درحال تایپ رمان اسی قصاب عاشق می شود | gandom کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 794 -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: خــاتــون

خــاتــون

کاربر ویژه
عضو انجمن
1/1/70
2,372
83,990
936
بسم الله الرحمن الرحیم


نام رمان: اسی قصاب عاشق می شود
نویسنده: gandom کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه، اجتماعی


خلاصه:
ممکنه از نظر ما قصابا آدمای سیبیل کلفت، بی‌احساس و خشنی بنظر بیان، اما همیشه همه چیز اونطور که ما فکر می‌کنیم نیست!
داستان ما بیانگر زندگی دوتا عاشقِ، شیرین خانم و آقا اسماعیل که دل در گرو هم دارن ولی سطح تفکر و ظاهربینی آدما از هم جداشون میکنه، اگرچه بطور بامزه و شیرینی عاشق هم شدن اما معلوم نیست که در آخر به هم میرسن یا نه، باید ببینیم تقدیر برای اونا چه خوابی دیده!
دنیا رو نمیشه ساده گرفت، بعضی اوقات آینده‌ای رقم میخوره که هیچوقتِ هیچوقت فکرش رو نمی‌کردی...

بنظر شما آیا قصابا هم حق عاشق شدن دارن؟!

2.jpg
 
آخرین ویرایش:

>YEGANEH<

ناظر تالار رمان + مدیر تالار ادبیات و موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.

«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

پیوست ها

خــاتــون

کاربر ویژه
عضو انجمن
1/1/70
2,372
83,990
936
سیب زمینی‌های سرخ شده‌رو از داخل ماهیتابه درون ظرف چینی گلدار ریختم و همزمان ضربه‌ای روی دست دراز شده‌ی سیما به سیب زمینی‌ها زدم
-آخ، وحشی.
-تا تو باشی ناخونک نزنی.
سریع یک سیب‌زمینی برداشت و داخل دهنش گذاشت، حرصی نگاهش کردم
_میرغضب، میگم شیرین تو واقعا از این پسره خوشت میاد؟
با فکرش لبخندی روی لبم نشست، ماهیتابه‌رو کفی کردم
_اهوم.
-مُخِت پاره سنگ برداشته، تو کجا و اون کجا؟ می‌دونی بابات تورو هیچوقت به همچین آدمی نمیده!
دستام‌رو با حوله خشک کردم و روی میز چهار نفره‌ی چوبی آشپزخونه نشستم
-مگه چشه؟
روی صندلی روبه‌روییم نشست
-چش نیست، گوشِ. آخه خره تو تحصیلات عالیه داری، درسته اونم دانشگاه رفته ولی بابات اسم و رسمی تو بازار داره، تک دخترشی. عمرا تورو دست همچین آدمی بده.
چاقویی‌رو که برای خورد کردن کاهو در دست گرفته بودم‌رو درون سینی انداختم
-دِ بدبختی من همینجاست؛ دل بستش شدم سیمی. نمی‌دونم چی قراره بشه، امروز فردا باید باهاش صحبت کنم و بفهمم برنامش چیه.
تیکه هویچی تو دهنش انداخت و با دهن پر گفت:
-منکه میگم نمیشه.
شونه بالا انداختم، بحث با این رفیق شکمو بی‌فایده بود
به گلدون روی میز خیره شدم و غرق خاطراتم شدم
وقتی 15 سالم بود یه روز که از مدرسه برمیگشتم چشمم به مغازه‌ی متروکه‌ای افتاد که به لطف علی آقا از اون روز دیگه متروکه نبود، وقتی خونه رفتم با تعجب به این فکر می‌کردم که اون مغازه قراره چی باشه. چند روز بعد که از کنار مغازه متروکه گذشتم دیدم شده یه قصابی!
با خودم فکر کردم ما یه قصابی تو محلمون کم داشتیم، لبخندی زدم و به خونه رفتم و برای مامان گلی ماجرای قصابی‌رو تعریف کردم
_خدا خیرشون بده، یه قصابی تو این محل نیاز بود والا.
به حرفش لبخندی زدم و به اتاقم رفتم
علی آقا، صاحب قصابی تو اون مدت کم بین کل محل عزیز شده بود، هم گوشت خوبی داشت و هم اَرزون فروش بود
ما هم که به لطف آقاجون و مهمون‌های هر جمعه‌اش مشتری ثابتش بودیم.
اولین بار وقتی 18 سالم بود به قصابیش رفتم، برعکس قیافه خشن و سیبیلای کلفت و پهنش خیلی مهربون بود
همیشه فکر می‌کردم قصابا با اون هیکلای درشت و سیبیلای وحشتناکشون آدمای بداخلاقین ولی علی آقا این‌رو بهم ثابت کرد که قصابا برعکس شغلشون ممکنه مهربون‌ترین آدمای دنیا باشن.
 
آخرین ویرایش:

خــاتــون

کاربر ویژه
عضو انجمن
1/1/70
2,372
83,990
936
بعضی وقتا خرید گوشت به گردن من بود، مخصوصا اینکه تو راه مدرسم بود و میتونستم خریدای مامان‌رو انجام بدم.
تابستون اون سال همگی برای دیدن مامان جون که مادر پدریم میشد به گیلان رفتیم، اولین بار بود که مدت طولانی اونجا می‌موندیم و دلیلشم رفتن مامان جون به مکه و نبودن طولانی مدتش بود.
وقتی برگشتیم تقریبا چند روز بعد مدارس شروع میشد، اولین روز مدرسه تو راه برگشت به خونه خواستم سری به علی آقا بزنم که با دیدن جای خالیش تعجب کردم
پسر جوونی که بهش میخورد 23_24 ساله باشه بجای علی آقا روی صندلی چوبی مغازه نشسته بود.
-سلام بفرمایید!
-س...سلام، علی آقا نیستن؟
لبخند دلنشینی زد
-نه کمی کسالت دارن من بجاشون هستم، اگر سفارشی هست درخدمتم.
کمی این پا و اون پا کردم
-نه... فقط خواستم بهشون سری بزنم، سلام برسونید. انشاالله زودتر خوب شن و برگردن.
کمی تعجب کرده بود
-آهان، حتما. فقط بگم کی سلام رسونده؟
مونده بودن چی بگم، چه حرف بی‌ربطی زده بودم، اصلا اشتباه بزرگی کرده بودم که با دیدن پسر جوون داخل مغازه شدم.
-اومم... بگید شیرین سلام رسوند، خداحافظ.
منتظر حرفی از جانبش نشدم و سریع اونجارو ترک کردم.
از اون روز به بعد دیگه علی آقارو ندیدم و بعد‌ها از طریق بابا شنیدم که پسرش جای خودش مشغول کار شده و چقدر از جنم و مردونگی اسماعیل همون پسر جوون علی آقا تعریف می‌کرد.
ماجرای عاشقی من از یه پنجشنبه بارونی شروع میشه که مهمون داشتیم و مامان من‌رو به زور از بخاری و کتابام جدا کرد و یه لیست نسبتا بلند بالایی به دستم داد و من‌رو به خرید فرستاد و تاکید کرد هرچه زودتر برگردم؛ به فروشگاه سر خیابون رفتم و همه‌ی موادی که تو لیست بود‌رو خریدم
 
آخرین ویرایش:

خــاتــون

کاربر ویژه
عضو انجمن
1/1/70
2,372
83,990
936
بارون شدت گرفته بود ولی من نمی‌تونستم از چتری که همراهم بود استفاده کنم، هر دو دستم پر از کیسه‌های خرید شده بود برای اینکه خیس نشم مجبور به تند رفتن بودم و توی اون هوا و لیز بودن زمین با اون همه کیسه فقط یک چیزرو کم داشتم
اونم سر خوردن بود، کاش فقط سُر خوردن بود ولی دقیقا جلوی قصابی و جلوی چشم‌های اسماعیل پسر علی آقا کله پا شدم و چیزی بدتر از این نبود
همون جا که سُر خورده بودم نشستم و همینطور زیر ل**ب غر می‌زدم که اسماعیل‌رو با پیشبندی خونی و ساتور به دست روبه‌روی خودم دیدم
_شیرین خانم بفرمایین داخل مغازه تا بارون از شدتش کم بشه، الان اگه برین ممکنه باز زمین بخورید.
احساس می‌کردم داره مسخرم میکنه ولی صدای گرمش و لبخند روی لبش نمایان‌گر این نبود، از روی زمین بلند شدم و بهش نگاه کردم همه‌ی کیسه‌های خریدم‌رو توی یه دستش گرفته بود و با اون دستش در قصابی‌رو باز کرد و بفرمایید گفت، برای جلوگیری از خیس نشدن بیشتر داخل قصابی شدم و روی یکی از صندلی‌ها نشستم. اسماعیل خرید‌ها‌رو کنار پام گذاشت و بی‌حرف برگشت سر کارش اما من همچنان بهش نگاه می‌کردم.
اسماعیل قصاب با موی سیاهی که مشخص بود از بس مادرش روش حنا ریخته تغییر رنگ افتضاحی داده و با اون دماغ عقابیش چیز جالبی برای دقایق طولانی خیره شدن نبود اما نمی‌دونم چه اتفاقی افتاده بود که من همچنان بهش خیره شده بودم.
اسماعیل سرفه‌ای کرد و لحظه‌ای به من نگاه کرد و لبخندی زد که چالی سمت چپ صورتش نمایان شد انگار شرم زده بود زیر نگاه من به‌خاطر همین دوباره سرش‌رو پایین انداخت، لعنتی به خودم برای این نگاه خیرم گفتم و سرم‌رو پایین انداختم
اون روز بعد از اینکه بارون تقریبا بند اومد من به خونه برگشتم و از همون پنجشنبه و تا الان که چهار سال گذشته هنوز اون لبخند و چال از ذهنم بیرون نرفت و هر شب به این فکر کردم که اون چال انگار تضاد بزرگی توی اسماعیل بود و به هیچ چیزش نمی‌اومد
اما من عاشق اون پسر با شلوار کردی و پیشبند خونی و موهایی که مشخص نبود دقیقا چه رنگی بود شدم
هربار که بهش فکر می‌کنم نتیجه‌ای نمی‌گیرم اما یک چیز‌رو خوب می‌دونم اینکه من بعد از اون پنجشنبه دچار تپش قلب شدید شدم و انگار دلیلش فقط اسماعیل بود...
 
آخرین ویرایش:

خــاتــون

کاربر ویژه
عضو انجمن
1/1/70
2,372
83,990
936
_هی! شیرین، باز رفتی تو هپروت که.
با صدای سیما که از فکر بیرون اومدم
_چی میگی سیما؟
سیما چپ چپ نگاهی بهم انداخت
_به چی فکر میکردی؟ ده بارِ دارم میگم من حوصلم سر رفته بیا بریم خرید.
_ حالا؟! آخه سر ظهری کدوم آدم سالمی میره خرید؟
لبخندی زد که نشون دهنده خنگی بیش از اندازش بود
_ما میریم.
بی‌توجه بهش میز ناهار رو چیدم و شروع کردم به غذا خوردن
می‌دونستم الان حرصش در اومده و در حال گوجه شدنِ به‌خاطر همین سعی کردم نگاهش نکنم چون می‌دونستم اگه نگاهش کنم خندم می‌گیره و اونوقت وضع بدتر میشد
_بیا بشین دیگه.
-شیرینم...
نگاهی بهش انداختم و سعی کردم نخندم
_جانم مغز فندقی؟ آخه الان که وقت خرید نیست. بیا ناهارت رو بخور بعد.
_خودتی. هعی، باشه ولی همیشه آخرش حرف تو میشه.
سری از روی تاسف براش تکون دادم و با خودم فکر کردم این دختر بزرگ بشو نیست.
بعد از ناهار به زور سیما‌رو نگه داشتم که کمی استراحت کنه یا حرف بزنیم که زمان بگذره
که بالاخره جیغش در اومد و تهدیدم کرد که اگه آماده نشم باهام قهر میکنه
با این تهدیدش جای بحثی نمی‌ذاشت؛ به هیچ وجه دوست نداشتم این اتفاق بیفته.
باهم آماده شدیم و سوار رخش سیما شدیم
_میگم سیما الان رخشت چند تومن شده؟
سیما زد زیر خنده و گفت:
_ تو تا دیروز به ماشینم میگفتی لگن که! یه سی تومنی باید باشه.
با خنده گفتم:
-خودت میگی دیروز، آها خوبه.
بعد از ده دقیقه به پاساژ مورد نظر رسیدیم و سیما از همون اولین مغازه شروع کرد. انگار امروز هم قصد داشت مثل دفعات قبل داخل همه مغازه‌ها بره و یه سرکی بکشه.
پوفی کردم، جداً نمی‌فهمیدم کجای خرید جذابیت داره که اینقدر سیما دوستش داره، باید ازش بپرسم!
 
آخرین ویرایش:

خــاتــون

کاربر ویژه
عضو انجمن
1/1/70
2,372
83,990
936
بعد از راه رفتن طولانی بالاخره تونست یه شلوار بخره، حرصی نگاهش کردم که دستم‌رو به طرف کافه پاساژ کشید
روی صندلی‌های چوبی نشستیم و خبیث بهش لبخند زدم
-حساب با توعه دیگه؟
دستش‌رو تو هوا چرخوند و با سر جواب مثبت داد
گارسون که برای سفارش اومد بستنی شکلاتی به همراه آب هندوانه سفارش دادم و سعی کردم به چهره‌ی برزخی سیما نگاه نکنم، خدا خدا می‌کردم که جلوی گارسون حرکتی نره
گارسون که رفت نفس راحتی کشیدم و به سیما که با اخم نگاهم می‌کرد خیره شدم
-نترکی؟ باز من مهمونت کردم خرج گذاشتی دستم؟
-خب سیم سیم جونم میخواستی مهمونم نکنی بعدم یادت نیست اوندفعه که من مهمونت کردم چهارتا کیک و یه شیر کاکائورو باهم خوردی؟
زبونی درآوردم و به اطراف نگاه کردم، چشمم به مرد میانسالی که موهای جوگندمیش‌ به جدیدترین مد روز درست شده بود افتاد که خندون بهم نگاه می‌کرد، ناخودآگاه چشمام مشغول آنالیزش شد.
تی‌شرت صورتی با طرح فلامینگویی پوشیده بود، شلوار لی‌ای که تمام قسمتش پارگی داشت پشمای مبارک پاش‌رو به‌ خوبی نشون میداد و کتونی هم رنگ لباسش
خندم گرفته بود، خیلی طبیعی سرم‌رو برگردوندم و خودم‌رو مشغول خوندن مِنو نشون دادم
-چته؟ یدفعه مظلوم شدی!
همین حین گارسون سفارشامون‌رو آورد و مشغول خوردن شدیم. موقع رفتن برای حساب کردن منتظر بودیم، دستم‌رو زیر لپم گذاشتم و بهش تکیه دادم و به دکور پشت پیشخوان نگاه می‌کردم که همون مردی که دیده بودمش داخل شد
سریع هینی کشیدم و صاف وایسادم
-رَم کردی باز؟
به پچ پچ سیما توجهی نکردم، مرد لبش‌رو گاز گرفته بود تا خندش‌رو کنترل کنه.
به سیما اشاره زدم که بیرون منتظرشم و بعد به بیرون پاساژ رفتم
5 دقیقه بعد سیما با لبی خندون به طرفم اومد
-چقدر دیر کردی.
تا گفتم قهقهش به هوا رفت
-وا! چیز خنده‌داری گفتم؟
همونطور که از خنده سرخ شده بود با دستش علامت نه‌رو نشون داد
 
آخرین ویرایش:

خــاتــون

کاربر ویژه
عضو انجمن
1/1/70
2,372
83,990
936
-خب پس چی؟
-وای نمی‌دونی چیشد؛ تو که رفتی بیرون می‌خواستم حساب کنم آقاهه نذاشت هرچقدر اصرار کردم گفت نه مهمون ما بعد تشکر کردم خواستم بیام بیرون ازم شمارت‌رو خواست بعد یکم پوکر نگاش کردم پول‌رو روی پیشخوان گذاشتم و شیک بیرون اومدم.
-پیریه‌ی نکبت، از سنش خجالت نمیکشه ولی شیرین هلاک تیپش شدم.
بی‌صدا خندیدم
-حرص نخور بیا بریم که دیگه جونی تو بدنم نمونده از بس که کل پاساژ‌رو برا یه دونه شلوار گشتم.
راه افتاد که بریم، به خروجی پاساژ نرسیده بودیم که ایستاد
-میگم شیرین؟
کلافه هومی گفتم و دوباره راه افتادم تا بلکم از رو بره و حرکت کنه، تند به دنبالم اومد
-میگم... اومم... نگرانم.
برگشتم سمتش و سوالی نگاهش کردم
-اون پیری‌رو دیدی چقد پشم داشت! نگرانم نکنه تو اون همه چیزی که خوردی...
با چشمای گرد شده نگاهش کردم، خواستم هرچی خورده بودم روش بالا بیارم که با فرار کردنش این فرصت طلایی‌رو ازم گرفت، نفس عمیقی کشیدم و به دنبالش سوار ماشین شدم.
با ترس نگاهم کرد، اخمی کردم و گفتم:
-منتظر تلافی باش!
نفس راحتی کشید و با لبخند بزرگی استارت زد
موقع برگشت باید از کنار قصابی می‌گذشتم، هوا تاریک شده بود و می‌دونستم اگه اسماعیل من‌رو الان ببینه ناراحت میشه
چادرم‌رو جلوتر کشیدم و خواستم سریع از کنار مغازه رد بشم که با صداش به طرفش برگشتم
-شیرین خانم.
به روی خودم نیاوردم و به سمتش برگشتم
-عه، سلام.
با دستش به داخل مغازه اشاره کرد، داخل شدم و روی صندلی روبه میز نشستم.
روبه‌روم نشست و کمی نگاهم کرد
-شما باید الان خونه باشی‌هآ.
نیشم‌رو تا بناگوش باز کردم و دندونای ردیف و سفیدم‌رو به نمایش گذاشتم
-با سیما خرید بودم یکمی طول کشید. سیمارو که میشناسی.
بله‌ی کشداری گفت و لبخند زیبایی تحویلم داد که دوباره چال گونش حواس‌رو ازم گرفت
-یروز وقت بذار بیا باهم یه صحبت جدی داشته باشیم. الان هم برو خونه، هم خسته‌ای هم دیر‌وقته.
چشمی گفتم و بعد از خداحافظی به خونه رفتم، صحبت با اسماعیل حالم‌رو برای چند روز خوب می‌کرد اما اگه نمی‌دیدمش انگار چیزی‌رو گم کردم.
مامان چیزایی از رابطمون می‌دونست اما حتی جرأت بیان کردنش با بابارو هم نداشتم
اسماعیل نه خیلی خوشگل بود نه خوشتیپ اما مردونگی و اخلاقش من‌رو جذب خودش کرده بود، بقول مادرجون که همه چیز قیافه نمیشه، آدم باید تو زندگی مشترک امنیت و آرامش داشته باشه ولاغیر.
به یاد قیافه نمکین و چروکش لبخندی زدم، وضو گرفتم و برای نماز ایستادم.
 
آخرین ویرایش:

خــاتــون

کاربر ویژه
عضو انجمن
1/1/70
2,372
83,990
936
چند روزی بود که بابا و مامان مدام پچ پچ می‌کردن، هرچی از مامان می‌پرسیدم که چی شده هربار طفره می‌رفت
مشغول خوندن رمان بودم که در اتاقم زده شد
بفرماییدی گفتم و روی تخت نشستم.
مامان لیوان شیری آورد و کنارم نشست
-چی کار میکنی مامانم؟
-داشتم رمان می‌خوندم، حوصلم سر رفته بود.
لبخندی زد و بعد از چند لحظه سکوت گفت:
-میدونی که اصلا خوشم نمیاد لقمه‌رو دور دهنم بچرخونم یک‌راست حرفم رو میزنم. برات خاستگار اومده، یکی از دوستای طاهاست، به طاها گفته اونم گفت باید با تو درمیون بذاره ولی صلاح دید اول به ما بگه. اسمش محمد امینِ و مثل طاها معماری میخونه و تو یه شرکت مشغولِ.
اینجور که طاها می‌گفت دستشون به دهنشون میرسه و خانواده خوب و آبرو دارین حالا دیگه انتخاب با توِ. اگر میخوای بگیم که هم‌رو ببینید اگر نه که هیچ.
جا خوردم و اول چیزی که به ذهنم اومد اسماعیل بود بنابراین سریع و بدون هیچ مقدمه‌ای گفتم:
-من الان اصلا شرایط خوبی برای ازدواج ندارم و ترجیح میدم شوهر آیندمم از دوستای طاها خان نباشه. اون یروزی خودش خاستگارم بود، چجوری شده که حالا دوستش پاپیش گذاشته؟
مامان لبش‌رو گاز گرفت
-وا، چه ربطی داره مامان جان. اون قضیه مال 18 سالگیتِ و هرچی باشه طاها پسرخالتِ. دوستشم انگاری تورو تو گالری عکاسی طاها دیده و از تو خوشش اومده.
اخمی کردم
-جوابم‌رو گفتم، نه و تمام.
سری تکون داد و بعد از گفتن هرچی تو بگی از اتاق بیرون رفت
نفس راحتی کشیدم، هرچه زودتر باید با اسماعیل حرف می‌زدم.
صبح زود به هوای پیاده روی به طرف قصابی رفتم، می‌دونستم صبح ها تنهاست و کارش سبک‌ترِ.
مشغول خورد کردن گوشت‌ها بود، سلامی کردم و روی صندلی همیشگی نشستم
مثل همیشه لبخند شیرینی زد
-سلام خانوم، صبح بخیر. سحرخیز شدی!
-صبح توام بخیر. راستش اومدم حرفامون‌رو بزنیم.
 
آخرین ویرایش:

خــاتــون

کاربر ویژه
عضو انجمن
1/1/70
2,372
83,990
936
گوشت هارو ول کرد، دستاش‌رو شست و روبه‌روم نشست
-درخدمتتم بانو.
-مامان دیشب یچیزایی در مورد خاستگار جدید می‌گفت
اخماش سریع تو هم رفت
-منم سریع جواب منفیم‌رو گفتم ولی تا کی؟ خانوادم دیگه کلافه میشن اسماعیل.
پس کی قراره تکلیفمون مشخص شه؟ من که ترم آخرم و این ترم درسم تموم میشه توام که کارِت‌رو داری، مشکل چیه؟!
با دستاش روی میز خط‌های فرضی می‌کشید بعد از مکثی گفت:
-راستش من اصلا مشکلم اینا نیست، همین الانشم می‌تونم پا پیش بذارم ولی می‌ترسم.
-آخه از چی میترسی؟
-از نگاه و حرف‌های مردم، از اینکه تو تحصیل کرده‌ای و پدرت سری تو سرا داره ولی من لیسانسمم بزور دارم و پدرمم مثل خودم یه قصاب ساده بوده. من اونقدری ندارم که بتونم زندگی رویاییت‌رو بسازم.
سرش‌رو پایین انداخت و صداش کم‌رنگ‌تر شد
-من یه قصابم شیرین جان، حرف مردم برای من مهم نیست اما میترسم تو یه روزی از تصمیم امروزت پشیمون بشی، مطمئناً اون‌روز من نابود میشم. نمی‌خوام بخاطر من موقعیت‌های عالیت‌رو از دست بدی، تو لایق بهترینایی.
بغض وقت نشناسی گلوم‌رو گرفت
-اسماعیل من اگه دنبال این چیزا بودم هیچوقت منتظرت نمی‌موندم، فکر کردی این یه عشق و حس بچگانست؟ مگه من دختر 17-18 سالم که با دیدن پول و ماشین و خونه عشق از سرم بپره؟ اشتباه کردی، می‌دونم حق داری بترسی ولی من مطمئنم جز تو کسی نمیتونه من‌رو خوشبخت کنه.
و دوباره لبخندش جان از من گرفت
°سیاهچاله است چالگونه ات
رحم کن نخند°
بعد از کمی حرف زدن و گرفتن دوتا نون سنگک خاشخاشی به خونه برگشتم
قرار بود که مادر اسماعیل تا آخر هفته زنگ بزنه و قرار خاستگاری بذارن
×××
کارهای پایان نامم تموم شده بود و کافی بود که دفاعم‌رو انجام بدم. دوست داشتم به عنوان مددکار اجتماعی یا مشاور مدرسه مشغول به کار بشم و این جزء برنامه‌های آیندم بود.
وقتی به خونه برگشتم مامان‌رو پای تلفن دیدم، چشمک بامزه‌ای بهم زد و متوجه شدم که مادر اسماعیل پشت خط
 
آخرین ویرایش: