Drag to reposition cover

درحال تایپ رمان استخوان‌های دل خون | Elena_Emady کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 549 -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Elena_Emady

Elena_Emady

مدیر آزمایشی تالار نقد
مدیر آزمایشی
منتقد انجمن
پسر نفس عمیقی کشید و به سرعت خود را به کاناپه سپید اتاق رساند و قبل از اینکه چوب آبنوسی درب کاملا باز شود خود را بر روی آن انداخت؛ اما تنش فرصت نکرد خیلی چرم نرم مبل را لمس کند زیرا درب به طور کامل باز شد و مرد جوانی همان با فردی که شاید بیش از ۱۴ و یا ۱۵ سال از او بزرگتر بود وارد شدند. اولین چیزی که چشمان طلاییش را جذب کردند. کت سیاه و آرم بزرگ بر روی سـ*ـینه شان بود.
دندان قروچه‌ای کرد و در دل لعنتی به آن مردم احمق فرستاد‌. دلش می‌خواست او در کنارش بود تا دست می‌برد و همانجا گردنش را می‌شکست؛ اما حیف. خیلی حیف!
کت و شلوار سیاهشان و موهای بالازده‌شان فریاد می‌زدند چه کسانی هستند؛ اما موضوع جالب این بود که نمی دانست چه کاری آن قدر مهم بود که چند پلیس خرده پا وقتش را بگیرند. یا این حال تنها حرفی که بر لب آورد یک « سلام.» ساده بود. به محض بسته شدن درب هردو مرد زانو بودند و آریان همان حرف‌های همیشگی را برای بار پانصد هزارم شنید:
- ببخشید که وقتتون رو گرفتیم اعلیحضرت؛ لطفا عذرخواهی ما رو پذیرا باشین.
چشمان هر دو مرد رو میخکوب پارکت‌های طلایی شده بود و او چاره‌ای به جز جواب دادن به آن‌ها نداشت:
- مهم نیست. بلند شین.
هر دو مرد از خداخواسته از جا بلند شدند و شهزاده جوان با اشاره به مبل‌های یک نفره روبه رویش آن‌ها را دعوت به نشستن کرد و خوشبختانه مجبور نشد دهان باز کند تا آن‌ها بنشینند.
هر دو مرد بلافاصله با تعظیم کوتاهی مقابلش بر روی میل‌های طلایی نشستند و آنجا بود که آریان متوجه شد رنگ چشمان یکی از آن‌ها با رنگ کمد و موهایش برابری می‌کند. یک تای ابروان ضخیمش را بالا انداخت. کمی عجیب بود. وجود مردی نابینا در پلیس؟ چه نقشه‌ای در سر آن احمق بود؟ خیر آن کله طاسش می‌خواست او را گیر بیاندازد؟ این بار دندان قروچه‌اش بی‌صدا؛ اما پر حرص‌تر بود. از مرد رو گرفت و رو به فرد جوانتر گفت:
- چی شده؟
مرد به آرامی خود را بر مبل زرد جا کرد و با صدایی که بوی ترس از آن به مشام می‌رسید، شروع به توضیح دادن کرد:
- قربان راستش مزاحمتون شدیم تا شاید بتونیم یکم اطلاعات برای پرونده‌مون پیدا کنیم.
آریان صورت بیضویش را به سمت مرد نابینا برگرداند و درحالی که در چشمان سپیدش را می‌زد، جواب داد:
- خوشحال میشم اگه بتونم کمکی بکنم.
بار دیگر دهان فرد جوانتر زودتر باز شد تا پاسخی بدهد اما اینبار با صدای مرد نابینا حرفش قطع شد و آریان اجازه داد گوشه لب هایش کمی کش بیاید. می‌توانست به راحتی تفاوتشان را ببیند. او جوان بود و خام و مسلما پیرمرد، دانا و البته مزاحم.
- مزاحمتون شدیم تا بتونیم راجب حادثه سال ۳۲۱۴ بپرسیم.
در لحظه‌ای لبخند ننشسته آریان پر زد و در تابلوی نقاشی پشت سرش ناپدید شد. نفسش درحال بند آمدن بود، اما ظاهرش نه. دلش با شنیدن آن اعداد درحال تکه پاره شدن بودن بود، اما پوسته‌اش نه؛ و چقدر بد بود زمانی که دلت بخواهد چیزی را تا ابد فراموش کنی و کسی با صدای بلند در گوشت فریاد بزند:« نمی‌شه!» چشمانش می‌گفتند دهانت را ببند کرد؛ آشوب به پا می‌کنی! اما چهره‌اش فریادش را در خود خفه می‌کرد و یک قلب بیچاره می‌ماند و یک مغز درمانده‌ و خاطره‌ای سوخته‌. آتشی به پا شده و برادری فریاد کشان و دختری نالان. نفس‌هایش داشتند کار دستش می‌دادند. صدای جیغ‌ها هنوز در گوشش موسیقی می‌نواخت.
قلبش شروع به ساز زدن کرده بود. سازی مخالف با تنش و موافق با خاطراتش.
قبل از اینکه سکوت بر اتاقش حکم براند، نفس عمیقی کشید و زبان باز کرد:
- گوش می‌کنم.
مرد نابینا سرش را تکان داد و شروع به سخن گفتن کرد:
- همینطوری که می‌بینین، من نابینا هستم و البته طاس. اسم من جری پار[۱] و این سرباز جوان که می‌بینین رنه.[۲]
طعم شوخی در حرف‌هایش موج می‌زد اما نمی دانست چرا نمی‌توانست به این روی خندان پیرمرد اعتماد کند. حس می‌کرد چیزی در رابـ ـطه با آن صورت مربعی و ریش سپید درست نبود. ناگهان جرقه‌ای در ذهنش بار دیگر قلبش را به تپش انداخت. حس می‌کرد پشت آن چشم‌های سپید، عنبیه‌های عقاب نهفته است.
۱.jerry par
۲.ran
 
آخرین ویرایش:

Elena_Emady

مدیر آزمایشی تالار نقد
مدیر آزمایشی
منتقد انجمن
آن چشمان درشت و کشیده سپید، هیچ اخبار خوبی برایش به همراه نداشت.
نمی دانست چرا اما حسی همانند حسی که همیشه به آریان داشت در وجودش ساتع می‌شد. حس می‌کرد مرد روبه رویش چیزی بیش از شهزاده دوم بودن، می‌دانست.
آرام نفسی بیرون داد و گفت:
- خوبه. برای چی اینجا اومدین؟
لب‌های خشکیده مرد کمی کشیده شد و چهره‌اش تغییر کرد. چهره‌اش حال کمی جوانتر به نظر می‌رسید.
دستش برای لحظه‌ای هیستریک تکان خورد اما تنها خودش بود که متوجه حرکت دستش شده بود.
برای بار دوم صدای خشک پیرمرد سکوت اتاق و طاق گنبدی را شکست:
- یکی از خانواده‌های قربانیان حادثه اون سال، خواستار باز شدن پرونده شدن.
با طرز صحبت کردنش آشنا بود. یک آشنایی دردناک. در ساعتی، در روزی، در سالی، صاحب همان طرز سخنوری، جان برادرش را سوزانده بود و جنگی خونین آغاز کرد.
- ما اینجا هستیم که راجب ملودی دیانه[1] ازتون سوالاتی بپرسیم.
ناگهان حس کرد هیولایی برقی از میان تن بیچاره‌اش رد شد. حرف ملودی از کجا آمد؟ حرف آن هم ملودی مو طلایی‌اش بود؟ ملودی جانش؟ حرف آن گیسو طلایی بود که قلبش اینطور ملودی سر داده بود؛ والاّ قلب او اینطور بانگ نمی‌کرد. اگر حرف آن چشم آبی زیبا نبود پس اکسیژن چرا نداشت؟ اکسیژنش کجا بود؟ حس می‌کرد چشمانش تیره شدند. تیره‌ی روشن. روشنی ز جنس موهای خورشید رنگ ملودی. بینی‌اش برای دریدن اکسیژن تلاش می‌کرد اما هیچ و هیج. نام ملودی که می آمد اکسیژن که خوب بود. مغزش هم مرخصی می‌گرفت و قبل از رفتنش تصاویر ملودی را پِلِی می‌کرد. دست برد و به سرعت از لیوان بر روی میز آب نوشید. راست می‌گفتند آب مایع حیاط است وگرنه که نی‌توانست نفسش را از هوای ملودی بیرون بکشد؟
- قربان؟
پلک‌هایش را برهم زد اما چندی به طول انجامید تا بتواند آرامشش را بسازد. آرمشی غیرواقعی.
- خب؟ چی می‌خواین بدونین؟
لحنش ناخواسته وحشی شده بود. تمامی موهای تنش سیخ شده بودند و دستانش پتانسیل شکاندن گردن کسی را دارا بودند. مخصوصا پتانسیل شکستن گردن کسی که نام ملودی بر زبانش جاری شده بود‌.
پیرمرد سر طاسش را تکان داد و گفت:
- شنیدم شما با اون دوست بودین درسته؟
۱. Melody Diane
 

Elena_Emady

مدیر آزمایشی تالار نقد
مدیر آزمایشی
منتقد انجمن
تازه داره ماجراهای رمان شروع میشه:)
دست‌هایش مشت شدند اما صورتش تغییر نکردند. صورتش یاد گرفته بود. یاد گرفته هرگاه بحث آن گیسو طلایی دلبر شد، خود را رسوا نکند. مغزش یاد گرفته بود. یاد گرفته بود هرگاه نام ملودی خوش آوازش در میان می‌آید خود را با چیز دیگری مشغول کند اما نمی‌دانست چرا قلبش یاد نمی‌گیرد؟ نمی دانست چرا قلبش لج می‌کرد و تنها بان یک نفر را سر می‌داد. بانگ کسی را که سال‌ها بود از فریاد تنفرش می‌گذشت. نفس عمیقی کشید و برای رهایی خود از بند چشمان آبی ملودی گفت:
- فقط با هم آشنا بودیم.
پیرمرد یک تای پرپشت ابروانش را بالا انداخت. شنیده هایش کمی برایش ناواقعی جلوه می‌کرد. صدای پسرک چیزی بیش از اینکه دروغ می‌گوید را آشکار می‌کرد. ابروان بالا انداخته‌اش پوست صاف سرش را کشیدند و با تعجبی که حس ساختگی بودن را در تمام نقاط بدنش منعکس می‌کرد، گفت:
- اما هم کلاسی‌های قدیمیتون می‌گفتن شما با ایشون خیلی به هم نزدیک بودین. می‌گفتن... با هم رابـ ـطه خیلی خوبی داشتین.
دلش می‌خواست فریاد بزند: « خفه شو. پیرمرد! اون مو طلایی من بود‌.» اما امان از آریان و گذشته احمقانه‌اش. امان از آریان و قلبی که تنها یکبار نصیب کسی شده بود. امان از آریان و عاشقی غیرمتقارنش. امان از آریان و دلبر چشم آبیش. امان.
چشمان طلاکوب شده‌اش را لحظه‌ای بست و نفسش را نامحسوس بیرون داد:
- اون با برادرم صمیمی بود. دیان بلکوود[۱]
بار دیگر پیرمرد نگاه بی‌فروغش را به لیوانی شیشه‌ای دوخت که شاید اصلا نمی‌دانست آنجاست. اگر بخاطر کت سیاه و مقام والایش در اداره پلیس نبود، آریان می‌دانست احتمالا با دو دایره احظار بزرگ هم او و هم همکاری را از اتاق بیرون می‌انداخت. همکاری که صورت کک و مکی‌اش سرخ شده بود و دستانش را بر روی زانوانش قرار داده بود و همانند کودکانی که به یک قهرمان فضایی نگاه می‌کنند، به آریان نگاه می‌کرد؛ اما کاش پسر می‌دانست پشت آن چشم‌های پرشوق سیاه، نقشه‌ای به رنگ چشم‌هایش دفن است.
دست برد تا لیوان پر قهوه‌ای را که ناگهانی ظاهر شده بود را بردارد که با صدای پیرمرد، دستانش را عقب راند:
- قربان، میشه بپرسم اتاق چه شکلی داره؟
اینبار نوبت شاهزاده سفیدپوش بود تا ابرو بالا بیاندازد و اخم درهم بکشد.
- منظورت چیه؟
پیرمرد شانه‌های ضعیفش را بالا انداخت و پاسخ داد:
- وقتی جوون بودم، دقیقا قبل از اینکه چشمام رو از دست بدم، یکبار برای دیدن یکی از کنت‌ها به قصر سپید اومده بودم. فقط می‌خوام بدونم، آیا هنوز هم اون شکلیه؟
چیزی که بر روی اعصابش خط می‌انداخت، این بود که مردم اصلا طوری رفتار نمی‌کرد که انگار شهزاده دوم جلویش نشسته است. شهزاده‌ای که زمزمه‌اش را حتی دیوارها هم شنیده بودند و شایعه‌ای پشت سرش را موش‌های قصر هرروز بین خود تکرار می‌کرند. شهزاده‌ای به « نور خونین» لقبش داده بودند و با احترام بزرگش کرده بودند. همین هم موضوعی بود که حس‌های بد را به سمتش سرازیر می‌کرد، چیزی، کسی، موجودی، اشتباه بود و او نمی‌خواست بند به آب دهد بنابراین بی‌توجه به ابروان خاکستری درهم رفته‌اش، جواب پیرمرد لاغر اندام را داد:
- اتاق بزرگه. تقریبا نود متر، در ورودی دو لنگه‌ست. روبه روی ورودی چهارتا مبل گذاشتن که ما الان روش نشستیم. دیوارا همشون سفیدن و زمین با سرامیکی سفید، سرامیک کاری شدن. بازم بگم؟
جمله آخرش طعنه‌ای خشمگینانه داشت اما خشمش دوام زیادی نداشت.
لب‌های ترک نشسته پیرمرد لحظه‌ای بالا رفت و همه چیز شد یک ثانیه. بعد از حرف او همه چیزی به یک ثانیه بدل شد. در یک ثانیه پیرمرد لاغری که حتی به نظر نمی‌رسید بتواند مدادی را بلند کند، میز چوبین را بلند کرد و پسری که تا چند لحظه قبل، از ترس و شوق می‌لرزید ناگهان تبدیل به اژدهایی نه سر شد و نیش‌هایش به سمت او هجوم آوردند و.... افتاد، تنش افتاد، چشمانش افتاد، دستانش افتاد تا او متوجه شد. فلج شد تا متوجه شد‌‌. از اول ماجرا را تا آخر ماجرا را. چشمان طلایی‌اش جرئت بالا نگاه کردن را نداشتند. می‌ترسیدند. از چیزی که می‌دیدند می‌ترسیدند. از آن پیرمرد می‌ترسیدند. نه! از او نمی‌ترسیدند. از دانستنش می‌ترسیدند. از آن پیرمرد نمی‌ترسیدند. از خشمش می‌ترسیدند. از او نمی‌ترسیدند از... آری! حال می‌فهمید. بازی دنیا از بازی او خیلی بهتر بود.
۱.Dian blackwood
***
 

Elena_Emady

مدیر آزمایشی تالار نقد
مدیر آزمایشی
منتقد انجمن
یا واقعا کپی پیست کردن از ورد سخته یا اینکه من فقط باهاش مشکل دارم. می‌دونم که تا اینجا سوالات زیادی براتون پیش اومده، ولی لطفا صبر کنین. جواب همشون رو می‌گیرین.
***
دخترک لبخند کوتاهی زد و درحالی که پول را با دست به سمت دیگر میز هل می‌داد، گفت:
- از کمکتون ممنونم آقای والاس. اینم پولی که بهتون قول دادم. دقیقا ۱۵۰ اسکناس.
آن سوی میز، والاس با چشمانی دوخته به اسکناس‌های سرخ، سرش را چندین بار تکان داد و درحالی که دستانش را در هوا تکان می‌داد، گفت:
- به به! چه خوش قول. خوبه خوبه از آدمای خوش قولی مثل تو خوشم میاد. اول فکر می‌کردم یه بچه سوسول خنگی؛ ولی نه! انگار بد نیستی.
دخترک لبخند دیگری زد و به آرامی گفت:
- ممنونم. آقای والاس. نظر لطف شماست؛ ولی...
با رسیدن پول‌ها به نزدیکی مرد، والاس همانند عقابی که شکارش را می‌گیرد، شیرجه زد و اسکناس‌ها را برداشت و درحالی که آن‌ها می‌شمرد، گفت:
- آره، آره، می‌دونم می‌خوای بگی بعد از این، نه من تو رو دیدم و نه تو من رو. می‌دونم، می‌دونم.
دخترک از سر عادت، به آرامی تره‌ای از موهایش را پشت گوشش انداخت و لب هایش را به هم فشرده و با خجالت و سختی گفت:
- امم‌...واقعا متاسفم، نمی‌خوام بی‌ادبی کنم ولی امکانش هست بیرون پول‌ها رو بشمرید.
پالاس اما در دنیای خودش بود و تنها کاری که کرد، تکان دادن سر چاقش بود. با بسته شدن درب توسط رییس دزدان منطقه ۷، دخترک نفسش را به سرعت بیرون داد و به جایی درون تاریکی چشم دوخت. اتاق کارش تنها یک لامپ کوچک داشت که درست در وسط میز قرار داشت و تنها جایی را که روشن می‌کرد، میز طویل اتاق بود.
- بیاین بیرون. اون دیگه رفته.
از میان تاریکی صدای قدم‌هایی شنیده شد و در کثیری از دقیقه، چهار نفر از میان سایه‌ها بیرون آمدند و بر صندلی‌های چوبی کنار میز جای گرفتند.
بلاد به آرامی دست به سمت لب‌هایش برد و پوست اضافه لب هایش را کند و به صورت یارهایش نگاه دوخت.
میان آن چهار نفر، او تافته‌ای جدابافته بود. از همه نظر آلت موسیقی ناکوکی بود میان چهار آلت خوش آواز. نفر اولی که سر بحث را باز کرد، لنا[۱] بود. لنای مو کوتاهش. دخترک پاهایش را بر روی میز گذاشت و آن‌ها را به رخ ببیندگان کشید و با بی‌حوصلگی گفت:
- خب، حالت باید چیکار کنیم؟
بلاد به آرامی دست در کت کوتاه چرمی‌اش کرد و بسته‌ای آدامس از آن بیرون آورد و با علاقه‌ای بی‌حد و اندازه، آدامس هندوانه‌ای را در دهانش انداخت و به ونوم[۲] نگاه دوخت و با ابرو اشاره به دخترک مو طلایی کرد تا جواب لنا را بدهد.
ونوم نفسش را محکم بیرون داد و جواب او را داد:
- حالا که جای دامون محکم شده، می‌تونیم ماموریت اصلیمون رو شروع کنیم.
لنا آب نبات چوبیش را از دهانش بیرون آورد و با اخمی نازک، بار دیگر دهان باز کرد:
- خوب پس منتظر چی هستین؟ می‌خواین خود شاه سرخ عوضی بیاد و بگه...
صدایش را نازک کرد و با تمسخر گفت:
- بفرمایید لطفا برید و شورش کنید.
اینبار به جای ونوم، برادرش جواب لنا را داد:
- نه عزیزم، منتظریم به طور رسمی آزمون بخاطر ترکوندن بانکش تقدیر و تشکر کنه.
او ناگهانی خنده کوتاهی کرد که لنا با پوزخندی، جوابش را در آستینش گذاشت:
- ونا[۳] همیشه جوان انقد بی‌مزه هستن که فقط بلاد باهاشون می‌خنده.
۱. Lena
۲. Venom
۳. Vena
 
آخرین ویرایش:
  • Like
Reactions: MASUMEH_EBADI