Drag to reposition cover

درحال تایپ رمان قلندر بی خواب | ژیلا.ح کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: پـــــریزاد

کدوم شخصیت رو بیشتر دوست دارید؟

  • آرشان

  • نفس

  • نیروان

  • محمد

  • کامیار


Results are only viewable after voting.

پـــــریزاد

کاربر فعال
عضو انجمن
6/9/18
857
21,284
871
19
شهر شب
تلگرام

نام رمان: قلندر بی خواب
نویسنده: ژیلا.ح کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه، تراژدی، پلیسی- جنایی
ناظر: *یـگـانـه*
خلاصه:
اصل ماجرا مربوط می شه به یه فلش مموری. که حاوی اطلاعات خیلی مهمیه. خیلی ها دنبالشن و زندگی خیلی ها رو توی این راه زیر و زبر کرده.
حالا انگار نوبت به نفس و پدرش رسیده. که خواسته یا ناخواسته درگیر این ماجرا شدن و زندگیشون هم تحت تاثیر قرار می گیره و اتفاقاتی میوفته که ...
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:

>YEGANEH<

ناظر تالار رمان + مدیر تالار ادبیات و موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.

«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

پـــــریزاد

کاربر فعال
عضو انجمن
6/9/18
857
21,284
871
19
شهر شب
تلگرام

مقدمه :

شب دراز است و قلندر خواب است،
این منم؛
تاخود صبح بیدارم.
چشم از چشم برنمیدارم.
سالهاست من باخودم تنها شدم.
رهرویی،
شبگرد این شبها شدم.
ساز دل امشب کمی ناکوک است.
نت به نت غم می نوازد از جهانی دور است.
حافظ یلدایم امشب فال من را دم زده،
شعری از نو از هوایم سایبان بر من زده،
که سحر می شود این شب،
امان میخواهد...
پیر میخانه جوان می شود این شب
امان می خواهد...
(ژیلا.ح)

*بسم حق


نمی دونم از کجا شروع کنم. همیشه اول و آخر هر چیزی سخته، بعدش میوفته روی روال.
همه چی از اون دانشگاه لعنتی شروع شد. همیشه بهترین و بدترین اتفاقا وقتی میوفته که ادم فکرشو نمی کنه.حتی فکرشم نمی کردم این همه درس خوندنم واسه قبول شدنم تو دانشگاهی که آرزوشو داشتم، یه روز بشه بلای جونم. یا بر عکس.
یادش بخیر، وقتی فهمیدم قبول شدم چقدر خوشحال بودم. نمی دونم اسمشو بزارم خوب یا بد ولی هرچی که بود باعث شد مسیر زندگی من به کل عوض شه.
اتفاق ناخونده ای که دوون دوون پا گذاشت توی زندگیمو منو تو گرداب خودش چرخوند... چرخوند و چرخوند.
باصدای نفس نفس گفتن آرشان به خودم اومدم. ضربان قلبم شدت گرفت. سریع با دستپاچگی دفترخاطراتمو بستم و گذاشتم تو کوله پشتیم. اشکای روی صورتم رو با آستین مانتوم پاک کردم و بیشتر تو خودم مچاله شدم.
کل باغ رو روسرش گذاشته بود و دنبال من می گشت. عمرا اگه ازینجا بیرون بیا باشم! اینجا رو تازه پیدا کردم. پناهگاه امن منه.
جایی که دور ازو هر موجود جانداری می تونم آورم بقچه ی درد دلامو باز کنم. دونه دونه اشکام، دردام، حرفام رو بشمرم و چند خطی بنویسم.
قلبم آروم نمی شد. گرومب گرومبش طوری بود که انگار تو دهنم ضربان می زنه. نفسم رو آروم رها کردم و چشمام رو بستم. جلوم رو چند تا بوته شمشاد بزرگ پوشونده بود که باعث می شد کسی نتونه پشت اینجا رو ببینه. از طرفی فضای باغ انقد بزرگ بود که فکر نمی کردم بتونه اینجا پیدام کنه. باز صداشو شنیدم:
- نفس به خدا اگه گیرت بیارم... خودت می دونی بعدش چی می شه! پس بیا بیرون قبل از اینکه خودم پیدات کنم!
رگ پیشونیم برجسته شد. می خواستم بلند داد بزنم:
- بیام بیرون که چی بشه؟ باز بهم زور بگی؟ باز تحقیرم کنی؟ بازم هرچی دلت می خواد نثارم کنی؟ برو همه ی این زورگوییاتو سر دوست دخترات خالی کن، سر اونام دادبزن، مگه من گناهم چیه که شدم مثل کیسه بوکس اتاقت؟ باحرفات فقط بلدی داغونم کنی!
اما فقط دلم می خواست!نمی تونستم بهش بگم، نمی تونستم!
چشماشو که می دیدم لال می شدم، زبونم بند میومد، حرفام ته دالان های قلبم قایم می شدن تا روی زبونم نیان. کف دستم عرق می کرد...
در برابر این پدروپسر تنها عکس العملی که سراغم میومد بغضی بود که ته گلوم جا خوش می کرد.
صدای آرشان منو از تو فکر کشید بیرون:
- نفس می دونم همینجاهایی، ماشینتم دم دره، دانشگاهم ک نرفتی...
قصد حرف زدن نداشتم. قصد شکستن سکوتمم نداشتم. صدای کلافه و عاجزش بلند تر شد:
- دِ لامصب بیا با هم حرف بزنیم من که کاریت ندارم!
یه لحظه یاد کارتون موش و گربه افتادم. وقتایی که گربه می خواست موش رو گول بزنه. تلخند کنج لبم کامم رو هم تلخ کرد.
یکم خودمو کشیدم بالا و از لابه لای شمشادا نگاهش کردم. اغراق نبود اگه اعتراف می کردم که حتی از این فاصله سرخی چشمای خوش رنگش معلوم بود.
همش به موهای خرمایی پر پشت تیره اش چنگ می زد. درست مثل بیشتر مرد ها وقتی عصبانی یا کلافه می شد این طوری موهای خوش حالتشو نشونه می گرفت و دق و دلیشو سر اونا خالی می کرد.
در عجب بودم که چرا با این وجود کچل نشده! همه جا رو یه دور دیگه نگاه کرد. همین که به سمت من رسید سریع سرمو دزدیدمو خم شدم.
بوی شمشاد و چمن خیس زیر بینیم پیچیده بود اما هر لحظه عطر آرشان بیشتر و بیشتر می شد. صدای نزدیک شدن قدماش و خش خش برگ ها یکی شده بود. مثل یه بچه ی بی پناه زانوهام روبغل کردم و بیشتر تو خودم فرو رفتم.
نفسم تو سـ*ـینه ام حبس شده بود. آروم زمزمه کردم:
- خدایا پیدام نکنه... نمی خوام ببینمش ازش متنفرم!
صدای پا قطع شد. داشتم به این فکر می کردم که چطوری ریق رحمت رو سر بکشم. شک نداشتم که پیدام کرده. مگه اینکه کور بود تا منو از این فاصله ی کم نمی دید. صدای گومب گومب قلبم بیشتر حیرونم میکرد. حتی گوشه ی پلک راستم هم نبض گرفته بود و آروم می پرید.
باز صدای پا اومد اما اینبار داشت کمتر و کمتر می شد. یعنی واقعا داشت ازم دور می شد؟ همین که رفت یه نفس راحت کشیدم. آروم سرم رو آوردم بیرون و با حالت نوسانی اطراف رو نگاه کردم. انگار آب ریخته باشن روی آتیش، نفس حبس شدم رو رها کردم و آخیش از ته دلی گفتم. همین مونده بود که دفترمو بخونه و...!
صدای کشیده شدن چرخ لاستکای ماشین مشکی رنگش با سنگ های بی نوای سنگفرش اومد. نمی دونم اسم ماشینش چی بود. تاحالا دقت نکرده بودم، برام مهم هم نبود اما یه بار که روناک ماشینش رو جلوی دانشگاه دیده بود، یادمه یه جن و پری یا همچین چیزی توی اسمش داشت.
دفترم رو از تو کوله ام برداشتم و بازش کردم. به کاغذای کاهی تزئین شده اش نگاه کردم و روشون دست کشیدم. بعضی جاها رد اشک خشک شده، باعث شده بود تا کاغذ حالت مواج به خودش بگیره. جلدش طرحی شبیه به تخته های چوب داشت اما چوبی نبود.
حدود دویست صفحه ای داشت. واسه نوشتن جزئی از زندگیم کافی بود ولی کل زندگیم با همه ی درداش که توش جا نمی شد ، می شد؟
 

پـــــریزاد

کاربر فعال
عضو انجمن
6/9/18
857
21,284
871
19
شهر شب
تلگرام

خودکار آبیم رو برداشتم و شرع کردم به نوشتن ادامه اش:
بالاخره داروسازی قبول شدم اونم دولتی، توی تهران بیخ گوشمون. وقتی به بابا هومان گفتم برق خوشحالی رو توی چشماش دیدم. با بغض مردونه ای که تقریبا مهارش کرده بود گفت:
- این انتخاب خودت بوده بابا، من همیشه آرزومه تو بهترین ها ببینمت، خوشحالم که به خواسته ات رسیدی، سعی کن همیشه بهترین باشی، هرچی که هستی و هرکی که هستی بهترین خودت باش نفس بابا.
اون روز انقد خوشحال بودم که خبرش رو به مامان هم دادم. نمی دونم خوشحال شد یا نه ولی وقتی گل های رز مشکی که عاشقشون بود و پرپر می کردم کلی از آرزوهام باهاش حرف زدم و ازش خواستم که کمکم کنه.
وقتی داشتم برمی گشتم یه جعبه شیرینی خریدم و به روناک هم خبر دادم. وقتی شنید کلی خوشحال شد. روناک صمیمی ترین دوستیه که دارم. کسی که کمکم کرد تا بتونم بعد از فوت مامان روی پاهام وایستم و دوباره حالم خوب شه. روناک هم یه دانشگاه خوب تو همین تهران قبول شده بود ولی آزاد. هرچی که بود خوشحال بودم که از هم دور نشده بودیم. تا نزدیکای عصر با روناک تو شهر گشتیم و شادی مون رو جشن گرفتیم و البته کلی خسارت به جیب پدر گرامی وارد کردیم.
منو روناک عاشق اینیم که قانونو دور بزنیم، فرقی نمی کنه چه قانونی باشه، همین که با بقیه فرق داشته باشی کافیه. اینم عاقبت افتادن دوتا دیوونه ی شبیه به هم کنار همه دیگه!
تا صبح از خوشحالی خوابم نمی برد. بالاخره چند روزی که مونده بود تموم شد و پاییز رسید. باصدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم.
بیدار شدن که چه عرض کنم، از بس دیشب خوابم نمی برد دیر خوابیده بودم و از اونجایی که حسابی خوابم می اومد مجبور شدم خودمو ازتخت پرت کنم پایین تا بیدار شم.
یه آبی به سر وصورتم زدمو حاضرشدم. مانتوی سورمه ای کاربنی خوشرنگی که بابا تازه برام گرفته بودو با شلوار جین همرنگش که به قول بابا پاره پوره بود ست کردم. مقنعه مشکیم و سر کردم و ساعت مچی با بند سورمه ای رنگ رو به دستم بستم.
به قول روناک ناف منو با رنگ آبی و سورمه ای بسته بودن. عاشق چرخ دنده های کوچولوی ساعتم بودم. یاد تعریفی که روناک از ساعتم کرده بود افتادم: دل و روده ی ساعت با مارک با رنگ سورمه ای... !
به یه کرم ضد افتاب و یه رژ کالباسی همرنگ لبام بسنده کردم. برای اخرین بار خودمو تو اینه چک کردم. اضطراب توی صورتم معلوم بود. یکم رنگم پریده بود.
چیز خاصی توی چهره ام نداشتم. چشمای مشکی متناسب باصورتم و مژه های بلند اما صاف و زیتونی تیره که همرنگ موهام بودن. ابرو های متوسط و کم پشت و مرتب که نیازی به اصلاح نداشتن، بینی متناسب باصورتم که کوفته ای بود و ازبابا هومان به جای ارث بردن چشمای خاکستری خوشرنگش به ارث بردم.
لبای تقریبا قلبی یک اندازه و متوسط که اونم متناسب باصورت کشیدم بود.
نا امید و مضطرب لبام رو جمع کردم. با این قد و قواره دراز و لاغر ...
بیخیال بابا داروسازی رو عشق است و شیمی!
با ادکلنم تقریبا دوش گرفتم، به کوله ام چنگ زدم و بشمور سه از خونه زدم بیرون.
کاش تصادف میکردم و به دانشگاه نمی رسیدم. کاش و کاش هایی که هیچ کدوم رخ ندادن. با پرس وجو طبقه و ساختمون اولین کلاسم رو پیدا کردم.
همین که درو باز کردم استاد داشت کیف به دست سمت جایگاه استاد می رفت. پس به موقع رسیدم. روی اولین وتنها جای خالی موجود نشستم.
فکر می کردم روز اول زیاد کسی دانشگاه نیاد! دختری که پیشم بود با غیض نگاهم می کرد. وا! چشمام از تعجب گرد شد.
نیومده چیکارش کردم مگه؟ ارث باباشو احتمالا طلب داره. انگاری حرفم رو بلند گفته بودم که پشت سریم زد روشونم و گفت: ببینم سال اولی؟
- اره.
اینجا جای my friend ایشونه.
نگاهی عاقل اندر سفیهانه به کناریم انداختم و پرو پرو با لب و لوچه ی آویزون همونجا موندم. همیشه فکر می کردم بیشتر دخترای خرخون و تودانشگاه می بینم اما حداکثر جمعیت کلاس رو بهتر بگم دانشگاه و جنس مذکر تشکیل داده بود. خودم زیاد درس خون نبودم. در واقع از اونایی که خیلی درس می خوندن هم زیاد خوشم نمی اومد. اگه خیلی به خودم زحمت می دادم و هیکل مبارک و تکون می دادم، شب امتحان درحد سه یا چهار ساعت لای کتاب رو باز می کردمو عجیب اینکه همین افاقه می کرد و نمره بالای 16 می گرفتم.
به جمعیتی که تو کلاس بود نمی خورد که خرخون باشن. مخصوصا دختراشون. یه جوری آرایش کرده بودن که مطمئنم دو روز وقت گذاشتن واسش! مخصوصا گاو بغـ*ـل دستیم با حلقه ای که تو دماغش انداخته بود. استغفرالله!
استاد اومد و شروع کرد به حضور و غیاب و کم کم داشت به حرف ف می رسید. داشتم از بیکاری با خودکارم ور می رفتم که افتاد.
خم شدم تا خودکارم رو بردارم که همون موقع اسممو خوند. اومدم سریع بلند شم که سرم خورد به میز و آخم درومد. باز اومدم بلند شم که دوباره سرم خورد. کم مونده بود بزنم زیر گریه. خوبه کلیپس تو موهام نبود و اینجوری گیر کرده بودم. بغـ*ـل دستیم بالاخره تکونی به خودش داد و گفت:
- استاد اینجاست.
- خودش مگه زبون نداره؟ دست نداره مگه؟
به زور از زیر میز اومدم بیرون. قد و قواره ی بلند هم این جور جاها برای آدم مصیبت می شه! استاد اخمالو وایستاده بود و نگاهم می کرد. مظلومانه خودکارم و گرفتم بالا و بهش اشاره کردم که : تقصیر این بود!
با اون یکی دستم داشتم سر دردناکم و فشار می دادم، صحنه ی مضحکی بود و دانشجوها هم که حتی به درز دیوار می خندن، زدن زیر خنده. خلاصه هنوز نیومده آبرومون پرچم شد جلوی همه!
استاد هنوز نگاهم می کرد. انگار می خواست چشم غره اش عمیقا توی وجود من نفوذ کنه! بعد سری از تاسف تکون داد و سر برگردوند.
نگاهای زیادی روم بود ولی یکیشون انقد تیز بود که نتونستم دووم بیارم و برگشتم عقب. با دیدنش یه لحظه گفتم نکنه اینجا سالن مد یا مانکن و فشن بوده من اشتباه اومدم؟
گشت ارشاد درونم سریع افکارشیطانیمو دستگیر کرد و به خیره شدنم خاتمه داد. برگشتم سر جام اما مات مونده بودم.
مات نگاه پر از نفرت و کینه اش که دقیقا مردمک وسط چشمامو نشونه رفته بود. با باد پنچر شده ساکت و آروم تا اخر کلاس همونطوری نشستم. البته با یه صورت اخمالو و تو هم رفته! دوباره چهرش رو توی ذهنم انالیز کردم، موهاش خرمایی بود. یه خرمایی روشن. چشمای سبز تیره ی عجیبی داشت. حس می کردم تاحالا سبز این رنگی ندیدم.
اجزای صورتش کاملا متناسب بودن. داشتم فکر می کردم جدش احتمالا خارجی بوده یا همچین چیزی!
قد و قامت هم که ماشالا به برنج محسن. فقط یه مشکلی داشت. مثل برنج محسن لاغر نبود و تصوراتمو بهم ریخت. تن ورزیده ای هم داشت. طوری دست بهسینه نشسته بود که انگار از قصد می خواست عضله هاش بزنن بیرون تا بقیه بفهمن که نباید باهاش دربیوفتن وگرنه فاتحه!
آنالیز کردنش به سه ثانیه هم نرسید. همیشه جزئیات خیلی خوب توی ذهنم می موندن و بر خلاف خیلیا با یه نگاه همه چیز رو می دیدم.
به بقیه حواشی پرداختم، پیرهن سفید آستین بلند که آستیناش با یه بند چرم تا ارنج بسته شده بودن.
مارک بزرگی هم روی جیب سمت چپش رو سـ*ـینه اش خودنمایی می کرد. و یه شلوار جین تیره پاش بود. ساعت مارک دارش روی پوست گندمی اش برق می زد.
یه لحظه با خودم گفتم اگه این شخصیت یه رمان بود، دختر مقابلش حتما باید آنجلینا جولی چیزی می شد! شونه بالا انداختم. اصلا چرا برام مهم شده بود؟
شاید بهم برخورده بود. چرا باید از من بدش میومد؟ چه هیزم تری فروخته بودم بهش؟
با این همه دقت کردن بهش فقط کفشاش رو ندیده بودم!
استاد هنوز داشت حضور غیاب می کرد. کنجکاو خم شدم زیر میز و کفشاش و نگاه کردم.
من عاشق کتونیم. اینو حتی بابا هم می دونه. خصوصا مارک پوما. انقدر که از صد فرسخی فیک یا اصل بودنش رو تشخیص می دم. اصل اصل بود از اون نایاباش!
اما...
ما آدما انقد ظاهر بین شدیم که گاهی نمی فهمیم آدما فقط چیزی که نشون می دن نیستن! دنیا یه فروشگاه بزرگ نیست که بهترین هاشو برداریم! اونم از ظاهر!
 

پـــــریزاد

کاربر فعال
عضو انجمن
6/9/18
857
21,284
871
19
شهر شب
تلگرام


تو دلم لعنتی ای نثارش کردم و سیخ نشستم سر جام. استاد یه دونه ازون نگاهای خوشگل سر صبحش رو بهم انداخت که فهمیدم داشته نگاهم می کرده. خودمو زدم به کوچه ی یزید چپ و بیخیال به تخته خیره شدم.
(**اقا چه معنی داره بگیم علی چپ،اصلا تاحالا به اینکه این تیکه یه توهینه به اسم اماما دقت کردین؟ لطفا شمام از این لفض جدید استفاده کنین، مرسی و ببخشید از پارازیت **).
استاد بی وقفه حدود چهل دقیقه درس داد. بعد هم چند دقیقه ای آنتراک داد و منم که صبحونه نخورده بودم، به سمت سلف دانشگاه که صبح تو راه دیده بودمش، پرواز کردم.
یه دل سیر صبحونه خوردم و بعدش قهوه سفارش دادم. منتظر آوردن قهوه ام بودم که صندلی کناریم کشیده شد. به سمت صندلی برگشتم. بوی یه عطر تلخ و سرد مردونه بینیم و پر کرد.
دیگه واقعا داشت باورم می شد جای دانشگاه به سالن مد اومدم!
با اخم بر اندازش کردم. کفشای اسپرت مشکی، شلوار جین طوسی، تیشرت آستین بلند کرم که از بس جذب بود به قول روناک سیسک پک هاشو هم می شد دید. موهای مشکی، چشمای مشکی و لبای قلوه ای.
اگه این یکی از مدل ها بود حتما بهش امتیاز شماره ی هفت می دادم. سه امیتاز کمتر بخاطر این که کفشاش مارک پوما نبودن.
یه لبخند بزرگ رو لباش دیدم. تازه متوجه شدم چند دقیقه است ناخواسته دارم به چه ناحیه ای نگاه می کنم!
گفت:
- تا حالا این طرفا ندیده بودمت. تازه واردی؟
انقد چشمامو ریز کرده بودم که ابروهام به هم چسبیده بودن. صدای پق ریزی از دهنم به جای جوابش بیرون پرید که ناشی از خالی کردن باد لپم بود.
خندید: می گم سال اولته؟
سر تکون دادم.
- پس هنوز جوجه ای بسی!
می خواستم بگم پس شما چی تشریف دارین؟ مقام معظم گودزیلا؟
انگار حرفم رو بلند گفته بودم. چه خوش خنده هم تشریف داشت! من دلقک بودم یا اون فکر کرده بود داره نمایش طنز می بینه؟
- من با این قد و هیکل؟!
نه پس عمه ی مبارکت!
یه خنده ی مثلا جذاب کرد که بیشتر حرص در بیار بود و گفت:
- غرض از مزاحمت وفلان، اینکه من خیلی وقته تنهام!
وقیافشو آویزون کرد. این از اون حرف ها بود! می خواستم بهش بگم برادر من الان قرن بیست و یکیم! حرف های جدید تر و خلاقانه تری برای مخ زدن وارد بازار شده! اما به جاش لا اله الا الله ای گفتم و سر چرخوندم. زیر لب غریدم:
- بانانِ؟
یرش رو خاروند.
- چی؟
- یعنی به من چه!
آهان کش داری گفت.
- خب دیدم توئم تنهایی. گفتم دست تقدیر منو پرتاب کرده اینجا دیگه به دست مهربان تقدیر نه نگیم.
طوری نگاهش کردم که دقیقا مثل نگاه استاد توی کلاس بود.
سریع گفت: منحرف نباش! مثلا فکر کن منم دخترم و می خوام باهات دوست شم.
تو ذهنم با روسری و مانتو تصورش کردم. دست خودم نبود. ناخودآگاه تخیلاتم خیلی قوی بود. سریعا دست به کار می شد.
با اون ته ریش و سیبیلاش! از خنده سرخ شده بودم ولی جلو خودمو گرفتم که نگه یارو تو سرش گچه الکی می خنده.
- زهر مار به چی می خندی؟
همین جمله کافی بود واسه ترکیدنم که البته بازم گشت ارشاد درونم دهنمو که مثل اسب آبی باز بود با یه ترفند بست و یه بخند ملیح جاشو گرفت.
بازم همون نگاه سطل لازمو بهش انداختم
گفت:
- خواهش میکنم دیگه! قول می دم بچه خوبی باشم!
انگار دانشگاه به جز دانشگاه بودن قابلیت های دیگه ای هم داره! مثلا سالن مد، سالن نمایش طنز! سالن همایش جهت همسریابی!
خیره نگاهش کردم که یهو یه چشمک زد و رفت. بی تفاوت شونه هامو بالا انداختم و وارد کلاس شدم.
به! همون پسره که با نفرت نگاهم می کرد نشسته بود سرجای من. پس بگو بخاطر همین اون طوری نگاهم می کرد! نتونسته بود قیض ببره.
می خواستم بگم من که دیر تر از تو اومدم خودت اونجا نشستی! طلبکارم هستی؟
اما کاش اونروز می تونستم نفرت چشماش و بخونم. شاید اون موقع انتقالی دانشگام رو می‌گرفتم. یا کلا بیخیال دانشگاه می شدم که الان توی این وضعیت نباشم.
چند تا کلاس بعدی هم که تموم شد سوار ماشین شدم. داشتم تو یکی از بزرگراه ها رانندگی می کردم که حس کردم یه ماشین مشکی داره پشت سرم میاد و تعقیبم می کنه.
اول گفتم شاید مسیرش اتفاقی تا یه جایی بامن یکیه ولی نه. دیگه کم کم داشتم به خونه می رسیدمو هنوز دنبالم بود. با ینکه خستگی از سر و روم می بارید ولی نگه نداشتم و انداختم تو کوچه پس کوچه های فرعی.
پامو تاجایی که می شد و خلوت بود روی پدال گاز می ذاشتم و سعی داشتم جا بذارمش که از شانسم پشت چند تا ماشین پشت چراغ قرمز گیر کرد و من با نهایت سرعت دور شدم. گمم کرد.
کسی به یه پیک موتوری پیتزا که شک نمی کنه، می کنه؟ و من متوجه نشده بودم اونم داره تعقیبم می کنه منتها بافاصله و سرخوش از جیمز باند بازیم جلوی در آپارتمانمون پارک کردمو پیاده شدم.
چند روز گذشت و کم کم روزام عادی شد. غرق درس هام شده بودم و به رفت و آمد های عجیبی که چند تا مرد کت شلوار پوش هر روز تو خونمون داشتن توجهی نمی کردم.
بابا دوست های زیادی داشت. به خاطر شغلش بود.
دیگه دانشگاه اون شوق اول رو برام نداشت اما دوست داشتم. خصوصا درس هامو. تو دانشگاه با یه اکیپ هفت نفره آشنا شدم که کامیار، همون پسره که اون روز توی سلف دیدم هم جزوشون بود.
چهارتاشون پسر بودن و سه تاشون دختر. زیاد بهشون نزدیک نمی شدم اما بچه های خوبی بودن.
گاهی چند نفره با هم می رفتیم بیرون. یه روز که می خواستیم بریم کوه روناک رو هم دعوت کردم. ندا و سارا و مریم و حمید سریع باهاش اخت شدن ولی رامین و کامیار و فرشید یکم باهاش سرد بودن. البته نگاه های عجیب و غریب رامین به روناگ بماند...
از این اسم های عجیب غریب مثل اسم کامیار تو دانشگاه زیاد بود اما من مطمئن بودم اسم واقعیشون نیست. مثلا یه بار فهمیدم اسم یکی از پسرا روح الله بوده عوض کرده الان با اسم آراد صداش می کنن!
وقتی با روناک از کوه برگشتیم خونه، هنوز یکی از اون مرد های اتو کشیده داشت با بابا حرف می زد. فقط یه چیزی از حرفاشون رو ناخود آگاه شنیدم که به بابا گفت:
- فقط یه ماه!
و بعد از دیدن من و روناک ساکت شدن. هیچ وقت قیافه ی درمونده و پر از غم بابا رو فراموش نمی کنم... نمی دونستم منظور و هدفشون چی بود ولی هر چی که بود بد جوری این کوه محکمی که همیشه پشتم بود رو خمیده کرده بود.