درحال تایپ رمان اسی قصاب عاشق می شود | gandom کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 780 -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: خــاتــون

خــاتــون

کاربر ویژه
عضو انجمن
1/1/70
2,371
83,988
936
همونطور که نگهبان گفته بود به طبقه دوم رفتم، مرد مؤقری با موهای جوگندمی پشت میز مشکی رنگی نشسته بود و حواسش به پرونده‌ی پیشِ روش بود
سلامی کردم که سرش‌رو بالا آورد و لبخند آرومی زد
-سلام، بفرمایید؟
-با آقای…
اسمش چی بود؟ هیع، منکه اصن اسمش‌رو نپرسیده بودم، به برگه‌ی دستم نگاهی انداختم و نفس راحتی کشیدم
-ببخشید، با آقای کاوه قرار داشتم
-خانم؟
-اسلامی.
شاید فامیلی خودم‌رو می‌گفتم بنده خدا نمیشناخت
-بله بفرمایید بشینید من با آقای کاوه هماهنگ کنم.
سری تکون دادم و رو مبلای چرم مشکی نشستم و به تلویزیون خاموش بالای میز منشی خیره شدم
مدتی بعد مرد منشی بیرون اومد و گفت که میتونم به داخل برم.
استرس گرفته بودم، نفس عمیقی کشیدم
من حتی نمی‌دونستم چی باید بگم، روم‌رو سمت آسمون کردم و دستی به ریش نداشتم کشیدم، خدایا همین یبار، نوکرتم
بسم الهی گفتم و بعد از در زدن وارد اتاق شدم، هیشکی تو اتاق نبود!
تنها یه میز بزرگ و چند دست مبل، مثل همه‌ی اتاق‌های اداری جلوم بود
روی مبل نشستم و با استرس مشغول دید زدن اتاق سراسر مشکی بودم که دری پشت سرم باز شد، برنگشتم تا ببینم کیه
فقط بلند شدم و معذب سلام کردم
-سلام، بفرمایید بشینید خواهش می‌کنم. ببخشید معطل شدید.
خواهش می‌کنمی گفتم و نشستم
چه صدای جوون و آرومی داشت
سرم همچنان پایین بود که رو صندلیش مستقر شد
-خب، شما خانم اسلامی هستید دیگه؟
سرم رو بالا آوردم تا جوابش رو بدم که فک و مغزم با هم قفل شد و همه تنم شد چشم!
چیزی که می‌دیدم رو باور نمی‌کردم، این امکان نداشت که مرد زیبا با این تیپ مدرن رو‌به‌روم همون اسماعیل شلخته و موحنایی من باشه!
موهای مشکی و حالت داده شده، ابروهای مرتب و ظاهری جذاب و مردانه.
مطمئناً اشتباه می‌کردم، این مرد اسماعیل من نبود، اون الان باید تو قصابیش باشه!
با گرفته شدن لیوان آبی جلوی صورتم به خودم اومدم و از ترس هینی کشیدم و تو مبل جمع شدم
چشماش نگران و خیس شدن
-تو...تو اسماعیل نیستی، مگه... نه؟
دستی کلافه تو موهای لختش کشید که دلم زیرو رو‌شد
-چرا خودمم، اسماعیلم شیرین جان.
حیرت زده نگاهش کردم و نیشگونی یواشکی از پام گرفتم، شاید اینا همش خواب باشه!
لرزان بلند شدم و سریع به طرف در رفتم
به صدا زدناش توجهی نکردم و با سرعتی که از خودم انتظار نداشتم از ساختمون زدم بیرون
کارام به اختیار خودم نبود، از دور دیدمش که سمت ماشینم میاد اما من فقط میخواستم از اونجا دور شم، برم و دیگه یادم نیاد که این اسماعیلی که دیدم یه واقعیت بوده...
هوا میخواستم برای نفس کشیدن اما نه جایی که نفسای این مرد بی معرفت توشه.
 

خــاتــون

کاربر ویژه
عضو انجمن
1/1/70
2,371
83,988
936
انقدر تو خیابونا چرخیدم و گریه کردم که دیگ نایی برای انجام هیچکاری نداشتم، پیشونی داغم‌رو به شیشه‌ی سرد چسبوندم و چشمای درناکم‌رو برای لحظه‌ای روی هم گذاشتم تا بلکه کمی از‌این آشفتگی کم بشه ولی با یادآوری اسماعیل دوباره اشکام از چشمام روون شد.
کاش هیچوقت پام‌رو تو اون کارخونه لنتی نمی‌ذاشتم، خدایا دوباره چرا؟!
اردک تک تک، تک تک اردک، اردک تک تک، تک اردک
اردکی تنها به روی آب پراشو بسته داره میخوابه
اون بالا بالا….
متعجب چشمام‌رو به موبایلم دوختم و با دیدن عکس چشم‌های لوچ و زبون بیرون اومده سیما اشکام‌رو پاک کردم و تماس‌رو وصل کردم
حرصی گفتم:
-بیشعور این چه آهنگ زنگیه‌رو گوشیم گذاشتی؟
صدای قهقه‌اش توی گوشی پیچید و لبخندم‌رو عریض‌تر کرد
-جون؟ قشنگ بود نه؟ می‌دونستم عاشق عمو پورنگی، گفتم خوشحالت کنم.
اونم پیر پسر توام پیر دختر، هم کُف همین.
خنده‌ی ریزی‌رو لبم نشست و فحشی نثارش کردم
-بابا اون مدرسه‌ات تموم نشد خانم معلم؟ زودتر بیا خونه دیگه.
-نیم ساعت دیگه خونم، چیزی نیاز نداری برات بگیرم؟
-چلا چلا، یه بشته لباشک.
بی‌حوصله‌تر از اون بودم که به لحن بچگونش بخندم
-باشه، میبینمت.
پنجره‌رو پایین دادم و هوای سرد و بوی نم بارون حالم‌رو بهتر کرد و راه افتادم
وارد خونه که شدم بوی قرمه‌سبزی لبخند عمیقی روی لبم آورد
سیما روی مبل نشسته بود و تصویری با احسان صحبت می‌کرد، لواشک سفارشیش‌رو پرت کردم طرفش که تو هوا با ذوق گرفتش و انگشت شصتش‌رو نشونم داد
-نوش جون بچم.
زبونی درآوردم و به اتاقم رفتم، با همون لباسا روی تخت دراز کشیدم، نمیخواستم عوضشون کنم، انگار مولکول‌های قوی عطر گرون قیمت اسماعیل تو تارو‌پود این لباسا رسوخ کرده بودن، نفس عمیقی کشیدم که در با صدای تقی باز شد و شکم سیما زودتر از خودش وارد اتاق شد
اخم پررنگی کرد
-چرا گریه کردی؟
متعجب نگاهش کردم
-هان؟ انتظار داری بعد این همه سال دوستی چشمای گریونت‌رو از صد فرسخی تشخیص ندم؟
آهی کشیدم و دستم‌رو نوازش‌وار لای موهای بلند و خرماییم کشیدم
-امروز… امروز دیدمش!
پوکر نگام کرد
-خب اسکل، مگه بی‌سوالیه؟ مثل آدم حرف بزن.
پوف کلافه‌ای کشیدم و یه چنگ دیگ روونه موهام کردم
-اسماعیل‌رو امروز دیدم.
بلند زیر خنده زد، چشم غره‌ای بهش رفتم
-باز… تو دیوونه… شدی؟
خنده باعث شد نتونه خوب حرف بزنه، عروسک خرسی که روی تخت بود‌رو سمتش پرتاب کردم که تو سرش خورد
-زهرمار! چته هندل میزنی؟
سرش‌رو نمایشی ماساژ داد
-آخ که دستت بشکنه! اگه این عمل جنایتکارانت‌رو به احسان نگفتم.
به آرومی روی تخت نشست و فشار آرومی به شونم وارد کرد و کنارم دراز کشید
-بکش اونور.
خودم‌رو جمع تر کردم تا بهش فشاری وارد نشه
دستی‌رو شکمش کشید
-شیرین؟
-هوم.
-راست گفتی؟
-اهوم.
-اونم تو رو دید؟
-اهوم.
-درد و اهوم. مثل آدم تعریف کن ببینم.
با ذوق برگشت طرفم و نگاهم کرد
با یاد اسماعیل اشکی از گوشه چکید و مشغول تعریف شدم
حیرت‌زده نگاهم می‌کرد
-باورم نمیشه!
کلافه چشمام‌رو بستم
-من خودمم هنوز باورم نشده، انگار که یه خواب بوده.
 

خــاتــون

کاربر ویژه
عضو انجمن
1/1/70
2,371
83,988
936
-حالا میخوای چیکار کنی؟
-نمی‌دونم سیما، نمی‌دونم.
خواست حرفی بزنه که مامان یه ضرب در‌رو باز کرد
-چتونه شما دوتا؟ از وقتی اومدی چِپیدین تو اتاق! پاشین بیاین غذارو کشیدم.
بعد از ناهار سعی کردم چُرت کوتاهی بزنم ولی خواب به چشمام نمی‌اومد، تیپ مرتب اسماعیل و لباسای قصابیش مدام تو ذهنم تکرار می‌شد
قرص خوابی خوردم و سعی کردم برای چند لحظم که شده آروم بگیرم.
صبح با استرس عجیبی آماده و بدون خوردن صبحانه راهی مدرسه شدم
تو راه جوابایی‌رو که قرار بود به خانم اسلامی بدم‌رو هزاران بار پیش خودم تکرار کردم
وارد دفتر مدرسه شدم و با دیدن جای خالیش نفس عمیقی کشیدم و روی صندلی نشستم.
یاوری‌رو یجوری میشد پیچوند ولی قانع کردن اسلامی کار هرکسی نبود، اونم تو این شرایط بدی که براش پیش اومده بود!
پا شدم تا به اتاقم برم که در باز شد و یاوری با دیدنم تند به سمتم اومد و بـ..وسـ..ـه‌ی محکم و پر تفی روی صورتم کاشت
متعجب نگاش کردم
-سلام قربونت برم، کجا؟ بشین بگم برات صبحانه بیارن.
سلام زیرلب گفتم و سرجای قبلیم نشستم
-نمی‌دونی تو این اوضاع قمر در عقرب مدرسه و خانم اسلامی چه ثوابی کردی.
گیج بهش نگاه کردم، انگار فهمید که زبون باز کرد
-دیشب خانم مدیر بهم زنگ زد، می‌گفت این خیًرِ که رفتی پیشش گفته هرچقدر که برای مدرسه بخوایم بهمون میده، از دیشب تا حالا کلی دعات کردم، بالاخره ماهم ازین وضعیت اَسَف‌بار خلاص میشیم.
مدرسه نیست که خونه خرابست، تمام دیوارا ترک برداشتن همش می‌ترسیدم زلزله‌ای چیزی بیاد با خاک یکسان شیم، شوخی که نیست مسئولیت...
تمام تنم یخ بسته بود، به لبای نارنجی رنگش که یکریز تکون میخورد نگاه می‌کردم و لبخند احمقانه‌ای رو لبم نقش بسته بود
مردک دیوانه!
با صدای زنگ به خودم اومدم، یاوری‌ بلندگو به دست به طرف حیاط می‌رفت، شونه‌ای بالا انداختم و وارد اتاقم شدم.
 

خــاتــون

کاربر ویژه
عضو انجمن
1/1/70
2,371
83,988
936
روی صندلی چرخ‌دار زرشکی رنگم نشستم و چرخی دور خودم زدم و سعی کردم اون لبخند موزیی که رو لبم نقش بسته بود پاک کنم و خودم‌رو قانع کنم که همه‌چیز مثل دو سال قبل تموم شدست، حتما تا الان صاحب زن و زندگی شده بود، گرچه اصلا دقت نکردم که حلقه داشت یا نه! مشکل مدرسه هم که حل شده بود و دیگه هم قرار نبود ببینمش
نفس عمیقی کشیدم، دفتر برنامه کلاسیم‌رو برداشتم و به طرف کلاس رفتم.
زنگ کلاس که خورد خسته نباشیدی گفتم و بین همهمه‌ی بچه ها به طرف اتاق دبیران رفتم
لبخندی زدم و کنار خانم احمدی دبیر میانسال ریاضی که از قضا ازون خبرچینای درجه یک بود نشستم
به طرفم برگشت و دندونای کج و معوجش‌رو به نمایش گذاشت
-قند عسل! خبر جدید‌رو شنیدی؟
گنگ به معنای ندونستن سری تکون دادم
-میگن این خیّرِ اومده برای تعمیر مدرسه، الان‌هم رفتن تو اتاق مدیر.
با چشم به اتاق خانم اسلامی که درست روبه‌روم قرار داشت اشاره زد
عرق سردی روی تنم نشست
-خانم باکویی دیدتش، میگه خیلی جوونه! اینجور جوونا تو این دوره و زمون مثل طلان، انشاالله یکیش به همین زودیا نصیب تو بشه، دیگه وقتشه قند عسل.
لبخندی زدم و تشکر کردم
تو دلم گفتم، آره خیلی طلاست، مردک…
نفس عمیقی کشیدم و کمی از چای سرد شده‌ام خوردم
چشمام نگران هی روی در روبه‌روم می‌چرخید که ناگهانی باز شد و خانم یاوری و پشت بندش اسماعیل بیرون اومدن
تا خواستم سرم‌رو برگردونم نگاهم با نگاهش تلاقی کرد و انگار یه دیگ سرب داغ‌رو تو قلبم سرازیر کردن
چشمام تو چشماش قفل شده بود و نمی‌تونستم کنترلشون کنم
بالاخره با صدای خانم یاوری دست از نگاه کردن برداشت و سر به زیر به بیرون رفت
پوف کلافه‌ای کشیدم، عقلم میگفت کاش این آخرین باری باشه که دیدمش اما دلم…

×××

زنگ‌آخر خورد و بعد از خداحافظی از همه به سمت کوچه پشتی مدرسه رفتم
مشغول جواب دادن به پیامای سیما بودم که کسی صدام کرد، متعجب برگشتم و 206 نوک مدادی جلو روم دیدم که همون موقع در راننده باز و قامت اسماعیل نمایان شد...
 

خــاتــون

کاربر ویژه
عضو انجمن
1/1/70
2,371
83,988
936
اخم غلیظی کردم و به راهم ادامه دادم
-شیرین خانم!
محل ندادم و قدمام‌رو تند تر برداشتم
-خواهش می‌کنم، یک دقیقه وایسا.
به راه طولانی که به ماشینم مونده بود نگاه کردم، آخه چرا انقدر دور پارک کردی شیرین احمق!
چادرم از پشت کشیده شد، وحشت‌زده برگشتم و بی‌اختیار سیلی‌ای تو گوشش زدم
-دست به من نزن عوضی.
انقدر غمگین نگاهم کرد که تو دلم شروع به فحش دادن خودم کردم
-چرا نمیذاری حرفم‌رو بزنم؟
صدای آرومش گوشم‌رو نوازش میکرد، عقلم‌رو جای قلبم نشوندم
-حرف بزنی؟
پوزخند عمیقی زدم
-باید همون 3 سال پیش حرفات‌رو میزدی نه الان آقای کاوه.
بغض مزاحمی مثل یه نارنگی نارس گلوم‌رو گرفت و نذاشت دیگه حرفی بزنم
برگشتم تا بغضم اشک نشه و غرورم‌رو خورد نکنه که صدای خانم یاوری کمکی کرد به قورت دادن اون نارنگی بدمزه.
-شما اینجا چیکار می‌کنید آقای کاوه؟ شیرین جان نرفتی هنوز؟
نگران به اسماعیل نگاه کردم که بدون هیچ استرسی با لبخند ریزی به سمت خانم یاوری برگشت
ترسیدم نکنه حرف بی‌ربطی بگه، خواستم لب باز کنم...
-منتظر خانم کیانی بودم، خواستم ازشون تشکر کنم بابت دیروز.
خانم یاوری که قانع نشده بود زوری لبخندی زد و آهانی گفت
دیگه وقت این بود که به حرف بیام
-خب من دیگه برم، با اجازتون.
دیگه نموندم تا چیزی بگن و سریع به سمت ماشینم رفتم.
وقتی پام‌رو تو خونه گذاشتم نفس عمیقی کشیدم و خودم‌رو مهمون یه لیوان آب خنک کردم.
سیما و مامان برای خرید سیسمونی و استقبال خاله منیژه رفته بودن، میتونستم بدون تحمل غرغرای سیما و گیردادنای مامان لحظه‌ای به مغزم استراحت بدم
همه چیز تو ذهنم قاطی شده بود و نمی‌دونستم به چی فکر کنم ولی ترجیح دادم اول با آرامش غذام‌رو بخورم.
سرم‌رو روی پشتی کاناپه گذاشتم و دستم‌رو بالا آوردم و بهش خیره شدم، چجوری تونسته بودم تو گوشش بزنم!
آهی کشیدم
کاش دردش نیومده باشه! کاش گذاشته بودم حرفاش‌رو بزنه، کاش یه دل سیر نگاهش می‌کردم و ازش فرار نمی‌کردم…
ضربان قلبم از فکرش مثل دختر بچه‌های 18 ساله تندتر میزد و همین دیدار دوم خوشی‌رو توی دلم سرریز می‌کرد.
از خودم حرصم گرفت، انگار نه انگار چندسال پیش همین آدم من‌رو ول کرد و رفت بدون اینکه پشت سرش رو نگاه کنه اما حالا…
 

خــاتــون

کاربر ویژه
عضو انجمن
1/1/70
2,371
83,988
936
با صدای عمو پورنگ دست از فکر کردن برداشتم و گوشیم‌رو از روی عسلی کنار دستم برداشتم
سیمای مزاحمی زیر لب گفتم و جواب دادم
-هان؟
-هان و کوفت! آدم با یه زن حامله اینجوری حرف میزنه؟ خیلی بی‌ادبی.
صدای بوق اشغال که تو گوشم پیچید پوفی کشیدم، دلم می‌خواست سرم‌رو می‌کوبیدم به دیوار
تحمل قهر سیمارو نداشتم، بهش زنگ زدم که ریجکت کرد
لبخندی به این سرتقیش زدم و با مامان تماس گرفتم و ازش خواستم گوشی‌رو به سیما بده
-چیه؟
-خب ببخشید خانم دل نازک، خدا فقط به من صبر بده.
-ایش، پاشو شام بیا اینجا.
باشه‌ای گفتم و به ساعت که عقربه 5‌رو نشون می‌داد نگاه کردم، شدیدا به یک دوش آب گرم احتیاج داشتم.
***
ریمیل‌رو برداشتم و چندبار به مژه‌های بلندم تاب دادم و رژ صورتی رنگم‌رو روی لبای نه‌چندان درشتم کشیدم
چادرم‌رو برداشتم و جلوی آینه وایسادم و برای آخرین بار نگاهی به لباسم انداختم؛ دامن سبز رنگ کلوش، پیراهن سبز با گل های ریز سفید و روسری ساتن یشمی.
لبخندی زدم و بعد پوشیدم نیم بوت‌های مشکی رنگم سوار ماشین شدم و راه افتادم
وسطای راه کنار فروشگاهی وایسادم و کلی برای سیما خرت و پرت خریدم تا از دلش دربیارم، فکر کنم تا آخر بارداریش ورشکست بشم.
دم در خونشون پر ماشین بود، بزور جای پارکی پیدا کردم
از تو آینه ماشین دوباره نگاهی به صورتم کردم و بعد از گذاشتن چادرم به داخل رفتم، در‌رو که باز کردم اولین نفر خاله منیژه به استقبالم اومد؛ کت و دامن کرم رنگی پوشیده بود و آرایش ملیحی که به صورتش نشسته بود
-سلام خاله، رسیدن بخیر.
کلی تف مالیم کرد و در آخر با صدای سیما که اعتراض می‌کرد و چشمش به کیسه‌های دستم بود ولم کرد
-قربونت برم خاله، خوش اومدی. ببخش توروخدا دم در نگهت داشتم، بریم تو نازم.
زبونی برای سیما که حرص می‌خورد درآوردم که وحشیانه کیسه‌هارو از دستم کشید و به آشپزخونه رفت
خونه پر از آدم‌های غریبه بود و معذب نمی‌دونستم با کی سلام علیک کنم، خاله دستم‌رو کشید و به طرف بالا هلم داد
-مامان جان برو بالا چادرت‌رو بذار بیا.
چشمی گفتم و سریع به اتاق مجردی سیما رفتم، موبایلم‌رو درآوردم تا به سیما زنگ بزنم که در باز شد و خودش به داخل اومد
لبخند دندون نمایی زدم
-مامان جوجوم چطوره؟
روی تخت نشست و از لواشکی که براش خریده بودم می‌خورد
-به تو ربطی نداره.
قهقهم به هوا رفت که لبخند ریزی روی لبش اومد
-جون بابا، لبخندتو قربون.
-دلم برا احسان تنگ شده.
چادرم‌رو درآوردم و کنارش نشستم
-خب حالا، چشم رو‌ی‌هم بذاری پیشته و دارین کارای خاک برسری می‌کنین.
ویشگونی از بازوم گرفت که خنده و آخم یکی شد
-مرض نگیرتت، آخه این فنچ نمیذاره که.
لب و لوچش آویزون شد، شیطون نگاهش کردم
-چه رویی داری تو بشر!
جیغش به هوا رفت که با خنده بلند شدم و جلوی آینه وایستادم، روسریم‌رو درست کردم و باهم به پایین رفتیم
 

خــاتــون

کاربر ویژه
عضو انجمن
1/1/70
2,371
83,988
936
-وای سیما چخبر مهمون دعوت کردید؟ مگه سفر قندهار بود.
پرحرص نفس کشید و به سختی از پله‌ها پایین می‌اومد، دستم‌رو‌ انداختم‌رو بازوش تا کمکش کنم
-همین‌رو بگو. مامانِ دیگه!
چشم چرخوندم تا از اون بالا مامان‌رو پیدا کنم، کنار خاله منیژه دیدمش
بالاخره به زحمت پایین پله‌ها رسیدیم و به طرف مامان اینا رفتیم
-عه، اومدی مامان جان؟
بـ*ـوس محکمی رو لپای تپل و سفید مامان زدم
-آره خیلی وقته، با سیما بالا بودیم.
تعداد آقایون کمتر از خانوما بود، به طرف عمو رفتم و باهاش احوال پرسی کردم و دوباره برگشتم پیش مامان اینا که اینسری یه خانم دیگه هم کنارشون بود
سلامی کردم که به طرفم برگشتن، چشمای زیتونی رنگ زن برقی زد و با خوشرویی جوابم‌رو داد
-نوشین جون این خوشگل خانوم دخترِ شهنازه.
زن که اسمش نوشین بود اینبار نگاه دقیق تری همراه با لبخند بهم کرد و تا خواست چیزی بگه سیما دستم‌رو کشید و به طرف انتهای سالن که دید کمتری داشت برد
-مراسم معارفه بودا، مزاحم شدی.
نیشخندی زد
-این نوشین جون مادر همون رفیق احسانه‌ها.
گیج نگاهش کردم
-چقدر تو خنگی، همون دندون پزشکه بابا.
تازه دوزاریم افتاد، چشن غره‌ای بهش رفتم
-این اینجا چیکار میکنه؟
چشم غره‌ای بهم رفت
-دوست مامانمه، تازه مثل اینکه یه دورهمی دارن که خاله شهنازم جزوشونه، برای همین مامانت‌رو میشناسه.
ابرویی بالا انداختم به تیپ نوشین نگاه کردم
مثل مامان مانتوی مجلسی بلند و شیکی پوشیده بود، تا خواستم چشمام‌رو برگردونم باهاش چشم تو چشم شدم، لبخند مضخرفی زدم که به گرمی جواب داد
ناگهانی یاد اسماعیل افتادم و آه عمیقی کشیدم، یادم رفته بود قضیه امروز‌رو به سیما بگم ولی قطعا الان هم وقتش نبود
تو فکر اتفاقات امروز بودم که دست سیما تو پهلوم نشست
اخمی از درد کردم و طلبکار به سیما نگاه کردم
-وحشی آمازونی، پهلوم‌رو کبود کردی، شوهرم ببینه چی بهش بگم؟ بگم کی کبود کرده؟
-دهنت‌رو ببند شیرین که جون به جونت کنن منحرفی، عشقت اومده! اوفف چه تیپیم به هم زده.
گیج به سمتی که نگاه می‌کرد چشم چرخوندم و با دیدنش فحشی نثار جد و آباد سیما کردم که خنده‌ی ریزی کرد
-شیرین از حق نگذر، خداییش خیلی جذابه.
دوباره بهش نگاه کردم، هنوز متوجه ما نشده بود و مشغول احوالپرسی با بزرگترها بود
شلوار کتان مشکی، پیراهن آبی نفتی براق و اُوِر کُت مشکی رنگش که روی دستش افتاده بود تیپ بی نقصش‌رو تکمیل می‌کرد، موهای مشکی رنگ و پرش‌رو به سمت بالا حالت داده بود و با هر تکون سرش بی‌قرار به هر طرف پخش می‌شدن
خب! بقول سیما از حق نگذریم واقعا جذاب بود و یک مرد ایده‌آل برای یک دختر که منتظر شاهزاده سوار بر اسب سفیده!