. پسربچه ی لاغر اندام و کنجکاو من که آرنجش رو به پام تکیه داده و کنارم نشسته بود. با تمام دقت سعی داشت یاد بگیره چطور موی دخترا رو میبافم.
- جانم؟
- نمی شه مو های اینارو یه جوری ببافی که دیگه اصلا باز نشه؟ به خاطر خودت می گم که هر سری خسته می شی مو های همشونو ببافیا.
گونه بــ..وسـ...ید.
- نخیر نمیشه. تازه می خوام مو های تورم بلند کنم؛ از این به بعد با اینا ببافم.
و لپشو کشیدم. حرفم باعث شد ریسه بره از خنده.
- نه خاله. نمی خوام. مردا که مو هاشونو نمی بافن.
بلند شد و در رفت. جاشو ناردون تپل من گرفت. عین علی آرنجشو تکیه داد به پام و مشغول تماشا شد.
فکر کرده بود واقعا می خوام موهاشو ببافم. پسر بچه ی کوچولوی من نرفته بود تو اجتماع تا ببینه الان دیگه هیچ کاری برای هیچ کسی عار نیست.
 

K.diyar

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
3/1/20
26
105
91
پست_5

- می گم کیا.
یکی از گیلاسای تو دستشو گذاشت تو دهنش.
- چیه؟
- اگه نشه چی؟
- مگه نمی گی الان قوانین تغییر کرده؟
روی سه پایه نشسته بودم.قلمو هامو با دستمال خشک می کردم.
- آره.ولی...
- ولی؟
- نگرانم. می ترسم کیا. آیا واقعا من شرایط بزرگ کردن یه دختر بچه چهار ساله رو دارم؟نمی دونم...
- ببین گلنار، اگه از الان همین اول راهی می خوای این جوری شروع کنی بهتره پس بکشی.
اعتراض کردم.
- کیا.
- کیا نداره. صادقانه می گم؛ راهی که پیش روته به اندازه کافی سخت هست؛ پس خودتو از حالا مأیوس نکن. بعدشم، تو تنها که نیستی.مگه قرار نیست آنا و آقا جون هم باهات باشن؟
- چرا خب، اما آنا و آقا جون سنشون زیاده. یه عمر درگیر من بودن از این به بعد...
- نوحه سرایی رو بزار برای بعد. درضمن دلگرمی حضور من رو هم نباید فراموش کرد.
دستمال رنگی دستمو پرت کردم سمتش که سرشو دزدید.
- خوشمزه نشو جناب مهندس بعد از این.
خندید. گیلاسای تو دستشو گذاشت تو سبد. اومد و روبروم وایساد.
- ببین گلنار بدون تعارف همون اولش که همچین تصمیمی گرفتی بهت گفتم باهات موافق نیستم. اینم گفتم که با این حال هر کاری که بخوای بکنی پشتتم.الانم حرفم همونه.
نگاهش کردم.
- پس فعلا جمع کن آه و ناله تو.پاشو بریم خونه که مامان ده بار زنگ زده کجا موندین.
- آنا صبح گفت که قراره شام خونه ما باشین. برات کوفته بار گذاشته آقا کیا.
شال و پانچومو داد دستم.
- پاشو بابا. آب دهنمونو راه انداختی.
در حالی که چراغ هارو خاموش می کرد با خنده و شوخی از گالری زدیم بیرون.
 

K.diyar

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
3/1/20
26
105
91
پست_6

بعد از چند روز دوندگی باز هم من بودم و سه پایه ای که روش نشستم و بوم و رنگ های روغن جلوم و قلموی توی دستم. با صدای یکی از آهنگ های بسیار قدیمی و اورجینال سرهنگ زاده و بوی قهوه ی گوشه به گوشه گالری که هر بار همراه با حضور فرشته ی مهربون و زیبا روی این روزهای من تو گالری می پیچید.
شاید چون هیچ وقت مشکلاتش پیش من مطرح نشده بود دلیل آشفتگی این روزهاشو نمی فهمیدم. به خودم جسارت پرسیدن رو هم نمی دادم. دلم و وجودم لبریز لحظه ای همدردی باهاش بود.
این حال مژگان رو دقیقا از روزی که از روستا برگشتم و رفتم سرای مهر کاملا لمس کردم.
از وقتی اومده بود مدام می گفت چه خبر و درو دیوارو نگاه می کرد. تابلوهای هر گوشه گالری رو که شاید ده بار دیده بود برای یازدهمین بار با دقتی که سخت نبود تشخیص فقط نگاه بودنش بدون همراهی فکر و ذهنش که به طور مشهودی در محوطه ی دیگه ای پرواز می کردن برسی کرده بود.
انگار که می خواست چیزی بگه و چرا من علت دلشوره های این چند روزه ام رو نمی فهمیدم؟
آخر سر هم خودش رو همراه با دستور قهوه ی همیشگی و آرامبخشش تو آشپزخونه کوچیک گوشه سالن مخفی کرده بود و عجیب بود که این قهوه اینبار نه تنها بوی آرامش نمی داد بلکه دامن می زد به دلشوره های من.
- بیا عزیزم.
فنجان بزرگی که به سمتم گرفته بود رو از دستش گرفتم.
- ممنون.
- نوش جان.
روی کاناپه فیروزه ای رنگ روبروم نشست. فنجان رو با دو دست چسبیدم و بالاتر آوردم تا بخارش با صورتم بخوره. نفس کشیدم بوش رو. من خیلی وقت پیش راز مقداری شکلات مخلوط شده با این قهوه رو کشف کرده بودم. اما هیچ وقت اقدام به امتحانش نه. چون اطمینان داشتم این عطر و طعم و بو درصد زیادیش رو مدیون مهری هست که مژگان هنگام درست کردن چاشنیش می کنه.
با فرو رفتن نفس عمیقی که از عطرش کشیدم انگار چند زن با چارقد های گل سرخ درشت دوان دوان اومدن به کمک رختشور های توی دلم و لب چشمه باهاشون مشغول چنگ زدن.
- گلنار جان. راستش...
صداش باعث شد سرم ناگهان تیک وار بالا بپره. مستقیم نگاهش کردم. نگاهش به من بود و چرا من تو این نگاه رنگ دلسوزی می دیدم؟
آرنج هاش روی زانو هاش بود و کف دستاشو به هم می مالید. با شک پرسیدم:
- مژگان...اتفاقی افتاده؟
- ببین...اتفاق...هنوز که نه. ولی باید راجبش صحبت کنیم.
دستش رو زد به کنارش.
- میشه بشینی اینجا؟
بلند شدم و کنارش نشستم. ذهنم مغشوش بود. فنجانم رو کنار فنجان مژگان گذاشتم. دلم نوید بد می داد.
- مژگان دارم نگران می شم.
یه نفس عمیق کشید.
- خب، از نظر من منطق همیشه بهتر جواب می ده. به همین خاطر تصمیم گرفتم قبل از این که از کسی چیزی بشنوی یا چیزی ببینی که انتظارش رو نداری موضوع رو باهات مطرح کنم.
- خ...خب؟
- راستش...چند وقت پیش آقای اصلانی اومده بود سرای مهر. تو رفته بودی روستا...
زمزمه کردم:
- اصلانی؟
هه اصلانی. کسی که هر بار مرد و زنی رو همراه خودش می کرد و میاوردشون پرورشگاه؛ انگار که شیشه های کلاسا ویترین فروشگاهن. تا هر کدومو که می خوان انتخاب کنن. و من هر بار می مردم و زنده می شدم تا بفهمم دست رو ناردون من نزاشتن. نه که بقیه بچه ها برام مهم نباشن؛ اما رفتنشون علاوه بر دلگیری بسیار خوشحالم می کرد. چون می دونستم که دارن می رن تا آیندشون ساخته بشه و خب خانواده های متمَولی هم که میومدن سراغشون قابل چشم پوشی نبودن. ولی ناردون...
- اینبار کسی باهاش نبود. مستقیم رفت اتاق خانم سامان. نیم ساعت بعدم خوشحال رفت بیرون. من همون روز از خانم سامان شنیدم قضیه رو. ولی چون فعلا چیزی مشخص نبود نخواستم چیزی بهت بگم. تا این که سه روز پیش...
نفهمیدم چشمام کی پر شده. من لکنت نداشتم...
-م مژگان بگو ب بگو چه خاکی به سرم شده؟
نگاه اون کی برق اشکی که هنوز نریخته رو گرفته بود؟
تشنه کلمات به لباش زل زده بودم.
- گلنار...
اشک اون زود تر چکید روی گونه اش. با انگشتای کشیده اش که می لرزید سریع قطره اشک رو کنار زد.
- گلنار...کیا بهت گفت شروعش نکن. من بهت گفتم دل نبند. هر بار که ناردون بهت گفت نارگلی جون و تو چشمات برق زد؛ من به کیا گفتم وابستگی به جدایی که برسه سخت می شه...
- هه... نه بابا، دیوونه شدی؟ جدایی چیه؟ من که جایی نمی خوام برم. کجا برم آخه بدون ناردون؟ گل من غصه می خوره دو روز منو نبینه.
نگاهم رو سقف می چرخید و مرتب پلک می زدم.نباید میریخت...
با عجز نالید:
- گلنار، خواهش می کنم...
دیگه نتونستم؛ نگاهم پایین اومد. اشک منم ریخت. صدای من هم عجز داشت.
- چی شده مژگان؟
- ناردون، یعنی؛ خانواده پدریش پیدا شدن...
اشکم رو پاک کردم و خندیدم. نمی دونم چرا فقط خندیدم. اصولا من آدم هیجانات آنی و عکس العمل های این چنینی نبودم.
چی می گم من؟مگه این اتفاق بر پایه اصوله که منم طبق اصول رفتار کنم؟
شنیده بودم می گن امان؛ امان از خنده ای که تهش گریه باشه. و واقعا امان...
میون گریه های من که دل سنگ رو آب می کرد و دست مژگان که روی لب هاش بود تا صدای هق هقش دامن به درد من نزنه. نگاهم روی آفتابگردون های خندون روی فنجان ها نشست که مستقیم داشتن من رو نگاه می کردند و من اون لحظه فکر کردم ناردون چقدر این فنجان ها رو دوست داشت...
 

K.diyar

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
3/1/20
26
105
91
پست_7

-کیا...
- ...
- من نمی فهممشون. خانواده پدری مگه نزدیک تر از خواهرن؟ من خواهرشم کیا. من عکس دارم؛ از بچگیاش، از بچگیام. درسته مال بیست سال پیش اما خود ناردون که هست. درسته که اون موقع من خواهر کوچیکه بودم ولی الان اون شده کوچیکه. عیبش چیه کیا؟
- تو منطقی بودی گلنار.
- وای کیا...مردم تو این چند روز از بس هر کی بهم رسیده گفته منطق.
- ...
- کیا من از اون روزی که مژگان گفته؛ الان چهار روزه که ناردونو ندیدم. زنگ که می زنن از سرای مهر می دونم اونه؛ دلم می ره، جواب نمی دم. کیا من دلم تنگه. این حس من منطق سرش نمی شه.
- چرا؟
- چی چرا؟
- چرا نرفتی ببینیش؟چرا جوابشو ندادی؟
- خب باید عادت کنه؛ به نبودنم. منم باید...
بغض ته گلوم نذاشت ادامه بدم. انقدر مظلوم گفته بودم که دل تنگ خودم هم به حال خودم سوخت.
- گلنار، عزیزم، قربون دلت برم؛ دیشب امروز چقدر گریه کردی که چشمات به این روز افتاده؟ چرا این کارو با خودت می کنی؟ خب تا الان چطور می دیدیش از این به بعدم می ری می بینی. رفتنه ناردون پیش کسایی که بهش هویت می دن باید تو رو خیلی خوشحال کنه.
- اما...
- صبر کن. باور کن من درکت می کنم؛ بیشتر از همه. ببین گلنار، من تمام قدم زدنام تو خیابونای این شهر با تو بوده. آدم موقع قدم زدن چی کار می کنه؟ درد دل. درد دل های من و تو با هم بوده گلنار مگه نه؟ حداقل بخش زیادیشون. حتما همو می فهمیدیم که واسه درد هم گوش شدیم عزیز دل من.
- نمی زارن ببینمش کیا. پدر و مادر خودش تو زلزله فوت شدن و من کاری نمی تونم بکنم. زورم بهشون نمی رسه کیا. من هیچ نسبت شناسنامه ای با اون بچه ندارم. مژگان می گفت انگار زیادی اشرافی زندگی می کنن. می گفت...
- گلنار لطفا. من همیشه اعتماد به نفس تو رو مثال زدم. مگه طبقه اشراف آدم نیستن؟ مگه تو کسی نیستی که تنهایی افراد از ده طبقه اجتماع رو با هنرت با نگاهت با لحنت جمع می کنی پای یه تابلو تو یه گوشه از یه نمایشگاه معروف؟ تو تا حالا مقابل کسی هم کم آوردی؟ من سوین مژگان و خیلی های دیگه هم همیشه پشتتیم عزیزم.
نمی دونم اگه برادری داشتم واقعا به اندازه ی کیانوش دوستش داشتم یا نه. واقعا انقدر همراه بود یا نه. انقدر دلگرمی می داد یا نه. من گفته های کیا رو قبول داشتم. شاید بعد از این همه فشار به کمی لوس بودن نیاز داشتم. کمی ناز کردن.
لبخند زدم.
- ممنون کیا.
- پاشو بابا لفظ قلم. باید خیابونارو متر کنیم. فقط شانس بیاریم نصفه شبی گشت ارشاد بهمون گیر نده با این سر و وضع شما.
چپ چپ نگاهش کردم که بلند خندید.می دونستم داره شوخی می کنه. شونه به شونه این پسر راه رفتن پر از یه خالی عمیق ته ذهنت بود. عین معلق بودن.
 

K.diyar

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
3/1/20
26
105
91
پست_8

لباش مهر شد و چسبید به گونه ام. صدای ماچ محکمش تو گوشم پیچید.
مگه می شد از این حجم تپلی که تو آغوشم بود دل بکنم؟ مگه می تونستم؟
عقب کشید. دستاشو پشت سرش به هم قلاب کرد.
- سلام نارگلی جونم. خسته نباشی.
ابروهام رفت بالا. اولین بار بود که بعد از تاخیر من ازم طلبکار نبود. همون لحن که دل من براش می رفت. اونم نه تاخیر کوتاه؛ پنج روز. واقعا جای تعجب داشت.
- سلام فرشته من. شما تو این چند روز بزرگ تر شدی یا فقط حس منه که خانم تر شدی؟
چشماش برق زد. خوشش اومده بود از حرفم. شق و رق تر شد.
- خب آره دیگه. خاله مژگان گفته شما کارات زیاده. یه عالمه خسته می شی. بعد میای ما رو ببینی؛ دیگه من نباید غرغر کنم برات. باید درکت کنم.
خندم گرفته بود. خودمو کنترل کردم.
- خب پس آفرین به مژگان جون. ولی من گلمو که می بینم همه خستگیم دود می شه می ره هوا خانم خوشگله.
نیشش باز شد.
- حالا بدو بریم تو ببینیم چه خبره. یه سورپرایز براتون دارم.
با ورجه وورجه دنبالم اومد.
- واقعا؟
- آره عزیزم بیا.