درحال تایپ رمان فرشته ای درقلب شیطان | الهام کامیاب کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Elham_kamy

نظرتون راجب فضاسازی و شخصیت پردازی رمان چیه؟

  • متوسط

    Votes: 0 0.0%
  • بد

    Votes: 0 0.0%
  • خیلی بد:/

    Votes: 0 0.0%

  • Total voters
    8
  • This poll will close: .

Elham_kamy

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
54
738
246
18
مشهد
تلگرام

نام رمان: فرشته ای در قلب شیطان
نویسنده: الهام کامیاب
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر @دختران من
خلاصه:
دختری به نام یاس که در یک خانواده ی مذهبی به دنیا آمده و با همان اداب و رسوم انس گرفته و رشد کرده است؛ بدین حال، دانسته مرتکب اشتباهی خواهد شد که باعث از دست دادن با ارزش ترین دارایی زندگی اش می شود. آن اتفاق زندگی جدیدی را برایش رقم می زند و سرنوشت او را به سمت مردی می کشاند که در آینده پرده از حقیقت ظالمانه زندگی یاس برمی دارد. علیرام مردی خشک، با خلقی متعصب و خشمگین که به وسیله آشنایی کوچکی که با یاس پیدا می کند؛ به اصرار پدرش مجبور به ازدواج با او می شود. دریغ از آن که یاس با وجود علاقه درونی اش، رازی تلخ درون سـ*ـینه نگاه داشته است. آن اتفاق اشتباه و غم انگیز چه می تواند باشد؟ برملا شدن راز یاس چه بلایی سر دخترک و اطرافیانش میاورد؟
 
آخرین ویرایش:

دختران من

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
8/4/16
963
17,458
661
شیراز
275074_263419_231444_bcy_nax_danlud.jpg
نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:

Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه »
 
آخرین ویرایش:

Elham_kamy

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
54
738
246
18
مشهد
تلگرام

مقدمه:
سردرگم و درمانده ام...
شرمسار و خجالت زده از خدای خود!
در محضرش رو سیاهم و نمی دانم چه کنم.
مانده ام با دنیایی از تردید.
نمی دانم کدام راه را بروم.
به هر دری که میزنم به رویم بسته است.
به هر سویی که می دوم به بن بست می رسم.
به هر کسی رو میزنم از من روی بر می گرداند و حتی حاضر نیست به چشم هایم نگاه کند!
در این میان من در تلاش آزاد شدن از دست شیطانی هستم که خود را به ظاهر آدمی آراسته است.
کسی که کمر به نابودی محرمش بسته، کسی که با ندانستن هایش دارد مرا به فنا می دهد.
کسی چه می داند؟ شاید این حال و روزم تقاص دروغ هایست که گفته ام!
چشم های گریان و قلب پردردم جزای حماقتی است که کردم.
هر چه که هست از تو می خواهم در میان انبوهی از خشم نگاهی هم به من بیاندازی.
تماشا کن که چگونه برای بدست اوردن اعتماد دوباره ات دارم جان می دهم.
گوش تیز کن و میان پچ پچ های دیگران صدایم را بشنو.
لحن عاجزانه ام را می شنوی؟
شنیدی چگونه با التماس خواستم تا مرا باور کنی؟
آیا تا به حال آن حس کنج دلی را، نسبت به خودت حس کرده ای؟
پس به همان عشق قسمت می دهم با ندانستن ها و به اشتباه قضاوت کردن هایت پژمرده ام نکن.
دستانم را به سمتت دراز کرده ام؛ دست در دستم بگذار و با من همراه شو ای زیباترین مسیر تلخ زندگی ام!
 

Elham_kamy

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
54
738
246
18
مشهد
تلگرام

پارت اول

با عجله کلید را درون قفل چرخاند و در با صدای تیکی باز شد. داخل خانه شد و با دیدن لامپ های روشن و دسته کلید رها شده روی جاکفشی، تمام دلداری هایی که به خود داده بود به یک باره نابود شدند. ترس بدی به دلش چنگ انداخت. می دانست دیر کرده است و به خاطرش سخت توبیخ می شود. هوفی از میان لب هایش خارج شد و سعی کرد خود را نبازد. حالت سرحالی به خود گرفت و بعد تعویض کفش هایش با روفرشی های ساده، از راهرو گذشت. وارد پذیرایی شد و با نگاه کلی، سالن بزرگ و شیک را از نظر گذراند. به طرف آشپزخانه چرخید و با دیدنش که در حال غذا خوردن بود، لبخند زد و سلام کرد. مرد نیز با اخم هایی درهم سرش را بالا آورد و اخم آلود به او چشم دوخت. به مدت چند ثانیه با همان لبخند بزرگ، به مردش خیره ماند و هنگامی که جوابی از جانبش دریافت نکرد، چند قدم جلو گذاشت و با لحن لوسی گفت:
- اخماشو! تو نمی خوای یه استراحت به اون دو نخ ابروت بدی؟ والا من به جای اون ها خسته شدم؛ دم به دقیقه در حال اخم کردنی.
عصبی قاشقش را درون ظرف پلاستیکی رها کرد و پوفی کشید. دخترک با همین یه حرکت کوتاه پی به خشم درون مردش برد. با این حال، باز هم خنده کوتاهی کرد و همان طور که به سمت اتاق خواب می رفت شاداب گفت:
- نمی دونی امروز چقدر خوش گذشت... طوری که به کل زمان رو فراموش کردم.
وارد اتاق شد، چادر را از سر برداشت و تا کرد. دکمه های مانتویش را باز کرد و از همان جا با صدای بلندی به ادامه ی حرفش پرداخت.
- ازت ممنونم که اجازه دادی به دیدن خانوادم برم... ولی حیف شد خودت نیومدی؛ مامان سراغت رو گرفت، منم گفتم کار داشتی و نتونستی بیای.
در کمد را باز نمود و لباس هایش را داخلش گذاشت. یک دست لباس راحتی نیز به تن کرد و بعد از مرتب کردن موهایش از اتاق خارج شد. با وجود ترس و آن نیمچه استرس، باز هم به نگاه خنثی علیرام لبخند زد. جدیتش بر ترس یاس می افزود و او را هول و دست پاچه می کرد. نگاهی به ظرف یک بار مصرف غذا انداخت و زبانی به لب های گوشتی اش کشید.
- ببخشید، به کل فراموش کرده بودم که امشب...
در همان حالتی که نگاه پر از حرصش به دخترکِ شاد و بی خیال رو به رویش بود، بیان کرد:
- عذر خواهی تو به دردم نمی خوره!
لحنش به ظاهر خونسرد بود؛ اما یاس خوب می دانست در پشت این آرامش، طوفانی سهمگین خوابیده است. به ثانیه نکشید کاسه ی صبر علیرام لبریز شد. نتوانست خود را نگاه دارد و ظرف را به طرف او هول داد. عصبی گفت:
- مثله اینکه یادت رفته چه وظیفه ای داری نه؟
یاس خجالت زده و تته پته کنان خواست از خود دفاع کند که علیرام از جای برخواست و فریاد زد:
- چند بار باید بگم از بی نظمی متنفرم؟
ترس و رنگ پریدگی رخساره ی دخترک، بر اعصاب نداشته اش دامن می زد. از جا بر خواست و به سمتش رفت. یاس بی اراده جیغ خفه ای کشید و با چشمان گرد شده دو قدم به عقب برداشت. علیرام دست چپش را جلوی چشمان ترسان او بالا آورد و به ساعت مچی اسپرتِ ابی رنگش اشاره کرد.
- ساعت چنده؟
مظلومانه به چشم هایش نگریست و آرام لب زد:
- ده و نیم.
- مگه نگفتم تا قبل تاریک شدن هوا خونه باش؟ اصلا چرا تلفنت خاموش بود؟
با دادی که زد، شانه هایش بالا پریدند و دستش را روی سـ*ـینه اش گذاشت. با بغض گفت:
- می دونم دیر کردم، ولی خب تنها هم نیومدم؛ طاها منو رسوند... گوشیمم شارژ نداشت.
هیچ کدام از اعترافاتش از عصبانیت مرد رو به رویش نمی کاست.
- ادای وظیفه برادر عزیزت اشتباه تو رو توجیه نمی کنه! چرا انقد سهل انگاری یاس؟
بی دفاع سکوت کرد و سر پایین انداخت. تاب تماشای آن دو گودال قهوه ای به خون نشسته را نداشت. علیرام دندان بهم سایید و فاصله ی مانده را هم پر کرد.
- وقتی دارم حرف می زنم به چشم هام زل بزن.
دخترک که از ترس انگشت های دستش را به بازی گرفته بود، لبش را از داخل گزید. بدون آنکه دستورش را اجرا کند، مظلومانه گفت:
- داد که میزنی دست و پامو گم می کنم!
توجه ای به صداقت کلامش نکرد و با صدایی کنترل شده اما پر از حرص گفت:
- یادت باشه این خونه ی منه و توام زن این خونه؛ پس باید شب قبل از این که من بیام، هر جا که هستی ازش دل بکنی و برگردی خونت... دفعه ی دیگه چنین حرکتی ازت سر بزنه اجازه نمی دونم بیرون بری؛ مفهومه؟