در حال تایپ رمان آرام دلم | فرشته اسکندری کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 404 -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: fereshteheskandari

fereshteheskandari

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
27/9/19
13
92
71
نام رمان: آرام دلم
نویسنده:فرشته اسکندی کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر:اجتماعی، عاشقانه و جنایی- پلیسی
ناظر: @*سیما*
خلاصه:
این رمان روایتگر دختری است که در پی پیدا کردن حقایق نا معلوم زندگیشه! زندگی که اسما قبولش داره و در باطن هیچ امیدی بهش نداره! دختری به اسم آرام دل که سعی می کنه، علت مرگ عزیز ترین آدم زندگیش رو بفهمه و در این مسیر حقایق طوری براش آشکار می شه و در گیرش می کنه که مسیر زندگیش از جاده اصلی منحرف می شه! و داستان از یه راز کهنه قدیمی و تسبیحی سر در میاره که به جز آرام دل آدمای دیگه ای هم دنبالش هستن! اما در این راه شخصی به آرام دل کمک می کنه، کسی که در ظاهر غریبه و در باطن آشنا تر از اون چیزیه که آرام دل فکرش رو می کنه...
زندگی به ظاهر آروم دختر داستان ما با چنان رویداد هایی مواجه می شه که انتهای این داستان به سر انجام نمی رسه مگر با مرگ یک نفر!

سخن نویسنده:خدمت خواننده های عزیز اعلام کنم که این رمان غمگین نیست! من خودم غمگین نمی خونم چه برسه به اینکه بنویسم! یکم صبور باشید چون ابتدای رمان سیر آرومی داره ولی رفته رفته به هیجانات رمان اضافه می شه:)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

*سیما*

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
17/4/18
839
20,506
821
25
:)
به نام خدا
p7rz_231444_bcy_nax_danlud.jpg
نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.
خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!
دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.

«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

fereshteheskandari

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
27/9/19
13
92
71
مقدمه:

آرام آرام،آرام دل می شوی وخود من..

آرام دلم!

آرام دل کسی که..

دل دادن به دل یار..

دیده عشق می خواهد..

دل بینا می خواهد..

من آرام دلم،دختری که..

وجودش تسخیر شده از ویرانی..

تسخیر شده از خرابی..

من آرام دلم..مرهمی می خواهم..

برای دل زخم خورده ام..

همانند خودم آرام دل می خواهم..

آرام دلم شو که بی تو..

وجودم نا آرام است...


پارت اول

با همون اخم همیشگی نگاهش کردم.
-برو حسابداری برای تسویه حساب!
رنگ از رخش پرید وبا وحشت نگاهم کرد:
--خا..خانم مهندس..غلط کردم!
میز رو دور زدم و وایستادم جلوش:
-برام مهم نیست چه غلطی کردی، گفتم بیرون!
خواست حرفی بزنه که با عصبانیت
بهش توپیدم:
-یا می ری بیرون، یا اینکه زنگ می زنم نگهبانی پرتت کنن بیرون.
می ترسید حرفی بزنه. بی حرف سرش رو پایین انداخت و از اتاق خارج شد.
با حرص نفسم رو رها کردم.
دیگه کاری نداشتم، سیستم رو خاموش کردم و کیفم رو از روی میز برداشتم.
با قدم های محکم از اتاق خارج شدم.
خانم فرحزاد که مشغول کار با سیستم بود با دیدنم، دستپاچه از جاش بلند شد.
قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه با عجله گفتم:
-من دیگه میرم، قرارای امروز رو بنداز برای فردا.
بدون اینکه منتظر جوابی بشم، از شرکت خارج شدم.
شرکتی که بعد چند سال زحمت، تازه جا افتاده و رونق گرفته.
مثل همیشه قبل از اینکه خونه برم، یه شیشه گلاب گرفتم وسمت
بهشت زهرا راه افتادم.
سر مزار کسی نشستم که بزرگ ترین پشتوانه زندگیم، تو تمام سختیام بود.
شیشه گلاب رو باز کردم و سنگ قبرش رو با گلاب شستم.
نگاهی به اسم روی قبر انداختم. نیکو جهانبخش...
دستام آروم آروم مشت شد. الان دقیقا شیش سالی می شد که مادرم برای همیشه از پیشمون رفته.
مادری که با صبوریاش مرهم روزای بی کسیم بود.
چقدر دوست داشتم الان کنارم باشه؛ با وجود مادرم
می تونستم این سرمای نحسی رو که زندگیم رو اشغال
کرده، از بین ببرم!
وجود مادرم درست زمانی که بهش نیاز داشتم، ازم دریغ شد وکسی رو جز پدرم که وجودم رو تو زندگیش داره
انکار می کنه، مقصر نمی دونم!
نفس عمیقی کشیدم و به افکارم خاتمه دادم. بعد از خوندن فاتحه، چند دقیقه ای موندم و از جام بلند شدم و راه
خونه رو در پیش گرفتم.
به خونه که رسیدم، در رو با ریموت بازکردم و مسیر سنگلاخی رو تا عمارت درندشت، بزرگ زاده ی پورجم طی
کردم.
عمارتی که دور تا دورش رو درخت پوشونده بود و وارد حیاط که می شدی به راحتی بوی گل های شمعدونی و
یاس رو می تونستی حس کنی. آلاچیق کوچیکی گوشه حیاط بود که وقتی از در وارد می شدی به راحتی می
تونستی اون رو ببینی.
درسته خیلی سر سبز بود اما به چشم منی که هیچ چیز این خونه به چشمم نمی اومد، فایده ای نداشت.
با همون غرور همیشگیم، از ماشین پیاده شدم و نگاهی به نمای سفید و امروزی خونه رو به روم انداختم، سفیدی
که تا قبل از مرگ مادرم به عنوان خوشبختی تو زندگیم بود و الان...
با صدای علی به خودم اومدم:
--سلام خانم کوچیک! خسته نباشید.
نگاه کوتاهی به چهره خستش انداختم و زیر لب جوابش رو دادم.
علی پسر تهمینه خانم، خدمتکار اینجا بود که از چندین سال پیش اینجا زندگیشون رو می گذرونن.
سوییچ رو سمت علی گرفتم:
-ماشین رو دیگه احتیاج ندارم، ببرش پارکینگ.
نیمچه لبخندی زد و گفت:
--چشم خانم!
زیر لب خسته نباشیدی گفتم و مسیر سنگ فرش شده رو تا داخل خونه طی کردم.
داخل خونه که رفتم، اطراف رو از نظر گذروندم.
مثل همیشه همه جا مرتب و تمیز بود. به خاطر علاقه بابا به وسایل قدیمی بیشتر اشیاء خونه رو عتیقه جات
تشکیل می داد. بر خلاف ظاهر خونه که نمای امروزی داشت اما داخل خونه اینطور نبود. نگاهی به پرده های سفید
رنگی انداختم که مثل همیشه مانع ورود نور به خونه می شد و آهی کشیدم. جوری خونه ساکت بود که انگار
صدها ساله کسی اینجا نبوده!
مثل همیشه خواستم، از محیط زجر آور و بی روح این خونه به اتاقم پناه ببرم که صدایی مانع شد:
--خسته نباشی عزیز دلم!
نیازی به برگشتن نبود، خودش
رو به روم وایستاد.
نسرین-بازم که اخمات توهم! باز کن گره کور ابروهاتو!
نسرین که حکم مادر نداشتم رو داشت و کاملا برام قابل احترام بود، با نگاهی مادرانه نگاهش رو بهم دوخت.
متقابلا نگاهی به صورت چروکیده و چشمای مشکی رنگش انداختم که مشتاق گفت:
-وقت داری چند کلمه ای باهم صحبت کنیم؟
به کوتاهی و بی حوصله جواب دادم:
-خستم بعدا باهم حرف می زنیم!
با حالتی دلنشین و مادرانه سری تکون داد:
--باشه تو برو تو اتاقت استراحت کن، تا بگم برات یه چیز خنک بیارن.
سری تکون دادم و زیر لب با تشکری کوتاه سمت اتاق راه افتادم.
نسرین دوست دیرینه مادرم و سرپرست خدمتکارای اینجا بود. بعد از اینکه مادرم رو برای همیشه از دست دادم،
شد مادر نداشتم. در اثر سالهایی که گذشته خیلی شکسته و پیر شده بود ولی بازم عطر مادرم رو تو آغـ*ـوش
نسرین پیدا می کنم.
وارد اتاق که شدم، نگاه اجمالی بهش انداختم.
اتاقی که رنگ دیوار هاش تماما سفید بود و با دکوراسیون سرمه ای رنگ ست می شد.
میز کاری که در رأس اتاق قرار داشت و در کنارش میز آرایش و با فاصله تخت و کمد لباس هام جا گیر شده بودن.
با خستگی لباس هام رو عوض کردم و پشت میز کارم نشستم. به شدت احساس ضعف می کردم. عینکم رو
برداشتم و چند لحظه ای سرم رو لب میز گذاشتم.
بعد از چند لحظه که حالم بهتر شد، مشغول چک کردن حساب های شرکت شدم که داغی مایعی پشت لبم
توجهم رو جلب کرد و باعث شد تا دست از کار بکشم. دستم رو گذاشتم همون قسمت که با دیدن خون، اخمام
توهم جمع شد.
بلافاصله از جام بلند شدم و به سمت روشویی رفتم. سریع شیر آب رو باز کردم و خون ها رو شستم.
دو، سه دقیقه بعد که مطمئن شدم خون ریزی قطع شده، با دستمال صورتم رو خشک کردم.
نگاهی تو آینه به خودم انداختم، چشمای عسلی رنگم،بی روح تر از همیشه بود و رنگ پوستمم مهتابی تر؛
حسابی رنگم پریده بود.
با کلافگی بیرون رفتم که لحظه ای سرم گیج رفت و مجبور شدم دستم رو محکم
به درگاه در بگیرم.
با چند ثانیه مکث چشمام رو باز کردم و
رو صندلی نشستم.
همون لحظه صدای در اومد و بعد از اجازه ورود، یکی از مستخدم ها با یه سینی داخل اومد و رو میز
گذاشتش.
--کاری با من ندارید؟
بی رمق و بی حال سری به نشونه نفی تکون دادم.
قدمی سمت در برداشت، اما قبل از اینکه بخواد خارج بشه، پرسید:
--خانم شما حالتون خوبه؟
سری درتأیید تکون دادم:
-خوبم. مشکلی نیست، می تونی بری.
نگاهی پر از تردید بهم انداخت و بی حرف از اتاق خارج شد.
 
آخرین ویرایش:

fereshteheskandari

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
27/9/19
13
92
71
پارت دوم

نمی دونم چقدر گذشت که با حالی نه چندان خوب پایین رفتم.

با دیدن بابا اخمام توهم رفت، معلوم بود که تازه از شرکت برگشته. خیلی نسبت به چند سال پیشش شکسته
شده بود و نصف موهاش به رنگ سفید بود.
چهرم چندان به شرقی ها شباهت نداشت و بیشتر به غربی ها می خوردم!
رنگ چشمای عسلی رنگم رو از پدرم به ارث بـرده بودم و مابقی اجزای صورتم به مادرم رفته بود؛ به خصوص حالت
چشمام که کشیده و خمـار بود.
با دیدنم مثل همیشه نگاهی از سر بی تفاوتی بهم انداخت.
بااینکه ازش مهری به دل نداشتم، اما به رسم احترام زیر لب سلامی کردم که طبق معمول جوابی نشنیدم!
بابای من همه چیز رو تو ثروت می دید، حتی محبت رو؛ همیشه می گفت:
-تو که هر چی بخوای داری این نشونه محبت من به تو نیست؟!
و هر بار در جواب حرفاش من بودم که سکوت می کردم.
نخواست یه بار محبت رو با مهر پدرانه بهم بفهمونه و این من بودم که همیشه درحسرت یه دلیل برای توجیح
مرگ مادرم و نوازش پدرانش بودم.
دنبال توجیح بودم، چون وقتی که مادرم فوت شد نتونستم، دلیل مرگ واقعیش رو بفهمم و هنوزم که هنوزه
دنبالش بودم تا بفهمم اوضاع از چه قراره؛ ولی هر بار به نحوی به در بسته می خوردم. دکترا می گفتن به خاطر این
بوده که سکته کرده، ولی بازم برام قابل توجیح نبود. حداقل تا وقتی که از زبون پدرم این حرف رو نمی شنیدم
باورم نمی شد، اما پدرم هر بار انگار که از من فراری باشه، نمی خواست که من کنارش باشم. همینم دلیلی بر
تغییر رفتارم و نوع فکرم شد، تا از دختری که همیشه در کنار بهترین عزیزانش خوشحال بود، حالا فقط یه دختر
بی روح و بی احساس باقی بمونه!
نخواستم ضعیف باشم، جز خودم به کسی اهمیت نمی دادم، به جز نسرین که برام فرق داشت.
غرورم رو لازمه زندگیم قرار دادم.
با نگاهی بی روح و بی تفاوت به همه چیز نگاه می کردم و سرمای بی اندازه ای درونم رو اشغال کرده بود.
من خودم بودم و خدای خودم، بدون اینکه به کسی احتیاج داشته باشم!
با صدای نسرین که اعلام کرد، شام حاضر؛ دونه های رشته افکارم هر کدوم به سمتی ریخته شدن!
بابا از جاش بلند شد و
سمت میز راه افتاد و منم باکمی مکث همون سمت راه افتادم و بعد از نشستن، مشغول
کشیدن غذا شدم.
میز دوازده نفره بود و همیشه منو پدرم فقط روی همین میز غذا می خوردیم. واقعا مسخره بود!
هیچ وقت نشد که دور این میز شلوغ باشه. یعنی حداقلش اینه که من به عمرم ندیده بودم.
میز طوری قرار داشت که داخل آشپزخونه رو می شد دید و کنار آشپزخونه راهرویی وجود داشت که به سالن
پذیرایی مرتبط می شد.
مثل همیشه در سکوت مشغول خوردن غذا بودیم که صدای بابا بلند شد:
-من چند روزی می رم سفر.
پوزخندی زدم، قاشق رو محکم تو دستم گرفتم. الان می گفتم نرو ارزشی داشت؟ اینکه می گفتم دست از این
سفرای پی در پیش برداره براش مهم بود؟ نبود! ذره ای نظر من براش اهمیت نداشت.
ابرویی بالا انداختم؛ بی اشتها قاشق رو گذاشتم تو بشقاب و از جام بلند شدم:
-خوش بگذره، سفر بی خطر!
بابا نیم نگاهی بهم انداخت ولی حالت خاصی تو چهرش نمایان نشد. چه انتظار بی جایی دارم!
زیر نگاه خیره نسرین، با قدم هایی آروم به سمت اتاقم راه افتادم.
درو که بستم کف دستام رو گذاشتم رو در و سرم رو از پشت بهش تکیه دادم؛ چند لحظه چشمام رو بستم که
هاله ای از تصویر مادرم رو پشت سیاهی دیدم. چهرش همون طراوتی رو داشت که همیشه از دیدنش امید تو
وجودم تزریق می شد، با گذشت چند ثانیه چشمام رو باز کردم.
جلوی آینه وایستادم و طبق عادت موهام رو باز کردم که آزادانه دورم ریختن.
چند باری شونه رو
بهشون کشیدم و روی تخت دونفره ای که به راحتی دو سه نفر دیگه هم روش جا می شدند دراز کشیدم.
به حدی کارهای امروز شرکت با گندی که اون ابله زده بود، بهم ریخت که نمی دونستم بارها تا کی آماده می شن؟!
نمی دونستم چطور این همه بی احتیاطی اتفاق افتاده که جنس هارو اشتباهی برای مشتری ارسال کرده بود.
ناگفته نماند انباردار شرکت هم مقصر بود و به وقتش حساب اون رو هم باید می رسیدم.
سعی کردم بی توجه باشم و فردا مابقی کارهارو انجام بدم؛ به اندازه کافی ذهنم بهم ریخته بود.
چشمام گرم خواب شده بود که تو عالم خواب و بیداری متوجه شدم، از دورو برم داره صدا میاد. اولش فکر کردم
تَوَهمِ ولی هوشیار که شدم متوجه شدم واقعا از راه رو داره صدای پا میاد!
از جام بلند شدم و بی سرو صدا
سمت در رفتم. صدای قدم ها شخصی میومد. نگاهی به ساعت انداختم، این موقع شب دیگه همه خواب بودن.
با یه حرکت درو باز کردم و بیرون رفتم، وسط راه رو ایستادم و از بالای نرده ها نگاهی به پایین انداختم؛ خبری
نبود. متوجه شدم صدای پا از پشت سرمه! مجسمه ای که کنار دستم، رو میز بود برداشتم و سریع برگشتم که دیدم کسی پشت سرم نیست!
در حالی که مجسمه دستم بود، گفتم:
-کی این جاست؟
صدای پا نزدیک تر شد و همین که برگشتم، دیدم تهمینه خانم با وحشت پشت سرم خشکش زده و رنگ از رخش پریده.
با مکث مجسمه رو پایین آوردم که صداش با ترس و لرز بلند شد:
--آرام خانم اتفاقی افتاده؟!
نگاهی بهش انداختم:
-این وقت شب چرا نخوابیدی؟
اشاره ای به لباسای تو دستش کرد:
--نسرین خانم گفتن این لباسا رو ببرم پایین تا فردا بریزم تو ماشین.
نگاهی به لباسا انداختم. ظاهرا نصف شب از فکرای زیادی که تو سرم بود، کارآگاه بازیم گل کرده!
سری درتأیید تکون دادم:
-شما لباسارو بذارید پایین و مابقی کارایی که مونده، فردا انجام بدید. الان بهتر استراحت کنید.
مهربون لبخندی زد:
--دیگه خسته تر از شما که نیستم. از وقتی که اومدید مدام مشغول انجام کارای شرکت بودید.
دستی به روی شونش زدم و بی توجه به حرفش گفتم:
-بهتر برید دیگه. شب به خیر.
بدون اینکه منتظر جواب بشم، به اتاق برگشتم و بدون اینکه مجالی
به پیشروی افکارم بدم درباره اتفاقاتی که
افتاده، چشمام رو
رو هم گذاشتم وبعد از چند لحظه، خواب منو به عالم بی خبری کشید.

*********
با صدای در، سرم رو از روی برگه هایی که برای ارسال صورتحساب بود، برداشتم. با اجازه ورودم، آقای یزدانی
شریک شرکت وارد شد.
با دیدنش زیر لب سلام کردم و پرسیدم:
-بارها رسیدن؟
سری درتأیید تکون داد ولبخند زنان رسیدها رو گذاشت رو میز:
--بله، خوشبختانه به موقع بود؛ وگرنه امکان فسخ قرار داد فراهم می شد.
نگاهی به رسید های انبار انداختم و در همون حالت جواب دادم:
-بهتر دنبال یه نفر جایگزین، با تحصیلات مناسب بگردید. نمی خوام اتفاق دیروز مجددا تکرار بشه.
سری درتأیید تکون داد:
--همین کارو می کنم.کار دیگه ای نیست؟
-خیر، فقط خبری در خصوص این ماجراشد، من رو هم در جریان بذارید.
--چشم، حتما همین کارو می کنم.
بی حرف سری تکون دادم که آقای یزدانی به سمت در قدم برداشت.
با صدای بسته شدن در، از جام بلند شدم و روبه روی پنجره ای که می شد کل شهر رو دید ایستادم.
از موقعی که خواستم شرکت رو راه بندازم، آقای یزدانی یا بهتر بگم امیر علی یزدانی هم پا به پای من از طریق
شناختی که توسط بابا از من داشت تصمیم می گیره تا باهام همکاری کنه.
پسر یکی از کارکنایی که تو کارخونه بابا کار می کنه و تازه مدرک فارغ التحصیلی اش رو از خارج کشور گرفته، الانم که برگشته به عنوان شریک کارش رو در کنار من ادامه می ده.
در کل بخوای حساب کنی پسر بدی نیست و کاری به کسی نداره. همینم منو متقاعدمی کنه که شراکتم رو با یه
مرد ادامه بدم.
لیوان قهوه ای که روی میز بود، برداشتم و مزه کردم.
بعد از چند ثانیه، یک ضرب لیوان رو سرکشیدم و سر کار خودم برگشتم.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که احساس کردم، مجددا از دماغم خون میاد.
سریع چند تا برگ از جعبه برداشتم و
رو بینیم گذاشتم. ظاهرا قصد بند اومدن نداشت!
ناچار از جام بلندشدم و سریع
به سمت دستشویی که بیرون از اتاق بود، راه افتادم. خانم فرحزاد مشغول انجام کاراش بود که با دیدنم با وحشت از جاش بلند شد.
دستپاچه پرسید:
--خانم حالتون خوبه؟!
بدون اینکه جواب بدم، سمت دستشویی
راه افتادم و شیر آب رو باز کردم.
دستام رو
زیر آب گرفتم، تا خون ها پاک بشن و بعد از اون صورتم رو شستم.
مدتی گذشت تااینکه بالاخره خون ریزی بند اومد و باحالی زار
بیرون رفتم.
سرم به شدت گیج می رفت و احساس ضعف مضاعفی می کردم.
خانم فرحزاد با نگرانی طرفم اومد.
--وای خدا مرگم بده! چرا انقدر رنگ و روتون پریده؟ اشاره ای به صندلی خودش کرد:
--یه لحظه بشینید تا حالتون بیاد سر جاش.
به قدری احساس ضعف می کردم که بدون مخالفت نشستم.
چند لحظه گذشت تااینکه با یه لیوان آب قندسمتم اومد.
--اینو بخوریدحالتون بهتر شه!
 
آخرین ویرایش:

fereshteheskandari

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
27/9/19
13
92
71
پارت سوم

نیم نگاهی به چهرش انداختم، در حالی که به راحتی می شد تشخیص داد، فقط یه کرم و رژ لب کمرنگ زده.
خوب به قوانین محیط این جا واقف بود و ناگفته نماند که کارش رو هم به نحو احسن انجام می داد.
کاری به کسی نداشت و برخلاف بقیه دنبال حاشیه هم نمی رفت!
بی حرف لیوان رو از دستش گرفتم و کمی ازش خوردم. شیرینی رو که احساس کردم، کمی حالم بهتر شد.
با نگرانی مشهودی گفت:
-خانم مهندس، قصد جسارت ندارما ولی بهتر نیست برید دکتر؟ خون دماغ ساده آدم رو به این حال و
روز نمی ندازه. نمی خوام بد به دلتون بندازم ولی بهتر یه سر برید دکتر و آزمایش بدید، رنگ به رخ ندارید.
نگاهی بهش انداختم و از جام بلند شدم:
-من حالم خوبه. از اتفاق الان نمی خوام کسی چیزی بفهمه!
با معصومیتی ذاتی و چهره ای نگران، زیر لب چشمی گفت که بی مکث
سمت اتاق راه افتادم. دستم رو دستگیره
درکه نشست متوجه یخ بودن دستام شدم. پاهام برای ایستادن یاری نمی کرد ولی به هر بدبختی بود رفتم تو اتاق
و نشستم رو مبلی که نزدیک در بود.
بعد از چند دقیقه که حالم
سر جاش اومد، از جام بلند شدم و سراغ ما بقی کارام رفتم.
به قدری غرق در انجام کار شدم که نفهمیدم کی ساعت اداری به اتمام رسید.
بدنم خشک شده بود،از جام بلند شدم وخواستم کیفم رو بردارم که گوشیم زنگ خورد.
حدس زدم، نسرین باشه که با دیدن شماره اخمام توهم رفت.
شماره کاملا نا آشنا و غریب بود، مهم تر اینکه اصلا شماره به ایران تعلق نداشت.
با فرض اینکه طرف آشنا باشه تماس رو بر قرار کردم، ولی صدایی از اون ور خط نمی اومد.
-الو..
--.....
-چرا حرف نمی زنی؟
--.....
با اخمایی توهم رفته گوشی رو از گوشم فاصله دادم و تماس رو قطع کردم.
فقط صدای نفس کشیدن کسی که اونور خط بود به گوش می رسید.
نمی دونم چرا ولی حس خوبی نسبت به این شماره و کسی که پشت خط بود، نداشتم!
شایدم من داشتم زیادی سخت می گرفتم. به هرحال نگاهی به اتاق انداختم که رو دیوار هاش چند تا تابلو از
لوازم الکترونیکی خودنمایی می کردن و میزی از جنس چوب که در رأس اتاق بود؛ همراه با یه دست مبل چرم
قهوه ای رنگ که هر کسی وارد اتاق می شد، در نگاه اول می تونست ببیندشون.
کلافه نفسم رو بیرون دادم و از اتاق خارج شدم.
خانم فرحزاد هم کیفش دستش بود و داشت می رفت که بادیدنم لبخند زد:
--خسته نباشید خانم مهندس!
با لحنی آروم و ملایم جواب دادم:
-ممنون. شماهم خسته نباشید.
بعد از گفتن این حرف سمت آسانسور راه افتادم که خانم فرحزاد یا همون لیلا هم همراه من وارد شد!
سرم رو به آینه تکیه دادم که صداش باعث شد تا نگاهم به سمتش کشیده بشه.
با لبخند خانومانه ای که به لب داشت گفت:
-شما زیاد از حد خودتون رو خسته می کنید! به خدا من جا شما بودم از این شهرو این هوا فرار می کردم می رفتم. چهرش نگران شد:
--توروخدا سرسری از خون دماغتون نگذرید. من نمی خوام دخالت کنم، فقط به خاطر خودتون می گم.
نگاهی به دستاش انداختم که با استرس توهم قلابشون کرده بود.
نیمچه لبخندی زدم که همون موقع در آسانسور باز شد و جفتمون بیرون رفتیم.
نگاهی بهش انداختم و با همون نیمچه لبخندی که رو لب داشتم، گفتم:
-نمی خواد نگران چیزی باشی، بادمجون بم آفت نداره!
لبش رو به دندون گرفت و گفت:
-عه خانم مهندس این چه حرفیه!
دست به روی شونش زدم:
-نترس اتفاقی برای من نمی افته، بی خودیم نگران نباش؛ الانم اگر خیلی دیرت شده با تا خودم برسونمت.
متواضع جواب داد:
--نه ممنون مزاحم شما نمی شم. من مسیرم نزدیکه زود می رسم.
-خیلی خب. پس برو به سلامت. خسته ام نباشی.
با همون لبخندی که داشت جوابم رو داد و از شرکت خارج شد.
منم راه افتادم سمت پارکینگ و بعد از اینکه سوار ماشین شدم، به راه افتادم. تقریبا پنج دقیقه ای گذشت که
چشمم به یه بیمارستان افتاد.
فکری به ذهنم رسید و بلافاصله ماشین رو گوشه ای پارک کردم. می دونستم چیز خاصی نیست و ممکنه حال این
یکی دو روزم به خاطرفشار کارهای اخیر باشه، هرچند تو این یکی دو ماه کم و بیش خون دماغ می کردم ولی نه
به این شدت؛ محض احتیاط هم که شده، باید یه سر پش دکتر می رفتم.
وارد بیمارستان شدم و بعد از پرس و جو، نوبت گرفتم و منتظر نشستم. بیمارستان تقریبا شلوغ بود و منم نگاهم
رو دوخته بودم به مردمی که این ور اون ور می رفتن، تا اینکه صدای ظریف منشی تو گوشم پیچید:
--خانم آرام دل پورجم، نوبت شماست.
با مکث ازجام بلند شدم و به سمت اتاق دکتر راه افتادم.
مردی نسبتا میان سال، پشت میز نشسته بود که به محض دیدنم، با خوش رویی لبخندی زد و اشاره کرد به صندلی که اونجا بود.
--بفرمایید بنشینید.
زیر لب سلامی کردم و نشستم.
چند ثانیه ای گذشت تااینکه دکتر سرش رو از روی برگه هایی که داشت روشون می نوشت، برداشت و نگاهی به من انداخت:
--خب بفرمایید مشکل چیه؟
نفس عمیقی کشیدم:
-مدتی که خون دماغ می کنم و هربار شدت خون ریزی بیشتر می شه. به حدی که بعدش از خستگی و ضعف قادر به انجام حرکت و ایستادن نیستم!
عینکش رو کمی جابه جاکرد وگفت:
--از کی این حالت رو دارید؟
-چند باری این اتفاق افتاده؛ حدودا از یکی دو ماه پیش اما دو روزه که این حالت شدید تر شده.
--سابقه بیماری خاصی نداشتید؟
-مثلا؟
--سرطان!
با حیرت نگاهش کردم:
-خیر!
باکمی مکث ادامه داد:
--تو خانواده؟
متفکرانه جواب دادم:
--مادر پدرم سرطان داشتن، که چند سالی هست فوت کردند.
سری به نشونه تفهیم تکون داد.
--چیز خاصی مصرف نمی کنید؟ مثلا سیگار یا قلیون نمی کشید؟
-به هیچ وجه.
--ببینید خانم پورجم، من الان نمی تونم تشخیص درستی بدم؛ مگر با آزمایش یا بیوپسی یا آسپیراسیون(نمونه
برداری یا روشی برای جمع آوری وبررسی مغزِ استخوان است که می توان فهمید، مغز استخوان سالم بوده و به
مقدار کافی سلول خونی می سازد یا خیر؟!)
-کدوم مورد بهتر برای تشخیص؟
--هردو به طور کامل جواب می دن.
نفس تو سینم گره خورد. دیگه تحمل این یکی رو نداشتم!
--نگران نباشید. برید آزمایش خون رو بدید، یکی از متخصصامون به نام آقای معتمدی هستن که هماهنگ می کنم برید پیششون.
-کی جواب حاضر می شه؟
--احتمالا تا چند روز دیگه. پیگیر بشید که اگر خدایی نکرده چیزی هم هست زود تر درمان بشه. هرچند تا آزمایش ندید و جوابش نیاد هیچ نظر قطعی نمی شه داد. توکلتون به خدا باشه.
بدون اینکه جوابی بدم، تشکر کردم و از مطب بیرون زدم.
پاهام توان یاری نداشت. مدام کلمه سرطان تو سرم می چرخید.
به سمت آزمایشگاه رفتم و بعد از دادن آزمایش، به سمت خونه راه افتادم.
به احدی حرفی نزدم، باید مطمئن می شدم. بی صبرانه منتظر روزی بودم که جواب حاضر بشه.
هر روز به بیمارستان سر می زدم، تا اینکه بعد از چند روز بالاخره جواب حاضر شد!
با استرس برگه ی آزمایش رو تو دستام گرفتم و گوشه ای ایستادم.
با دستای لرزون نگاهم رو به صفحه اول انداختم.
به محض اینکه نگاهم به جواب افتاد، تمام حدسام به کابوسی مرگبار تبدیل شد!Positive)مثبت)
 

fereshteheskandari

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
27/9/19
13
92
71
پارت چهارم

لحظه ای تعادلم رو از دست دادم و نزدیک بود زمین بخورم، اما پرستاری که کنارم ایستاده بود، زودتر متوجه شد و نگهم داشت.
--خانم شما حالتون خوبه؟ می خوای بشینی؟
نگاهم رو دوختم به پرستاری که این حرف رو بهم زد. با صدایی که از ته چاه میومد گفتم:
-من خوبم. دکتر معتمدی امروز هست؟
دستش رو از روی بازوم برداشت و متفکر جواب داد:
--آره طبقه دوم برید مطبشون مشخصه، ولی فکر نکنم به این زودیا نوبت گیرت بیاد!
زیرلب تشکر کردم و راه طبقه دوم رو پیش گرفتم.
نیاز به گشتن نبود، چونکه اسم دکتر معتمدی بالای در مطب مشخص بود.
بدون تعلل رفتم، سمت منشی خانمی که مشغول کار با سیستم بود:
-نوبت می خواستم.
نگاهی بهم انداخت:
--نوبتتون می ره برای چند ماه دیگه!
کلافه گفتم:
-من آرام دل پورجمم!
بعد از چند ثانیه متفکرانه نگاهم کرد و لبخندی زد:
--شما باید همونی باشید که دکتر شفیعی سفارشتون رو کرده بود، درسته؟
سری در تأیید تکون دادم.
--لطفا منتظر باشید، چند نفر دیگه تو نوبتن. این چند نفر که رفتن تو بعد شما می تونید برید.
سری تکون دادم و بی حرف
رو صندلی نشستم و به برگه تو دستم نگاه کردم.
کلافه سرم رو
به دیوار تکیه دادم. از خنکای دیوار لحظه ای بدنم مور مور شد. حس خوبی نداشتم.
این زندگی دیگه برای من تموم شده محسوب می شد، بدون اینکه از چیزایی که می خواستم سر در بیارم!
با صدای گوشیم به خودم اومدم و نگاهی به صفحش انداختم. با یدن شماره بلافاصله جواب دادم.
-سلام..
نسرین-سلام عزیز دلم، آرام جان چرا انقدر دیر کردی؟
نفس عمیقی کشیدم:
-جایی کار داشتم، طول کشید.
--صدات چرا انقدر گرفته؟ اتفاقی افتاده؟
-نه نگران نباش، تا دوساعت دیگه میام.
مردد گفت:
--خداکنه همینطور باشه که تو می گی. مواظب خودت باش. خدا به همراهت.
گوشی رو قطع کردم و داخل کیف انداختمش. کلافه سرم رو میون دستام گرفتم و چشمام رو بستم.
نمی دونم چقدر وقت گذشت ولی صدای منشی سکوت محیط رو شکست.
--خانم پورجم، می تونید برید داخل.
نگاهی به اطراف انداختم که خالی از جمعیت شده بود. از جام بلند شدم و بعد از زدن تقه ای به در وارد اتاق شدم.
چشمم به دکتر مردی افتاد که مشغول نوشتن بود.
زیر لب سلام کردم و
رو صندلی نشستم تا کارش تموم بشه.
خیلی طول نکشید که دکتر سرش رو بلندکردو نگاهی بهم انداخت:
--شما باید خانم آرام دل پورجم باشید، درسته؟
-بله خودمم.
--دکتر شفیعی خیلی سفارش شمارو کردن. جواب آزمایش رو گرفتید؟
بی حرف برگه رو رو میزگذاشتم. بادقت نگاهی به آزمایش انداخت.
بعد از چند ثانیه صداش تو گوشم پیچید:
--چرا زودتر اقدام نکردید؟
-فکر نمی کردم تااین حد جدی باشه!
--متأسفانه دیر فهمیدید. این روند مدتیه که شروع شده و داره پیشروی می کنه. اگر لوسمی(سرطان
خون) مزمن ملوئیدی بود، کاملا قابل درمان می شد درمانش کرد، اما لوسمی حاد میلوئیدی قضیش فرق داره! این
نوع از سرطان در کودکان قابل درمان و نزدیک به هشتاد درصد بهبود درش دیده شده امادر بزرگسالان، فقط
سی درصد امید به بهبود هست! این سرطان از مغز استخوان شروع می شه وباعث شکل گیری تعداد
زیادی گلبول سفید غیرطبیعی می شه که این گلبول‌های سفید خونی، به صورت کامل تشکیل نشده‌ و به اونها
بلاست یا سلول‌های لوکمی یا سرطان خون می گن.
-حداکثر تا چند سال دیگه ممکنه زنده بمونم؟!
--دختر تو چرا انقدر ناامیدی؟ درسته من این حرفارو زدم، اما دلیل بر این نمی شه که صد در صد نشه کاری
کرد. خیلی از کشور ها هستن که تو این عرصه پیشرفت چشمگیری داشتند. ایران هم یکی از اون
کشورهاست، البته اضافه کنم که یکی از بهترین کشورها در درمان سرطان در کل اروپا آلمان هستش که در
بیمارستان مرکزی شهر فرانکفورت این کشور، تعداد زیادی بیمار درمان می شه و بیمارستان زیر نظر یکی از
بهترین پروفسورهاست، می تونی درمان بشی، امید داشته باش!
پوزخندی زدم، امید؟ به کدوم زندگی؟!
--در ادامه اضافه کنم که حتی پزشکان ایرانی هم در این بیمارستان فعالیت می کنن و بسیار موفق هستن.