در حال تایپ رمان تقاص آبی چشمهایش (جلد اول) | زهرا سلیمانی کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Zhrw._.sl

روند رمان از نظر شما چگونه است ؟

  • عالی

    رای: 2 66.7%
  • متوسط

    رای: 1 33.3%
  • بد

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    3
  • نظرسنجی بسته .

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
127
881
266
17
Shiraz
#پارت_چهل و هشتم
عاطفه با نفس هایی کشدار و پر از خشم ، از پله ها بالا امد . با دستانی لرزان ، کلید را در قفل چرخاند و در را با یک حرکت باز کرد .
تا در باز شد ، چهره جدی و عصبی آرمین ، پشت در نمایان شد . ریحانه که از چهره پدرش ترسیده بود ، پشت مادرش قایم شد و زیر چشمی آرمین را نگاه کرد .
آرمین دست به بغـ*ـل ، پس از لحظاتی با چشمانی ریز و مشکوک خطاب به چهره اخموی عاطفه پرسید :
_ تا حالا کدوم گوری بودی ، هان ؟! فکر کردی من احمقم ، نمی فهمم قرار داشتی ؟!
عاطفه ابتدا از حرف آرمین جا خورد ؛ سپس به خود آمد و دستش را در هوا تکان داد و پرخاشگرانه داد زد :
_ برو بابا ، تو منو احمق فرض کردی و هرروز خونه عمه جونتی ! مگه اونجا حلوا خیرات میکنن هرروز هرروز میری خونه این زنیکه اسکلتی ؟! تو که میدونی چقدر ازش کینه به دل دارم ! مگه بهت نگفتم رفت و آمد با این زن ممنوعه ؟!
آرمین قدمی به سمت عاطفه برداشت و بلند تر از او داد زد :
_ درست صحبت کن ! تو کی باشی که به من امر کنی چیکار کنم چیکار نکنم ؟! من خودم برای خودم تصمیم میگیرم ! عممه دلم میخواد هرروز بهش سر بزنم . تو رو سننه ؟!
سپس پوزخندی صدا دار زد و خیره در چشمان پر از خشم عاطفه ادامه داد :
_ اصلا هرچی که باشه ، بهتر از اینه که با نامزد و عشق سابقم دور از چشم همسرم قرار بزارم !
عاطفه با حرف آرمین شوکه شده ، قدمی به عقب برداشت و با چشمهایی گرد شده نالید :
_ کی اینارو بهت گفته ؟ کی اومده بهت این چرندیات رو گفته ؟!
آرمین دستش را به کمرش زد و دور سر خود چرخی زد و زیر لب زمزمه کرد :
_ چرندیات ، آره ؟! چرندیات !
آنگاه با قدمی بلند ، هرچه فاصله بین خودش و عاطفه بود را کم کرد و در صورت عاطفه فریاد زد :
_ مهم نیست . چرندیات اینی هست که تو میگی ! تو هر مشکلی هم که با عمه ام داشته باشی ، به خودت مربوطه نه من ! من همیشه با عمه ام خوب بودم و هستم ؛ چون معتقدم که هرچی باشه هیچوقت سعی نمیکنه زندگی منو بهم بریزه . این تویی که داری دو دستی زندگیمون رو خراب میکنی !
عاطفه که از عصبانیت و ناراحتی سرخ شده بود ، چشم هایش را به روی هم گذاشت و با هرچه در توان داشت جیغ زد :
_ دیگه نمیتونم 1 دقیقه تو این خونه بمونم !
و پشت حرفش ، دست ریحانه را محکم در دستش گرفت و با قدمهایی بلند راهی اتاقش شد . چمدانش را از توی کمد برداشت و هر چقدر جا داشت ، درونش لباس و بقیه لوازمش را ریخت .
آنگاه به اتاق ریحانه رفت و پس از برداشتن چند دست لباس برای او ، چمدان به دست از اتاق خارج شد .
در زیر نگاه خیره آرمین ، جلوی آینه ایستاد و با خونسردی روسری اش را درون آینه درست کرد .
آرمین نفس عمیقی کشید و دست به جیب گفت :
_ آره ، از حقیقت فرار کن ! مگه جایی برای خودت نگه داشتی ؟ عادت داری همه رو از چشم خودت بندازی !
عاطفه زیر چشمی به آرمین نگاهی کرد و جواب داد :
_ خدا داده جا ! هرجا برم بهتر از موندن توی خونه ای هست که تو زیر سقفش زندگی میکنی !
سپس دست ریحانه را دوباره در دست گرفت و زیر لب خطاب به ریحانه گفت :
_ بریم مامان جان !
و در را محکم پشت سرش بست ...


***

زهره با خستگی ، کمرش را صاف کرد و از درون حمام یوسف را صدا زد :
_ یوسف ؟ یوسف کجایی ؟!
یوسف در حال خواندن روزنامه بود و به همراهش فنجانی چای مینوشید . با شنیدن صدای زهره از جا بلند شد و راه حمام را پیش گرفت . به درگاه حمام تکیه کرد و خیره به زهره جواب داد :
_ جانم ؟!
زهره که در حمام در حال شستن رخت بود ، دستان کفی اش را بالا آورد و با کنار زدن مویش ، ردی از کف را روی پیشانی اش به جا گذاشت . سرش را بالا گرفت و معصومانه با چهره ای در هم و صدایی خسته گفت :
_ تو رو خدا کمتر سرت رو تو روزنامه کن . برو یه سر به مریم بزن ببین داره چیکار میکنه . یکم وضعیت منم درک کن ، تو هم تو این خونه یه وظایفی داری ! همش که نباید بشینی یه گوشه و روزنامه بخونی !
یوسف سرش را به نشانه تایید حرف های زهره تکان داد و گفت :
_ بعله ، حق با شماست ! من دارم کوتاهی میکنم . الآن یه سر به این موش کوچولو میزنم . امر دیگه ای نداری ؟ اصلا میخوای بیام کمکت رخت بشورم ؟!
زهره چشم غره ای به یوسف رفت که صدای خنده اش را در آورد . یوسف از زهره جدا شد و به درون اتاق مریم سرک کشید . مریم معصومانه در میان اسباب بازی هایش به خوابی عمیق فرو رفته بود . یوسف با دیدن این صحنه ، لبخندی زد و وارد اتاق شد . مریم را به آرامی در آغـ*ـوش گرفت و به روی تخت کوچکش خواباند .
در همان لحظه ، صدای زنگ در توجهش را جلب کرد . با قدم هایی بلند از اتاق خارج شد . از جلوی در حمام که داشت عبور میکرد ، به زهره که با دستان کفی اش از جا بلند شده بود اشاره ای کرد و به دنبالش گفت :
_ بشین . این وظیفه منه !
و پشتش خنده آرامی کرد که حرص زهره را در آورد . یوسف به پشت در که رسید ، آرام گفت :
_ کیه ؟!
با شنیدن صدای شخص آشنایی ، ابرویی بالا انداخت و بلافاصله دستگیره در را چرخاند و باز کرد .
با شگفتی عاطفه و ریحانه را پشت در دید که تنها ایستاده بودند . یوسف با ابروهای بالا رفته و تعجب زده ، در حالیکه نگاهش بین عاطفه و ریحانه در رفت و برگشت بود ، گفت :
_ سلام ، چه بی خبر ! غافلگیرمون کردی . امیدوارم اتفاقی نیفتاده باشه !
عاطفه به زور لبخندی مصنوعی زد و جواب داد :
_ نه ، چه اتفاقی ؟! دلمون براتون تنگ شده بود ، گفتیم یه سر بهتون بزنیم !
سپس به داخل خانه چشم انداخت و اضافه کرد :
_ مزاحم که نیستیم ؟!
یوسف به خود آمد و در حالیکه خود را از جلوی در کنار میکشید جواب داد :
_ نه ، نه اصلا ! بفرمایید .
عاطفه دست ریحانه را در دستش فشرد و با قدم هایی آرام ، وارد خانه شد .
زهره که هنوز از آمدن عاطفه به شیراز خبری نداشت ، باز از توی حمام یوسف را صدا زد و پرسید :
_ پشت در کی بود ؟!
عاطفه با دست به یوسف اشاره ای کرد که چیزی نگوید . آنگاه خود بی سروصدا به طرف حمام رفت و همانطور که در درگاه حمام ایستاده بود ، جواب زهره را داد :
_ غریبه نیست . بستگی داره که هنوز تو ذهنت ازش یاد میکنی یا نه !
دستان زهره که در حال چنگ زدن به لباس ها بود ، از حرکت ایستاد و با چشم هایی از حدقه بیرون آمده نالید :
_ عاطفه ؟!
سریع به پشت سرش نگاه کرد و با دیدن عاطفه که دست به سـ*ـینه به درگاه تکیه داده بود ، لبخندی از سر بهت و خوشحالی زد و به طرز غافلگیرانه ای ، با همان دست های کفی ، خودش را در آغـ*ـوش عاطفه پرت کرد . عاطفه بی توجه به دست های کف آلود زهره ، او را سخت به خود فشرد و از سر دلتنگی گفت :
_ چقدر دلم برای بغـ*ـل کردنت تنگ شده بود !
زهره هم او را بیشتر به خود فشرد و به تبعیت از عاطفه ، در گوشش آرام زمزمه کرد :
_ منم همینطور !
پس از لحظاتی ، به آرامی از هم جدا شدند . زهره تازه چشمش به ریحانه افتاد که گوشه ای ایستاده و نگاهش میکرد .
با شادی دستانش را از هم باز کرد و خطاب به ریحانه گفت :
_ بدو بیا بغـ*ـل خاله ببینم وروجک !
ریحانه با حرف زهره خنده ای کرد و با دو به آغوشش پرید . زهره بـ..وسـ..ـه ای محکم به روی گونه اش زد و خیره در چشمانش گفت :
_ دلم برات یه ذره شده بود عشق خاله !
سپس همانطور که ریحانه را در آغـ*ـوش گرفته بود ، به عاطفه رو کرد و گفت :
_ برو بشین . منم کارم تموم شد میام !
عاطفه در جواب ، سرش را به نشانه مثبت تکان داد و ریحانه را از زهره گرفت ...


***
 

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
127
881
266
17
Shiraz
#پارت_چهل و نهم
_ ای وای ! از کجا فهمید که با احسان قرار داشتی ؟!
عاطفه با گوشه ی دستمال ، اشکش را قبل از اینکه از چشمش سرازیر شود گرفت و با بغض جواب داد :
_ نمیدونم کدوم از خدا بی خبر اینو فهمیده و بهش گفته . تا از زبونش در مورد احسان شنیدم ، خشکم زد ! حاضرم قسم بخورم که تا قبل از رفتن من و ریحانه ، اصلا چیزی در این مورد نمی دونست . نمیدونم کی از این موقعیت استفاده بـرده و گذشته مو بهش گفته !
زهره با چهره ای در هم ، خیره به چشمان بارانی عاطفه ، دستش را آرام به دور شانه اش حلقه کرد و زیر لب گفت :
_ اشکال نداره عاطی ! یه مدت اینجا بمون . تا اون موقع حتما آرمین هم کوتاه اومده و میتونی دوباره برگردی پیشش !
عاطفه آهی از اعماق قلبش کشید و با چشمانی بسته ، زمزمه وار گفت :
_ امیدوارم !


***

_ اجازه هست بشینم ؟!
آرمین با شنیدن صدای مهری از بالای سرش ، سریع چشمانش را از هم باز کرد و تنها با تکان دادن سرش ، این اجازه را به مهری داد . مهری ، با لبخند ، عصا زنان به آرمین نزدیک شد و در کنارش به روی تاب نشست . متوجه نبود حواس آرمین به دور و برش شده بود . پس از رفتن عاطفه ، دیگر آن آرمین سابق نبود .
مهری سعی داشت او را به خود بیاورد . خیره به مناظر روبه رویش ، پس از لحظاتی سکوت را شکست و خطاب به آرمین زیر لب گفت :
_ چرا اینقدر خودتو عذاب میدی ؟ حساب کردی چند روزه رفته ؟! فکر میکنی دیگه خیال برگشتن داره ؟
آرمین با حرف مهری ، سریع واکنش نشان داد و با اخمی غلیظ گفت :
_ منظورتون چیه ؟ فکر میکنین که اون حاضره از زندگیش بگذره به خاطر یه عشق قدیمی ؟!
مهری با خونسردی نگاهش را از روبرو گرفت و به چشمان عصبی آرمین زل زد . پس از مکثی کوتاه دهان باز کرد و گفت :
_ خودت چی فکر میکنی ؟ فکر میکنی برمیگرده و مثل سابق به زندگیتون ادامه میدین ؟!
آرمین پوزخندی صدا دار زد و بلافاصله جواب داد :
_ معلومه ، دلیل محکمی برای از بین بردن زندگیمون نداره . اونم بخواد جدا شه ، من نمیزارم !
مهری در سکوت سرش را به نشانه تایید تکان داد و دوباره به روبه رویش خیره شد .
لحظاتی بعد ، نفس عمیقی کشید و خطاب به آرمین گفت :
_ طلاقش نده ، اما ازت میخوام کاری رو که بهت میگم انجام بدی !
آرمین سرش را به طرف مهری چرخاند و خسته جواب داد :
_ چه کاری ؟!
مهری ، عصایش را به زمین کوبید و با تکیه بر او ، از جا بلند شد . نگاه گیج و کنجکاو آرمین به دنبالش حرکت کرد .
چند قدم از آرمین دور شد و بعد به طرفش چرخید . با چشمانی بی روح به چشمان آرمین زل زد و بی مقدمه گفت :
_ ازدواج کن !
آرمین تا چند ثانیه گیج به مهری نگاه کرد . انگار اصلا از زبان مهری چیزینشنیده است . در آخر ، کم کم با تحلیل حرف مهری در ذهنش ، از جا بلند شد و نالید :
_ چی ؟!
مهری نفسش را پر صدا بیرون فرستاد و به روی چهره گنگ و مبهوت آرمین ، لبخندی زد . چشمانش را به آرامی باز و بسته کرد و در نهایت با لحنی کاملا جدی و شمرده شمرده ادامه داد :
_ همینکه شنیدی ، گفتم ازدواج کن ! اونم نه یه ازدواج با عشق و از این مزخرفات ؛ یه ازدواج سوری برای پسر دار شدنت ! اگر هم کاری که میگم و نکنی ، از ارث محروم میشی و خودت میمونی با اون عشق مسخره ات و کلی بدهی . اما اگر به خواسته ام تن بدی ، حتی حاضر میشم ارثت رو هم زودتر بدم تا بدهی هایی که از روی پروژه ات بالا آوردی تسویه کنی ! خب ، نظرت ؟!
آرمین تنها با دهانی باز و ابروهای بالا رفته به مهری نگاه میکرد . باورش نمیشد که مهری روزی به او چنین پیشنهادی بدهد .
در آخر سرش را آرام به طرفین تکان داد و با نارضایتی تمام زیر لب جواب داد :
_ نه ، همچین کاری نمیکنم !
مهری خنده ای عصبی کرد و آرام گفت :
_ نشنیدم . چی گفتی ؟!
آرمین بار دیگر حرفش را تکرار کرد . اخم هایش حسابی در هم رفته و چهره اش را ترسناک کرده بود . تحت هیچ شرایطی دوست نداشت که به عاطفه خــ ـیانـت کند .
مهری وقتی سکوت سنگین آرمین را دید ، لبخند از روی لبانش محو و محو تر شد و در آخر با چهره ای جدی خطاب به آرمین گفت :
_ چرا سرتو پایین انداختی ؟ کجای کاری ، حتی برات زنم انتخاب کردم . اگر مخالفت کنی ، مجبورت میکنم اینکارو کنی !
آرمین تنها با نفس هایی کشدار به زمین خیره شده و چیزی نمیگفت . مهری از سکوت آرمین استفاده برد و با دست به چیزی اشاره کرد . لحظاتی بعد ، دختری از لابلای درخت ها بیرون آمد و با لبخند و قدم هایی بلند در کنار مهری ایستاد .
مهری زیر چشمی به دختر کنار دستش نگاهی انداخت و با لبخندی دندان نما ، خیره به چشمان گرد شده آرمین زمزمه کرد :
_ معرفی میکنم . همسر آیندت ، بیتا !

***
 

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
127
881
266
17
Shiraz
#پارت_پنجاه ام
۱ ماه قبل ...
بیتا تا وارد آشپزخانه شد ، لیوان شربت را محکم به زمین کوبید که باعث شد هر تکه اش به یک سو پرتاب شود . هرچه حرص داشت به درون مشتش جمع کرد و محکم به میز غذاخوری کوبید و به همراه ، با بغض نالید :
_ لعنت به همتون !
آنگاه سرش را به روی میز گذاشت و هق هقش اوج گرفت . احسان در درگاه آشپزخانه ، دست به سـ*ـینه ایستاده و به بیتا زل زده بود . پوزخندی زد و آرام پا به درون آشپزخانه گذاشت و خطاب به بیتا گفت :
_ چرا اینقدر حرص میخوری ؟ همیشه اینقدر ضعیفی که عقده هاتو توی خلوت با گریه خالی میکنی ؟!
بیتا با شنیدن صدای احسان ، با وحشت سرش را از روی میز برداشت و " هی " بلندی کشید . احسان از واکنش بیتا خنده ای کرد و گفت :
_ چته ، مگه لولو دیدی ؟!
کم کم ابروان بیتا در هم گره خورد و با نارضایتی از حضور احسان در آشپزخانه گفت :
_ هیچوقت به شما یاد ندادن که وقتی میخواین وارد جایی بشین یه صدایی از خودتون در بیارین ؟!
احسان با حرف بیتا عکس العملی نشان نداد و تنها گفت :
_ نه !
سپس به طرفش قدم برداشت و به روی صندلی کناری بیتا نشست . بیتا با اخم از جا بلند شد و به روی زانوانش ، کف آشپزخانه نشست و شروع به جمع کردن تکه های پخش شده شیشه کرد .
لحظاتی در سکوت گذشت که احسان خیره به نقطه ای نامعلوم خطاب به بیتا گفت :
_ درکت میکنم . خیلی سخته !
بیتا با تعجب و سردرگمی ، به طرف احسان سر چرخاند و گنگ پرسید :
_ چی ؟ منظورتون از درک کردن چیه ؟!
احسان نگاهش را به چشمان گنگ بیتا دوخت و در جواب گفت :
_ منظورم خیلی واضحه . درکت میکنم چون منم از تنها عشق زندگیم بی محلی دیدم ! لازم نیست جوری رفتار کنی که احساست نسبت به آرمین مخفی بمونه ؛ نگاهت و روی آرمین بارها دیدم ! هرکسی که مزه عشق رو تجربه کرده باشه میتونه بفهمه که مثل یه دلباخته نگاهش میکنی !
بیتا با شنیدن حرف های احسان ، رنگ از رخسارش پرید . دستانش بی حرکت به روی زانوانش افتاد . پلکانش لرزید و لبانش به آرامی باز و بسته شدند ؛ اما صدایی از آن بیرون نمیامد .
احسان وقتی او را اینگونه دید ، خنده ی آرامی کرد و در میان خنده گفت :
_ چیه ، جا خوردی ؟! فکر نمیکردی اینقدر زرنگ باشم ؟
بیتا آرام به سمت احسان رو برگرداند و تته پته کنان گفت :
_ چ ... چی داری میگی ؟ چه عشقی ؟! م ... منظورت از عشق چیه ؟!
احسان پوفی کرد و با پوزخندی بر لب ، از جا بلند شد . دقیق روبروی بیتا ایستاد و با تکیه به میز ، پایش را روی پای دیگر انداخت . با همان حالت ، ابرویی بالا انداخت و به آرامی گفت :
_ اشکال نداره ، خودتو به اون راه بزن ؛ اما بدون که قصد من کمک به توئه نه رو کردن دستت ! راستی میدونی ؟ عمه خانم یه فکرایی برای آرمین و بهار داره !
بیتا با ابروانی در هم ، از جا بلند شد . تکه های شیشه را درون سطل آشغال ریخت . همانطور که پشتش به احسان بود گفت :
_ واضح حرف بزن ! چی میخوای بگی ؟کمک کردن به من چه سودی برای تو داره ؟!
آنگاه چرخید و پرسشگرانه به احسان زل زد . احسان با شنیدن سوال بیتا ، چشمانش درخشید . لبخندی دندان نما زد و زیر لب خیره در چشمان کنجکاو بیتا جواب داد :
_ اگر سودی برای من نداشت که الآن اینجا با تو نبودم . فقط باید هرکاری که میگم رو انجام بدی !


***

چند روز بعد ...
تلفن با آن صدای اعصاب خورد کنش ، نمی خواست به این زودی ها ساکت شود . آرمین که به روی مبل افتاده و غرق خواب بود ، به زور به تنه خسته اش تکانی داد و برای جواب دادن تلفن از جا برخاست .
دست دراز کرد و تلفن را برداشت . شخصی به نظر غریبه بلافاصله از آن طرف خط گفت :
_ الو ، سلام !
آرمین با آن چشم های خمـار و خسته اش ، پلکی زد و یک تای ابرویش را بالا داد . در همان حال پرسید :
_ سلام . شما ؟!
شخص پشت خط ، پوفی کرد و جواب داد :
_ انگار هنوز خوابی . بیتام دیگه !
آرمین با شنیدن نام بیتا ، اخمی غلیظ بر پیشانی نشاند و بی حوصله گفت :
_ فرمایش ؟!
بیتا نفس عمیقی کشید و گفت :
_ راستش ، میخواستم چیزی رو بهت بگم که شاید خواب رو از سرت بپرونه !
آرمین بی حوصله نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد :
_ میشنوم !
بیتا ابتدا کمی من و من کرد و سپس گفت :
_ خب راستش ، در مورد عاطفه ست !
آرمین با شنیدن نام عاطفه ، تمام حواسش را به حرف های بیتا داد تا ببیند چه میگوید . بیتا تلفن را در دستش جا به جا کرد و ادامه داد :
_ میخواستم بگم که عاطفه الآن توی پارک با نامزد سابقش قرار ملاقات گذاشته !
آرمین در جواب حرف بیتا تنها سکوت کرده بود و کلامی از دهانش بیرون نمی آورد . بیتا اما بی توجه به حال آرمین ، باز ادامه داد :
_ اگر باور نمیکنی ، میتونم بیام دنبالت و ببرمت همون پارکی که باهم قرار دارن !
آرمین باز هم سکوت کرد . تنها واکنشش ، جمع کردن انگشتانش به درون کف دستش بود . کم کم نفس هایش کشدار شد و ناگهان به طرز غافلگیرانه ای درون تلفن داد زد :
_ بسه دیگه عوضی ! چرا پشت سر زنم شروور میبافی تا از چشمم بندازیش ؟! نمیفهمی که اینکارا فایده ای نداره ؟! نمیفهمی که من به اندازه دو تا چشمم بهش اعتماد دارم و عاشقشم ! اینقدر درکت پایینه ؟!
بیتا با خونسردی نفس عمیقی کشید و پس از ساکت شدن آرمین ، با پوزخندی بر لب به آرمین گفت :
_ حرفات تموم شد ؟ اگر باور نداری میخوای نشونت بدم ؟! پاشو آماده شو تا بیام دنبالت بعد باهم بریم محل قرارشون !
آرمین سری به نشانه تاسف تکان داد و با خنده ای آرام گفت :
_ باشه ، باهات میام . فقط برای اینکه ضایعت کنم و بفهمی که حق با منه !
بیتا با خوشحالی از آرمین تشکر و بلافاصله اتصال را قطع کرد ...


***

عاطفه بی حال و خسته گوشه ای نشسته و حیاط را تماشا میکرد . خودش در شیراز ، اما تمام فکر و ذکرش در تهران پیش آرمین بود . هربار با یاد آرمین ، آه میکشید و چشمانش مملو از اشک میشد . حدود 13 روز میشد که در شیراز مانده بود تا آرمین کمی از شکاکی بیرون بیاید .
در این 13 روز ، تقریبا هرروز با زهره می نشست و درد و دل میکرد و از خاطره های خوب و بدش در کنار آرمین میگفت . زهره هم در سکوت به حرف هایش گوش میسپرد و با هر حرفش میخندید یا اشک می ریخت .
ریحانه بی قراری پدرش را میکرد و هربار با گریه از مادرش میخواست تا به تهران برگردند ؛ اما عاطفه با یادآوری حرف ها و رفتار آرمین ، حرصی تر از قبل میشد و به حرف های ریحانه اهمیتی نمیداد .
عاطفه که حسابی در حال و هوای خود غرق شده بود ، با صدای زنگ در ، توجهش جلب شد . زهره که با شلنگ در حال آب دادن به باغچه اش بود ، شلنگ را به روی زمین رها کرد و از همان فاصله داد زد :
_ کیه ؟!
کسی جوابش را داد ، اما عاطفه نشنید تا بتواند تشخیص دهد که صاحب صدا کیست .
کنجکاوانه به در چشم دوخته بود و هر آن منتظر بود که ببیند چه کسی پا به حیاط میگذارد .
زهره چادرش را از روی بند برداشت و به سر کرد . گوشه ای از چادر را به دندان گرفت و با دست آزادش ، قفل در را با کمی فشار به طرف خودش کشید تا بالاخره در باز شد .
زهره با دیدن شخص پشت در ، با خوشرویی سلام و احوال پرسی کرد . عاطفه که با آمدن زهره در جلوی چشمانش و پنهان ماندن شخص پشت در کلافه شده بود ، از جا برخاست تا بتواند بهتر ببیند .
لحظاتی بعد ، زهره از جلوی در کنار رفت و به شخص پشت در تعارف کرد تا داخل شود . عاطفه در آن لحظه توانست تا او را بببیند و با دیدنش درجا خشکش زد ؛ انتظار هرکسی را داشت تا به شیراز بیاید ، همینطور آرمین ، اما آمدن بهار به اینجا کمی عجیب به نظر می رسید .
بهار با تشکری زیر لب خطاب به زهره ، پا به حیاط پر گل و گیاه گذاشت و در یک آن ، با عاطفه که پشت پنجره نشسته بود ، چشم در چشم شد .
عاطفه با اخمی محو ، به آرامی نگاهش را گرفت و از پنجره دور شد . لبخندی محو و زهر آلود به روی لبان بهار نشست و با قدم هایی سست اما محکم به طرف خانه حرکت کرد .
زهره جلوتر از او ، وارد خانه شد . در درگاه ورودی ایستاد و با اشاره به داخل ، خطاب به بهار گفت :
_ بفرمایید ، بفرمایید داخل . بفرمایید !


***
 

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
127
881
266
17
Shiraz
#پارت_پنجاه و یکم
بهار با تشکری زیر لب ، لیوان شربتی را که زهره جلویش گرفته بود را برداشت و منتظر به راه پله چشم دوخت .
زهره که متوجه رفتار عجیب بهار شده بود ، رد نگاهش را گرفت . وقتی چشمان پر انتظارش را به روی پله ها دید ، لبخندی محو زد و خطاب به او گفت :
_ اینقدر به این پله ها نگاه نکن ، فکر نکنم عاطفه بیاد !
بهار با ناراحتی بند نگاهش را پاره کرد . سرش را به طرف زهره چرخاند و ملتمس خیره در چشمانش گفت :
_ اما من باید ببینمش . در اصل برای دیدن عاطفه این همه راه اومدم !
سپس سر به زیر انداخت و ادامه داد :
_ باید یه حقیقت هایی رو بهش بگم !
زهره نگاهی به چهره گرفته بهار انداخت . نفس عمیقی کشید و آرام از جا بلند شد . سر بهار هم به همراه او بالا آمد و بی صبرانه نگاهش کرد . زهره گلویش را صاف کرد و گفت :
_ یه دقه بشین ، تا برم ببینم قبول میکنه بیاد پایین یا نه !
همینکه پشتش را به بهار کرد ، بهار سریع از جا بلند شد و بازویش را گرفت . زهره متعجب به سمت بهار چرخید و پرسشگرانه نگاهش کرد .
بهار لبخندی محو زد و با من من گفت :
_ لازم نیست بری بالا ، من خودم میرم .
آرام تر از قبل ادامه داد :
_ میخوام یکم باهاش تنها باشم !
هردو طولانی بهم چشم دوختند که بهار زودتر نگاهش را گرفت و با قدم هایی بلند به سمت پله ها حرکت کرد . از پله ها بالا رفت و به اتاق عاطفه رسید . پشت در اتاق ، چشمانش را به روی هم گذاشت و نفسی عمیق کشید . آب دهانش را با سروصدا به پایین فرستاد و در آخر ، با دستی لرزان ، چند ضربه به در زد .
عاطفه که پشت به در ایستاده بود ، جواب داد :
_ بفرمایید !
بهار با فشاری به دستگیره در ، در را به آرامی باز کرد و پا به درون اتاق گذاشت . عاطفه بدون اینکه برگردد و پشت سرش را نگاه کند ، خطاب به بهار گفت :
_ اون دختره از خود راضی برای چی اومده اینجا ؟!
بهار بدون اینکه واکنشی نشان دهد ، سرش را پایین انداخت و آرام گفت :
_ سلام !
عاطفه با شنیدن صدای بهار ، چشمانش از تعجب گرد شد و سریع به طرفش چرخید . با دیدن بهار در درگاه اتاق خود ، دست به سـ*ـینه با اخمی غلیظ به او توپید :
_ فکر کردم زهره ست ! چی میخوای ؟!
بهار بی توجه به عاطفه ، با قدم هایی بلند وارد اتاق شد و در برابر چشمان متعجب عاطفه ، در را پشت سرش بست .
عاطفه از روی حرص ، دندان هایش را به روی هم فشار داد و از لای دندان های به هم چسبیده اش غرید :
_ مگه من بهت اجازه دادم بیای تو ؟! برو بیرون !
بهار پوفی کرد و به عاطفه نزدیک شد . خونسرد به چشمان پر حرص عاطفه نگاه کرد و گفت :
_ اجازه تو مهم نیست . باید یه چیزایی رو بهت بگم !
عاطفه پشتش را به بهار کرد و لجبازانه گفت :
_ نمیخوام چیزی بشنوم ! بهتره بری بیرون .
بهار قدمی به عاطفه نزدیک شد و گفت :
_ تا حرفامو نشنوی هیچ جا نمیرم !
و لجباز تر از او ، بر روی تخت نشست و دست به سـ*ـینه پایش را روی پای دیگر انداخت .
عاطفه نفسش را پر صدا بیرون فرستاد و چشمانش را در کاسه چرخاند . پشت چشمی نازک کرد و تکیه به پنجره خطاب به بهار گفت :
_ میشنوم ! چی باعث شده که این همه راه رو برای اومدن به اینجا و دیدن من بیای ؟!
بهار چشمانش غمگین شد . آهی کشید و خیره در چشمان عاطفه نالید :
_ عاطفه ، اگر هنوز زندگیت رو دوست داری باید برگردی تهران !
عاطفه ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ منظورت رو نمیفهمم ! برای چی ؟!
بهار به دور و برش نگاهی انداخت . در آخر نگاهش را به روی عاطفه ثابت نگه داشت و جواب داد :
_ راستش میخواستم اول بهت زنگ بزنم . اما بعد دیدم حضوری این حرفارو بهت بزنم بهتره !
سپس با کمی مکث اضافه کرد :
_ بعد از رفتن تو ، توی عمارت شاهی یه اتفاقی افتاد !
عاطفه کنجکاوانه ، چشمانش را ریز کرد و زمزمه وار پرسید :
_ چی شده ؟!
بهار آب دهانش را قورت داد و به جان کندن پاسخ داد :
_ درست نمیدونم چی شد . فقط میدونم که بعد از رفتنت ، مهری هی می نشست در گوش آرمین میگفت که طلاقت بده ؛ آخه میخواد برای آرمین زن بگیره !
چشمان عاطفه با شنیدن حرف بهار ، تا حد امکان از حدقه بیرون زد . دهانش از تعجب باز بود و حرفی نمی توانست بزند . تنها ، بدون پلک زدن با همان حالت به بهار زل زده بود .
بهار ، نگران نگاهی به سر تا پای عاطفه انداخت و زیر لب پرسید :
_ عاطفه ؟ حالت خوبه ؟!
عاطفه به زور سرش را به طرفین تکان داد و در حالیکه پلک هایش لرزش داشت ، نالید :
_ چی داری میگی ؟ هنوزم میخوای زندگیمو بهم بزنی ؟!
بهار سریع سرش را به طرفین تکان داد و با بغض پشت سر هم گفت :
_ نه به خدا . من دیگه اون بهار سابق نیستم ! اصلا قصد من از این حرفا این نیست . من از دلسوزی و نگرانی اومدم اینجا و اینارو بهت میگم ؛ چون میدونم که مهری داره زندگیت رو نابود میکنه ! نتونستم ساکت بشینم ، ببینم هر غلطی دلش میخواد میکنه ! نتونستم ببینم که داره زندگیت رو به هم میزنه !
عاطفه ، کم کم انگشتانش را درون کف دستش فرو کرد و فشرد . از سر عصبانیت ، فکش در هم قفل و نفس هایش کشدار و عمیق شد . نگاهش را نمی توانست از چشمان بهار بگیرد . اینقدر خشم در وجودش شعله ور شده بود ، که دوست داشت هرچه در دستش می آید ، به درو دیوار بکوبد تا کمی از ناراحتی اش کاسته شود .
بهار از ترس ، آب دهانش را با سروصدا قورت داد . پلکی زد و از سکوت عاطفه بهره برد و در همان حال خطاب به عاطفه گفت :
_ عمه مهری یه خیال هایی برای من و آرمین داشت . از من برای آرمین خواستگاری کرد ! خدا شاهده همون لحظه یهو چهره ات اومد جلوی چشمام . عمه به خاطر لج با تو اینکارو کرد ! درسته یه روز آرزوی چنین حرفی رو از طرف عمه داشتم ؛ اما هیچ دلم نمی خواست که همسر دوم آرمین باشم ! از طرفی عمه داشت از معصومیت تو سوء استفاده میکرد . منم دوست نداشتم دست بزارم روی زندگی که همش پر بود از عذاب وجدان . عذاب وجدان به خاطر تو و ریحانه !
حلقه های اشک درون چشمان عاطفه به خوبی خودنمایی میکرد . چانه اش بر اثر بغض می لرزید و دستانش محکم و محکمتر در هم مشت می شدند .
بهار وقتی دید عاطفه حال مساعدی ندارد ، حرفش را کوتاه کرد و در آخر گفت :
_ درسته من قبول نکردم ، اما عمه براش اونقدرا هم مهم نبود . شنیدم که بالاخره یکی برای آرمین پیدا شده و تا چند وقت دیگه یه عروسی تقریبا خودمونی به راه میندازن ! حتی شنیدم که آرمین با نظر عمه مهری مخالفه ، اما عمه کار خودشو میکنه ! مثل اینکه عمه تصمیم داره بعد از ازدواج کمک هزینه ای برای بدهکاری هایی که آرمین بالا آورد بهش بده !
سپس نفس عمیقی کشید و در ادامه حرف هایش ، از جا بلند شد و خیره به نیم رخ عاطفه گفت :
_ من دارم میرم . اینجا موندن برام فایده ای نداره ! بهتره برگردم آمریکا ، سر همون خونه و زندگی که داشتم . شاید هم برای همیشه همونجا موندگار شدم !
آنگاه دستانش را از هم باز کرد و به آرامی عاطفه را به آغـ*ـوش گرفت . در حالیکه عاطفه را به خود میفشرد ، اضافه کرد :
_ حلالم کن ! توی این چند سال زخم زبون زیاد ازم دیدی . امیدوارم یه زندگی آروم و بی دغدغه و بدون هیچ مزاحمی در آینده داشته باشی . شاید این آخرین دیدار ما باشه !
عاطفه چشمانش را به آرامی به روی هم گذاشت و اجازه داد تا اشک راه گونه هایش را پیدا کند . دستان بی حسش را به سختی بالا آورد و به دور کمر بهار پیچید . سر بر شانه اش گذاشت و پس از چند نفس عمیق ، با بغض گفت :
_ ممنون که اومدی . منم امیدوارم از این به بعد زندگی خوبی داشته باشی و بتونی به چیزی که میخوای برسی ! یه زندگی پر از عشق !
بهار زهر خندی زد و پس از لحظاتی ، به آرامی از عاطفه جدا شد . هر دو کمی خیره در چشم یکدیگر شدند که بهار با حفظ پوزخند تلخی که بر لب داشت ، دست عاطفه را به گرمی فشرد و زیر لب گفت :
_ خدافظ . مراقب خودت باش !
عاطفه هم به دستان بهار فشاری وارد کرد و با همان چهره بی روح جواب داد :
_ تو هم همینطور !
بهار با قدم هایی بلند و لرزان به سمت در رفت . در آخر ، قبل از خارج شدن از اتاق ، به سمت عاطفه چرخید و بعد از کمی نگاه کردن به عاطفه ، در را پشت سر خود بست و عاطفه را با ذهنی آشفته و خسته تنها گذاشت ...


***

چند وقتیست همه دلگیرند از من ...
دلیل می خواهند ...
مدرک می خواهند برای غمگین بودنم ...
برای نا امید بودنم ، برای تلخ شدنم ....
نگران نباشید ...
من نه غمگین شده ام ، نـه نا امید ، نـه تلخ ....
فقط مدتیست به دنبالشان می گردم ...
مدتیست گم شده اند ...
صبرم ، تحملم ، امیدهایم ، انگیزه ام ...
نمیدانم کدام صفحه ی قصه ی سرگذشتم جا گذاشتمشان ...


***
 

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
127
881
266
17
Shiraz
#پارت_پنجاه و دوم
عاطفه با حس گرمی دست زهره به روی شانه اش ، آرام سرش را چرخاند و خیره در چشمان نگران زهره شد . زهره با دیدن چشمان متورم عاطفه و صورت خیس از اشکش ، اخم هایش در هم رفت و نالید :
_ این چه بلاییه سر خودت آوردی ! چرا داری گریه میکنی ؟ منو باش فکر کردم سرتو چسبوندی به شیشه خوابیدی . هنوزم نمیخوای بگی چی شده ؟!
عاطفه ، راست سر جای خود نشست و در حالیکه دماغش را بالا میکشید ، سرش را به طرفین تکان داد و تنها گفت :
_ چیزی نیست . بیخیال !
زهره نیشگونی از عاطفه گرفت و پر حرص از لای دندان های به هم چسبیده اش غرید :
_ لازم نکرده ، همین حالا هرچی شده بهم میگی ! اصلا چرا داریم برمیگردیم تهران ؟مگه خبری از آرمین به دستت رسید ؟!
عاطفه با شنیدن نام آرمین ، ناخوداگاه پلکانش به روی هم نشست . نفسش را آرام از سـ*ـینه بیرون فرستاد و در حالیکه اشک از چشمانش گوله گوله به روی گونه هایش جاری میشد ، زیر لب با صدایی لرزان با خود خواند :
_ هرچه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که میگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد

بغضش را در گلو خفه کرد . سرش را پایین انداخت و اشک هایش را آرام به روی گونه هایش روانه کرد . تنها از تکان خوردن شانه هایش میشد فهمید که در دلش چه طوفانی به پا شده است .
زهره که با دیدن حال و روز عاطفه حسابی متاثر شده بود ، بیشتر از این مزاحم خلوتش نشد و در حالیکه به بازی مریم و ریحانه چشم دوخته بود ، پوزخندی تلخ به روی لبانش جا خوش کرد ...


***

_ آرمین ؟
_ جونم ؟
_ تو هم دیدیش ؟
_ چی رو ؟!
_ اون ستاره دنباله دار رو دیگه !
_ نه ندیدم !
_ اشکال نداره . زود باش آرزو کن !
_ آرزو ؟!
_ آره ، وقتی یه ستاره دنباله دار توی آسمون رد بشه ، هرکسی که همون لحظه آرزو کنه برآورده میشه !
_ واقعا ؟!
_ اوهوم ، زود باش !
_ پس بیا با هم آرزو کنیم !
_ باشه . چشماتو ببند !
_ آرزو کردی ؟!
_ اوهوم !
_ چی آرزو کردی ؟!
_ اگر بهت بگم که برآورده نمیشه !
_ به من که اشکالی نداره بگی !
_ نه ، خیلیم مشکل داره !
_ خیله خب . آروم در گوشم بگو !
_ دیوونه ، اگر بخوام بهت بگم که فرقی نداره بلند بهت بگم یا در گوشت !
_ بگو دیگه ، اذیتم نکن ! خیلی کنجکاوم کردی . این خرافه هارو بزار کنار . اگر یه آرزو بخواد برآورده شه ، حتی اگر به همه عالمم آرزوت رو بگی بازم برآورده میشه !
_ اوف باشه بهت میگم ! راستش آرزو کردم که عشقمون پایدار بمونه ؛ تا آخر عمر !
_ جالبه !
_ چی جالبه ؟!
_ آخه منم همین آرزو رو کردم !
_ واقعا ؟!
_ آره !
_ دیوونه !
_ آره ، دیوونه ام که آرزوی بودن با خلی مثل تو رو کردم !
_ خیلی بیشعوری !
_ حالا نمیخواد قهر کنی . داشتم شوخی میکردم !
_ قهر نیستم !
_ عاطفه ؟
_ هوم ؟
_ هوم چیه ، مگه نگفتی قهر نیستی ؟!
_ جانم ، حالا خوب شد ؟!
_ میدونی چیه ؟!
_ چیه ؟!
_ به نظر من ، عشقمون مثل تو فیلماست !
_ تو فیلما ؟!
_ آره ! اونقدر همو دوست داریم ، که وقتی کنار همیم مثل یه افسانه یا رویا میمونه !
_ آره ، راست میگی !
_ عاطی ؟!
_ جانم ؟
_ خیلی دوست دارم . اونقدر که نمیتونی تصورشو بکنی !
_ منم همینطور !
_ عاطفه ، عاطفه ؟ حواست کجاست ؟!
ناگهان عاطفه حس کرد که ایستاده ، از خوابی عمیق بیدار شده است . انگار برای مدتی روح در کالبدش نبود و معلوم نبود ذهنش در کجاها سیر میکرد . اگر صدای زهره نبود ، معلوم نبود تا کجا ها پیش برود .
آرام دستانش را بالا آورد و به روی گونه اش کشید . خیسی اشک بر روی صورتش را به خوبی حس میکرد . بی اختیار اشک تمام صورتش را همچون سیل پوشانده بود .
زهره وقتی حرکتی از سوی عاطفه ندید ، پوفی کرد و با اخمی غلیظ و با قدم هایی بلند به طرف عاطفه رفت . شانه اش را در چنگ گرفت و او را به سمت خودش چرخاند . با دیدن چشمان عاطفه که دیگر رنگ آبی سابق را نداشت و جایش رو به سرخی میزد ، لحظاتی نفس در سـ*ـینه اش حبس شد و مات و مبهوت سر تا پای عاطفه را از نظر گذراند . در آخر دستش را دراز کرد و موهای شکلاتی رنگ عاطفه را که به پیشانی اش چسبیده بود ، به پشت گوشش فرستاد و با صدایی پر از خشم و ناراحتی نالید :
_ چرا اینقدر گریه میکنی ؟ بهم بگو دردت چیه و خودت رو سبک کن !
عاطفه ، با چهره ای به مانند روح ، خیره به نقطه ای نامعلوم ، بی توجه به حرف زهره ، پوزخندی تلخ زد و با لحنی که دل سنگ هم آب میشد ، زمزمه وار گفت :
_ همیشه میگفت ، عشقمون مثل تو فیلماست ! اون نقشش رو خوب بازی کرد ؛ فقط من هیچوقت نفهمیدم ، اشتباهم چی بود که نقشمو دادن به یکی دیگه !
زهره سرش را به طرفین تکان داد و ناباور نالید :
_ چی داری میگی ؟ م ... منظورت چیه ؟!
_ نقشمو دادن به یکی دیگه زهره ، دیگه تموم شد !
زهره عصبانی ، شانه های نحیف عاطفه را در دست گرفت و در حالیکه محکم او را تکان میداد ، داد زد :
_ یعنی چی که نقشتو دادن به یکی دیگه ؟!درست حرف بزن بفهمم چی میگی !
عاطفه که دیگر صبرش سرآمده بود ، با حرکتی غافلگیرانه دستان زهره را از شانه اش جدا کرد و در حالیکه قدم به عقب بر میداشت ، بلند با گریه زجه زد :
_ نمیدونم ، خودمم نمیدونم چی دارم میگم ! نمیدونم چرا الان توی این خونه لعنتیم که با هر قدم ، یاد و خاطره هام با اون زنده میشن ! نمیدونم چی دارم میشنوم ! از شوهرم ، از عشق زندگیم ، از بابای بچه هام ! دیگه خسته شدم زهره ؛ خسته شدم از اینکه اینقدر این سرنوشت شوم و نحس بهم فشار میاره ! آرمین تنها خونواده من بود که دارم همون رو هم از دست میدم . بفهم اینو زهره ! مهری داره آرمین رو از دستم در میاره آرمین تنها کسی بود که باعث شد به خاطرش تو روی خونواده ام وایسم . من نمیخوام اونو راحت از دستش بدم . نمیخوام بچه هام بی پدری رو از این سن حس کنن ! میخوام همه چی مثل قبل بشه ! انگار توی این چند سال فقط اون یک ماه اول عروسیمون من خوشبختی رو دیدم . از وقتی پامو دوباره توی این کشور گذاشتم ، زخم زبون و نیش و کنایه بهم هجوم آورد ! هیچکس چشم دیدن من و آرمین رو کنار هم نداشت . هیچکس !
زهره که با زجه های عاطفه مات و مبهوت ایستاده و تنها اشک میریخت ، با دیدن لرزش پای عاطفه ، ناگهان به سمتش دوید و قبل از اینکه عاطفه نقش زمین شود ، او را در آغـ*ـوش گرفت . سرش را محکم به سـ*ـینه اش چسباند و با بغض زیر لب زمزمه کرد :
_ الهی بمیرم برات ! گریه کن تا سبک شی . گریه کن فدات شم !
عاطفه صورتش را بیشتر به سـ*ـینه زهره فشرد و با صدایی خفه نالید :
_ من خیلی بدبختم زهره ، خیلی !
زهره ، دلسوزانه دستانش را درون زلف پریشان عاطفه کرد و در همان حال گفت :
_ این حرفو نزن فداتشم . اونیکه بدبخته ، آرمینِ نه تو ! اون بدبخته که الان توی چنگ مهری مثل یه عروسک خیمه شب بازی داره هرکاری که مهری ازش میخواد رو انجام میده . حتی به قیمت از دست دادن زن و زندگیش ! کسی که بودنت رو قدر ندونست ، لایق حضور در فکرتم نیست !
_ دیگه نمیخوام درموردش چیزی بشنوم ! کمکم کن برم توی اتاق یه کم استراحت کنم . سرم خیلی درد میکنه !


***
 

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
127
881
266
17
Shiraz
#پارت_پنجاه و سوم
_ عاطی من رفتم !
_ باشه . فقط مریم رو هم باخودت ببر ، جیغ و دادش باعث میشه ریحانه از خواب بیدار بشه !
_ باشه عزیزم ، کاری نداری ؟!
_ نه ، فقط بی زحمت سر راهت یه قرص سردردم برام بگیر . چرت زدن از سردردم کم نکرده ! زود هم بیا . انگار آسمون دلش هوای باریدن کرده !
_ باشه ، پس فعلا .
_ خدافظ !
عاطفه که پشت پنجره ایستاده و حیاط را تماشا میکرد ، زهره را دید که با قدم هایی بلند از خانه خارج شد و در حالیکه با مریم حرف میزد ، به سمت در حیاط رفت .
زهره دستگیره در را گرفت و کشید . با باز شدن در ، ناگهان قامت بیتا پشت در نمایان شد که آماده دستش را به سوی در دراز کرده و با کلید در دستش قصد باز کردن در را داشت .
بیتا با چشمهایی از حدقه بیرون زده ، سر تا پای زهره را از نظر گذراند و با لبخندی مصنوعی ، خطاب به زهره گفت :
_ به به زهره خانم ، مشتاق دیدار ! شما کجا ، اینجا کجا ؟! مگه الان نباید شما شیراز باشید ؟
زهره با چشمانی سرد و بی روح ، نگاهی به سرو وضع شیک بیتا انداخت و جواب داد :
_ نه کاری داشتم ، برای همین اومدم تهران !
سپس پوزخندی زد و ادامه داد :
_ انگار نبود عاطفه خیلی بهت ساخته که اینجور شیک و پیک کردی ! در ضمن مبارک باشه !
بیتا با حرف زهره ، لرزی بر اندامش افتاد . چشمانش را به دور و بر چرخاند و با من من گفت :
_ چ ... چی ... چی مبارک باشه ؟!
زهره ، خونسرد به ابروهای برداشته اش اشاره ای کرد و گفت :
_ انگار خبراییه . قبلا دست به صورتت نمیزدی !
بیتا ، چشمانش را به آرامی به روی هم گذاشت و نفسش را از سر آسودگی بیرون فرستاد . لبخندی زد و خیره در چشمان پرسشگر زهره گفت :
_ چی بگم والا . تا چند روز دیگه عروسیمه !
زهره آهان کشداری گفت . اینبار نگاهش به روی کلید در دست بیتا پر کشید و با اشاره به کلید پرسید :
_ تو کلید زاپاس داری ؟ نمیدونستم تو مدتی که عاطفه نیست اینجا میای !
_ آ ... آره ! آقا آرمین ازم خواستن که در نبود عاطفه خانم بیام اینجا و به خونه برسم !
_ اِه ؟! که اینطور ! خب دیگه لازم نیست بیای . میتونی دیگه کارتو توی عمارت شاهی ادامه بدی !
_ یعنی چی ؟!
_ یعنی دیگه عاطفه اومده خونه ! دیگه احتیاجی به بودن تو توی این خونه نیست .
_ چی ؟ عا ... عاطفه خانم برگشتن ؟!
_ آره ! چرا اینقدر تعجب کردی ؟ مگه قرار بوده دیگه بر نگرده ؟!
_ نه ، نه ! تعجبم از سر خوشحالی بود . خیلی خوشحال شدم ایشون برگشتن !
_ خیله خب . میتونی دیگه برگردی !
زهره با پایان حرفش ، دستگیره در را گرفت و خواست ببندد . در لحظه آخر بیتا دستش را به روی در گذاشت و مانع از بستن در شد . سرش را بالا گرفت و خیره در چشمان متعجب زهره ، با حفظ لبخند مصنوعی اش گفت :
_ حالا که عاطفه خانم اومدن ، بهتره برم یه سر پیششون !
زهره لحظاتی خیره به چهره بیتا شد و در آخر دست مریم را گرفت و رفت .
با رفتن زهره ، لبخند کم کم از روی لبان بیتا محو شد و جایش را به اخمی وحشتناک داد . با فکری شیطانی ، پشت چشمی نازک کرد و خیره به حیاط زیر لب با خود زمزمه کرد :
_ میخواستیم بی سروصدا انجام بشه ! حالا که خودت با پای خودت اومدی ، پس بشین و تماشا کن چطور مقام خانمی خونه رو ازت میگیرم عاطفه خانم !
و با لبخندی خبیث گوشه لبش ، آرام وارد حیاط شد .


***

پشت پنجره ، موهای خرمایی اش را به دست باد سپرده و چشمانش خیس از اشک شده بود . هیچکس به ذهنش هم نمی گنجید که آرمین ، فقط برای داشتن فرزند پسر ، به عاطفه خــ ـیانـت کن . خیانتی بزرگ و غیر قابل هزم . خوب می دانست که تمام این ها نقشه عمه ی بزرگ آرمین ( مهری ) است . او به دنیا آوردن دختر به عنوان فرزند اول را ننگ می دانست .
دوباره چشمانش به کارت تزیین و مچاله شده مربوط به ازدواج آرمین ، در گوشه اتاق افتاد . قطره های اشکش غلتان از روی گونه های سفیدش می چکید و بر روی قالی پخش و محو می شد .
آسمان جرقه زد . آنگاه برای همدردی ، همراه با عاطفه شروع به گریستن کرد . قطره های باران با خشونت به زمین سیلی می زدند و سپس از دید محو می شدند و قطره ای دیگر جایگزینش می شد . آرام آرام شدت اشکهای عاطفه ، همراه با شدت باران بیشتر شد . با وجود اینکه حدود نیم ساعتی می شد که از ازدواج آرمین و بیتا خبردار شده بود ؛ اما هنوز هم باورش برایش سخت بود . فکرش راهم نمی کرد که بیتا ، با پای خودش به اینجا بیاید و با شادمانی خبر ازدواجش را به عاطفه بدهد و سپس بعد از دادن کارت ازدواجش از آنجا برود . پاهایش سست شد و بر زمین زانو زد . در همان حال سرش را بالا گرفت و فریاد زنان اشک ریخت . برای لحظه ای چشمانش به روی عکس ازدواج خودش و آرمین افتاد .
 

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
127
881
266
17
Shiraz
#پارت_پنجاه و چهارم
خیره به عکس دهانش را به آرامی به روی هم گذاشت و با صدای خفه باز هم به اشک هایش اجازه ریختن داد . چانه اش شروع به لرزش کرد . چند دقیقه نگذشت که حس کرد نمی تواند دیگر نفس بکشد . چشمانش را از چهره خوشحال و خندان آرمین در قاب عکس نمی گرفت . نفس هایش کشدار و شدت اشکهایش کم و کمتر شد . دستهایش را که بی حال بر روی پاهایش انداخته بود و می لرزید را مشت کرد . با تمام توان از جا برخاست و ایستاد . چشمان آبی اش از شدت خشم به رنگ قرمز در آمده و به خاطر گرمای شدیدی که در بدنش احساس می شد ، موهایش به پیشانی اش چسبیده بود . به سختی قدمی برداشت . چشمانش را که در آتش خشم می سوخت ، از چشمان آرمین نمی گرفت . خشم و عصبانیت تمام وجودش را فرا گرفته بود . قدم دیگری برداشت . دستش را دراز کرد تا قاب عکس را بردارد . قاب عکس را برداشت . با نفرت به چشمان سیاه آرمین خیره شد . چشمانی که باعث فریبش شد . فریبی که حال داشت تقاصش را پس می داد . دندان هایش را به خاطر خشم زیادی که در وجودش شعله ور شده بود ، سخت به روی هم فشار می داد . آرام و زمزمه وار از میان دندان های به هم چسبیده اش خیره به عکس آرمین با خشم غرید :
_ هیچ وقت فکرشو نمی کردم که چنین بلایی به سرم بیاری . فکر می کردم که ... فکر می کردم که کنار تو خوشبخت ترین زن دنیا می شم ! اما ... اما اشتباه فکر می کردم !
آب دهانش را به سختی قورت داد و اجازه داد تا دوباره اشک گونه هایش را خیس کند . در همان حال ادامه داد :
_ قسم می خورم که یه روزی انتقام تمام این بدبختی هامو ازت بگیرم . حتی ... حتی اگر اون روز آخرین روز زندگیه من باشه !
اینبار به طرف پنجره برگشت . روبه جلو خم شد . سرش را بالا گرفت و همانطور که قطره های باران سیلی زنان به صورتش برخورد می کرد ، چشم هایش را بست و روبه آسمان فریاد زد :
_ قسم می خورم !
و با شدت هر چه تمام تر ، قاب عکس را در حیاط خانه پرتاب کرد . قطره های باران چک چک از موهایش می چکید و از روی گردن سفید و درخشانش به پایین سر می خورد و سپس محو می شد . عاطفه انگار قصد نداشت که چشمانش را از هم باز کند . زیرا زمانی که باران به صورتش برخورد می کرد حس خوبی به او دست می داد . انگار که همین قطره های باران تنها برای خاموش کردن شعله های خشمی که در وجودش زبانه می کشید کافی بود . ناگهان در میان آن حس و حال ، در باز شد و دخترکی با موهای به هم ریخته و صورت رنگ پریده در درگاه در ایستاد .
_ مامان ؟
عاطفه چشمانش را از هم باز کرد و به طرف ریحانه برگشت . خیره به ریحانه به زور لبخندی زد و از پنجره فاصله گرفت و با من من گفت :
_ سلام گل من ! خوبی ، کی از خواب بیدار شدی ؟
ریحانه ، خمیازه ای کشید و در همان حال که با دستش چشمان خواب آلودش را می پلکاند جلو آمد و گفت :
_ همین حالا بیدار شدم ...
ناگهان با بلند کردن سرش نگاهش به چشمان به خون نشسته مادرش افتاد . با ترس و نگرانی ، تته پته کنان گفت :
_ مامان چرا چشمات قرمزه ؟ گریه کردی ؟!
عاطفه چیزی نگفت . تنها لبخندی تلخ تر از زهر بر لبانش نقش بست . آرام آرام زانووانش سست شد و جلوی پاهای کوچک ریحانه 4 ساله ، زانو زد . دستان لطیف و ظریف ریحانه را گرفت و در همان حال که دستانش را نوازش می کرد سرش را پایین انداخت و بی اختیار اشک ریخت . ریحانه ، غمگین و گیج آرام دستانش را از میان دستان مادرش بیرون کشید . سپس دستانش را بر دوطرف صورت مادرش گذاشت و به آرامی سرش را بالا آورد . عاطفه با چشمانی خیس از اشک به چشمان زلال و معصوم دخترش خیره شد .
ریحانه ، نوازشگرانه بر صورت مادر خود دست کشید و قطره های اشک را از چهره اش پاک کرد . عاطفه با چانه ای که براثر بغض می لرزید ، لبخندی زد و کف دستان ریحانه را بر روی لبانش گذاشت ؛ چشمانش را بست و عمیق او را بوسید ؛ سپس چشمانش را به آهستگی از هم باز کرد . قطرات اشک مانند مرواریدی درخشان ، از گونه هایش غلتان به پایین سر می خوردند . یکی از دستانش را دراز کرد و در موهای خرمایی و بلند ریحانه ، که از او به ارث رسیده بود ، فرو برد و در همان حال خیره در چشمان ریحانه ، بابغض گفت :
_ نه مامان جان گریه نکردم . فقط ... فقط ...
به سختی بغضش را قورت داد و گفت :
_ فقط دلم گرفته بود . همین !
ریحانه چیزی نگفت و تنها به چهره غمزده مادر خود خیره شد . عاطفه هم خیره در چشمان ریحانه پلک نمی زد . او در چشم های ریحانه کودکی و شوروشوق بچگی اش را می دید . او خیلی دلش برای پدر و مادرش و حتی عرفان تنگ شده بود . بیشتر از آنکه فکرش را می کرد ، محتاج آنها بود . محتاج نوازش های مادرش ، محتاج بـ..وسـ..ـه های گرم پدرش ، محتاج شوخی های عارف و ناز کشیدن های هر از گاهی و حتی محتاج آن روز های خوب در کنار زهره !
او دلش نمی خواست که ریحانه هم به سرنوشتش دچار شود . او خوشبختی ریحانه را در کنار خانواده و دوستانش می دید . حتی نمی توانست لحظه ای به فکر جدایی ریحانه و خودش بیوفتد . ریحانه تنها امید زندگی او بود ...
گلویش را صاف کرد و خیلی جدی و بدون کوچکترین لرزشی در صدایش آرام ریحانه را مخاطب قرار داد و گفت :
_ ریحانه خوب به حرفام گوش کن !
ریحانه تمام حواسش را به حرفهای مادرش داد . او کنجکاو شده بود که مادرش چه می خواهد به او بگوید . عاطفه آب دهانش را قورت داد و خیره در چشمان ریحانه ادامه داد :
_ گوش کن ببین چی می گم ! سعی کن تمام حرفهایی که حالا بهت می زنم و به خاطر بسپاری . این و بهم قول می دی ؟
ریحانه که می خواست هرچه سریعتر مادرش به سراغ اصل مطلب برود ، سرش را تند تند تکان داد . عاطفه دستان ریحانه را محکم تر در دستانش فشرد . آنگاه با چهره ای ملتمس و پر از ناراحتی شروع به حرف زدن کرد :
_ ریحانه ، می دونم که برای زدن این حرفها حالا زوده ؛ اما سعی کن که توی زندگیت هیچ وقت ، هیچ وقت به کسی دل نبندی ! می دونم حالا نمی دونی منظورم از این حرفها چیه اما ...
اینبار آرام تر از قبل زمزمه کرد :
_ هیچ وقت عاشق نشو ، هیچ وقت !
ریحانه متعجب به چهره ملتمس مادرش خیره شده بود . منظور مادرش را نمی فهمید . او حتی نمی دانست که عشق یعنی چه !
عاطفه سرش را جلوتر برد ؛ اما نگاهش را از چشمان ریحانه نگرفت . در همان حال نوازشگرانه به موهایش دست کشید و گفت :
_ من به خاطر همین عشق لعنتی ، سرانجامم شده همینی که داری می بینی ! اصلا دلم نمی خواد که تو مثل من بشی . نمی خوام که مثل من توی زندگی شوهرت گمنام بشی ! عشق اون چیزی نیست که همه راجبش فکر می کنن ! عشق ، تنها و تنها آدم و زجر می ده . فقط همین ! سعی کن از کلمه ای به نام عشق دوری کنی . همیشه و در همه حال !
ریحانه متعجب ، فقط به یک جفت چشم آبی خیره شده بود . اصلا نمی توانست مادرش را درک کند . شاید هم هنوز برای درک کردن حرف مادرش زود بود ! شاید باید مثل مادرش عاشق می شد ؛ تا آن وقت منظور مادرش را بفهمد و بتواند او را درک کند .
عاطفه ملتمسانه و با چشمانی پر از اشک ، با بغض آرام گفت :
_ خواهش می کنم ریحانه ، بهم قول بده . قول بده که هیچوقت حرفای منو فراموش نکنی . قول بده که هیچ وقت عاشق کسی نشی ! 9 ماه طول کشید که قلب تورو شکل بدم ؛ نزار یکی بیاد توی چند ثانیه اونو ازت بگیره !
ریحانه ، تنها و تنها سکوت کرده بود . برای یک دختر 4 ساله ، هزم این همه حرف سخت بود . او کاملا گیج شده بود و نمی دانست چه جوابی باید به مادر خود بدهد .
عاطفه ، ریحانه را در آغـ*ـوش گرفت . در همان حال به آرامی شروع به حرف زدن کرد :
_ عزیز دلم می دونم که یه روزی در زندگی به کسی وابسته می شی . اصلا هرکاری کنی نمی تونی در زندگی جلوی وابستگی رو بگیری ؛ اما تو تمام سعیت و بکن . نمی گم که حالا من توی زندگی و عشق شکست خوردم پس توهم مثل من شکست می خوری ! من می گم زیاد وابسته نشو . وابستگی زیاد درسته شیرینه ، اما به همون اندازه آدمو از پا در میاره !
آنگاه ریحانه را از خود جدا کرد و خیره در چشمانش پرسید :
_ خب ، حالا بهم قول میدی ؟
ریحانه سرش را پایین انداخت . او با شنیدن حرفهای مادرش گیجتر از قبل شده بود و واقعا نمی دانست منظور مادرش از این حرفها چیست . اما با این حال ، سرش را بالا آورد و با تمام وجود دهن باز کرد تا به مادرش قول بدهد ؛ اما ناگهان صدای زنگ خانه ، سکوت سرد اتاق را شکست ...


***

زهره با شنیدن صدای تیک در ، دست مریم را در دستش فشرد و با قدم هایی بلند ، برای فرار از باران وارد حیاط شد . مریم تا به حیاط پا گذاشت ، دستش را از دست مادرش بیرون کشید و با دو به درون خانه رفت .
زهره هم به تبعیت از او ، سرعت قدم هایش را بیشتر کرد که به طور اتفاقی متوجه چیزی در باغچه شد . آرام به طرف باغچه رفت و به روی زمین خیس زانو زد . شئ مستطیل شکل را برداشت . با شگفتی متوجه شد که قاب عکس عروسی عاطفه و آرمین است . گیج از وجود قاب عکس درون باغچه ، از جا بلند شد و به طرف خانه رفت .
عاطفه ، منتظر زهره جلوی در ورودی حوله به دست ایستاده بود تا پذیرای زهره شود .
زهره در حالیکه آب از سر و گردنش می چکید ، وارد خانه شد و سریع چادر و روسری اش را از سرش بیرون آورد . حوله ای که عاطفه جلویش گرفته بود را به چنگ گرفت و سر و صورتش را خشک کرد .
زهره حوله را به دست عاطفه برگرداند و در همان حال تشکر کرد . آنگاه به سمت مبل رفت و تن خیسش را به رویش رها کرد . عاطفه هم نزدیکش شد و در کنارش نشست .
زهره بی معطلی قاب عکس را به روی میز گذاشت و در سکوت به عاطفه خیره شد .
عاطفه ، با چشمانی غمگین ، رویش را از قاب برگرداند و چشمانش را به روی هم فشرد .
زهره وقتی سکوت عاطفه را دید ، تکیه اش را از مبل گرفت و با اشاره به قاب عکس خطاب به او گفت :
_ نمیخوای بگی این قاب عکس توی حیاط چیکار میکنه ؟! از شکستگی شیشه و قاب دورش هم معلومه با شدت پرت شده !
عاطفه پر حرص سرش را به طرف زهره چرخاند و با پوزخندی گوشه لبش گفت :
_ لطفا ادای کارآگاه ها رو برای من در نیار . آره کار من بوده و از پنجره پرتش کردم ! چون دلم نمیخواد دیگه اون صورت نحسشو ببینم !
زهره پوفی کرد و مشکوک پرسید :
_ بیتا اومد پیشت چی گفت ؟! انگار بعد از رفتن اون خیلی آتیشی تر از قبل شدی !
حلقه ی اشک درون چشم های عاطفه به خوبی نمایان بود . عاطفه با یادآوری بیتا ، سرش را به طرفین تکان داد و خیره به قاب عکس ، با بغض نالید :
_ فکر میکردم خــ ـیانـت داره میکنه ؛ اما وقتی طرفو دیدم ، فهمیدم داره جنایت میکنه . اونم در حق خودش !
چشمان زهره ، با حرف عاطفه گرد شد و با دهانی باز زیر لب پرسید :
_ چی داری میگی ؟! یعنی میگی بیتا ...
عاطفه ، به خاطر تشدید سردردش ، سرش را به مبل تکیه داد و زیر لب با خود زمزمه کرد :
_ تقصیر خود احمقم بود ! آرمین بارها بهم اخطار داده بود که نزارم بیتا نزدیکمون شه . میگفت که بیتا آدم درستی نیست و میترسم یه نقشه هایی توی سرش باشه !
زهره ، گیج و منگ نگاهش را به نقطه ای نامعلوم دوخت و خطاب به عاطفه گفت :
_ من همیشه به این دختره شک داشتم . اما وقتی وابستگی بینتون رو میدیدم ، دلم نمیومد ازش بد بگم ! اما ... اما از کجا معلوم راست بگه ؟! از کجا معلوم قصد اذیت کردنت رو داشت ...
عاطفه نگذاشت حرف زهره به پایان برسد و عصبی از جا بلند شد . با قدم هایی بلند به سوی پنجره رفت و کارت عروسی بیتا و آرمین را به چنگ گرفت . رویش را به طرف زهره برگرداند و در حالیکه کارت را جلوی چشمان زهره تکان میداد ، بی توجه به لرزشی که در صدایش بود ، داد زد :
_ اینو نگاه کن ، این کارت عروسیشونه ! اگر بیتا دروغ میگه ، این چی ؟ اینم دروغه ؟!
زهره با فشار کف دستانش به روی دسته مبل ، به زور روی پاهایش ایستاد و با قدم هایی کوتاه و آرام ، به عاطفه نزدیک شد . دست دراز کرد و کارت را از دست بی حس عاطفه گرفت . چشمانش که به روی اسم بیتا و آرمین افتاد ، پلکانش لرزید . دهانش را باز و بسته کرد اما چیزی نگفت .
عاطفه ، بی هیچ عکس العملی تنها ایستاده و خیره به روبه رویش بود . دیگر زجه نزد و اشک نریخت . زهره از سر دلسوزی و نگرانی ، زیر چشمی نگاهی به عاطفه انداخت و زیر لب ، با بغض جمع شده در گلویش او را صدا زد :
_ عاطفه !
عاطفه ، آب دهانش را به آرامی قورت داد . پلک های خسته اش به روی هم نشست و نفسش را پر صدا بیرون فرستاد . دستش را به آرامی بالا آورد و از لای پلک هایش ، خیره به انگشتر ازدواجش شد . زبانش را به روی لب های خشکیده اش کشید و بی مقدمه گفت :
_ میخوام برم !
زهره اخمی کرد و بلافاصله پرسید :
_ کجا ؟!
اینبار عاطفه کاملا به طرف زهره برگشت . با چهره ای خونسرد ، چشمان سردش را به چشمان ترسیده زهره دوخت و با پوزخندی گوشه لبش طعنه زنان پاسخ داد :
_ عقد کنون شوهرم !


***
 

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
127
881
266
17
Shiraz
#پارت_پنجاه و پنجم
_ آرمین اینو نگاه کن ! به نظرت خوشگله بگیم سفره عقدمون رو بنفش تزیین کنن ؟!
آرمین بی حوصله نگاهش را به روی گلدانی ثابت نگه داشت و زیر لب جواب داد :
_ فرقی نمیکنه !
بیتا از لحن سرد آرمین حرصش گرفت و بهش توپید :
_ چته تو ؟ ناسلامتی فردا عروسیمونه ! برای من مهمترین روز زندگیمه . اونوقت تو از همین حالا داری برای من ادا و اصول در میاری ؟!
آرمین ، خسته از غرغرهای بیتا ، چشمانش را به روی هم فشرد و از لای دندان های به هم چسبیده اش غرید :
_ بسه دیگه ! خفه میشی یا خفت کنم ؟!
بیتا پشت چشمی نازک کرد و لجبازانه ادامه داد :
_ خاک تو سر من با این شوهر کردنم ! عوض اینکه آقا نازمو بکشه باهام سر رنگا بحث کنه ، پاشو انداخته رو پاش میگه برام فرقی نمیکنه ! آخه آدم اینقدر بی احساس ؟!
آرمین اینبار بی اختیار به طرف بیتا برگشت و با صدای تقریبا بلندی رخ در رخ بیتا داد زد :
_ میگم بسه دیگه ! من الآن به خواست خودم اینجا نیستم که بخوام باهات سر رنگ سفره عقدمون بحث کنم . هرچی هم هیچی بهت نمیگم داری پرروتر میشی . اگر بیشتر از این پاتو از گلیمت درازتر کردی ، قلم پاتو میشکنم ! فهمیدی ؟!
بیتا که با داد آرمین زبانش بند آمده و مات و مبهوت نگاهش میکرد ، دیگر سکوت کرد و چیزی نگفت . قطرات اشکی که در چشمانش جمع شده بود ، قصد سرریز شدن داشت که با آمدن محضردار ، سرش را بالا گرفت و به زور لبخندی مصنوعی به روی لبانش نشاند .
آقای جعفری ( محضردار ) ، نگاهی به بیتا و آرمین انداخت و خطاب به آنان با خوشرویی گفت :
_ خب ؟ انتخاب کردین ؟!
بیتا زیر چشمی نگاهی به آرمین انداخت . لبخندی دندان نما زد و به طرز غافلگیرانه ای دستش را به روی دست آرمین گذاشت . آرمین از حرکت بیتا جا خورد ، اما جلوی آقای جعفری نتوانست کاری بکند .
بیتا لبخندش عمیقتر شد و با شادی جواب داد :
_ بله ، من و آرمین جون تصمیم گرفتیم که تزئینات سفره مون بنفش باشه . آخه بنفش رنگ مورد علاقه من و آرمین هست !
و نگاهی از سر عشق به آرمین انداخت که آرمیین با حالت چندشی نگاهش را از او گرفت .
آقای جعفری خنده ی آرامی کرد و روبه هردوی آنان گفت :
_ مبارکه ! ایشالله خوشبخت بشین . پس فردا عصر در خدمتتونم !
آرمین با پایان یافتن حرف های آقای جعفری ، از جا بلند شد و پس از دست دادن با آقای جعفری سریع از سالن محضر بیرون زد . پشت سرش بیتا از محضر با اخم بیرون آمد و کلافه به آرمین گفت :
_ مگه دزد دنبالت کرده ؟ چرا صبر نکردی من بیام ؟!
آنگاه به سمت ماشین قدم برداشت . قبل از اینکه سوار ماشین شود ، با صدای آرمین دستش به روی دستگیره در ثابت ماند :
_ خوب گوش کن ببین چی میگم !
بیتا نگاهش را به چشمان کلافه و سیاه آرمین دوخت و با ناز گفت :
_ گوشم با شماست آقا !
آرمین با شنیدن صدای پر ناز بیتا ، اخم هایش در هم رفت . انگشت اشاره اش را جلوی چشمان بیتا تکان داد و پشت سر هم گفت :
_ گوش کن . خودتم خوب میدونی من بهت هیچ علاقه ای ندارم ! الآنم اگر اینجا توی محضر قرار عقد گذاشتم ، فقط به اجبار عمه ست . من فردا باهات عقد میکنم ؛ اونم یه عقد سوری فقط برای بچه دار شدن و برآورده شدن خواسته عمه ! هیچوقت سعی نکن با ناز و عشـ*ـوه به چشمم بیای ، چون کارت بی فایده ست ! توی قلب من فقط عاطفه و ریحانه جا دارن و جایی برای تو نیست . اگرم قصد تخریب زندگی من داشته باشی ، بدون ، خدا شاهده یه بلایی سرت میارم که هر دفعه رفتی جلوی آینه آرزوی مرگ کنی !
سپس آب دهانش را قورت داد و خیره به چهره پر حرص و چشمان به خون نشسته بیتا ، حرف آخرش را زد :
_ اینارو بهت گفتم ، چون میخواستم قبل از عقد روشن شی !
آنگاه بی توجه به بیتا که هر لحظه ممکن بود از روی حرص و خشم منفجر شود ، سوار ماشین شد . از شیشه کمک راننده نگاهی به سرتاپای بیتا انداخت و گفت :
_ با تاکسی بیا . من جایی کار دارم !
و بدون اینکه مهلتی برای حرف زدن به بیتا دهد ، با فشار دادن پایش به روی پدال گاز ، ماشین از جا کنده شد ....


***

_ مطمئنی عاطی ؟!
عاطفه دستی به لباسش کشید و از توی آینه خیره به چهره نگران زهره شد . به طرفش چرخید و با لبخند ، چشمانش را به نشانه آسودگی خیال باز و بسته کرد و در جواب زهره گفت :
_ از همیشه مطمئن ترم . حس میکنم این بهترین تصمیمیه که در تمام عمرم گرفتم !
زهره نفسش را پر صدا بیرون فرستاد . شانه ای بالا انداخت و زیر لب زمزمه کرد :
_ امیدوارم !
عاطفه دوباره به طرف آینه چرخید و نگاه آخرش را به خود انداخت . سر و وضعش از همیشه متفاوت تر بود . آرایش صورتش از جمله چشمانش و بیرون انداختن چند تار موهایش از زیر روسری ، چهره اش را نفس گیر کرده بود . کت و دامن زرشکی رنگ و جوراب مشکی ضخیمی که به تن کرده بود ، بی نهایت اندامش را جذاب تر نمون میکرد . کفش پاشنه بلند آلبالویی رنگی که به پا کرده بود ، قدش را بلند تر از قبل نشان میداد .
با این همه اوصاف ، باز هم ته دلش دلشوره ای داشت که نمی دانست به خاطر چیست . با خود فکر میکرد شاید به خاطر رویارویی با آرمین و بیتاست ! شاید اگر آنها را در کنار هم شاد و سرحال ببیند ، نتواند خود را کنترل کند و ...
چشمانش را به روی هم گذاشت تا از این همه دلشوره و خیال های وحشتناک فاصله بگیرد . ناخودآگاه دستش را به روی شکمش کشید و زیر لب با کودکش سخن گفت :
_ عزیز دلم ، بهم قول بده که بابات رو در هر شرایطی دیدی ، از خودت واکنش نشون ندی . نمیخوام دوباره اتفاقی که سر ریحانه برام افتاد تکرار بشه !
سپس سرش را کمی بالا گرفت و با همان چشم های بسته از ته دل نالید :
_ خدایا کمکم کن !
لحظاتی در همان حال ماند و در آخر ، انگار که اتفاقی نیفتاده ، رویش را به طرف بیتا برگرداند . با لبخند به سر تا پایش اشاره ای کرد و گفت :
_ خب ؟ نظرت چیه ؟!
زهره ابرویی بالا انداخت و تکیه به درگاه جواب داد :
_ به نظرم معرکه شدی . تا حالا هیچکس اینجوری تو رو ندیده ! حتما آرمین از سرووضعت حسابی جا میخوره !
عاطفه در جواب زهره خنده ی آرامی کرد . نزدیکش شد و دست سردش را در لابلای دستان گرمش فشرد . چشمان آبی اش را به چشمان نگران زهره دوخت و گفت :
_ مواظب خودتو بچه ها باش . زود برمیگردم !
زهره سرش را به نشانه تایید تکان داد و خود خطاب به عاطفه گفت :
_ تو هم مواظب خودتو این کوچولوی خاله باش !
تا لحظاتی خیره در چشم هم شدند که عاطفه به آرامی خودش را در آغـ*ـوش زهره جا داد . سرش را به روی شانه اش گذاشت و با بغض گفت :
_ برام دعا کن . دعا کن تحملشو داشته باشم !
زهره دستانش را به نرمی به روی کمر عاطفه کشید و با لبخند پاسخ داد :
_ تو اگر تحملشو نداشتی ، الآن آماده واینستاده بودی که بری !


***

تنها و نا امید
در کوچه های شهر
با پرسه های سرد هم آغـ*ـوش می شوم
در این سکوت شب
گاهی برای چهره ی غم ، چشم می شوم
گاهی برای زوزه ی غم ، گوش می شوم !
حتی برای لحظه ای خوش بودن دلم
این غصه های لعنتی
سر خم نمی کنند !
از دست خاطرات
آشفته گشته ام
این هـ*ـر*زه های تلخ
این نطفه های پوچ
ترکم نمی کنند
باری خدای من
شب پرسه های تلخ
در کوچه های شهر
بی یار ؛ تا به کی !؟
"ها" می کنم
دستان خسته و بی روح خویش را
از سوز سرد ...

***
 

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
127
881
266
17
Shiraz
#پارت_پنجاه و ششم
جلوی محضر ، مصمم ایستاده و خیره به تابلوی بزرگ بالای سرش بود . سوز سردی شروع به وزیدن کرد . گونه ها و نوک بینی اش به سرخی در آمدند .
نا امید و خسته از این همه دردی که تا به حال تحمل کرده است ، چشمانش را به روی هم فشرد . انگشتانش را در هم مشت کرد تا کمی از اضطراب و فشار روانی که به جانش افتاده بود ، کاسته شود . در همان حال نفس عمیقی کشید و پر صدا بیرون فرستاد . پلکانش را به آرامی از هم باز کرد و خیره به راه پله پیش رویش شد .
آرام ، اما محکم گام برداشت و از پله ها بالا رفت . صدای موزیک ملایم تمام سالن را پر کرده بود .
بالای راه پله ، صداها بیشتر به گوشش رسید . ناخودآگاه پاهایش شروع به لرزیدن کردند . تپش قلبش شدت گرفت . پلک هایش را چند بار باز و بسته کرد ؛ اما بی فایده بود . لرزش پاهایش داشت بیشتر می شد که برای جلوگیری از افتادن بر روی زمین ، دستش را به دیوار تکیه داد . دست آزادش ناخودآگاه به سمت شکمش لغزید . اشک هایش در پشت پلکانش ، هر لحظه آماده باریدن بودند . به زور بغضی را که نمی دانست از کی در گلویش جا خوش کرده بود ، به پایین فرستاد . دوباره چشمانش را بست و اینبار در دل نالید :
_ خدایا فقط چند دقیقه ، فقط چند دقیقه بهم صبر بده ! خواهش میکنم !
با همان چشم های بسته ، نفسش را به آرامی از سـ*ـینه بیرون فرستاد . با تکیه بر دیوار ، سعی کرد راست بایستد . سـ*ـینه سپر ، با چهره ای به ظاهر خونسرد اما از درون پر غوغا ، اولین گامش را برای ظاهر شدن پیش چشم دیگران برداشت .
همگی پشت به او ایستاده و با خوشحالی به عروس و داماد نگاه میکردند . آرمین به طور معمول ، چهره ای اخمو و ترسناک داشت ؛ اما بیتا در حال خنده و حرف زدن با آرمیتا ، پشت سفره عقد ، در کنار آرمین نشسته بود .
برای لحظه ای ، عفت پرستار مهری که جام های عسل و ماست را در دست داشت ، به طرف در ورودی سر چرخاند که با دیدن عاطفه ، " هی " بلندی کشید و جام ها از دستش رها و به روی زمین پخش شدند .
بقیه با شنیدن صدای عفت ، به طرف عاطفه سر چرخاندند و مات و مبهوت به عاطفه خیره شدند .
آرمین هم با دیدن عاطفه ، ماتش برد . از سر جایش بلند شد و با دهانی باز تنها به عاطفه خیره شد . عاطفه نگاهی گذرا به تعداد افراد حاضر در سالن انداخت و در آخر نگاهش را به روی آرمین ثابت نگه داشت . بدون اینکه نگاهش را از چشمان سیاهش بگیرد ، با قدم هایی آرام و شمرده ، در زیر نگاه خیره بقیه ، نزدیکش رفت . روبرویش که ایستاد ، نگاهی از سرتاپا به او انداخت و دوباره چشمان بی روحش را در چشمان مغموم آرمین قفل کرد و با صدایی خفه زیر لب خطاب به آرمین گفت :
_ خوشتیپ شدی !
آرمین بی هیچی حرفی ، تنها در چشمان عاطفه زل زده بود و چیزی نمیگفت . ناغافل دستش را دراز کرد تا دست عاطفه را بگیرد که عاطفه سریع از خود واکنش نشان داد و قدمی به عقب برداشت . آرمین که نگاهش رنگ بغض به خود گرفته بود ، خطاب به عاطفه نالید :
_ به خدا برات توضیح میدم !
عاطفه ، بی توجه به حرف آرمین نگاهش را به بیتا دوخت و لبخندی پر رنگ به روی لبانش نقش بست . از آرمین فاصله گرفت و به بیتا نزدیک شد . پس از کمی مکث ، دهان باز کرد و خیره در چشمانش ، با شادی گفت :
_ مبارک باشه گلم ، ممنون که دعوتم کردی !
آرمین و احسان با شنیدن این حرف از زبان عاطفه ، چشمهایشان گرد شد . آخر هیچکس به ذهنش نمی رسید که بیتا از عاطفه برای مراسم عقد خود دعوت کند . نگاه هردویشان سریع به سمت بیتا چرخید و پرسشگرانه به او زل زدند .
بیتا در جواب عاطفه ، پشت چشمی نازک و کرد و تنها زیر لب گفت :
_ خواهش میکنم !
عاطفه ، پوفی کرد و دوباره نگاهش ، به روی آرمین چرخید . باز هم صدای قاب کفش هایش سکوت سالن را در هم شکست . آرمین که انگار در این دنیاها نبود ، با چشمانی پر اشک به عاطفه زل زده و پلک نمیزد .
عاطفه روبروی آرمین ، به نزدیکترین شکل ممکن ایستاد . چشمانش بین اجزای صورت آرمین در گردش بود که به آرامی گوشه لبش به نشانه پوزخند بالا رفت . سرش را جلو برد و طوریکه فقط خود آرمین بشنود ، خیره در چشمانش ، طعنه زنان زمزمه کرد :
_ خیال کردی وقتی به همراه یکی دیگه از کنارم می گذری دنیا به آخر می رسه ؟! دنیایت من بودم که به آخر رسیدم و تو الآن هیچی نیستی ! شاید واسه خودت کسی باشی ؛ ولی بدون ، واسه من هیچی نیستی !
سپس سرش را عقب برد . آنگاه بدون اینکه نگاهش را از چشمان آرمین بگیرد ، به عقب قدم برداشت و در همان حال دستانش را از هم باز کرد و ادامه داد :
_ می بینی ؟ بی تو وایسادم رو پاهای خودم و دارم تو رو نگاه می کنم که حتی روی حرف های خودت هم نتونستی وایسی !
آرمین با شنیدن هر کلمه از دهان عاطفه ، انگار سطل آب یخی روی سرش ریخته میشد . از گوشه چشمانش رد اشکی به روی گونه هایش آرام آرام روانه شد .
عاطفه هم که بغض در گلویش هر لحظه بیشتر از قبل میشد ، انگشتش را به نشانه تهدید جلوی چشمان آرمین تکان داد و با صدایی که بر اثر بغض در گلویش می لرزید ، حرف آخرش را زد :
_ دیگه حق نداری سمت منو ریحانه بیای ! فکر کن دیگه زن و بچه ای به اسم ما نداری ! از فردا بیشتر مراقب باش . تقاص اشک های امشب من سنگین تر از تمام روزهاییه که عاشقونه گریه کردم !
آرمین به سمتش قدمی برداشت و در همان حال زیر لب نالید :
_ عاطفه ، لطفا !
عاطفه سرش را به نشانه تاسف تکان داد و بیشتر از این ایستادن در جشن عقد شوهرش را جایز ندید . آرمین با چشمهایش به او التماس میکرد که بماند اما عاطفه با بیرون فرستادن آهی از اعماق قلبش ، در برابر نگاه گنگ و بهت زده همه ، با قدم هایی بلند از سالن محضر خارج شد .


***

نگاهش به روبه رو بود ، اما ذهنش جای دیگر ...
سلانه سلانه در حالیکه پایش را به روی زمین می کشید ، نزدیک در سفید رنگ خانه اش شد . به جان کندن دستش را بالا برد و به روی زنگ فشار داد .
از آن طرف در ، زهره با دو ، چادری بر سرش انداخت و در حالیکه دمپایی در پایش از عجله ای که داشت درست جا نرفته بود ، از همانجا داد زد :
_ اومدم !
به محض اینکه نزدیک در رسید ، بی صبرانه قفل در را کشید و در را باز کرد . تا عاطفه را با آن حال و روز دید ، به صورت خود چنگی زد و از جلوی در کنار رفت .
عاطفه با آن حال پریشان ، آرام وارد خانه شد . بدون معطلی به سمت مبل رفت و خودش را به رویش ولو کرد .
ریحانه که مشتاق دیدار مادرش بود ، با دیدن عاطفه ، خوشحال و خندان به سمتش پر کشید و گفت :
_ سلام مامان ، کجا بودی ؟!
عاطفه با دیدن ریحانه ، ناگهان بغضش ترکید و در برابر چهره وحشت زده ریحانه ، صورتش را با دست پوشاند و هق هق گریه اش را سر داد .
زهره که پشت سر عاطفه وارد خانه شده بود ، در حالیکه چادرش را از سر بر میداشت ، دستش را روی شانه ریحانه گذاشت و با صدایی خفه خطاب به ریحانه گفت :
_ خاله ، تو برو تو اتاقت !
ریحانه با ترس به لباس زهره چنگ زد و خیره به مادرش نالید :
_ خاله ؟ مامان چرا داره گریه میکنه ؟!
زهره هم که به خاطر عاطفه ، بغض در گویش جمع شده بود ، در جواب ریحانه سرش را به طرفین تکان داد و گفت :
_ چیزی نیست خاله . تو برو تو اتاقت چند دقه دیگه میام پیشت !
ریحانه ، دو دل نگاهی طولانی به مادرش انداخت و در آخر با نگاهی گذرا به سمت زهره ، از پله ها به حالت دو بالا رفت .
زهره با مطمئن شدن از رفتن ریحانه ، به طرف عاطفه قدم برداشت و آرام در کنارش جا گرفت . دستی نوازشگرانه روی کمر عاطفه کشید و با صدایی دو رگه خطاب به او زیر لب زمزمه کرد :
_ الهی بمیرم برات ، چقدر مصیبت سرت اومد این چند روز ! گریه کن ، گریه کن تا عقده نشه تو دلت !
زهره ناخودآگاه با هرکلمه ای که از دهانش بیرون می آمد ، قطره قطره اشک پشت سرهم از چشمانش به روی گونه هایش روانه میشد .
عاطفه که از شدت هق هق و گریه به زور میتوانست نفس بکشد ، در حالیکه خودش را به روی مبل جمع میکرد ، بریده بریده با خود زمزمه کرد :
_ چقدر دلم برای زل زدن توی اون چشمای سیاهش تنگ شده بود ! از حالا به بعد ، یکی دیگه این سعادت نصیبش شده !
اینبار خیره در چشمان غصه دار زهره شد و ادامه داد :
_ آخه هر وقت تو چشماش نگاه میکردم ، حرفم از یادم میرفت و محو نگاهش میشدم ! چشماش یه آرامشی داشت که توی هیچ نگاه دیگه ای نمیتونستم پیداش کنم !
زهره با شنیدن حرف های عاطفه ، آرام او را در آغـ*ـوش گرفت و چیزی نگفت . دقایقی به همین منوال گذشت ، که صدای زنگ در ، آرامش بین آنها را بهم زد .
 

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
127
881
266
17
Shiraz
#پارت_پنجاه و هفتم
عاطفه که گریه اش بند آمده بود ، سرش را از روی پای زهره برداشت و با ابرویی بالا رفته ، پرسشگرانه به زهره نگاه کرد .
زهره هم کمی از او نداشت و با تعجب از جا بلند شد . نگاهی گذرا به عاطفه انداخت و گفت :
_ یعنی کی میتونه باشه ؟!
بار دیگر صدای زنگ در خانه پیچید . عاطفه انگشتانش را به روی شقیقه اش گذاشت و فشار داد . با همان چشمان بسته و کلافه ، خطاب به زهره گفت :
_ برو درو باز کن ببین کیه . هر کی هست ، معلومه عجله داره !
زهره ناگهان با ترس تند و تند گفت :
_ وای عاطی ! نکنه آرمین باشه ؟!
عاطفه تا این حرف زهره را شنید ، چشمانش را از هم باز کرد . خیره به روبه رو ، ذهنش دوباره پر کشید به سمت آرمین . خوب که فکر کرد ، دید که زهره همچین بیراه هم نمی گوید !
اینبار خود از جا بلند شد تا برای باز کردن در پیشقدم شود . زهره به دنبال او ، وارد حیاط شد و با نگرانی گفت :
_ نه عاطی ، درو یه وقت باز نکنیا ! یهو دیدی اومد تو خونه وایساد داد و بیداد کرد ، جلو درو همسایه زشته !
عاطفه که دیگر به در رسیده بود ، نفسش را پر حرص بیرون فرستاد و به طرف زهره چرخید . به آرامی پلکی زد و خیره در چشمان زهره جواب داد :
_ چی میگی تو ؟ از چی میترسی ؟! نگران نباش . آرمین اهل داد و عربده کشی نیست !
زهره دیگر چیزی نگفت و در حالیکه پشت سر عاطفه خود را پنهان میکرد ، منتظر به در خیره شد .
عاطفه نفس عمیقی کشید و در را به آرامی باز کرد . با باز کردن در ، کم کم اخم هایش در هم رفت و خطاب به شخص پشت در زیر لب نالید :
_ تو ؟!
احسان دستش را به روی در گذاشت و خیره در چشمان عاطفه ، در را به جلو هل داد و بی اجازه وارد حیاط شد .
زهره هم که حسابی از دیدن احسان جا خورده بود ، با چشم هایی گرد شده ، سر تا پای احسان را از نظر گذراند و تته پته کنان گفت :
_ ت ... تو ؟ تو اینجا چی میخوای ؟!
احسان بی توجه به سوال زهره ، طلبکارانه دستانش را به کمر زد و عصبانی خیره به چهره خونسرد عاطفه ، به خانه اشاره کرد و گفت :
_ برو تو !
وقتی حرکتی از عاطفه ندید ، عصبانی تر از قبل با تن صدایی که سعی میکرد بالا نرود ، از میان دندان های بهم چسبیده اش غرید :
_ دِه میگم برو تو !
به دنبال حرفش ، گوشه ای از لباس عاطفه را گرفت و به دنبال خود کشید . عاطفه پرخاشگرانه لباسش را از دست احسان بیرون کشید و داد زد :
_ معلومه داری چه غلطی میکنی ؟!
احسان پوزخندی عصبی زد و غضبناک به عاطفه نگاه کرد . قدمی به او نزدیک شد و گفت :
_ این منم که باید این سوالو ازت بپرسم !
عاطفه دست به سـ*ـینه ، سرش را به طرفین تکان داد و گنگ پرسید :
_ منظورت چیه ؟!
احسان بلافاصله جواب داد :
_ منظورم رو دقیقا خودت میدونی چیه . منظورم اومدنت به محضرِ !
_ آها ، اونوقت تو چرا جوش آوردی ؟!
_ آخه تو که واینسادی ببینی آرمین بعد از رفتنت چقدر بهم ریخت !
_ آخی ، حتما ناراحت شده که مراسم عقدشو بهم زدم . البته اینجور که من دیدم اومدن یا نیومدنم فرقی به حال هیچکدومشون نمیکرد !
_ بس کن عاطفه !
_ اصلا تو چرا اینقدر داغ کردی ؟! برای تو که تازه خوب هم شد ، به خواسته ات رسیدی ! میخواستی زندگی منو بهم بزنی ، که زدی . دیگه دردت چیه ؟!
_ عاطفه !
_ اینقدر اسم منو تو دهن کثیفت نچرخون ، گمشو از خونم برو بیرون !
عاطفه وقتی حرکتی از جانب احسان ندید ، به تلفن اشاره کرد و داد زد :
_ یا همین حالا از خونم میری بیرون ، یا زنگ میزنم پلیس و ازت به جرم وارد شدن به خونم اونم بدون اجازه ، شکایت میکنم !
احسان پر حرص نگاهی طولانی به عاطفه کرد و در آخر ، ناچار بدون گفتن کلمه ای ، به سمت در حیاط روانه شد .
عاطفه نفسی از سر آسودگی بیرون فرستاد و از همانجا به رفتن احسان خیره شد . تنها زهره برای بدرقه به دنبال احسان راه افتاد .
پس از رفتن احسان ، زهره در حین بستن در ، ناله های ضعیفی از سوی عاطفه به گوشش رسید . با ترس به طرف عاطفه سر چرخاند . تا دید عاطفه را از درد شکم به روی زمین زانو زده ، با دست به صورت خود کوبید و فریاد زد :
_ یا ابوالفضل ، عاطی !


***

با هزار زحمت پلکانش را تکان داد و آرام از هم باز کرد . دیدش تار بود و تنها بالای سر خود شخص سیاه پوشی دید . نتوانست پلکانش را باز نگه دارد و در حالیکه چشمانش بسته بود ، زیر لب نالید :
_ من کجام ؟!
زهره که بالای سر عاطفه نشسته و تسبیح به دست ذکر میگفت ، با شنیدن صدای عاطفه ، ذوق زده دستش را گرفت و تند و تند گفت :
_ عاطفه ؟ عاطفه ، عزیزم خوبی ؟!
عاطفه بار دیگر پلکانش را به آرامی از هم باز کرد و از لای پلک هایش خیره به زهره شد . آب دهانش را به سختی قورت داد و باز تکرار کرد :
_ من کجام ؟!
زهره دستی به سر عاطفه کشید و جواب داد :
_ تو الآن بیمارستانی ‌. بهتره دیگه سوال نپرسی و استراحت کنی !
عاطفه تا اسم بیمارستان را شنید ، رنگ از رخسارش پرید و دست بی جانش را آرام به روی شکم برجسته اش کشید . وقتی حرکتی از بچه درون شکمش حس نکرد ، وحشت زده ، با بغض نالید :
_ زهره ؟ بچه ام !
زهره چیزی نگفت و ریز خندید . عاطفه گنگ نگاهش کرد و در حالیکه از ترس اشک از گوشه چشمانش روانه شده بود ، با صدایی که به زور از گلویش بیرون می آمد داد زد :
_ چرا میخندی ؟ دارم میگم بچه ام !
زهره با خنده انگشتش را به روی لبانش گذاشت و تند گفت :
_ هیس ! چه خبرته بابا ، بیمارستان و گذاشتی رو سرت !
سپس نزدیک عاطفه شد و با چشمانی خندان ادامه داد :
_ تبریک میگم ، یه دختر خوشکل نصیبت شد !
عاطفه که حسابی جا خورده بود ، ابتدا واکنشی از خود نشان نداد و تنها به زهره خیره و پلک نمیزد تا صداقت را از چشمانش بخواند . کم کم چشمه اشکش جوشید و هق هق گریه اش بالا رفت . در میان گریه خنده ای کرد و گفت :
_ چی داری میگی زهره ؟ یعنی میگی بچه ام ... وای خدایا شکرت !
زهره عاطفه را آرام در آغـ*ـوش کشید و با صدای بچه گانه ای خطاب به عاطفه گفت :
_ اشکاشو نگاه ! بخند قربونت برم . دوباره یه دختر ناز از شکمت بیرون اومد !
سپس از عاطفه جدا شد و با لبخندی دندان نما نگاهش کرد . عاطفه دماغش را بالا کشید و اشک هایش را از روی صورتش پاک کرد . آنگاه به دور و برش نگاهی کرد و بی قرار گفت :
_ برو بیارش زهره . میخوام ببینمش !
زهره اخمی کمرنگ کرد و جواب داد :
_ فعلا نمیشه !
خنده از لبان عاطفه پر کشید و جایش را به نگرانی داد . زهره وقتی نگاه نگران عاطفه را دید ، دوباره لبخند زد و گفت :
_ منظورم اینه که الآن دختر کوچولوت رو میتونی از پشت شیشه ببینی ! انگار یادت رفته 7 ماهه بچه زاییدیا !
عاطفه با ناراحتی سرش را پایین انداخت و زیر لب زمزمه کرد :
_ یعنی نمیتونم ببرمش خونه ؟!
_ نه عزیزم !
_ چقدر ؟
_ چی چقدر ؟!
_ چقدر طول میکشه که ببینمش ؟
_ تو همین حالا هم میتونی ببینیش ؛ فقط نمیتونی ببریش خونه !