Drag to reposition cover

درحال تایپ رمان برف های کبود | ماه دلم کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 3K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: ماه دلم

نظرتون راجب به برف های کبود؟کدوم شخصیت رو دوست دارین؟چه پایانی دوست دارین؟

  • بد :/

    Votes: 0 0.0%
  • سیر تنده

    Votes: 0 0.0%
  • سیر کنده

    Votes: 0 0.0%
  • فریدون

    Votes: 0 0.0%
  • گلشیفته

    Votes: 0 0.0%
  • مرداسی

    Votes: 0 0.0%
  • پایان باز

    Votes: 0 0.0%

  • Total voters
    7

ماه دلم

تایپیست آزمایشی
عضو انجمن
6/8/19
706
4,275
471
14
خلسه ی ماه
گوشه ی چشمانش چین و چروک احاطه کرده بود. سر انجام وقتی سرش را بالا آورد، آیرال را بین ازدحامی از مردم دید . چهره ی ماتم گرفته ی او از صد فرسخی مشخص بود.

ماشین را روشن کرد که در یک جای مناسب کنار او بایستد و سوال جوابش کند.

هر چه جلوتر می رفت جمعیت کمتر می شد تا اینکه با تک بوقی، آیرال جا خورد و ترسان با چهره ای رنگ پریده تر و لب های سفید و لرزان به طرف ماشین برگشت.

با آن پالتوی نازک ، تَنَش در مقابل سرما طاقتی نداشت.

با دیدن چهره ی جدی و اخم واضح مهرداد، به سمت در سمت شاگرد ماشین او گام برداشت. قدم هایی آرام و پیوسته .

مهرداد که منتظر بود، با صدای بلند و لحنی طلبکارانه پرسید:

-چی شد؟ چیکار کردی ؟ چیزی دست گیرت شد؟

آیرال گویی هنوز در شوک بود با صدای آرام و شمرده شمرده گفت:

-تو می دونستی؟!

باد گرمی که ناشی از بخاری ماشین بود، جو داخل ماشین را قابل تحمل می کرد. شیشه های ماشین بخار کرده بود ودیدی به بیرون نداشتند.

مهرداد اخمی از سر تعجب کرد و خودش را کمی در صندلی جا به جا کرد:

-چی رو می دونستم؟

ناگهان جرقه ای به آیرال خورد که گردنش را چرخاند، آنقدر سریع که صدای استخوان های ریز و درشت گردنش به صدا در آمد. با لحنی سرشار از خشم و چشمانی گشاد شده از تندی و قهرآلودی توپید:

-تو می دونستی اون خونه همچین مکانیه؟ می دونستی و هیچ غلطی نکردی؟

چهره ی آیرال، مالامال از خشم بی انتها بود که در نی نی مشکی چشمانش لانه کرده بود. او به دنبال پاسخی بود که او را قانع کند که چرا زنانی مانند صفورا و بقیه در این کثافت ها غرق شده اند؟

مهرداد به سرعت جبهه گرفت.با چهره ای درهم ، طوری که مردمک چشمانش بزرگتر شده بود و هاله ای قرمز سفیدی چشمانش را پوشانده بود ، غضب آلود گفت:

«حرف دهنت رو بفهم! این مورد به تو ربطی نداره.»

بغضی جان فرسا گلوی آیرال را چسبید. به طوری که برای چند لحظه نفس کشیدن برایش سخت و مات و مبهوت به او خیره شد و گفت:

«شماها غریب پرستید. یه لحظه دست از این منطق بی اساست بردار . برو اون خونه و افرادش رو از نزدیک ببین.»

مژه های صاف و بلندش ، مرطوب شدند و قطرات اشک ، اهسته و پیوسته از گونه های مسطح اش جاری می شدند . با صدایی لرزان اما لحنی محکم ادامه داد:

«پسر بچه های اون خونه بجای اینکه بازی کنن، حرص و طمع یه نخ سیگار بهمن رو دارن. دختراشون به جای عروسک بازی ، مواد این ور اون ور می برن.

می دونی ، زن هایی که هم سن منن به جای اینکه به فکر این باشن که غذای امشبشون باشه، فکر اینن که مواد بهشون دیر نرسه که سرخـوش نشن. منطقت چی میگه جناب پلیس ؟»

مهرداد برای اولین بار سکوت را به بحث کردن ترجیح داد. چه می گفت؟ چیزی نداشت که بگوید. حرف راست جواب نداشت.

آیرال حرف زدن را بی فایده دید چرا که مانند آب در هاون کوبیدن بود.

بی آنکه حرفی زند، با قلبی مالامال از اندوه و چشمانی سرخ از اشک ، دستگیره را کشید و با گام های ناچیز از ماشین مهرداد پایین رفت. باران می بارید .

ساده و پاک ، ای کاش همه ی انسان ها مانند قطرات باران پاک و زلال بودند. از آنچه دیده بود بیزار بود . شاید صحنه هایی که دیده بود تا ابد در ذهنش بماند و مانند یک پتک هر لحظه بر سرش کوبیده شود که در زندگی اش ، چشمش این افراد بی گـ ـناه و بی چاره را نمی بیند . همان نیم متر پالتو زیر تازیانه های باران خیس و آب کشیده شد.

هوای تهران خاکستری و بارانی بود. بارانی که اواسط پاییز ببارد غنیمت است .

صورتش آنقدر خیس و باران خورده بود که زیر چشمان کشیده اش هاله از سیاهی پدید آمده بود.

آستین پالتویش را بالا زد تا نگاهی به ساعت ظریف و نقره ای رنگش بیاندازد. ساعت دور و بر چهار بعد از ظهر بود. لرزی به بدنش سرایت کرد که هشداری بود تا زودتر خودش را به خانه برساند.



********

مهرداد همانطور که رو به روی یک خانه ی کلنگی و قدیمی توقف کرده بود به حرف های آیرال می اندیشید . شاید که این یک تلنگری بود.
ناگهان زنی سراسیمه را دید که بی حواس ، چادر مشکی رنگش را بر سر کرده و مدام چپ و راستش را نگاه می کند.
زنی با صورتی گندمی که زمانی که چشمش به چشمان قهوه ای مهرداد خورد، گویی برقی چند ولتی به او وصل کرده بودند.
با سرعت به سوی ماشین دوید . طوری که چند بار نزدیک بود به زمین اصابت کند.
زمانی که در را باز کرد، خودش را روی صندلی کنار دست مهرداد پرتاب کرد و شروع کرد به عجز و لابه.با صدایی گرفته و چشمانی بارانی که همچون ابری می بارید گفت:«آقا ، جون بچه هات؛ جون عزیزت . بیا کمکم کن. دارم بدبخت میشم. منم جای خواهرت. بیا و برادری کن من رو از دست این دیو سیرت ها نجات بده. دیگه نمی تونم . طاقتم طاق شده. همین که تونستم بیام ببینمتون ، انگار مردم و زنده شدم.»
مهرداد متاثر به زنی که رو به رویش گریه می کرد نگاه کرد. آنقدر ناله هایش سوزناک بود که قلبش به درد آمد. زنی بیست و پنج ساله که در نگاه اول فکر می کنی سی یا چهل سال دارد.
اشک های زن مانند باران بیرون از ماشین بند نمی آمد. چشمان روشن و خیسش را مدام با گوشه ای از آن چادر پاک می کرد.
این زن را هنگامی که در خیابان های یکی از محلات تهران گذر می کرد، دیده بود. لباس های آنچنانی که در یک نگاه نظر هر نظاره گری جلب می شود. اما هنگامی که در یکی از کوچه های خلوت او را تعقیب می کرد، او را همراه با دو پسر نوجوان دید که بر سر قیمت بسته ای چانه می زنند.
زن بالاخره توانست آن بسته ی مرموز را به قیمت بالایی بفرشد ولی هنگامی که آن دو پسرک را ترک کرد، غم بر چهره اش چیره شد.
پشت سرش قدم برداشت تا توانست در یک جایی که رفت و آمد کمتر است او را گیر بیاندازد و با نشان دادن کارت شناسایی اش ، ترسی هولناک بر دل او بیاندازد.
زن که "افسانه" نام داشت، ساقی مواد مخـ ـدر بود.
هنگامی که بیست سال داشت، همراه یکی از دوستان هم دانشگاهی اش به ای کار خلاف پا گذاشت که پس از آن دیگر اثری از آن رفیق ناباب نشد.
ساعت ها در بازداشتگاه کلانتری گریه می کرد که تنها یک "بازیچه" است و مقصودش از زندگی این کارها نیست.
مهرداد او را تهدید کرد که اگر به او کمک کند ،حتما اوضاعش بهتر از این خواهد شد.
اکنون او اینجا بود .
افسانه مانند سیلاب، اشک می ریخت و اشک می ریخت.
بالاخره مهرداد جان کند و با لحنی جدی اما دلسوزانه پرسید:
_چی شد؟ بلایی سرت آوردن؟
افسانه گویی داغ دلش را تازه کرده بودند. با صدایی مالامال از اندوه و غمی وصف نا پذیر لب باز کرد:
_آقای پلیس ، من دیگه نمی تونم . هشت ساله دارم به بچه های مردم مواد میفروشم . خودم به جهنم که تو لجن دارم غلت می خورم، این بچه های تازه به دوران رسیده که هزار تا آرزو دارن گـ ـناه دارن. عذاب وجدان داره منو می کشه.
دستان لرزانش را سمت گلویش برد و گفت:
_دقیقا اینجا؛ داره خرخرمو می جوه. جون هر کی دوست داری بیا یه کاری بکن . من دیگه نمی کشم.
مهرداد چشم هایش را با درد بست. حس عذاب وجدان بدترین حس دنیا بود که او هم همین احساس را داشت.
_می تونی بیای کلانتری ، هر چی از این گروه می دونی رو بنویسی . خودت رو از این بند رها کنی .
افسانه که تا چند ماه پیش از زندان و کمپ می ترسید ، به نقطه ای رسیده بود که به همان جا راضی بود فقط می خواست خلاص شود.
هق هق هایش اوج گرفت؛ صورتش به سرخی گرایید . سکسکه می کرد . لب های نازکش قرمز شده و زیر چشم هایش پف کرده بود:
_هر جا بگید میام . فقط من رو خلاص کنید.
مهرداد زمان و مکان را دریافت ، به سرعت به افسانه گفت:
_فردا میام می برمت کلانتری ، الانم برو نزار کسی چیزی بفهمه.
افسانه زیر لب گفت"اگه زنده بمونم" که مهرداد متوجه نشد. چشم های درشت و قرمزش را تمیز کرد و با تشکری کوتاه از ماشین مشکی رنگ مهرداد پیاده شد.

مهرداد شیشه پاک کن را زد . قطرات کنار رفتند و او متوجه سر خمیده ی افسانه و قدم های کوتاهش شد.
 
آخرین ویرایش:

ماه دلم

تایپیست آزمایشی
عضو انجمن
6/8/19
706
4,275
471
14
خلسه ی ماه
سهلام به روی ماه تک تکتون^_^
افتخار یه نظر یا نقد بهم نمی دید :(
توی نظرسنجی حتما شرکت کنید :)
من شما ها رو فرا تر از هر چیز عاشق

ولی فقط کسایی رو که نظر می دن رو میگم:aiwan_ligsdht_blum:
اَفتر نوشت:aiwan_lightsds_blum:: شب هم پارت داریم اونم چه پارتی:aiwan_ligsdht_blum:

Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
 
آخرین ویرایش:

ماه دلم

تایپیست آزمایشی
عضو انجمن
6/8/19
706
4,275
471
14
خلسه ی ماه
سرقولم موندم:)
شمام هم نظر بدید هم تو نظرسنجی شرکت کنید:)
من شما رو عاشق

Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
 
آخرین ویرایش:

ماه دلم

تایپیست آزمایشی
عضو انجمن
6/8/19
706
4,275
471
14
خلسه ی ماه
سهلام به روی ماه تک تکتون*_*
اَفتر نوشت یک: نظر و نقد خواهشا:aiwan_lightsds_blum:
اَفتر نوشت دو: نظرسنجی بالا شرکت کنید:aiwan_ligsdht_blum:

اَفتر نوشت آخر : من شما ها رو عاشق
Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
 
آخرین ویرایش:

ماه دلم

تایپیست آزمایشی
عضو انجمن
6/8/19
706
4,275
471
14
خلسه ی ماه
سهلام به روی ماهتون*-*
پی نوشت 1: نقد و نظر یادتون نره^-^
پی نوشت 2: نظرسنجی بالا هم شرکت کنین@--@
پی نوشت آخر : چی میخوام بگم این اخر به جز اینکه من شماها رو بیش از همه چیز عاشق:)

ولی دلم سوخت این آخراهاا :(




Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
 

ماه دلم

تایپیست آزمایشی
عضو انجمن
6/8/19
706
4,275
471
14
خلسه ی ماه
:aiwan_light_pilot: :aiwan_light_pilot: سهلام به روی ماهتون
تونستید نظر بدید و تو نظر سنجی شرکت کنید=)
من شما ها رو عاشق:aiwan_light_heart: یه ذره با این دختر زیباروم رویه ای داشته باشیم:aiwan_lightsds_blum:



Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
 

ماه دلم

تایپیست آزمایشی
عضو انجمن
6/8/19
706
4,275
471
14
خلسه ی ماه
سهلام به روی ماهتون
واقعا تُک پا بیاید پروفم نظر بدید و تو نظرسنجی شرکت کنید چی عوض میشه:aiwan_lightsds_blum:
من شماها رو عاشق


Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.