در حال تایپ رمان فرشته ای درقلب شیطان | الهام کامیاب کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 1K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Elham_kamy

Elham_kamy

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
45
436
171
18
مشهد
نام رمان: فرشته ای در قلب شیطان
نویسنده: الهام کامیاب
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر @دختران من
خلاصه:
دختری به نام یاس که در یک خانواده ی مذهبی به دنیا آمده و با همان اداب و رسوم انس گرفته و رشد کرده است؛ بدین حال، دانسته مرتکب اشتباهی خواهد شد که باعث از دست دادن با ارزش ترین دارایی زندگی اش می شود. آن اتفاق زندگی جدیدی را برایش رقم می زند و سرنوشت او را به سمت مردی می کشاند که در آینده پرده از حقیقت ظالمانه زندگی یاس برمی دارد. علیرام مردی خشک، با خلقی متعصب و خشمگین که به وسیله آشنایی کوچکی که با یاس پیدا می کند؛ به اصرار پدرش مجبور به ازدواج با او می شود. دریغ از آن که یاس با وجود علاقه درونی اش، رازی تلخ درون سـ*ـینه نگاه داشته است. آن اتفاق اشتباه و غم انگیز چه می تواند باشد؟ برملا شدن راز یاس چه بلایی سر دخترک و اطرافیانش میاورد؟
 
آخرین ویرایش:

دختران من

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
8/4/16
959
17,327
661
شیراز
275074_263419_231444_bcy_nax_danlud.jpg
نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه »
 
آخرین ویرایش:

Elham_kamy

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
45
436
171
18
مشهد
مقدمه:
سردرگم و درمانده ام...
شرمسار و خجالت زده از خدای خود!
در محضرش رو سیاهم و نمی دانم چه کنم.
مانده ام با دنیایی از تردید.
نمی دانم کدام راه را بروم.
به هر دری که میزنم به رویم بسته است.
به هر سویی که می دوم به بن بست می رسم.
به هر کسی رو میزنم از من روی بر می گرداند و حتی حاضر نیست به چشم هایم نگاه کند!
در این میان من در تلاش آزاد شدن از دست شیطانی هستم که خود را به ظاهر آدمی آراسته است.
کسی که کمر به نابودی محرمش بسته، کسی که با ندانستن هایش دارد مرا به فنا می دهد.
کسی چه می داند؟ شاید این حال و روزم تقاص دروغ هایست که گفته ام!
چشم های گریان و قلب پردردم جزای حماقتی است که کردم.
هر چه که هست از تو می خواهم در میان انبوهی از خشم نگاهی هم به من بیاندازی.
تماشا کن که چگونه برای بدست اوردن اعتماد دوباره ات دارم جان می دهم.
گوش تیز کن و میان پچ پچ های دیگران صدایم را بشنو.
لحن عاجزانه ام را می شنوی؟
شنیدی چگونه با التماس خواستم تا مرا باور کنی؟
آیا تا به حال آن حس کنج دلی را، نسبت به خودت حس کرده ای؟
پس به همان عشق قسمت می دهم با ندانستن ها و به اشتباه قضاوت کردن هایت پژمرده ام نکن.
دستانم را به سمتت دراز کرده ام؛ دست در دستم بگذار و با من همراه شو ای زیباترین مسیر تلخ زندگی ام!
 

Elham_kamy

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
45
436
171
18
مشهد
پارت اول

با عجله کلید را درون قفل چرخاند و در با صدای تیکی باز شد. داخل خانه شد و با دیدن لامپ های روشن و دسته کلید رها شده روی جاکفشی، تمام دلداری هایی که به خود داده بود به یک باره نابود شدند. ترس بدی به دلش چنگ انداخت. می دانست دیر کرده است و به خاطرش سخت توبیخ می شود. هوفی از میان لب هایش خارج شد و سعی کرد خود را نبازد. حالت سرحالی به خود گرفت و بعد تعویض کفش هایش با روفرشی های ساده، از راهرو گذشت. وارد پذیرایی شد و با نگاه کلی، سالن بزرگ و شیک را از نظر گذراند. به طرف آشپزخانه چرخید و با دیدنش که در حال غذا خوردن بود، لبخند زد و سلام کرد. مرد نیز با اخم هایی درهم سرش را بالا آورد و اخم آلود به او چشم دوخت. به مدت چند ثانیه با همان لبخند بزرگ، به مردش خیره ماند و هنگامی که جوابی از جانبش دریافت نکرد، چند قدم جلو گذاشت و با لحن لوسی گفت:
- اخماشو! تو نمی خوای یه استراحت به اون دو نخ ابروت بدی؟ والا من به جای اون ها خسته شدم؛ دم به دقیقه در حال اخم کردنی.
عصبی قاشقش را درون ظرف پلاستیکی رها کرد و پوفی کشید. دخترک با همین یه حرکت کوتاه پی به خشم درون مردش برد. با این حال، باز هم خنده کوتاهی کرد و همان طور که به سمت اتاق خواب می رفت شاداب گفت:
- نمی دونی امروز چقدر خوش گذشت... طوری که به کل زمان رو فراموش کردم.
وارد اتاق شد، چادر را از سر برداشت و تا کرد. دکمه های مانتویش را باز کرد و از همان جا با صدای بلندی به ادامه ی حرفش پرداخت.
- ازت ممنونم که اجازه دادی به دیدن خانوادم برم... ولی حیف شد خودت نیومدی؛ مامان سراغت رو گرفت، منم گفتم کار داشتی و نتونستی بیای.
در کمد را باز نمود و لباس هایش را داخلش گذاشت. یک دست لباس راحتی نیز به تن کرد و بعد از مرتب کردن موهایش از اتاق خارج شد. با وجود ترس و آن نیمچه استرس، باز هم به نگاه خنثی علیرام لبخند زد. جدیتش بر ترس یاس می افزود و او را هول و دست پاچه می کرد. نگاهی به ظرف یک بار مصرف غذا انداخت و زبانی به لب های گوشتی اش کشید.
- ببخشید، به کل فراموش کرده بودم که امشب...
در همان حالتی که نگاه پر از حرصش به دخترکِ شاد و بی خیال رو به رویش بود، بیان کرد:
- عذر خواهی تو به دردم نمی خوره!
لحنش به ظاهر خونسرد بود؛ اما یاس خوب می دانست در پشت این آرامش، طوفانی سهمگین خوابیده است. به ثانیه نکشید کاسه ی صبر علیرام لبریز شد. نتوانست خود را نگاه دارد و ظرف را به طرف او هول داد. عصبی گفت:
- مثله اینکه یادت رفته چه وظیفه ای داری نه؟
یاس خجالت زده و تته پته کنان خواست از خود دفاع کند که علیرام از جای برخواست و فریاد زد:
- چند بار باید بگم از بی نظمی متنفرم؟
ترس و رنگ پریدگی رخساره ی دخترک، بر اعصاب نداشته اش دامن می زد. از جا بر خواست و به سمتش رفت. یاس بی اراده جیغ خفه ای کشید و با چشمان گرد شده دو قدم به عقب برداشت. علیرام دست چپش را جلوی چشمان ترسان او بالا آورد و به ساعت مچی اسپرتِ ابی رنگش اشاره کرد.
- ساعت چنده؟
مظلومانه به چشم هایش نگریست و آرام لب زد:
- ده و نیم.
- مگه نگفتم تا قبل تاریک شدن هوا خونه باش؟ اصلا چرا تلفنت خاموش بود؟
با دادی که زد، شانه هایش بالا پریدند و دستش را روی سـ*ـینه اش گذاشت. با بغض گفت:
- می دونم دیر کردم، ولی خب تنها هم نیومدم؛ طاها منو رسوند... گوشیمم شارژ نداشت.
هیچ کدام از اعترافاتش از عصبانیت مرد رو به رویش نمی کاست.
- ادای وظیفه برادر عزیزت اشتباه تو رو توجیه نمی کنه! چرا انقد سهل انگاری یاس؟
بی دفاع سکوت کرد و سر پایین انداخت. تاب تماشای آن دو گودال قهوه ای به خون نشسته را نداشت. علیرام دندان بهم سایید و فاصله ی مانده را هم پر کرد.
- وقتی دارم حرف می زنم به چشم هام زل بزن.
دخترک که از ترس انگشت های دستش را به بازی گرفته بود، لبش را از داخل گزید. بدون آنکه دستورش را اجرا کند، مظلومانه گفت:
- داد که میزنی دست و پامو گم می کنم!
توجه ای به صداقت کلامش نکرد و با صدایی کنترل شده اما پر از حرص گفت:
- یادت باشه این خونه ی منه و توام زن این خونه؛ پس باید شب قبل از این که من بیام، هر جا که هستی ازش دل بکنی و برگردی خونت... دفعه ی دیگه چنین حرکتی ازت سر بزنه اجازه نمی دونم بیرون بری؛ مفهومه؟
 

Elham_kamy

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
45
436
171
18
مشهد
پارت دوم

بر خلاف میل قلبی اش که بدجور هوای سرکشی را داشت، سر تکان داد و "باشه" ای از میان لب هایش خارج کرد. علیرام نیز با دست هایی مشت شده و عصبی از آشپزخانه بیرون رفت. بعد از رفتن او دخترک نفس آسوده‌ای کشید و روی صندلی رها شد. از صبح هرچه به خوش گذرانی سپری شده بود، با فراموشی ساده و یک مشت عقاید مزخرف و حس خودخواهی مرد، تباه شد. دستی به پیشانی اش کشید و چشم هایش را بست. به او حق می داد، اما نه در حدی که این گونه رفتار کند. او فقط فراموش کرده بود که به خانه بیاید و دستورش را برای درست کردن شام مورد علاقه اش اجرا کند. امشب یا فردا شب چه فرقی می کرد؟ با یک بار غذای خوب نخوردن که قرار نبود بمیرد! آه عمیقی کشید و کف هر دو دستش را بر روی چشم هایش گذاشت. کمی آن ها را مالش داد. سپس از جای برخاست و باقی مانده غذای سفارش شده را درون سطل زباله ریخت. دست و رویش را شست و بعد مسواک زدن، از اشپزخانه بیرون آمد. وارد اتاق دونفره شان شد و در را پشت سرش بست. همه جا در تاریکی بدی فرو رفته بود. دستش را به دیوار کشید و کلید برق را زد. با روشن شدن فضا، نگاهش به علیرامی افتاد که به شکم دراز کشیده بود و دست هایش را بالای سرش، روی بالشت گذاشته بود. نگاه گرفت و به سمت میز آرایش رفت که پسر عصبی تشر زد:
- خاموش کن اون وامونده رو!
بی توجه روی صندلی کوچکی که ست میز ارایش بود نشست.
- می خوام موهامو شونه بزنم.
- میگم خاموشش کن.
برس را برداشت و آرام به موهای خرمایی رنگ و لَختش کشید.
- الان تموم می شه.
علیرام کلافه هوفی کشید و حالت خوابیدنش را تعویض نمود. دخترک برای مرد زودجوش و عصبی خود که از طرفی هم بسیار غرغر بود، سر تکان داد. کارش را زود به اتمام رساند و بلند شد. برق اتاق را خاموش کرد و بدون آن که به چراغ خواب اعتنا کند، روی تخت دراز کشید و پشت به او چشم بر هم گذاشت.
****
برای جبران سهل انگاری دیشب، امروز را صبح زود از خواب بیدار شده بود و میز صبحانه را به بهترین شکل ممکن چیده بود. با لبخند به میز صبحانه نگریست و علیرام را صدا زد. خود پشت میز نشست، لقمه ای را به کره و عسل آغشته کرد. با اشتها به دهان برد و شروع به جویدن کرد. از دیشب چیزی نخورده بود و گرسنگی مجالش نمی داد تا به جای خالی علیرام نگاهی بیندازد. لیوان شیر را برداشت و چند قلوپش را خورد. ظرف پنیر و گردو را به سمت خود کشید و لقمه ی بزرگی درست کرد. خواست به دهان ببرد که با صدای مرد دستش از حرکت ایستاد.
- معلومه خیلی گرسنه ای.
سر بالا آورد و به قد بلند و جثه ی بزرگش چشم دوخت. موهای مشکی و نم دارش مانند همیشه مرتب نبودند و طبق عادش تنها به پوشیدن گرم کن مشکی اکتفا کرده بود. یاس با دیدن بالاتنه ی برهنه اش لبخند خجلی زد و سر پایین انداخت. همان طور که با لقمه اش بازی می کرد گفت:
- دیشب شام نخورده خودمو به خونه رسوندم.
پشت میز نشست و ابرو بالا انداخت.
- چه وظیفه شناس!
ناراحت به مرد روبه رویش نگاه کرد. لقمه را درون پیش دستی گذاشت و خود را کمی جلو کشید؛ هر دو دستش را بر روی میز گذاشت و لب باز نمود.
- ببین علیرام، نمی دونم چرا انقد علاقه داری از کاه کوه بسازی؛ ولی من که همون دیشب ازت عذر خواهی کردم، پس این حرف ها چیه؟
همزمان که ابرو بالا می انداخت، سری هم جنباند.
- بهت گفته بودم خوشم نمیاد تا نصف شب بیرون باشی، نگفته بودم؟
سپس همان طور که به چشمان غم زده ی دخترک خیره شده بود، استکان را به لب هایش نزدیک کرد. یاس با حرص لب هایش را بر روی هم فشرد و استکان شیر را برداشت؛ به صندلی تکیه زد و لب به سخن گشود.
- چرا، گفته بودی.
- امیدوارم دیگه تکرار نشه.
از غفلت مرد استفاده نمود و در جواب حرفش چشم غره رفت. از اینکه مانند همیشه در مقابل این مرد زورگو و ریاست طلب کم آورده بود عصبی و پر از حرص شده بود. علیرام که میل زیادی به صبحانه نداشت لقمه ی آخر را نیز به دهان برد و از جا برخواست. به سمت سینک ظرف شویی رفت و گفت:
- امروز نمیرم مطب، اگه توی خونه حوصله ت سر رفت بگو بریم بیرون.
یاس نفس عمیقی کشید و گفت:
- چرا نمیری مطب؟
- حس می کنم خستگی این چند روزه هنوز از تنم نرفته.
سپس دست هایش را که شسته بود با دستمال کاغذی خشک کرد و اشپزخانه را ترک نمود. با رفتن علیرام دخترک نفس عمیقی کشید و برای چند ثانیه پلک بر روی هم گذاشت. چرا احساس خوشایندی نداشت؟ مگر تا چند ماه پیش او نبود که برای ازدواج با این مرد پرپر میزد؟ حال چه شده که حس عذاب وجدان گریبانش را گرفته و رهایش نمی کند؟ فکر به گذشته و زمانی که به دور از هر دغدغه ای در خانه ی پدرش به درس خواندن و بازیگوشی می پرداخت باعث شد آه حسرت باری بکشد. با بغض آب دهانش را قورت داد و اشک هایی که در تلاش بودند تا سرازیر شوند را کنار زد. فکر به آن زمان چیزی را حل نمی کرد؛ پس تصمیم گرفت خود را غرق کار کند تا به چیزی فکر نکند.
 

Elham_kamy

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
45
436
171
18
مشهد
پارت سوم

دیگر آن بوی نامطبوع را نمی داد و این باعث شده بود خوشی هر چند کوچکی، در دلش جوانه بزند. حوله را به دور تنش پیچید و لباس هایی که بیرون گذاشته بود را به تن کرد. نم موهایش را گرفت و آن ها را همان طور آزاد به حال خودشان رها کرد. خم شد و با دقت در آینه به خود زل زد. پوستش شفاف تر شده بود و چشم هایش روشن تر بنظر می رسیدند. کف دست راستش را بر روی گونه ی برجسته اش گذاشت و عقب کشید. ظاهر دل نشین و مرتبش باعث شد اعتماد به نفس بگیرد. این امر نیز موجب شد تا رژ قرمز رنگ را از داخل کشو بردارد و آن را آرام به لب های قلوه ایش بکشد. رژ را در جایش گذاشت و عقب گرد کرد؛ رنگ قرمز به پوست سفیدش می آمد. لبخند محوی زد و از اتاق خارج شد. علیرام مانند همیشه جلوی تلویزیون نشسته بود و با علاقه ی خاصی به تماشای فیلم پر هیجانش پرداخته بود. روی مبل نشست و بی میل به تلویزیون خیره شد. از آن جنگ و جدال چیزی نمی فهمید؛ خصوصاً آن که به زبان اصلی هم بود. بی اراده نچی کرد و نیم نگاهی به صورت علیرام انداخت. انگار نه انگار که یاسی هم در کنارش وجود دارد. طوری به صفحه ی تلویزیون چشم دوخته بود که انگار اولین بارش است فیلم می بیند. هوفی کشید و گفت:
- بهتره برم برای نهار یه چیزی درست کنم.
مرد بدون آنکه نگاهش کند گفت:
- نهار میریم بیرون.
- چرا؟
نیم نگاهی به صورت دخترک انداخت و پاسخ داد:
- چرا داره؟
شانه هایش را بالا انداخت.
- آخه تا حالا پیش نیومده بود.
- مزه شم به همین یهویی هاست.
حرف دیگری نزد و از جایش برخاست. دوباره وارد اتاقشان شد و همان اول راه، نگاهی کلی به محیط انداخت. اتاقی بزرگ با تم سفید طلایی که خیلی زیبا آراییده شده بود. الخصوص با آن تخت خواب دو نفره ی وسط اتاق و چراغ خواب های پایه بلند که دو طرفش بنا شده بود صحنه دل انگیزی برای اتاق ایجاد کرده بودند. در رو به رویش میز کنسولی زیبا و سفید رنگی قرار داشت و کمی آن طرف تر کمد دیواری هایی به ست سیاه سفید، کنج اتاق قد علم کرده بودند. پنجره ای بزرگ که با پرده های حریر ساده کمی آن طرف تر روی دیوار جا ساز شده بود. بی حس به سمت تخت قدم برداشت که نگاهش به قاب عکس خودش و علیرام افتاد. آن عکس را بعداز عقد انداخته بودند. عکسی که زیبایی یاس و سادگی اش را بیشتر از همیشه به رخ می کشید. او در آن مانتو شلوار سفید رنگ بسیار دلربا شده بود و رنگ سرخ لبانش زیرکانه با رنگ شالش ست شده بود و آن تاج گلی که بر سر داشت چهره اش را زیباتر می کرد. علیرام نیز با کت و شلوار خوش دوخت خاکستری رنگ و ته ریش همیشه مرتبش، مردانه تر به نظر می آمد. هر دو به لنز دوربین زل زده بودند؛ با تفاوت آنکه تصویر علیرام جدی و تصویر یاس با لبخندی دورغین بر روی قاب حک شده بود. لبخندی که تنها خودش دردِ نهفته درونش را می فهمید. نگاه غمگینش را از عکس گرفت و روتختی ساتن مشکی طلایی را کنار زد. دراز کشید و برای رهایی از هر گونه فکر و خیالی خود را به دست خواب سپرد.
(در اتاقی حبس شده سرگردان به دور خود می چرخید. صدای جیغ و داد دختر پسرهایی که در فضا سیر می کردند، میان صدای موسیقی کر کننده گم شده بود. نمی دانست چگونه به انجا رفته است و همین موضوع به ترسش می افزود. او آن جا را خوب می شناخت و همین باعث سستی پاهایش شده بود. در همان حال، صدای پای چند نفر که سرخوشانه به سمتش می رفتند را شنید. قهقه هایشان مو بر اندامش سیخ می کرد. دخترک به دنبال راه فرار بود و بالاخره...)
با تکانی که خورد، به شدت از خواب پرید. در جایش نشست و با دهان نیمه باز، ترسیده اطرافش را کاوید. نفس نفس می زد و بر پیشانی اش عرق سردی نشسته بود. با دیدن علیرام که بالای سرش ایستاده بود و متعجب نگاهش می کرد، بی اراده نفس آسوده ای کشید. صورتش را میان هر دو دستش پنهان کرد و گوش به حرف علیرام سپرد.
- فکر کنم داشتی خواب می دیدی.
سری به معنای پاسخ مثبت تکان داد. دست مردانه اش را بر روی شانه ی دخترک گذاشت و به آرامی فشرد.
- الان خوبی؟
با صدایی گرفته گفت:
- خوبم.
از او فاصله گرفت و اجازه داد تا به خودش بیاید. جلوی آینه ایستاد و پنجه هایش را داخل موهایش فرو برد. برای آنکه حالت بگیرند، کمی ژل بر کف دستش ریخت و دوباره به موهایش کشید. مشغول به کار خود بود که صدای یاس را شنید.
- می ری بیرون؟
از داخل آینه به رخسار رنگ پریده اش چشم دوخت.
- قرار بود نهار بیرون باشیم.
- نمیشه خونه یه چیزی بخوریم؟
به سمتش چرخید و پرسید:
- چرا؟
- حالم خوب نیست.
- چیشده مگه؟
سرش را پایین انداخت و به حلقه نقره ای رنگ تک نگین داخل انگشتش خیره شد.
- دلم گرفته... حوصله ی هیچی رو ندارم.
زیر لب "ای بابا" یی گفت و به سمت آینه بازگشت، برسش را برداشت و به موهایش حالت داد. از داخل آینه به دخترک چشم دوخت گفت:
- از وقتی من یادمه تو همیشه ساکت بودی و هستی. حالا من اینو میزارم پای خصوصیات اخلاقی؛ اما واقعا برام جای سوال داره. بعضی شبا تو خواب گریه می کنی، دلیلش
چیه یاس؟
دخترک از این که مردش پی به حال درونش بـرده بود، حسابی دست پاچه شده بود و نمی دانست چه جوابی دهد.
 

Elham_kamy

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
45
436
171
18
مشهد
پارت چهارم

سرش را پایین انداخت و حتی نفس هم به سختی می کشید. علیرام که سکوتش را دید، به طرفش چرخید و با دیدن حال و روزش متعجب صدایش زد.
- چت شد یهو؟
سپس به سمتش قدم برداشت. یاس برای فرار از دست سوال های مرد سریع از تخت پایین رفت و قبل از آن که دستش به او برسد گفت:
- من برم دست و صورتمو بشورم. توام اگه میشه تو پذیرایی منتظرم بمون تا حاضر بشم.
نگذاشت علیرام چیزی بگوید، سریع وارد دستشویی شد. در را پشت سرش بست و خود را به روشویی رساند. از آینه به صورت رنگ پریده اش خیره ماند. شیر را باز نمود و چند مشت آب سرد به صورتش پاشید. شیر آب را بست و زیر لب زمزمه کرد:
- به خودت بیا... به خودت بیا دختر!
چشم فرو بست و "هوفی" از میان لب هایش خارج کرد. دست لرزانش را به پشت گردنش کشید و بعد چند ثانیه تأمل، از دستشویی بیرون آمد. مستقیم به سمت کمدش رفت و یک دست لباس ساده بیرون کشید. پس از پوشیدنشان، موهایش را مرتب نمود و روسری اش را به سر کرد. چادرش را هم برداشت و بدون آن که موبایل و کیفش را بردارد، از اتاق خارج شد. علیرام به دیوار راهرو تکیه زده بود و در افکارش سیر می کرد. با صدای یاس به خود آمد.
- من آماده م.
به رخ بی نقص دخترک که در قاب مشکی جای گرفته بود، نگریست. هنوز نمی دانست راز غم درون چشمانش چیست و باید آن را فاش می کرد. سوییچش را برداشت و گفت:
- بریم.
****
از سر بیکاری رو به روی آینه ایستاده بود و روی موهایش کار می کرد. در اینترنت خوانده بود روغن زیتون برای رشد و پرپشت شدن موی سر بسیار مفید است. با این که خود موهای زیبایی داشت، اما باز هم از سر بیکاری می خواست آن را امتحان کند. ضرری که برایش نداشت، زمانی هم نمی گرفت. کمی از روغن را کف دستش ریخت و به کف سرش مالید. چند بار روغن را به همان صورت به موهایش زد و چند دقیقه ماساژ داد. صورتش از بوی تلخش درهم شد. فکر نمی کرد همچین بوی بدی داشته باشد. مشغول کارش بود که زنگ در زده شد. متعجب به در اتاق نگاه کرد و زمزمه وار گفت:
- این دیگه کیه؟!
به دست هایش نگاه کرد. چرب بودن و باید آن‌ها را می شست. به سمت روشویی رفت که دوباره زنگ در را زدند. به عجله افتاد؛ سرسری دست هایش را آب کشید، چادر گلی گلی که به جالباسی آویزان بود را برداشت و سر کرد. سپس با حرص زیر لب "اومدم دیگه" ای گفت و از چشمی در بیرون را رصد کرد. با دیدن ستاره لبخند میهمان لبانش شد مانند بچه ای ذوق کرد. بی وقفه در را باز نمود. دختری سفید پوست، با چهره ای نمکی که در واحد رو به رویی سکونت داشت و به همراه مادربزرگ پیرش زندگی می کرد. مانند همیشه لبخند بزرگی زد و ردیف مروارید های سفیدش را به نمایش گذاشت.
- فکر کنم توقع دیدنم رو نداشتی نه؟
یاس بی هوا دستش را گرفت و به سمت خودش کشید. او را محکم به آغـ*ـوش گرفت و با بغض زمزمه کرد:
- دلم برات تنگ شده بود بی وفا... نگفتی یکی هست که دلش به بودنت خوشه؟
ستاره صورتش را درهم کشید و نالید:
- ایی! چه بوی گندی میدی.
یاس از بازویش نیشگونی گرفت و زیر لب "بی احساسی" نثارش کرد. دخترک دست هایش را دور کمر دوست نازک نارنجی اش حلقه زد و گفت:
- خودمم برای دیدنت لحظه ها رو می شماردم دیوونه... اگه اصرارهای من نبود که حالا حالاها روستا موندگار بودیم.
از آغـ*ـوش تنها رفیقش دل کند و همان طور که اشک هایش را پاک می کرد، به چشم های سبز عسلی اش خیره ماند.
- اصلا چرا هر هفته پا میشین میرین روستا؟ چه کار واجبی دارین اون جا؟
ستاره تک خنده ای کرد و ضربه آرامی به سر دخترک زد. دستش را گرفت و در را هم بست.
- برای رسیدگی به باغ و مزرعه و اینا... الانم که وقت سیب جمع کردنه.
یاس کلافه هوفی کشید و حرصی گفت:
- شما هم با این باغ و سیباتون!
هر دو به سمت سالن حرکت کردند و ستاره جوابش را خندان داد:
- دیگه روزی ما هم از اون باغ میرسه... ما که مثل شما شوهر دکتر نداریم پشتمون بهش گرم باشه.
یاس پوزخند زد.
- همه که چی پول نیست.
- برای تویی که تا سقف خونه ت رو پول چیدن آره، همه چی پول نیست. ولی برای ما...
یاس به حرف های بی معنی دوستش چشم غره رفت و گفت:
- چی می خوری برات بیارم؟
- هر چی عشقته.
- این جوری حرف نزن خوشم نمیاد.
دخترک "بروبابایی" گفت و دستی در هوا تکان داد. روی کاناپه دراز کشید.
- چه خبر؟ توی این یک هفته که من نبودم چیکار می کردی؟
با ظرف شکلات از اشپزخانه بیرون آمد و پاسخ داد:
- به نظرت منه بیکارِ محدود به این چهار دیواری، چیکار می تونم بکنم؟
ستاره "اوه" طولانی گفت و در جایش نشست. هنوز یاس ظرف شکلات را بر روی میز نگذاشته بود که دختر خم شد و یکی برداشت. یاس چشم غره ای به دوستش رفت اما اعتراضی نکرد.
- یه کلمه گفتما، ببین چطور جواب دادی.
- آخه سوال های مزخرفی می پرسی... تو خودت از همه چی من خبر داری بعد میگی چیکار کردی.
ستاره اخم کرد و جدی گفت:
- باز بهت رو دادم پررو شدی؟!
یاس با لبخند سری برایش تکان داد و به آشپزخانه برگشت. ستاره بی توجه به رفتار یاس شکلات را در دهانش گذاشت و گفت:
- به نظرم داری در حق علیرام نامردی می کنی.
دخترک از اشپزخانه با صدایی که رگه هایی از تعجب داشت گفت:
- چرا این حرف رو میزنی؟
- چون علیرام در اون حدی که تو میگی نیست. فقط یه سری اخلاق های خاص خودشو داره.
یاس با دو استکان حاوی شکلات داغ و دو برش کیک از اشپزخانه خارج شد.
- کسی که اجازه نمی ده زنش تنهایی جایی بره نرماله؟ یا مدام گوشیش رو چک می کنه و حواسش هست به کی زنگ می زنه یا درارتباطه، آدم معمولی ای به نظر می رسه؟! من کار به مقرراتی بودنش ندارم اما این شکاکیش واقعا عصبیم می کنه ستاره.
- چرا نیمه پر لیوانو نمی بینی؟ به این فکر کن که رفتارهاش از علاقه زیاده.
یاس استکانش را برداشت و پا روی پا انداخت. می دانست علیرام آن عشق آتشینی که دوستش از آن حرف می زند را ندارد، ولی با این حال گفت:
- علاقه ای که به خاطرش اشک زنشو در بیاره چه فایده داره؟ من عشقی رو که به خاطرش اذیت بشم نمی خوام.
دختر دستش را نمایشی بالا آورد و گفت:
- یعنی خاک تو سرت! آدم انقدر بی احساس.
همان طور که از محتویات داغ داخل استکان می خورد شانه بالا انداخت.
- چرا بی احساس؟
 

Elham_kamy

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
45
436
171
18
مشهد
پارت پنجم

- چقد ساده ای یاس! الان همه منتظرن تا یه شوهر پولدار پیدا کنن، اونوقت تو به خاطر یه بازجویی ساده داری زندگی رو به کامت زهر می کنی؟
یاس که در سکوت نوشیدنی اش را نوشید و به فکر فرو رفت. در دل به دوست خوش خیالش خندید و حسرت خورد. ای کاش او هم می توانست مانند ستاره خوش بین و بی خیال باشد. برای چند دقیقه بینشان سکوت حکم فرما شد؛ تا این که ستاره دختر پرحرف و پرانرژی حاضر در آن جا، برای عوض کردن جو باز به حرف آمد.
- میشه بپرسم چرا روسریتو در نمیاری؟ نکنه آقاتون قدقن کردن؟!
بدون آن که تغییری در حالتش ایجاد کند، جوابش را داد:
- روغن زیتون زدم به موهام چربه... باید برم حموم.
ستاره با این حرف دوستش به خنده افتاد.
- اوه! چیشده یاسی خانم به خودشون رسیدن؟
یاس با حالتی خنثی به او چشم دوخته بود که این امر باعث شد دخترک خوش خنده کم کم به خودش آید و درست درجایش بنشیند. چشم غره ای به دوستش رفت و گفت:
- بیکار بودم گفتم اینو امتحان کنم.
- پس اون بوی بد مال این بوده!
سر تکان داد و جواب نداد. دختر دوباره گفت:
- ساعت چنده؟
به طرف ساعت پایه بلند کنج خانه چرخید.
- وای دوازده ست! من برم یه چیزی واسه نهار درست کنم بعد از ظهر دوباره بهت سر می زنم.
یاس استکانش را درون سینی قرار داد و اعتراض کرد.
- نخیر حق نداری بری... همین جا نهار درست می کنم میگم حاج خانمم بیاد.
دخترک از جا برخاست و گفت:
- نه دستت درد نکنه، باید برم توام به کارات برس.
- ستاره...
- بله؟
- نرو دیگه، خواهش می کنم.
هوفی کشید و گفت:
- آخه نمی شه، شاید شوهرت اومد.
- نه اون نمیاد.
- ولی...
- همین که گفتم؛ تا من میرم حموم توام یه غذای خوشمزه درست کن. بعدم برو دنبال حاج خانم.
خندید و گفت:
- چی بگم والا.
یاس به طرف اتاق خواب رفت و در همان حالت گفت:
- هیچی نگو، فقط کاری که گفتم رو انجام بده.
در چهارچوب در ایستاد و به سمت ستاره برگشت.
- بی زحمت اون استکان ها رو هم جمع کن.
دخترک چشم غره ای به دوستش رفت و مشغول کارهایش شد.
****
دیس را وسط میز گذاشت که مادربزرگ ستاره گفت:
- دخترم چرا زحمت کشیدی؟ به خدا راضی نبودم.
خوشحالی اش را نمی توانست پنهان کند، با سرحالی پاسخ داد:
- زحمت رو که من نکشیدم، ستاره نهار درست کرده... دور هم یه لقمه غذا می خوریم.
ستاره که با اشتها مشغول غذا خوردن بود، لقمه ای به دهان برد و گفت:
- وای خیلی خوشمزه شده! مامان جون من یه لقمه بخور.
سپس تکه نانی را به سالاد الویه آغشته کرد و به دست مادربزرگش داد. پیرزن با اکراه لقمه را خورد؛ کمی که گذشت با رضایت سر تکان داد.
- بر خلاف ظاهرش خوشمزه س.
نوه اش با دهان پر گفت:
- ظاهرش مگه چشه؟ به این خوشگلی تزئین کردم.
سری به معنای"چه بگویم" کج کرد و پاسخی نداد. یاس که تا آن لحظه ساکت بود، به حرف آمد:
- دستت درد نکنه؛ خیلی خوشمزه شده.
- نوش جان.
دستی به دور لب هایش کشید و گفت:
- کی ارایشگاه رو باز می کنی؟
- فعلا که خسته م و نمی خوام کار کنم؛ اما مشتری ها دیوونه ام کردن.
یاس پوزخند زد.
- حتما دلشون برای عجوزه شدن تنگ شده.
حاج خانم به خنده افتاد و ستاره با همان دهان پر سرزنش گر اسم دوستش را صدا زد. لقمه اش را نجویده قورت داد و بامزه پرسید:
- برای همون میای نیم ساعت روی صندلی می شینی تا نوبتت بشه؟
- اون دیگه مشکل خودته که نمی تونی واسه دوستت پارتی بازی بکنی.
دختر پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- دیگه من خیلی به حق و حقوق و این ها اهمیت میدم.
از میان لب های یاس "ایش" ی خارج شد و متقابلا برایش پشت چشمی نازک کرد.
- ولی جدی جدی، چرا نمیای ارایشگاه که هم کمک دستم باشی هم برای خودت کار یاد بگیری.
شانه بالا انداخت و گفت:
- به آرایشگری علاقه ندارم.
- علاقه نداری یا شوه...
حاج خانم مداخله کرد و اجازه نداد نوه اش بیشتر از آن حرف بزند.
- بس کن ستاره... خودش داره میگه علاقه ای نداره.
یاس نگاه از آن ها گرفت و سر پایین انداخت. به خوردن غذایش ادامه داد و ستاره نیز دیگر حرفی نزد.
****
در حال ظرف شستن بود که صدای علیرام را از پشت سرش شنید.
- کارت که تموم شد برام قهوه بیار.
یاس جواب نداد و مرد که حواسش به بی حواسی دخترک جمع شده بود دو مرتبه گفت:
- شنیدی چی گفتم؟
به خود آمد و هول شده به طرفش چرخید.
- چی؟
مرد دستش را در هوا چرخاند.
- کجایی؟
- ببخشید حواسم پرت شد؛ چی گفتی؟
- گفتم کارت تموم شد برام قهوه بیار.
سر تکان داد.
- باشه.
مرد "خوبه" ای گفت و محل را ترک نمود. کارش که به اتمام رسید، قهوه ساز را به برق زد. کارهای لازم را انجام داد و منتظر ماند تا قهوه حاضر شود. بعد از چند دقیقه قهوه را داخل فنجان ریخت و از آشپزخانه خارج شد. به سمتش رفت و قبل از این که سینی را بر روی میز بگذارد، موبایلش را در دست علیرام دید. همیشه از این کار او متنفر بود. اخم کرد و گفت:
- داری چیکار می کنی؟
 

Elham_kamy

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
45
436
171
18
مشهد
پارت ششم

خونسرد پاسخ داد.
- چک.
با حرص نگاهش کرد و گفت:
- می دونی از این کارت متنفرم؛ اما نمی فهمم چرا هر دفعه انجامش میدی!
گوشی را به سمتش گرفت و پرسید:
- تو از خودت مطمئن هستی یا نه؟
در همان حال که خود را خم کرده بود تا موبایلش را بگیرد، کلافه پاسخ داد:
- چه ربطی داره؟ این که دوست ندارم تو حریمم سرک بکشی، معنیش این نیست که چیزی رو پنهون می کنم.
مرد نیز خود را خم نمود تا فنجان قهوه اش را بردارد.
- می دونی که این حریم شخصی و این جور چرت و پرت ها برای من معنی نداره.
ابروان پهن و حالت دار یاس بهم نزدیک شدند. با لحنی که حرص و عصبانیت در آن بیداد می کرد گفت:
- برای من معنی داره و خیلی هم بهش پایبندم... توی این دوسه ماه دیدی برم سر گوشیت یا کیفت؟
مرد شانه ای بالا انداخت و خونسرد پاسخ داد:
- می تونی بری، کسی جلوت رو نگرفته... من از خودم مطمئنم و از این که موبایلم رو چک کنی هم هیچ عبایی ندارم.
- منم چون بهت اعتماد دارم سر وقتش نمی رم. از طرفی هم معتقدم هر آدمی یه حریم شخصی داره و باید بهش احترام گذاشت.
علیرام که تا آن لحظه به صورت دخترک خیره مانده بود، فنجان را درون سینی گذاشت و آهانی از بین لب هایش خارج کرد.
- پس تو این کار من رو بی احترامی به خودت می دونی؟
- دقیقا... طوری گوشی رو زیرو رو می کنی که انگار مدرک جرم دستته؛ نکنه بهم شک داری؟!
- فکر خودت خرابه، به کارهای من ربطش نده.
- چرا همیشه فکر می کنی بیشتر از من می فهمی؟ من اشتباه می کنم، اونوقت تو راست میگی.
مرد که از بحث پیش آمده کلافه شده بود؛ کنترل تلویزیون را از روی میز عسلی برداشت و قبل روشن کردنش گفت:
- بس کن یاس، حوصله ندارم.
ضربان قلب دخترک از شدت خشم بالا رفت. با صدایی که بی اراده ولوم بالایی به خود گرفته بود پرسید:
- حوصله ی خودم یا حرف هام؟!
علیرام عصبی شد و نگاه تندی به یاس عصبانی انداخت؛ ولی او بی توجه به شعله های خشم درون چشم هایش، حق به جانب ادامه داد:
- فقط بلدی اعصابمو خورد کنی... توی این مدت هیچ کاری نکردی که دلم بهت خوش باشه. انگار اسیر آوردی خونه ت! برم بیرون باید از تو اجازه بگیرم؛ کسی رو به خونه م دعوت کنم باید از تو اجازه بگیرم؛ هر غذایی درست کنم اول باید از تو نظر بخوام... این چه وضعشه؟ توی این خونه ی وامونده من هیچ اختیاری از...
یک آن علیرام به میان سخنانش پرید و با خشم اسمش را فریاد زد. به طوری که یاس زبان به دهان گرفت. چشم هایش ترس را بیداد می کردند؛ اما دیگر نمی خواست در برابر این امپراطور ظالم و خودخواه کم بیاورد. اخم غلیظی کرد و با جسارت به چشم های مردش زل زد. علیرام نیز از جایش بلند شد و با دست هایی مشت شده به سمتش رفت. قد بلند و جثه ی ورزیده ای داشت و بلعکس او، دخترک دارای جثه ی نحیفی بود که قدش به زور تا شانه های علیرام می رسید. سر خود را بالا گرفت تا بتواند به چشم های مردش نگاه کند. هر دو با اخم و فک های منقبض شده به یک دیگر خیره شده بودند. علیرام انگشت اشاره اش را بالا آورد و جلوی صورت یاس تکان داد. با لحنی که بوی تهدید می داد گفت:
- یادت باشه، توی هر حالتی که هستی نباید زبونت به بی احترامی بچرخه. این بار رو ازت می گذرم اما دفعه ی دیگه گذشتی در کار نیست و یک راست می فرستمت جایی که ازش اومدی، مفهومه؟
با فریادش دخترک پلک زد و نگاه از آن صورت جذاب گرفت. اخمش پررنگ تر شد و سر پایین انداخت. مرد خود را خم کرد و چانه اش را در مشتش گرفت. سرش را بالا آورد و به چشمان درشت و مشکی اش خیره شد.
- یادت باشه هیچ وقت منو به خاطر کارهایی که می کنم بازخاست نکنی؛ چون در اون صورت جواب خوبی دریافت نمی کنی.
سپس چانه ی ظریفش را رها کرد و با غیظ نگاه از او برداشت. روی مبل نشست و تلویزیون را روشن نمود. رفتارهای خودخواهانه ی علیرام بر عصبانیت دخترک دامن می زد. دست هایش را مشت کرد و با حرص به سمت اتاق خواب دوید. خود را روی تخت انداخت و مشت محکمی به آن کوبید.
- مردک زورگو!
سپس انگشت شصتش را به شقیقه اش کشید، چشم هایش را بست و نفسش را محکم بیرون فرستاد. روی تخت رها شد و صفحه ی موبایلش را باز کرد. پیغامی از سوی رضوان، دخترخاله اش که زن برادر او نیز محسوب می شد. به خاطر بی صدا بودن تلفنش متوجه ی پیام نشده بود. با اعصابی خراب پیامش را باز کرد.
"سلام خوبی؟ فردا تولد دوستمه، نمی دونم چی بخرم. میای فردا بریم بازار؟ باز تو سلیقه ت از من بهتره."
بعد از کمی فکر کردن تایپ نمود.
"سلام خوبم تو چطوری، بقیه خوبن؟ به علیرام بگم ببینم چی میگه خبر میدم."
پس از آن که پیام ارسال شد، گوشی را کنارش گذاشت و چشم برهم نهاد. ثانیه ای نگذشته بود که صدای پیامک همراهش بلند شد. بی وقفه بازش کرد.
"همه خوبن... باشه، پس حتما خبر بده."
بدون پاسخ دادن، به خوابی عمیق فرو رفت.
 

Elham_kamy

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
45
436
171
18
مشهد
پارت هفتم

فیلم که به پایان خودش رسید، از جا برخاست و تلویزیون را خاموش نمود. قبل از وارد شدن به اتاق، به سمت آشپزخانه رفت و لیوانی آب خورد. سپس به طرف اتاق خواب حرکت کرد. دخترک غرق خواب بود و برق اتاق را نیز خاموش نکرده بود. همان اول راه کلید را زد و فضا در چشم برهم زدنی تاریک شد. به سوی تخت رفت و یکی از چراغ خواب ها را روشن نمود. به پهلو دراز کشید و خود را روی صورت یاس خم کرد. از رفتارش پشیمان نبود! یاس شاید حق داشت از حریم اش دفاع کند؛ اما هرگز حق توهین به او و خانه اش را نداشت. آن التیماتوم را باید به او می داد تا دیگر به خود اجازه ی توهین ندهد. نگاهش به نیم رخ زیبای دخترک بود که بی اراده نفس عمیقی کشید. سپس بدون حرکت اضافه ای پشت به او کرد و به خواب رفت.
****
تصمیم به قهر گرفته بود؛ اما قبل از انجام هر کاری باید از او اجازه می گرفت. اخم را مهمان صورتش کرد و قبل از آن که علیرام پایش را بیرون از خانه بگذارد، صدایش زد. مرد ایستاد و به سمتش برگشت. از آشپزخانه بیرون نرفت و گفت:
- دیشب رضوان پیام داد که می خواد بره بازار خرید کنه... خواست منم باهاش برم. گفتم اول به تو بگم ببینم چی میگی!
مرد نگاهش را به زمین دوخت و بعد از کمی فکر کردن سرش را تکان داد.
- می تونی بری.
دخترک از او رو برگرداند و علیرام بی توجه به ناز کردنش خانه را ترک کرد. با بسته شدن در سریع به سمت اتاق رفت. تلفنش را از روی تخت برداشت و برای دخترخاله اش این چنین نوشت.
"ساعت چند بریم؟"
از آن جا را خارج شد و به آشپزخانه برگشت. گوشی را روی اپن گذاشت و مشغول جمع کردن میز شد. در همان حین صدای زنگ موبایلش درآمد. به سمتش رفت و تماس را وصل کرد. روی بلندگو گذاشت و به ادامه کارهایش مشغول شد.
- الو یاس؟!
- بله؟ سلام.
- سلام میگم من یک ساعت دیگه راه میافتم. به خونه ت که رسیدم به گوشیت زنگ میزنم بیا پایین.
ظرف مربا را درون یخچال گذاشت و گفت:
- باشه ولی زود نیست؟ هنوز ساعت هشته ها.
- تا من برسم اونجا شده نه، تا برسیم پاساژ شده نه و نیم، تا خرید کنیم هم میشه یازده... تازه تا من به تولد برسم شد...
- خیلی خب بابا خیلی خب... سرم رفت.
رضوان خندان گفت:
- کار نداری؟
- راستی کدوم دوستته؟ تولدش تو خونه ست؟
- اسمش مریمِ، تا حالا ندیدیش... نه با چند نفر دیگه توی پارک قرار گذاشتن.
دستمالی برداشت تا روی میز را پاک کند. در همان حالت گفت:
- توی این ایام تولدش چیه دیگه؟
- نمی دونم اصرار کرد گفت باید بیای... بعدشم، بزن برقص که نیست، یک کیکه که با خنده شوخی خورده میشه.
- چی بگم والا.
- من باید برم، فعلا.
تماس که خاتمه یافت، او نیز سرش را به شستن ظرف ها گرم کرد.
بعد از اتمام کارهایش صورتش را شست و به سمت اتاق رفت تا حاضر شود. از داخل کمد شلوار جین مشکی رنگی بیرون کشید و پوشید. سپس آن را با مانتویی ارغوانی رنگ و شالی یشمی ست کرد. موبایل و کارت بانکی اش را داخل کیف گذاشت، چادر مشکی اش را نیز برداشت و منتظر تماس رضوان ماند.
بعد از یک ربع که یاس در حال فکر کردن به اتفاق های شب گذشته بود، رضوان تماس گرفت و سریع قطع کرد. دخترک وسایلش را برداشت و از اتاق بیرون زد. بعد پوشیدن کفش های اسپرتش چادرش را نیز به سر کرد و از خانه خارج شد. به سمت آسانسور رفت و وارد شد، دکمه ی هم کف را زد و منتظر ماند. بعد از لحظاتی که به انتظار سپری شدن آسانسور ایستاد و یاس با عجله از آن بیرون زد. در ساختمان را باز کرد و با چشم دنبال دخترخاله اش گشت.
- اینجام!
با دیدنش لبخند زد؛ به سمتش رفت و خواهرانه هم دیگر را به آغـ*ـوش کشیدند. یاس از زنِ برادرش جدا شد و گفت:
- حتما باید کار داشته باشی تا بیای دم در خونه م؟
دختر از خجالت سرخ شد.
- شرمنده بخدا... خودت که میدونی، این روزا درگیر خرید های عروسی هستیم. مثلا قرارِ بعد محرم عروسی بگیریما.
یاس چشم هایش را در کاسه چرخاند و باهم به راه افتادند.
- خب حالا، خودتو سرخ و سفید نکن.
دختر خنده ای کرد و هر دو کنار خیابان ایستادند.
- حالا می خوای چی بخری؟
رضوان همان طور که به جاده خیره مانده بود گفت:
- بنظرت چی بخرم؟
بی خیال گفت:
- یه شاخه گل براش بخر بزار بره بابا.
دختر چشم غره ای به خواهرشوهر بی حوصله و بی تفاوتش رفت و پاسخ داد:
- مثلا تو رو با خودم آوردم که کمکم کنی.
- خب ببین چی دوست داره.
- مریم به گوشی و چیزایی که به اون مربوط بشه رو خیلی دوست داره؛ شاید براش قاب گوشی خریدم.
قبل از آن که یاس بتواند بهت خود را آشکار کند، پرایدی سفید رنگ برایشان بوق زد. رضوان به طرف ماشین رفت و به راننده گفت:
- آقا تا .... چند میگیری؟
راننده که مرد کهن سالی بود قاطع پاسخ داد:
- پونزده تومن.
رضوان رو به یاس گفت:
- سوارشو بریم.
سپس خود اول سوار شد. دخترک کنارش جای گرفت و آرام، با صدایی که تعجب درش بیداد می کرد گفت:
- واقعا می خوای یه گلس براش هدیه بخری؟
مگه مدل گوشیشو می دونی؟