درحال تایپ رمان غوطه در مه | راحیل کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 978 -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: *Rahil*

*Rahil*

همراه انجمن
عضو انجمن
28/8/19
125
2,375
346
سوز سرما از در نیمه باز تراس توی اتاق می پیچید و فضا را سردتر از حد معمول کرده بود. زلفا اما بی تفاوت به سرمای اتاق روی تخت نشسته و خیره به کف شکافته دمپایی رو فرشی بود. قلبش به جای زخم پایش می سوخت. حرف های ثامن انگار تمام وجودش را به آتش کشیده بود. از کی این قدر بی رحم شده بود؟ از کی این قدر دور شده که حتی مهربانی هایش توی خاطرش کمرنگ شده بود. یک زمانی ثامن برایش مرهم بود. همیشه و همه جا، کودکی و نوجوانی اش، زمان دلتنگی و تنهایی اش سنگ صبورش بود؛ اما چه شد که آن حامی یک باره سنگ شد؟ زهر شد؟ دور شد؟ چند سال بود که او را دیگر نمی شناخت؟اویی که همیشه بی توجه به ارتباط خونی اش با هانیه برایش عزیز بود. فکر کرد. ده سال شاید هم بیشتر.
گذشته با تمام قدرت به سمتش هجوم آورد. تنها ده سال داشت. روزی که بنفشه ماهان را به دنیا آورده و او بخاطر بستری بودن مادرش مجبور به ماندن خانه شهاب شده بود. دلتنگی برای بنفشه امانش را بریده و گوشه اتاق کز کرده و بی صدا اشک ریخته بود. آن زمان فقط ثامن او را دیده و کنارش نشسته بود. اشک هایش را پاک کرده و زیر گوشش آنقدر حرف های جور واجور گفته تا خوابش بـرده بود. میان خواب و بیداری بلند شدن روی دست های او را حس کرده بود. آغوشش امن بود. گرم و پر از مهر بود. درست مثل آغـ*ـوش شهاب، اما آن موقع ها زیادی از شهاب دلخور و از او کناره گیری کرده بود. ثامن او را روی تخت خوابانده و موهایش را نوازش کرده بود، پس آن مرد مهربان کجا رفته بود؟ آن حامی، آن تکیه گاه چه شده بود؟ چرا بی توجه به حال خراب نمک روی زخمش پاشیده بود؟ چرا آن همه حس بد، آن همه سردی تو نگاهش بود؟ شیشه فرو رفته توی پایش را ندیده گرفته؛ در حالی که خیلی قبل تر...
با سُر خوردن بی اختیار اشک روی گونه اش از فکر خارج شد و سرش را به دو طرف تکان داد. اصلا چرا باید به او و رفتارش اهمیت می داد؟ وقتی خودش با چشم هایش تغییر آدم ها را دیده، تبدیل یکباره صمیمیت و یک رنگی را به عقده و نفرت دیده ، رفتار ثامن که در برابر آن ها چیزی نبود. ده سال گذشته و نباید به دنبال آن ثامن مهربان می گشت و باید همان ذره خاطرات زیبایی که از او توی ذهن داشت، را هم از یاد می برد.
بینی اش را بالا کشید و رد اشک را با پشت دست پاک کرد. باید حرف های ثامن را فراموش می کرد؛ اما چیزی که این‌ میان بیشتر از همه قلبش را به درد آورده صحت گفته های او بود. مدت ها این را می دانست؛ ولی شنیدنش از کس دیگری کشنده بود.
دوباره سرش را به دو طرف تکان داد و باز تکرار کرد. نباید فکر می کرد. نباید بیشتر از این خودش را آزار می داد.
نفسش را به حالت آه بلند خارج و به ساعت نگاه کرد. دو ساعت از برگشت اهالی خانه گذشته و تنها یک لحظه آیدا را دیده بود. باید به او سر می زد و حالش را می پرسید.
با این قصد از جا بلند شد و یک باره درد توی تمام تنش پیچید. آخ گفت و پایش را کمی از زمین فاصله داد. به کل آن را فراموش کرده بود. رد خون روی پایش خشک و نیاز به شستشو و باند پیچی داشت؛ ولی در این شرایط اصلا حال و حوصله این کار را نداشت.
باز دمپایی را پا کرد و با پای لنگ از اتاق خارج شد. سالن تاریک بود. میز جمع شده و هیچ صدایی جز تیک تاک ساعت توی فضا نبود. آرام و با احتیاط قدم برداشت. نباید خونی از زخم دوباره جاری می شد.
در اتاق آیدا را آرام باز کرد و سرک کشید. اتاق تنها با نور کم آباژور روشن و میان تاریک و روشن فضا چشم های بسته آیدا را دید. یک قدم عقب تر رفت و قبل از آن صدای دورگه آیدا را شنید.
- آبجی بیا تو.
داخل رفت.
- ببخشید بیدارت کردم؟
آیدا پتو را از روی شانه پایین کشید.
- نه بیدار بودم
زلفا جلوتر رفت. قرص، تب سنج و لیوان شربت روی عسلی بود. لبه تخت نشست و دست روی پیشانی آیدا گذاشت. صورتش هنوز قرمز بود؛ اما دیگر تب نداشت.
- خدارو شکر دمای بدنت خوبه.
آیدا دست زلفا را گرفت.
- تو چرا این قدر یخی؟
تنها لبخند زد و سوالش را بی جواب گذاشت.
- چی شدی یهو آیدا؟ این روزا چرا...
با پایین افتادن نگاه آیدا حرفش نیمه تمام ماند. جوابش تنها یک آه بود که از سـ*ـینه سنگین خارج شد. سکوت آیدا حالا از خجالت نبود. می ترسید. از حرف ها و تهدیدهایی که شنیده می ترسید. اگر دهان باز می کرد و از مدرسه اخراج می شد؟ اگر دردش را به کسی می گفت و دیگر هیچ جای این شهر قادر به تحصیل نبود؟ اگر او با پشت گرمش واقعا برایش پرونده سازی می کرد؟ تمام این اگرها دهانش را بسته و تب را به جانش انداخته بود.
نگاه زلفا هنوز خیره به او بود و با طولانی شدن سکوتش گفت:
- امشب دلم می خواد همین جا پیش آبجی کوچیکه بخوابم، اجازه هست؟
آیدا میام افکار درهم برهمش لبخند زد. خودش را گوشه تخت کشید و زلفا توی همان جای کم خودش را جا داد.
- خوشحالم که پیش مایی آبجی.
چندمین بار بود که این حرف را می زد؟ اصلا حتی نیاز به گفتن نبود و این شادی و اشتیاق در تک تک رفتارش مشخص بود.
زلفا به پهلو چرخید و خیره به او شد.
- منم عزیزم
- ولی اینطوری به نظر نمیاد.
زلفا گونه اش را کشید و با لبخند گفت:
- حرف بی خود نزن، کی بدش میاد پیش خانواده اش باشه.
بدش نمی آمد؛ اما فاصله چندین ساله عجیب بینشان فریاد می کشید. آیدا دهان باز کرد و قبل از آن صدای موبایل بلند شد.
- آبجی گوشیمو می دی؟
زلفا به سمت عسلی که پشت سرش قرار داشت چرخید و گوشی را برداشت. ناخواسته نگاهش به صفحه افتاد و عکس ثامن را دید. ثانیه ای نگاهش روی تصویر مکث کرد و باز صدا توی گوشش پیچید.《هیچ جا جا نداری》
دم گرفت و گوشی را دست آیدا داد. آیدا با دیدن تصویرثامن، لبخند بی جان زد. مطمئن بود دایی سراغش را می گرفت و منتظر تماسش بود. انگشت روی صفحه کشید.
- سلام دایی
ثامن سلام کرد و حالش را پرسید.
- ممنون بهترم.
- آیدا؟
با شنیدن اسمش با این لحن دلش لزرید و حرف بعدی ثامن را زودتر خواند.
- خوبم دایی، باور کن چیزیم نیست نگران نباش.
صدای ثامن در آن سکوت به وضوح به گوش زلفا می رسید و انگار درست زیر گوشش پچ می زد.
- امیدوارم این طور باشه؛ اما اگه نبود...
آیدا لب به دندان گرفت. اگر نبود چه؟
ثامن پوف کشید و ناچار مسیر صحبت را تغییر داد.
- تو اتاق تنها نمون، ممکنه نصف شب تبت عود کنه به مامانت بگو بیاد پیشت.
- تنها نیستم آبجی پیشمه.
ثامن مکث کرد. قلبش بی اختیار تپش گرفت و چهره چند ساعت پیش زلفا مقابل چشم هایش زنده شد. با قساوت تمام در بدترین شرایط تنهایش گذاشته بود؛ اما پشت در مکث کرده بود. چند بار مسیر چند قدمی دو خانه را رفته و باز برگشته بود. دلش پیش او بودن و بستن زخمش را می خواست اما انگار با خودش روراست نبود و شاید به عمد پسش زده بود. به سختی خودش را مجبور به رفتن کرده و بالاخره وارد خانه اش شده بود. کت را از تن خارج کرده و پر حرص به مبل کوبیده و لعنتی گفته بود.
زلفا متوجه مکث طولانی او شد. چرا با حرف آیدا سکوت کرده بود؟ یعنی او هم به نامهربانی چند ساعت پیشش فکر می کرد و متوجه اشتباهش شده بود؟ ثامن در حقش بد کرده بود!
آیدا با فکر قطع شدن تماس الو گفت.
ثامن با صدای آیدا به خودش آمد. تنها خوبه گفت و بعد از شب بخیر سریع تماس را قطع کرد انگار سنگینی نگاه دلخور دخترک حتی از پشت خط روی او بود.
چندین سال گذشته، اما هنوز آن روز را درست یادش بود. انگار اصلا این همه زمان نگذشته که خاطره آن روز لعنتی با این‌ میزان شفافیت توی ذهنش مانده بود. نه اصلا حک شده شد جوری که فراموش شدنی نبود. حق داشت آن روز دلش بدجوری شکسته، نه خورد و خاکشیر شده بود.
دخترک تب داشت و میان هذیان هایش به او، اویی که پا به پایش بیدار مانده، اویی که دستمال نم دار را روی سرش گذاشته و اویی که پاشویه اش کرده و چشم هایش از فرط بیخوابی سرخ و سرش در مرز انفجار بود، گفته:کاش تو و هانیه هیچ وقت تو زندگیمون پیداتون نمی شد.
صدای خورد شدن قلبش بدجور توی گوشش، توی تمام وجودش پیچیده بود، مبهوت آن همه بی انصافی شده بود و بعد به خودش آمده بود.به اشتباهش فکر کرده بود. خیره به آن گونه های سرخ زمزمه کرده بود:بی معرفت...
و نگاه آخر را به او انداخته و در نهایت پا روی دلش گذاشته و رفته بود. قسم خورده بود دیگر حتی نباید به پشت سرش نگاه می انداخت و داغش را با دیدن اشتباهش تازه می کرد.
دلش برای دخترک نوجوانی لرزیده که نسبتش با او غیر قابل انکار بود. او بردار نامادری بود، هر چقدر خوب باز هم نامادر بود و فاصله گرفته بود. صدها قدم از دخترک دور شده و شروع به انکار احساسش کرده تا جایی که گمش کرده بود.
 

*Rahil*

همراه انجمن
عضو انجمن
28/8/19
125
2,375
346
وارد آسانسور شد. گوشی هنوز زنگ می خورد و رغبتی به خارج کردنش از جیب نداشت. شماره های ناشناس زیادی روی مخش رفته و باید آن ها را جدی می گرفت؛ اما مشغله و حوصله ای که همیشه نبود دست و پایش را برای پیگری بسته بود. ذهنش کشش درگیر شدن با این موضوع تازه را نداشت و آن را پشت گوش انداخته بود. همان مشغولیت فکری و دغدغه اش برای این همسایه تازه برایش بس بود. حالا فقط باید منتظر خسته شدن این مزاحم سمج و کم شدن شرش به خودی خود بود؛ حتی اگر حدسی گوشه ذهنش سوسو می زد، شاید حادثه ای در راه باشد!
کابین توی طبقه سوم توقف کرد و بعد از باز شدن دو در زن میان سال وارد شد. زن با دیدن ثامن سلام کرد و ثامن با تکان سر و سلام زیر لب جوابش را داد.
- خوبی آقا ثامن؟ هانیه خانم خوب هستن؟
دو در بسته و آسانسور به حرکت در آمد. ممنون گفت و برای فرار از هم صبحتی با زن پر چانه گوشی را از جیب خارج کرد. بی خیال فلش قرمز بالای صفحه و عدد هشت روی آیکون تماس ها به ساعت نگاه کرد. یک و ده دقیقه ظهر بود.
- راستی آقا ثامن؟
نه انگار این راهم جواب نمی داد. ناچار سر بلند و سوالی نگاهش کرد.
- انگار چند وقته مهمون دارین درسته؟
ثامن گنگ پرسید:
- مهمون؟
- آره یه دختر خانمی رو چند بار دیدم
متوجه منظورش شد. حضور زلفا این زن را کنجکاو کرده بود. تنها بله گفت و نیاز به توضیح بیشتر نبود. شاید هم واقعا میهمان آن خانه و یک روزی رفتنی بود!
زن با ایستادن آسانسور توی طبقه شش 《سلام برسان》 گفت و پیاده شد. گرچه چیزی از این مرد همیشه تخس دست گیرش نشده بود.
گوشی توی دست ثامن برای چندمین بار به صدا در آمد و پوف کشید. لعنتی گفت و پر حرص آن را توی جیب گذاشت.
سر بلند کرد و همزمان دو در باز و خارج شد. قدم هایش بلند و محکم بود. یادش آمد یکی از همکلاسی های دوران دبیرستانش در مخابرات مشغول کار بود و شاید می توانست از طریق او...
ذهنش از جولان دادن برای پیدا کردن راهی، یک باره ایستاد. قدم های تند و محکمش توقف کردند و نگاهش خیره به او شد. اویی که سه روز از آخرین دیدارش گذشته بود. سه روز از آن شب لعنتی گذشته بود، شبی که با یادآوری گذشته تا صبح چشم روی هم نگذاشته بود.
نگاهش بی اختیار به سمت پایش کشیده شد. یعنی زخمش بهتر شده بود؟
توی کیف با آن کلافگی و اخم های درهم دنبال چه چیزی بود؟ محتوایش را زیر و رو کرد و بعد آن را کنار گوشش برد و چند بار تکان داد. ابروهایش بالا رفت.
با نچ بلند زلفا به خودش آمد و نگاه خیره اش را برداشت. با همان نقاب همیشگی جلو رفت و بی تفاوت راهش را به سمت واحدش کج کرد. نباید حرفی می زد و حتی در سلام پیش قدم می شد حتما دخترک بعد از آن شب با او سرسنگین بود.
زلفا با حس حضور کسی سر بلند کرد و با دیدن ثامن بعد از مکث کوتاهی سلام کرد.
ثامن متعجب از شنیدن سلامش به عقب برگشت. این دختر چرا از کسی کینه به دل نمی گرفت؟ یعنی رفتار آن شب و حرف هایش را به کل فراموش کرده بود؟ منتظر یک دلخوری توی نگاه و یا لااقل سرسنگینی بود؛ اما عجیب خبری از هیچ کدام نبود.
آرام جواب داد و دسته کلید را از کیف خارج کرد. باید تو می رفت. با خودش تکرار کرد:برو دیگه!
با وجود فرمانی که صادر شده بود؛ اما قدم از قدم برنداشت و مقاومت هم انگار فایده ای نداشت. اتفاقی که نباید شده و افسار به دست قلب افتاده بود. آب دهانش را پایین داد به طرفش برگشت و گفت:
- مشکلی پیش اومده؟
زلفا درمانده گفت:
- فکر کنم کلیدمو جا گذاشتم.
دو روز بود که از کلید استفاده می کرد و امروز آن را جا گذاشته بود. بخاطر عقب ماندگی درس بچه های آموزشگاه چند روز را با رضایت همگی صبح ها هم کلاس تشکیل می شد و حالا با وجود خستگی انگار تا عصر را باید توی ماشین می بود.
ثامن حالا معنای تکان کیف کنار گوشش را فهمید. قصد شنید صدای دسته کلید را داشت؟ گذشته ناخواسته از ذهنش عبور کرد. وقتی دخترک بطری رانی را کنار گوشش تکان داد و کودکانه گفت:هنوز یه تیکه ته اش هست، مزه اش به همون تیکه آخره!
و خندیده بود و او به خنده دخترک شانزده ساله ای که ده سال با او تفاوت سنی داشت خیره شده و از اشتباه این عشق باخبر نبود.
خاطره را با قساوت کنار زد‌ و مشتش دور دسته کلید محکم شد. چیزی که دخترک دنبالش بود را میان مشتش داشت؛ اما باید به او می داد؟ دهان باز کرد و نیروی انگار آن را چفت، نه لب هایش را به هم کوک زد. سکوت کرد. نباید کلید خانه شهاب را به او می داد و هیچ منطقی برای این نباید وجود نداشت!
- هانیه امروز قراره بره خونه حسنا
حسنا بد حال شده و هانیه بعد از ساعت کاری قرار به رفتن آنجا بود. شهاب مثل همیشه چهار بعد از ظهر به خانه برمی گشت و آیدا هم دو شیفت و این یعنی بد بیداری از همه جهت بود!
زیر لب در جواب ثامن《می دونم 》گفت و ناامید قدم برداشت. باید توی ماشین سر می کرد و بعد باز به آموزشگاه می رفت.
قدم اول به دوم نرسیده که صدای ثامن را شنید.
- کجا می ری؟
ایستاد. برگشت. چه می گفت؟ باید حقیقت را می گفت.
- می رم تو ماشین استراحت کنم
ثامن لحظه ای به او خیره ماند. ماشین؟ باز هم مشتش را دور دسته کلید محکم کرد. چرا زلفا از او نمی خواست تو خانه اش بماند؟ باید می خواست و محال بود خودش این پیشنهاد را بدهد!
زلفا با طولانی شدن سکوت ثامن ناچار برگشت و به راهش ادامه داد. ثامن از پشت سر به دور شدنش نگاه کرد. باید صدایش می کرد! باید از او دعوت می کرد؛ اما زبان لعنتی اش انگار قفل شده بود. لااقل کلید را می داد. نه نمی خواست!
کلافه شد جنگ تن به تن انگار توی سرش به پا و دستش مشت تر شد. قبل از پیچیدن زلفا چشم بست و پا روی نباید ها گذاشت و صدایش زد‌
- زلفا...
دوباره ایستاد. این بار چه می خواست؟ حرف آن شب توی سرش چرخ می خورد، حرفی که از لحظه دیدن او و ماندن پشت در خانه بدجور دلش را می سوزاند. حق با او بود، جایی برای رفتن نداشت.
به طرفش چرخید و منتظر نگاهش کرد. ثامن کلید را توی در چرخاند. در را باز کرد و به داخل اشاره داد. زلفا متعجب نگاهش کرد. واقعا تعارف کرده بود؟! ثامن تاب نگاه پر تعجب زلفا را نداشت و زودتر وارد شد. اجازه ای برای بازخواست خودش نداده و صدای موذی توی سرش را خفه کرده بود. دختر شهاب را نمی توانست توی پارکینگ رها کند. پس چرا کلید را به او نمی داد؟ جوابش فقط یک نخواستن بی منطق بود و دیگر اجازه اعتراض را به هیچ نیرویی نداد!
 
آخرین ویرایش: