در حال تایپ رمان نقره فام | مائده ارشدی نژاد کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 304 -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: mahe_sh

mahe_sh

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
19/9/17
13
43
41
تهران
به نام خدا

نام رمان: نقره فام
نویسنده: مائده ارشدی نژاد کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر: @زهرااسدی
ژانر: عاشقانه

خلاصه:
نقره دختری که سعی اش برای پیدا کردن عشق باعث میشود کورکورانه به دنبال عشقی خیابانی برود، و در مسیری اشتباه و بی پایان سر در بیاورد که پر از درد است!
و شوالیه ای که عاشقست! آنقدر که همراه نقره وارد آن مسیر دشوار شود، و برای نجاتش همه ی تلاشش رو کند!
 
آخرین ویرایش:

زهرااسدی

ناظر تالار رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
5/7/16
594
43,680
781
کانادا
«به نام خدا»


269315_231444_bcy_nax_danlud.jpg


نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

mahe_sh

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
19/9/17
13
43
41
تهران
نقره:

نوری که از چراغ های تزئینی ساختمان رو به رویم ساطع میشد لبخند رو، به روی لب هایم اورد.
امشب قرار بود بعد از مدتی طولانی دوباره حالم خوب شه!
کم کم داشتم به در ورودی ساختمان نزدیک میشدم. برگشتم سمت "رادان" ، با فاصله کمی از من همراهم می اومد، دستاش توی جیب شلوارش بودو جدی قدم بر میداشت، نگاه من بهش باعث نشد که سمتم برگرده. مطمئن نبودم بتونم امشب هم اونطور که میخوام خوش بگذرونم! هم قدم با رادان به راهم ادامه دادم:
- یه امشب و بذار حالم خوش باشه!
بدون اینکه نگاهی به من بکنه به رو به رو خیره بود. با حرص گفتم:
- میشنوی صدامو؟
همونطور جدی که به رو به روش نگاه میکرد گفت:
- تا وقتی که کارات به خودت ضرر نزنه به همایون خان چیزی نمیگم!
سعی کردم چهره‌ام رو مظلوم کنم، با لحن لوسی گفتم:
- لطفا رادان! هوم؟
اما تاثیری تو رادان نداشت چون اصلا نگاهمم نکرد!
مردی که جلوی در بود، با نزدیک شدن ما در رو برامون باز کرد.
با باز شدن در حجم عظیمی از همهمه و صدای بلند اهنگ به بیرون
کشیده شد، با لبخند وارد شدم. خدمتکار پالتو و شالم رو ازم گرفت و من با سرکشی به رادان نگاه کردم، عصبی بود؟ من که هنوز کاری نکرده بودم!
"پروانه" با "نیما" اولین کسانی بودند که متوجه اومدن من شدن و سریعا با هیجان به سمتم اومدند.
نیما با چشم و ابروش به رادان اشاره کردو من فقط شونه هامو بالا انداختم.
پروانه بیخیال رو به رادان گفت:
- خوش امدید، بفرمایید!
و بعد دست من رو کشید تا باهم پیش بقیه بچه ها بریم!
هنوز نزدیکشون نشده بودیم، که "آرشام" من رو دید و بلند گفت:
- به به "نقره" خانم هم اومدند!
از گوشه چشم به رادان نگاه کردم، رفته بود پشت یک میزو دور تر از ما نشسته بود. بدتر از این هم میشد؟ حالا قرار بود تمام مدت منو زیر نظر بگیره؟
کنار آرشام ایستادم، آرشام با لب و لوچه آویزون گفت:
- دلم واست تنگ شده بود هایپ جون..
خندیدم:
- قیافتو اینجوری نکنا!
سرش رو تکون داد، گفتم:
- با هزار زور اومدم!
همون لحظه "سوگل" با سرو صدا اومد سمتم و بغلم کرد:
- وای نقره‌ دلم تنگیده بود واست، کجایی پ؟
خودم رو بزور از بغلش کشیدم بیرون:
- دیگه چرت نگو ما که هرو همو میبینیم..
یه لبخند دندون نما زد. همیشه عادت داشت همه چیز رو بزرگ و غیر منطقی جلوه بده، برگشتم سمت "سامان" که چیزی نمیگفت، داشت به یه جای دیگه نگاه میکرد، رد نگاهشو که گرفتم به رادان رسیدم، اروم گفتم:
- خیلی دوره ازم!
سامان برگشت سمتم:
- چی؟
سوگل گفت:
- باید امشب تا میتونیم خوش بگذرونیم!
نیما از جاش بلند شد و با لحن شیطوونی گفت:
- من میدونم با چی!
و سریعا از جمعمون دور شد!
سامان عصبی گفت:
- میخواد همینجوری بهت زل بزنه؟
اولش نفهمیدم چی میگه، اما یکم بعد متوجه منظورش شدمو برگشتم سمت رادان، اما به من نگاه نمیکرد!
سوگل به جای من جواب سامان رو داد:
- بخاطر همین نقره تونسته بیاید دیگه!
سامان بهم نگاه کرد، سرم رو تکون دادم:
- فقط اینطوری میتونستم بیام!
سامان چیزی نگفت، پروانه بلند شد:
- من دیگه نمیتونم بشینم!
آرشامم بلندشد:
- پاشید ماهم بریم دیگه!
سوگل بلند شد و با آرشام رفتن وسط جمعیت. سامان صدام زد. برگشتم سمتش، گفت:
- تو نمیری! اینطوری ساکت، آروم بهت نمیاد!
لب هام رو روهم فشار دادم:
- بهتره یه امروز رو مراقب باشم!
سرش رو تکون داد. همین که تونسته بودم از اون زندون نجات پیدا کنم هم خیلیه!
به سامان گفتم:
- توهم برو!
موهای قهوه ایش که روش نسکافه ای بودو با دستاش به بالا داد:
- میمونم تا بچه ها بیان پیشت!
نگام رو چرخوندم جای رادان. دیدم یه دختره کنارش ایستاده و داره باهاش حرف میزنه. برگشتم سمت سامان:
- تو برو منم میرم پیش رادان!
سامان بی هیچ حرفی بلند شد.
به سختی از بین جمعیتی که داشتن میرقصیدن رد شدم رفتم سمت رادان.
رادان به من نگاه کرد، انگار از اینکه داشتم میرفتم سمتش خوشحال شد. رو به دختره یه چیزی گفت، دختره برگشت به من نگاه کرد و قبل از اینکه برسم بهشون سریعا دور شد!
روبه روش ایستادم:
- خوش میگذره؟
بخاطر صدای بلند موسیقی متوجه نشد و سرش رو آورد پایین:
- چی؟
کنار گوشش بلند گفتم:
- میگم حال میکنیا!!
سرشو با حالت تاسف تکون داد:
- سردت نیست؟
متعجب بهش نگاه کردم، اما اون بی تفاوت ادامه داد:
- بریم؟
با چشمام دنبال سوگل گشتم، اگه یکم دیگه پیشش میموندم من رو برمیگردوند خونه!
با دیدن سوگل سریع ازش فاصله گرفتم.

***

تو اون شلوغی سوگل داشت از پسر عموی سامان میگفت که تازه از خارج برگشته..
انقد که ازش تعریف کرده بود ندیده میتونستم تجسمش کنم!
نیما همون لحظه امد کنارمون:
- دخترا بیاین پیشمون..
چشمکی زد و ادامه داد:
- میخوایم نوشـیدنی مخصوص خودمون رو بخوریم!
برگشتم سمت سوگل، گفت:
- بریم؟
چرخیدم و به رادان نگاه کردم محال بود اگه فهمید به بابا نگه، نیما دوباره گفت:
- پاشید دیگه!
 

mahe_sh

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
19/9/17
13
43
41
تهران
سوگل گفت:
- تو برو ما داریم حرف میزنیم!
نیما باشه ای گفت و رفت. سوگل گفت:
- نگران رادانی؟ میترسی ازش؟
عصبی به رادان که سرش تو گوشیش بود نگاه کردم:
- نمیترسم، ولی اصلا حوصله اخلاق گندشو ندارم!
سوگل زد بهم:
- رادان بد اخلاقه؟ بهش میخوره خیلی خوبو مهربون باشه که!
خندیدم.
فکر کن رادان بخواد مهربون شه! اخرین باری که مهربون بود کی بود؟ ده سال پیش؟ نه، سیزده سال پیش که عروسکم افتاد تو استخرو اونم نجاتش داد؛ خب بچه بوده دیگه دوازده سالش بوده توقع داشتم اون موقع هم اخم کنه و بگه به من ربط نداره؟
البته الانم این حرفو نمیزنه، فکر کنم من زیاد بدجنس‌ ام!
سوگل پرسید:
- بهم نزدیک نیستید؟
سرم رو به سمت چپ و راست تکون دادم:
- نه!
مکث کردم، یاد خنده هاش تو راه مدرسه افتادم:
- اما قبلا چرا!
- پس الان چتونه؟
سعی کردم دنبالش بگردم! وقتی از سربازی برگشت دیگه با قبلش فرق میکرد!
قبل از اینکه بره سربازی ما تمام مسیرو تا خونه باهم حرف میزدیم، حتی درباره‌ی ایندمون اما بعدش؟!
سرمو چند باری تکون دادم این برای خیلی قبل بود!
باید بحث رو عوض میکردم.
سوگل با عصبانیت گفت:
- در حد تو نیست که بخواد باهات بد حرف بزنه!
به سوگل که این حرفو زده بود نگاه کردم. شوکه شدم از حرفش اما جدی گفتم:
- سوگل تمومش کن!
نگاه عصبیش متعجب شد:
- خب راست میگم!
بلند شدم، نباید ازش دلگیر میشدم اما شدم!
خیلی وقت بود که دیگه منو رادان باهم کاری نداشتیم اما با تمام اینا، تنها کسی بود که همیشه بود. و اصلا نمیخواستم کسی اون رو پایین تر ازمن ببینه!
ساعت از یک گذشته بود. سوگل سعی کرد بگه منظوری نداشته منم گفتم چون دیر شده، دارم میرم! و بخاطر اون نیست. از بچه ها خداحافظی کردم.
جلوی ورودی منتظر رادان ایستادم برای اینکه مجبور نباشه از بین جمعیت رد شه مجبور بود مسیر طولانی تری رو انتخاب کنه.
در ورودی که باز شد سرم رو آوردم بالا، تمامه مشخصاتی که سوگل برام گفته بود دقیقا جلو چشمام سبز شد!
چشمایی کشیده! چونه زاویه دار، لب و بینی خوش فرم. موهای مشکی که با بهترین حالت به سمت بالا شونه شده بودند و یه کت چرمی با شلوارو پیراهن مشکی! قد بلندش که آدم رو مجبور میکرد برای تماشای اون همه جذابیت سرش رو بالا بگیره!
با کشیده شدنه لبه استینم توسط رادان چشم ازش گرفتم و از کنارش گذشتمو از ساختمون خارج شدم!
مطمئن نبودم این پسره همونی باشه که سوگل میگفت. اما هرکی که بود دلم خواست دوباره ببینمش!
تو راه برگشت به خونه نه من حرف میزدم نه اون، ماشین تو سکوته کامل داشت مسیر رو طی میکرد. اصلا از سکوت خوشم نمیومد. پس خودم شیکوندمش و با کنایه گفتم:
- چی میخوای به بابا بگی؟
بدونه اینکه بهم نگاه کنه گفت:
- هرچی که دیدم!
نفسم رو فوت کردم بیرون!
- بهت خوش نگذشت؟
از اینکه سوال پرسید ازم تعجب کردم اما فقط جوابش رو دادم:
- نه! همش یه جا نشسته بودم!
یه لحظه برگشت و نگام کرد و سریع نگاهش رو گرفت:
- اگه دفعه قبل مراقب بودیو ارشام با اون حال و اوضاع نمیوردت خونه، الان راحت، بدونه دردسر میرفتی و مجبور نبودی بشینی یه جا!
عجیب بود که داشت درباره اش باهام حرف میزد،هیچی نگفتم، ادامه داد:
- باید مراقب خودت و آدمای اطرافت باشی!
داشت من رو نصیحت میکرد؟ چه مسخره!
- پدرت بخاطر خودت...
چرخیدم سمتش و بهش نگاه کردم. باید دوباره باهم دوست میشدیم!

***

مامان جلوی تلویزیون نشسته بود . سلام کردم و به سمت پله ها رفتم.
همون موقع بابا از اتاق کارش اومد بیرون:
- رادان کو؟
- بیرونه!
و منتظر نموندم تا چیزه دیگه ای بگه.
سریع لباسام رو در اوردم. نشستم روی تخت و گوشیم رو برداشتم و به سوگل پی ام دادم:
- اون پسره پسر عموی سامان بود؟ اسمش چیه؟؟
چند دقیقه منتظر موندم تا جواب بده اما خبری ازش نشد. اخرین بازدیدش هم واسه پنج عصر بود.
بلند شدم رفتم سمت پنجره. بابا با رادان داشت حرف میزد. امیدوار بودم چیزی نگه که باعث شه بابا عصبانی شه!
بابا که راه افتاد سمت خونه رادانم سرش رو اورد بالا و با دیدنم سرش رو تکون دادو رفت.
وقتی دیدم بابا چیزی نگفت و دوباره سرو صداش بلند نشد نفس راحتی کشیدم.
رفتم سمت گوشیم، رادان پی ام داده بود:
- فقط بخاطر اینکه کاری نکردی از فضاش چیزی به همایون خان نگفتم!
یه عالمه براش اموجی قلب فرستادم.‌ بعد از سین کردن اف شد.
پروفایلش عکس خودش با دوتا از دوستاش توی پارک بود.
پی ام سوگل باعث شد از صفحه اش بیرون بیام، رفتم پی ویه سوگل:
- اره دیدیش؟ "مسیح" :aiwan_lightsds_blum:
اوهوع! مسیح! سریع تایپ کردم:
- چقد جذاب بود! اصلا بهش نمیخورد ایرانی باشه.
تا صبح با سوگل چت کردم، چرتو پرت گفتیم و خندیدیم!
صبحم که خواستم برم دانشگاه نه مامان بیدار بود نه بابا خونه بود..
خاله، مامان رادان، صبحانه ام رو اماده گذاشته بود رو میز. اشتها نداشتم ولی نمیخواستم ناراحتش کنم. کلی تشکر کردمو نشستم و با زور چند لقمه ای خوردم. بلند شدم که برم، خاله گفت:
- عه مادرجون تو که چیزی نخوردی!
لبخند زدم:
- دستت درد نکنه خاله خوردم سیرم شدم!
نزدیک در ورودیی بودم که در باز شدو رادان امد داخل، پریدم جلوش و بلند گفتم:
- سلام! صبح بخیر!
 

mahe_sh

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
19/9/17
13
43
41
تهران
لباش عادی رو هم بودن اما چشمهاش برق زدند:
- برو کنار، خودتم لوس نکن!
سریع از کنارش گذشتم چون بیشتر از این حرف میزدیم حتما دعوامون میشد.
تو دانشگاه کلا در مورد مسیح حرف میزدیمو آرشامم مسخرمون میکردو میگفت که اون پیره!
واسه اولین بار بود ارشام شوخ رو اونطور جدی و اخمو میدیدم!
معلوم بود اصلا از مسیح خوشش نمیاد.
سوگل بدونه توجه به حرفای ارشام رو به من گفت:
- سامان میخواد اخر هفته خونشون مهمونی بگیره باید بیای! صد درصد مسیحم هست.
ارشام زیر لب غر زد:
- اره دیگه برو خودتو آویزونش کن!
سوگلم با عصبانیت گفت:
- اصن تو چرا اینجایی برو پیش کامبیز!
ارشامم بلند شد رفت. خندیدم و زدم به بازوی سوگل:
- نگو دیگه جلوش ناراحت میشه!
- وا چرا باید ناراحت شه!
و دوباره شروع کرد به اصرار که حتما برم، اما میدونستم محاله! نه بابا از سامان خوشش میومد نه رادان! حالام که رادان با باباست!

***
با سوگل روی صندلی های تو تراس نشسته بودیم و درمورد مسیح حرف میزدیم! سوگل یه ساعت داشت دنبال پیجش توی اینستا میگشت، گفتم:
- فامیلیش فامیلیه سامانه دیگه!
سوگل گوشیش رو گرفت سمتم:
- منم دارم همونو سرچ میکنم دیگه
بعد با لحن غمگینی گفت:
- این ک مسیح نی... نداره، اینستا نداره!
گوشیش رو از تو دستش کشیدم:
- بذا تو گوگل سرچ کنم.. باید بیارش..
بعد صفحه گوشی رو گرفتم سمت سوگل،سوگل با هیجان گفت:
- او مای گاد!
و با نیشه باز شده زل زد بهم! مسیح ام شده بود سوژه جدید ما تا یه مدت خودمون و درگیرش کنیم و بعد بریم سراغ یک نفر دیگه؛
سریع گوشی رو گرفت:
- اع اع این دختره کیه پیشش؟ تو همه ی عکساش هم هست! دوست دخترشه لابد!
سرم رو کردم تو گوشی:
- برو ببین زده زن داره یانه!
همه جور اطلاعاتی ازش بود به غیر از اطلاعات شخصی!
سوگل گفت:
- عب نداره از سامان میپرسیم.
خندیدم:
- فکرکنم بچه ام داشته باشه!
- ن دیگ نداره!
همون موقع رادان اومد از جلومون رد شد ما سلام کردیم اون فقط سرش رو تکون داد.
سوگل گفت:
- از منم خوشش نمیاد؟
خندیدم:
- از هیچکس خوشش نمیاد!
گوشی رو گذاشت رو میزو فنجون چایش رو برداشت:
- واسه اخره هفته میای؟
با لحن ناراحتی گفتم:
- معلوم نی، فکر نکنم!

***

خاله داشت شام رو حاضر میکرد ، پرسیدم:
- رادان خونه هست؟
همونطور که مشغول بود گفت:
- اره دخترم!
سریع از ساختمونه خودمون در اومدمو رفتم سمت خونه خاله اینا! درو باز کردمو رفتم داخل و داد زدم:
- رادان! کوشی؟
رادان از اتاقش اومد بیرون، سریع گفتم:
- سلام ، کمکم میکنی؟
سرش رو تکون داد:
- چیه؟
کاغذای تو دستم رو گرفتم سمتش:
- اینارو ترجمه کن برام!
و قیافه مظلومی به خودم گرفتم.
سوییشرتش رو برداشت:
- بریم بیرون!
و راه افتاد سمت در. گفتم:
- چرا؟؟ همین جا خوبه، بیرون سرده!
اما توجه ای به حرفم نکردو رفت بیرون.
نشست لبه باغچه ی کنار خونشون.
منم رفتمو کنارش نشستم.
کاغذا رو ازم گرفت و شروع کرد ترجمشو زیرش بنویسه.
محکم خودم رو بغـ*ـل کردم:
- خیلی سرده هوا!
بهم نگاه نکرد:
- برو، برات میارم!
بلند شدم:
- توضیح نمیخواد؟
بلند شد:
- نه! همینایی که برات نوشتم رو بخونی میفهمی!
گفتم:
- مرسی!
و سمت خونه دویدم. وسطای راه برگشتم سمتش اما نبود!
اگه سردش بود چه اصراری داشت بیرون بمونیم؟!

***

موهای خوش فرم و قهوه ای روشنم که تا کمرم بودند رو محکم بالای سرم جمع کردم و با کش مو بستم.
یه نگاه دقیق به خودم تو اینه کردم و با خودم توی آینه حرف زدم:
- ماشاالله چقدر خوشگلی تو! باید بگم خاله برات اسپند دود کنه!
و یه لبخند دندون نما به خودم تو آینه زدم.
بودن مامان و بابا تو خونه عصبیم میکرد، اما نمیتونستمم همش تو اتاقم بمونم!
تو نشیمن جلوی تلویزیون نشستم و روشنش کردم، مامان با بی حوصلگی گفت:
- صداشو کم کن سرم درد میکنه!
برگشتم سمتش با صورت گرفته نشسته بود روی مبل به انگشتای دستش نگاه میکرد. تلویزیون رو خاموش کردم، و برگشتم سمتش:
- بابا کجاست؟
به زور سرش رو بلند کرد و عنق گفت:
- کجاس؟ تو اتاقشه دیگه!
لابد یکی از ناخن هاش شکسته بود که انقدر عصبانی بود، وگرنه بی تفاوت ترین ادمیه که میشناسم! خواستم بلند شم که گفت:
- این دفعه با ما بیا!
با تعجب بهش نگاه کردم، بیخیال تماشای انگشتای ظریفش شدو سرش رو بالا اورد :
- درستو اونجا تو یه دانشگاه درست و حسابی بخون!
در عین خونسردی بلد بود چجور بقیه رو عصبی کنه، بلند شدم:
- من الانشم تو یه دانشگاه درست و حسابی دارم درس میخونم!
مکث کردم، داشت بهم نگاه میکرد، ادامه دادم:
- اگه میخواین به من لطف کنید خودتونم نرین!
لبخند زد:
- نقره، ما اگر هم میایم ایران فقط بخاطره توئه!
برای دل خوش کردن من این حرف رو میزد؟ میخواست من رو خوشحال کنه در حالی که خودش هم میدونست اینطور نیست!
 

mahe_sh

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
19/9/17
13
43
41
تهران
به سمت اتاق بابا رفتم و بلند گفتم:
- پس هربار این حرفو نزن! چون من از هرچی خارج و خارجیه متنفرم!
جلوی در اتاق بابا ایستادم، چند ضربه زدم به در و در رو باز کردم؛
با تکون دادن سره بابا رفتمو روبروش نشستم؛
- انقدر با مامانت بحث نکن!
شونه هامو انداختم بالا:
- خودش هر بار شروع میکنه!
چیزی نگفت، یکم که گذشت در حالیکه چشم از لپتاپش نمیگرفت گفت:
- خب چیشده؟

دیروز که رادان برام کارهای ترجمه ام رو انجام داد تازه برای اولین بار بهش فکر کرده بودم، به اینکه چرا تو شرکت بابا کار نکنه؟
بابا میتونست تو شرکت ازش استفاده کنه پس چرا این کارو نمیکرد؟!
پس این وظیفه من بود که به عنوان یه دوست این رو به بابا یاد آوری کنم! پس با لحن مطمئن و جدیی گفتم:
- میدونم که رادان رو دوست دارین و بهش اعتماد دارین!
با این حرفم که بر عکس همیشه در مورد خودم نبود، سرش رو بالا اورد. نمیدونستم دقیقا چی بگم:
- اون هیچ وقت از شما هیچی نخواسته و شما هم بهش توجه ای نکردین!
یک تای ابروشو انداخت بالا:
- خب!
باز هم میخواست مسخره ام کنه؟
اما این بار هر چیزی هم میگفت کوتاه نمیومدم و حرفم رو بهش میزدم:
- مطمئنم ادمای زیادی دارن تو شرکتتون کار میکنن، پس چرا رادان کار نکنه؟
گوشه لبش کش امد، ادامه دادم:
- ازش بخواین بجای اینکه مدام دنبال من باشه و وقت و زندگی شو هدر بده اونم توی شرکتتون کار کنه!
خندید:
- پس بگو دردت چیه!
عصبی گفتم:
- بابا!
لپتاپشو بست:
- از اینکه بهش میگم کاراتو زیر نظر داشته باشه ناراحتی؟
سعی کردم عصبی نباشم:
- من دارم درمورد رادان حرف میزنم!
- فکر میکنی زرنگی، درمورد رادان؟ رادان چکار میتونه توی شرکت انجام بده!وقتی هیچ مدرکی نداره، یادت رفته اون دانشگاه نرفته؟!
بلند شدم:
- احتیاجی به مدرک دانشگاهی نداره، شرکت شما یه شرکت تجاری که با خیلی از شرکت های بین المللی در ارتباطه ، پس رادان میتونه به عنوان مترجم تو شرکتتون کار کنه!
زل زدم بهش:
- شما خوب میدونید که میتونید توی شرکت براش کار درست کنید اما این کارو نمیکنید!
عجیب بود که چیزی بهم نمیگفت،
موهامو دادم پشت گوشم:
- لطفا ازش بخواین که بره دانشگاه، اگه شما بگین حتما انجام میده!
نگاهش به کاغذ های جلوش بود، اما معلوم بود داره فکر میکنه؛ رفتم سمت در:
- دیگه ام از محدودیت با من حرف نزنید وقتی هیچ وقت کنارم نیستید!
سریعا از اتاق خارج شدم، درو پشت سرم بستم.
باید یکم تحمل میکردم فقط تا زمانی که برگردن!
از پله ها بالا رفتم. اتاقم با کمی فاصله درست روبه روی پله ها بود.
وارد اتاقم شدم، کشه مو ام رو که انگار داشت موهام رو میکند در اوردم و روی تخت پرت کردم. کنار پنجره قدی اتاقم ایستادم.
اولین چیزی که تو حیاط بزرگ خونمون توجه ام رو به خودش جلب کرد، رادان بود؛ که درست لبه باغچه نشسته بود و داشت با گوشیش ور میرفت.
بیشتر موقع ها همون جا می نشست، حتی اگه هوا سرد بود!
همون لحظه برگشت سمتم.‌ دستمو بالا اوردم و براش تکون دادم.
اون هم سرش رو تکون داد و دوباره برگشت. چطور متوجه شد که داشتم بهش نگاه میکردم؟ وقتی که سرش پایین بود!
***

تمام عصر پیش خاله تو اشپز خونه بودم.
گاهی هم به مامان که داشت جلو تلوزیون به ناخون هاش ور میرفت نگاه میکردم.
خاله کارایی که انجام میداد روهم توضیح میداد، نحوه درست کردن آش رشته اما خوب من هیچی نمیفهمیدم و فقط نگاه میکردم!
بعضی وقتا هم به سوگل پی ام میدادم! خاله گفت:
- بکشم برات؟!
سعی کردم از روی اپن که نشسته بودم به داخل قابلمه ‌ی روی گاز نگاه کنم:
- اماده شد؟
خاله رفت سمت کابینت:
- اره مادر جون!
به رادان پی ام دادم:
- به کمکت احتیاج داریم!
دو دیقه بعد جواب داد:
- چه کمکی؟
و فقط تایپ کردم:
- بدو بیا!!
از روی اپن پایین امدم:
- نه خاله اینجا نمیخورم!
بشقابای گودی که تو دستش بود رو گرفتم. و قاشق و نمکدون و فلفل هم برداشتم.
خاله گفت میره زیر انداز رو بیاره .
و چند دقیقه بعد با زیر انداز برگشت. زیرانداز با بشقاب هارو گذاشت تو سبد. همون موقع درِ ورودی باز شد و رادان اومد داخل؛ بعد از سلام کردن به مامانم اومد سمتمون:
- چی شده؟
به قابلمه روی گاز اشاره کردم!
- میخوایم آش بخوریم!
با تعجب نگاهم کردو بعد به سمت گاز رفت و قابلمه رو برداشت؛ زیر لب نق زد:
- خودتون هم میتونستید!
لبخند کمرنگی زدم، نمیدونست که کمک رو بهونه کرده بودم تا اون هم کنار ما باشه!
رادان و خاله اعظم که رفتن بیرون برگشتم سمت مامان:
- میای بیرون؟
سرس رو اورد بالا:
- چیکار؟
اصن متوجه نشده بود ما چند ساعته داریم چیکار میکنیم! گفتم"هیچی!" و از خونه اومدم بیرون.
دیروز که هـ*ـوس آش رشته کرده بودم خاله امروز درست کرده بودو منم پیشنهاد دادم که بیرون بخوریم چون هوا سرده بیشتر میچسبه.
سوییشرتمو محکم پیچیدم دور خودم!
رادان قابلمه رو گذاشت رو زمین و بعدم زیر اندازرو پهن کرد همین جورهم هی غر میزد:
- اخه کی تو سرما میاد بیرون؟!
 

mahe_sh

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
19/9/17
13
43
41
تهران
به چهره اخمالوش نگاه کردم، کی ام این حرف رو میزد، اروم گفتم:
- دیروزو یادت رفته؟
بهم نگاه کرد، شونه هامو انداختم بالا.
داشتیم تو اون سرما آش میخوردیم که عمو حسن امد.
بخاطر این که تو سرما نشستیم دعوامون کردو گفت بریم خونه!
لبو لوچم آویزون شد، با اینکه سرد بود اما دلم میخواست بیرون بمونم. خاله شروع کرد وسایلو جمع کنه، به رادان نگاه کردم، بشقابش خالی شده بود.
خاله گفت:
- بچه ها بلند شید!
اخم کردم :
- نه هوا خوبه!
خاله خواست چیزی بگه اما رادان زودتر گفت:
- مامان جان شما واسه بابا رو بردار برو، منو نقره ام وسایلارو جمع میکنیم میبریم!
خاله یکم با تردید نگاه کرد که با "باشه؟" رادان بلند شدو رفت.
با ارامش بقیه آشم رو هم خوردم. سرم رو بالا اوردم رادان زل زده بود ظرف خالیه جلوم، گفتم:
- بریم!
و خودم زودتر از روی زیر انداز بلند شدم. رادان همه ظرف هارو جمع کردو گذاشت تو سبد. بعد جمع کردن زیر انداز هم بدون هیچ حرفی راه افتاد سمت ساختمون ما،
دنبالش راه افتادم:
- تو همیشه انقد ساکتی، یا به من که میرسه حرف زدن یادت میره؟
خیلی جدی گفت:
- حرفی ندارم که بهت بزنم!
قدمامو سریع کردم که بهش برسم:
- من دارم میتونم بزنم؟
خونسرد گفت:
- چیه دوباره؟ اخره هفته قراره مهمونی داری با دوستات؟!
از حرفش حرصم گرفت درست مثله بابا گفته بود!
با عصبانیت دستشو کشیدم:
- چرا همتون همینو میگین؟
خیره شد تو چشمهام، مثل همیشه جدی بود:
- چون تنها چیزیه که دنبالشی!
دوستام! ممهمونیا! همش مهم بود! در واقع فعلا تنها چیز مهم تو زندگیم بودند، مثله خودش زل زدم تو چشمهاش:
- چیزه مهم تری پیدا نمیکنم، باید یه انگیزه ای باشه تو زندگیه ادما، نه؟
حس کردم با این حرفم به احمق بودنم فکر میکنه ، اما مهم نبود اگه شبیه یه ادم احمق بودم!
همیشه دوست داشتم جای رادان باشم!
خط کمرنگی بین ابروهاش افتاد:
- بهتر نی دنبال یه انگیزه باارزش تر باشی!؟
دستشو از توی دستم بیرون کشید، به دستش نگاه کردم:
- من زودتر میرم!
عصبانی بودم، بدجور، اون الویت زندگی پدرو مادرش بودو نمیتونست هیچ وقت منو درک کنه!

***

با اینکه به سوگل گفته بودم امکان نداره بتونم به مهمونی برم اما بازهم اصرار میکرد که همه ی تلاش خودم رو بکنم، اما من اصلا دیگه دلم نمیخواست نه با رادان نه با بابا حرف بزنم!
صفحه ی گوشیم رو خاموش کردم و روی شکمم گذاشتمش،شاید کم حرفی و ساکت بودنم باعث میشد راضی شن، صدای اعلان گوشیم امد. از روی شکمم برش داشتم رادان بود!
رفتم تو پی ویش؛
- از کی تو انقدر تو کارای من فوضولی میکنی؟
متعجب چند باری پی امش رو خوندم، منظورش چی بود؟!
تو صفحه اش بودم که دوباره پی ام داد:
- نباید راجبه من با همایون خان حرف میزدی!
عجب پرویی بود بخاطر این بود پس! به من میگه چرا فوضولی کردم تو کاراش؟ من رو باش بخاطرش چقد چرتو پرت شنیدم از بابا!
تایپ کردم:
- بابا چی گفت؟
همون موقع جواب داد:
- گفت فردا برم شرکتشون!
صفحه گوشیم رو خاموش کردم و بلند شدم و رو تختم نشستم.
هوا تاریک بودو اسمون فقط کمی بخاطر مهتاب میدرخشید. به حیاط بزرگمون که پر از درخت و گیاه بود نگاه کردم، هرچند چندتا چراغ روشن بود اما بازم تاریک و کمی وهم انگیز بود. دنبال جایی که رادان می نشست گشتم. توی تاریکی نشسته بود و گوشیش دستش بود، برگشتم و گوشیم رو از روی تخت برداشتم:
- چیکار میکنی؟
جوابم رو نداد. با اینکه پی امم رو خونده بود!
برگشتم و به شیشه ی پنجره تکیه دادم، نمیدونم چرا اما دلم میخواست باهاش حرف بزنم
احمقانه تایپ کردم:
- تو چجوری انقدر زبانت خوبه؟
مسخره ترین جمله رو گفته بودم! خاک تو سرت نقره اخه اینم پرسیدن داره؟ بعد زمان طولانی جواب داد:
- با دوستام چرخیدم، رفتم مهمونی، شبا تا دیر وقت بیرون بودم، و هر آشغالیو خوردم!
خندیدم و تایپ کردم:
- منم همه اینکارارو کردم خو!
چشمامو بستم و سرم رو به پنجره تکیه دادم، خودم جوابش رو میدونستم، من هیچ علاقه ای به هیچ چیز نداشتم، حق با رادان بود من فقط دنبال خوشگذرونی بودم! بر عکس من ادمای دیگه واسه چیزای که دوست دارن تلاش میکنن!
من حتی رشته ای که میخونم رو هم دوست ندارم فقط میخوام که وقت بگذرونم! میخوام که شاد باشم. اما میدونم که اشتباه دارم میکنم،
باید یه چیزی پیدا میکردم که بتونم دوسش داشته باشم و واسه داشتنش تلاش کنم!
 

mahe_sh

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
19/9/17
13
43
41
تهران
صبحانه ام که تموم شد خواستم بلند شم، بابا صدام زد، نشستم و
گفتم:
- بله بابا!
لبخندی زدو گفت:
- به رادان گفتم امروز بیاد باهم بریم شرکت. بهش گفتم درسشو ادامه بده!
ابروهامو انداختم بالا:
- شیش سال دیر نگفتی؟
عصبی شد اما با همون لحن ارومش ادامه داد:
- خودش نخواست من گفتم که کمکش میکنم... به هر حال خواستم بگم انقدر هم بهش بی توجه نیستم، دراقع چیزی نمیدونستم!
بلند شدم:
- توقعی نیست بابا شما اسمه منو یادت باشه باید تعجب کرد دیگه رادان جای خود دارد!
و سریع از اشپز خونه اومدم بیرون؛ رفتم تو اتاقم و کنار پنجره ایستادم.
رادان داشت دوره حیاط میدویید؛ سویی شرتمو برداشتمو از اتاقم زدم بیرون، سریع دویدم تا بهش برسم و همون طور که نزدیکش میشدم داد زدم:
- سلام اقای حسینی!
بدونه اینکه برگرده و نگاهم کنه گفت:
- چه عجب بیدار شدی!
- تازه ساعت نه!
رفت تو راه باریک بین باغچه و دیوار. منم دنبالش پشته سرش می دوییدم. حرف نمیزد، و من دوباره گفتم:
- یکم اروم تر مگه دنبالت کردن؟
به اینکه از ده تا سوالم به یکیش جواب بده عادت داشتم برا همین بدونه اینکه منتظر بمونم، گفتم:
- شب میخوای شام بم بدی؟
وقتی چیزی نگفت، گفتم:
- واسه کاره جدیدت!
یکهو ایستاد من هم که حواسم نبود با صورت خوردم پشتش ؛ دماغم رو گرفتم:
- اخخ اییی..
برگشت سمتم:
- به جا رستوران یه جا می برمت که بهت انگیزه میده!
داشت بهم تیکه مینداخت، اما من اهمیتی ندادم و با شوق گفتم:
- واقعا؟ آخجوون!.

***

ماشین رو جلوی خونه ی سامان نگه داشت.
در رو باز کردم پیاده شم وقتی دیدم، حرکتی نکرد، دوباره بستم:
- پیاده نمیشی؟
یه نگاه به خودش تو اینه انداخت:
- بلند شدی لباستو بپوشی یه تک بزن !
متعجب گفتم:
- نمیای یعنی؟
برگشت سمتم:
- نه!
ریز خندیدم، برگشت سمتم، هیچ نوری نبودو چشماش برق میزد، جدی گفت:
- ببین نقره منو جلوی همایون خان شرمنده نکنی! همایون خان به هوای اینکه من مراقبتم گذاشت بیای!
به چشماش خیره شدم، الان نگران من بود، یا خودش؟
بی خیال سرم رو تکون دادم و با نیش باز گفتم:
- نقره قول میده اشتباه نکنه!
خودم و کشیدم سمتش، اما وسط راه پشیمون شدم، مطمئنا از کارم خوشش نمیومد!
به صورت بهت زده اش نگاه کردم؛ لبم رو گاز گرفتم و سریعا از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه سامان دویدم، " ندو" چیزی بود که ازش شنیدم! وقتی رسیدم به پیاده رو، برگشتم سمتش اما خبری ازش نبود.
اون خیلی محتاط بودو من فراموش کرده بودم!
***
همه بودن پروانه، نیما، سوگل ارشام و کامبیز. سامان از اینکه رفتم خیلی خوشحال شده بود. قبلا زیاد خونه سامان رفته بودیم.
اما اینبار فرق میکرد؛ سوگل متعجب بهم نگاه کردو بالاخره گفت :
- پس رادان کو؟
خندون گفتم:
- نیومد!
خوشحال خندید، اروم پرسیدم:
- مسیح نیومده؟
اومد بگه "نه" که زنگ در به صدا در اومد؛ سامان با خوشحالی گفت:
- مسیحه!
ارشام که اخماش تو هم رفت!
همون پسره بود، فقط لباسش یه تی شرت مشکی بود که روش یه بارونیه توسی تنش بود با همه سلام کرد، سامان رو به مسیح منو نشون داد:
- تنها کسی که هنو باش اشنا نشدی نقرس..
نیما که همیشه فکر میکنه خیلی بانمک آهسته گفت:
- مفتول!
حرفش رو نشنیده گرفتم و رو به مسیح که سامان معرفیش کرده بود فقط گفتم:
- خوشوقتم!
و دسته مسیح رو که اومده بود سمتم گرفتم.
سامان، حالا که مسیح اومده بود نیما رو برد تا جوجه ها رو کباب کنند؛ پروانه ام از نبود نیما سوء استفاده کرده بودو با مسیح گرم گرفته بود. سوگل هم که همین جور زیر گوشه من نق میزد که چرا پروانه داره خودش رو انقدر به مسیح می چسبونه!
داشتم کلافه میشدم از دستش که با صدای نیما بلند شد و رفت سمت بالکن؛ من هم مشغول ور رفتن با گوشیم شدم، بعد از چند دقیقه سوگل از تراس اومد بیرون و رو به ارشام گفت:
- بیا کمک بچه ها!!
کس زیادی تو پذیرایی نمونده بود، همه مشغول یه کاری بودند، منم بیخیال سرمو با ظرفه میوه ام گرم کردم. جایی که نشسته بودم به مسیح دید نداشت و جز موقع معرفی دیگه خوب ندیده بودمش! باید بیخیال دست انداختن مسیح می شدیم! به نظر آدم جدی و سختی بود، همین طور هم پسر عموی سامان بود.
- پروانه جون بیا کمکم کن..
با صدای سوگل که مشخص بود با حرص گفته سرم رو بالا اوردم و به پروانه که با اکراه از جاش بلند شد نگاه کردم. ناخودآگاه لبخند کجی رو لبم نشست. سریع به خودم امدم برگشتم سمت مسیح که ببینم متوجه لبخندم شده یا نه که باهاش چشم تو چشم شدم.
زورکی یکم گوشه لبم رو کشیدم و سرمو انداختم پایین. بهتر بود به بهونه کمک من هم میرفتم پیش بچه ها، تا قبل از اینکه بیشتر از این سوتی بدم. گوشیم رو از روی میز برداشتم تا بلند شم، که حس نشستن مسیح کنارم باعث شد برگردم و بهش نگاه کنم.
 

mahe_sh

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
19/9/17
13
43
41
تهران
لبخند عجیب غریبی روی لب هاش بود؛ با لحجه ی غلیظ فرانسویش که سعی میکرد فارسی رو خوب بیان کنه گفت:
- خوبین نقره خانوم؟!
سعی کردم نخندم به تلاشش، هرچند که جدا از شوخی و مسخره بازی خیلی مسلط بود. فقط سرم رو براش تکون دادم.
عجیب بود حالا که من بیخیالش شده بودم خودش به سمتم اومده بود!
این واقعیت زندگی من بود؛ با اینکه دوستام روابط زیادی داشتن اما من تا حالا با هیچ پسری وارد یک رابـ ـطه نشده بودم! به نظرم این کار مسخره بود، کشوندن کسی به زندگیت که خودت هم میدونی برای همیشه نیست!
من میخواستم کسی رو پیدا کنم که تمام زندگیم اون رو در کنار خودم و در زندگیم داشته باشم. پس نمیتونستم با هرکسی وارد رابـ ـطه بشم!
صدای مسیح مجبورم کرد بهش نگاه کنم:
- شما همیشه انقدر کم حرفین؟
لبخند زدم، قبل از اینکه من چیزی بگم صدای سامان اومد:
- این؟ این هایپه ماعه!
مسیح متعجب بهش نگاه کرد،
گفتم:
- خیلی پر حرف نیستم، ولی کم پیش میاد ساکت باشم!
برگشت سمت من:
- متوجه شدم!
منظورش چی بود؟ قبل از اینکه بپرسم گفت:
- که چرا کم حرف میزنید!
چی میگفت؟
- بخاطر اینکه صدای دلنشینی دارید!
سریع نگاهم رو ازش گرفتم، همون لحظه صدای پروانه در اومد:
- نقره جون بد نی یه کمکی کنی!
مسیح سریع گفت:
- من ازشون خواستم یکم پیش من بشینن!
همین طور متعجب خیره شدم بهش، مثلا این داشت از من طرفداری میکرد؟ یه چشمک زدو رو به منو اروم گفت:
- مگه نه!
خودم رو جمع جور کردم و بلند گفتم:
- من میخواستم کمک کنم اما آقا مسیح نذاشت!
صدای خنده ی سامان بلند شد:
- مسیح هنوز نیومده میدونه تو کار نکنی به نفع همست!
اروم جیغ زدم:
- سامان!
مسیح زد رو پام:
- پاشو بریم خودی نشون بدیم!
بلند شدمو رفتیم کمک بچه ها. برعکس چیزی که فکر میکردم، ادم سختی نبود. شاید هم من اشتباه فکر میکردم! اما موقع شام خوردن هر وقت سرم رو اوردم بالا نگاه مسیح رو روی خودم دیدم! و انگار این نگاه های جدید بد جور داشت اذیتم می کرد!
نگاهی که شاید قبلا هم رو خودم دیده بودم اما توجهی بهشون نداشتم، اون لحظه پررنگ تر شده بودن!

***

تک زدم به رادانو پالتو روسریمو سر کردم.
از بچه ها که خواستم خداحافظی کنم، مسیح ام بلند شدو باهاشون خداحافظی کرد. از سامان تشکر کردو گفت ک صبح کلی کار داره و باید زود بره.
دکمه اسانسور رو زدم؛ تا بیاد بالا مسیح هم رسید بهم و با هم سوار شدیم.
- شب خوبی بود مگه نه؟
سرمو اوردم بالا قده بلندی داشت بهش نگاه کردم:
- اره شب خیلی خوبی بود!
- چه چشمای قشنگی دارین!
از حرفش که بی مقدمه زده بود جا خوردم، انگار عادت داشت همش از این حرف ها بزنه!
صداش با اون لحن عجیبش تو اسانسور پیچید:
- نقره ای مثل اسمتون!
لبخند زدم؛ رنگارو خوب بلد نبود! وگرنه چجور میتونست به توسی بگه نقره ای!
در اسانشسور که باز شد سریع اومدم بیرون انگار نفسم داشت بند میومد. تا حالا آدمی به عجیبی اون ندیده بودم! جلوی در که رسیدیم گفت:
- اگه کسی دنبالتون نمیاد من برسونمتون!
خوب بود که از قیافه ام معلوم نبود، از کنارش بودن معذب هستم.
با این حال حیف بود که رادان میومد دنبالم! تو دلم به افکارم خندیدم.
رو به مسیح سعی کردم لبخند بزنم:
- مرسی دوستم میاد.
یه ابروشو انداخت بالا:
- پسره؟
مرتیکه ی فوضول به تو چه اخه؟ اما فقط تونستم لبخند بزنم، و ادای دختر های ملیح و محافظه کار رو در بیارم:
- آشناس!
لب زد:
- خوش بحالش...
نا خود آگاه ابروهام بالا رفت اما سعی کردم خودم رو به نشنیدن بزنم. با شنیدن صدای ماشین رادان و بعد توقفش، سریع گفتم:
- خداحافظ!
- به امید دیدار مراقب خودتون باشی...
منتظر نموندم جمله اش رو کامل کنه سریع سوار ماشین شدم:
- سلام!
رادان راه افتاد؛ از گوشه چشم بهم نگاه کرد و گفت:
- این پسره کی بود ؟
 
  • Like
Reactions: mar_yam217