در حال تایپ رمان تقاص آبی چشمهایش(جلد دوم) | زهرا سلیمانی کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 285 -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Zhrw._.sl

لطفا به گزینه های زیر پاسخ بدید

  • جلد دوم بهتر از جلد اول است( از نظر محتوا، شکل گیری شخصیت و...)

  • روندی ابتدایی دارد و خواننده را خسته می کند

  • جذابیت خاص خودش را دارد

  • روند رمان گنگی بیش از حدی دارد


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
166
1,119
336
17
Paper town
بسم الله الرحمن الرحیم​

نام رمان: تقاص آبی چشمهایش(جلد دوم)
نام نویسنده: زهرا سلیمانی غربی کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: پلیسی- جنایی، عاشقانه
نام ناظر: @Mahbanoo_A
خلاصه: در جلد اول رمان درباره سرگذشت شخصیت اول داستان (عاطفه) بود که با نامزدش احسان به اختلاف بر می خورد و با شخصی دیگر به نام آرمین ازدواج می کند. احسان که از عاطفه کینه به دل می گیرد با هدف اذیت و به هم ریختن زندگی عاشقانه او با همسرش ، نقشه هایی شوم می کشد و موفق هم می شود. در ادامه جلد اول، رخداد های گوناگونی برای شخصیت اول رمان ( ریحانه ) پیش می آید که او را به گذشته پر التهابش وصل می کند و راز هایی در پیش رویش فاش می شود؛ رازهایی همچون شناخت قاتل مادرش. همچنین به دنبال، با پدرش روبرو می شود و در همین حین به دنبال انتقام از خون مادرش است.
 
آخرین ویرایش:

Mahbanoo_A

ناظر آزمایشی رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر موقت
8/12/17
375
3,874
451
23
Shiraz
«به نام خدا»


269315_231444_bcy_nax_danlud.jpg



نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
166
1,119
336
17
Paper town
#پارت_اول
مقدمه: من از جنس کویرم. ساکت، تنها و بی کس...
نه مونس و همدم و نه یاری ...
از خود می پرسم آیا کسی هست مرا دوست بدارد و من هم عاشقش باشم؟
اما باز می بینم که تنهای تنهایم!
به آسمان می نگرم. خورشیدو ماه را می بینم که هردوعاشقند؛ اما همیشه تنها...
هیچ گاه این دورا وصالی نیست. همدیگر را در بیکرانه ی آسمان هرروز می بینند، عشق می ورزند؛ اما چه سود...
جز دیداری دور، وصالی نیست!
با خود می گویم خوش به حال خورشید و ماه. اگر وصالی نیست، عشقی هست؛ اما وصال بی عشق را چه سود؟
دوست دارم از اعماق قلبم به بلندای آفرینش فریاد بکشم، اما چه سود...
حال آموخته ام، بلندترین فریاد سکوت است. عمری ست که تنهای تنهایم و کار من تنها سکوت است و سکوت است و سکوت...

- کامی؟ کامی پاشو! پاشو اصلان کارت داره!

با صدای همیشه خسته سهراب، آرام لبه کلاهش را که روی چشمانش همچون سایبان بود، بالا زد. چشمان آبی اش را به قامت شکسته سهراب دوخت. سیگار بین انگشتان سهراب، در حال سوختن بود و دودی غلیظ از آن بلند می شد. سهراب زیر نگاه خیره کامران، روبروی آتش زانوانش را خم کرد و آرام به روی پاهایش نشست. سیگار را که هرآن ممکن بود از لابه لای انگشتان لرزانش به روی زمین بیفتد، بالا آورد و پکی عمیق به آن زد.
- چی کارم داره؟!
اینبار سهراب بود که خیره به چهره بی روح کامران می شد. همان طور که از خماری بدنش به روی خارش افتاده بود، انگشتان بی جانش را بالا آورد و شروع به خاریدن کمرش کرد. در حالیکه پلک هایش به آرامی باز و بسته می شدند، پس از مکثی طولانی، به جان کندن جواب داد:
- نمی دونم! فقط گفت اگر نری منو بدجور می زاره تو خماری! تو رو جون ننت پاشو برو. دیگه طاقت درد کشیدن ندارم!
چشمان کامران، ناخودآگاه به روی هم افتاد. انگشتانش آرام آرام در هم مشت شد. لب هایش را به دندان گرفت و در آخر با پوزخندی تلخ گوشه لبش، زیر لب با خود نالید:
- من اگر ننم جون داشت، تو این آشغالدونی نبودم!
ناگهان با حس کردن سوزشی عمیق در قفسه سـ*ـینه اش، به تندی نیم خیز شد و پشت سر هم سرفه کرد. دوباره آن سرفه های لعنتی به سراغش آمده بود؛ سرفه هایی که تا خون از گلویش به بیرون نمی ریخت، راحتش نمی‌گذاشت.
بی حوصله، کف دستش را به روی زمین گذاشت و تنش را به آن تکیه داد. با فشاری کم از کنار آتش بلند شد و راست ایستاد. همانطور که پشت سر هم سرفه می کرد، نیم نگاهی به سمت سهراب انداخت. در حالت نشسته خوابش بـرده بود. نکشیدن مواد در عرض چند روز، او را حسابی خمـار کرده بود. سهراب با اعتیادش، نقطه ضعفی به دست اصلان داده بود و هیچ کاری جز اطاعت از دستورات او در توانش نبود.
کامران از پله ها بالا رفت. کمی حالش بهتر شده بود، اما هنوز نفس هایش کشدار بود. با خارج شدن از زیر زمین، نور ضعیف آفتاب از پشت ابرها، او را آزار داد. چشمانش را برای بهتر دیدن زیر آفتاب ریز کرد و با چهره ای در هم راهی خانه نیم ساخته اصلان شد.
از کنار شادمهر و رادمهر، دوقلوهای گنده ای که محافظ شخصی اصلان بودند، گذشت. به در چوبی سالن ورودی رسید. با کمی مکث، دستش را دراز کرد و دستگیره را گرفت. در، نرم‌ باز شد. تنها صدای قیژ مانندش، سکوت خوفناک خانه را در هم شکست.
آب دهانش را با صدا به پایین قورت داد. از پشت در بیرون آمد و سالن را با قدم هایش طی کرد. از پله هایی که سالن را به طبقه دوم وصل می کرد، بالا رفت و روبروی اولین اتاق ایستاد. نفس عمیقی کشید و با تک ضربه ای به در، منتظر ایستاد. صدایی خشک و مردانه از پشت در جواب داد:
- بیا تو!
کامران بی درنگ دستگیره را در میان دستانش فشرد و با همان جدیت همیشگی وارد اتاق شد. در لحظه ورود، نگاه سرد اصلان با چشمان آبی کامران گره خورد.

 
آخرین ویرایش:

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
166
1,119
336
17
Paper town
#پارت_دوم

تا لحظاتی هیچ کدام حرفی نزدند؛ تا اینکه اصلان، در حالیکه سیگار برگی در میان انگشتانش بود، از روی صندلی چرم خود بلند شد. روبروی میزش ایستاد و چشم از کامران بر نداشت. کامران هم با اخمی محو به روی پیشانی اش، واکنشی از خود نشان نداد. نگاهش به اصلان بود و هر لحظه منتظر بود تا به او ماموریتی دهد.
اصلان نفسش را پر صدا به بیرون فوت کرد و با اشاره دست از کامران خواست تا بشیند. کامران بی حوصله چشمانش را چرخاند و خیره به نقطه ای نامعلوم، زیر لب خطاب به اصلان گفت:
- چی کارم داشتی؟!
اصلان از رفتار کامران جا نخورد، زیرا سالها با او ارتباط داشته و از رفتار و اخلاقش با خبر بود. پوزخندی کنج لبش جا خوش کرد. شانه ای به نشانه «هرجور راحتی» بالا انداخت و کوله پشتی را از روی میزش برداشت. فاصله بین خودش و کامران را با دو قدم بلند طی کرد و کوله را روبروی کامران گرفت. کامران بر شدت اخم هایش افزوده شد و زیر لب پرسید:
- این چیه؟!
اصلان با تاکید کوله را به کامران نزدیکتر کرد و در همان حال تنها گفت:
- بگیرش!
کامران بی معطلی کوله را گرفت و زیپش را گشود. با دیدن بسته های مواد درون کیف، به دماغش چین داد و گفت:
- این همه مواد برای کیه؟!
اصلان در جواب سوال کامران ابتدا سکوت کرد؛ سپس پک عمیقی از سیگارش زد و بعد از بیرون دادن دود غلیظ از ریه هایش، گفت:
- رسول!
چشمان کامران با حرف اصلان از حدقه بیرون زد. کم کم انگشتانش در هم جمع شد و هرچه خشم و عصبانیت داشت به روی کوله خالی کرد. پوزخند عصبی زد و نالید:
- چی؟ توقع داری من این کوله رو به دست رسول برسونم؟!
اصلان بی خیال رویش را برگرداند و همانطور که به سمت صندلی چرم خود برمی گشت، دستش را در هوا تکان داد و گفت:
- آره باید اینارو ببری برای رسول! مشکلی داری؟
سپس منتظر و پرسشگر به کامران خیره شد. کامران کلافه تر از آن بود که به روی خود بیاورد. از در فاصله گرفت و روبروی اصلان ایستاد. کمی خودش را به سمت اصلان مایل کرد و خیره در چشمان تیره اش، از لای دندان های چفت شده اش غرید:
- خودت میدونی چرا علاقه ای برای بردن مواد برای رسول ندارم!
اصلان به آرامی پلکی زد و آنگاه با نگاهی سرد و یخی جواب داد:
- نمی خواد بیخود نگران باشی. هیچکس جز من از هویتت خبر نداره!
- رسول اونقدر تیزه که چندبار به شوخی، ازم سوالایی پرسیده! من از این آدم خوشم نمیاد!
- بس کن! من کسی بودم که تورو آوردم اینجا و پرورشت دادم. با این وجود، شخصیت گذشتت برام غیر قابل باوره و این شخصیت جدید توئه که همه قبولش دارن؛ از جمله خود من!
- اما بازم حس می کنم... حس می کنم که آدم های دور و اطرافم دارن بهم شک می کنن!
- حست اشتباهه! بیخودی فکرای مزخرف نکن! حالا هم گمشو از جلو چشام دور شو و تا این محموله رو به دست رسول ندادی برنگرد!
کامران چیزی نگفت و خیره به کوله پشتی مشکی رنگ در دستش شد. ذهنش درگیر این شده بود که آیا بردن مواد برای رسول کار درستی است؟!
نگاهش را بالا آورد و خیره به اصلان شد که بی توجه به او، روبروی پنجره ایستاده بود و سیگار می کشید. هنوز یک سال نشده بود که فرامرز به اصلان این خانه را داده بود تا در آن به پخش مواد بپردازد. خانه، به علاوه ی یک مقام بالاتر!
اصلان حسابی خودش را گم کرده بود. انگار نه انگار تا 1 سال پیش، در پرت ترین نقطه شهر، در خانه خرابه ها می خوابید.

 

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
166
1,119
336
17
Paper town
#پارت_سوم

دیگر از آن لباس های کهنه ای که در آشغال های مردم پیدا می کرد خبری نبود و در عوض لباس های شیک و نو به تن می کرد. سیگارش دیگر ارزان ترین نوع سیگار نبود و از نوع مارک دار، به میان لبانش می‌گذاشت.
ناغافل، پوزخندی نامحسوس به روی لبان کامران جا خوش کرد که از دید تیزبین اصلان دور نماند. نگاه پر خشمش را از نمای بیرون گرفت و به کامران دوخت. سیگارش را از میان لبش برداشت و از لای دندان هایش غرید:
- چته مردنی؟ چرا عین بز به من زل زدی؟! کاری رو که گفتم انجام بده، برو!
مردنی صفتی بود که اصلان از آن برای کامران استفاده می کرد. این را به دلیل هیکل نحیف و استخوانی کامران می‌گفت؛ اما بقیه او را کامی کلاهی صدا می زدند. زیرا او را هیچ وقت بدون کلاه معروف لبه دارش نمی دیدند.
کامران با حفظ پوزخند روی لبانش، کوله را به روی شانه اش انداخت و بدون کوچکترین حرفی، از اتاق اصلان خارج شد. پله ها را یکی پس از دیگری طی کرد و از سالن گذشت. به دستگیره در سالن چنگ زد و آن را چرخاند. با باز شدن در، اشعه مزاحم آفتاب از لابلای برگ های درختان، به صورت کامران تابید که باعث شد لبه کلاهش را کمی پایین تر بکشد. بی حوصله از عمارت فاصله گرفت و به طرف موتور سوزوکی سیاه رنگش رفت. به موتورش علاقه خاصی داشت و بیشتر اوقات برای بیرون رفتن از آناستفاده می کرد. با یک حرکت، سوار بر موتورش شد و کوله را به پشتش آویزان کرد. کلاه کاسکت سیاه رنگش را که از فرمان موتورش آویزان بود، بر سر گذاشت. نگاهش را به روبرو دوخت و در آخر بدون کوچکترین مکثی موتورش را روشن کرد.
***
با قدم هایی محکم و استوار، پا به درون ساختمان گذاشت. مثل همیشه اخم هایش درهم و نگاهش به روبه رو بود. از کنار هرکس رد می شد، بدون آنکه نیم نگاهی به سمتش بیندازد، سلام سردی می‌کرد و می‌گذشت.
چون از آسانسور خوشش نمی آمد، طبق عادتش، از پله ها بالا رفت. به اتاق مورد نظرش رسید. دستش را درون جیبش برد تا کلید را از جیبش بیرون آورد. با لمس نکردن کلید در جیبش، پوفی کرد؛ اما خونسرد، به روی خود نیاورد. با چهره ای جدی دستش را بالا آورد و انگشتش را به روی زنگ گذاشت. کمی بعد، صدای ظریفی از پشت در به گوشش رسید:
- کیه؟
حسام کلافه دستش را به درگاه تکیه داد و با صدای بم و مردانه اش پاسخ داد:
- منم در رو باز کن!
پس از چند لحظه، صدای زنجیر در که مانند حفاظ به قفل در متصل بود، در فضای سکوت ساختمان پیچید و به دنبال آن، در با صدای تیک مانندی از هم باز شد.
چشمان جادویی دخترک به روی چهره خسته حسام قفل شد. حسام با دیدن دختر جوان، تکیه اش را از در گرفت و پا به درون خانه گذاشت. دختر کنار ایستاد تا راه را برای حسام باز کند و در همان حال، موهای بلوندش را به پشت گوشش فرستاد.
حسام خسته و نالان، تا به نزدیک ترین مبل رسید خودش را به روی آن ولو کرد. دختر با دیدن چهره اخمو و بی حوصله حسام، به زور لبخندی زد و به درون آشپزخانه قدم برداشت. فنجانی از توی کابینت برداشت و در حالیکه از پشت اپن به حسام دید کامل داشت، فنجان را از چای معطر پر کرد. سپس از آشپزخانه بیرون آمد و آرام آرام به حسام نزدیک شد.
حسام با حفظ اخمی که از ابتدا بر پیشانی داشت، چشمانش را به روی هم گذاشته و به ظاهر خواب بود. او در اصل نمی خواست به سوالات تکراری دخترک جواب دهد؛
 

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
166
1,119
336
17
Paper town
#پارت_چهارم

اما ناچار با شنیدن اولین سوال دخترک چشمانش را از هم باز کرد:
- بابات چی گفت؟
حسام دیگر جرات نگاه کردن در چشم های مظلوم دخترک را نداشت. بیشتر از این نمی توانست غرور خورد شده او را ببیند. برای فرار از چشمان دختر، دوباره پلکانش را به روی هم گذاشت و خیلی خشک و جدی جواب داد:
- همون حرفای همیشگی!
می توانست با آن چشمهای بسته، نا امیدی را در نگاه دخترک ببیند. چشمان عسلی اش، مثل همیشه از اشک پر شده بود. دوست داشت همان جا بنشیند و های و های گریه کند؛ اما از طرفی نمی توانست بیشتر از این غرورش را زیر پا له کند و حقیر تر از قبل شود. پس باز هم مثل همیشه سکوت کرد.
حسام وقتی صدایی از او به گوشش نخورد، به آرامی لای پلک هایش را از هم باز کرد. با دیدن چشمان نمناک دخترک، دیگر طاقتش تمام شد. آهی عمیق از اعماق قلبش بیرون فرستاد و به روی مبل نیم خیز شد. تا روی مبل نشست، دست دختر جوان را گرفت و در میان انگشتان کشیده اش فشرد. با اینکار باعث شد دخترک سرش را بالا بیاورد و نگاهشان در هم قفل شود.
کم کم قطره های اشک از چشمان دختر جوان جوشید و راه گونه هایش را در پیش گرفت. حسام بدون اینکه بند نگاهش را پاره کند ، یکی از دست هایش را بالا آورد و رد اشک روی گونه اش را پاک کرد. سپس پوزخندی تلخ زد و زیر لب خطاب به دخترک نالید:
- این اشکا برای خودته؟
دختر جوان، سرش را به طرفین تکان داد و در جواب حسام به همان آرامی پاسخ داد:
- نه، برای هردومونه!
حسام با همان دستی که اشک های دخترک را پاک کرده بود، این بار موهای عـریـ*ـان و بلوندش را نوازش کرد. ناگهان با فشاری کم او را به آغوشش هدایت کرد. دختر جوان هم، سر بر سـ*ـینه حسام گذاشت و با حس آرامش، پلک هایش را به روی هم گذاشت.
حسام بـ..وسـ..ـه ای به روی موهایش زد و در حالیکه چنگ در زلف های دخترک می انداخت، زیر لب زمزمه وار برای آنکه آرامش به او باز گردد گفت:
- گریه نکن عزیز دلم! هیچکس نمی تونه مارو از هم جدا کنه!
دختر جوان با شنیدن حرف های حسام، خودش را بیشتر به او چسباند و در ادامه حرف او گفت:
- من می ترسم حسام! اگر بابات بفهمه که ما به هم محرم شدیم، اونوقت جنگ جهانی سوم به راه می ندازه!
حسام تا این حرف را از زبان دخترک شنید، خنده ی آرامی کرد. او را از خود جدا کرد و اینبار خیره در چشمانش، پر امید گفت:
- چی می گی تو؟ هیچکس نمی تونه صدف خانم خوشگل خودمو ازم دور کنه، هیچکس!
***
روبروی آپارتمان ایستاد. نگاهش را به نمای آپارتمان دوخت. دقیق تر، به طبقه ۴ آپارتمان چشم دوخته بود. عرق، راه شقیقه هایش را در پیش گرفته بود. باز هم باید با آن مرد از خود راضی روبرو می شد.
کلاه کاسکتش را از سر برداشت و با دستمالی که در جیب داشت، عرق های پیشانی و شقیقه اش را خشک کرد. بلافاصله کلاه لبه دارش را بر سر گذاشت. آنگاه بی میل از موتورش پیاده شد و کوله را از پشتش جدا کرد. سر به زیر راهی طبقه ۴ ساختمان پیش رویش شد.
دقایقی بیش نگذشته بود که خود را روبروی در منزل رسول دید. دستش آماده به روی زنگ بود اما انگار قصد فشار نداشت. آب گلویش را به پایین قورت داد. در همان حال نگاهش به سمت کوله کشیده شد. باید این کوله سیاه رنگ حاوی مواد را به دست رسول می رساند؛ وگرنه سریع به اصلان خبر می داد و چون حوصله بحث با او را نداشت، ناچار انگشتش را به روی زنگ فشرد.
 

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
166
1,119
336
17
Paper town
#پارت_پنجم

کمی طول کشید تا در باز شد. زنی جوان که خود را غرق در آرایش کرده بود، با اوضاعی نابسامان پشت در حضور داشت. خیره به صورت اخموی کامران شد و در همان حال با ناز و عشـ*ـوه ای که در تک تک حرکاتش مشخص بود گفت:
- کاری داشتی بچه خوشگل؟!
کامران که با دیدن زن صورتش را به حالت چندش جمع کرده بود، با سوال او، به شدت اخم هایش افزود و بی حوصله گفت:
- برو به رسول بگو بیاد دم در!
زن با ابروهای بالا رفته و پوزخندی کنج لب، نگاهی از سر تا پا به کامران انداخت که باعث شد کامران را کلافه کند. در همان هنگام، صدای رسول از پشت سرش، بند نگاهش را پاره کرد.
- گلاره تو برو داخل!
زن که گلاره نام داشت، بی حرف با حفظ پوزخند گوشه لبش از در فاصله گرفت و جایش را به رسول داد.
رسول که طبق معمول موهای خاکستری رنگش را پشت سرش بسته بود، وقتی مطمئن شد که گلاره رفته است، با لبخندی کثیف به کامران زل زد و در حالیکه دماغش را از روی خماری بالا می‌کشید گفت:
- یه مدت پیدات نبود!
کامران بدون ذره ای واکنش، تنها پلکی زد و با لحنی سرد جواب داد:
- خوش نداشتم این دور و ورا بیام!
رسول پوزخندی صدادار به حرف کامران زد و خیره در چشمانش شد. سپس خیلی آرام، طوری که فقط خودش بشنود، زیر لب زمزمه کرد:
- اگر دختر بودی، چه جیگری می شدی!
اما کامران صدایش را شنید. از عصبانیت و حرص ساک در دستش را فشرد و به طرز غافلگیرانه ای آن را با تمام توان به قفسه سـ*ـینه رسول کوبید و در همان حال زیر لب غرید:
- گمشو برو پول مواد رو بیار! عجله دارم!
رسول که از حرکت کامران جا خورده بود، تنها سرش را به نشانه تایید تکان داد و رفت. پس از لحظاتی با تعدادی اسکناس برگشت و آن را جلوی کامران گرفت.
کامران با اکراه پول را از او گرفت. سپس بدون ذره ای مکث، در زیر نگاه خیره رسول، به خاطر خرابی آسانسور مجبور شد از پله ها پایین برود.
سر و صدایی از پایین به گوش میرسید. انگار تعدادی در پایین راه پله ها ایستاده بودند و با هم بحث می‌کردند. کامران، کنجکاو به قدم هایش سرعت بیشتری بخشید تا شاهد ماجرا باشد. وقتی به طبقه همکف رسید، متوجه شد حدسش درست بوده است. تعدادی از همسایه ها به دور شخصی حلقه زده بودند و همهمه ای به پا شده بود. هنوز پا روی پله آخر نگذاشته بود، که ناگهان لباس فرمی آشنا، در میان جمعیت به چشمش خورد . پاهایش سست شد و کم کم از حرکت ایستاد. در جای خود خشکش زده بود. در ذهنش مدام این سوال تکرار می شد که «پلیس در این ساختمان چه می خواهد؟!»
تا دقایقی در همانجا خشکش زده بود که ناگهان اسم رسول را از زبان یکی از مامورین شنید. دیگر ایستادن را جایز ندید. سر به زیر از کنارشان رد شد. با دستانی لرزان سویچ را از جیبش بیرون آورد و با یک حرکت سوار بر موتورش شد. سویچ را با دو انگشت بی حسش چرخاند و موتور را روشن کرد. کلاه کاسکتش را بر سر گذاشت؛ اما همین که خواست حرکت کند، با صدای یکی از مامورین درجا ماتش برد. مامور با ته ریش خاصی که داشت و با ابروهای بالا رفته به کامران نزدیک شد. از طرز لباس و کت و شلواری که به تن داشت، می شد فهمید که از مقام بالایی برخوردار است. کامران جرات نگاه کردن در چشمان پلیس را نداشت و تنها به روبرویش زل زده بود. مامور پلیس آرام آرام نزدیکش شد و خیره به نیمرخ ترسیده کامران گفت:
- شما اینجا زندگی می کنید؟
کامران در جواب مامور، چیزی نگفت و سکوت کرد. از ترس زبانش بند آمده بود.
 

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
166
1,119
336
17
Paper town
#پارت_ششم

ناخودآگاه انگشتانش به روی فرمان موتور فشرده تر شد. زنگ خطر در سرش طنین انداز شده بود. وقتی نام رسول را از زبان یکی از مامورین شنید، دیگر دلیلی برای ماندن نداشت. رسول دیر یا زود آنها را هنگام بازجویی لو می داد؛ پس باید تا دیر نشده بود، از دست مامور های پلیس رهایی می یافت.
- با توام بچه! مگه زبون نداری؟!
این بار کامران سرش را به طرف مامور چرخاند و خیره در چشمانش شد. آب دهانش را با صدا به پایین قورت داد و بازهم در برابر سوال مامور، سکوت اختیار کرد.
مامور پلیس وقتی او را ساکت دید، کلافه قدمی به او نزدیک تر شد. چند ضربه ی آرام به کمر کامران زد که باعث شد ناخودآگاه کمرش را صاف بگیرد. با اخمی کمرنگ که بر پیشانی داشت، پس از مکثی کوتاه خطاب به کامران گفت:
- اینجور که فهمیدم همسایه ها یه پسر جوون رو چند بار اینجا دیدن! تو اینجا زندگی می کنی؟!
کامران که میخ نگاه مامور شده بود، تنها سرش را تکان داد که جواب قانع کننده ای برای مامور نبود. اخم بر پیشانی مامور پلیس لحظه به لحظه پررنگتر می شد. تا جایی که شک و بی اعتمادی در چشمانش مشهود شد. نگاهی از سر تا پا به کامران انداخت و در همان حال زیر لب گفت:
- از موتور پیاده شو!
کامران واکنشی از خود نشان نداد. خوب می دانست که اگر از موتور پیاده شود کارش ساخته است. آن هم با پیدایش آن همه مواد در کوله پشتی که مطمئن بود رسول به گردن نمیگیرد و همه چیز را در لحظه اول لو می دهد.
چشمانش را آرام بست. ذهنش پر از تشویش بود و قدرت فکر کردن نداشت. تنها در ذهنش صدایی می گفت که اینجا جای ماندن نیست. همین صدای خیالی کافی بود تا نفس عمیقی بکشد و در یک لحظه، موتور با صدای گوشخراشی از جا کنده شود. فقط گاز می داد و نمی دانست حتی مقصدش کجاست!
هنوز به خودش نیامده بود که صدای آژیر ماشین پلیس از پشت سرش، توجهش را جلب کرد. با ترس از روی شانه سمت چپش، به عقب نگاه کرد. ماشین آژیر کشان به دنبالش می آمد. ترس تمام وجودش را فرا گرفت. عرق سردی بر پیشانی اش نشست. برای لحظه ای نفس حبس شده اش را آرام از سـ*ـینه بیرون فرستاد و پس از کشیدن نفسی عمیق، به روی موتور خم شد و با شدت بیشتری گاز داد. از آن طرف، پلیس دست بردار نبود و با شدت هرچه تمام تر کامران را دنبال می کردند.
کامران از بین ماشین ها ویراژ می داد و می‌گذشت تا شاید ماشین پلیس بین ماشین های دیگر گیر بیفتد و او را گم کند؛ اما انگار سرنشینانش سمجتر از این حرفها بودند و هرجا کامران می رفت تعقیبش می کردند، تا جایی که کامران به طور ناگهانی در یک کوچه پیچید. ماشین هم بدون لحظه ای مکث به دنبالش وارد کوچه شد. کامران دوباره به عقب برگشت و وقتی دید ماشین دست بردار نیست زیر لب نالید:
- لعنتی!
چشمانش را در جستجوی راهی دیگر برای فرار چرخاند. کوچه ای دیگر که به این کوچه متصل بود، در ۲۰ متری خود دید. با جرقه ای در ذهنش، فرمان موتور را بیشتر چرخاند و با سرعت بیشتری پیش رفت. سعی داشت وارد جاده ی اصلی شود و بالاخره موفق هم شد. در آن خیابان، طبق چیزی که انتظار داشت تعداد ماشین ها بیشتر بود و آسانتر می‌توانست خودش را بین آنها گم کند. ماشین پلیس همچنان به دنبالش در حرکت بود اما فاصله اش با کامران زیاد شده بود. کامران وقتی متوجه فاصله بین خودش و ماشین پلیس شد، با خونسردی وارد بریدگی کنار جاده شد و راه آمده را برگشت. ماشین پلیس به خاطر تجمع زیاد ماشین دید خوبی نداشت و متوجه برگشت کامران نشد.

 

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
166
1,119
336
17
Paper town
#پارت_هفتم

کامران وارد کوچه سابق شد و از آنجا به کوچه ای که در ذهن سپرده بود رفت. کم کم از سرعتش کم شد؛ تا جایی که ایستاد. موتور را روبروی آپارتمانی خاموش کرد و پیاده شد. به پشت سرش نگاه کرد. نه خبر از ماشین بود و نه از پلیس!
با آرامش خیال چشمانش را به روی هم فشرد و نفس حبس شده اش را آرام بیرون فرستاد. بالاخره از دست پلیس ها رهایی پیدا کرده بود. آرام از موتورش فاصله گرفت و خیره به سر کوچه شد. انگار ترسی در دلش ریخته شده بود که هر لحظه ممکن است ماشین پلیس آژیر کشان سروکله اش پیدا شود.
هنوز در عالم خود بود که متوجه صدای بوق ممتدی شد. زمانی که دیگر دیر شده بود!
***
از زمانی که حسام پیدایش کرده بود، داشت ناله می کرد. در جوب روبروی آپارتمان افتاده بود. به نظر می‌رسید که یک ماشین به او برخورد و فرار کرده است.
تنها عکس العملش هزیان گفتنهایش بود. هوشیاری کمش به خاطر آرام بخشی بود که حسام به او تزریق کرده بود.
حسام در سکوت به کامران نگاه می کرد. از سر و وضعش معلوم بود اهل این دور و اطراف نیست. موهای کوتاه و تراشیده و اندام نحیفش، می خورد ۲۴_۲۵ سالش باشد.
برای لحظه ای کامران چشمانش را از هم باز کرد. با چشمان خمـار آبی رنگش، نگاهی به دور و برش انداخت. می خواست دوباره چشمانش را به روی هم بگذارد که انگار متوجه غیر عادی بودن موقعیتش شد. چشمانش را بازتر از قبل کرد و به سقف اتاق خیره شد. آرام آرام نگاهش را از وسایل اتاق گذراند و تا به حسام رسید، ناخودآگاه هی کشیده ای گفت. خواست از روی تخت نیم خیز شود که از درد صورتش مچاله شد. حسام، آرام و خونسرد از روی صندلی کنار تخت بلند شد. بدون آنکه چشم از کامران بردارد، آستین هایش را به پایین زد و در همان حال زیر لب گفت:
- کتفت در رفته بود، جا انداختم!
کامران هم خیره به حسام بود. با شنیدن حرف حسام، نگاهش به سمت شانه اش چرخید. انگار تازه متوجه باندپیچی شانه اش شده بود. به خاطر بستن شانه و کتفش حسام مجبور شده بود دست راستش را آزاد کند.
کامران خیره به باند شانه اش، کم کم نفس هایش کشدار شد. سرش را بالا گرفت و با چشمهای آبی اش که از آنها خشم می بارید، به حسام خیره شد. فک منقبض شده اش را تکان داد و به زور از لای دندانهای به هم چسبیده اش غرید:
- به چه حقی، به من دست زدی؟!
حسام در جوابش سکوت کرد. معلوم بود کامران خیلی درد دارد. سعی داشت خودش را مقاوم نشان دهد؛ اما حسام تجربه داشت و می‌توانست از رفتارش وضعیت جسمی او را تشخیص دهد.
حسام آرام از روی صندلی کنار تخت بلند شد. زبان خیسش را به روی لبهای خشکیده اش کشید و بعد خیره در چشمان کامران که ترسیده او را نگاه می کرد، شد. ناخودآگاه پوزخندی زد و زیر لب نالید:
- به همون حقی که برای داشتنش سالها جون کندم!
با دست چپش، کتف سمت راستش را گرفته بود و چشم از حسام بر نمی داشت. ترسی را می شد از درون چشمهایش دید که حسام خوب می دانست به خاطر چیست. حسام دستانش را درون جیب هایش فرو برد و در همان حال سرش را به نشانه تاسف تکان داد. تکیه اش را به دیوار داد. هاله نوری از درز پنجره به اتاق تقریبا تاریک می تابید و به روی نیمرخ عصبانی کامران افتاده بود. حسام خیره به نیمرخ او، نفس عمیقی کشید. به آرامی پلکی زد و ناخودآگاه زیر لب نالید:
- چرا؟!
کامران متوجه منظور حسام نشد. اخم کمرنگی کرد و بریده بریده گفت:
- چی؟ چرا؟!
حسام اینبار نفسش را عمیق بیرون فرستاد؛ اما بند نگاهش را پاره نکرد. سرش را به طرفین تکان داد و به آرامی قبل، زیر لب گفت:
- چرا هویت اصلیتو پشت این نقاب ظاهری قایم کردی؟!
اینبار کامران منظور حسام را متوجه شد. برای لحظه ای، رعشی بر بدنش افتاد؛ اما سعی کرد خودش را خونسرد جلوه بدهد.

 

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
166
1,119
336
17
Paper town
#پارت_هشتم

نگاهش را از حسام گرفت و با تن صدایی که خودش هم به زور می شنید گفت:
- تو کی هستی که باید بهت جواب پس بدم!
بعد به طرزی نامحسوس، دستش را به سمت کمرش برد. ناگهان چشمانش تا حد ممکن گشاد شد. چند بار به کمرش دست کشید؛ اما انگار چیزی را که می خواست پیدا نکرد. سریع سرش را بالا گرفت و خیره به حسام تته پته کنان گفت:
- ت... تو... تو...
حسام نگذاشت ادامه دهد. خونسرد پشتش را به او کرد و اسلحه ای که جلوی کمد گذاشته بود را برداشت. با دو قدم بلند، فاصله اش را با او کم کرد و روبرویش ایستاد. آرام اسلحه در دستش را تکان داد و با پوزخند جا خوش کرده گوشه لبش، خطاب به کامران گفت:
- دنبال این می گردی؟!
ترس، عصبانیت، کلافگی، همه را می شد از چشمان کامران خواند. می خواست با تکیه به آرنج دست چپش از روی تخت بیشتر نیم خیز شود که حسام نگذاشت. شانه اش را در دست گرفت و در زیر نگاه مات بـرده اش، دوباره روی تخت او را خواباند. لیوان آبی را که کنارش به روی عسلی گذاشته بود را برداشت. دستش را به زیر سر کامران انداخت و با کمی زور سرش را بالا آورد تا چند جرعه از آب را بخورد. کامران دو قلپ از آب را که خورد، سرش را عقب کشید و چشمانش را از فرط درد کتف و کوفتگی های بدنش، به روی هم فشرد.
حسام کنارش به روی تخت نشست و خیره به صورت مچاله شده اش، سوالی را که ذهنش را درگیر کرده بود پرسید:
- تو کی هستی؟
حسام تنها نیم رخش را می دید. کامران با کشیدن چند نفس عمیق، آرام آرام پلکانش را از هم باز کرد. چشم های آبی و بی روحش را به حسام دوخت. خیره به هم دیگر، سکوت کرده بودند. نه حسام قصد شکستنش را داشت و نه او. تا اینکه کامران نتوانست تحمل کند و زیر لب نالید:
- اونو بده به من، بیشتر از این برای خودت شر درست نکن!
اما حسام لجباز تر از او بود. اسلحه را پشت سرش قایم کرد. کمی به سمتش متمایل شد و در فاصله چند وجبی صورتش، پس از مکث کوتاهی زیر لب گفت:
- تا جواب سوالمو ندی نمی زارم از اینجا بری!
نفس های کامران داشت لحظه به لحظه کشدار تر می شد. سـ*ـینه هایش از فرط عصبانیت بالا و پایین می رفت. تند و تند پلک می زد و چشم از حسام نمی گرفت. مطمئنا اگر می توانست همینجا حسام را با اسلحه اش سوراخ سوراخ می کرد؛ اما اسلحه اش دست حسام بود!
ناگهان در میان آن حال و هوا، صدای آیفون در خانه پیچید. حسام سریع از روی تخت بلند شد. مستأصل میان اتاق ایستاده بود که دوباره صدای زنگ توجهش را جلب کرد. آرام برای برداشتن آیفون به بیرون از اتاق قدم برداشت؛ اما قبل از خارج شدن به طرف کامران که از درد به روی تخت افتاده بود برگشت. نگاهی گذرا به سمتش انداخت و بی هیچ حرفی به طرف آیفون رفت. از صفحه روشنش، توانست چهره هستی را تشخیص بدهد. مردد بود که آیفون را جواب بدهد یا نه! در آخر دل را به دریا زد و آیفون را جواب داد. بعد از فشار دادن دکمه قفل در، با گام هایی بلند وارد اتاق خواب شد. کامران را دید که نشسته و نگاهش به روبه رو بود. حسام وقتی متوجه شد حواس کامران در این عالم نیست، با تک سرفه ای توجه اش را به طرف خودش معطوف کرد. نگاه کامران غم آلود بود و آماده بود هرلحظه چیز غیر منتظره ای را از حسام بشنود. حسام پس از مکث کوتاهی دهن باز کرد تا چیزی بگوید که ناگهان کامران زودتر از او به حرف آمد:
- اومدن؟!
اینبار نگاه خیره حسام به روی او ثابت ماند. منظورش را از اومدن متوجه نشد. ناخودآگاه ابروهای حسام بالا رفت و زیر لب نالید:
- اومدن؟ کیا؟!
گوشه لب کامران کم کم به نشانه پوزخند بالا رفت. نگاهش را از حسام گرفت و به زمین زل زد.