Drag to reposition cover

درحال تایپ رمان استخوان‌های دل خون | Elena_Emady کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 316 -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Elena_Emady

Elena_Emady

همراه انجمن
عضو انجمن
به نام جان و روح
نام رمان: استخوان‌‌های دل خون
نام نویسنده: Elena_Emady کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر رمان: @زهرااسدی
ژانر: فانتزی_تخیلی، تراژدی، عاشقانه
خلاصه: سالانه هزاران شورشی برای شورش در نقاط مختلف دنیا بلند می‌شوند. از هر نژادی، چه هگزم و چه انسان؛ اما هیچکدام به اندازه گروهان سرخ خطر محسوب نمی‌شدند. هیچکدامشان به اندازه فردی که در راس گروهان قرمز نشسته است از کثافت سلطنت با خبر نیست و حال هر دو گروه برای نابودی هم باید بلند شوند.

پ.ن: سلام. امیدوارم حالتون خوب باشه. اول اینو بگم که تایپ این رمان برای من تموم شده ولی احتمالا روند پست گذاریش کمی طولانی میشه چون باید خیلی ویرایش کنم تا به سطح دلخواهم برسه.

پ.ن۲: نام رمان ایهام داره. لطفا یکبار "استخوان‌های دل ِ خون" بخونید و یکبار"استخوان‌های دل خون"
پ.ن۳: رمان رگه‌هایی پررنگی از مذهبی و حماسی داره. مذهبی کمی از حماسی کمتره اما باز هم خیلی پررنگه.
پ.ن۴: بیشتر موجودات فانتزی از تخیلات خودم هستن.
پ.ن۵: شاید اولش کمی گیج بشید اما این نوع قلم منه؛ کم‌کم تمام گره‌های رمان رو نوبت به نوبت باز می‌کنم.

پ.ن۶: پست‌ها هاید نمیشه. اگه خواننده واقعا دوست داشته باشه، لایک می‌کنه. من نمی‌خوام بخاطر لایک هیچکس رو اذیت کنم:)
 
آخرین ویرایش:

زهرااسدی

ناظر تالار رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
5/7/16
617
44,056
781
کانادا
FCBD15DD-EB84-4592-A746-426DAF94ACC5.jpeg

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

Elena_Emady

همراه انجمن
عضو انجمن
اینم پست اول تقدیم به شما:)
سرخ بود. همه چیز سرخ بود. سرخ سرخ؛ به رنگ لاله‌ها؛ اما لاله‌هایی که از انعکاس داشتند. انعکاس مرگ! اتاق شده بود کنسرت مرگ و آنها آلات موسیقی در درستشان. مرگ شده بود عروسک گردان و آنها عروسک‌هایش. مرگ شده بود زنجیر و آنها زندانیانش. قطره اشکی آرام از گونه سرخش پایین لغزید و در موهای طلا کوب شده‌اش ناپدید شد. دلش فریاد می‌خواست؛ اما کی دنیا به کامش چرخیده بود؟
یکی از مردان، فندکی از جیبش بیرون آورد و دیگران شروع به خندیدن کردند. در نظرش سرخی بدنه فندک به سرخی خونی که در دیوارها پاشیده بود، شباهت داشت. خونی که از گردن اجساد جاری بود. بدنش در مناجات خون گم بود؛ اما چشمانش همانند دوربینی کار می‌کردند که می‌خواهد تک‌تک لحظات مرگش را به ثبت برساند. گوش‌هایش می‌توانستند صدای خنده شادی فندک را بشنود که از خوشحالی رسیدن به بنزین و به آتش کشیدن، می‌خندد. به آتش کشیدن اجساد کوچک آنها. اجسادی که پوست‌های سفیدشان با خون تزیین شده بود و تکه‌های بی‌جان بدنشان بر روی سرامیک‌ها می‌رقصیدند. اجسادی که خون از بدنشان فواره زده بود و سرخیش جیغ‌هایی از عمق درد را به همراه داشت. صدای جیغ‌های هنوز در گوش‌هایش می‌پیچید. لب هایش گاهی برای فریاد باز می‌شد اما انگار تارهای صوتیش پیش از او مرده بودند. ریه‌هایش برای اکسیژنی خود را به سـ*ـینه می‌کوبیدند که وجود نداشت. آن‌ها چه می‌دانستند در جایی که خون و مرگ حکم می‌راند زندگی معنایی ندارد؟
بدنش اما؛ تکان نمی‌خورد. بدنش برعکس قلب و ریه‌هایش برایش زندگی اهمیتی نداشت. قلبش اما باز هم چنان در سـ*ـینه بانگ می‌کرد که گویی می‌تواند زنده بماند. چرا زنده بماند؟ چرا باید زنده می‌ماند وقتی سر دوستانش را جلویش بریده بودند. چرا باید زنده می‌ماند وقتی فواره خون را دیده بود؟ چرا؟ قطره اشکی از گوشه چشمش پایین چکید و حرکتش بر خونآبه ساکن، صدای خیلی کوچکی ایجاد کرد. همیشه صدای قطرات را دوست داشت اما حال مرگ داشت بازیش می‌داد. مرگ هم می‌خواست همانند آن‌ها تحقیرش کند‌ همانند همه دنیا. شاید هم مرگ دلش به حالش سوخته بود؟ قطره اشک دیگرش با پک مرد به سیگارش و رهایی فندک ادغام شد و در ثانیه‌ای آرام اتاق آتش گرفت. تک تک خاطراتش آتش گرفت. اجساد دوستانش آتش گرفت؛ اما او آرام بر خون بر روی زمین دراز کشیده بود و منتظر رسیدن عزرائیل سرخش بود. شعله‌ها، خون را در نورشان ناپدید می‌کرد و گدازه‌های کوچک را جایگیزن‌شان می‌کردند و پیش می‌آمدند. پیش او که بدن بی‌جانش بر روی خون دوستانش افتاده بود. به اویی که مردها بدن کوچکش را با لگد به آنجا منتقل کرده بودند. شعله‌ها در انعکاس چشمان آبیش می‌درخشیدند و به طرفش می‌تاختند. اشک‌هایش آرام بر روی خون‌آبه‌ها می‌چکیدند. مغزش در آخرین لحظات، کاری از پیش نمی‌برد. مغزش قفل کرده بود. از رسم دنیا در عجب بود‌. عجبی که بی‌شباهت به مرگ نبود. چشمانش از پشت سد خیسشان به اجسادی نگاه می‌کردند که آتش می‌گرفتند و فریادشان همانند صدها فریاد دیگر خفه می‌شد. فریادهایی که سال‌ها سر داده شده بود؛ اما هنوز کافی نبود. دلش می‌خواست حداقل او هم فریادی سر دهد، بدود، تلاشی برای بقا بکند؛ اما بدنش به مرگ تن داده بود. بدنش خسته بود. خسته از ملاجاتی ده ساله. انعکاس آتش که چشمانش را سرخ کرد، ناگهان درد عمیقی در شکمش پیچید و از میان لب‌های خشکش خون به بیرون گریخت اما پایان نیافت. خون از دهانش بیرون می‌ریخت. در لحظه‌ای کوتاه، در لحظه‌ای که حتی ثانیه‌ها نیز از کوتاهش شکفت زده شدند، جرقه‌ای زده شد. جرقه‌ای بی‌جان. جرقه‌ای از خون.
***
رجینا[۱] درحالی که موهای قهوه ایش را می‌بست، به جان شوهرش غر زد:
- ما تو خرج خودمون موندیم. اونوقت تو رفتی دختر خواهرت رو آوردی اینجا؟ دیوونه شدی؟ آخه من چه پولی دارم بدم یه شکم اضافه رو پر کنم، ها!؟ در و دیوار رو نگاه کن. کاغذ دیواریا همشون زرد شدن. ما پول نداریم اینا رو..‌‌‌.
ناگهان شوهرش فریاد کشید:
- رجینا، بیا اینو ببین.
زن چشمان بادامی‌اش را تنگ‌تر کرد و درحالی که زیر لب غرهایش را ردیف می‌کرد، از پشت جزیره سفید آشپزه خانه بیرون آمد و به طرف شوهرش رفت. قامت گرد و قلمبه شوهرش را می‌دید که صاف نشسته است و از طرز نشستنش مشخص بود با دقت دارد به چیزی نگاه می‌کند؛ اما او از پشت سرش نمی‌توانست ببیند چه چیزی را. بلاخره پشت سرش ایستاد و با اخم به تلویزیون شناور چشم دوخت. صفحه تخت تلویزیون عمارتی را نشان می‌داد که در آتش می‌سوخت. چشمانش به دنبال فهمیدن موضوع کمی پایین‌تر رفتند و عنوانی را که از شبکه پخش می‌شد، را خواندند.
- آتش سوزی در بانک شرق دنیا؟
اخم‌هایش به مرور و دریافتن آنچه خوانده بود، از هم باز شدند و فریاد شادیش در هال هشتاد متری پیچید؛ ولی طولی نکشید که با حرف پدر پیرش، شادیش کور شد:
- خوشحال نشو. اگه شاه سیاه، اینبارم خزانه رو به مردم ببخشه، باید مطمئن بشیم که خبریه. زن و شوهر به طرف پیرمرد برگشتند. شوهرش درحالی که اخم زینت بخش چهره مردانه‌اش شده بود، گفت:
- منظورت چیه؟
پیرمرد پکی به سیگارش زد و بدون آنکه سر از پنجره به داخل بیاورد و نگاه به دختر و دامادش بیاندارد، گفت:
- شاه سیاه خیلی باهوشه. طرفداری خودش رو هم داره. سران جادو امکان ندارد اجازه بدن از تخت پایین بیاد.
رجینا به سرعت دست به کمر زد و پرسید:
- این چه ربطی داره؟ اگه شاه بخواد مثل دفعه پیش خزانه بانک سوخته رو پخش کنه، بری ما خوبه که.
پیرمرد، دود را از میان لبان زخم‌خورده‌اش بیرون داد و بی‌آنکه جواب دخترش را بدهد، گفت:
- پسر خواهرت کجاست؟
اخم داماد بیش از پیش شد اما به احترام پدر زنش و استادش، پاسخ داد:
- بیرونه. چطور؟
پیرمرد پک دیگری به سیگارش زد و با لبخندی که هیچ کدام نمی‌توانستند آن را ببینند، زمزمه کرد:
- بچه باهوشیه؛ ولی فقط یه بچه‌ست!
1.Rejina
 
آخرین ویرایش:

Elena_Emady

همراه انجمن
عضو انجمن
از پست ششم. دیگه پرش مکانی و زمانی نداریم:) اینم از پست بعدی تقدیم به شما
رجینا اخم نرمی کرد و گفت:
- اگه پول داشتیم. منم جادوگر نیستم، بچه یتیم رو تو کوچه خیابون ول کنم. اونم اینجا! تو دیمون‌لند.[۱]
پیرمرد سیگار سفیدش را از پنجره آپارتمان بیرون انداخت و درحالی که نگاهش به ساختمان‌های شناور و قلعه‌های غول‌آسا جلویش بود. گفت:
- نگران اون نباش. آنقدر زرنگ هست که دووم بیاره.
رجینا درحالی که دست در موهای قهوه‌ایش کرده بود، آرام گفت:
- امیدوارم.
***
دو روز بعد
ساختمان‌های فارست‌هاید[۲] همه‌شان معماری قدیمی داشتند و به همین دلیل هم معروف بودند. شهری در زمین که خانه‌هایش سقف قرمز شیب‌دار داشت و درهایش از چوب مرغوب جنگل اطرافش درست شده بود و کاملا حالت نوستالژیک داشت؛ اما حقیقت چیز دیگری بود، فارست‌هاید نه تنها شهر شاد و نوستالژیکی نبود بلکه بلعکس غمگین و خسته بود. درواقعیت همه‌ٔ ساختمان‌ها خسته بودند. آنقدر خسته که الوار هایشان در حال خوردن شدن و سنگ‌هایشان در حال پودر شدن بود.
سنگ فرش‌هایش خاکستری شده بودند و هر لحظه ممکن بود از جا کنده شوند. مغازه‌هایش به دکان‌های چوبی قدیمی شباهت داشت که در جلویشان میزی قرار داشت تا محصولات مغازه را برای مشتریان به نمایش بگذارد. خیابان‌ها از خستگی به سبزی برگ‌ها روی آورده بودند و سنگ‌های خاکستری با بی‌حالی اجازه داده بودند جوانه‌های سبز از میان دل سنگیشان بیرون بیایند. دقیقا مانند مردمی که بر آن‌ها قدم می‌گذاشتند. مردمی که هر کدام بیش از هزار مشکل در آستین داشتند که اگر چشمانشان آینه قلبشان نبود، شاید همه‌ی فکر می‌کردند خوشبخت ترین مردم جهان هستند. مردمی که بدن‌های لاغرشان را به خوش اندامی تشبیه کرده بودند و چشمان‌های بی‌فروغ‌شان را به زیبایی.
قدم‌های بلندش را نظم بخشید و در جلوی دکان ساده‌ٔ ملوان دن[۳] ایستاد. دکه‌ی کوچکی که چوب استفاده شده در بدنه‌اش موریانه زده بود و خیلی به واژگون شدنش نمانده بود؛ اما وضیعیت دکان بیست متری هر چه که بود از صاحبش، خیلی بهتر بود. ملوان دن پیرمردی خمیده و مو سپید بود که به دلیل ۴۰ سال خدتمش به عنوان سکان‌دار کشتی‌های سلطنتی به او ملوان دن می‌گفتند؛ در واقع نام "ملوان دن" و دشنام‌هایی که گاهی از دهانش بیرون می‌آمد، تنها چیزهایی بودند که از چهل سال بر روی آب بودن نسیبش شده بود. و اما قسمت غمناک ماجرا آنجا بود که میلیون‌ها نفر همانند ملوان دن به اشراف خدمت می‌کردند و سپس همانند زباله‌ای کثیف، پرتاب می‌شوند تا دیگر اشراف بر رویشان قدم بگذارند و آن‌ها را به تمسخر بگیرند و متاسفانه ملوان دن هم از این قاعده مستثنی نبود و شاید به همین خاطر بود که همیشه اخم بر چهره و پیپ در دست داشت.
دستش را از شنل سیاه بیرون آورد و سیب قرمزی از سبد جلوی دکان برداشت. سیب آنقدر قسمت‌های زرد شده داشت که حتی فرد بی‌تخصصی همانند او هم می‌توانست بگوید، از آن سیب‌هایی است که از زیر درخت جمع کرده‌اند. نتوانست جلوی کشیدگی لب‌هایش را بگیرد. همیشه همینطور بود، ناب‌ها برای اشراف بودند و آشغال ها برای آن‌ها. انسان‌های قدرتمند می‌شدند اشراف و با پوزخند بر لبشان بر آن‌ها حکومت می‌کردند. قبل از اینکه سیب در دستانش بترکد و ملوان دن را از درون مغازه بیرون بکشد، آن را زمین گذاشت و به میوه‌های بر روی میز چشم دوخت.
- ببینم اخبار جدید رو شنیدی؟
اینبار هم نتوانست جلوی کشیدگی لب هایش را بگیرد اما حداقل اینبار لبخند میزد. آن صدا را خیلی خوب می‌شناخت. دختر بزرگ ملوان دن بود که در کنار دکان تغذیهٔ پدرش، دکان وسایل خانگی داشت؛ اما شهرت او به دلیل مغازه کوچکش نبود، بلکه بخاطر خبرنگاری دقیقش بود. لورا[۴] بر خلاف اندام تو پر و گوشتیش چابک و زرنگ بود و همین باعث می‌شد، چاقی عصبیش به چشم نیاید. لورا همیشه به دنبال اخبار جدید بود و وقتی آن‌ها را گیر می‌آورد چنان با آب و تاب تعریف می‌کرد که ناخواسته مخاطب را به خود جذب می‌کرد. صدای زن دیگری افکارش را از هم گسست:
- نه؛ چی شده؟
صدای دختر ملوان به قدری بلند بود که به راحتی آن را بشنود اما برای محکم‌کاری به سمت دیگر دکان رفت تا صدایشان را بهتر بشنود.
- برادر شوهرم، مسئول یکی از بانکای سلطنتی همین اطرافه. دیروز زودتر از سرکار برگشت. یه خبر خیلی توپ آورد‌
زن دوم با کنجکاوی، دست زیر چانه گذاشت و پرسید:
- چی شده دوباره
چشمان لورا برقی زدند و دوباره صدایش شنیده شد:
- مثل اینکه دو روز پیش، جلسه برای بانکشون داشتن. برادر شوهرم می‌گفت از اون بالا بالاها تا پایین دستیا همه بودن؛ واسه همین چون جا نبوده، مجبور شدن، ببرنشون به تپه‌ای که نزدیکشون بود‌ و...
زن دوم به سمت لورا خم شد و با کنجکاوی میان حرفش پرید:
- نگهبانان هم بودن؟
از گوشه چشم دید که لورا دستانش را به هم زد و گفت:
- نه بابا؛ اونا بودن. حالا صبر کن بهت میگم چی شد. برادر شوهرم می‌گفت: یکدفعه وسط جلسه یکی از نگهبانا با دو میاد و داد میزنه: آتیش! یه نفر بانک سلطنتی رو آتیش زده بود!
صدای هین زن، با لبخند او درهم آمیخته شد.
- واقعا؟ یعنی بازم کار گروهان قرمز بود؟
اینبار صدای پر ذوق زن، در دلش نفوذ کرد و لب هایش را بیشتر کش داد:
- منم اول باورم نمی‌شد تا اینکه امروز شوهرم اومد گفت: سهمیه‌ی پول منطقه زیاد شده. بانکدار می‌گفت چندتا مرد با لباس قرمز رفتن پیشش و بهش گفتن که توی جنگل یه چاله پر از کیسه سکه‌ هست!
۱. demon land
۲. forest hid
۳. sailor Dan
۴.Loura
 
آخرین ویرایش:

Elena_Emady

همراه انجمن
عضو انجمن
الان دوتا پست رو می‌ذارم. چون ویرایششون تموم شده:)
زن دوم، به حالت تفکر، دستش را در زیر چانه‌اش گذاشت و گفت:
- واقعا؟! پس بخاطر همینه که امروز بانکدار سهمیه‌ای اضافه بهمون داد.
چین خوردن صورت تپل لورا را دید و صدای پر انزجارش در گوش‌های پیچید:
- بانکداری یکی مثل اونا! نشنیدی زنش هرجا میشینه میگه ما اشراف‌زاده‌ایم؟
صدای آه زن دوم قلبش را به درد آورد:
- هی، حالا یه بار به ما رسید، بقیه زمین چیکار می‌کنن؟ برای اونا که فرقی نمیکنه.
لورا چشمان سبزش را بر صورت او چرخاند و گفت:
- فقط خدا میدونه اون ور زمین چه خبره.
زن دوم مکثی کرد و او هم اجازه داشت هیاهوی بازار کمی گوش‌هایش را نوازش کنند‌.
بلاخره صدای زن دوم به گوش رسید:
- تا چند وقته دیگه گروهان قرمزم، گیر می‌اُفته. اون وقت دیگه ما هم چیزی نداریم.
دیگر نیاستاد تا صحبت‌های دو دوست را گوش کند. کیسه پارچه‌ای خود را از زیر شنل سیاهش بیرون آورد و با لبخندی بر لب شروع به انداختن میوه‌ها درون آن کرد. وقتی می‌توانست بار دیگری ذوق به صدای این مردم بیاورد، چرا باید وقت خود را طلف می‌کرد. هر لحظه‌ای که او وقتش را طلف می‌کرد، شاه بیکار نمی‌نشست. دقیقا همان چیزی که او می‌خواست.
***
صدای قدم‌های آشفته‌اش دیوارها را برای بلعیدن جثهٔ کوچک و فربه‌‌اش ترغیب می‌کرد؛ اما آن‌ها عقب ایستاده بودند انگار حتی سنگ‌های خاکستری و طاق کاشی‌کاری شده هم می‌دانست عاقبت او چیست. راهرویی که او بر آن قدم می‌گذاشت، یک راهروی معمولی نبود‌. آن راهرو پر شده بود از سنگ‌ها و شیشه‌هایی که همانند هر کس که در آن قدم برداشته بود، به دنبال خون و گوشت بودند. روزی او در خیالاتش قدم گذاشتن در این راهرو را می‌دید و حال در بدترین کابوسش به آن رسیده بود. دیگر هیچکدام از نقاشی‌های آویخته به دیوار برایش زیبا نبود. هر لحظه که پوتین‌های چرمش بر فرش قرمز فرود می‌آمد، داس عزراییل یک قدم به گردنش نزدیک می‌شد. انگار کنت اعظم هم این را حس کرده بود زیرا عرق از پیشانی کوتاهش جاری بود و انعکاس صدای قلبش در راهروی تاریک اژدهای حک شده بر طاق سیاه را به قهقهه وا می‌داشت. راهرو طویل بود و باریک اما اینبار انگار تمامی زره‌ها، گدان‌ها، تابلوها و پنجره‌ها ناپدید شده بودند. آنقدر در ترس‌های خود غرق بود که حتی در نظرش پروانه‌ی کوچکی که بر روی پنجره‌ی دراز نشسته بود هم منتظر جسد بی‌جانش بود. چشمان قهوه‌ایش که از دور در بزرگ چوبین را دید، دستانش ناگهان سنگ شدند و پاهایش دوام نیاورند. لحظه‌ای بر روی زمین افتاد و کتاب قطوری که در دست داشت بر روی فرش قرمز پخش شد. شکمش بهم می‌پیچید و او برای بالا نیاوردن، دستش را محکم به دهانش زد. آنقدر محکم که دور لب هایش قرمز شد و چشمانش شروع به دو دو زدن کردند. خودش سرنوشتش را می‌دانست کافی بود که در آن اتاق قدم بگذارد تا خون فواره بزند و بر روی میز نه دوک بریزد. کافی بود یک قدم دیگر بردارد تا تن تکه تکه شده‌اش در جلوی هگزم‌های دالان وتلا بیافتد. سرش خود به خود شروع به تکان خوردن کرد. تصور سرخی خون بر میز نه کنت، تکه‌های بدن،... تنش شروع به لرزیدن کرد و دهانش به خودی خود باز شد و فریادی از آن بیرون آمد. فریادش همانند رنگ خطری برای بدنش عمل کرد و با سرعت برگشت که برود اما ناگهان خود را در روبه روی در چوبی یافت‌. ناگهان قلبش از حرکت ایستاد. نفسش بریده شد و چشمان صاف به آرم دو شاخی که بر چوب آبنوس حک شده بود، زل زدند. او آنجا بود. درست در جلوی نه دوک.
 

Elena_Emady

همراه انجمن
عضو انجمن
جادوی راهرو بر او اثر گذاشته بود. او را به مرگش رسانده بود. به نه دوک! دهانش را باز کرد تا فریاد بکشد اما صدایی از گلویش خارج نشد. شاید داشت خواب می‌دید؟ شاید آن دیوارها سیاه، دیوارهای سپید اتاق خودش بودند؟ شاید آن مشعل‌ها، در خواب‌هایش بودند؟ آری؛ باید همینطور باشد. چشمانش را بست و باز کرد اما...بار دوم هم همین کار را تکرار کرد اما بازهم تاثیری نداشت. دستانش را بالا برد و ضربه‌ای به صورت گردش زد اما نه! بار دیگر، بار دیگر، همانطور بی‌وقفه ضربه میزد اما هیچ! ناگهان انگار بار دیگر جان گرفته باشد، شروع به فریاد زدن کرد دست و پا می‌زد و کمک می‌خواست. پاهایش را به کاشی‌های سپید می‌کوبید و مشت‌های چاقش را به در آبنوسی. اشک از چشمان سیاهش جاری بود و صدای فریادش آنقدر بلند بود که لحظه‌ای نور ضعیف مشعل‌ها لرزید اما دل سنگی آن نه نفر نه! آن‌ها طوری رفتار می‌کردند انگار اصلا آنجا نبودند. با چشمان سرخشان صورت گرد او را می‌شکافتند و از جمجمه‌اش رد می‌شدند و به مغزش می‌رسیدند اما در چشمانشان... در چشمانشان چیزی بیش از کنجکاوی بود. چیزی که تا مغز استخوان‌هایش نفوذ کرد و قلبش را به تندتر تپیدن وادار کرد. آن‌ها داشتند لـ*ـذت می‌بردند. لـ*ـذت بر تن‌های لاغرشان حاکم شده بود. چشمانش در تالار می‌چرخید و صدای فریاد بی‌روح طاق شیب‌دار را فرا گرفته بود. ناگهان اما...خاموش شد! خاموش خاموش. نه؛ همانند یک مرده؛ همانند یک زنده! قلبش می‌تپید. چشمانش کار می‌کرد. دهانش تکان می‌خورد؛ اما مغزش؟ گویی مغزش منفجر شده بود و او حال در خون آن غلط می‌خورد. یک دقیقه بیشتر طول نکشید. مغزش در یک دقیقه آن را آنالیز کرد و خاموش شد. چشمانش آن پوست سفت را دید و کورسویش را از دست داد. گوش‌هایش صدای نفس‌‌هایش را شنید و کر شد. همه چیز تمام شده بود! بدون هیچ حرفی؛ توضیحی؛ دردی! قلبش از ترس خاموش شد و در یک لحظه، با تمام ناباوری، دوک اعظم سکته کرده بود! و دیگر چیزی در تالار مستطیلی از صدای فریاد او آزار ندید.
صدای یکی از دوک‌ها بلند شد:
- بخورش.
موجود پشت سر او خرخری کرد و چشمان قرمزش را با لـ*ـذت به مرد دوخت. غذایش رسیده بود. بیش از پنج دقیقه نکشید که دیگر حتی خبری از جسد دوک هم نماند و به جز فواره زده شده بر روی میز وسط تالار و گوشت‌های میان دندان هیولا؛ اثری از دوک اعظم نماند.
***

- سماعی جانا، جان پنهانم می‌شوی؟
قطره شبنم کوچکی از گوشه آسمان چشمانش چکید. کتاب و ادب در زمانه‌ای که اندرویدها جهان را تسخیر کرده بودند جایی نداشت؛ اما با این حال چه حالی بودن اشعار شاعران را خواندن که حتی دیگر نامشان را هم به زور می‌شناختند. دیگر همه چیز تبدیل شدن بود که فرکانس‌های الکترونیکی و دیگر کمتر کسی پیدا می‌شد کتاب بخرد. دیگر کمتر کسی بود ورقه‌های سفید کتاب را لمس کند و برای لحظه‌ای بگذارد صدای ضربان قلبش تنها موسیقی فضا باشد.
سرش را بر شیشه نم گرفته تکیه داد و خطی از کتابی را زمزمه کرد:
- تکنولوژی زیباترین وسیله برای گسترش جهله.
در نظرش راست هم می‌گفت. هرچه تکنولوژی پیش می‌رفت، انسان‌ها بیشتر به خود اجازه نادانی می‌دادند. همه چیز برای آن‌ها خلاصه شده بود در چیزی به نام مد و فضای مجازی. فضایی که در آن درد نباشد، تنها شادی باشد و شادی. شادی آدم‌هایی که هستند و بی‌خیالی آدم‌هایی که نیستند‌ و تنها به این دلیل که در فضای مجازی می‌دانستند مشکلی برایشان پیش نمی‌آمد. همه‌اش بخاطر همین.
 
آخرین ویرایش:

Elena_Emady

همراه انجمن
عضو انجمن
دستانش بی‌اختیار بالا آمدند و شبنم های بر روی شیشه را زیر بال و پرشان گرفتند. سرمای پنجره که در جانش نفوذ می‌کرد، خوشش می‌آمد. از کم شدن التهاب وجودش خوشش می‌آمد، از نغمه شبنم‌ها برای جان پنهانش خوشش می‌آمد. از اینکه انعکاس چشمانش را در شیشه پنجره ببیند هم خوشش می‌آمد.
بار دیگر نوای لطیفش همراه موسیقی باران شد. تنها خوبی سلطنت شاهی، موزه اشعارش بود که دیوان هایش تنها باقی ماندگان از پیشینه‌ی دراز زمین بودند. دیوان‌های که نام شاعران‌شان همانند دیگر آدم‌های زمین با خاطرات رهسپار شده بود و یاد و خاطره ای بر باد رفته شأن را افرادی همانند او زنده می‌کردند. افرادی که همانند او در اتاقی تاریک در کنار پنجره‌ای چوبی می‌نشستند و برای دلبرشان شعر می‌خواندند. او هم برای دلبرش آواز می‌خواند. برای بار و همدمش، برای خداجانش.
زمزمه های نامفهومش کم‌کم اوج گرفتند و اتاق با نوای دل انگیزش میزان شد.
- ای که به هنگام درد راحت جانی مرا
ای که به تلخی فقر گنج روانی مرا
آن چه نبردست وهم عقل ندیدست و فهم
از تو به جانم رسید قبله ازانی مرا...
دیگر چشمانش تاب دوخته شدن به نم پنجره را نداشتند. آرام بسته شدند و حال دهانش به خودی خود حرکت می‌کرد.
می‌خواند و می‌ستایید، می‌خواند و دلش را رام می‌کرد. می‌خواند و در خیال خود می‌چرخید و می‌خندید. خنده‌ای از ته دل. خنده‌ای برای او.
می‌خواند و موسیقی آوازش شده بود، رگبار بی‌امان باران و جیر جیر کف چوبی. هنوز نامه‌اش جان نگرفته بود که درب با صدای مهیبی باز شد و سکوت و تاریکی اتاق را با خود برد.
به فردی که ناگهانی خلوتش را خراب کرده بود، چشم دوخت و با دیدن رجی چاق[۱] آه کوتاهی کشید. دوست نداشت با این آدم‌ها کار کند اما چاره‌ای هم نداشت. آرام پاهایش را از تاقچه پایین آورد. بار دیگر آهی کشید اما اینبار برای آرام کردن خود، سپس گفت:
- اتفاقی افتاده آقا؟
رجی پوزخندی زد و سعی کرد از شنیدن لفظ اقا تعجب نکند؛ اما چندان موفق نبود. تای بالا رفته ابروان زخمی‌اش او را لو می‌دادند. کمی مکث کرد و سعی کرد در چشمان دختر نگاه کند تا شاید بترسد؛ با اینکه خودش هم می‌دانست خیلی وقت است که دیگر کسی از او نمی‌ترسد.
رجی اخم‌هایش را درهم کشید و با صدایی که به فریاد متشابه بود، گفت:
- رییس میگه وقت رفتنه. زود باش آماده شو؛ احمق.
دخترک از لفظ احمق ابروان نازکش را درهم کشید با این حال چیزی نگفت و تنها به تکان سری اکتفا کرد. رجی سکوت او را به پای ترس گذاشت و با فکری که به سرش زد، یا آرامشی که از او بعید بود، وارد اتاق شد و در را بست.
صدای اعتراض آرام دخترک بلند شد:
- مورد دیگه‌ای هست؟
اتاق با بسته شدن در تاریک شده بود و تنها نورش نور ضعیف و خاکستری رنگی بود که از پنجره پشت دخترک به داخل می‌آمد؛ اما همان‌قدر کافی بود تا اتاق را به اندازه کافی روشن کند‌. رجی قدم‌های سنگینش را به طرف دختر برداشت و شروع به حرف زدن کرد:
- قیافت چندان چنگی به دل نمیزنه؛ ولی شبیه بقیه اون آشغالای بیرونم نیستی.
صدای جیر جیر چوب‌ها در زیر پای رجی شبیه فریاد درد انسانی در حال مرگ بود؛ اما او باز هم به خود اجازه قضاوت نداد اما با لمس شدن تره‌ای از گیسوانش مغزش دیگر به حرف‌های قلبش گوش نداد. صدای بم رجی در اتاق کوچک پیچید:
- پول خوبی بهت میدم، نگران نباش البته...
لما قبل از اینکه حرفش را تمام کند، متوجه شد دیگر زبری موهای دختر را در زیر دستش احساس نمی‌کند.
ابروانش زخمی‌اش در هم رفت و دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما صدای فریاد کسی دهانش را بست:
-رجی اون هیکل گندهت رو جمع کن و بیا
دندان‌های زرده شده‌اش را با حرص بر هم یابید و پر از حرص شکم بزرگش را چنگ کشید و بدون اینکه دختر را ببیند غرید:
-اگه شانس بیاری و از اون ماموریت احمقانه زنده بیرون بیای، با هم خوش می‌گذرونیم.
گفت و با فریاد بلندی برای مردی که صدایش زده بود، با قدم‌های بلند بازگشت و از اتاق بیرون رفت. او مستقیم از در بیرون رفت و پشت سرش را نگاه نکرد اما اگر نگاه می‌کرد می‌دانست دختری در آن اتاق نیست و اگر بیشتر دقت می‌کرد شاید عروسک مو سیاهی را که بر روی تاقچه نشسته بود را می‌دید. عروسکی با چشمان آبی و لباسی سیاه که چشمان بی‌فروغش را به راهروی کثیف چوبی دوخته بود و بر روی پیراهن سیاهش کلمه‌ای با رنگ قرمز نوشته شده بود: خون.
 
آخرین ویرایش:

Elena_Emady

همراه انجمن
عضو انجمن
ببخشید که هی پست ها تغییر می‌کنه گفته بودم که خیلی حساسم. ببخشید:)
***
اشعار کتاب در آسمان چشمانش می‌رقصیدند و هر مصراع در ذهنش تبدیل به رقصنده‌هایی می‌شدند که با رقصشان افکار پوسیده‌اش را می‌شستند و اشعار جدید جایگزینشان می‌کردند. کتاب‌هایش برایش هدیه‌هایی بودند که در ظلمات جان و تنش نور می‌شدند و می‌درخشیدند و چشمان او را کمی پرنورتر می‌کردند. گاهی همین کتاب‌ها بودند که یادآور کارهای نکرده‌اش می‌شدند و گاهی هم یادآور اشک‌های نریخته‌اش. دلش که می‌گرفت اول به جان پناهش اعتراض می‌کرد و بعد به کتاب‌هایش و مشکلش این بود که او می‌دید و این دیدن هرروز دلش را می‌فشرد. اینکه می‌توانست ببیند و بشنود و سکوت کند، برایش درد بود. برایش درد بود که بداند و نتواند فریاد بزند. برایش درد بود. آن هم دردی بسیار زیاد. نفسش را پرصدا بیرون داد و چشمانش را به آسمان تاریک شب دوخت. در کتابی خوانده بود ستارگان درواقع گذشته کهکشان بودند. نوری که او و امثال او می‌دیدند در واقعیت نوری مانده از سیارات بود، نه خودشان و شاید به همسن خاطر بود که آن‌ها را دوست داشت. زیرا شبیه خودش بودند. با اینکه نابود شده بودند اما هنوز هم نور می‌دادند. دقیفا همانند خودش. اشکی آرام از سد سفید چشمانش فرار کرد و بر روی شیشه صاف پا گذاشت و پایین رفت. درب اتاق که باز شد، زبانش را به رسم عادتی کودکانه به لب‌هایش کشید و با دیدن قامت کوتاهی لبخندی محو زد. پسر با دیدن او که بر تشک سیاهش تکیه زده بود، پرسید:
- باید حرف بزنیم.
ابروان پرپشتش به شدت همدیگر را بغـ*ـل کرده بودند و انگار دوست نداشتند از هم باز شودند.
به آرامی کتاب را بست و از جایش بلند شد و درحالی که به صندلی چوبین روبه روی تختش اشاره می‌کرد. گفت:
- حتما. بفرما بشین.
سیلور(۱) تنها به تکان سری اکتفا کرد و بر روی صندلی نشست و در چشمانش خیره شد. رنگ چشمانش و افکارش هردو همانند نامش خاکستری بود. یک لیوانتر(۲) نوع سوم بود و همانند دیگر لیوانترها ذهنش سلاحش بود. کمی که سکوت‌شان طولانی شد، لبخندی بر لب نشاند و گفت:
- چی شد...
سیلور اما بیخیال خط قرمزهای ادب او، در میان حرفش پرید و با لحنی مشکافانه گفت:
- تو یه لیوانتری؟
لبخند دخترک محو نشد اما تغییر کرد. دیگر لبخندش لبخندی مودبانه نبود بلکه شبیه لبخند گرگی بود که شکارش برایش نمایش جالبی به راه انداخته بود.
 
  • Like
Reactions: Morteza Ali

Elena_Emady

همراه انجمن
عضو انجمن
نگاهی که آتش سیلور را برای دانستن شعله‌ورتر می‌کرد. برای دانستن و بردن! لؤلؤ‌های آب نشان او و آن افتخار درونشان به او قدرت خودنمایی می‌داد. بنابراین کمی گوشه لبش را بالا برد و خاکستری‌های برنده‌اش را در دریای تیره او دوخت و با صدایی که حال بلندتر شده بود،گفت:
- می‌دونستم. امکان نداره یه هگزم ویرا بتونه همچین نقشه‌هایی بکشه تازه امکان نداره بتونه یه ربات به قدرت A بسازه.
دختر به آرامی خود را بر روی تشک بنفش تکان داد و چشم از چشمان ریز شده او گرفت اما این نگاه دزدیدن در لحن محکمش تفاوتی ایجاد نکرد.
- حق با توئه. من یه ویرا نوع اول عادی نیستم...
سیلور صدایی از گلو درآورد و با آسودگی خود را به صندلی تکیه داد و پیروزمندانه صدا از گلو بیرون داد:
- می‌دونستم.
دخترک نفسش را محکم بیرون داد و با لحنی که کلافگی کمی در آن جولان می‌داد گفت:
- لطفا وسط حرفم نپر.
سیلور اما بی‌توجه به او، از جایش بلند شد و درحالی که از جیب شلوار کوتاهش چیزی را بیرون می‌آورد، گفت:
- حرفی نمیمونه. راستی اون دختره اسمش چی بود؟ ولش کن؛ این کلید رو داد بدم بهت. می‌ذارم اینجا روی این کتابات. تو هم اگه وقت کردی این آشغال دونی رو یکم تمیز کن.
و کلید را بر روی کتاب شعر بر روی میز تحریر پرت کرد و قدمی پر غرور برداشت تا برود اما ناگهان کاخ غرورش به خرابه‌ای سیاه تبدیل شد و در ثانیه‌ای بی‌اهمیت جشن پیروزی چشمانش به عزا بدل شد.
- من یه لیوانترم نیستم.
بازگشت سیلور به طرف او کمی طول کشید؛ غرور از بین رفته‌اش لپ‌های لاغرش را گلگون کرد؛ اما خشم برافروخته و کنجکاوی شعله‌ور شده‌اش هم نگذاشت پاهایش به طرف در چوبی بروند. بعد از چند ثانیه دوباره چشم‌هایشان با هم تصادف کردند و برای باری دیگر صدای سیلور در اتاق کوچک پیچید اما اینبار با لحنی بدون غرور:
- منظورت چیه؟
دخترک از جایش برخاست و به طرف میز تحریرش رفت و اجازه داد خط صافی که برای رسیدن به میز تحریرش طی کرد، سکوت را به اتاق دوازده متریش هدیه بدهند؛ اما این هدیه زیبا با صدای آرام اما شخن پسر پانزده ساله آنچنان دوام نیاورد:
- با توام!
دخترک اما بی‌توجه به او چند کتاب را کنار زد و یک بسته آدامس از بین کتاب‌های مختلف بر روی میز بیرون آورد و یکی از آدامس‌ها را فورا در دهان انداخت و قبل از اینکه خشم پسرک نوجوان گریبان گیرش شود، زبان باز کرد:
- من یه انسانم.
اینبار صدای پوزخند پسرک مو قهوه‌ای آنقدر بلند بود که حتی به گوش فلک هم برسد. سیلور پاهایش را بر پارکت های تیره اتاق کوبید و زمانی که درست در جلوی او ایستاد در چشمانش را زد و از بین دندان‌های چفت شده‌اش غرید:
- الکی برای من دروغ سوار نکن. آدم؟ هان؟ تو احمقی؟ آخه یه آدم اینهمه قدرت رو از کجا درآورده؟ نکنه اینم یکی از همون چرت و پرتای هرچی خدا بخواد...
اینبار دیگر دختر نگذاشت به جان پناهش توهین شود و دهان سیلور ناگهان خود به خود بسته شد. بسته شد و پسرک احساس کرد هرچه بخواهد بازش کند هم فایده ندارد. دستش بالا آمد و محکم بر دهانش زد تا شاید تفاوتی ایجاد کند اما لب هایش به هم دوخته شده بودند و قصد باز شدن نیز نداشتند؛ اما در این حین که بدنش سعی می‌کرد آب‌های باریکش را از هم باز کند چشمانش مسخ چشمان درشتی شده بود که دریای همیشه آرامشان حال طوفانی بود. اینبار نوبت دخترک بود که بغرد و رعشه بر تن پسرک بیاندازد.
- حواست به حرفات باشه سیلور. حق نداری به اعتقادات من توهین کنی و اگه تو هنوز آنقدر شعور نداری که بفهمی نباید به اعتقاد یه نفر دیگه توهین کنی، یعنی هیچی به جز یه بچه نیستی. هیچی!
هیچی آخر را با تحکمی بیان کرد که پسرک لحظه‌ای حس کرد واقعا تنش لرزید و پاهایش اینبار بی‌خیال فریاد غرورش، حرکت کردند و لحظه‌ای بعد صدای قدم‌های سریعش در راهروی سیاه پیچید و بدنش از حصار دیوارهای سیاه اتاق دخترک بیرون آمدند و دیوارهای نم زده راهرو او را به آغـ*ـوش گرفتند. صورتش سرخ شده بود و قلبش در سـ*ـینه بانگ سر داده بود.
او چطور جرعت کرده بود اینطور با او حرف بزند؟ او فقط یک احمق خرافاتی بود و سیلور یک لیوانترم نوع سوم! آن دخترک هر آشغالی که بود نمی‌توانست با او اینطور حرف بزند. نفس‌هایش مقطع شده بود و چشمانش سرخ. دلش می‌خواست فریاد بزند و در آن لحظه به هر چیزی مشت برند اما هنوز هم لب هایش در دست افساری نامرئی بودند و دستانش هم از هیچ چیز پی روی نمی‌کردند. دلش می‌خواست حتی سر خود را به دیوار بکوبد اما در گوشه‌ای از ذهنش می‌دانست تمام این خشم، خشمی واهی و نوجوانانه نیست‌؛ اما در ذهنش تنها و تنها خشم حکم می‌راند و افسار پاهایش نیز در دستان خشمش بود که همانطور آن‌ها را از پیچ و خم راهروهای نم زده و تنگ و باریک می‌دواند و به طرف در دو لنگه ای میبرد که به جهانی دیگر باز می‌شد.
_____________
لؤلؤ: مروارید، در اینجا استعاره از چشم.
 
  • Like
Reactions: Morteza Ali