درحال تایپ رمان آرام دلم | فرشته اسکندری کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: fereshteheskandari

قلم نویسنده رو چطور می سنجید؟

  • خیلی خوب

    Votes: 0 0.0%
  • متوسط

    Votes: 0 0.0%
  • ضعیف

    Votes: 0 0.0%

  • Total voters
    1

fereshteheskandari

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
27/9/19
57
747
246
آرام_دل6.jpg
ممنونم از طراح جلد: @*KhAtereh*
نام رمان: آرام دلم
نویسنده:فرشته اسکندی کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر:اجتماعی، عاشقانه و جنایی- پلیسی
ناظر: @*سیما*
خلاصه:
این رمان روایتگر دختری است که در پی پیدا کردن حقایق نا معلوم زندگیشه! زندگی که اسما قبولش داره و در باطن هیچ امیدی بهش نداره! دختری به اسم آرام دل که سعی می کنه، علت مرگ عزیز ترین آدم زندگیش رو بفهمه و در این مسیر حقایق طوری براش آشکار می شه و در گیرش می کنه که مسیر زندگیش از جاده اصلی منحرف می شه! و داستان از یه راز کهنه قدیمی و تسبیحی سر در میاره که به جز آرام دل آدمای دیگه ای هم دنبالش هستن! اما در این راه شخصی به آرام دل کمک می کنه، کسی که در ظاهر غریبه و در باطن آشنا تر از اون چیزیه که آرام دل فکرش رو می کنه...
زندگی به ظاهر آروم دختر داستان ما با چنان رویداد هایی مواجه می شه که انتهای این داستان به سر انجام نمی رسه مگر با مرگ یک نفر!

سخن نویسنده:خدمت خواننده های عزیز اعلام کنم که این رمان غمگین نیست! من خودم غمگین نمی خونم چه برسه به اینکه بنویسم! یکم صبور باشید چون ابتدای رمان سیر آرومی داره ولی رفته رفته به هیجانات رمان اضافه می شه:)


لینک نقد:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
 
آخرین ویرایش:

*سیما*

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
به نام خدا
p7rz_231444_bcy_nax_danlud.jpg
نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.
خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:

Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.

«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

fereshteheskandari

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
27/9/19
57
747
246
مقدمه:

آرام آرام،آرام دل می شوی وخود من..

آرام دلم!

آرام دل کسی که..

دل دادن به دل یار..

دیده عشق می خواهد..

دل بینا می خواهد..

من آرام دلم،دختری که..

وجودش تسخیر شده از ویرانی..

تسخیر شده از خرابی..

من آرام دلم..مرهمی می خواهم..

برای دل زخم خورده ام..

همانند خودم آرام دل می خواهم..

آرام دلم شو که بی تو..

وجودم نا آرام است...


پارت اول

با همون اخم همیشگی نگاهش کردم.
-برو حسابداری برای تسویه حساب!
رنگ از رخش پرید وبا وحشت نگاهم کرد:
--خا..خانم مهندس..غلط کردم!
میز رو دور زدم و وایستادم جلوش:
-برام مهم نیست چه غلطی کردی، گفتم بیرون!
خواست حرفی بزنه که با عصبانیت
بهش توپیدم:
-یا می ری بیرون، یا اینکه زنگ می زنم نگهبانی پرتت کنن بیرون.
می ترسید حرفی بزنه. بی حرف سرش رو پایین انداخت و از اتاق خارج شد.
با حرص نفسم رو رها کردم.
دیگه کاری نداشتم، سیستم رو خاموش کردم و کیفم رو از روی میز برداشتم.
با قدم های محکم از اتاق خارج شدم.
خانم فرحزاد که مشغول کار با سیستم بود با دیدنم، دستپاچه از جاش بلند شد.
قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه با عجله گفتم:
-من دیگه میرم، قرارای امروز رو بنداز برای فردا.
بدون اینکه منتظر جوابی بشم، از شرکت خارج شدم.
شرکتی که بعد چند سال زحمت، تازه جا افتاده و رونق گرفته.
مثل همیشه قبل از اینکه خونه برم، یه شیشه گلاب گرفتم وسمت
بهشت زهرا راه افتادم.
سر مزار کسی نشستم که بزرگ ترین پشتوانه زندگیم، تو تمام سختیام بود.
شیشه گلاب رو باز کردم و سنگ قبرش رو با گلاب شستم.
نگاهی به اسم روی قبر انداختم. نیکو جهانبخش...
دستام آروم آروم مشت شد. الان دقیقا شیش سالی می شد که مادرم برای همیشه از پیشمون رفته.
مادری که با صبوریاش مرهم روزای بی کسیم بود.
چقدر دوست داشتم الان کنارم باشه؛ با وجود مادرم
می تونستم این سرمای نحسی رو که زندگیم رو اشغال
کرده، از بین ببرم!
وجود مادرم درست زمانی که بهش نیاز داشتم، ازم دریغ شد وکسی رو جز پدرم که وجودم رو تو زندگیش داره
انکار می کنه، مقصر نمی دونم!
نفس عمیقی کشیدم و به افکارم خاتمه دادم. بعد از خوندن فاتحه، چند دقیقه ای موندم و از جام بلند شدم و راه
خونه رو در پیش گرفتم.
به خونه که رسیدم، در رو با ریموت بازکردم و مسیر سنگلاخی رو تا عمارت درندشت، بزرگ زاده ی پورجم طی
کردم.
عمارتی که دور تا دورش رو درخت پوشونده بود و وارد حیاط که می شدی به راحتی بوی گل های شمعدونی و
یاس رو می تونستی حس کنی. آلاچیق کوچیکی گوشه حیاط بود که وقتی از در وارد می شدی به راحتی می
تونستی اون رو ببینی.
درسته خیلی سر سبز بود اما به چشم منی که هیچ چیز این خونه به چشمم نمی اومد، فایده ای نداشت.
با همون غرور همیشگیم، از ماشین پیاده شدم و نگاهی به نمای سفید و امروزی خونه رو به روم انداختم، سفیدی
که تا قبل از مرگ مادرم به عنوان خوشبختی تو زندگیم بود و الان...
با صدای علی به خودم اومدم:
--سلام خانم کوچیک! خسته نباشید.
نگاه کوتاهی به چهره خستش انداختم و زیر لب جوابش رو دادم.
علی پسر تهمینه خانم، خدمتکار اینجا بود که از چندین سال پیش اینجا زندگیشون رو می گذرونن.
سوییچ رو سمت علی گرفتم:
-ماشین رو دیگه احتیاج ندارم، ببرش پارکینگ.
نیمچه لبخندی زد و گفت:
--چشم خانم!
زیر لب خسته نباشیدی گفتم و مسیر سنگ فرش شده رو تا داخل خونه طی کردم.
داخل خونه که رفتم، اطراف رو از نظر گذروندم.
مثل همیشه همه جا مرتب و تمیز بود. به خاطر علاقه بابا به وسایل قدیمی بیشتر اشیاء خونه رو عتیقه جات
تشکیل می داد. بر خلاف ظاهر خونه که نمای امروزی داشت اما داخل خونه اینطور نبود. نگاهی به پرده های سفید
رنگی انداختم که مثل همیشه مانع ورود نور به خونه می شد و آهی کشیدم. جوری خونه ساکت بود که انگار
صدها ساله کسی اینجا نبوده!
مثل همیشه خواستم، از محیط زجر آور و بی روح این خونه به اتاقم پناه ببرم که صدایی مانع شد:
--خسته نباشی عزیز دلم!
نیازی به برگشتن نبود، خودش
رو به روم وایستاد.
نسرین-بازم که اخمات توهم! باز کن گره کور ابروهاتو!
نسرین که حکم مادر نداشتم رو داشت و کاملا برام قابل احترام بود، با نگاهی مادرانه نگاهش رو بهم دوخت.
متقابلا نگاهی به صورت چروکیده و چشمای مشکی رنگش انداختم که مشتاق گفت:
-وقت داری چند کلمه ای باهم صحبت کنیم؟
به کوتاهی و بی حوصله جواب دادم:
-خستم بعدا باهم حرف می زنیم!
با حالتی دلنشین و مادرانه سری تکون داد:
--باشه تو برو تو اتاقت استراحت کن، تا بگم برات یه چیز خنک بیارن.
سری تکون دادم و زیر لب با تشکری کوتاه سمت اتاق راه افتادم.
نسرین دوست دیرینه مادرم و سرپرست خدمتکارای اینجا بود. بعد از اینکه مادرم رو برای همیشه از دست دادم،
شد مادر نداشتم. در اثر سالهایی که گذشته خیلی شکسته و پیر شده بود ولی بازم عطر مادرم رو تو آغـ*ـوش
نسرین پیدا می کنم.
وارد اتاق که شدم، نگاه اجمالی بهش انداختم.
اتاقی که رنگ دیوار هاش تماما سفید بود و با دکوراسیون سرمه ای رنگ ست می شد.
میز کاری که در رأس اتاق قرار داشت و در کنارش میز آرایش و با فاصله تخت و کمد لباس هام جا گیر شده بودن.
با خستگی لباس هام رو عوض کردم و پشت میز کارم نشستم. به شدت احساس ضعف می کردم. عینکم رو
برداشتم و چند لحظه ای سرم رو لب میز گذاشتم.
بعد از چند لحظه که حالم بهتر شد، مشغول چک کردن حساب های شرکت شدم که داغی مایعی پشت لبم
توجهم رو جلب کرد و باعث شد تا دست از کار بکشم. دستم رو گذاشتم همون قسمت که با دیدن خون، اخمام
توهم جمع شد.
بلافاصله از جام بلند شدم و به سمت روشویی رفتم. سریع شیر آب رو باز کردم و خون ها رو شستم.
دو، سه دقیقه بعد که مطمئن شدم خون ریزی قطع شده، با دستمال صورتم رو خشک کردم.
نگاهی تو آینه به خودم انداختم، چشمای عسلی رنگم، بی روح تر از همیشه بود و رنگ پوستمم مهتابی تر؛
حسابی رنگم پریده بود.
با کلافگی بیرون رفتم که لحظه ای سرم گیج رفت و مجبور شدم دستم رو محکم
به درگاه در بگیرم.
با چند ثانیه مکث چشمام رو باز کردم و
رو صندلی نشستم.
همون لحظه صدای در اومد و بعد از اجازه ورود، یکی از مستخدم ها با یه سینی داخل اومد و رو میز
گذاشتش.
--کاری با من ندارید؟
بی رمق و بی حال سری به نشونه نفی تکون دادم.
قدمی سمت در برداشت، اما قبل از اینکه بخواد خارج بشه، پرسید:
--خانم شما حالتون خوبه؟
سری درتأیید تکون دادم:
-خوبم. مشکلی نیست، می تونی بری.
نگاهی پر از تردید بهم انداخت و بی حرف از اتاق خارج شد.
 
آخرین ویرایش:

fereshteheskandari

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
27/9/19
57
747
246
پارت دوم

نمی دونم چقدر گذشت که با حالی نه چندان خوب پایین رفتم.

با دیدن بابا اخمام توهم رفت، معلوم بود که تازه از شرکت برگشته. خیلی نسبت به چند سال پیشش شکسته
شده بود و نصف موهاش به رنگ سفید بود.
چهرم چندان به شرقی ها شباهت نداشت و بیشتر به غربی ها می خوردم!
رنگ چشمای عسلی رنگم رو از پدرم به ارث بـرده بودم و مابقی اجزای صورتم به مادرم رفته بود؛ به خصوص حالت
چشمام که کشیده و خمـار بود.
با دیدنم مثل همیشه نگاهی از سر بی تفاوتی بهم انداخت.
بااینکه ازش مهری به دل نداشتم، اما به رسم احترام زیر لب سلامی کردم که طبق معمول جوابی نشنیدم!
بابای من همه چیز رو تو ثروت می دید، حتی محبت رو؛ همیشه می گفت:
-تو که هر چی بخوای داری این نشونه محبت من به تو نیست؟!
و هر بار در جواب حرفاش من بودم که سکوت می کردم.
نخواست یه بار محبت رو با مهر پدرانه بهم بفهمونه و این من بودم که همیشه درحسرت یه دلیل برای توجیح
مرگ مادرم و نوازش پدرانش بودم.
دنبال توجیح بودم، چون وقتی که مادرم فوت شد نتونستم، دلیل مرگ واقعیش رو بفهمم و هنوزم که هنوزه
دنبالش بودم تا بفهمم اوضاع از چه قراره؛ ولی هر بار به نحوی به در بسته می خوردم. دکترا می گفتن به خاطر این
بوده که سکته کرده، ولی بازم برام قابل توجیح نبود. حداقل تا وقتی که از زبون پدرم این حرف رو نمی شنیدم
باورم نمی شد، اما پدرم هر بار انگار که از من فراری باشه، نمی خواست که من کنارش باشم. همینم دلیلی بر
تغییر رفتارم و نوع فکرم شد، تا از دختری که همیشه در کنار بهترین عزیزانش خوشحال بود، حالا فقط یه دختر
بی روح و بی احساس باقی بمونه!
نخواستم ضعیف باشم، جز خودم به کسی اهمیت نمی دادم، به جز نسرین که برام فرق داشت.
غرورم رو لازمه زندگیم قرار دادم.
با نگاهی بی روح و بی تفاوت به همه چیز نگاه می کردم و سرمای بی اندازه ای درونم رو اشغال کرده بود.
من خودم بودم و خدای خودم، بدون اینکه به کسی احتیاج داشته باشم!
با صدای نسرین که اعلام کرد، شام حاضر؛ دونه های رشته افکارم هر کدوم به سمتی ریخته شدن!
بابا از جاش بلند شد و
سمت میز راه افتاد و منم باکمی مکث همون سمت راه افتادم و بعد از نشستن، مشغول
کشیدن غذا شدم.
میز دوازده نفره بود و همیشه منو پدرم فقط روی همین میز غذا می خوردیم. واقعا مسخره بود!
هیچ وقت نشد که دور این میز شلوغ باشه. یعنی حداقلش اینه که من به عمرم ندیده بودم.
میز طوری قرار داشت که داخل آشپزخونه رو می شد دید و کنار آشپزخونه راهرویی وجود داشت که به سالن
پذیرایی مرتبط می شد.
مثل همیشه در سکوت مشغول خوردن غذا بودیم که صدای بابا بلند شد:
-من چند روزی می رم سفر.
پوزخندی زدم، قاشق رو محکم تو دستم گرفتم. الان می گفتم نرو ارزشی داشت؟ اینکه می گفتم دست از این
سفرای پی در پیش برداره براش مهم بود؟ نبود! ذره ای نظر من براش اهمیت نداشت.
ابرویی بالا انداختم؛ بی اشتها قاشق رو گذاشتم تو بشقاب و از جام بلند شدم:
-خوش بگذره، سفر بی خطر!
بابا نیم نگاهی بهم انداخت ولی حالت خاصی تو چهرش نمایان نشد. چه انتظار بی جایی دارم!
زیر نگاه خیره نسرین، با قدم هایی آروم به سمت اتاقم راه افتادم.
درو که بستم کف دستام رو گذاشتم رو در و سرم رو از پشت بهش تکیه دادم؛ چند لحظه چشمام رو بستم که
هاله ای از تصویر مادرم رو پشت سیاهی دیدم. چهرش همون طراوتی رو داشت که همیشه از دیدنش امید تو
وجودم تزریق می شد، با گذشت چند ثانیه چشمام رو باز کردم.
جلوی آینه وایستادم و طبق عادت موهام رو باز کردم که آزادانه دورم ریختن.
چند باری شونه رو
بهشون کشیدم و روی تخت دونفره ای که به راحتی دو سه نفر دیگه هم روش جا می شدند دراز کشیدم.
به حدی کارهای امروز شرکت با گندی که اون ابله زده بود، بهم ریخت که نمی دونستم بارها تا کی آماده می شن؟!
نمی دونستم چطور این همه بی احتیاطی اتفاق افتاده که جنس هارو اشتباهی برای مشتری ارسال کرده بود.
ناگفته نماند انباردار شرکت هم مقصر بود و به وقتش حساب اون رو هم باید می رسیدم.
سعی کردم بی توجه باشم و فردا مابقی کارهارو انجام بدم؛ به اندازه کافی ذهنم بهم ریخته بود.
چشمام گرم خواب شده بود که تو عالم خواب و بیداری متوجه شدم، از دورو برم داره صدا میاد. اولش فکر کردم
تَوَهمِ ولی هوشیار که شدم متوجه شدم واقعا از راه رو داره صدای پا میاد!
از جام بلند شدم و بی سرو صدا
سمت در رفتم. صدای قدم ها شخصی میومد. نگاهی به ساعت انداختم، این موقع شب دیگه همه خواب بودن.
با یه حرکت درو باز کردم و بیرون رفتم، وسط راه رو ایستادم و از بالای نرده ها نگاهی به پایین انداختم؛ خبری
نبود. متوجه شدم صدای پا از پشت سرمه! مجسمه ای که کنار دستم، رو میز بود برداشتم و سریع برگشتم که دیدم کسی پشت سرم نیست!
در حالی که مجسمه دستم بود، گفتم:
-کی این جاست؟
صدای پا نزدیک تر شد و همین که برگشتم، دیدم تهمینه خانم با وحشت پشت سرم خشکش زده و رنگ از رخش پریده.
با مکث مجسمه رو پایین آوردم که صداش با ترس و لرز بلند شد:
--آرام خانم اتفاقی افتاده؟!
نگاهی بهش انداختم:
-این وقت شب چرا نخوابیدی؟
اشاره ای به لباسای تو دستش کرد:
--نسرین خانم گفتن این لباسا رو ببرم پایین تا فردا بریزم تو ماشین.
نگاهی به لباسا انداختم. ظاهرا نصف شب از فکرای زیادی که تو سرم بود، کارآگاه بازیم گل کرده!
سری درتأیید تکون دادم:
-شما لباسارو بذارید پایین و مابقی کارایی که مونده، فردا انجام بدید. الان بهتر استراحت کنید.
مهربون لبخندی زد:
--دیگه خسته تر از شما که نیستم. از وقتی که اومدید مدام مشغول انجام کارای شرکت بودید.
دستی به روی شونش زدم و بی توجه به حرفش گفتم:
-بهتر برید دیگه. شب به خیر.
بدون اینکه منتظر جواب بشم، به اتاق برگشتم و بدون اینکه مجالی
به پیشروی افکارم بدم درباره اتفاقاتی که
افتاده، چشمام رو
رو هم گذاشتم وبعد از چند لحظه، خواب منو به عالم بی خبری کشید.

*********
با صدای در، سرم رو از روی برگه هایی که برای ارسال صورتحساب بود، برداشتم. با اجازه ورودم، آقای یزدانی
شریک شرکت وارد شد.
با دیدنش زیر لب سلام کردم و پرسیدم:
-بارها رسیدن؟
سری درتأیید تکون داد ولبخند زنان رسیدها رو گذاشت رو میز:
--بله، خوشبختانه به موقع بود؛ وگرنه امکان فسخ قرار داد فراهم می شد.
نگاهی به رسید های انبار انداختم و در همون حالت جواب دادم:
-بهتر دنبال یه نفر جایگزین، با تحصیلات مناسب بگردید. نمی خوام اتفاق دیروز مجددا تکرار بشه.
سری درتأیید تکون داد:
--همین کارو می کنم.کار دیگه ای نیست؟
-خیر، فقط خبری در خصوص این ماجراشد، من رو هم در جریان بذارید.
--چشم، حتما همین کارو می کنم.
بی حرف سری تکون دادم که آقای یزدانی به سمت در قدم برداشت.
با صدای بسته شدن در، از جام بلند شدم و روبه روی پنجره ای که می شد کل شهر رو دید ایستادم.
از موقعی که خواستم شرکت رو راه بندازم، آقای یزدانی یا بهتر بگم امیر علی یزدانی هم پا به پای من از طریق
شناختی که توسط بابا از من داشت تصمیم می گیره تا باهام همکاری کنه.
پسر یکی از کارکنایی که تو کارخونه بابا کار می کنه و تازه مدرک فارغ التحصیلی اش رو از خارج کشور گرفته، الانم که برگشته به عنوان شریک کارش رو در کنار من ادامه می ده.
در کل بخوای حساب کنی پسر بدی نیست و کاری به کسی نداره. همینم منو متقاعدمی کنه که شراکتم رو با یه
مرد ادامه بدم.
لیوان قهوه ای که روی میز بود، برداشتم و مزه کردم.
بعد از چند ثانیه، یک ضرب لیوان رو سرکشیدم و سر کار خودم برگشتم.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که احساس کردم، مجددا از دماغم خون میاد.
سریع چند تا برگ از جعبه برداشتم و
رو بینیم گذاشتم. ظاهرا قصد بند اومدن نداشت!
ناچار از جام بلندشدم و سریع
به سمت دستشویی که بیرون از اتاق بود، راه افتادم. خانم فرحزاد مشغول انجام کاراش بود که با دیدنم با وحشت از جاش بلند شد.
دستپاچه پرسید:
--خانم حالتون خوبه؟!
بدون اینکه جواب بدم، سمت دستشویی
راه افتادم و شیر آب رو باز کردم.
دستام رو
زیر آب گرفتم، تا خون ها پاک بشن و بعد از اون صورتم رو شستم.
مدتی گذشت تااینکه بالاخره خون ریزی بند اومد و باحالی زار
بیرون رفتم.
سرم به شدت گیج می رفت و احساس ضعف مضاعفی می کردم.
خانم فرحزاد با نگرانی طرفم اومد.
--وای خدا مرگم بده! چرا انقدر رنگ و روتون پریده؟ اشاره ای به صندلی خودش کرد:
--یه لحظه بشینید تا حالتون بیاد سر جاش.
به قدری احساس ضعف می کردم که بدون مخالفت نشستم.
چند لحظه گذشت تااینکه با یه لیوان آب قندسمتم اومد.
--اینو بخوریدحالتون بهتر شه!
 
آخرین ویرایش:

fereshteheskandari

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
27/9/19
57
747
246
پارت سوم

نیم نگاهی به چهرش انداختم، در حالی که به راحتی می شد تشخیص داد، فقط یه کرم و رژ لب کمرنگ زده.
خوب به قوانین محیط این جا واقف بود و ناگفته نماند که کارش رو هم به نحو احسن انجام می داد.
کاری به کسی نداشت و برخلاف بقیه دنبال حاشیه هم نمی رفت!
بی حرف لیوان رو از دستش گرفتم و کمی ازش خوردم. شیرینی رو که احساس کردم، کمی حالم بهتر شد.
با نگرانی مشهودی گفت:
-خانم مهندس، قصد جسارت ندارما ولی بهتر نیست برید دکتر؟ خون دماغ ساده آدم رو به این حال و
روز نمی ندازه. نمی خوام بد به دلتون بندازم ولی بهتر یه سر برید دکتر و آزمایش بدید، رنگ به رخ ندارید.
نگاهی بهش انداختم و از جام بلند شدم:
-من حالم خوبه. از اتفاق الان نمی خوام کسی چیزی بفهمه!
با معصومیتی ذاتی و چهره ای نگران، زیر لب چشمی گفت که بی مکث
سمت اتاق راه افتادم. دستم رو دستگیره
درکه نشست متوجه یخ بودن دستام شدم. پاهام برای ایستادن یاری نمی کرد ولی به هر بدبختی بود رفتم تو اتاق
و نشستم رو مبلی که نزدیک در بود.
بعد از چند دقیقه که حالم
سر جاش اومد، از جام بلند شدم و سراغ ما بقی کارام رفتم.
به قدری غرق در انجام کار شدم که نفهمیدم کی ساعت اداری به اتمام رسید.
بدنم خشک شده بود،از جام بلند شدم وخواستم کیفم رو بردارم که گوشیم زنگ خورد.
حدس زدم، نسرین باشه که با دیدن شماره اخمام توهم رفت.
شماره کاملا نا آشنا و غریب بود، مهم تر اینکه اصلا شماره به ایران تعلق نداشت.
با فرض اینکه طرف آشنا باشه تماس رو بر قرار کردم، ولی صدایی از اون ور خط نمی اومد.
-الو..
--.....
-چرا حرف نمی زنی؟
--.....
با اخمایی توهم رفته گوشی رو از گوشم فاصله دادم و تماس رو قطع کردم.
فقط صدای نفس کشیدن کسی که اونور خط بود به گوش می رسید.
نمی دونم چرا ولی حس خوبی نسبت به این شماره و کسی که پشت خط بود، نداشتم!
شایدم من داشتم زیادی سخت می گرفتم. به هرحال نگاهی به اتاق انداختم که رو دیوار هاش چند تا تابلو از
لوازم الکترونیکی خودنمایی می کردن و میزی از جنس چوب که در رأس اتاق بود؛ همراه با یه دست مبل چرم
قهوه ای رنگ که هر کسی وارد اتاق می شد، در نگاه اول می تونست ببیندشون.
کلافه نفسم رو بیرون دادم و از اتاق خارج شدم.
خانم فرحزاد هم کیفش دستش بود و داشت می رفت که بادیدنم لبخند زد:
--خسته نباشید خانم مهندس!
با لحنی آروم و ملایم جواب دادم:
-ممنون. شماهم خسته نباشید.
بعد از گفتن این حرف سمت آسانسور راه افتادم که خانم فرحزاد یا همون لیلا هم همراه من وارد شد!
سرم رو به آینه تکیه دادم که صداش باعث شد تا نگاهم به سمتش کشیده بشه.
با لبخند خانومانه ای که به لب داشت گفت:
-شما زیاد از حد خودتون رو خسته می کنید! به خدا من جا شما بودم از این شهرو این هوا فرار می کردم می رفتم. چهرش نگران شد:
--توروخدا سرسری از خون دماغتون نگذرید. من نمی خوام دخالت کنم، فقط به خاطر خودتون می گم.
نگاهی به دستاش انداختم که با استرس توهم قلابشون کرده بود.
نیمچه لبخندی زدم که همون موقع در آسانسور باز شد و جفتمون بیرون رفتیم.
نگاهی بهش انداختم و با همون نیمچه لبخندی که رو لب داشتم، گفتم:
-نمی خواد نگران چیزی باشی، بادمجون بم آفت نداره!
لبش رو به دندون گرفت و گفت:
-عه خانم مهندس این چه حرفیه!
دست به روی شونش زدم:
-نترس اتفاقی برای من نمی افته، بی خودیم نگران نباش؛ الانم اگر خیلی دیرت شده با تا خودم برسونمت.
متواضع جواب داد:
--نه ممنون مزاحم شما نمی شم. من مسیرم نزدیکه زود می رسم.
-خیلی خب. پس برو به سلامت. خسته ام نباشی.
با همون لبخندی که داشت جوابم رو داد و از شرکت خارج شد.
منم راه افتادم سمت پارکینگ و بعد از اینکه سوار ماشین شدم، به راه افتادم. تقریبا پنج دقیقه ای گذشت که
چشمم به یه بیمارستان افتاد.
فکری به ذهنم رسید و بلافاصله ماشین رو گوشه ای پارک کردم. می دونستم چیز خاصی نیست و ممکنه حال این
یکی دو روزم به خاطرفشار کارهای اخیر باشه، هرچند تو این یکی دو ماه کم و بیش خون دماغ می کردم ولی نه
به این شدت؛ محض احتیاط هم که شده، باید یه سر پش دکتر می رفتم.
وارد بیمارستان شدم و بعد از پرس و جو، نوبت گرفتم و منتظر نشستم. بیمارستان تقریبا شلوغ بود و منم نگاهم
رو دوخته بودم به مردمی که این ور اون ور می رفتن، تا اینکه صدای ظریف منشی تو گوشم پیچید:
--خانم آرام دل پورجم، نوبت شماست.
با مکث ازجام بلند شدم و به سمت اتاق دکتر راه افتادم.
مردی نسبتا میان سال، پشت میز نشسته بود که به محض دیدنم، با خوش رویی لبخندی زد و اشاره کرد به صندلی که اونجا بود.
--بفرمایید بنشینید.
زیر لب سلامی کردم و نشستم.
چند ثانیه ای گذشت تااینکه دکتر سرش رو از روی برگه هایی که داشت روشون می نوشت، برداشت و نگاهی به من انداخت:
--خب بفرمایید مشکل چیه؟
نفس عمیقی کشیدم:
-مدتی که خون دماغ می کنم و هربار شدت خون ریزی بیشتر می شه. به حدی که بعدش از خستگی و ضعف قادر به انجام حرکت و ایستادن نیستم!
عینکش رو کمی جابه جاکرد وگفت:
--از کی این حالت رو دارید؟
-چند باری این اتفاق افتاده؛ حدودا از یکی دو ماه پیش اما دو روزه که این حالت شدید تر شده.
--سابقه بیماری خاصی نداشتید؟
-مثلا؟
--سرطان!
با حیرت نگاهش کردم:
-خیر!
باکمی مکث ادامه داد:
--تو خانواده؟
متفکرانه جواب دادم:
--مادر پدرم سرطان داشتن، که چند سالی هست فوت کردند.
سری به نشونه تفهیم تکون داد.
--چیز خاصی مصرف نمی کنید؟ مثلا سیگار یا قلیون نمی کشید؟
-به هیچ وجه.
--ببینید خانم پورجم، من الان نمی تونم تشخیص درستی بدم؛ مگر با آزمایش یا بیوپسی یا آسپیراسیون(نمونه
برداری یا روشی برای جمع آوری وبررسی مغزِ استخوان است که می توان فهمید، مغز استخوان سالم بوده و به
مقدار کافی سلول خونی می سازد یا خیر؟!)
-کدوم مورد بهتر برای تشخیص؟
--هردو به طور کامل جواب می دن.
نفس تو سینم گره خورد. دیگه تحمل این یکی رو نداشتم!
--نگران نباشید. برید آزمایش خون رو بدید، یکی از متخصصامون به نام آقای معتمدی هستن که هماهنگ می کنم برید پیششون.
-کی جواب حاضر می شه؟
--احتمالا تا چند روز دیگه. پیگیر بشید که اگر خدایی نکرده چیزی هم هست زود تر درمان بشه. هرچند تا آزمایش ندید و جوابش نیاد هیچ نظر قطعی نمی شه داد. توکلتون به خدا باشه.
بدون اینکه جوابی بدم، تشکر کردم و از مطب بیرون زدم.
پاهام توان یاری نداشت. مدام کلمه سرطان تو سرم می چرخید.
به سمت آزمایشگاه رفتم و بعد از دادن آزمایش، به سمت خونه راه افتادم.
به احدی حرفی نزدم، باید مطمئن می شدم. بی صبرانه منتظر روزی بودم که جواب حاضر بشه.
هر روز به بیمارستان سر می زدم، تا اینکه بعد از چند روز بالاخره جواب حاضر شد!
با استرس برگه ی آزمایش رو تو دستام گرفتم و گوشه ای ایستادم.
با دستای لرزون نگاهم رو به صفحه اول انداختم.
به محض اینکه نگاهم به جواب افتاد، تمام حدسام به کابوسی مرگبار تبدیل شد!Positive)مثبت)
 

fereshteheskandari

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
27/9/19
57
747
246
پارت چهارم

لحظه ای تعادلم رو از دست دادم و نزدیک بود زمین بخورم، اما پرستاری که کنارم ایستاده بود، زودتر متوجه شد و نگهم داشت.
--خانم شما حالتون خوبه؟ می خوای بشینی؟
نگاهم رو دوختم به پرستاری که این حرف رو بهم زد. با صدایی که از ته چاه میومد گفتم:
-من خوبم. دکتر معتمدی امروز هست؟
دستش رو از روی بازوم برداشت و متفکر جواب داد:
--آره طبقه دوم برید مطبشون مشخصه، ولی فکر نکنم به این زودیا نوبت گیرت بیاد!
زیرلب تشکر کردم و راه طبقه دوم رو پیش گرفتم.
نیاز به گشتن نبود، چونکه اسم دکتر معتمدی بالای در مطب مشخص بود.
بدون تعلل رفتم، سمت منشی خانمی که مشغول کار با سیستم بود:
-نوبت می خواستم.
نگاهی بهم انداخت:
--نوبتتون می ره برای چند ماه دیگه!
کلافه گفتم:
-من آرام دل پورجمم!
بعد از چند ثانیه متفکرانه نگاهم کرد و لبخندی زد:
--شما باید همونی باشید که دکتر شفیعی سفارشتون رو کرده بود، درسته؟
سری در تأیید تکون دادم.
--لطفا منتظر باشید، چند نفر دیگه تو نوبتن. این چند نفر که رفتن تو بعد شما می تونید برید.
سری تکون دادم و بی حرف
رو صندلی نشستم و به برگه تو دستم نگاه کردم.
کلافه سرم رو
به دیوار تکیه دادم. از خنکای دیوار لحظه ای بدنم مور مور شد. حس خوبی نداشتم.
این زندگی دیگه برای من تموم شده محسوب می شد، بدون اینکه از چیزایی که می خواستم سر در بیارم!
با صدای گوشیم به خودم اومدم و نگاهی به صفحش انداختم. با یدن شماره بلافاصله جواب دادم.
-سلام..
نسرین-سلام عزیز دلم، آرام جان چرا انقدر دیر کردی؟
نفس عمیقی کشیدم:
-جایی کار داشتم، طول کشید.
--صدات چرا انقدر گرفته؟ اتفاقی افتاده؟
-نه نگران نباش، تا دوساعت دیگه میام.
مردد گفت:
--خداکنه همینطور باشه که تو می گی. مواظب خودت باش. خدا به همراهت.
گوشی رو قطع کردم و داخل کیف انداختمش. کلافه سرم رو میون دستام گرفتم و چشمام رو بستم.
نمی دونم چقدر وقت گذشت ولی صدای منشی سکوت محیط رو شکست.
--خانم پورجم، می تونید برید داخل.
نگاهی به اطراف انداختم که خالی از جمعیت شده بود. از جام بلند شدم و بعد از زدن تقه ای به در وارد اتاق شدم.
چشمم به دکتر مردی افتاد که مشغول نوشتن بود.
زیر لب سلام کردم و
رو صندلی نشستم تا کارش تموم بشه.
خیلی طول نکشید که دکتر سرش رو بلندکردو نگاهی بهم انداخت:
--شما باید خانم آرام دل پورجم باشید، درسته؟
-بله خودمم.
--دکتر شفیعی خیلی سفارش شمارو کردن. جواب آزمایش رو گرفتید؟
بی حرف برگه رو رو میزگذاشتم. بادقت نگاهی به آزمایش انداخت.
بعد از چند ثانیه صداش تو گوشم پیچید:
--چرا زودتر اقدام نکردید؟
-فکر نمی کردم تااین حد جدی باشه!
--متأسفانه دیر فهمیدید. این روند مدتیه که شروع شده و داره پیشروی می کنه. اگر لوسمی(سرطان
خون) مزمن ملوئیدی بود، کاملا قابل درمان می شد درمانش کرد، اما لوسمی حاد میلوئیدی قضیش فرق داره! این
نوع از سرطان در کودکان قابل درمان و نزدیک به هشتاد درصد بهبود درش دیده شده امادر بزرگسالان، فقط
سی درصد امید به بهبود هست! این سرطان از مغز استخوان شروع می شه وباعث شکل گیری تعداد
زیادی گلبول سفید غیرطبیعی می شه که این گلبول‌های سفید خونی، به صورت کامل تشکیل نشده‌ و به اونها
بلاست یا سلول‌های لوکمی یا سرطان خون می گن.
-حداکثر تا چند سال دیگه ممکنه زنده بمونم؟!
--دختر تو چرا انقدر ناامیدی؟ درسته من این حرفارو زدم، اما دلیل بر این نمی شه که صد در صد نشه کاری
کرد. خیلی از کشور ها هستن که تو این عرصه پیشرفت چشمگیری داشتند. ایران هم یکی از اون
کشورهاست، البته اضافه کنم که یکی از بهترین کشورها در درمان سرطان در کل اروپا آلمان هستش که در
بیمارستان مرکزی شهر فرانکفورت این کشور، تعداد زیادی بیمار درمان می شه و بیمارستان زیر نظر یکی از
بهترین پروفسورهاست، می تونی درمان بشی، امید داشته باش!
پوزخندی زدم، امید؟ به کدوم زندگی؟!
--در ادامه اضافه کنم که حتی پزشکان ایرانی هم در این بیمارستان فعالیت می کنن و بسیار موفق هستن.
 

fereshteheskandari

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
27/9/19
57
747
246
[HIDE]پارت پنج

بی رمق سری به نشونه تفهیم تکون دادم:
-ممنون از راهنمایی هاتون.
با لحن ملایم تری ادامه داد:
تا دیر نشده روند درمان رو ادامه بدید. یکی از پزشکان جوان ما دکتر مهراد در این بیمارستان
فعالیت داره. در هر چند ماه یک بار میاد، ایران و بر می گرده. اما اونقدری سرش شلوغ هست که تمام مدت درگیر درمان باشه!
از جام بلند شدم:
-تشکر از تمام توضیحاتتون وممنون که اضافه تر موندید.
--وظیفم رو انجام دادم. بیشتر مواظب خودتون باشید.
بعد از خداحافظی از بیمارستان خارج شدم و با انبوهی از افکار که تو ذهنم جولان می دادن، به سمت خونه راه افتادم.
تاحالا کم تو زندگیم بدبختی نکشیده بودم، الانم با این وضعی که پیش اومده زودتر از شر این زندگی نحس راحت می شدم.
سوالات بی جواب زادی تو ذهنم پرسه می زدن! نمی دنستم دعا کنم زود تر بمیرم، یااینکه دعا کنم بیشتر زنده بمونم!
کلافه دستی به پیشونیم کشیدم و سرعت ماشین رو بالاتر بردم.
نفهمیدم چطور و چقدر زمان برد، ولی وقتی به خودم اومدم که جلوی در خونه بودم.
خدا امشبو به خیر کنه! خیلی دیر شده بود و دیر وقت بود.
ماشین رو بردم داخل پارکینگ و باخستگی ازش پیاده شدم.
فکر نمی کردم بابا و نسرین تا این موقع شب بیدار باشن، اما وقتی که داخل رفتم، با دیدن هردوتاشون ابرویی بالا انداختم.
نگاهی به چهره نگران نسرین انداختم و در نهایت نگاهم رو چهره عصبی و غضب آلود بابا متوقف شد.
بی تفاوت سلامی کردم و اولین قدم رو به سمت اتاقم برداشتم که با صدای بابا سر جام متوقف شدم.
بابا-این وقت شب کدوم قبرستونی بودی؟
چشمام رو ثانیه ای بستم و باز کردم؛ بازم گیردادناش شروع شد!
سمتش برگشتم و محکم جواب دادم:
-جایی کار داشتم!
روبه روم ایستاد و با عصبانیت جواب داد:
--این وقت شب؟ شرکتم نبودی که بگی کارا زیاد بوده! خوشی زده زیر دلت نه؟!
بی جواب خواستم، برگردم که بازوم رو گرفت. نگرانی تو نگاه نسرین، چند برابر شده بود.
مجددا نگاهی به بابا انداختم:
-شما سوال پرسیدید منم جواب دادم.
نفهمیدم چی شد که دستش رو بالا برد و سیلی محکمی بهم زد. همینم باعث شد تا کنترلی رو خودم نداشته باشم و کیف از دستم رها بشه.
تمام وسایل توی کیف، روی زمین پخش شدن. شوری خون رو تو دهنم حس کردم!
با بی حالی و حالی نه چندان خوب چشمای بی فروغم رو به بابا دوختم که سمت کیف رفت و نگاهش به برگه آزمایش افتاد.
نسرین بلافاصله
سمتم اومد:
--خدامرگم بده! خوبی آرامم؟
نیم نگاهی بهش انداختم و سری به نشونه اینکه خوبم تکون دادم.
خوب بودم؟ نبودم! اصلا حالم خوب نبود!
بابا، با چشمانی به خون نشسته، نگاهی بهم انداخت و برگه آزمایش رو برداشت.
نگاهی به برگه انداخت و بعد از چند لحظه حالت چهرش تغییر کرد.
با..
تعجب..
بهت..
ناباوری ..
و نگاهی گرفته، سمت من برگشت.
بدون اینکه منتظر حرفی بشم، راه اتاقم رو درپیش گرفتم، اما میون پله ها دستم از عقب کشیده شد که مجبورشدم برگردم!
صدای گرفته بابا، باعث شد تا نگاهم رو تا چشماش
بالا بکشم:
-تو..تو...سرطان...داری؟
سرم رو بالا گرفتم تا اشکی که تو چشمام حلقه زده بود، سرازیر نشه!
آرام دل کسی نبود که بخواد گریه کنه! نه من همچین دختری نیستم!
با صدایی که بر اثر بغض دورگه شده بود، جواب دادم:
-تو برگه همه چیز مشخصه!
صدای ناراحت بابا به گوشم خورد:
--چرا..چرا به من نگفتی؟
نگاهم رو با دردی کهنه
به صورتش دوختم:
-فایده ایم داشت؟ من فقط دختر علیرضا پورجمم! ولی هیچ وقت از محبت مردی که روبه روم قرار گرفته، بهره ای نبردم.
بدون هیچ حرف دیگه ای، دستم رو از دستش کشیدم و سریع به اتاقم پناه بردم و در رو قفل کردم.
سرم رو به در تکیه دادم و نگاهم رو به سقف دوختم.
چرا حس می کنم، نگاه بابا بیش از اونی که فکر می کردم گرفته شد.
یعنی براش مهمه؟ خب هرچیم که باشه خونش تو رگای منم هست.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت آینه اتاقم رفتم؛ نگاهی به خودم انداختم، گوشه لبم پاره شه بود و رد خون مشخص بود.
سمت رو شویی قدم برداشتم و بعد از شستن لبم
، تو اتاق برگشتم و رو صندلی میز کارم نشستم.
چند لحظه ای گذشت تااینکه صدای در اومد و بعدشم، صدای گریه ی نسرین:
--آرام جان! آرام دلم..
صدای زجه هاش باعث شد تا سمت در برم و بازش کنم.
قفل در که باز شد، بلافاصله نسرین اومد تو و با صورتی خیس از اشک، نگاهی بهم انداخت.
چند لحظه نگاهم کرد و محکم من رو به آغـ*ـوش کشید!
--الهی دورت بگردم. بابات راست می گـه؟ تو...تو سرطان داری؟
دستام رو
دورش حلقه کردم، عطر تنش با عطر تن مادرم یکی بود:
-این زندگی برای من خیلی وقته که تموم شده!
با گریه گفت:
--بابات رفته آزمایش رو نشون به دوستش بده. نمی دونی چقدر حالش خراب بود.
-امیدی به بهبودم نیست. با دکتر حرف زدم؛ گفت شانس زنده موندنت سی درصده!
با وحشت ازم جداشد و با چشمای اشکی گفت:
--نه...نه...این...این...گریه مانع از ادامه حرفش شد.
رو صندلی
نشوندمش و سریع یکی رو صدا زدم تا یه لیوان آب بیاره.
تهمینه خانم سراسمیه خودش رو، رسوند و لیوان آب قندی که تو دستش هم می زد رو دست نسرین داد.
[/HIDE]
 
آخرین ویرایش:

fereshteheskandari

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
27/9/19
57
747
246
[HIDE]پارت شش

دستاش می لرزید و رنگش به وضوح پریده بود.
تهمینه-خدا مرگم بده. نسرین خانم چشون شده؟!
نگاهی بهش انداختم و بالحن ملایمی گفتم:
-چیز خاصی نیست، شما به کاراتون برسید!
با دودلی نگاهی به نسرین انداخت و بی حرف بیرون رفت.
نسرین با امید گفت:
--توزنده می مونی. حتما راهی هست.
حرفی نزدم. یعنی حرفی نداشتم که بزنم!
سمت پنجره اتاق رفتم و نگاهم رو به حیاط دوختم.
انگار نسرینم فهمید تو حال خودم نیستم که بی سرو صدا از اتاق خارج شد.
حدود یک ساعتی گذشته بود که صدای در باعث شد، تا نگاهم به اون سمت کشیده بشه.
وقتی برگشتم، با دیدن بابا سرجام میخکوب شدم. یاد ندارم بابا حتی پاش رو تو اتاق من گذاشته باشه!
بی حرف نیم نگاهی بهم انداخت وبعدش هم با نگاهی اجمالی به اتاق، لب تخت نشست.
سمت صندلی میز آرایش که روبه روی تخت بود رفتم و نشستم.
بابا نگاهی بهم انداخت و بعد از اینکه چند ثانیه ای رو چهرم مکث کرد، آهی کشید و گفت:
--دوروز دیگه برای رفتن به آلمان بلیط گرفتم!
گرفته جواب دادم:
-اما، مگه قرار نبود برید سفر؟
دستی به صورتش کشید:
--یکی دیگه رو جا خودم می فرستم. نسرینم همراهمون میاد. دوره درمانت طولانیه، پیشت می مونه که اگر
کاری برای من پیش اومد و مجبور شدم برگردم، هوات رو داشته باشه.
اینم از محبت پدرانه. تاکی باید تو حسرت نداشتن محبتش بسوزم؟! البته همین که تصمیم گرفته باهام بیادم
خودش کلیه! حداقل برای منی که یادم نمیاد با پدرم جای رفته باشم، خیلی بود!
تو همین افکار بودم که صدای بابا توجهم رو جلب کرد:
--بهتر کارای شرکت رو با امیرعلی هماهنگ کنی که تو این مدتی که نیستی، مشکلی پیش نیاد.
در سکوت فقط نگاهم رو دوخته بودم به چهره پدری که جز اخم و خشک بودن چیزی تو رفتارش ندیدم.
از جاش بلندشد، که منم متقابلا ایستادم؛ اومد سمتم اما نمی دونم چی شد که پشیمون شد و سمت در رفت.
با تعلل دستگیره در رو گرفت اما بعد از چند ثانیه، وقتی به خودم اومدم که بابا از اتاق رفته بود.
چقدر مسخره بود! اینکه من منتظر واکنشی از طرف پدرم باشم، تشنه محبتش باشم و پدرم من و تو این وضعیترها کنه و بره!
آخ آرام دل تو چقدر احمقی که فکر می کنی پدرت می تونه عوض بشه!
کلافه پوفی کشیدم و نگاهی به ساعت انداختم که از نیمه شب گذشته بود.
از جام بلند شدم و بعد از خاموش کردن برق اتاق، سمت تخت قدم برداشتم.

************
فردای اون شب تمامی کار هارو به مهندس یزدانی سپردم. هرچند دورادور خودمم پیگیر کارا می شدم.
برای آخرین بار سر خاک مامانم رفتم وحرف های تلنبار شده دلم رو بهش گفتم.
تمام کارها برای رفتن انجام شد، تااینکه روز موعد فرارسید و من و نسرین، همراه بابا بعد از اینکه
شماره پروازمون رو اعلام کردن، به جایگاه مسافران رفتیم و مدتی بعد سوار هوا پیما شدیم.
من و نسرین کنار هم نشسته بودیم و بابا هم رو صندلی جلو، کنار یه مرد دیگه نشسته بود.
هواپیما که بلند شد، نسرین چشماش رو بست.
سرم رو بردم نزدیک تر:
-حالت خوبه؟
سرش رو به نشونه نه به طرفین تکون داد!
مهماندار رو صدا کردم و گفتم که چند تا شکلات بیاره.
مدتی گذشت تااینکه سفارشی که داده بودم روآورد و یه دونه از شکلات هارو
تو دهنش گذاشت.
وقتی که مطمئن شدم حالش بهتر شد، سرم رو
به صندلی تکیه دادم و منتظر آینده ای نه چندان دور شدم.
آینده ای که به جرعت می تونم بگم یک ثانیه بعدش برام گنگ و نامعلوم بود.
غافل از اینکه بازی سر نوشت تازه بامن شروع شده بود و دست تقدیر یاریش می کرد تا چیزایی رو تو زندگیم
تجربه کنم که به عمرم حتی فکرمم بهشون خطور نمی کرد!
فقط زمان بود که با برگ برنده ای که دستش داشت، به خوبی وسط میدون زندگی یکه تازی می کرد.
[/HIDE]
 
آخرین ویرایش:

fereshteheskandari

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
27/9/19
57
747
246
[HIDE]پارت هفت

نمی دونم چند ساعت گذشت ولی وقتی به خودم اومدم که هواپیما داشت فرود می اومد.
چشمام رو باز کردم و صاف سر جام نشستم، گردنم خشک شده بود. با درد چشمام رو بستم و دستی به گردنم کشیدم.
این چند ساعت داشتم به چی فکر می کردم؟! به بدبختیام که اگر هواپیما فرود نمی اومد، حالا حالا ها تو ذهنم پرسه می زدن؟
صدای نسرین، از بند افکارم منو بیرون کشید:
--آرام جان! خوبی مادر؟
نگاهی به چهره مثل همیشه آرومش انداختم و نیمچه لبخندی زدم:
-خوبم، فقط یکم گردنم در می کنه.
مهربون لبخندی زد:
--خیلی وقته که سرت رو به صندلی تکیه دادی، به خاطر همونه.
صدای مهماندار که اعلام کرد مسافرا می تونن پیاده بشن، مانع از ادامه صحبت های من و نسرین شد.
نگاهی به صندلی جلو انداختم که همون لحظه بابا ایستاد و نگاهی به ما انداخت.
نسرین یا علی گویان از جاش بلند شد و بعدش منم ایستادم.
بابا-تا انتهای درمان آرام دل، خونه ای رو تدارک دیدم که همونجا سکونت داریم.
نسرین-امید وارم روند درمان خوب پیش بره، موندنمون اینجا مدتش کم باشه یا زیاد، مهم نیست؛ فقط آرام دل خوب بشه کافیه!
از این حرف نسرین قند بود که تو دلم آب می شد! نمی دونم چی شد، فقط وقتی که به بابا نگاه کردم، با دیدن لبخندی که بی اختیار رو لب هام جاخوش کرده بود، با تعجب نگاهم کرد.
اگر دست خودم نبود، همونجا می زدم زیر خنده! ولی خب این خوشیا به من یکی نیومده!
مدتی گذشت تااینکه وسایلمون رو تحویل گرفتیم و از فرودگاه خارج شدیم.
بالاخره وارد آلمان شدم؛ کشوری که یا حکم ناقوس مرگم رو داشت، یا حیات دوبارم!
کمی منتظر ایستادیم تا اینکه ون مشکی رنگی جلوی پامون رو ترمز زد.
دوتا مرد نسبتا هیکلی از ون پیاده شدن و بعد از صحبت با بابا، وسایلمون رو داخل ون گذاشتن و ماهم بعد از اینکه سوار شدیم، به راه افتاد.
بابا، با زبان آلمانی مشغول صحبت با اون دونفر بود و من و نسرین هم مشغول دیدن شهر بودیم.
درتمام طول مسیر چشمم رو
به آدمایی دوختم که مشغول انجام کار های خودشون بودن؛ بعضی ها فارغ از دنیای اطراف با خوشحالی این ور و اون ور می رفتن و بعضی هاهم بی تفاوت، تو عالم دیگه ای سیر می کردن!
هنوز نیومده دلم برای کشور خودم تنگ شده بود، کشوری که تنها دلخوشیم رفتن سر مزار مادرم بود.
سرم رو به شیشه سرد ماشین تکیه دادم و چشمام رو بستم. خدایا همه چیو به خودت می سپارم! منکه بریدم، اما تو نذار همین طنابی که نصفه نیمه بهت وصله، پاره بشه!
دستی روی بازوم قرار گرفت که همینم باعث شد، چشمام رو باز کنم.
نگاهی به اطراف انداختم که ماشین جلوی یه خونه متوقف شده بود.
با صدای نسرین سرم رو به طرفش بر گردوندم:
--آرام جان رسیدیم. می دونم خیلی خسته ای، پاشو بریم تو استراحت کن.
مجالی برای صحبت نبود، خسته بودم و بیش از از اون حالم خوب نبود!
از ون پیاده شدیم که چشمم افتاد به خونه ای درندشت که دست کمی از خونمون تو تهران نداشت.
نمایی سنگ کاری شده که از بیرون توجه هر رهگذری رو جلب می کرد و دری سفید رنگ که الان باز بود و اون دو تا مرد چمدون هارو به داخل خونه بردن.
نسرین کنارم ایستاد:
--چته آرام جان؟ نمی خوای بری تو؟
نگاه بهش انداختم که پی به حال درونم برد:
--الهی دورت بگردم! اولش سخته، یکم که بگذره عادت می کنی.
مهربون لبخندی زد:
--تو خودت بخوا و درمان شو تا زودتر برگردی ایران! این به خودت بستگی داره.
بعد از این حرف راه افتاد سمت خونه و نگاه من بود که بدرقش می کرد.
با قدم هایی سست و لرزون سمت خونه ای که رو به رو بود قدم برداشتم و وارد خونه شدم.
نگاهم رو دور تا دور چرخوندم. زمین سنگ فرش بود و دیوار هایی نسبتا بلند سنگی با حفاظ های بلند آهنی به چشم می خورد.
از مسیر سنگ فرش شده که می گذشتی، می تونستی پوشش زمین رو با سبزه ببینی و چند تا درخت بید مجنون
و صنوبر هم تو باغ قرار داشت. در واقع اینجا بیشتر شبیه به خونه باغ و عمارت تو تهران بود.
خونه ای که تهران داشتیم، حداقل سرسبزی و بوی نم خاکش وقتی که گلا رو آب می دادی، بیشتر به چشم می اومد. گوشه باغ استخری قرار داشت و در کنار اون تاب آهنی که با وزش باد کمی تکون می خورد.
سمت راست باغ هم آلاچیق کوچیکی قرار داشت.
همونطور که داشتم اطراف رو دید می زدم صدای بابا از کنارم بلند شد:
--خوشت نیومد؟
[/HIDE]
 
آخرین ویرایش:

fereshteheskandari

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
27/9/19
57
747
246
[HIDE]پارت هشتم

نگاهی به چهرش انداختم و آهی کشیدم:
-خیلی وقته که حس"خواستن" و "دوست داشتن" تو وجودم مرده!
نمی دونم بابا چی تو نگاهم دید که آنی رنگ نگاهش به غم تغییر کرد.
سرم رو پایین انداختم و به راه افتادم.
یعنی تونست دردی که داشتم و از چشمام بخونه؟!
مغموم و گرفته وارد خونه شدم.
به محض اینکه پام به خونه رسید، صدایی با لهجه و زبان آلمانی، توجهم رو جلب کرد:
--Hallo, willkommen!(سلام، خوش اومدید!)
نگاهی به خدمتکاری که مخاطبش من بودم انداختم. زنی تقریبا میانسال با کت و دامنی که ترکیب سفید و سورمه
ای داشت و بیش از هرچیزی چشماش بر خلاف غربی بودنش، مشکی بود. بینی استخوانی و لب و دهنی
متناسب با بقیه اجزای صورتش داشت! اندامی نسبتا توپر و با آرایش اندکی که رو صورتش داشت سنش پایین تر می خورد.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-Hi. Vielen Dank(سلام خیلی ممنون.)
اشاره ای به خونه کرد و گفت:
--Lass mich dir dein Zimmer zeigen.(بذارید تا اتاقتون رو نشون بدم.)
سری تکون دادم و همراهش راه افتادم.
کف خونه پارکت بود و فرشی به چشم نمی خورد. دکوراسیون امروزی داشت و باچند دست مبل سلطنتی و راحتی
دکور خونه تقریبا کامل شده بود، چند تا میز و آینه هم قرار داشت و گرامافون بزرگی هم در گوشه خونه به چشم
می خورد؛ با یه سری اشیا که به فضا زیبایی لازم رو داده بود. بر خلاف تهران اینجا تمامی پرده ها کنار رفته بود و
نور تو جای جای خونه خودش رو به رخ می کشید.
از این سالن که می گذشتی، می تونستی آَشپزخونه رو ببینی که خدمتکار ها داخل اون مشغول به کار بودن و بعد
از اون به راه پله ها می رسیدی که به طبقه دوم مرتبط می شد.
بی حرف دنبال خدمتکاری که جلو تر از من بود راه افتادم که جلوی اتاقی متوقف شد و نگاهی به من انداخت.
--اینجا اتاق شماست. امید وارم که خوشتون بیاد! اگر هم مشکلی بود خبر بدید تا اتاق رو براتون عوض کنیم.
نیم نگاهی بهش انداختم و سری تکون دادم:
-باشه ممنون! شما دیگه می تونید برید.
تعظیم کوتاهی کرد و رفت.
نگاهی به دورو اطرافم انداختم که به جز این اتاق چهار اتاق دیگه هم کنار هم بودن وچندتا گل پایه بلند کنار
ستون ها قرار داشت، با چند تا قاب عکس از طبیعت که به دیوار آویزون شده بود.
نفس عمیقی کشیدم و وارد اتاق شدم.
نگاهی به جای جای اتاق انداختم که با دکوراسیون سفید و کرم ست شده بود.
دیوار هایی سفید رنگ با وسایل کرم رنگ که شامل تخت، میز آرایش، کمد لباس و میز کنسولی بود که کنار تخت قرار داشت.
نگاهی به چمدونم که گوشه اتاق بود انداختم و لباس هام رو با یه دست لباس راحتی تعویض کردم.
بعد از اینکه لباس هام رو جابه جا کردم، بااینکه خسته بودم اما از اتاق خارج شدم.
وقتی پایین رفتم، متوجه غیبت بابا شدم و نسرینم چون خیلی خسته بود، به اتاقش رفت تا استراحت کنه.
بی حوصله سمت حیاط قدم برداشتم و آهسته نزدیک استخر ایستادم.
نگاهی به تصویر خودم تو آب انداختم که خیلی بی روح و بی رمق شده بود.
کلافه نگاه از آب گرفتم و دست به سـ*ـینه مشغول راه رفتن کنار استخر شدم.
همونطور که گل ها و درختارو از نظر می گذروندم، صدای کسی اون هم با زبان آلمانی، باعث شد تابه عقب برگردم!
پسری با قیافه کاملا غربی و ظاهری آراسته با چند قدم فاصله، دورتر ازمن ایستاده بود!
با تعجب نگاهی بهش انداختم که زود تر از من به حرف اومد.
--سلام..من لوکا هستم! شما باید دختر مهندس پورجم با شید درسته؟!
[/HIDE]
 
آخرین ویرایش: