Drag to reposition cover

درحال تایپ رمان برف های کبود | aida-nayebiکاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: ماه دلم

ماه دلم

کاربر فعال
عضو انجمن
6/8/19
621
3,841
471
14
خلسه ی ماه

طراح *_*: @Shiva B@noo
نام رمان : برف های کبود

نام نویسنده : aida-nayebi کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر:پلیسی-جنایی
ناظر رمان: @*سیما*
تایپیست: @*sahra_aaslaniyan*


خلاصه:


یک محموله‌ی عظیم کوکـ*ـائین و کـ*ـراک از بندر چابهار ، تصمیم دارد وارد ایران شود. سردسته‌ی این باند یک فرد مجهول‌الهویت است. یک مامور مخفی و یک گروه به دنبال یافتن این شخص و نابود کردن نقشه‌ای که هدفش نابودی جوانان این مرز و بوم است...


پیش گفتار:

سلام خواننده های گرامی رمان برف های کبود، کسانی که از ابتدای رمان همراه من بودند، می دونید که از ابتدا رمان از خونه ی مرداسی و گفتمان آیرال
شروع شد. حالا من اومدم گفتم منی که دارم می نویسم و خواننده داره وقت میزاره ،لاعقل وقت ارزشمندش هدر نره و دِینی گردن من نباشه.
خب شروعش رو تغییر دادم ولی رمان همون رمان هست ولی با تغییرات بسیار بسیار زیاد.
برف های کبود که اولین رمان من هست،خواستم فقط و فقط حول و حوش ژانر جنایی باشه
نه ژانر دیگه ای که حواسم پرت نشه(بچه ی خیلی حواس پرتیم:aiwan_lightsds_blum:)
و نکته ی دیگه، رمان چون راجب به قاچاق مواد هست خواستم باور پذیر باشه
که تا حد زیادی هست و اگر نبوده به بزرگی خودتون ببخشید یا نکته ای به
من یاد آوری کنید.
و نکته ی خیلی خیلی مهم تر اینه که خواننده هایی که میخوان تازه رمان رو شروع کنن از اولین پارتش شروع
کنن، کسانی هم که از ابتداش همراه من بودن هم از اول شروع کنن
می دونم کارخوبی نکردم در حق شما عزیزان دل
ولی چیکار کنم که من یک آدم وسواسیم.

بازم مثل همیشه میگم که من شما عزیزای دلم رو خیلی خیلی عاشق
 
آخرین ویرایش:

*سیما*

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
به نام خدا
p7rz_231444_bcy_nax_danlud.jpg
نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.
خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.

«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

ماه دلم

کاربر فعال
عضو انجمن
6/8/19
621
3,841
471
14
خلسه ی ماه
مقدمه:
کُلت یخ زده را که در دستان لرزانش گرفت،
به هیچ چیز فکر نمی کرد.
نه گذشته ی تباه شده اش،
نه آینده ی نامعلومش
و نه حال و روز مبهم الانش!
پایان اتفاقات تلخ و سوزناک رغم خورده بود.
گلوله رها شد
عده ای را از منجلاب نجات داد
اما خودش در برزخ زمانه دست و پا می زد...
*****


#part 1
دستش را از شیشه‌ی ماشین بیرون آورده بود و با کف دستش روی بدنه‌ی در ماشینش پشت‌سر هم، ریتمیک مانند ضربه می‌زد. با سوءظن به خیابان یک طرفه و خلوتی که ماشینش حدود نیم ساعتی پارک شده بود،گذرا، اما با دقت نگاه می‌کرد. به آیینه بغـ*ـل ماشین سمندش دست کشید تا کمی از گرد و غبار روی آن کاسته شود. صدای زنجیر دورچرخه‌ای او را به خودش آورد و باعث شد دوباره به آیینه خیره شود. پسر بچه‌ای لاغر اندام پشت تَرک دوچرخه‌ای باریک و دودی‌رنگ نشسته بود. هنگامی که به ماشین او نزدیک شد، ترمز کرد. با دو ضربه به شیشه باعث شد که از فکر بیرون بیاید. شیشه‌ی ماشین را پایین کشید و به نوای پسرک گوش فرا داد:
- مهرداد جلیلی؟
پسرک حین حرف زدن، مدام به چپ و راستش با دقت و بدگمانی نگاه می‌کرد. مهرداد در تعجب و شوک مانده بود. خودش را از تک‌وتا نینداخت. تک سرفه‌ای کرد و دستش را سمت بخاری ماشین برد. روشنش کرد و به پسرک با لحنی دوستانه گفت:
- من با پدرت کار داشتم، تو چرا به جاش اومدی؟
پسرک سبزه‌رو، با چشمان روشن و سبزش به مهرداد خیره شد. مهرداد چه می‌دانست که چرا این پسر به جای پدرش آمده است؟
- شما کاریت نباشه، جنس می‌خوای من بهت میدم، من و پدرم نداریم که.
مهرداد پوزخندی زد. این بچه با اینکه بچه بود؛ ولی بسیار گستاخ و بدزبان بود. مهرداد دید که نمی‌تواند از این راه او را خام کند، شانه‌ای بالا انداخت و پرسید:
- خب‌خب ، تو و پدرت ندارین درست؛ ولی من حتی اسمت رو نمی‌دونم.
-مسلم.
مسلم با صلابتی که در کلامش بود، نامش را بیان کرد. مهرداد خندید. پسرک در دل خود گفت«پولدارها چه صدای دلنشینی دارند.» با حسرت به صدای مرد جوان گوش داد. در دل خویش آرزو می‌کرد که ای کاش در جوانی صدایش به زیبایی نوای این مرد باشد. مسلم سر به زیر انداخت و از آستین بلوز گشاد و کهنه‌اش ، بسته‌ای بنفش‌رنگ که به کبودی می‌زد را بیرون آورد.
نگاه مهرداد منتظر و کنجکاو بود. پسرک بعد از بیرون آوردن آن بسته به چپ و راست کوچه خیره شد. دلش مانند سیر و سرکه درحال جوشیدن بود. خیابان خلوت‌خلوت بود. تنها پیرمردی که با عصای سفیدش و آن عینک به ظاهر زیبا و شیکش درحال قدم زدن و گذر کردن از خیابان بود، به چشم می‌خورد. خیال مسلم راحت شد. بسته را به سرعت به دستان روی هوا مانده‌ی مهرداد گذاشت و با لحنی طلبکارانه گفت:
- پول بسته رو آوردی؟
مهرداد زیرکانه لبخند زد و کمی خودش را روی صندلی مشکی‌رنگ ماشین بالا کشید. دستش را در جیب راست شلوارش فرو برد، دسته‌ای پول از جیبش بیرون آورد که از نگاه مشتاق و برق زده‌ی مسلم دور نمی‌ماند. بسته‌ی کوچک در دست مهرداد در نظرمسلم مانند صندوقچه‌ی گنج بود. بسته‌هایی که منبع درآمد خانواده‌اش بودند. مهرداد به چشمان مشتاق او خیره شد و دسته‌ی پول را در دستش گذاشت. مسلم به‌سرعت مانند ماشین مسابقه‌ای پول‌ها را از دستان پهن مهرداد قاپید. با آنکه سواد آنچنانی نداشت؛ ولی شمارش پول برایش از آب خوردن راحتتر بود. انگشتان سبزه و استخوانی‌اش را خیس می‌کرد و پول‌ها را یکی‌یکی می‌شمرد. شمارش که به اتمام رسید، با شئف لبخندی زد و گفت:
- یک میلیون، درسته.
هر دو تبسمی گوشه‌ی لبشان لانه کرد. مهرداد منتظر بود تا مسلم برود؛ اما او همچنان با دوچرخه‌ی قدیمی‌اش ایستاده بود به مرد خوش سیما خیره شده بود.
- نمیری خونتون؟
سؤال مهرداد لبخند مسخره‌ای را روی لب مسلم آورد.
- بزرگترا مقدم‌ترن، شما بفرمایید.
مرد جوان خنده‌اش گرفته بود. زبر و زرنگ بود؛ ولی نه به اندازه‌ی او. ماشین خاموشش را دوباره روشن کرد و شیشه‌ی ماشینش را بالا داد. مسلم نیز با دوچرخه از ماشین دور شد و به او و ماشین او خیره شد. پول‌ها در دستش مانند الماس سیاه باارزش و حیاتی بودند. مهرداد آرام و محتاطانه ماشین را به حرکت درآورد و چند متری از پسرک جدا افتاد. زیرلب مدام تکرار می‌کرد:
- ابله... ابله... ابله.
موبایلش را با بلوتوث به اسپیکر ماشین متصل کرد و به شماره‌ای با عنوان «فریدون» تماس گرفت. با نوک انگشت سبابه‌اش روی فرمان ماشین ضربه می‌زد و پس از چند بوق صدای پر تحکم و خش‌دار فریدون فضای ماشین را پر کرد:
- بله قربان؟
مهرداد نفسی به داخل ریه‌هایش کشید و به بسته‌ی کنار صندلی‌اش گذرا خیره شد.
- حواست بهش هست؟
-قربان، با دوچرخه به‌سمت یه کوچه‌ی تنگ و بن‌بست میره. دنبالش برم؟
با سؤال بی‌موقعه‌ی فریدون، خشم تمام وجودش را گرفت و با صدای بلند که به عربده شباهت داشت، گفت:
- پس می‌خوای چی‌کار کنی؟هان؟
فریدون پشت خط سکوت اختیار کرده بود و سخنی نمی‌گفت تا هیزم آتش خشم او را بیشتر نکند. زیر لب «بله قربانی»بیان کرد. مهرداد به‌سرعت تماس را پایان داد. نفس‌های پی‌درپی‌اش نشان از اعصاب متشنج شده‌ی او می‌داد. خیابان اصلی را دور زد و به کوچه‌ی عاری از هرگونه آدمی رسید. ماشین را از حرکت بازداشت. دو دکمه‌ی پیراهن مشکی‌رنگش را باز کرد و کمی پشتی صندلی را عقب‌تر کشید. عصبی بود، در مغزش اِکوی صداهای ناهنجار هزارن آدم بود. دستی در موهای قهوه‌ای و آشقته‌اش کشید. استرس و خشم مانند ماری وجودش را به دندان کشیده بود. پلک‌های بسته شده‌اش را باز کرد. کوچه خلوت و بی‌صدا بود و تنها صدای باد پاییزی می‌آمد. موقعیت را شکار کرد و از ماشین سمند نوک‌مدادی‌اش پیاده شد. موبایلش را در جیب کت مشکی‌اش گذاشت. در با صدای محکمی بسته شد. باد با صدای ترسناکی می‌وزید، گویا دلش پر بود. باد در موهای بلندش می‌رقصید. شاید تنها یک روز در سال مانند امروز و این ساعت می‌توانست نفس بکشد. جانی در بطنش تازه شد و او را به وجد آورد. ناگهان صدای ویبره‌ی موبایلش او را خلسه‌‌ی شیرینش بیرون کشید. ناچار و ناگزیر موبایلش را برداشت و دکمه‌ی اتصال را لمس کرد:
- بله فریدون؟
فریدون که نفس‌نفس می زد؛ گویا از چیزی شاد بود. مهرداد گوشش را تیز کرد که صدای او باعث شد دوباره نفس عمیقی بکشید، اینبار عمیق‌تر از نفس قبلی.
- قربان دستگیرشون کردیم.
 
آخرین ویرایش:

ماه دلم

کاربر فعال
عضو انجمن
6/8/19
621
3,841
471
14
خلسه ی ماه
#part 2


مهرداد بدون اتلاف وقت سوار ماشین شد و حرکت کرد. آنقدر عجله و استرس داشت که در راه نزدیک به دوبار مرز تصادف کردن را طی کرده بود. درحین رانندگی کمی دست راستش را به صندلی شاگرد دراز کرد و بسته‌ی کبودرنگ و نفرت‌انگیز را داخل داشبورد شلوغ و پر از وسیله‌ی ماشینش رها کرد و درش را محکم بست. خیابان نازی‌آباد نسبت به چند ساعت قبل پرهیاهوتر به نظر می رسید.از چند طرف ماشین‌هایی خودروی او را احاطه کرده بودند. نازی‌آباد چنین محله‌ای بود، شلوغ و پر تردد. نفس پرصدایی از اعماق ریه‌هایش بیرون آمد. عرق سرد، دانه‌دانه از پیشانی صاف و بلندش پایین می‌ریختند. در این اقلیم سوزناک و آلوده، گرمش شده بود. نمی‌توانست بیش ازاین وضعیت را تحمل کند. پایش یا روی پدال ترمز بود یا پدال گاز. با هر ترمز «ای بابایی» می‌گفت و خودش و راننده‌ها را به رگبار فحش می‌بست. صدای بوق گوش‌خراش اتومبیل‌ها روی سلول‌به‌سلول اعصابش راه می‌رفت. دستش را به انبوه ته‌ریش های قهوه‌ای‌اش کشید، آرنجش را روی لبه ی پنجره ماشین گذاشت، شیشه ی دودی را پایین کشید. طاقتش طاق شده بود. زیر لب به راننده‌ی ماشین، پراید سفید رو به رویش غرید:
- زود باش دیگه گاریچی.
بالاخره راهی که توسط دو ماشین بسته شده بود، باز شد. گویا جان دوباره‌ای به مهرداد بخشیده بودند، نه گذاشت و نه برداشت، پایش را روی گاز فشرد و ماشین مانند جگوار تند و با سرعت به پرواز درآمد. با پشت دست، پیشانی‌اش را که عرق‌های سرد مانند پرده آن را پوشانده بودند تمیز کرد. پس از ده دقیقه‌ی طاقت‌فرسا و جنون‌آور به اداره‌ی پلیس رسید. اتومبیلش را روبه‌روی درب پارکینگ بزرگ و سبز لجنی‌رنگ متوقف کرد. سرباز بلند قامت و لاغری که دست به کمر و سر به زیر کنار درب ورودی قدم می‌زد را با صدای بلند مخاطب خود قرار داد:
- علیاری، ماشینم رو ببر داخل پارکینگ خودم عجله دارم، قربون دستت.
سربازجوان که نمی‌توانست به بالا دست خود نه بگوید، به او احترام نظامی گذاشته و به‌سمت خودروی مهرداد راه افتاد.
مهرداد تند و فرز با کفش‌های نسبتاً رسمی و براقش به داخل ساختمان دوید. سالن مخوف و بی‌روح اداره را جلوب روی خود دید. صدای داد و بیداد مراجعین، گریه و یا خشم آن‌ها در راهرو بازتاب می‌شد. دست از دویدن کشید و تک سرفه‌ای کرد و صورتش را جدی و خشک نشان داد. چشمانش در جای‌جای سالن می‌چرخیدند. گوشه‌ی سمت چپ سالن، کنار اتاق یکی از سرگردین، دختری با چهره‌ی پر از رنگ و لعاب با موهایی بیرون ریخته، با وسواس و حالتی نامتعارف چادر خاکستری و رنگ و رو رفته را روی گیسوان زردرنگش انداخته بود. تندتند دهانش چندش‌وار می‌جنبید؛ گویا آدامسی در دهان داشت. یکی ازسرجوخه های زن اداره‌ با چهره‌ای که نمی‌شد تشخیص داد به چه چیزی می‌اندیشد، دستبند فلزی را با کلیدی کوچک باز کرد و یکی از حلقه‌هایش را به دست دختر و دیگری را به دسته‌ی صندلی‌ای که روی آن نشسته بود بست.
دختر خصمانه و با حرص به مأمور زن نگریست. دستش را با زور می‌کشید و با فکی منقبض غرید:
-هی!
 
آخرین ویرایش:

ماه دلم

کاربر فعال
عضو انجمن
6/8/19
621
3,841
471
14
خلسه ی ماه
#part ۳

با صدای جیغ دختر، نگاه های افراد حاضر در سالن به سمت او چرخید و سالن اندکی در سکوت فرو رفتسبب ش بعضی افراد که در سالن مشغول تکاپو بودند اندکی ایستادند و با تعجب به او خیره شدند.
مهرداد نفسش را با تاسف بیرون فرستاد. چشم از آن دونفر گرفت و مستقیم به سمت پله های خاکستری راه افتاد. دیوار های بدرنگ وطوسی سالن گویا به او دهن کجی می کردند. چند سالی در این اداره مشغول کار بود ولی تاکنون نتوانسته بود با محیط او خو بگیرد.
از پله های کم ارتفاع و مرمرین بالا رفت. نفس هایش به شماره افتاد. دست ملتهبش روی میله ی سفید و سرد سُر می خورد. به طبقه ی دوم که رسید ، فریدون را با لباس شخصی کنار اتاق بازجویی دید. مانند بادیگارد ها دست به سـ*ـینه و با جدیت خاص خودش ایستاده بود. طبقه ای که در آن اتاق های بازپرسی و بازجویی بود کوچکتر از سالن اصلی بود .
برای آنکه صدای ازدحام مزاحمتی در بازجویی های آنها ایجاد نکند، اتاق ها را پس از سالها به این طبقه منتقل کرده بودند.
فریدون با پیراهنی مشکی و شلوار کتان وطوسی رنگ که او را کمی قد بلند تر جلوه می داد، به چشم در اطرافش چرخاند.
چشمان ریزش چرخید و به مهردادی که در تازه به آنجا رسیده ونفس می کشید،رسید. با دیدن او به نشانه ی احترام دست هایش را کنار پهلوهایش رها کرد و پاهایش را به یکدیگر کوبید.
مهرداد با تحسین به او خیره شد. نگاهش به عمیق زخم کنار چشم چپش کشیده شد. زخمی که بخاطر درگیری با یکی از این مجرم ها مهری بر چشمش شد. زخم عمیقی که دیر بهبود یافت ولی ماندگاری اش دائمی بود.
چشم های نسبتا ریز فریدون و آن زخم کنار چشم و صورتی پر از ریش و موهایی پرپشت از او یَلی ساخته بود که بیرون از اداره هر کس که او را نمی شناخت فککر می کرد یکی از لات های جوادیه است.
به سمت او قدم برداشت و با دستش به سرشانه ی پهن و نیرومندش ضربه زد. صدای مهتابی چشمک زن، نمیگذاشت اتاق در سکوت همیشگی اش باشد.مهرداد چشمانش را با درد باز و بسته کرد و سعی داشت به آن اهمیت ندهد.پرسید:
-تو اتاقه؟
فریدون پلک هایش را باز و بسته کرد. خنده ی پیروزمندانه ای روی لبان مهرداد نشست، در کارش بیشتر از هرچیزی این لحظه را دوست داشت.
از کنار همکارش کنار رفت و دستش را روی دستگیره ی نقره ای گذاشت. در سفید رنگ را با یک فشار باز کرد.
زیر لب نام "خدا" را زمزمه کرد. چشمش دورتا دور اتاق چرخید. اتاقی شصت متری با پنجره های باریکی که میله هایی آن را پوشانده بودند.
این اتاق هیچ وجه شباهتی با اتاق بازجویی فیلم های جنایی نداشت.اتاق تماما خاکستری رنگ بود.
گوشه های دیوارها تارهای عنکبوت به چشم می خورد. وسط اتاق میزی بزرگ و فلزی قرار داشت. نگاهش به مرد روبه رویش رسید. مردی میانسال با دستهای بسته. با خونسردی به چشمان حریص و دریده ی مرد خیره شد.
 
آخرین ویرایش:

ماه دلم

کاربر فعال
عضو انجمن
6/8/19
621
3,841
471
14
خلسه ی ماه
#part 4
*بنزوکائین (به انگلیسی: Benzocaine)رده درمانی: بی‌حس‌کننده موضعی/با مصرف این فراورده‌احتمال بروز کهیر، خارش و تورم موضعی وجود دارد.دلالان خیابانی اکثرا کوکائین را با نشاسته/پودرتالک/شکر/یا برخی مواد فعال مانند پروکائین یا بنزوکائین (که بی حسی موضعی هستند) یا برخی مواد محرک مانند آمفتامین مخلوط میکنند. نتیجه ی این تحقیق اینه که دوستان مصرف کننده ها هیچ وقت از ترکیبات اصلی کوکائین که به دستشون می رسه خبر دار نمی شن

سرجایش مدام تکان می‌خورد و بینی‌اش را بالا می‌کشید. مهرداد به حرکات او پوزخند معنا داری زد. به سوی صندلی آهنی گام برداشت، قدم‌های بلند و محکم. با یک حرکت صندلی را عقب کشید و نشست. صدای خس‌خس سـ*ـینه‌ی مرد روبه‌روی مهرداد گوش فلک را کر می‌کرد. عیان بود که او یک معتاد است و اکنون تمنای یک مثقال مـ*ـواد را دارد. صورت سبزه و پر از لک و پیس، دندان‌ها روی هم رفته و کج و کوله، موهای بهم ریخته و صورتی که ته ریش کمی داشت. مهرداد دستانش را به یکدیگر قلاب کرد، سرش را به جلو برد و با لحن آهسته و مرموزی پرسید:
- پس افتخار پنجه طلا تویی؟
نفس در سـ*ـینه‌ی افتخار حبس شد. دهان باز کرد تا بگوید«آره منم که چی؟» که با فریاد نسبتاً بلند مهرداد در نطفه خفه شد:
- خاوری!
دکمه‌ی اول پیراهنش را باز کرد. بعد از گذشت چند ثانیه، در اتاق باز شد و فریدون طبق هر سری پایش را به یکدیگر کوبید و احترام نظامی گذاشت، رو به‌روی مافوقش ایستاد. مهرداد به طرف او چرخید و نگاه عاری از هر گونه احساسش را به او دوخت.
- برو پرونده‌های مربوطه رو برام بیار خاوری.
فریدون چشمی زیر لب ادا کرد و از اتاق خارج شد. مهرداد دست در جیبش بُرد و آن بسته‌ی پیچیده شده و نسبتاً سنگین را بیرون آورد. بسته به اندازه‌ی کف دستان او بود. آن را روبه‌روی افتخار گذاشت. منتظر عکس‌العمل او بود؛ اما افتخار مانند سنگ ثابت و صامت بود و هیچ حرکتی انجام نداد.
- که چی مثلا؟
ناگهان افتخار بلند خندید، خنده‌های پرصدا که بند نمی‌آمدند. سرش را روی میز گذاشت. صورتش گرم و سرخ شده بود. سرفه‌اش گرفت. سرش را بلند کرد، قیافه‌ی برزخی و گر گرفته‌ی مهرداد باعث شد کمی خنده‌اش را قورت دهد. به صندلی تکیه داد و دستان بسته شده‌اش را به‌سمت ته ریشش برد و آن‌ها را خاراند.
- مثلا اینکه دستم رو باز کن تا بگم که چی.
مهرداد چشمانش را ریز کرد و کمی به جلو مایل شد و با صدای آرام پرسید:
- که چی؟ که بهت میگن افتخار پنجه طلا؟
- مگه باید دلیل داشته باشه، دوست دارن بهم بگن افتخار پنجه طلا. شما دوست ندارید؟ باشه، بهشون میگم نیان بهم بگن پنجه طلا میگم بگن انگشت طلا. حالا با اجازتون ما رفع زحمت کنیم.
افتخار با کمال پررویی و گستاخی از جایش بلند شد که با داد مهرداد خشکش زد:
- بشین سرجات. برای من بلبل زبونی نکن که از در این اتاق بری بیرون دیگه نمی‌تونی اسمت رو به زبون بیاری.
با تهدید مهرداد، کمی به فکر فرو رفت. با نفرت به او نگریست. کمی ترسیده بود، نمی‌توانست انکار کند. مدام با خودش فکر می‌کرد چه کسی می‌تواند او را لو دهد؟ او که همیشه کارش را بی‌عیب و نقص انجام می‌داد. مهرداد که او را غرق در افکارش دید گفت:
- می‌دونم داری به چی فکر می‌کنی‌. جواب همه‌ی سوالاتت رو خودم به تنهایی میدم؛ فقط...
حرفش را نصفه گفت و دستش به پوشه‌ی زردرنگ برد و بازش کرد.
- افتخار قلی پور، ملقب به افتخار پنجه طلا. دوران کودکیش رو در پس کوچه‌های خلیل آباد گذرونده، پدرش معتاد بود، معتاد که میگم از اون درجه یکا. هم مصرف می‌کرد هم می‌فروخت. مادرشم بعد از به دنیا آوردن آخرین خواهرش، سر زا از دنیا میره. توی هیجده سالگیش پدرش به خاطر مصرف بیش از حد شیشه می‌میره. هنوز موندم با اون وضع مالی چجوری شیشه می‌خریده؛ چون بچه‌ی بزرگ خانوادشون بود موظف بود که سرپرستی خواهرها و برادرش رو به عهده بگیره که نمی‌گیره.
مهرداد متاسف سری تکان داد و چشم از پرونده برداشت، به چشم‌های قرمز و گشاد شده‌ی افتخار خیره شد. انتظار بیش از این را داشت. خندید.
-تعجب کردی؟ بگذریم که خواهرها و برادرت چی شدن. تو ادامه بده، می‌خوام بدونم چجوری شدی پنجه طلا.
دستان افتخار مشت شده بود، به طوری که بندبند انگشتانش از فرط خشم سفید شده بودند. هنگام عصبانیت مدام سرش را تکان می‌داد. سوز سرد اتاق نیز نمی‌توانست آتش خشم او را خاکستر کند. مهرداد هیچ توجهی به حالات او نداشت.
لبخند مرموزی کنج لبانش نشست و چشمکی زد.
- نمی‌خوای بگی؟ باشه خودم میگم. بعد از این خودت باید سیر تا پیازش رو برام تعریف کنی. افتخار از یه کسانی که نمی‌دونیم کی، کوکـ*ـائین و کـ*ـراک و شیشه می‌گیره، به ازاش، کوکـ*ـائین‌ها رو با بنزوکـ*ـائین ترکیب می‌کنه، بعدم به قشر مرفع و سایر می‌فروشه. درست میگم دیگه؟
 
آخرین ویرایش:

ماه دلم

کاربر فعال
عضو انجمن
6/8/19
621
3,841
471
14
خلسه ی ماه
#5
افتخار تمام بدنش یخ کرد؛ حتی نمی‌توانست یک جمله به زبان بیاورد. آخر خطش همین است؟کجا هستند کسانی که همیشه به او می‌گفتند تا پای جان، همراه و پشتیبانش می مانند!
دستانش می‌لرزیدند و تنش همچون برف سرد شده بود بودند.تا چند دقیقه ی پیش زبانش مثل فرفره می چرخید ولی الان گویا بی حس و سست شده است. قبل از اینکه اعتراف کند، با لحنی غمزده و سرد، با چشمانی بی‌روح پرسید:
- بعد از اینکه اعتراف کردم تکلیفم چیه؟
مهرداد فهمید که او کم آورده است. صورتش جمع شد. هیچگاه دوست نداشت انسانی را سرخورده ببیند؛ حتی اگر گناهکار یا قاتل باشد. اخم هایش در هم گره خورد، به طوری که میان ابروانش خطی عمیق شکل گرفت .با لحنی جدی گفت:
- بستگی به حکمی که می‌خوان برات ببرن داره؛ شاید حبس ابد؛ ولی...
نمی‌توانست بگوید بخاطر جرم‌های سنگینی که انجام دادی، حُکمت بی‌برو برگرد اعدام است. هیچ حرفی از اعدام نگفت و افتخار نیز نپرسید. راهش از اینجا به بعد به زندان ختم می‌شد. افتخار شنیده بود که در زندان آب خنک می‌دهند. چرا هرموقع اسم زندان می‌آمد مردم به یاد آب خنک می افتند می‌افتادند و به زبان می آورند .
یک زندانی پشت میله‌های سرد و زمخت، آب خنک به چه دردش می آید کدام دردش را دوا می‌کند؟ مگر با آب می‌توان زندانی را آزاد کرد. چشم‌هایش می‌سوخت. دلش هوای یک گریه‌ی جانانه می‌خواست داشت. اصلا مرد و گریه کردنش درست بود؟ نمی‌خواست دیگر مَرد باشد. همین مرد بودنش کارش را به اینجا کشانده بود.
مهرداد یک لنگه پا منتظر افتخار بود. مرد بی‌چاره! او بدبخت نبود بلکه چاره نداشت؛ مثل آدمی شده بود که در برزخ دو عالم اسیر است، نمی‌داند بگوید یا نه.
- وقتی از خلیلی‌آباد به تهران اومدم، هیچ‌کار و باری نداشتم. کی به یه پسر هیجده ساله شغل معرفی می‌کنه، اونم پسری که از شهرستان اومده. توی تهران پرسه می‌زدم . از شانس افتضاحم یه آشنام نداشتم. پرسون‌پرسون از اهالی چارصددستگاه نشونی اسی‌تخته‌گاز رو گرفتم. اسی‌تخته‌گاز رفیق گرمابه گلستون بابام بود. یه چند باری خلیل‌آباد اومده بود. آدرسش رو آخرین بار از خودش گرفتم اما من که تهران رو مثل کف دستم نمی شناختم. اسی وقتی من رو دید مثل علامت سوال شده بود. منم سیر اندر پیاز زندگیم رو براش ریختم بیرون.بهش گفتم هیچ کار و جای خوابی ندارم،کمکم می کنی؟ گفتش کارش درست کردن و فروختن تریاکِ. منم دیدم وضعش خوبه، گفتم به منم یاد بده بشم دست راستش. چند سالی گذشت و منم شدم لنگه ی خودش. ولی من کجا اون کجا؟ هر کی اونو می دید خوف می کرد، چون اسی تمام صورتش جای چاقو بود، بخاطر اینکه آدم درستی نبود. هر روز یه علمشنگه‌ای به پا می‌کرد؛ اما یه روز اسی بهم گفت که می‌خواد بزنه تو کارای بزرگ، گفت یه پشتیبان پیدا کرده، مثل غول. اونموقع ده‌سال از اومدنم به تهران می‌گذشت. باهم شدیم یه تیم توی گروه اون غول به قول اسی. ولی بدها نفهمیدم چی شد اسی ناپدید شد و من موندم و همون آدم ها.
با هر حرف افتخار یک علامت سوال برای مهرداد به وجود می‌آمد. افتخار عضو کوچکی از یک گروه بسیاربسیار بزرگ بود. از افتخار می‌توانست به کسی که سال‌هاست دنبال آن ها هستند برسند دنبالش است برسد. اخم ریزی بین ابروهای او نشست؛ گویا در ذهنش سوالی دارد. سرش را جلو برد و با صدای گرفته پرسید:
- یه سوال می‌پرسم. اون پسربچه‌ای که می‌فرستی مواد برسونه، چرا اون بچه؟
از "ی" اول تا"ه" آخر سوال مهرداد وجود افتخار را پر از ترکش کرد. به خاطر خودش پسرش را در دردسر می‌انداخت؛ اما این قانون کارشان بود.
- تو کار ما قانون اینه. برای اینکه تو دردسر نیافتیم اینکارو می‌کنیم. یا بچه خودمون یا بچه‌ی مردم.
سرش را به زیر انداخت و ناخن‌های قاشقی شکلش را از گوشه کند. مهرداد خندید. بعضی آدم‌ها چرا اینقدر پست هستند؟ دلش گرفت. بعضی کودکان در این شهر هستند که به جای رویا پردازی و بازی‌های کودکانه، به دام حرص و طمع بزرگترهایشان می‌افتند. چشمان قرمز و صورت عرق کرده‌اش، نشان از حال خرابش بود. با صدای عصبی و گرفته گفت:
- می‌دونی به جرم حمل مواد پسرت قراره بره ندامتگاه؟ آینده‌ی بچت رو خودت سوزوندی پدر فداکار.
دستش را روی میز گذاشت از روی صندلی بلند شد. دیگر با افتخار هیچ کاری نداشت. او هم مانند دیگر دلالان باید مجازات می‌شد.
هنگامی که در اتاق را باز کرد، فریدون را کنار در دید. فریدون به او خیره شد و سرش را تکان داد:
-چی شد؟
مهرداد بی حوصله و کلافه از کنار او گذشت و گفت:
- ببریدش بازداشتگاه تا حکمش رو بدن .
و بی‌توجه به نگاه خیره‌ی فریدون از پله‌ها پایین رفت. حرف‌های افتخار او را در منگنه گذاشته بود. هیچ فکری به ذهن او نمی‌آمد.
 
آخرین ویرایش:

ماه دلم

کاربر فعال
عضو انجمن
6/8/19
621
3,841
471
14
خلسه ی ماه
#6
فریدون مات و مبهوت کنار در ایستاده بود، نمی‌دانست به دنبال مهرداد برود یا اینکه افتخار را تحویل سربازها دهد. در محیط اداری نمی‌توانست اسم مهرداد را صدا کند برای همین بلند داد زد:
-قربان!
مهرداد روی پله‌ی دهم سفیدرنگ ایستاد و برگشت به فریدون خیره شد. با صدای خسته پرسید:
- چی شده خاوری؟
فریدون از کنار دیوار به‌سمت او قدم برداشت. با آن هیکل بزرگ، روی به روی مهرداد مانند یک دیوار دفاعی بود. سرش را جلو برد و کمی صورتش را جمع کرد، با صدای گرفته و آرام نجوا کرد:
- مهرداد ، چی میشه؟ چقدر اطلاعات داد؟
فریدون بعد از پرسیدن سوالش، کمی عقب رفت و به چهره‌ی خسته و کلافه‌ی او خیره شد. مهرداد هنوز به نقطه‌ی شروع ماموریت نرسیده بود. با اعترافات افتخار هنوز به چیزی که می‌خواست نرسیده بود. مهرداد سیر تاپیاز حرف های افتخار را با صدایی بسیار آرام به فریدون گفت. بعد از تمام شدن حرف‌هایش، هر دو غرق در فکر شدند و از پله‌ها پایین رفتند. اداره این ساعت ظهر خلوت بود و خبری از هیاهوی دو ساعت قبل نبود. ناگهان فریدون وسط سالن ایستاد. دست‌هایش مانند ماشین لابه‌لای موهایش در رفت و آمد بود؛ گویا چیزی به ذهنش رسید. مهرداد سرش را به طرف راست گرداند و به او نگاه کرد و پرسید:
- چی شده فریدون؟
فریدون چشمانش را بست و صورتش را جمع کرد، بشکنی زد و بعد چشمانش را گشود.
- آیرال خوب نیست؟
در ذهن مهرداد نام «آیرال» اِکو شد. چرا به ذهن خودش نرسید؟ آیرال را کسی نمی‌شناخت و کارش آسان‌تر می‌شد. کسالتش کمتر شد و با لحنی شاد و طرح لبخند روی لبانش گفت:
- اتفاقا خود خودشه فریدون.
فریدون لبخندی زد و به دو نفر از سربازان کنار آبدارخانه سپرد که به سراغ افتخار بروند. خیالشان از بابت افتخار راحت شد.
- حالا قبول می کنه؟ مهرداد ولی فکر نک...
مهرداد وسط حرف او پرید و با جدیت تمام گفت:«نمی‌تونه قبول نکنه فریدون. این جزء غیرممکن هاست.»
فریدون حالت متعجبی و متفکر به خود گرفت. آن دختر را چندسال بود که می‌شناخت، حرف اضافه‌ای نزد تا آتش خشم مهرداد شعله‌ورتر نشود. همین‌طور هم او اعصاب حرف زدن را نداشت چه برسد به یکی‌به‌دو کردن. از کنار هر سرباز یا سرجوخه‌ای که رد می‌شدند، چهره‌هایی جدی و مستبد همراه با احترام نظامی می‌دیدند. فریدون از پشت‌سر رفتار مهرداد را زیر نظر داشت؛ حتی راه رفتنش هم عادی نبود. قدم‌های کوچک را با سرعت بر می‌داشت؛ گویی کسی دنبالش است. هنگامی که بیرون از اداره رفتند، مهرداد مشغول زیر و رو کردن جیب‌هایش شد. با کلافگی پوفی کرد و زیر لب زمزمه کرد:«این سوئیچ رو کجا گذاشتم؟»
فریدون با بهت دستش را تکان داد و با چشم‌هایی گرد شده پرسید:
- چیکار می‌کنی مهرداد؟
به فریدون نگاهی کوتاه کرد و با کف دست محکم به پیشانی‌اش کوبید:
- ای بابا، سوئچم دست علیاری.
فریدون کوتاه خندید که خطوط ریزی گوشه‌ی چشمانش پدید آمدند. با دست به پشت مهرداد زد و گفت:
- بیا با ماشین من بریم. مهرداد تو چرا امروز انقدر استرس داری؟
مهرداد دو دستش را روی صورتش کشید و با صدایی آرام گفت:
- تو از این ماموریت نمی‌ترسی؟
فریدون برگشت و به صورت او خیره شد، پرسید:
- چرا باید بترسم؟ مگه ترس داره؟
مهرداد پوزخندی به حرف او زد. او می‌دانست این ماموریت چقدر حیاتی است و انقدر خونسرد است؟
- نمی ترسی تو ماموریت گاف بدی و هشتاد میلیون جمعیت یا بیشتر رو بدبخت کنی؟
نفهمیدند چه زمانی به ماشین پرشیای سفید فریدون رسیدند. دقایقی بین آن دو نفر سکوت برقرار بود. درون فریدون چیزی تکان خورد. اگر این ماموریت به خوبی سر می‌رسید، مقام بالاتری می‌گرفت و اگر نه... سرش را به دو طرف تکان داد. دستان یخ زده‌اش روی ماشین نشست. سرش را روبه آسمان گرفت. هوا گرفته بود و مانند یک زندان مانع رسیدن نور خورشید به زمین می‌شد. سوز عجیبی در هوا بود؛ گویا با هر وزش باد سیلی محکمی به گونه‌ی هر دو نفر آن‌ها می‌زد.
فریدون پوفی کشید و با لحنی دلگرم‌کننده گفت:
- مهرداد، شد شد، نشد هم بازم میشه.
 
آخرین ویرایش:

ماه دلم

کاربر فعال
عضو انجمن
6/8/19
621
3,841
471
14
خلسه ی ماه
#7
مهرداد با چشمان قهوه‌ای‌رنگش به فریدون، خیره شد. حرف او نتوانست آتش استرس و اضطراب مهرداد را ذره‌ای کم کند. فریدون در ماشین را باز کرد و پشت فرمان نشست. مهرداد پشت بند او بر صندلی شاگرد نشست. ماشین را گذرا نگاه کرد. آشغال تخمه، بطری آب زیر پایش بود. نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت. استارت ماشین که خورد، با سوالش گوش‌هایش تیز شد:
- خونش کدوم طرفِ؟
مهرداد پایش را دراز کرد و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. سرش کمی درد می‌کرد؛ ولی نه قدری که نتواند تمرکز کند.با انگشتانش ، دایره وار شقیقه هایش را ماساژ می داد.
-برو سمت اتوبان همت...
***
چشم‌های کشیده ی مهرداد بسته بود. فریدون خیره به چهره‌ی نیمه خواب و بیدار او شد. دستش را به طرف او دراز کرد و آرام بازوی راستش را تکان داد. یکی از پلک‌هایش را به آرامی باز کرد که فریدون به سرعت گفت:
- رسیدیم، پیاده شو مهرداد.
دستش را در موهای بلند و نسبتاً بلندش فرو برد و چشم‌هایش را کامل باز کرد.جو داخل ماشین دَم داشت. کمی از سردردش کاسته شده بود. با همین خواب توانست کمی آرام بگیرد. در ماشین را که باز کرد، چشمش از ساختمان هفت‌طبقه آجری بالا رفت. فریدون از ماشین پیاده شد و رو به مهرداد با دودلی پرسید:
- بد نباشه سر زده اومدیم؟
مهرداد به‌سمت آیفون خانه رفت و شانه‌اش را بالا داد و با لحنی بی‌خیال گفت:
- برای کار اومدیم بد نمیشه.
درهای ماشین را قفل کرد و کنار او ایستاد. دکمه‌ی طبقه‌ی چهارده که آخرین دکمه بود را فشرد. خوبی آیفون، تصویری بودنش بود. پس از چند ثانیه صدای ظریف؛ اما جدی دختری به گوششان رسید:
- بله؟
مهرداد پوزخند صدا داری زد و گفت:
- آیرال کار داریم در رو باز کن سریع.
صدای «ای بابا» گفتن آیرال از پشت آیفون به وضوح شنیده می‌شد. با نوای باز شدن در، آن دو به سرعت از سالن تاریک و مسکوت عبور کردند. از طبقات اول یا دوم صدای واق واق سگی به گوش می‌رسید. مهرداد با قدم‌های تند به‌سمت آسانسور کنار راه‌پله‌ی عریض رفت. فریدون برعکس او به کندی قدم برمی‌داشت و آرام‌آرام به دنبالش می‌رفت.
مهرداد سرش را چرخاند و چشم در چشم همکارش شد. فریدون به دکمه ی قرمز آسانسور خیره بود و نفس های عمیق می کشید.
-مهرداد؟
-بله؟!
کمی این پا و آن پا کرد و با بدگمانی ، در آسانسور را باز کرد و هر دو داخل شدند. اتاقک بسیار کوچکی که آن دونفر به سختی واردش شدند.
-به نظرت اینجا،آیرال قابل اطمینان هست؟
فریدون به او مطمئن بود و می دانست مهرداد آدمی است که به سختی اعتماد می کند. با لحن مطمئن حرفش را به فریدون گفت و خاطرش را جمع کرد:
-فریدون من به هر کسی اعتماد نمی کنم ولی آیرال متفاوته!
 
آخرین ویرایش:

ماه دلم

کاربر فعال
عضو انجمن
6/8/19
621
3,841
471
14
خلسه ی ماه
#8
سخنی بینشان رد و بدل نشد . اتاقک آسانسور گوشه به گوشه نورپردازی شده بود و انعکاس نور در آینه به چشم می آمد. موزیک ملایمی نواخته می شد، خلسه آور و وهم آلود.
مهرداد نفس عمیقی کشید. ناگهان آسانسور ایستاد و صدای خانمی در آن اتاقک جای موزیک را گرفت:«طبقه ی هفتم»
راهروی طویل و تاریکی را پس از باز کردن در دیدند. مهرداد بلافاصله بیرون امد و مستقیم جلو رفت. محکم و استوار قدم بر می داشت ، طوری که با هر گام صدای کفشش در راهرو منعکس می شد.
فریدون ، یار و یاور همیشگی اش پشت سر او قدم بر می داشت. از پشت سر او قامت رشید او را رصد کرد. الحق که برازنده ی استواری بود. همیشه با استوار و جدیت قدم بر می داشت.
ناگهان مهرداد بر سر در سفیدی ایستاد و زنگ کوچک سفید رنگ کنارش را فشرد.
*******
روی صندلی چرخشی و چرمی اش،چهار زانو نشسته بود و به صفحه ی آبی رنگ کامپیوترش نگاه می کرد. صورت خسته اش را با کف دست راستش گرفته و خمیازه های کوتاهی می کشید. دست چپش را از روی کیبورد برداشت و با هر دو دستانش صورتش را قاب کرد.
چشمانش گویی پرده از اشک پوشانده بود . مانیتور را تار می دید ؛ با انگشت سبابه ، چشمانش را آهسته آهسته ماساژ داد. پلک زد . اتاقش در تاریکی فرو رفته بود، علاقه ی بیش از اندازه اش به کامپیوتر او را از اتفاقات اطرافش بی خبر میگذاشت.
پاهایش خواب رفته بود، انگار رگ هایش را در مشت گرفته باشند و مدام بکشند. لبان باریک و گوشتی اش را زیر لب گرفت و سرش را محکم اما ارام به میز تحریر قهوه ای رنگش کوبید.
درد تا بیخ و بن استخوانش فرو رفته بود و زیر لب مدام تکرار میکرد«مُردم خدا...مُردم»
ناگهان صدای آیفون خانه اش به گوشش رسید. هوفی کشید و حالت زاری به خود گرفت:
-الان چه وقت زنگ زدنه آخه مرد مسلمون!
با پای لنگان از اتاق تاریک ،کورمال کورمال بیرون رفت .از اتاقش که خارج شد ، کمی دردش کمتر شد که به طرف آیفون خیز برداشت و با صدای زیبایش با تحکم جواب داد.
چشم که به صفحه ی آیفون خورد، دهانش باز ماند اما زیر لب ای بابایی گفت و دکمه را فشرد.
به خودش نگاه کرد، یک تاپ شیری با بند های نازک بر تن داشت، با شلوار پاچه گشاد راه راه مشکی سفید.
به سرعت به اتاقش قدم برداشت. خدا را زیر لب شکر کرد که دردش کاسته شده بود. کمدش را زیر و رو کرد.
مانتوی بلند مشکی بر تن کرد به همراه شال سفید قواره بلند.
نفس عمیقی کشید و به طرف در ورودی خانه اش قدم برداشت.خودش را در آینه قدی جاکفش اش نگاه کرد. زیر چشمانش بخاطر چندین ساعت پشت سیستم بودن سیاه و گود رفته بود. لب های خشک و سفیدش به او دهن کجی می کرد.
معده اش می سوخت و اسید معده اش گلویش را چنگ می زد.
 
آخرین ویرایش: