درحال تایپ رمان نفرین | zahra.bgh کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 1K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: zahra.bgh

zahra.bgh

کاربر ویژه
عضو انجمن
7/8/17
1,257
65,868
1,036
21
ساری
تلگرام

نام رمان: نفرین
نام نویسنده: zahra.bgh کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: فانتزی،عاشقانه
نام ناظر: *یـگـانـه*
خلاصه‌ی داستان: داستان پسری که پس از غیب شدن برادرش متوجه نفرین سیاهی می شود که خانواده اش را احاطه کرده و قصد گرفتن جانشان را دارد.
شان، پسر ارشد خانواده پس از این اتفاقات ناگوار به قصد پیدا کردن جادوگری که نفرینش را برای آن ها به جا گذاشته اقدام کرده و در این راه اتفاقات وحشتناکی را از سر می گذراند...
 
آخرین ویرایش:

>YEGANEH<

ناظر تالار رمان + مدیر تالار ادبیات و موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
bcy_نگاه_دانلود.jpgنویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.
خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
عنوان نمایید.
پیروز و برقرار باشید.

«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

پیوست ها

zahra.bgh

کاربر ویژه
عضو انجمن
7/8/17
1,257
65,868
1,036
21
ساری
تلگرام

قطره‌های درشت باران با سرعتی سرسام آور، به شیشه‌ی مربعی شکل تنها پنجره‌ی اتاق برخورد می‌کردند؛ گویی تازیانه‌ای بوده و قصد تنبیه او را داشتند.
آسمان آن روزِ تعطیل نیز گرفته و ابری، و کاملا تاریک و ظلمانی بود؛ انگار نه انگار که چیزی از ظهر نگذشته و ساعت‌ها به غروب خورشید مانده است‌.
شان در خواب و بیداری لرزش خفیفی کرد و در حالی که کمی جا به جا میشد تا در حالت راحت‌تری قرار بگیرد، به صدای چک چک قطره‌های باران و هوهوی ترسناک باد گوش سپرد؛ اما حتی جا به جا شدن‌های مداوم نیز کمکی به فراموش کردن سرما نمی کرد.
با اینکه شب گذشته با پیش بینی وضع هوا تمامی درزها، و سوراخ سنبه های پنجره را با پلاستیک پوشانده بودند، اما هنوز سوز بدی با زیرکی راه خود را باز کرده و وارد فضای کوچک اتاق می شد.
شان با آزردگی از آنکه این سرمای طاقت فرسا دارد خوابش را خراب می‌کند، بار دیگر بدن کسل و کوفته‌اش را جا به جا کرد و سرش را زیر پتوی کهنه‌اش پنهان کرد تا کمی گرم شود.
اما حتی اگر سوز سرما به او اجازه ی بیشتر خوابیدن در روز تعطیل را می‌داد، بوی نم بالشش چنان آزاردهنده بود که موجب میشد تمام تمرکزش را برای استراحت از دست بدهد.
سرانجام دریافت که تلاش برای ادامه دادن به خوابش فایده‌ای ندارد و بهترین اقدام دل کندن از تخت و خوردن صبحانه ی مفصلی است که مادرش حاضر کرده است.
شان با دلخوری پتو را از روی خود کنار زد و روی تخت فلزی‌اش نشست، در حالی که موهای بورش پریشان و سیخ شده بود گردنش را خاراند و به تخت خالی برادرش نگاه کرد.
تخت هری درست برعکس او کاملا نو، و با ملحفه‌ای سفید و تمیز پوشانده شده بود. بالشش نیز بسیار نرم تر و راحت‌تر به نظر می‌رسید و یقینا بوی بهتری می‌داد زیرا هری همیشه از عطر و ادکلن برای جلوگیری از بوی نم و رطوبت استفاده می‌کرد‌.
شان نگاه حسرت آمیزی به بالش هری انداخت و بالش خود را با حالتی قهرآمیز به کناری راند و از جا برخاست.
اتاق آن‌ها بسیار کوچک و نقلی بود و تمام اثاثیه‌اش شامل دو تخت فلزی، یک بخاری قدیمی و یک کمد چوبی زهوار در رفته می شد که در گوشه ی اتاق قرار داده بودند.
شان با غضب لگدی به بخاری که شعله‌های سوزانش هیچ تاثیری در جلوگیری از سرما نداشتند زد و به سختی راه خود را از میان فضای کوچک بین بخاری و تخت هری باز کرد و کنار پنجره ایستاد و از آنجا به خیابان خیس و لغزنده نگاه کرد.
خانه‌ی آن‌ها در یکی از فقیرنشین‌ترین محله‌های شهر بود و کمتر پیش می آمد از آنجا که ایستاده بود منظره‌ی چشم نوازی را ببیند، البته اگر معتادها و ولگردهای محل را به حساب نمی آورد! اما در هر حال او درست مثل همیشه، پیش از هر کاری ترجیح می‌داد به دنیای بیرون از خانه شان خیره شده و در این اندیشه غرق شود که هر یک از انسان هایی که از مقابل چشم هایش می گذرند داستانی دارند که ممکن است بسیار تلخ، و یا بسیار خوشایند باشد؛ درست مثل خانواده‌ی آن ها که داستان زندگیشان پر از فراز و نشیب و سختی بود‌.
والدین شان و هری، دو برادری که تنها سه سال اختلاف سنی داشتند بی اندازه فقیر و تهی دست بودند، اما شعار همیشگی آن ها این بود که پول خوشبختی نمی آورد و تنها حضور گرم یکدیگر می تواند یک خوشبختی بزرگ باشد.
البته ناگفته نماند که هری، فرزند کوچکترشان به هیچ وجه با اعضای خانواده اش موافق نبوده و به قول آقای وینچستر تافته ی جدا بافته ی خانواده ی کوچک آن ها به شمار می آمد. در واقع او از هیچ تلاشی برای خلاص شدن از شر افکار قدیمی و پوسیده ی پدر و مادر و برادرش باز نمی ماند و همیشه ساز مخالفت و خشونت می زد.
شان با یادآوری رفتارهای تند و خشونت آمیز هری با مادر بیچاره اش آه کوتاهی کشید و با خود فکر کرد که برادرش حق دارد به دنبال پول و ثروت زیاد برود و زندگی بهتری داشته باشد، اما او این حق را نداشت که بر سر مادرشان فریاد بکشد و او را به خاطر زندگی حقیرانه شان سرزنش کند، زیرا این موضوع به قدر کافی برای پدر و مادرش مایه ی خجالت و شرمساری بود.
 
آخرین ویرایش:

zahra.bgh

کاربر ویژه
عضو انجمن
7/8/17
1,257
65,868
1,036
21
ساری
تلگرام

شان که کم کم خواب از سرش پریده و احساساتش در وجودش فوران می کرد، از شدت عصبانیت مشت محکمی به دیوار زد که موجب شد مقداری خرده گچ بر روی زمین بریزد.
با اینکه در آن لحظه از دست هری بسیار خشمگین و عصبانی بود، اما با دیدن آن صحنه خشمش را به کلی فراموش کرده و با دستپاچگی قدمی به جلو برداشت که موجب شد سهوا پای راستش را روی گچ ها بگذارد.
-لعنتی!
شان کف پایش را جوری که انگار میخواهد لی لی بازی کند، با فاصله از زمین نگه داشت و ناسزای دیگری گفت. باید هر چه زودتر پاهایش را تمیز می کرد و پیش از رسیدن هری آن افتضاح را جمع می کرد، چرا که او به نظافت اهمیت ویژه ای می داد و معمولا در مواجهه با این اتفاقات واکنش بدی از خود نشان می داد. هرچند که داد و فریادهایش برای شان امری طبیعی بود و اهمیتی به آن نمی داد، اما به هیچ وجه حوصله ی بحث و دعوا با او را نداشت.
در همین زمان، درست قبل از آنکه شان بتواند روی زمین نشسته و اقدامی برای سر به نیست کردن خرده گچ های دیوار انجام دهد، چشمش به دو پسر جوان افتاد که زیر ساختمان خانه ی آن ها ایستاده و مشغول صحبت با یکدیگر بودند.
شان که دیگر علاوه بر عصبانیتش، گچ های ریخته شده بر روی زمین را نیز فراموش کرده بود، صاف ایستاد و با چشم های تنگ شده دو پسر را زیر نظر گرفت.
در چند ثانیه ی اول اندکی تردید داشت؛ اما پس از کمی دقت اطمینان یافت که کنجکاوی اش بی مورد نبوده و پسر قد بلندی که حالت قلدرها را به خود گرفته، برادرش هری است.
شان شخصی را که در مقابل برادرش ایستاده و سرش را پایین انداخته بود نمی شناخت، اما واضح بود که آن پسر جوان در مقابل هری کاملا بی دست و پا و درمانده است.
این اولین باری نبود که شاهد رفتارهای محتاطانه ی دیگران در برابر هری بود، اما گویی این دفعه همه چیز کمی متفاوت تر بود، چرا که به نظر نمی رسید هری قصد مشت زدن به آن پسر را داشته باشد.
درواقع شان هرچه دقت می کرد اثری از عصبانیت در حالت ایستادن و حرکت دست های هری نمی دید و آن مقدار از قلدری نیز چیزی بود که از بچگی در او وجود داشت، بنابراین شان نتیجه ی دیگری نمیتوانست بگیرد به جز آنکه آن دو در حال صحبت درباره ی موضوع مهمی هستند و شاید به همین دلیل بود که مدام دست هایشان را همچون بادبزنی در هوا تکان می دادند.
چند دقیقه ای گذشت و او همچنان از پشت پنجره کشیک برادر کوچکترش را میداد، تا اینکه سرانجام پسرکی که با اشتیاق مشغول صحبت و توضیح دادن مسئله ای به هری بود راه خود را کشیده و به طرف خیابان اصلی به راه افتاد.
شان که هنوز بی اراده ایستاده و دور شدن پسر غریبه را تماشا می کرد غرق در افکارش شد؛ آنقدر که شاید اگر مجددا پایش را بر روی گچ ها نمی گذاشت تا ساعت ها به خود نمی آمد و متوجه نمی شد که هری وارد خانه شده و به زودی وارد اتاق مشترکشان می شود.
این هول و تکان برایش چنان ناگهانی بود که نتوانست کاری بیشتر از دور شدن از پنجره انجام دهد.
او حتی فرصتی به دست نیاورد که به تختش رسیده و خود را به خواب بزند، زیرا قبل از آنکه قدم از قدم بردارد در اتاق به شدت به دیوار برخورد کرده و پسری بلند قد و خوش قیافه در چارچوب در قرار گرفت.
شان چنان از طرز ورود هری به اتاق شوکه شد که بلافاصله، با صدای بلند و غیر عادی گفت:
-سلام!
ابروهای هری با تعجب بالا رفت و در حالی که با سوءظن به چهره ی خطاکار شان نگاه می کرد، به سردی جواب داد:
-سلام.
شان ل**ب هایش را برهم فشرد و به طرز نا محسوسی آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی هری را زیر نظر گرفت.
برادر کوچکش بی توجه به او ابتدا به سراغ کمد رفته و بی هیچ خجالتی شروع به تعویض لباس هایش کرد؛ در این لحظه شان اخم هایش را در هم کشید و بی آنکه منتظر درخواست هری بماند رویش را برگرداند، سپس هری در کمد را به آرامی بسته و به طرف او رفت.
شان با اطمینان از آنکه دیگر با صحنه ی ناخوشایندی مواجه نمی شود به او نگاه کرد و متوجه شد که هری هنوز با شک و تردید او را می نگرد.
 
آخرین ویرایش:

zahra.bgh

کاربر ویژه
عضو انجمن
7/8/17
1,257
65,868
1,036
21
ساری
تلگرام

در آن لحظه چاره ای نداشت به جز آنکه با توپ و تشر بر اضطراب و دستپاچگی بی موردش سرپوش بگذارد؛ به همین خاطر بی مقدمه، و با صدای بلند و لحن اتهام آمیزی به او گفت:
-چیه؟
برای چند لحظه حالت چهره ی هری کاملا عوض شد، زیرا کاملا مشخص بود که از رفتار شان جا خورده است.
او لحظه ای مکث کرد و آنگاه با لحن بسیار خشکی گفت:
-هیچی. فقط میشه از سر راهم بری کنار چون... اون چیه؟
در یک آن چهره ی هری از تعجب به خشم تغییر پیدا کرده و در حالی که به شدت عصبانی شده بود انگشت اشاره اش را به طرف پایین گرفته و فریاد زنان تکرار کرد:
- پرسیدم اون چیه؟
شان در لحظه ی اول به هیچ وجه متوجه ی دلیل عصبانیت او نشد، اما لحظه ای بعد با یک نگاه گذرا به زمین زیر پایش منظور هری را دریافت: بر روی کف پوش اتاق جای چند جای پای بزرگ و سفید نمایان بود.
شان که تازه متوجه این خراب کاری شده بود، نفسش را پر حرص بیرون فرستاد و با لحن ملایم تر از آنچه در نظر داشت گفت:
-متاسفم، فقط یک اشتباه بود. الان تمیزش میکنم.
هری که قبل از آن با انزجار به جای پا خیره مانده بود، نگاه نفرت بارش را از زمین برداشت و در حالی که با غضب به برادر بزرگترش چشم غره می رفت، با گستاخی گفت:
-بهتره تا قبل از اینکه برگردم اینجا تمیز شده باشه!
سپس عقب عقب رفته و از اتاق خارج شد و در را با تمام قدرت بهم کوبید.
شان که دیگر طاقتش تمام شده بود ناگهان از کوره در رفت و پشت سر او نعره زد:
-تو فکر کردی کی هستی هان؟ دیوونه ی کله گنده!
درست در همین لحظه بار دیگر در اتاق با صدای کر کننده ای به دیوار برخورد کرده و کلارا با چهره ای رنگ پریده خود را به درون اتاق پرتاب کرد.
در حالی که نگاهش بین صورت سرخ و برافروخته، و قفسه ی سـ*ـینه ی پسرش که با شدت بالا و پایین می رفت در نوسان بود، با نگرانی پرسید:
-چی شده؟ چه خبر شده؟
شان نگاه خونبارش را از مسیر عبور هری برداشته و به مادرش که پیشبند آشپزخانه به تن داشته و در یکی از دست هایش قاشق چوبی بزرگی قرار داشت، نگاه کرد:
-چیزی نیست.
شان پس از گفتن این دو کلمه چند نفس عمیق کشید و سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند، زیرا دلش نمی خواست با عصبانیتش این بحث را کش داده و جار و جنجال به راه بیندازد، چون خوب می دانست که در این صورت تنها کسی که از این دعواهای بی سرانجام آسیب می بیند مادرش است.
پس از چند ثانیه که احساس کرد از شدت عصبانیتش کم شده است، با صدای آرامی گفت:
- خیلی خب، دیگه نگران نباش، بیا بریم توی آشپزخونه.
شان پیشانی مادرش را که هنوز رنگ پریده و دلواپس به نظر می رسید، بوسید و در حالی که او را با یک دست، همچون یک دختر بچه در آغـ*ـوش گرفته بود، به راه افتاده و وارد راهروی باریک و عریض خانه شد.
ابتدا چشم غره ای به در سرویس بهداشتی که بی شک هری در آن بود رفت و سپس فشار دستش را دور شانه ی مادرش بیشتر کرد و هر دو وارد آشپزخانه ی کوچک خانه شدند.
در واقع تنها آشپزخانه و اتاق آن ها کوچک نبود، بلکه تمامی قسمت ها که شامل سرویس بهداشتی، حمام و اتاق نشیمن می شد نیز بسیار کوچک و نقلی بود و به هیچ وجه برای یک خانواده ی چهار نفره مناسب نبود.
اگرچه هیچ یک از اعضای خانواده هیچ گاه به این موضوع اشاره ای نمی کردند، اما این یک حقیقت محض بود که آن ها ناچار به تحمل بودند و در غیر این صورت بلافاصله خانه ی خود را ترک و دیگر هرگز به آنجا باز نمی گشتند.
با وارد شدن به آشپزخانه، شان شانه ی مادرش را به نرمی رها کرد و بی توجه به صبحانه ی مفصلی که به شدت وسوسه اش می کرد و باعث می شد شکمش به قار و قور بیافتد، فورا جارو و خاک انداز را از گوشه ی دیوار برداشت.
کلارا نیز به سراغ پنکیک هایی رفت که اکنون در ماهیتابه جلز و ولز می کردند.
شان که هنوز حفظ ظاهر می کرد و در تلاش بود شدت عصبانیتش را نشان ندهد، با قدم های محکمی راه رفته را برگشت تا گچ ها را از روی کف پوش اتاقشان بردارد و جای پایش را تمیز کند.
اما قبل از آنکه به طور کامل از آشپزخانه خارج شود با صدای مادرش متوقف شد:
- خواهش می کنم فقط یک امروز و بهش پیله نکن شان!
برای چند لحظه خیال کرد که درست نشنیده است، به همین خاطر بار دیگر کاملا وارد آشپزخانه شد و پرسید:
-چی؟ اِ ببخشید درست نشنیدم مامان.
کلارا در حالی که با قاشق چوبی اش پنکیک ها را جا به جا می کرد، بی آنکه به طرف او برگردد، با اطمینان گفت:
-تو خوب شنیدی که چی گفتم، در ضمن اون جارو رو از خودت دور نگه دار، همین دیشب پدرت باهاش به خدمت یکی از موش های آشپزخونه رسید!
شان بی درنگ سر جارو را از خود دور کرد و در حالی که هنوز ناباورانه به مادرش نگاه می کرد، بار دیگر با دودلی پرسید:
-اما درمورد اون چیزی که گفتی... حتما شوخی کردی دیگه نه؟
کلارا جوابی به پسرش نداد و همچنان سرگرم پشت و رو کردن پنکیک ها شد.
سکوت او موجب شد که شان بیشتر از پیش خشمگین و عصبی شود، چرا که این اطمینان را به او می داد که جمله ی مادرش را به درستی شنیده و منظورش را به وضوح دریافته است.
شان که از همانجا که ایستاده بود به هیکل نحیف مادرش خیره نگاه می کرد، به طور ناگهانی صبرش را از دست داد و بی توجه به لحن صحبت و تن صدای خود، فریاد زنان ادامه داد:
- تو رو خدا تمومش کن! یعنی این منم که همیشه دارم دیوونه بازی درمیارم؟ چرا یکدفعه به رفتار های اون توجه نمیکنی، هان؟
پس از این جمله اخم غلیظی بر صورت شان نشست و با حالتی طلبکارانه منتظر پاسخ ماند، اما تقریبا بلافاصله با دیدن حالت چهره ی مادرش که تازه به طرفش برگشته بود آب دهانش را قورت داد و سعی کرد اخم هایش را از هم باز کند؛ انگار تازه متوجه شده بود که در مقابل چه کسی ایستاده و بر سر چه کسی فریاد زده است.
کلارا که اکنون با اخمی صد برابر پرجذبه تر و سیاست مدارانه تر از شان به او نگاه می کرد، با عصبانیت آمیخته به دلخوری گفت:
-صداتو بیار پایین شان! نکنه فکر کردی من خدمتکارتم که باهام اینجوری صحبت میکنی؟
شان که از قبل از طرز رفتار خود شرمنده شده بود، سعی کرد به هر جایی غیر از چشم های تیره ی مادرش نگاه کند و در همان حال با صدای ضعیفی گفت:
-متاسفم، من نمی خواستم...
اما چیزی به ذهنش نرسید تا با آن رفتار تندش را توجیه کند. او که همیشه در دعواهای میان برادر و مادرش مدافع مادرش بود، اکنون خودش در آشپزخانه ی خانه ایستاده و بر سر او فریاد می زد.
گویی این موضوع بیشتر از هر چیزی موجب عذابش می شد زیرا بی آنکه کلمه ای دیگر حرف بزند سرش را پایین انداخت.
سکوت سنگین و آزاردهنده ای بر فضا حاکم شده بود، اما این حالت چندان دوام نیاورد و سرانجام کلارا که خود می دانست در حق پسرش بی انصافی می کند و بی عدالتی اش باعث خشم و عصبانیت ناگهانی شان شده است، از اجاق گاز دور شده و دست های نرم و لطیفش را روی صورت زبر پسرش کشید.
شان خوشحال از این دلجویی، همچون پسر بچه ای که مورد لطف و محبت قرار گرفته باشد، فورا دستش را روی دست مادرش گذاشت و لبخند کمرنگی زد، کلارا نیز لبخند زد و با لحن بسیار ملایمی گفت:
-نیازی به عذرخواهی نیست، فکرکنم این روزا همه ی ما یک کم عصبی هستیم. می دونم که فشار زیادی روی تو هست و همه ی اینا تقصیر ماست...
شان به تندی گفت:
-نه! تقصیر شما نیست، همه ی اینا تقصیر هریه که نمی تونه این زندگی رو قبول...
-امروز تولدشه!
شان با شنیدن این حرف سکوت کرد و با چشم های گرد شده به مادرش خیره ماند.
نیازی به فکر کردن بیشتر نبود، زیرا با یک حساب و کتاب سریع بلافاصله دریافت که حق با مادرش است؛ آن روز بیست و چهارمین سالِ زادروز هری بود و شاید اگر صبحشان با جر و بحث شروع نمی شد او نیز زودتر از مادرش این موضوع را به یاد می آورد.
شان که از این خبر غافلگیرانه هم جا خورده، و هم گیج شده بود، در جواب گفت:
-اوه! درسته!خب... راستش...فکرکنم این طرز رفتار با کسی که تولدشه اصلا خوب نبود، نه؟
 
آخرین ویرایش: