ویـــــژه رمان از تجریش تا راه آهن | افسون امینیان نویسنده انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 4K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: افسون امینیان

افسون امینیان

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
7/2/16
213
27,632
726
تهران
به نام خدایی که عشق را همراه آدم و حوا آفرید .

نام رمان : از تجریش تا راه آهن
نویسنده : افسون امینیان نویسنده انجمن نگاه دانلود
موضوع رمان : عاشقانه و اجتماعی
ناظر محترم: p_Jahangirl_R

خلاصه ی رمان

از تجریش تا راه آهن، قصه ی دختری است به نام گلی که گلفروشی کوچکی داردو در اوقات بیکاری ،خاطرات کودکی اش را در دفتر خاطراتش می نویسد و پرده از راز ی بر می دارد که دلش زیر تلی از سنگینی بار آن مدفون شده است.
از تجریش تا راه آهن قصه ی تضاد ها ی دو قشر از جامعه است که هر دو زیر سقف آسمان و در یک شهر زندگی می کنند اما میان آنها فاصله بسیار است.
رمان موضوعی اجتماعی و عاشقانه دارد که پایانش به خوشی می انجامد.
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:

P_Jahangiri_R

سرپرست بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
31/12/17
1,061
9,642
606
Tehran
«به نام خدا»
269315_231444_bcy_nax_danlud.jpg
نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

افسون امینیان

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
7/2/16
213
27,632
726
تهران
سلام پاییزتون پر از شادی، حالتون چطوره ؟
الهی که لبخند کنار لبتون باشه و غصه پشت در خونه ی دلتون .
طبق قولی که داده بودم پاییز با یک عاشقانه ی دیگر برگشتم و ممنونم که صبورانه همراهیم می کنید.


******



« به نام خدایی که عشق را همراه آدم و حوا آفرید .»

«تقدیم به عاشقان »

« از تجریش تا راه آهن »

«مقدمه»

تقدیر تنها مجهول راز آلودیست که هیچ کس از سر آن خبر ندارد. دقیقا مثل هندوانه ای که تا زمان بریدن ،همچنان مجهول می ماند.
تقدیر آدمهای خوشبخت حکایت همان هندوانه ی شیرین و آبدار است. زندگی این آدمها بر حول گردونه ی مراد می چرخد و روزگار هم به کامشان شیرین و آبدار است.
اما قصه ی آدمهای بینوا که در خم و چم روزگار، شش آنها التماس کنان در گرو هشت شان آویزان و پا در هوا، لنگ می زند، همان هندوانه ی کال و نارسی است که از بد روزگار از سخاوت آفتاب دور مانده و هر چند رنگ و رخش همانند قند سفید است ولی هیچ اثری از شیرینی قند ندارد.
شاید روایت آدمهایی که با سیلی صورتشان را سر خ نگه می دارند تا کسی از راز شان با خبر نشود، مثال همان هندوانه ی سرخی است که طعمی همچون سیب زمینی دارد و به لعنت خدا هم نمی ارزد.
تقدیر گلی هم دقیقا همان هندوانه ی سرخ و خوش بر رو با طعم سیب زمینی بود .
گلی پر شور و نشاط که شیطنت از گوش ها و چشمانش شره می کرد ، شاید لحظات عاشقانه ی بسیاری را تجربه می کرد اگر روزگارش کوک می نواخت و آن اتفاق نمی افتاد و مجبور نمی شد تا دهانش را با نخ راز داری بدوزد وآن راز سنگین را کنج صندوچه ی دلش پنهان کندو شاید خیلی شاید های دیگر هم اتفاق می افتاد.
چه بسا خوش اقبالی هم نصیبش می شدو عشق صاف و زلالی که همچون نهالی کوچک از همان کودکی در دلهایشان ریشه دوانده بود ،در بزرگ سالی به بار می نشست و اکنون برای خودش درختی بلند قامت و پر بار و برگ شده بود .
عشقی که دست تقدیر ناجوانمردانه آن را برای هر دوی آنها همانند جاده ای در دل طوفان بی بازگشت و یک طرفه کرد.


تا فردا روز و روزگارتون خوش.


 

افسون امینیان

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
7/2/16
213
27,632
726
تهران
« فصل اول »

پاهایش مثل دو میخ که بر روی چوبی کوبیده باشند ثابت و بی حرکت بر جای مانده بود.
انگار نه انگار که چند دقیقه پیش با همین پاها چون برگی که سوار بر باد است در لابه لای درختان گردو می دوید .
نفس هایش که دیگر گفتن نداشت! اکسیژن هورا کشان داخل می شد اما بعد همانند لاستیکی که پنچر شده باشد، پیس پیس کنان از ریه هایش بیرون می آمدند.
برای پاهایش که همچون میخ به زمین دوخته شده بودند، نمی توانست کاری بکند، اما تمام تکیه اش را به دیوار کاهگلی باغ داد و دست بر روی قفسه ی سـ*ـینه اش گذاشت که همچون دم آهنگری بی وقفه بالا و پایین می شد.
بوی گس برگهای درختان گردو و هوای دم کرده ی باغ با نفس های پر اضطرابش در آمیخت و او را تا مرز نفس تنگی کشاند.
گویی ریه هایش ، لای منگه قرار داده باشند که برای یک نفس پر پر می زد .
مردمک های مضطربش را مثل یویو در حدقه به این سو و آن سو به گردش در آورد و باغ و درخت گردو یش را دید که در هاله ای از سایه روشن دم غروب پنهان شده بودند.
انگاری دستی نامرئی از غیب بیرون آمده و پرده ای از مه بر روی تن باغ و درختانش کشیده باشد که همه چیز به شکل اغراق آمیز ، وهم آلود و ترسناک تر از آنچه بود به نظر می رسید.
اندکی نفس هایش را جا به جا کرد و گوش خواباند. صداها را از دور می شنید،اما گنگ و نامفهوم . هیاهویی که مثل وز وز مگس به دور هم تاب می خوردند. صدای ساز های نوازنده ها را می شنید و صدای خواننده ی بد صدایی که تمام شغل های دنیا برازنده ی او بود الی خوانندگی! و می خواست بد صدایش را با فریاد جبران کند.
ناامیدی همانند چنگک باغبانی دلش را زیر رو کرد . محال بود میان آن هیاهو کسی از غیب او و البرز با خبر شود.
پر از استیصال با دست های کوچکش به تور های دامنش چنگی انداخت و چند جرعه هوا بلعید تا راه نفس هایش باز شود، اما نشد!
حتی توان گریه گردن هم نداشت. باز هم شیطنت ها و فضولی هایش کار دستش داده بود. اما عمق فاجعه را هنوز نمی دانست.
درست مثل خری که پاهایش در گل مانده باشد، در گل چه کنم هایش مانده بود .
تمام حواسش را گوش هایش جمع کرد تا بلکه صدای البرز را بشنود ، اما به جز خش خش و له شدن برگها در زیر لگد کفش ها و خنده های مشمئز کننده هیچ نمی شنید.
به پیراهن صورتی اش .چنگی انداخت همان که البرز می گفت او را شبیه به سیندرلا کرده است.
سر به زیر انداخت و میان تاریک و روشن سایه های چنبره زده در باغ ، تورصورتی بلند دامنش را دید که مملو از گل شده بود .
کفش های هم رنگ لباسش هم چندان تعریفی نداشت.
درست مثل موشی که از ترس گربه حساب کتاب قدم هایش را می کند ، با کفش های غرق گلش ، گامهایی آهسته و نرم برداشت وپشت درختی پنهان شد . دست بر روی تنه ی زبر آن گذاشت و صدای نعره های سایه ی پیش رویش، بند دلش را گرفت و در دم پاره کرد.
« گلی بیا بیرون کاریت ندارم.»
دروغ که شاخ و دم ندارد! با تمام بچگی و سادگی ها وصل آن می دانست که دروغ می گوید.
تاپ تاپ قلبش را در گوش هایش می شنید.کوبشی آزار دهنده که تمام حجم سرش را در بر گرفته بود.
باد دیوانه سر،میان شاخ و برگ درختان هو هو می کشید و می چرخید و غرولند کنان از لا به لای آنها می گذشت.
صدای محکم و قاطع ، همراه سایه ای وصل آن، هر دم نزدیک تر می شد.
« گلی خودت می دونی چقدر دوست دارم. بیا بیرون وگرنه پشیمون می شی.»
میان تضاد جمله ها دست و پا می زد نمی دانست دوستت دارم هایش را باور کند یا نعره هایی را که تنوره می کشید!
باز هم صدای گومب گومب کوبیدن قلبش را شنید که در مرزترس و اضطراب دست و پا می زد.
راه فراری نداشت.چشم هایش را از ترس بر هم فشرد تا ترس را لای پلک هایش پنهان کندو به سختی ته مانده ی آب دهانش را فرو داد.
« گلی بهت گفتم بیا بیرون.»

****
آدمهایی که شما رابارها و بارها می آزارند، مانند کاغذ سمباده هستند.
آنها شما را می خراشندو آزار می دهند، اما در نهایت شما صیقلی و براق خواهید شد و
آنها مستهلک و فرسوده.

تا چهار شنبه روز و روزگارتون خوش.
 
آخرین ویرایش:

افسون امینیان

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
7/2/16
213
27,632
726
تهران
گلی
دهم مردادماه سال نود و هشت شمسی
میدان راه آهن

« پایتخت نشین ها همه می دانند که توی دل این شهر ولنگ و باز، خیابانی قرار دارد به اسم خیابان ولی عصر که بلند ترین خیابان خاورمیانه به شمار می آید.
خیابانی که در گذر زمان چندین نام به سـ*ـینه اش کوبیده شد و دست آخر لقب ولی عصر برایش به جا ماند.
خیابانی که چون مادری مهربان و سخاوتمند دستانش را از دو سو باز کرده و از یک سمت شمیرانات و تجریش را محکم گرفته است و با دست دیگرش، میدان راه آهن را میان مشتش نگه داشته است.
خیابان عریض و طویلی که از انبوه ماشین متورم شده و فقط به چنار های قدیمی و پیرش با آن بدن های چروک و پیلی پیلی اش دل خوش کرده است.
درختانی که شاید، هزاران نجوای عاشقانه و جیک جیک عشاق را در سـ*ـینه ی خود جای داده اند.کهن سالنان افراشته قامتی که به سایه ی مخملی برگهایش می نازد و همانند چتری آنها را بر سر خیابان پهن کرده است تا به افکار متورم رهگذران، بادی بخورد و عشقاق در سایه آن دل بدهند و دل بستانند.
من انتهایی ترین نقطه ی این خیابان متولدم شدم. خیابانی که از شمالی ترین نقطه ی آن تا جنوبی ترین مکانش هزاران قصه ی ناگفته دارد. و از آنجایی که طبق قانون کائنات، هیچ کس توان این را نداردکه محل تولد خود را انتخاب کند، من با کمان قدرتمند تقدیرو سرنوشت به جایی نزدیک میدان راه آهن پرتاب شدم و سر از کوچه ی تنگ و باریکی درآوردم. از همان کوچه هایی که یک جوب ملایم به حالت هفت از وسطش می گذرد و پس آب خانه ها را در خود گای می دهدو فقط محل عبور و‌مرور آدم دو پاست و چهار چرخ در آن جای نمی گیرد .
کوچه ای که من در آن به دنیا آمدم از دست قضا بن بست هم هست وبه آن کوچه درختی می گویند . البته این را هم اضافه کنم ،هیچ درختی هم در آن پیدا نمی شود!
خب دیگر در این آشفته بازار دنیا که هیچ چیز سر جای خودش نیست این هم به روی آن همه نابسامانی ها !»
گلی نفس عمیقی کشید و خودکارش را بر روی پیشخوان پیش رویش گذاشت و دستش را به زیر چانه ستون کرد و صورتش را به جانب دریچه ی کولر و باد مطبوع آن چرخاند و گونه های داغ شده اش خنک شد و از حرارت افتاد.
او هم همراه گلهای، گل فروشی کوچکش، از رطوبت و خنکای این قار قارک پر صدای لـ*ـذت بخش به خلسه ای شیرین فرو می رفت.
گردن خسته اش را قدری به اطراف پس و پیش کردو بعد از تاملی کوتاه باز هم دست به قلم شد.
« خیابان ولی عصر ، با آن چنار های سر به فلک کشیده ، برای قدیمی تر ها یک شناسنامه از روزهایی است که پشت سر گذاشته اند.
بابا محمودم ، وقتی سر دماغ است و ساز کیفش هم کوک می نوازد، سری به کوچه و پس کوچه های خاطراتش می زند و با آب و تاب از دوران جوانی اش قصه ها می گوید.
از روز هایی که حال و هوای جوانی در رگهایش چون خونی گرم جاری بود و سری پر شور و شر داشت و به خودش هم خوب می رسید.
موهایش را فوکولی آب و جارو می کرد که پشت مویی هم با مد آن روزها وصل آن بود و شلوارجین و پیراهنی که سخاوتمندانه دو دکمه ی بالای آن را باز می گذاشت می پوشید و همراه رفیق، رفقا برای خوردن بستنی و فالوده ی شیرازی راهی این خیابان می شد.
قصه ی دلدادگی و عاشقی بابا محمودم ، دقیقا در آخرین روز تابستان با وزش ناگهانی طوفان، در همین خیابان آغاز شد.
قصه ی عشقی که خیلی هم پیچیده نیست. اصلا قدیمی ها ، سادگی را به تار و پود زندگیشان دوخته بودند. آنچنان که حتی عشق و عاشقی هایشان هم ساده و بی ریا بود.
بابا محمودم می گوید روزی که فروغ را دیدم دست دردست خواهر بزرگترش « فلور » تاتی تاتی کنان در حالی که چند کیسه ی خرید به همراه داشتند، در پیاده رو و زیر سایه ی درختان را می رفتند، که ناگهان طوفانی بی مروت هو هو کنان میان شاخ و برگ درختان پیچید و دست زیر شال فروغ انداخت و آن را بر داشت و به روی سنگ فرش پیاده رو پرتاب کرد و من با دیدن گیس بافته شده ی دختر پیش رویم، طوفان به دلم سرایت کرد و یک دل که چه عرض کنم ، صد دل نا قابل دل ودینم را پای موهای همچون ابریشمی اش دادم.
و به این ترتیب عشق در اولین نگاه ، مثل صاعقه ای در دل بابا محمودم جرقه زد.
خب باورش برای نسل ما قدری سخت است که پسری با دیدن موهای ابریشمی دختری در دم عاشق شود ! به قول هم نسلی های ما :
« بابا بی خیال ، مگه همچین چیزی داریم !؟ عشق در اولین نگاه!»


تا شنبه روزگار تون خوش و پر از معجزه.
 
آخرین ویرایش:

افسون امینیان

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
7/2/16
213
27,632
726
تهران
زن پر چادر رنگ پریده و مندرس اش را پس زد و مغبون خنکای مطبوع و دلنشین فضای کوچک گل فروشی ، نفس های گرمش را تازه کرد وگفت:
« خانوم یه دسته گل ارزون می خوام.»
زن چنان با شرمندگی این جمله را گفت که گویی دور از جان ناسزایی ناموسی گفته باشد! و صد البته خاصیت فقر این است که نقاب شرمندگی بر روی چهره می اندازد.
زن سپس شتاب زده ، نگاه دست پاچه اش را به گردش در آورد و پر چادرش را بر روی دهانش گرفت و آهسته تر اضافه کرد.
« یه دسته گل ، قدو قواره ی سی هزار تومن.»
گلی لبهایش را به دندان گرفت تا تعجب از دهانش بیرون نپرد! گویا دامنه ی بد اقتصای به کسب و کار کوچک او هم رسیده بود.
شاید بهتر می بود به جای گل که روح را نوازش می دهد، به سراغ مقوله ی شکم می رفت و یک تهیه غذا باز می کرد و پلو خورشت با گوشت های خارجی دست مردم‌می داد.
میان افکار ربخت و پاشش ، قدری این پا و آن پا کرد. هر چند که می دانست ، خلاف قانون کسب و کار است ، اما از خیر سود امروز گذشت و در حالی از پشت پیشخوان سبز رنگش بیرون می آمد، لبهایش را در هم تابیدو سپس خنده ای چاشنی آن کرد و با رویی گشاده گفت:
« چه روز خوبی رو برای خریدن گل انتخاب کردید. قیمت گل امروز پایین تر از روزهای دیگه اس! شما پنج تا گل انتخاب کنید من هم با شاخ و برگ تزیینش می کنم.»
و همان زمان در سرش صدایی نجوا کرد.
«چه دروغ شاخ داری! این روز ها هیچ چیز ارزان نمی شود!»
زن که گویی شش دونگ از باغی پر از گل را به نامش سند زده باشند با لبخندی که دندانهای زرد و کج و معوجش را به نمایش می گذاشت در دم خم شد و پنج شاخ گل زر قرمز و سفید برداشت و سمت او گرفت.
« الهی که خدا آبروت روبخره ، می خوام برم عیادت صاحب کارم، مونده بودم حیرون توی این بی پولی چیکار کنم؟»
گلی در حالی که لبخندی ساختگی کنج لبش بود، تر و فرز اما با سلیقه گلها را دایره ای کنار هم قرار داد و لا به لای آن را با شاخ و برگ تزیین کرد و ربان قرمز براقی را هم برای خاتمه ی کار به آن وصل کرد و مزدش شد، سه تا اسکناس ده هزار تومانی کهنه و زهوار در رفته.
زن دست گل را همچون شی قیمتی زیر پر چادرش پنهان کرد و قبل از این که به او بگوید ،گلها زیر چادر پژمرده می شود چون باد از در خارج شد .
شانه ای بالا انداخت و با سر انگشت ضربه ای به روی میز زد و باز هم دست به قلم شد.

بابا محمودم هنوزم از آن روزها و قصه ی دلدادگی اش با افتخار یاد می کند. گویی سرباز دلاوری بوده که در میدان جنگ رشادت ها کرده از دست فرمانده ی قدر قدرتش مدال هم گرفته است !
خب چه مدالی بالاتر از مامان فروغ!
بابا محمودم بعد از نه محکمی که تخت سـ*ـینه اش گذاشتند، افتاد به چه کنم ؟ چه نکنم؟ خب این پر واضح بود که برای رسیدن به دختر دل خواهش که موهایی چون ابریشم داشت می بایست از سد صعب العبور خواهر بزرگترش ، « فلور » که قیافه اش هم متاسفانه چندان چنگی به دل نمی زد ،عبور می کرد و چه کسی بهتر از ایرج دوست صمیمی خوش قد و قامتش که رفیق گرمابه و گلستانش هم بود و به شغل شریف شاگردمکانیکی اشتغال داشت و مواجب مختصری هم می گرفت.
بابا محمودم هر چند امیدی به این وصلت نداشت ، اما بیکار ننشست و کنار گوش او وز وزکنان از محاسن نداشته ی فلور گفت. دروغ های شاخ داری که هنوز هم از بابت گفتن آنها به بهترین دوستش پشیمان است.
و با مهارت از خال گوشتی کنج لب خاله فلور که به درشتی یک نخود است، برای دوستش ایرج ،چنان با آب و تاب حرف زد و تعریف کرد، که خال مه رویان اشعار حافظ پیش آن کم قدر و قیمت جلوه می کرد. بازی با کلمات هم خودش هنریست که هر کسی از این هنر بهره ندارد.


سلام خوشحالم که باز هم کنار شما هستم.برایتان روزی پر از آرامش آرزو دارم.
تا فردا روز و روزگارتون خوس
 
آخرین ویرایش:

افسون امینیان

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
7/2/16
213
27,632
726
تهران
عاقبت ایرج خوش قد و بالا که چهره ی دختر کشی هم داشت، وسوسه شد تا این مه لقای خال دار را ببیندو به همراه خانواده اش به خواستگاری خاله فلور رفتند و در کمال ناباوری و حیرت جلسه ی دوم موافقت صد درصدخودش را اعلام کرد!
البته نه به خاطره اینکه شیفته ی خال دلربای کنج لب فلور شده باشد ! بلکه شیفته ی مال و مکنت عزیز خان پامناری شد، که برای خودش دب دبه و کبکبه ای داشت، بیا و بین ! شیفته ی عزیز خانی که اهالی محل شیفته ی او بودند و یک عزیز خان می گفتند و صد تا بیشترش از کنج لبشان شره می کرد.
عاقبت پدر بزرگم به پاس قدردانی از خدمات قابل تقدیر بابا محمودم که کارمند ساده ی مخابرات بود با ازدواج او و دخترکوچک ترش، فروغ رضایت داد.
خب باید از در برابر این رشادت، با بابا محمودم موافقت می کرد، چرا که دختر بزرگترش را که با معیارهای سن ازدواج در آن دوره در مرزترشیدگی تلو تلو می خورد، قهرمانانه نجات دادبود.
آن هم خواستگارخوش بر و رو و خوش قد و بالایی که دهان دوست و دشمن از حیرت نیمه باز مانده بود !
ناگفته نماند که این فداکاری ایرج خان خوشتیپ ،هم بدون پاداش نماند و پدر بزرگم حوالی میدان راه آهن،یک دهنه گاراژ به او هدیه دادو سندس را هم به نام دخترش زد تا از این به بعد به جای شاگرد مکانیکی، کسب و کار خودش را داشته باشد.
و به این ترتیب ایرج کبیری به ایرج خان ارتقاء مقام داد و شد داماد خاندان پامناری .
مامان فروغ می گوید:
« ایرج خان اوایل لاغر و قد بلند و باریک اندام بود اماهمین که آب زیر پوستش دوید ، قدری شکم آورد.»
البته ایرج خان معتقد است که همچنان خوش استایل است و بر آمدگی شکمس فقط عضله اس و ربطی به چربی ندارد!

گلی اندکی تامل کرد ، سر بر داشت وانتهای خودکار را درون دهانش فرو برد و بی اراده مشغول جویدن آن شد.عادتی که از همان بچگی با او بزرگ شده بود.
ایرج خان با آن چهره ی جا افتاده ی مردانه اش ، پشت پلکش نشست. موهای جوگندمی و چهره ی جذابش هنوز نگاه جماعت نسوان را به سمت خود می کشاند.
و اولین چیزی که از او در ذهنش پر رنگ شد ، یک جفت سبیل پر پشت بود که انتهای آن همانند فرفره رو به بالا تاب خورده بود ، که به وقت راه رفتن بال بال زدن کلاغ را تداعی می کرد.
گوشه ی لبش به سمت راست چین خورد و ایش نامحسوسی زیر لب گفت. از ایرج خان که سر و گوسش می جنبید، دل خوشی نداشت و به قول عمه الهه اش، ای کاش ایرج خان به جای قد و قیافه ، سنار سه شاهی اخلاق داشت و چه بهتر می شد که چراغ وجودش سلامت و تندرست از دور می تابید !
خودکار را از حصار دندانهایش نجات داد و چشم هایش را بر هم فشرد تا گفته های مادر و پدرش را از آن روز هابه یاد آورد . گویی، تاریخ نگاریست که موظف است وقایع را دقیق بنگاردو بعد از تامل اندکی شروع به نوشتن کرد.

دست و دلبازی پدر بزرگ مرحومم به این جا ختم نشد و بعد از عروسی مفصلی که با خرج خودش برای هر دو دخترش در یک شب برگزار کرد، دو باب منزل جفت هم که انتهای کوچه ی بن بستی به نام کوچه درختی قرار داشت به همراه مختصری لوازم منزل به عنوان جهاز به دختر هایش داد تا زندگی شان را آغاز کنند.
من که آن موقع ها نبودم، ولی این را از بین خاطرات مامان فروغ و بابا محمودم که گـه گاهی یاد ایام گذشته می کنند متوجه شدم.


آخر هفته از راه رسید ، وقت آن است که افکارمان را جارو کنیم و غصه ها را پشت در بگذاریم تا حداقل دمی آسوده شویم. میدانم سخت است اماکار غیر ممکن وجود ندارد.برای غصه خوردن هفته ی آینده هم فرصت داریم.
برایتان تعطیلاتی پر از آرامش آرزو دارم. تا شنبه روز و روزگارتون خوش
 

افسون امینیان

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
7/2/16
213
27,632
726
تهران
مامان فروغ می گوید:
دقیقا رقابت دو خواهر و شوهر هایشان ، که حالا علاوه بر دوستی نسبت باجناقی هم داشتند از شب عروسی آغاز شد.
اولین رقابت بر سرخرید لوازم منزل بود و هر دو زوج سعی کردند که بهترین و گرون ترین لوازم خانه را بخرند. البته این رقابت تا سه بیشتر دوام نیافت و با بار داری مامان فروغ، وارد فاز جدیدی شد .
ایرج خان و خاله فلور که خود را یک گام که چه عرض کنم ؟ چندین گام خودشان را از آنها عقب تر می دیدند،این شعار را که سال اول ازدواج، برای عشق و حال است را بقچه کردند و به کناری گذاشتند.
سپس آستین بالا زدند و دست به کار شدند ، اما تلاششان نتیجه ای نداد و با به دنیا آمدن بنفشه، خواهر بزرگترم، مغبون و شکست خورده بعد از دواجات گیاهی و جوشنده های خاله و خان باجی های فامیل و همسایه، به نذر و نیاز روی آوردند و دست آخر وقتی بنفشه دو ساله شد، خسته و وامانده از حرف خاله و خانباجی ها ، عاقبت به پزشک مراجعه کردند و به کمک علم طب ، خاله فلور باردار شد و دقیقا نه ماه بعد خداوند پسر کاکل زری به آن دو عطا کرد که نامش را البرز گذاشتند و شد گل سر سبد خاندان پامناری ها.

گلی به این جای خاطراتش که رسید نفس عمیقی کشید تا هوای تازه وارد ریه هایش شود.آنگاه خودکارش را بر روی برگی جا مانده از شاخه گلی رها کرد و دستی به پلک های خسته اش کشید، سپس از در شیشه ای مغازه به اسم گل فروشی ، « گلی خانوم» که با چراغ های ریز نئون به شیشه چسبیده بود و مثل چراغ راهنمایی و رانندگی مدام ر‌وشن و خاموش می شد ، خیره شد.
اسم البرز، همانند چراغ های رنگی پالس به پالس گوشه ی دل و ذهنش مداوم روشن و خاموش می شد.
اسم البرز برای گلی ، همانند آدرنالین عمل می کرد. ابتدا نفس هایش گره گره درسینه اش در هم تاب می خورد! دقیقامثل کلافی که نخ هایش در هم پیچ در پیچ می پیچید.بعد از آن انگشتان کشیده و باریک دستش همانند گلوله ای یخ می شدند.
تکلیف قلبش هم که معلوم بود و در تاب و تاب او عرق ریزان تاپ تاپ می کرد.
مانندهمیشه با اشتیاقی وصف ناپذیرچشم هایش را بست تا البرز را پشت پلکهایش با قامتی افراشته تجسم کند، اما فرصتی پیدا نکرد و در شیشه ای مغازه با دیلینگ، دیلینگ باز شد و به آنی رویاهایش پر زد و رفت. پلک هایش را هم گشود و رحیم ، شاگرد مغازه ی بستنی فروشی را دید که با یک بستنی لیوانی در آستانه در ایستاده است.
سه هفته پیش وقتی مغازه متروکه ی جفت مغازه اش را فروختندو پارچه نویس افتتاح بستنی فروشی را بر سر در آن زدند، نمی دانست، رفته رفته همسایگی با بستنی فروشی و صاحبش که مدام در پی جلب توجه اوست ، برایش دردسر ساز خواهد شد.
روش های نخ نما وپوسیده ی مخ زنی این مرد سی و چند ساله او را به یاد فیلم های فارسی دهه ی چهل یا پنجاه می انداخت!
نگاهش را از آن توپهای رنگین که با شکلات تزیین شده بود و دل آب می کرد، برداشت و رو به پسر چشم زاغ باریک اندام و کوتاه قد روبرویش که بی قرار ، مدام این پا و اون پا می کرد تا بلکه زود تر برود گفت:
« مگه نگفتم دیگه برام بستنی نیار! چلاغ که نیستم ، اگه بستنی بخوام خودم میام می خرم.تا آب نشده زود برش گردون.»
رحیم بی توجه به اعتراض گلی ، دو سه قدم فاصله را پر کرد و روبروی او ایستاد و با لکنتی که جمله هایش را کشدار و بریده بریده کرده بود، جواب داد:
«حسین آقا گفت: نه پولش رو می گیرم ، نه بستنی رو بر می گردونم.»
سپس مردمک هایش را به اطراف چرخاند، دقیقا مانند کسی که بخواهداطرافش را زیر نظر داشته باشدو با آهنگی نجوا گونه ، گفت:
« گلی خانوم ، جون مادرت، ما رو با اوستامون در ننداز و قاطی حساب کتاباتون نکنید. اخلاق حسین آقاچیز مرغیه و از نون خوردن می افتیم، دفعه ی پیش تا مرز اخراج رفتم و برگشتم.»
آخ چه می کرد با این بستنی فروش عاشق پیشه ؟ که ده دوازده روزی می شد که بساط خاطرخواهیش را کنار باغچه ی دل او پهن کرده بود!؟
چاره ای نبود قبل از این که کار به جاهای باریک تر کشیده شود، می بایست، رفتار قاطعانه تری از خود نشان می داد.اما فعلا راهی جز تسلیم نداشت و از سر نارصایتی، گوشه ی لبش چین بر داشت و گفت:
« خیلی خوب ، بستنی رو بگذار و برو ، خودم میام با حسین آقا حساب می کنم»
رحیم با یک خنده ی گل گشادکه دندان های درهم و بر همش را سخاوتمندانه نشان می داد، چشمی غلیظ گفت وهمان کرد که گلی گفته بودو بعداز آن با پر پیش بند سفیدش دستهایش را پاک کرد و با یک خداحافظی سرسری بیرون رفت.


حتی تاریک ترین شب نیز به پایان می رسد و خورشید طلوع می کند.« ویکتور هوگو»
تا فردا روز و روزگارتون خوش
 

افسون امینیان

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
7/2/16
213
27,632
726
تهران
« فصل دوم»
نگاه خیره اش به بستنی ها بود ، اما افکارش حول و حوش البرز بال و پر می زد.اصلا وقتی به یاد البرز می افتاد، پر از احساس مبهم می شد.
یک گوشه ی دلش غم می نشست و گوشه ی دیگر دلتنگی، کنج دیگرش هم عشق بود و کنج دیگر بی تابی ! ملغمه ای از هزاران حس ! دقیقا مثل لحاف چهل تکه، دلش تکه تکه بود و هر تکه دائما سازخودش را می زد.
گویی ، لحظه ها ناپدید می شدند ، آن گاه فقط او می ماند و البرزو یک دنبا رویای ناتمام.
کلافهاز این حس های متفاوت بی توجه به بستنی که آهسته آهسته در حال آب شدن بود از پشت پیش خوان مغازه بیرون آمد و چرخی میان گلهازد. سپس دستی نوازش واربه سر و گوش آن همه لطافت و زیبایی کشید و به پشت پیش خوان برگشت و تمام دلتنگی اش را با یک جرعه آب ، فرو دادو دوباره نوشتن را از سر گرفت.

مامان فروغ، از دوران تولد البرز با دلخورییاد می کند. روزیهایی که به واسطه ی تولد اولین نوه ی کاکل به سر خاندان پا مناری از دایره ی توجه پدرش دور شدو به این ترتیب لقب سوگولی که پیش از متعلق به بنفشه ی بینوا بود به سـ*ـینه ی البرز اسنجاق می شود.
درست مثل جام جهانی فوتبال که برای همه افتخاریست و برای داشتن آن همه ملتها با هم به رقابت می پردازند، خاله فلور از این که لقب سوگولی را نصیب خانواده اش کرده بود بسیار خرسند بود و بر خودش می بالید و البته این لقب پر مطمطراق تا سالها بعد همچنان برای البرز که تک پسر خاندان پدری و مادری اش بود همچنان باقی ماند.
به قول مادرم چه جلافت ها! چه تفکر پوسیده و نخ نمایی! مونث و مذکر دیگر چه صیغه ایست همه مخلوق خداییم.خداوندبین بندگانش فرق نمی گذارد ، اما بنده هایس با وقاحت تمام این کار را می کنند.

گلی سر بر داشت و قدری مکث کرد . آن گاه در حالی که خودکارش همچنان بر دل کاغذ بی حرکت به جای مانده بود، به کلمات خیره شد، تا جملاتش را نظم دهد .سرش پر بود از خاطراتی که مادر و پدرش برایش تعریف کرده بودند . اندکی تامل کرد تا آنها را بر اساس تقدم و تاخر منظو کند. دوباره شروع به نوشتن کرد.

رقابت تنگاتنگ بچه دار شدن دو خواهر با فوت پدر بزرگم « عزیز خان پامناری »متوقف شد . لابد اگر ادامه می یافت من و البرز یک قطار خواهر و برادر رنگانگ داشتیم.
شاید هم بابا محمود و ایرج خان دیگر دل و دماغ رقابت نداشتند، چون این طور که شنید ه ام، پدر بزرگم طی وصیتی تمام داراییش را وقف ایتام کرده بود و به این ترتیب تمام انگیزه های دو با جناق را در نطفه خفه شدو تب و تاب خودش را از دست داد.
شاید هم شیطانی های البرز و بر قلقی های بنفشه باعث شد تا خواهر ها به همراه شوهر هایشان از صرافت بچه دار شدن بیفتند!
اما در کمال ناباوری چهار سال بعد هر دو خواهر هم زمان بادار شدندو در یک شب سرد زمستانی ، که سوزش استخوان می سوازند ، با فاصله ی چند ساعت من و آیدا به این دنیای بی در و پیکر که انتهای آن برای هیچ بنی بشری پیدا نیست قدم گذاشتیم.
مامان فروغم می گوید:
« همیشه دلش می خواست اسم من را هم مانند اسم بنفشه با حرف « ب» شروع شود و بهناز صدایم کند ، ولی پدر بابا محمودم که چند ماه قبل از تولد من همسر و هم بالینش را از داده بود به یاد آن عزیز سفر کرده ، اسم مرا مریم گلی گذاشت و با عشق بسیار گلی خانوم صدایم می زد.
خاله فلور هم چند ماه بعد به خاطره بیماری زنانگی به تشخیص پزشک ناچارشد تا رحمش را در بیاورد و به این ترتیب تنور داغ رقابت دو خواهر و با جناقها بر سر بچه دارشدن فرو کش می کند.

بیایید امروز قانون تازه ای در زندگی بنا بگذاریم
همواره بکوشیم ، قدری بیشتر از نیاز« مهربان » باشیم.
تا فردا روز و روزگارتون خوش