در حال تایپ رمان حکم | فرشته اسکندری کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 482 -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: fereshteheskandari

موضوع و روند رمان چطور پیش می ره؟

  • خوب

    رای: 0 0.0%
  • متوسط

    رای: 0 0.0%
  • ضعیف

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    1

fereshteheskandari

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
27/9/19
40
455
171
نام رمان: حکم
نویسنده: فرشته اسکندری کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: جنایی-پلیسی، معمایی، عاشقانه
ناظر: @*سیما*
خلاصه:
موضوع این رمان یه جورایی بر اساس واقعیت نوشته شده، که نقطه عطفش هم در اصل همین جاست! اما داستان از جایی شروع می شه که همه فکر می کنن تموم شده!از یه مأموریت پر فرازو نشیب که بعد از اون تازه پازل های بهم ریخته که فکر می کردن درست شده، یه شکل دیگه از خودشون رو نشون می دن!
سروان فرازمند که شخصی بسیار جدی و به ظاهر مجهولِ سعی می کنه، از ورود یک نفر به مأموریتی که تازه بهشون محول شده جلوگیری کنه، اما اینکه چه دلیلی داره و هدفش چیه رو کسی خبر نداره! سه نفر در این مأموریت حضور پیدا می کنن و حوادث بیش از اندازه براشون گنگ می شه، نفر سوم مأموریت ما کسیه که فکرش رو هم نمی کردن این فرد حضور پیدا کنه، چون کسی از هویت اصلیش خبر نداشت؛ موضوع رمان به اینجا ختم نمی شه و تازه همه موضوعات که به ظاهر تموم شدن، شروع می شن!
 

*سیما*

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
17/4/18
850
20,597
821
25
:)
به نام خدا
p7rz_231444_bcy_nax_danlud.jpg
نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.
خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!
دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.

«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

fereshteheskandari

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
27/9/19
40
455
171
مقدمه:
نمی دانم مقصدم کجاست؟ از کجا می آیم و به کجا می روم!
قدم می زنم در جایی که حضورم در این راه...خطر پذیر است...
من زنده ام با غرورم...
نفس می کشم با غرورم!
غروری که ارزشش از تمامی دارایی های دنیا بیشتر است..
من زنده ام تا وقتی که...
ریشه غرور را در وجودم پرورانده ام...
اما..من در زمان حال زندگی می کنم و از آینده بی خبر..
پس حکم دنیا تا آخر این چنین باقی نمی ماند...



پارت اول

حسام
تمام بچه های عملیات بین جمعیت پراکنده شدن و منو شهریار هم، گوشه ای از باغ، روبه جمعیت نشستیم.
باغی که عمارتی بزرگ، در اون خودنمایی می کرد و عمارت هم به کسی جز بیژن خسروی تعلق نداشت.
درخت های کوتاه و بلند اندکی، فضارو پوشونده بود و از بازتاب نور، باغ مثل روز روشن بود.
زمین با سنگ فرش ها پوشونده شده بود و پذیرایی شاهانه ای، از مهمون ها صورت می گرفت.
افراد زیادی حضور داشتن و هریک مشغول انجام کاری بودن.
بالاخره شبی که منتظرش بودیم فرا رسید و بعد از این همه فرازو نشیب، وقتش بود که این مأموریت و تموم کنیم!
مأموریتی که باعث شد اتمامش طول بکشه و خیلی از آدمای بی گـ ـناه، در طول این مأموریت جونشون رو از دست بدن.
حواسم به جمعیت بیرون از عمارت بود که صدای شهریار باعث شد، تا نگاهم به طرفش کشیده بشه.
شهریار-بهتر نبود ناخونده مهمونیشون رو بهم می زدیم؟
جدی جواب دادم:
-خودت که می دونی؛ دستور از بالا رسیده!
دستی به صورتش کشید:
--خدایی نصف عملیاتایی که با تو بودم، دقیقه نود نقششون عوض شده.
نیم نگاهی بهش انداختم:
-من نمی تونم جون بچه هارو تو خطر بندازم، حتی اگر کسی از قبل گفته باشه!
متفکر جواب داد:
--به خاطر همینه که همیشه خودت ریسک می کنی؟
دستی به شونش زدم:
-کسی هم که همیشه پابه پام اومده و خطر همه ریسکارو به جون خریده توبودی.
لبخندی زد:
--اینم به خاطر اینه که می دونم، همیشه درست ترین کار همینه. عادت ندارم رفیق نیمه راه باشم!
بیشتر افرادی که تو این مهمون حضور دارن، کسایی هستن که سالها دنبالشون بودیم، اماهربار به بن بست خوردیم. آدمایی که کمترین چیزی که براشون ارزش داره، جون آدمای اطرافشونه!
همون لحظه موبایلم زنگ خورد که بادیدن شماره یکی از بچه ها، سریع جواب دادم. بعد از اینکه مطمئن شدم همه چی تحت کنترل و مشکلی نیست، روبه شهریارگفتم:
-همه چی تحت نظارتِ. زهر خندی زدم:
-دوره ریاست شاهرخم کم کم داره تموم می شه!
قبل از اینکه شهریار فرصت کنه جوابم رو بده، صدای انفجار از باغ پشت عمارت بلند شد که همینم، باعث نصفه موندن حرفمون شد.
بدون فوت وقت، دو تامون سریع سمت ساختمون راه افتادیم که جمعیت با عجله ازش خارج می شد.
صدای دادوفریاد حاضرین، که ناشی از شنیدن صدای انفجار بود، باعث شد تا گره ابروهام بیشتر توهم بره.
هرکسی قصد داشت، زودتر از بقیه خودش رو به در خروجی برسونه، تا از خطر احتمالی درامان باشه.
میون اون هیاهوی جمعیت، صدابه صدا نمی رسید.
با حالت نیمه دادی روبه شهریار گفتم:
-تو برو به بچه ها خبر بده تا حواسشون رو جمع کنن؛ منم میرم به اتاقای بالا سر می زنم.
شهریاربی حرف سری تکون داد و از ساختمون خارج شد.
نگاهی به اطراف انداختم که خالی از جمعیت شده بود.
عمارت مجللی که مربوط به یکی از افراد پخش مواد مخـ ـدر تو ایران بود، و بعد از دستگیری خودش امشب نوبت
پسرش بود که دستگیر بشه و ریشه این باند برای همیشه نابود بشه!
راه طبقه دوم رو در پیش گرفتم و اسلحم رو در آوردم. اونجاهم کسی حضور نداشت و عمارت کامل تخلیه شده بود.
تمام اتاق هارو به جز آخرین اتاق که درش باز بود، گشتم.
ازقرار معلوم این اتاق، همون اتاقی بود که امشب می خواستن قرار داد رو ببندن؛ جایی که دور از دید بقیه باشه. پس فکر همه جاشم کردن.
پوزخندی زدم و به سمت میزی راه افتادم که داخل اتاق قرار داشت.
مدارکی که روی میز قرار داشتن، کافی بودن تا کل کسایی که دنبالشون بودیم، همین امشب بی چون و چرا گیر بیفتن!
شماره یکی از بچه ها رو گرفتم که چند نفرو داخل بفرستن.
در همین بین که داشتم مدارک رو بررسی می کردم، سردی اسلحه ای رو روی سرم حس کردم!
--به به...جناب سرگرد! زود تر از اینا منتظرت بودم!
نیاز به فکر کردن نبود، خودش بود. شاهرخ خسروی، پسر بیژن خسروی!
-تو همین حالاشم جرمت سنگینه، بهتره به ضرر خودت کار نکنی.
فشار اسلحه رو روی سرم بیشتر کرد:
--اینجا قرار نیست تو به من دستور بدی. یالا اسلحتو بذار رو میز و آروم برگرد.
مجالی برای مخالفت نبود. کاری رو که گفت انجام دادم وسمتش برگشتم. اسلحه رو به سمتم نشونه گرفته بود.
 
آخرین ویرایش:

fereshteheskandari

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
27/9/19
40
455
171
پارت دوم

--بالاخره رسید روزی که مقابل هم قرار گرفتیم. زهر خندی زد:
--کی فکرش رو می کرد، همچین شبی برسه که جونت تو دستای من باشه؟!
تو چشما آبی رنگش کینه و نفرت موج می زد، اما ترسی رو هم که داشت، نمی تونست مخفی کنه.
بدون اینکه جوابی بدم تا بخوام حساسش کنم، نگاهم رو دوختم به اسلحه ای که تو دستش بود. لرزش دست هاش نشون از این می داد که ترسیده و تسلط کافی برای انجام کاری نداره.
با عصبانیت گفت:
--به چی نگاه می کنی لعنتی؟ کنارم ایستاد و روبه جلو هولم داد:
--برو بیرون، هنوز کارم باهات تموم نشده! حساب اون دوستتم به موقعش می رسم.
بدون هیچ حرف و مخالفتی، از اتاق بیرون رفتم. از راه رو گذشتیم و به پله ها رسیدیم.
همچنان سردی لوله تفنگ رو حس می کردم.
موقع پایین رفتن از پله ها، بهترین موقعیت بود که بخوام گیرش بندازم و نقشم رو عملی کنم. تسلط کافی نداشت و می شد از این نقطه ضعفش استفاده کرد.
چند تا پله رو پایین رفتیم که طی یه حرکت دستم رو، روی نرده گذاشتم وسمتش برگشتم. چون انتظار این کارو
نداشت، تا خواست شلیک کنه، باضربه پا زدم به دستش و اسلحه رو پله ها افتاد.
دومین ضربه رو هم زدم به پشت زانوش که افتاد رو پله ها و تا خواست کاری کنه، اسلحه رو برداشتم و روشقیقش گذاشتم.
به قدری سریع و غیر منتظره این کارو انجام دادم که فرصت انجام هرکاری، ازش گرفته شد.
پوزخندی زدم:
-هنوز مونده تا توی الف بچه جاپای پدرت بذاری و بتونی مثل اون باشی.
با نفرت نگاهم کرد:
--بالاخره یه روز از اون خراب شده ای که تو برام ساختی میام بیرون. اون روز دور نیست!
درحالی که زنگ می زدم به شهریارگفتم:
-این آرزوتم به گور می بری!
همون لحظه شهریار با صدایی که می شد، خوشحالی رو توش حس کرد، جواب داد:
--می دونم چی می خوای بپرسی! خیالت راحت، همه دستگیر شدن. تمام کسایی که چند سال به خاطرشون نه شب داشتیم نه روز، امشب یه جا گیر افتادن.
هم زمان، چند تا از بچه ها اومدن و به محض دیدنمون به سمت ما اومدن.
-انتظاری جز این نداشتم. منو تو هنوز اول راهیم شهریار!
تک خنده ای کرد:
--باشه بابا! بذار عرق این کارمون خشک شه، بعد ادامه راه و می ریم.
-تا چند لحظه دیگه میام بیرون.
شهریارباشه ای گفت و گوشی رو پایین آوردم.
یکی از بچه های عملیات، بعد از گذاشتن احترام نظامی و زدن دستبند، شاهرخ رو خواست بیرون ببره که شاهرخ سمتم بر گشت و نگاهی بهم انداخت:
--کاری می کنم که کابوس هر شبت، خودم باشم!
بدون اینکه رنگ نگاهم عوض بشه، پوزخندی زدم:
-لحظه شماری می کنم!
دندوناش رو از حرص بهم می فشرد.
بی توجه بهش، اشاره ای کردم به مأموری که همراهش بود و اون هم شاهرخ رو بدون اینکه اجازه ای بهش بده تا حرفی بزنه همراه خودش برد.
نگاهی به اطراف انداختم که پر از مأمور شده بود و همگی با دقت مشغول وارسی محل بودند.
تمام جزئیات باید، بررسی می شدن تا گزارشی کامل درباره این مأموریت پر از فرازو نشیب ارائه بدیم.
بعد از این همه تلاش، نتیجه ای هم جز این انتظار نداشتم که همه مهره های باقی مونده سرنوشتشون به پایان برسه.
حکم همه قطع به یقین اعدام بود و بس.
برای آخرین بار به عمارتی که با نحسی روزگارآمیخته شده بود نگاهی انداختم.
عمارت دو طبقه ای که طبقه اول با دکوراسیونی کاملا امروزی و مجلل آرایش پیدا کرده بود و طبقه دوم با طراحی قدیمی بهش جلوه ای خاص می بخشید، اما چه فایده که صاحب این خونه کمر به نابودی جوونای مملکتمون بسته
تا خودش در آرامش باشه.
وقتی از عمارت خارج شدم، نفسی از سر آسودگی کشیدم که همون لحظه صدای شهریار از پشت سرم بلندشد:
--خسته نباشی رفیق.
سمتش برگشتم:
-دیگه عادت شده!
روبه روم ایستاد و لبخندی زد، نگاهی به چهره خستش انداختم که دست لابه لای موهای مشکی رنگش کشید، چهره مردونه و جا افتاده ای داشت. چشمانی مشکی رنگ وصورتی کشیده که ته ریش اندکی هم رو صورتش خود نمایی می کرد. تو افکار خودم بودم که شهریار گفت:
--بریم ستاد وگزارش این عملیات رو بنویسیم، یه چند روزی آزادیم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-علت انفجار معلوم نشد؟
--بچه ها پیگیرن.
-لازمه که بریم جایی که بمب منفجر شده و از نزدیک بررسیش کنیم.
شهریار بدون اینکه مخالفتی کنه، همراهم اومد و رفتیم سمتی که صدای انفجار ازش بلند شد. بمب درست پشت
باغ عمارت منفجر شده بود. جایی که هیچ کسی حضور نداشت.
تعدادی از بچه ها مشغول بررسی بمب و اجزای اون بودن؛ سروان افتخاری با دیدنمون، اومد سمت ما و احترام نظامی گذاشت.
-چیزی دستگیرتون شد؟
--هنوز چیزی مشخص نیست قربان، ولی اینطور که معلومه بمب توسط سنسور هایی که روش نصب شده، از راه دور و با ریموت منفجر شده. اثری هم از ثانیه شمار نیست.
سری تکون دادم:
-می تونی بری.
نگاهی به شهریار انداختم:
-به نظرت کار کی بوده؟
متفکرانه جواب داد:
--از اون جایی که شاهرخ کم دشمن نداشته، ممکنه کار یکی از آدمایی باشه که برای تسویه حساب یا یه جور خورده حساب این کارو کرده.
-اما می تونست بمب رو بذاره وسط جمعیت، نه اینجا که کسی نیست!
شهریار هم سکوت کردو حرفی نزد. معلوم بود که ذهن اونم در گیر شده.
بعد از مدتی انگار که شهریار چیزی یادش اومده باشه، گفت:
--راستی به گفته یکی از محافظا وقتی که بمب منفجر می شه، دوتا دختر باعجله می خواستن از باغ خارج
بشن. ظاهرا انفجار کار این دو نفر بوده، چون همین محافظ گفته که دیده کار اوناست.
نگاهی بهش انداختم:
-اگر راست بگه، راحت نمی شه از این موضوع عبور کرد.
--به بچه ها می گم ببرنش چهره نگاری، شاید بشه سرنخی پیدا کرد.
سری درتأیید تکون دادم وبعد از مدتی کوتاه که کارهای لازم رو برای اتمام مأموریت انجام دادیم و عمارت کامل
مورد برسی قرار گرفت، همراه با چند نفر دیگه برای نوشتن گزارش، سمت ستاد حرکت کردیم.
 

fereshteheskandari

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
27/9/19
40
455
171
پارت سوم

فریماه
دوباره باحرص با پابهش ضربه زدم:
-یه بار دیگه بخوای از این غلطا کنی و دم پرمون بشی، کاری می کنم که کلا از صفحه روزگار محو شی!
اگر پریماه پیشم نبود و جلوم رو نمی گرفت، قطع به یقین این احمق و کشته بودم!
پریماه با ترس بازوم رو گرفت:
--ولش کن دیگه، بهتر بریم.
نگاهی به مردی انداختم که از اول مهمونی، بند ما شده بود و حالا رو زمین از درد به خاطر کتکایی که بهش زده بودم، داشت به خودش می پیچید!
بی توجه بهش چرخیدم وبه سمت جمعیت راه افتادم.
چون زمین سنگ فرش بود و لباسمم بلند، نمی تونستم درست راه برم.
بیچاره پریماه هم بدون حرف، دنبالم راه افتاد.
از درختایی که اون اطراف بود، گذشتیم و رسیدیم به میزی که فاصله چندانی با جمعیت حاضر تو باغ نداشت و نشستم.
اما پریماه همونطور ایستادو به درختی که کنارش بود، تکیه داد.
پریماه-مارو باش با کی اومدیم سیزده بدر؟!
پوزخندی زدم:
-دختر یه دقیقه غر نزن، بذار ببینم چه خاکی باس تو سرمون بریزیم؟
از فرط عصبانیت گر گرفته بودم.
با گوشه شالم شروع کردم به باد زدن خودم و به پریماه گفتم:
-دِ آخه اگه من نیومده بودم که تو الان...
کلافه نفسم رو رها کردم و نگاهم رو به صورتش دوختم که دیدم، دمغ و با اخمایی در هم رفته به زمین نگاه می کنه.
چند ثانیه ای گذشت که از جام بلند شدم و سمتش رفتم:
-چرا حواستو جمع نمی کنی پریماه؟ وقتی پاتو، تو همچین مهمونی می ذاری باید بیشتر مراقب باشی!
گره ابروهاش بیشتر توهم رفت.
نفس عمیقی کشیدم و روبه روش ایستادم:
-خب حالا نمی خواد ناراحت بشی. چرا کشتیات غرق شدن؟
چشم غره ای بهم رفت و با چشمای مشکی رنگش تو صورتم براق شد:
--مامان بفهمه من باتو امشب اومدم اینجا پوست از کله من می کنه! اصلا هربار من باتو میام اینجور جاها یه اتفاقی می افته.
از این همه غرغرکردناش لبخند به لبم اومد؛ بی توجه به تیکه دوم جملش، گفتم:
-به مامان نمی خواد چیزی بگی که بیخود نگران بشه.
با حرص گفت:
--فریماه دیوونه شدی؟ این یارو رو ندیدی چطور بندمون شده بود؟
-چیزی که تو این مهمونیا ریخته از این جور آدماست، آدمایی که چشماشون عین رادار کار می کنه و بدون توجه به ناموس خودشون دنبال ناموس بقیه راه می افتن، توام که بار اولت نیست همراه من میای.
کلافه نفسش رو بیرون داد:
--امان از دست تو، آخرش این پلیس بازیای تو کار دستمون می ده.
باخنده جواب دادم:
-توام که چقدر بدت میاد.
لبخندی زد:
--چیکارت کنم؟ از دارِ دنیا یه خواهر بیشتر ندارم که اونم کلش بو قرمه سبزی می ده!
به شوخی چشم غره ای بهش رفتم:
-آدم با خواهر بزرگترش، این طوری حرف می زنه؟
با لحن مسخره ای ادامو در آورد و گفت:
--الان یادت افتاد که بزرگتری؟
دستام رو به حالت تسلیم بالا بردم:
-جونه فری بیخیال، اون کتاب پندو اندرزاتو بذار وقتی که رفتیم خونه مرور کن.
سکوت کرد که منم نگاهم روبه جمعیت دوختم. حینی که داشتم جمعت رو دید می زدم، چشمم به شاهرخ افتاد که با سرخوشی مشغول خوش و بش کردن با مهموناش بود. یه دست کت وشلوار مشکی رنگ، همراه پیرهنی سفید هم تنش کرده بود وکروات سفید با رده های مشکی رنگی هم تیپش رو به رخ می کشید.
چهرش شباهت زیادی به غربی ها داشت، به خصوص چشماش که آبی رنگ بود و با موهای طلایی و صورت استخونیش هماهنگی داشت.
روبه پریماه که زیر لب درحال غر زدن بود، گفتم:
-پریماه! اون پسر شاهرخ نیست؟
نگاهی انداخت به جایی که من اشاره کردم و با حرص وعصبانیت گفت:
--چرا خودشه!
خواست به اون سمت بره که با دست مانع شدم.
-کجا به سلامتی؟
--خودت داری می بینی که چه خوش خوشانشه!
-خب الان بری مثلا می خوای چیکار کنی؟ یکم صبر داشته باش خواهر من.
با حالت زاری گفت:
--تا کی؟
نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:
-یکم دیگه صبر می کنیم، ببینیم چه اتفاقی می افته؟ اگر همه چی اوکی شد، کارمون و تموم می کنیم!
--رسما اومدیم گند بزنیم تو مهمونی، ما فقط مشکلمون شاهرخ بود.
باحرص جواب دادم:
-مهمونیش بخوره تو سرش، پسره فرصت طلب! فکر کرده ببو گلابی گیر آورده؟
با تعجب گفت:
--تو داری به خاطر من حرص می خوری؟
نگاهی بهش انداختم:
-اینا همش به خاطر توعه ها..
چشم غره ای به رفت:
--خبه توام!
همون لحظه موبایلم زنگ خورد که بادیدن شماره سامی بلافاصله جواب دادم.
-اوضاع چطوره؟
سامی-ظاهرا که مشکلی نیست؛ اینجا همه چی حله، اونجاچطور؟
-اینجاهم همه چی ردیفه، فقط وقتی همه ریختن بیرون، باماشین دم در ورودی باغ منتظر باش تا مشکلی پیش نیاد.
--باشه، فعلا.
بعداز اینکه صحبتم تموم شد، نگاهی به جمعیت انداختم. شاهرخ رو بین جمعیت پیدا نکردم. یه کم موش دووندن تو مهمونیش بد نبود!
هرکسی مشغول انجام کاری بود و کسی هم نگاهش به طرفی که ما نشسته بودیم، نمی افتاد!
مهمونی امشب شاهرخ به عنوان آخرین مهمونی عمرش محسوب می شه؛ چون همین الانشم تواین باغ و عمارت پر مأمور بود!
امشب عمارت سفید رنگ شاهرخ خسروی به عنوان سیاهی زندگیش تعبیر می شه. باتمامی مدارک و اسنادی که داخل عمارت قرار داشت، حکمش بدون شک به اعدام ختم می شد!
 

fereshteheskandari

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
27/9/19
40
455
171
Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
سلام خدمت دوستای گل! روند رمان از پارت بعد می ره رو ریل اصلی و ماجراها تازه آغاز می شوند، اونم ماجراهایی که یه جورایی همه فکر می کردن تموم شده! منتظر نظراتتون هستما.. عاشقتونم هوار تاا :aiwan_light_give_rose: :aiwan_light_to_become_senile:
 
آخرین ویرایش: