در حال تایپ رمان تقاص آبی چشمهایش (جلد اول) | زهرا سلیمانی کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Zhrw._.sl

روند رمان از نظر شما چگونه است ؟

  • عالی

    رای: 2 66.7%
  • متوسط

    رای: 1 33.3%
  • بد

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    3
  • نظرسنجی بسته .

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
127
881
266
17
Shiraz
《 بسم الله الرحمن الرحیم 》
نام رمان : تقاص آبی چشمهایش ( جلد اول )
نام نویسنده : زهرا سلیمانی غربی کاربرانجمن نگاه دانلود
ژانر رمان : عاشقانه ، اجتماعی
نام ناظر: @Mah dokht

خلاصه : رمان درباره سرگذشت شخصیت اول داستان ( عاطفه ) است که با نامزدش احسان به اختلاف بر می خورد و با شخصی دیگر به نام آرمین ازدواج می کند . احسان که از عاطفه کینه به دل می گیرد با هدف اذیت و به هم ریختن زندگی عاشقانه او با همسرش ، نقشه هایی شوم می کشد و در این راه اتفاق های گوناگونی رخ می دهد .



* با سلام خدمت دوستانی که محبت کردند و رمان بنده حقیر رو مطالعه می کنن . دوست داشتم قبل از اینکه استارت رمانو بزنید بگم که لطفا تا چند صفحه از این رمانو بخونید بعد قضاوت کنید . در ضمن جلد دوم هم در حال تایپ هست و رمان ادامه داره .

*ساعت پارتگذاری : هر روز دو پارت

:aiwan_light_declare:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mah dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
912
27,223
781
پای پنجره


نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
127
881
266
17
Shiraz
#پارت_اول

*مقدمه*
درمیان منو تو فاصله هاست ...
گاه می اندیشم ، می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری ...
تو توانایی عشق ورزیدن را داری ، دست های تو توانایی آن را دارد . دفتر عمر مرا ، با وجود تو شکوهی دیگر ، رونقی دیگر هست .
گاه می اندیشم ، خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی ، روی تورا کاشکی می دیدم . شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که ، مهم نیست زیاد و پوزخند زدنت را که ، عجیب ، عاقبت مرد ؟
کاشکی می دیدم و باور می کردم خود را اینگونه فریب دادم که تو عاشقم هستی . من به خود می گویم :
« چه کسی باور کرد ، جنگل جان مرا ، آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ »


سال ۱۳۷۲ ...
پشت پنجره ، موهای خرمایی اش را به دست باد سپرده و چشمانش خیس از اشک شده بود . هیچکس به ذهنش هم نمی گنجید که آرمین ، فقط برای داشتن فرزند پسر ، به عاطفه خــ ـیانـت کند . خیانتی بزرگ و غیر قابل هضم . خوب می دانست که تمام این ها نقشه عمه ی بزرگ آرمین ( مهری ) است . او به دنیا آوردن دختر به عنوان فرزند اول را ننگ می دانست .
دوباره چشمانش به کارت تزیین و مچاله شده مربوط به ازدواج آرمین ، در گوشه اتاق افتاد . قطره های اشکش غلتان از روی گونه های سفیدش می چکید و بر روی قالی پخش و محو می شد .
آسمان جرقه زد . آنگاه برای همدردی ، همراه با عاطفه شروع به گریستن کرد . قطره های باران با خشونت به زمین سیلی می زدند و سپس از دید محو می شدند و قطره ای دیگر جایگزینش می شد . آرام آرام شدت اشکهای عاطفه ، همراه با شدت باران بیشتر شد . با وجود اینکه حدود نیم ساعتی می شد که از ازدواج آرمین و بیتا خبردار شده بود ؛ اما هنوز هم باورش برایش سخت بود . فکرش راهم نمی کرد که بیتا ، با پای خودش به اینجا بیاید و با شادمانی خبر ازدواجش را به عاطفه بدهد و سپس بعد از دادن کارت ازدواجش از آنجا برود . پاهایش سست شد و بر زمین زانو زد . در همان حال سرش را بالا گرفت و فریاد زنان اشک ریخت . برای لحظه ای چشمانش به روی عکس ازدواج خودش و آرمین افتاد . خیره به عکس دهانش را به آرامی به روی هم گذاشت و با صدای خفه باز هم به اشک هایش اجازه ریختن داد . چانه اش شروع به لرزش کرد . چند دقیقه نگذشت که حس کرد نمی تواند دیگر نفس بکشد . چشمانش را از چهره خوشحال و خندان آرمین در قاب عکس نمی گرفت . نفس هایش کشدار و شدت اشکهایش کم و کمتر شد . دستهایش را که بی حال بر روی پاهایش انداخته بود و می لرزید ، مشت کرد . با تمام توان از جا برخاست و ایستاد . چشمان آبی اش از شدت خشم به رنگ قرمز در آمده و به خاطر گرمای شدیدی که در بدنش احساس می شد ، موهایش به پیشانی اش چسبیده بود . به سختی قدمی برداشت . چشمانش را که در آتش خشم می سوخت ، از چشمان آرمین نمی گرفت . خشم و عصبانیت تمام وجودش را فرا گرفته بود . قدم دیگری برداشت . دستش را دراز کرد تا قاب عکس را بردارد . قاب عکس را برداشت . با نفرت به چشمان سیاه آرمین خیره شد . چشمانی که باعث فریبش شد . فریبی که حال داشت تقاصش را پس می داد . دندان هایش را به خاطر خشم زیادی که در وجودش شعله ور شده بود ، سخت به روی هم فشار می داد . آرام و زمزمه وار از میان دندان های به هم چسبیده اش خیره به عکس آرمین با خشم غرید :
_ هیچ وقت فکرشو نمی کردم که چنین بلایی به سرم بیاری . فکر می کردم که ... فکر می کردم که کنار تو خوشبخت ترین زن دنیا می شم . اما ... اما اشتباه فکر می کردم !
آب دهانش را به سختی قورت داد و اجازه داد تا دوباره اشک گونه هایش را خیس کند . در همان حال ادامه داد :
_ قسم می خورم که ، یه روزی انتقام تمام این بدبختی هامو ازت بگیرم . حتی ... حتی اگر اون روز آخرین روز زندگیه من باشه !
اینبار به طرف پنجره برگشت . روبه جلو خم شد . سرش را بالا گرفت و همانطور که قطره های باران سیلی زنان به صورتش برخورد می کرد ، چشم هایش را بست و روبه آسمان فریاد زد :
_ قسم می خورم !
و با شدت هر چه تمام تر ، قاب عکس را در حیاط خانه پرتاب کرد . قطره های باران چک چک از موهایش می چکید و از روی گردن سفید و درخشانش به پایین سر می خورد و سپس محو می شد . عاطفه انگار قصد نداشت که چشمانش را از هم باز کند . زیرا زمانی که باران به صورتش برخورد می کرد حس خوبی به او دست می داد . انگار که همین قطره های باران تنها برای خاموش کردن شعله های خشمی که در وجودش زبانه می کشید کافی بود . ناگهان در میان آن حس و حال ، در باز شد و دخترکی با موهای به هم ریخته و صورت رنگ پریده در درگاه در ایستاد .
_ مامان ؟
عاطفه چشمانش را از هم باز کرد و به طرف ریحانه برگشت . خیره به ریحانه به زور لبخندی زد و از پنجره فاصله گرفت و با من من گفت :
_ سلام گل من . خوبی ، کی از خواب بیدار شدی ؟
ریحانه ، خمیازه ای کشید و در همان حال که با دستش چشمان خواب آلودش را می پلکاند جلو آمد و گفت :
_ همین حالا بیدار شدم !
ناگهان با بلند کردن سرش نگاهش به چشمان به خون نشسته مادرش افتاد . با ترس و نگرانی ، تته پته کنان گفت :
_ مامان چرا چشمات قرمزه ؟ گریه کردی ؟!
عاطفه چیزی نگفت . تنها لبخندی تلخ تر از زهر بر لبانش نقش بست . آرام آرام زانووانش سست شد و جلوی پاهای کوچک ریحانه 4 ساله ، زانو زد . دستان لطیف و ظریف ریحانه را گرفت و در همان حال که دستانش را نوازش می کرد سرش را پایین انداخت و بی اختیار اشک ریخت . ریحانه ، غمگین و گیج آرام دستانش را از میان دستان مادرش بیرون کشید . سپس دستانش را بر دوطرف صورت مادرش گذاشت و به آرامی سرش را بالا آورد . عاطفه با چشمانی خیس از اشک به چشمان زلال و معصوم دخترش خیره شد .
ریحانه ، نوازشگرانه بر صورت مادر خود دست کشید و قطره های اشک را از چهره اش پاک کرد . عاطفه با چانه ای که براثر بغض می لرزید ، لبخندی زد و کف دستان ریحانه را بر روی لبانش گذاشت ؛ چشمانش را بست و عمیق او را بوسید ؛ سپس چشمانش را به آهستگی از هم باز کرد . قطرات اشک مانند مرواریدی درخشان ، از گونه هایش غلتان به پایین سر می خوردند . یکی از دستانش را دراز کرد و در موهای خرمایی و بلند ریحانه ، که از او به ارث رسیده بود ، فرو برد و در همان حال خیره در چشمان ریحانه ، بابغض گفت :
_ نه مامان جان ،گریه نکردم ؛ فقط ...
به سختی بغضش را قورت داد و گفت :
_ فقط دلم گرفته بود . همین !
ریحانه چیزی نگفت و تنها به چهره غمزده مادر خود خیره شد . عاطفه هم خیره در چشمان ریحانه پلک نمی زد . او در چشم های ریحانه کودکی و شوروشوق بچگی اش را می دید . او خیلی دلش برای پدر و مادرش و حتی عرفان تنگ شده بود . بیشتر از آنکه فکرش را می کرد ، محتاج آنها بود . محتاج نوازش های مادرش ، محتاج بـ..وسـ..ـه های گرم پدرش ، محتاج شوخی های عارف و ناز کشیدن های هر از گاهی و حتی محتاج آن روز های خوب در کنار زهره !
او دلش نمی خواست که ریحانه هم به سرنوشتش دچار شود . او خوشبختی ریحانه را در کنار خانواده و دوستانش می دید . حتی نمی توانست لحظه ای به فکر جدایی ریحانه و خودش بیوفتد . ریحانه تنها امید زندگی او بود ...
گلویش را صاف کرد و خیلی جدی و بدون کوچکترین لرزشی در صدایش آرام ریحانه را مخاطب قرار داد و گفت :
_ ریحانه ، خوب به حرفام گوش کن !
ریحانه تمام حواسش را به حرفهای مادرش داد . او کنجکاو شده بود که مادرش چه می خواهد به او بگوید . عاطفه آب دهانش را قورت داد و خیره در چشمان ریحانه ادامه داد :
_ گوش کن ببین چی می گم . سعی کن تمام حرفهایی که حالا بهت می زنم و به خاطر بسپاری ؛ این و بهم قول می دی ؟
ریحانه که می خواست هرچه سریعتر مادرش به سراغ اصل مطلب برود ، سرش را تند تند تکان داد . عاطفه دستان ریحانه را محکم تر در دستانش فشرد . آنگاه با چهره ای ملتمس و پر از ناراحتی شروع به حرف زدن کرد :
_ ریحانه ، می دونم که برای زدن این حرفها حالا زوده ؛ اما سعی کن که توی زندگیت هیچ وقت ، هیچ وقت به کسی دل نبندی . می دونم حالا نمی دونی منظورم از این حرفها چیه اما ...
اینبار آرام تر از قبل زمزمه کرد :
_ هیچ وقت عاشق نشو ، هیچ وقت !
ریحانه متعجب به چهره ملتمس مادرش خیره شده بود . منظور مادرش را نمی فهمید . او حتی نمی دانست که عشق یعنی چه !
عاطفه سرش را جلوتر برد ؛ اما نگاهش را از چشمان ریحانه نگرفت . در همان حال نوازشگرانه به موهایش دست کشید و بریده بریده گفت :
_ من به خاطر همین عشق لعنتی ، سرانجامم شده همینی که داری می بینی . اصلا دلم نمی خواد که تو مثل من بشی . نمی خوام که مثل من ، توی زندگی شوهرت گمنام بشی . عشق اون چیزی نیست که همه راجبش فکر می کنن . عشق ، تنها و تنها آدم و زجر می ده ! فقط همین . سعی کن از کلمه ای به نام عشق دوری کنی . همیشه و در همه حال !
توانست مادرش را درک کند . شاید هم هنوز برای درک کردن حرف مادرش زود بود ! شاید باید مثل مادرش عاشق می شد ؛ تا آن وقت منظور مادرش را بفهمد و بتواند او را درک کند . عاطفه ملتمسانه و با چشمانی پر از اشک ، با بغض آرام گفت :
_ خواهش می کنم ریحانه ، بهم قول بده ! قول بده که هیچوقت حرفای منو فراموش نکنی . قول بده که هیچ وقت عاشق کسی نشی . 9 ماه طول کشید که قلب تورو شکل بدم ؛ نزار یکی بیاد توی چند ثانیه اونو ازت بگیره !
ریحانه ، تنها و تنها سکوت کرده بود . برای یک دختر 4 ساله ، هضم این همه حرف سخت بود . او کاملا گیج شده بود و نمی دانست چه جوابی باید به مادر خود بدهد .
عاطفه ، ریحانه را در آغـ*ـوش گرفت . در همان حال به همان آرامی شروع به حرف زدن کرد :
_ عزیز دلم ، می دونم که یه روزی در زندگی به کسی وابسته می شی . اصلا هرکاری کنی نمی تونی در زندگی جلوی وابستگی رو بگیری ؛ اما تو تمام سعیت و بکن . نمی گم که حالا من توی زندگی و عشق شکست خوردم پس توهم مثل من شکست می خوری ‌‌‌. من می گم زیاد وابسته نشو ؛ وابستگی زیاد درسته شیرینه ، اما به همون اندازه آدمو از پا در میاره !
آنگاه ریحانه را از خود جدا کرد و خیره در چشمانش پرسید :
_ خب ، حالا بهم قول میدی ؟
ریحانه سرش را پایین انداخت . او با شنیدن حرفهای مادرش گیجتر از قبل شده بود و واقعا نمی دانست منظور مادرش از این حرفها چیست . اما با این حال ، سرش را بالا آورد و با تمام وجود دهن باز کرد تا به مادرش قول بدهد ؛ اما ناگهان صدای زنگ خانه ، سکوت سرد اتاق را شکست ...


***
 
آخرین ویرایش:

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
127
881
266
17
Shiraz
#پارت_دوم

سال ۱۳۶۷ ...
سعی می کرد به قدم هایش سرعت بیشتری ببخشد . دلش می خواست هرچه سریعتر به خانه برود تا این خبر خوش را به خانواده اش بدهد . از کنار هرکسی که عبور می کرد ، به تندی سلام می کرد و باعث تعجب آنها می شد . اما عاطفه بدون آنکه به روی خود بیاورد سریعتر به سمت خانه می رفت .
در حیاط خانه ، ثریا به همراه تازه عروسش ( زهره ) ، بر روی تخت چوبی زیر درخت ، مشغول پاک کردن سبزی بودند . هر از گاه زهره سرش را بر می گرداند و به در خیره می شد . ثریا زیر چشمی به زهره نگاهی انداخت . با اینکار زهره لبخند دندان نمایی زد و گفت :
_ نمی خواد هی برگردی و پشت سرت و نگاه کنی ؛ مطمئنم که اینبار با خبر خوش میاد !
زهره با خجالت کاملا به طرف مادر شوهرش برگشت و با پایین انداختن سرش مشغول پاک کردن سبزی شد . ثریا با دیدن گونه های قرمز زهره ، خنده ی نسبتا بلندی کرد و با مهربانی رو به زهره گفت :
_ لازم نیست اینقدر خجالت بکشی ‌. ما هم توی دوره خودمون نامه بازی داشتیم !
زهره بیشتر از قبل خجالت کشید ؛ اما در همان حال لبخندی بر لبانش نقش بست . ثریا ، با دیدن ته مانده سبزی ، خطاب به زهره گفت :
_ عزیز دلم ، میری بقیه سبزی هارو هم بیاری تا بیکار نشستیم بشینیم اینارو پاک کنیم !
زهره با گفتن چشمی زیر لب ، از جا برخاست . هنوز هم گونه هایش از شرم سرخ بود . اما به روی خود نیاورد و با بالا رفتن از پله ها وارد خانه سنتی و در عین حال بزرگ حاج عبدالله شد . ثریا پس از رفتن زهره به داخل خانه ، از جایش برخاست و به طرف حوض بزرگ وسط حیاط خانه رفت . کنارش نشست و با لبخند به ماهی های کوچک داخل حوض خیره شد . هنوز خبری از زهره نشده بود که ناگهان ، عاطفه نفس نفس زنان در حیاط را با شدت باز کرد . با باز شدن در ، ثریا که در حال و هوای خود بود ، از جا پرید و با وحشت به چهره خیس از عرق عاطفه خیره شد . باتعجب و با چشم های از حدقه در آمده روبه عاطفه پرسید :
_ چته دختر ، چرا نفس نفس می زنی ؛ مگه دزد دنبالت کرده ؟
عاطفه ، همانطور که تند تند نفس می کشید ، آب دهانش را قورت داد و پاکت نامه را بالا گرفت و با لبخندی بی حال و بی رمق روبه مادرش گفت :
_ بالاخره ازش خبری اومد !
ثریا چیزی نگفت . همان جا که ایستاده بود ، خشک شده و حرکتی نمی کرد . با شنیدن این خبر قدرت تکلمش را از دست داده و نمی توانست حرف بزند . باورش برایش بسیار سخت بود ؛ اما بازم با آن حال به سختی قدمی برداشت و به عاطفه نزیک شد . عاطفه بدون هیچ حرفی ، پاکت نامه را به طرف مادرش گرفت و آرام گفت :
_ بگیر مامان ، بگیر بخون ببینم چی توی نامه نوشته !
ثریا با چشمانی پر از اشک نگاهش را از چشمان عاطفه گرفت و به پاکت نامه خیره شد . آرام دستان لرزانش را بالا آورد و نامه را از عاطفه گرفت . به آرامی کنار پاکت را پاره کرد و کاغذ سفیدی را که درونش خود نمایی می کرد را برداشت . کاغذ را از هم باز کرد ؛ اما همین که شروع به خواندن کرد ، چشمانش سیاهی رفت . چشمانش را سریع به روی هم گذاشت و فشار داد . عاطفه با ناراحتی و ترس به مادرش نگاه کرد و گفت :
_ مامان ، حالت خوبه ؟
ثریا سرش را تکانی داد . سپس نامه را به طرف عاطفه گرفت و با صدایی گرفته زیر لب گفت :
_ بگیر بخونش ، من نمی تونم !
عاطفه کمی دیگر به مادرش نگاه کرد . او خوب می دانست که مادرش از شدت شوکی که به او وارد شده اینگونه چشمانش سیاهی رفت . پس چیزی نگفت و نامه را گرفت . تا چشمش به خط اول افتاد ، صدای زهره سکوت حیاط را شکست :
_ سلام عاطی ، کِی اومدی ؟
عاطفه با شوخی و لبی خندان نگاهی به مادر و زهره انداخت و گفت :
_ ای بابا ، اگر گذاشتین این نامه خونده بشه !
زهره ابتدا متوجه حرف عاطفه نشد ؛ اما پس از چند لحظه با حیرت ، چشمانش را گرد کرد و ناله کنان گفت :
_ نامه ؟!
عاطفه خنده ای کرد و همانطور که با یک دست چادرش را از سرش در می آورد گفت :
_ بله ، نامه !
آنگاه نامه را بالا گرفت و اضافه کرد :
_ از طرف شازده دوماده !
زهره با شگفتی دستش را جلوی دهانش گرفت . سبزی روزنامه پیچ شده را به روی تخت گذاشت و به سمت عاطفه آرام قدم برداشت . باورش نمیشد . باید نامه را می خواند تا باور می کرد که بالاخره عارف پس از یک سال از جبهه نامه فرستاده است .
عاطفه نگاهی به زهره و مادر خود انداخت . وقتی دید که دل توی دل هیچ کدام از آنها نیست ، چشمانش را به کاغذ دوخت و با صدای بلند شروع به خواندن کرد :
بسم الله الرحمن الرحیم
« سلامی گرم به پدر و مادر عزیزم و همینطور عاطفه خانم گل و عرفان کوچولو که دلم برایش بسیار تنگ شده است . دلم می خواهد هرچه سریعتر به منزل باز گردم و دوباره در کنار شما ساعت ها به خنده و شوخی سپری شود . مرا ببخشید . حدود یک سالی می شد که نتوانستم به شما زنگی بزنم و نه نامه ای بنویسم . قول می دهم در اولین وقت به شما تلفن کنم . با نوشتن این نامه می خواستم شما را از نگرانی بیرون بیاورم و بگویم که حال من خوب است . در چند روز آینده به دیدارتان خواهم آمد . خدا یار و نگهدار شما باشد . »
عاطفه سرش را بالا آورد و با تعجب گفت :
_ تموم شد !
با شنیدن همین یک جمله از دهان عاطفه ، ثریا دستانش را روبه آسمان برد و با اشک هایی که بر گونه هایش جاری شده بود ، برای سلامتی عارف دعا کرد . اما زهره ، مات و مبهوت به نامه ای که در دست عاطفه بود نگاه می کرد . در همان حال زیر لب روبه عاطفه گفت :
_ چی همین ؟!
عاطفه ابرویش را بالا انداخت و گفت :
_ خب آره دیگه ؛ همین بود . مگه باید بیشتر از این چیزی می نوشت ؟
زهره نگاهش را به آرامی از نامه گرفت . حلقه ای اشک در چشمانش نشست . اما به روی خود نیاورد و با اخمی بر پیشانی به سمت تخت رفت و چادرش را برداشت . ثریا که در حال و هوای خود بود متوجه نشد که در نامه اسمی از زهره بـرده نشده بود ؛ پس با تعجب به چهره پر از حرص زهره نگاه کرد و با اشاره به چادرش پرسید :
_ کجا داری می ری تو مادر چی شد یهو ؟خوشحال نیستی که شوهرت بعد از دوسال داره بر می گرده ؟!
زهره همانطور که چادرش را بر سر می کرد ، به حرف آمد و به زور زیر لب روبه مادر شوهرش گفت :
_ حرفا می زنینا ، دارم می رم خونه مامان کوکب . یادم نبود ، بهم سفارش کرده بود که برم کمکش برای پاک کردن شیشه ها ؛ بالاخره تابستونه و هوا گرم ، اونم دست تنها نمی تونه از پس اون همه شیشه بر بیاد . خب دیگه ، با اجازه !
سپس قدمی برداشت و به سمت در حیاط رفت ؛ اما تا در را باز کرد عاطفه داد زد :
_ زهره یه لحظه صبر کن !
زهره با همان اخم بر پیشانی ، به طرف عاطفه برگشت و گفت :
_ چیه ؟
عاطفه برای لحظه ای زیر چشمی به مادر خود نگاهی انداخت که کنجکاوانه به او نگاه می کرد که ببیند چه می خواهد بگوید . دستپاچه گوشه ی روسری اش را گرفت و با خود فکر کرد که حالا باید چکار کند ؛ که ناگهان با صدای بلند روبه زهره گفت :
_ هان ، صبر کن تا کتاب رمان و برات بیارم . یادت که نرفته ، فردا باید بریم کتاب خونه . تو هم گفته بودی که کتاب رو نصفه خوندی !
زهره مجبورانه در درگاه در ایستاد تا عاطفه کتابش را بیاورد . عاطفه با قدم های بلند وارد خانه شد و سریعا به سمت قفسه کتاب هایش رفت و از بین آنها کتاب زهره را برداشت ؛ اما قبل از آنکه قدمی به سمت حیاط بردارد ، نامه ای را که عارف جداگانه برای زهره نوشته بود را بین آن گذاشت . سپس دو طرف کتاب را به هم زد و با دو به سمت حیاط دوید و به زهره نزدیک شد و کتاب را به طرف او گرفت . زهره با چهره ای در هم و بی حوصله کتاب را از عاطفه گرفت ؛ اما همینکه پشتش را به عاطفه کرد ، صدای عاطفه مانع رفتنش شد :
_ انگار مامان راست می گفت ؛ تو اصلا از خبر اومدن عارف به تهران خوشحال نشدی !
زهره چشمانش را بست و در همان حال که پشتش را به عاطفه کرده بود آرام و شمرده گفت :
_ عاطفه خواهش می کنم دیگه این حرفو تکرار نکن ؛ خودت خوب می دونی که عارف همه چیزه منه ! فقط ...
_ فقط چی ؟
زهره کاملا به سمت عاطفه برگشت و ادامه داد :
_ فقط کمی دلخورم . همین !
عاطفه موزیانه لبخندی زد و گفت :
_ میدونم از چی دلخوری !
سپس با اشاره به کتاب روبه زهره گفت :
_ فکر کنم با خوندن اون کتاب ، دلخوریت رفع بشه !
زهره پوزخندی زد و گفت :
_ بروبابا چه دل خوشی داری تو ! دلخوری من با این چیزا رفع نمی شه . کی حال و حوصله کتاب خوندنو داره !
سپس پشتش را به عاطفه کرد و قدم برداشت . عاطفه همانطور که زهره از او دور و دورتر می شد بلند اورا مخاطب قرار داد و گفت :
_ به خدا راست می گم ، امتحانش مجانیه !


***

زهره در را باز کرد و پشت غر غرهای مادرش وارد اتاق کوچک خود شد . آنگاه در را بست و تکیه خود را به در داد . نگاهش را ، به آرامی از تمام وسایل حاضر در اتاق گذراند و در آخر ، چشمانش به روی قاب عکس عارف خیره ماند . با دیدن چهره خوشحال و خندان عارف ، ناخود آگاه لبخندی بر لبانش نقش بست . تکیه خود را از در گرفت و با قدم هایی آرام خود را به قاب عکس رساند . کتابش را به روی تختش پرت کرد و قاب عکس را از روی میز کوچک چوبی خود برداشت. همانطور که در خیال خود به صورت عارف دست می کشید زیر لب شروع به حرف زدن کرد :
_ یعنی باید باور کنم که داری میای ؟ اونم بعد از سه سال دوری ؟!
نفس عمیقی کشید . بر روی تخت نشست و اینبار با بغض ادامه داد :
_ نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده . خیلی دلم می خواد که هرچه زودتر بیای و با هم بریم سر خونه و زندگیمون ! دلم می خواد هر چه زودتر از اون میدون جنگ برگردی و خیره توی چشمام بهم بگی که دیدی بالاخره برگشتم ؛ دیدی سر قولم موندم . خواهش می کنم هر چه زودتر بیا و نشون بده که چه آدم خوش قولی هستی !
دوباره نفس عمیقی کشید . بغضش را آزاد کرد و در همان حال باز ادامه داد :
_ نمی دونی چقدر دلخور شدم که اسمی از من توی نامه نبرده بودی . حالا خوبه که دختریم اونجا نیست که بگم شاید کسی اونجا چشمتو گرفته و به من فکر نمی کنی ؛ اما بازم با این حال خیلی خوشحال شدم که می خوای بیای !
قطرات اشک بود که از چشمان میشی رنگ زهره به روی قاب شیشه ای چکه می کرد و تنها عارف بود که از توی عکس به زهره لبخند می زد . زهره در میان اشک هایش ، پس از بـ..وسـ..ـه ای بر چهره خندان عارف ، قاب عکس را سر جایش گذاشت . نگاه غمگین و افسرده خود را از قاب عکس گرفت و نا خود آگاه چشمش به روی کتاب داستان افتاد . هنوز هم حال و حوصله کتاب خواندن را نداشت . با رفتن عارف به جبهه ، تمام هوش و حواس زهره هم به همراه او رفت و دیگر مثل گذشته دل به درس و کتاب نمی داد ؛ اما با این حال دستش را دراز کرد و کتاب را برداشت . بی حوصله گوشه ای از کتاب را گرفت . تند تند ورق های کتاب از جلوی چشمانش عبور می کردند ؛ اما در یک لحظه ، پاکت نامه ای از وسط کتاب بر زمین افتاد .
زهره با چشمانی گرد از تعجب ، به آرامی دستش را دراز کرد و پاکت را برداشت . با کنجکاوی پاکت را بررسی می کرد تا ببیند متعلق به چه کسی است ؛ اما پاکت هیچ اسم و آدرسی نداشت . با کنجکاوی بیشتری گوشه ای از پاکت را پاره کرد و تکه کاغذی را که درونش خود نمایی می کرد برداشت . کاغذ را که باز کرد ؛ با شگفتی متوجه شد که نامه از طرف عارف فرستاده شده است . نفسهایش به شماره افتاده بود . باورش برایش بسیار سخت بود که عارف نامه ای جداگانه برای او نوشته و فرستاده بود ؛ اما لحظه ای با خود اندیشید . با خود فکر کرد که این نامه ، میان این کتاب چکار می کند ؟! یعنی چه کسی این نامه را میان کتاب گذاشته بود ؟
با تعجب به نقطه ای خیره شده و در ذهن خود فکر کرد ؛ کم کم لبانش به لبخندی دلنشین ، از هم باز شد . مطمئن بود که کار ، کار عاطفه است . به یاد آخرین حرف هایشان افتاد که در کوچه با هم بحث می کردند :
_ انگار مامان راست می گفت . تو اصلا از خبر اومدن عارف به تهران خوشحال نشدی !
_ عاطفه خواهش می کنم ؛ دیگه این حرفو تکرار نکن . خودت خوب می دونی که عارف همه چیزه منه ؛ فقط ...
_ فقط چی ؟
_ فقط کمی دلخورم . همین !
_ فکر کنم با خوندن اون کتاب ، دلخوریت رفع بشه !
_ بروبابا چه دل خوشی داری تو ! دلخوری من با این چیزا رفع نمی شه . کی حال و حوصله کتاب خوندنو داره !
_ به خدا راست می گم ، امتحانش مجانیه !
برای لحظه ای زهره چشمانش را به روی هم گذاشت و لبخندی بر لبانش نشست . واقعا که عاطفه دختر جسور و زرنگی بود . آنگاه زهره ، به تندی از جا برخاست . با قدم های بلند به طرف در اتاق رفت و آنرا باز کرد . سرش را بیرون از اتاق برد . هیچکس نزدیک در اتاق او نبود . پس سریع در را بست و کلید را در قفل چرخاند تا در خواندن نامه عارف ، کسی مزاحمش نشود . آنگاه به سوی تخت رفت و روی آن نشست . چشمانش را به روی هم گذاشت و با تمرکز ، نامه عارف را مقابل چشمانش گرفت و کلمه هارا تند تند از جلوی چشمانش گذراند ...


***
 
آخرین ویرایش:

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
127
881
266
17
Shiraz
#پارت_سوم

شب موقع شام روی تخت گوشه حیاط ، ثریا و عاطفه هر از گاه نگاهی بینشان ردو بدل می شد . آنها می خواستند خبر آمدن عارف را به عبدالله بدهند ، اما نمی دانستند چگونه ! عاطفه با چشم و ابرو از مادرش می خواست که او بگوید . ثریا هم تا دهان باز می کرد ناگهانی جرات گفتنش را از دست می داد . عبدالله هم مشکوکانه به آنها نگاه می کرد و منظور آنهارا از این رفتار ها نمی دانست . در آخر عاطفه از سکوت مادرش پوفی کرد و با لبخند روبه پدرش گفت :
_ آقاجون ؟
عبدالله نگاهش را از کاسه پر از آبگوشتش بر گرفت و منتظر به عاطفه خیره شد . عاطفه با خوشحالی دهانش را از هم باز کرد و تا گفت :
_ خبر داری که ...
ناگهان حرف در دهانش ماسید . با خود فکر کرد که نامه را به پدرش بدهد بهتر از این است که خود ماجرا را برای او تعریف کند . پس با عجله از جا برخاست . نگاه متعجب عبدالله هم به دنبال او می رفت . او از کارهای عاطفه سر در نمی آورد . عاطفه با شوق و ذوق نامه عارف را از روی رادیو برداشت و با قدمهایی بلند خود را به پدرش رساند و نامه را به طرف او گرفت . عبدالله نگاهی به نامه انداخت و متعجب خیره در چشمان عاطفه پرسید :
_ این دیگه چیه ؟
عاطفه لبخند دندون نمایی زد و گفت :
_ خودتون اینو بخونید ، همه چی رو می فهمید !
عبدالله پس از کمی مکث ، نامه را به آرامی از عاطفه گرفت و شروع به خواندن کرد . ثریا و عاطفه کنجکاو به چهره متعجب عبدالله خیره شده بودند که با خواندن هر یک خط ، چشمانش گرد و گردتر می شد .
در آخر عبدالله ، پس از خواندن نامه حلقه ای اشک در چشمانش نشست . باورش نمی شد که بالاخره پسر بزرگش ، عارف پس از مدتها به خانه باز می گردد .
ناگهان با آزاد کردن اشکهایش ، خنده ای کرد . ابتدا بر چهره عرفان ، پسر کوچک و معصوم خود که فارغ از این دنیا در حال بازی با غذای خود بود ، بـ..وسـ..ـه ای زد و سپس گونه های گرم عاطفه را بوسید . همه از این خبر بسیار شادمان بودند و تا ساعتها می گفتند و می خندیدند.


***

_ عاطفه مامان جان پاشو دیرت می شه ها ؟
عاطفه با صدای گرم و نوازش های مادرش چشمانش را از هم گشود و با دیدن صورت مهربان و ملیح مادرش لبخندی زد و با صدایی خواب آلود گفت :
_ سلام مامانی ، صبحت بخیر !
ثریا با دیدن چشمان باز دخترش ، سر فرود آورد و پیشانی اش را بوسید و با خوشرویی روبه او گفت :
_ صبح تو هم بخیر عزیزم .
سپس از جا برخاست و در همان حال که بیرون می رفت اضافه کرد :
_پاشو ، پاشو که حالا زهره میاد زشته خواب بمونی !
عاطفه چشمانش را به زور از هم باز کرد و گیج پرسید :
_ مگه ساعت چنده ؟!
_یه ربع به 9 .
عاطفه مانند برق گرفته ها در جای خود سیخ نشست و بلند گفت :
_ چی ؟! مامان چرا زودتر صدام نزدی ؟
و بعد با عجله از تخت پایین آمد و به طرف روشویی رفت و سریع دست و صورتش را شست . لباسش را عوض کرد و بر روی تخت چوبی در حیاط صبحانه اش را خورد را برداشت و با صدای بلند مادرش را مخاطب قرار داد :
_ مامان من رفتم !
صدای مادرش را از آشپزخانه شنید :
_ صبر کن تا زهره هم بیاد با هم برین .
عاطفه کفش هایش را پوشید و در همان حال که لبه های مقنعه اش را در آینه درست می کرد جواب داد :
_ می خوام برم دنبالش ، خدافظ .
و با قدمهایی بلند به طرف در حیاط رفت و با باز کردن در ، از خانه بیرون رفت .

***
عاطفه انگشتش را از روی زنگ بر نمی داشت و حسابی پشت در منتظر ایستاده بود . آنقدر زنگ در را زد که کوکب با عصبانیت از خانه بیرون آمد و همانطور که غرغر می کرد ، به سمت در آمد و آن را باز کرد .
عاطفه که انتظار آمدن کوکب را نداشت ، راست ایستاد و با صاف کردن صدایش ، خیلی مودبانه روبه کوکب سلام کرد . کوکب هم متقابلا جواب سلامش را داد و اضافه کرد :
_ چه خبرته دختر ، چرا دستتو از روی زنگ برنمی داری ؟ یه بار زنگ زدی فهمیدیم . دیگه لازم نیست پشت سرهم هی زینگ ، زینگ زنگ بزنی !
عاطفه خجالت زده سرش را پایین انداخت و تنها به آرامی گفت :
_ معذرت می خوام ؛ اما آخه زهره داره طولش می ده . مُردم از گرما ، یه کم درک کنین !
و بعد ملتمس با آن چشمان درشت و آبی اش به کوکب خیره شد تا هرچه زودتر زهره را صدا کند . کوکب کمی به چشمان عاطفه خیره نگاه کرد . آنگاه خیلی آرام و بی تفاوت از در فاصله گرفت و وسط حیاط ایستاد . سپس از همانجا شروع کرد به صدا زدن زهره :
_ زهره ، چیکار می کنی تو ؟! زود باش دختر مردمو سه ساعت معطل خودت کردی توی این هوای گرم !
زهره همانطور که با عجله چادرش را به سر می کرد ، در درگاه در ایستاد و از همانجا بلند جواب داد :
_ اومدم مامان جان . چرا تو و عاطفه اینقدر آدمو دستپاچه می کنین ؟!
کوکب پوفی کرد و با همان چهره جدی و بی تفاوت به سمت عاطفه برگشت و خیلی آرام گفت :
_ داره میاد !
و سپس پشتش را به او کرد و با قدم هایی بلند داخل خانه رفت . زهره پس از پا کردن کفش هایش ، کتابی را که می خواست به کتاب خانه پس بدهد برداشت و پس از نگاهی سریع به ظاهر کتاب ، با حالت دو به سمت در رفت .
عاطفه تا چشمش به زهره افتاد که با خونسردی در را می بست ، با کلافگی و خشم به طرفش رفت و با صدای نسبتا بلندی گفت :
_ معلوم هست داری چیکار می کنی ؟! مُردم از بس عرق ریختم توی این هوا !
زهره تنها در سکوت قدم برداشت و پابه پای صحبت ها و غرغر های عاطفه به سمت کتابخانه به راه افتاد .


***
 
آخرین ویرایش:

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
127
881
266
17
Shiraz
#پارت_چهارم

ساعت نزدیک 9 و نیم بود که زهره و عاطفه روبروی کتابخانه از تاکسی پیاده و برای فرار از آفتاب سوزان ، با قدم هایی بلند وارد کتابخانه شدند .
در اولین نگاه ، تعداد افرادی را می شد دید که بی سروصدا هرکدام بر سر یک میز کوچک ، روی صندلی نشسته و مشغول مطالعه بودند ؛ و همینطور قفسه های نسبتا بلندی که پر از کتاب های متنوع و رنگارنگ بود . عاطفه و زهره که در درگاه در ایستاده بودند و محیط را تماشا می کردند ، با صدای کتابدار پیر و مهربان همیشگی از هپروت بیرون آمده و توجهشان جلب شد :
_ به به ببین کیا اومدن . عاطفه و زهره خانم گل ! خوش اومدین . از این طرفا بابا جان ؟!
عاطفه که با دیدن آقای جلالی لبخندی بر لبانش نشسته بود ، آرام جلو آمد و سلام کرد . زهره هم به تبعیت از او همین کار را تکرار کرد و کنار عاطفه ایستاد و اضافه کرد :
_ صبحتون بخیر آقای جلالی . حالتون خوبه ؟
آقای جلالی دستانش را به نشانه شکر بالا برد و در همان حال با مهربانی جواب داد :
_ الهی شکر . خوبم دخترم !
اینبار عاطفه رشته صحبت را در دست گرفت و گفت :
_ آقای جلالی، توی این هفته کتاب جدیدی نیومده ؟!
و کنجکاوانه با همان چهره شاد و خندان به صورت پیر و شکسته پیرمرد خیره شد . آقای جلالی لحظاتی به چشمان زیبای عاطفه خیره ماند . با دیدن چشمان آبی عاطفه ، برای لحظه ای چهره شاد دختر مرحومه اش جلوی چشمانش زنده شد . برای اینکه عاطفه و زهره متوجه حال خرابش نشوند ، پشتش را به آنها کرد و خود را مشغول چیدن کتاب ها در طبقه های مختلف کرد .
اما عاطفه که زرنگ تر از این حرف ها بود ، متوجه حال او شد و دیگر سوالی نپرسید ؛ اما آقای جلالی برای اینکه آنها از رفتارش شک نکنند ، با خونسردی خنده ای کرد و جواب عاطفه را داد :
_ چرا دخترم ؛ چند تا کتاب سفارش دادم . کتاب هایی که مطمئنم شما دوتا ازشون خوشتون میاد !
عاطفه و زهره با لبخند نگاهی به همدیگر انداختند . زهره با خوشحالی پرسید :
_ توی همون قسمت همیشگی دیگه ؟!
_ آره دخترم . همون قسمت همیشگی !
_ عالی شد . چرا وایسادی عاطفه ، بیا بریم دیگه !
_ باشه بریم .
آنگاه عاطفه با نگاهی زود گذر به آقای جلالی ، که همانطور پشتش رو به آنها بود ، با زهره به سمت قفسه های کتاب همراه شد .

***
_ پوف ، مردم از گرما . عاطفه زود یه کتاب انتخاب کن بریم دیگه ، ای بابا !
عاطفه که لحظه ای چشمانش را از کتاب در دستش برنمی داشت ، در همان حال جواب داد :
_ یه دقیقه صبرکن . هنوز کتابی رو که می خوام انتخاب نکردم !
با گفتن این حرف ، زهره عصبانی و کلافه تر از قبل شد و تا دهان باز کرد حرفی بزند؛ صدای آقای جلالی او را وادار به سکوت کرد :
_ چی شد بابا جان ، از کتابا خوشتون اومد ؟!
زهره همانطور که کلافه خودش را با یکی از کتاب ها باد می زد جواب داد :
_ بله خوب بودن ؛ اما انگار عاطفه خانوم هنوز کتابی انتخاب نکردن!
و بعد عصبانی به نقطه ای خیره شد . عاطفه که از کلافگی زهره خنده اش گرفته بود چیزی نگفت و کتابی را که در دست داشت را به روی میز کنار دستش گذاشت و روبه آقای جلالی گفت :
_ من این دوتا کتابو می برم !
و بعد با لبخند و با خونسردی روبه زهره اضافه کرد :
_ خب زهره جون ، اگر کتاب دیگه ای نمی خوای بریم ؟!
زهره با صورتی گر گرفته از حرص به طرف عاطفه قدم برداشت . انگشتش را جلوی صورت آرام و خونسرد عاطفه تکان داد و تنها گفت :
_ واقعا که !
آنگاه پشتش را به عاطفه کرد و در همان حال که سعی می کرد عاطفه را نادیده بگیرد آقای جلالی را مخاطب قرار داد و گفت :
_ خب آقای جلالی ، منم این دوتا کتابو می برم . با اجازتون ، فعلا !
و بعد با گام هایی بلند به طرف درب خروج قدم برداشت . عاطفه که از رفتار زهره خنده اش گرفته بود سریع از آقای جلالی خداحافظی کرد و با حالت دو به سمت زهره دوید . زهره هنوز نرسیده به در چادرش توسط عاطفه کمی به عقب کشیده شد؛ در همان حال صدای عاطفه از پشت سر به گوشش رسید :
_ چته دختر ، خیلی بی اخلاق و عصبانی شدیا !
زهره لجبازانه چادرش را از دست عاطفه بیرون کشید و خیره در چشمان عاطفه دهان باز کرد و گفت :
_ همش تقصیر خودته ، تو بودی که با زدن اون حرف ها حرص منو در آوردی ؛ اونم توی این هوای گرم و کلافه کننده . خودتم خوب می دونی که من در موقعیت های اینجوری حال و حوصله شوخی ندارم و مثل خودت خونسرد رفتار نمی کنم . تلافی جلوی در خونه بود آره ؟!
عاطفه لبخندی زد و در یک لحظه زهره را در آغـ*ـوش گرفت و آرام کنار گوشش گفت :
_ تو فکر کن آره . ببخشید ، قصد نداشتم عصبانیت کنم ؛ ولی منم چیزی نگفتم خب ، بی خودی ترش کردی !
زهره که با حرف های عاطفه کمی آرام شده بود ، ناگهان با جمله آخر عاطفه باز جوش آورد اما اینبار آرامتر از قبل گفت :
_ من بی خودی ترش کردم ؟! عاطفه نزار یه چیزی بهت بگما !
عاطفه خنده ی آرامی کرد و در همان حال گفت :
_ خیله خب بابا . ببخشید ، تقصیر من بود !
زهره لبخندی زد و با پشت چشمی نازک کردن ، نگاهش را از عاطفه گرفت و به ماشین های در حال رفت و آمد در خیابان چشم دوخت . ناگهان با ایستادن ماشینی جلوی کتابخانه ، توجهش جلب شد . با ایستادن ماشین ، دختری نا آشنا از او پیاده شد و پس از صحبت و کمی خنده با راننده ، از او خداحافظی کرد و در حالی که از کنار عاطفه رد می شد ، وارد کتابخانه شد .
زهره که تمام حواسش چشم شده بود ، آرام به پهلوی عاطفه ضربه زد و گفت :
_ تو هم دیدیش ؟
عاطفه بی حوصله سرش را از توی کتاب بیرون آورد و گفت :
_ چی می گی تو؟ کی ؟!
_ همون دختره که از کنارت رد شد دیگه !
_ نه کی بود مگه ؟!
زهره پوفی کرد و تا دهان باز کرد حرفی بزند ، همان دختر غریبه با حالت دو از کتابخانه بیرون آمد و بلند گفت :
_ صبر کن . آرمین ، آرمین !
ولی همان ماشین غریبه ، بدون اینکه متوجه دخترک شود سریع از کتابخانه دور شد و رفت . دختر ، با چهره ای کلافه مانند به رفتن ماشین خیره شده بود ؛ اما پشت سر او ، زهره و عاطفه مبهوت اورا نگاه می کردند . در همان حالت بهت ، زهره انگشت اشاره اش را به آرامی به سمت دختر جوان گرفت و زیر لب گفت :
_این !
دخترک جوان ، نا امید برگشت و وارد کتابخانه شد . عاطفه که با چشم اورا دنبال می کرد ، آرام زهره را مخاطب قرار داد و گفت :
_ این چرا همچین کرد ؛کی بود این ؟
زهره دست ها و لبانش را به نشانه نشناختن کج کرد ؛ سپس بازوی عاطفه را گرفت و به دنبال خود کشاند و گفت :
_ مثلا ما می خواستیم بریم خونه ها ! به ماچه که اون کیه ؟!
عاطفه سرش را تکان داد و به همراه زهره به سمت ردیفی از ماشین تاکسی های خالی رفت . راننده های تاکسی با صدای بلند مقصد خودشان را می گفتند تا جلب توجه کنند و تعداد افراد زیادی را در ماشین خود جای دهند ؛ اصلا برایشان مهم نبود که چقدر آدم را در ماشین جای دهند ، فقط با خود میگفتند هرچه تعداد افراد بیشتر ، بهتر !
عاطفه و زهره با صدای یکی از رانندگان تاکسی ، توجهشان جلب شد . آن راننده نزدیک ترین جای ممکن به خانه شان می توانست آنهارا پیاده کند ؛ پس بدون معطلی به سمت ماشین همان راننده جوان رفتند و سوار شدند . پسر جوان نگاهی زودگذر به سمت عاطفه و زهره انداخت و باز شروع کرد به داد زدن و مقصد خود را بلند رو به مردم گفت . تا چند دقیقه زهره و عاطفه از شدت گرما خود را با کتاب های در دستشان باد می زدند تا بلکه پسرک سوار بر ماشین شود ؛ اما انگار حالا حالاها قصد سوار شدن نداشت و می خواست افراد بیشتری را در ماشین خود جای دهد . کمی بعد پیرمردی سوار بر صندلی جلو شد و منتظر به پسر جوان نگاه کرد تا ماشین را به حرکت در آورد . اما آن راننده جوان بی خیال فقط داد می زد . پیرمرد هم که حسابی گرمش شده بود و عرق از سروصورتش به پایین می ریخت ، با عصبانیت روبه پسرک کرد و بلند گفت :
_ مارو مسخره خودت کردی توی این گرما . بیا ماشین رو راه بنداز دیگه !
اما آن پسر هم کم نیاورد و جواب داد :
_ بی خودی داد نزن . صبر کن یکی دیگه هم سوار کنم راه میوفتیم !
_ تا تو یکی دیگه پیدا کنی ما ذوب میشیم از گرما !
_ نترس نمی شی . اگر دوباره شروع کنی راه بازه جاده دراز ، بفرما !
پیرمرد مجبور شد که دیگر سکوت کند ؛ چون می دانست که دیگر ماشینی در این موقع روز نمی ایستد . عاطفه و زهره دلسوزانه به پیرمرد نحیف و شکسته نگاه می کردند که لحظه ای دستش از سر و صورتش جدا نمی شد و دائم در حال عرق پاک کردن بود . در همان حال عاطفه آرام زهره را مخاطب قرار داد و گفت :
_ بیچاره ، دلم به حالش سوخت . اون پسره خیلی بد باهاش حرف زد !
و زهره برای تایید حرف عاطفه آرام سرش را تکان داد .
چند دقیقه بعد وقتی پسرک دید انگار کسی خیال ندارد سوار ماشینش شود ، در ماشین را باز کرد و سوار شد . با روشن کردن ماشین ، پیرمرد بیچاره که از گرما خوابش بـرده بود از جا پرید و نگاهی به پسر کرد و آرام گرفت و در سکوت به منظره بیرون خیره شد . در همان وضعیت ، زهره سرش را جلو آورد و در گوش عاطفه پچ پچ کرد :
_ چه عجب ، بالاخره آقا تشریفشونو آوردن . فکر می کردم باید سند بزاریم تا بیاد سوارشه !
و همزمان با عاطفه آرام شروع کردند به خندیدن . راننده جوان که متوجه خنده آنها شده بود ، اخمی کرد و تا پایش را به روی پدال گاز گذاشت ، در با شدت باز شد و دختری جوان کنار عاطفه جای گرفت و روبه راننده گفت :
_ مقصدتون( ....) هست ؟
پسرک جوان با همان اخمی که بر پیشانی اش نشسته بود جواب داد :
_ بله خانم ، شما هم مقصدتون همونجاست ؟!
دخترک با لبخند در ماشین را بست و جواب داد :
_ بله آقا !
پسرک راننده نفسش را فوت کرد و زیر لب گفت :
_ خیله خوب ، پس یاعلی !
و پایش را محکم به روی پدال گاز فشار داد ...


***
 
آخرین ویرایش:

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
127
881
266
17
Shiraz
#پارت_پنجم

عاطفه و زهره در سکوت به روبرو خیره شده بودند و کلمه ای حرف نمی زدند . عاطفه احساس ناراحتی در جایش می کرد . به همین دلیل کمی به جلو خم شد و در همان حال نگاهی زودگذر به سمت دخترک جوان انداخت ؛ اما در یک لحظه مانند برق گرفته ها کاملا به سمت دختر برگشت .
زهره با تعجب و چشم های گرد شده به عاطفه زل زد و آرام گفت :
_ چته دختر ، جنی شدی ؟!
عاطفه که نگاه از چهره دختر برنمی داشت زیر لب زهره را مخاطب قرار داد و من من کنان گفت :
_ زُ ... زُ ... زهره ؟!
زهره بلافاصله جواب داد :
_ بله ، حرفتو بزن !
سپس شانه های عاطفه را گرفت و او را به حالت قبل نشاند و ادامه داد :
_ مثل آدم سرجات بشین حرفتو بزن !
عاطفه سرش را چرخاند و خیره در چشم های پرسوال زهره گفت :
_ زهره این همون دختره ست !
زهره چشمانش را ریز کرد و پرسید :
_ کدوم دختره ؟
_ بابا همون دختره جلوی کتابخونه !
زهره سرش را بالا انداخت و کشیده گفت :
_ آهان ، اون دخترو می گی ؟ خوب ، چیکار کنم ؟!
_ منظورت چیه که چیکار کنی ؟
_ منظورم اینه حالا که فهمیدم ، شرایط چه فرقی کرد ؟! مثلا برم باهاش دست بدم بگم چه سعادت بزرگی شمارو برای بار دوم می بینم خانم فلانی ؟!
عاطفه اخم کرد و در جواب حرف های زهره گفت :
_ خیلی بی مزه ای . حالا وقت شوخی کردن نیست !
زهره خنده ی آرامی کرد و گفت :
_ خوب آخه همچین برگشتی و گفتی " زُ ... زُ ... زهره ؟! " من فکر کردم حالا این کیو دیده اینجوری به من من افتاده ! بابا این خانم کسیه که فقط و فقط جلوی کتابخونه دیدیش دیگه این اداها رو نمی خواد دربیاری که !
عاطفه با اخم بر پیشانی نیشگونی از پهلوی زهره گرفت که باعث شد دهان زهره از درد باز شود ولی به خاطر حضور در تاکسی صدایی از خود در نیاورد . در همان حال عاطفه گفت :
_ خوشمزگی رو بزار کنار . این اداهارو برای دیدار دوبارش در نیاوردم !
زهره که از درد اشک در چشمانش نشسته بود پرسید :
_ پس چی ؟!
عاطفه به آرامی تکیه کرد و خیره به روبرو جواب داد :
_ تعجب من از این بود که چرا مقصدش محله ی ماست ؟!
زهره باز هم دهان باز کرد و گفت :
_ خوب این سوالتم بی ربطه ! حتما می خواد بره خونه عمه ، عمو ، خاله ، دایی یا هرکس دیگه !
عاطفه با خشم به چهره زهره زل زد و گفت :
_بی خودی این حرفارو نزن . خودتم خوب می دونی که داری با این حرفا خودتو گول می زنی !
زهره در سکوت فقط سرش را چرخاند و به مناظر پشت شیشه ماشین خیره شد.
دخترک جوان متوجه پچ پچ های میان عاطفه و زهره شد ؛ اما با بالا انداختن شانه هایش زیرلب با خود گفت :
_ به من چه !


***

ماشین از حرکت ایستاد . عاطفه و زهره ، به علاوه آن دختر از ماشین پیاده شدند . عاطفه خیلی دلش می خواست که از آن دختر سوالاتی بپرسد ؛ اما با نیشگون هایی که زهره از او می گرفت نمی توانست جلو برود .
در آخر زهره برای دادن کرایه به سمت راننده رفت که منتظر به آنها چشم دوخته بود . زهره پول کرایه را نصف کرد و به راننده داد . پسرک جوان وقتی پول را شمرد چشمانش از تعجب گرد شد و با اخم روبه زهره گفت :
_ این چه وضعشه خانم ، چرا کرایه رو نصفه می دی ؟
زهره با خونسردی به چهره پسرک خیره شد و گفت :
_ وقتی کنار خیابون ، توی این هوای گرم و خفه کننده بهمون محل نمی زاشتی و هِی داد می زدی تا مسافر جمع کنی ، باید فکر اینجاشو هم می کردی !
زهره قدم برداشت تا از ماشین فاصله بگیرد که ناگهان ، پسر از ماشین پیاده شد و خشمگین زهره را مخاطب قرار داد :
_ صبر کن ببینم . من این همه راهو نیاوردمتون که اینقدر نصیبم بشه . زود باش بقیشو هم بده !
عاطفه که بحث آن دورا تماشا می کرد ، نه تنها جلو نرفت و چیزی نگفت ؛ بلکه به سمت دخترک غریبه برگشت و این لحظه را لحظه ی شانس خود دانست . گلویش را صاف کرد و با لبخند ملیحی بر لب روبه دخترک گفت :
_ ببخشید خانم ؟
دختر هم که به تماشای بحث آنها نشسته بود ، چشمانش را از آنها گرفت و به یک جفت چشم آبی درشت خیره شد . در همان حال جواب داد :
_ بله !
عاطفه به لبخندش عمق بیشتری داد که باعث شد گونه هایش به آرامی در دهانش فرو روند و چهره اش را بامزه تر کردند ؛ سپس خیلی آرام و با آرامش شروع به حرف زدن کرد :
_ ببخشید ، من شمارو تا حالا توی این محله ندیدم . آخه میدونید ، من و دوستم زهره ( به زهره اشاره کرد و ادامه داد ) توی این محله زندگی می کنیم و با همه ی افراد اینجا آشنایی کامل داریم . تا اونجایی هم که یادم میاد هیچکدوم از این افراد اقوامی به ترو تمیزی شما نداشتن !
و منتظر به چشمان دخترک خیره شد . دختر جوان که حرف های عاطفه را به خوبی گوش میکرد ، با اتمام حرف های او لبخندی زد و در جواب گفت :
_ به نظر میاد که تو دختر خیلی باهوشی هستی . بهتم نمیاد دختر فضولی باشی !
عاطفه با ابروی بالا رفته گیج اورا نگاه میکرد . دخترک خنده ی آرامی کرد ؛ سپس دستش را جلوی عاطفه گرفت و ادامه داد :
_من آرمیتا شاهی هستم . ما تازه به این محله اومدیم !
عاطفه که کمی متعجب شده بود ، زل زده به آن دختر نگاه می کرد . در همان حال آرام دستش را بالا آورد و با دخترک یا همان آرمیتا دست داد .
ناگهان با صدای ماشین سر هردوشان به طرف زهره چرخید که با اخم ایستاده بود و به رفتن ماشین نگاه میکرد . عاطفه از همانجا که ایستاده بود زهره را مخاطب قرار داد و گفت :
_زهره چیشد ؟!
زهره عصبانی به طرف عاطفه برگشت و جواب داد :
_ بالاخره کار خودشو کرد . بقیه کرایه روهم گرفت !
آرمیتا که به چهره عصبانی زهره نگاه میکرد ، خنده ی آرامی کرد و گفت :
_ حالا اشکالی نداره . بیاین بریم !
زهره گیج به آرمیتا نگاه کرد . عاطفه برای اینکه زهره را از این حالت در بیاورد ، به آرمیتا اشاره کرد و گفت :
_ زهره ، ایشون آرمیتا شاهی هستن . تازه به این محله اومدن !
زهره آهان بلند و کشیده ای گفت ؛ سپس جلو آمد و بالبخند دستش را جلوی آرمیتا گرفت و گفت :
_ از آشنایی باهات خوشبختم . منم زهره شکوهی هستم !
عاطفه هم در ادامه گفت :
_ منم عاطفه زمانی هستم !
آرمیتا نگاهی به آن دو کرد و گفت :
_ از آشنایی باهاتون خوشحال شدم . دلم می خواد بیشتر شمارو بشناسم ؛ می خوام حالا که به اینجا اومدیم دوستی برای خودم پیدا کنم !
عاطفه در جواب لبخند دندون نمایی زد و گفت :
_ اوه ، البته ! تو هم در مورد خودت به ما بیشتر بگو . بیاین توی راه با هم حرف می زنیم !


***

آنها در راه باهم حرف های بسیاری زدند . ابتدا عاطفه و زهره از خودشان گفتند و سپس از آرمیتا خواستند که در مورد خود به انها بگوید . آرمیتا هم وقتی انها را انقدر صمیمی و خونگرم دید ، دل را به دریا زد و تمام حقایق تلخ گذشته را به آنها گفت . حرف های او به این شرح بود :
_ حدود دوماه پیش ، زمانی که بابا مارو برای مسافرت به لندن بـرده بود ، یکی از شُرکای اون پول شرکت رو بالا کشید و فرار کرد . وقتی بابا این خبر رو شنید خیلی عصبی و ناراحت شد . به قدری که تا این خبرو شنید تلفن به دست سکته کرد و افتاد . خدارو شکر اونو به موقع به بیمارستان رسوندیم و سکته رو رد کرد .
وقتی به ایران برگشتیم ، همه ی کسانی که توی شرکت سرمایه گذاری کرده بودن ریختن روی سر بابا ! آخه به خاطر اینکه فرخ ( کسی که پول شرکت رو بالا کشید ) یکی از نزدیک ترین دوستای بابام بود و همه پول خودشونو از بابا می خواستن . بابا توی این مدت خیلی زجر کشید . جوری که خودم آب شدنشو ذره ذره جلوی چشمام دیدم !
بابا همه چیزشو به خاطر همین شرکت لعنتی از دست داد . از خونه و زمین بگیر تا شهرت و مقام ! تنها چیزی که براش مونده بود ، یه خونه تقریبا کوچیک در وسط شهر که هیچ کس از وجودش خبر نداشت . حتی به ماهم از خرید این خونه چیزی نگفته بود !
فرخ هنوز که هنوزه خبری ازش نداریم . نه زنگی زده و نه ردی از خودش به جا گذاشته . فقط امیدواریم هرچه زودتر به خاطر خــ ـیانـت به بابا دستگیر بشه و به زندان بیوفته ! اون وقته که دوباره آرامش بین ما بر می گرده . حتی با وجود اینکه همه چیزمونو از دست دادیم !
با تمام شدن حرف های آرمیتا ، عاطفه و زهره با لبخندی تلخ به آرمیتا دلداری دادند که نگران نباشد و بزودی فرخ دستگیر خواهد شد و با در میان گذاشتن احساسات خود با یکدیگر از آن لحظه دوستی آنها آغاز شد .


***
 
آخرین ویرایش:

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
127
881
266
17
Shiraz
#پارت_ششم

در مرداد ماه سال 1367 ، در رادیو و تلویزیون خبر پیچید که با پذیرش قطعنامه شماره 595 توسط ایران و عراق ، جنگ هشت ساله به پایان رسید و بزودی سربازان و رزمندگان به شهرشان باز خواهند گشت .
ثریا با شنیدن این خبر اشک شوق از چشمانش سرازیر شد و سریع سجده شکر کرد . زهره و عاطفه به آغـ*ـوش هم پر کشیدند و دیده شان از اشک خیس شد .
تا مدتها مردم در کوچه و خیابان جمع میشدند تا به استقبال رزمندگان تازه از جنگ برگشته روند و به امید اینکه فرزندان خود هم در میان آنها باشند در جمعیت چشم میچرخاندند ...


***

چند روز گذشت ...
اکثر خانواده ها فرزندانشان به آغوششان بازگشته بود و هنوز که هنوز بود خبری از عارف نشده بود .
تنها کار ثریا نشستن روی تخت چوبی بود و زل زدن به درودیوار در سکوت سرد حیاط ... تمام خاطراتی که از عارف داشت را به یاد می آورد ... با به یاد آوردن خاطرات ، اشک بود که از چشمانش سرازیر می شد .
عاطفه و زهره هم هرکار می کردند تا ثریا را از آن حال و هوا در بیاورند . ثریا با مرور خاطرات بیشتر خود را شکنجه می کرد و تنها زیر لب میگفت :
_ عارف من دیگه بر نمیگرده . دیگه بر نمیگرده !
و با گفتن این جملات ، بغض بود که در گلوی عاطفه و زهره جمع میشد اما سعی میکردند که جلوی ثریا بغضشان را قورت دهند اما برایشان سخت بود ...
عبدالله هم دور از چشم ثریا در خلوت خود گریه میکرد . تا در کنار ثریا بود لبخند میزد و با بچه ها شوخی میکرد تا ثریا را از آن حس و حال دلشوره ای که دیگر عارف برنمیگردد در بیاورد اما بی فایده بود .


***

یک روز که عاطفه بر پشت پنجره اتاقش نشسته بود و کتاب می خواند ، ناگهان صدای زنگ ، در حیاط پیچید .
عاطفه به سختی چشمانش را از نوشته های کتاب گرفت و بی حوصله چادری گل دار که بر روی تخت انداخته بود به سر کرد و با لب و لوچه ای آویزان به سمت در رفت تا آن را باز کند . پشت در ، به خیال آنکه مادرش از خانه ی کوکب خانم آمده غرغر کنان گفت :
_ چرا اینقدر دیر کردی ، ظهر شد ! چیکار میکردی اونجا ؟ از گشنگی شکمم به قاروقور افتاد به خدا !
و در را با شتاب باز کرد . با باز شدن در ، جوانی قد بلند با چهره ای خندان نمایان شد . عاطفه چشمانش را از روی صورت مهربان و خونسرد او برنمی داشت . پس از مکثی کوتاه ، وقتی صحبتی بین آندو صورت نگرفت ، جوان سکوت را شکست و آرام زیر لب گفت :
_ سلام !
عاطفه بدون آنکه نگاهش را از چهره خسته او بگیرد ، لبخندی ملیح زد و در جواب گفت :
_ سلام !
_ خوبی ؟
_ آره !
_ مطمئنی ؟!
اینبار بغضی که در گلوی عاطفه جمع شده بود شکست و با افتادن اولین قطره اشک جواب داد :
_ نه !
مرد جوان نفس عمیقی کشید . دست چپش را به درگاه در تکیه داد و سرش را به آرامی جلوی صورت عاطفه گرفت . لبخند تلخی زد و خیره در چشمان عاطفه گفت :
_ می دونستی این چشما ، همیشه زودتر از زبونت تورو لو میدن ؟
عاطفه چیزی نگفت ؛ تنها و تنها مظلومانه اورا نگاه میکرد . مرد جوان با دیدن نگاه مظلومانه عاطفه سرش را ناگهانی عقب داد و خنده ی آرامی کرد . عاطفه از خنده ی او ناراحت شد و با اخمی کمرنگ روبه او گفت :
_ الآن تو داری به چی میخندی ؟
مرد جوان با چشم هایی شیطنت بار به به چهره عاطفه زل زد و خیلی آرام و صادقانه جواب داد :
_ به تو !
عاطفه سگرمه هایش در هم رفت . تا دهان باز کرد چیزی بگوید ، مرد جوان با احساس ناراحتی گفت :
_ نمی خوای دعوتم کنی بیام تو ، آخه خیلی خستمه !
عاطفه پوزخندی صدادار زد و با طعنه روبه او گفت :
_ همچین میگه خیلی خستمه انگار از شلمچه تا اینجارو یه نفس دوییده !
سپس با اشاره به سر تا پای او ادامه داد :
_ حالا چرا لباساتو عوض نکردی و با این لباسا اومدی اینجا ، چرا کوله پشتیتو خونه نذاشتی ؟
مرد جوان آهی کشید و به نقطه ای نامعلوم خیره شد . سپس زمزمه وار زیر لب جواب داد :
_ آخه از شلمچه تا اینجارو یه نفس دوییدم ؛ وقت نکردم برم خونه !
عاطفه که حسابی کفرش در آمده بود به حالت قهر رویش را برگرداند و در را به روی آن جوان بست . مرد جوان که از سرکار گذاشتن عاطفه خنده اش گرفته بود ؛ در همان حال به در می کوبید و عاطفه را صدا می زد :
_ عاطی ، عاطفه جان ؟ در رو باز کن . به خدا بهت راستشو گفتم ! عاطفه ، چرا درو باز نمیکنی ؟
عاطفه که پس از بستن در ، به در تکیه داده بود با حرص جواب داد :
_ تو جون به جونتم کنن هنوز همون احسانی و عوض نمیشی !
احسان دوباره خنده اش گرفت و اینبار گفت :
_ باور کن بهت دروغ نگفتم عاطی !
عاطفه انگشت اشاره اش را در دهانش گذاشت و کمی با دندان اورا گاز گرفت و گفت :
_ اِه ، اِه ، اِه ، اِه ، اِه ... آخه تو چقدر دروغ میگی ! کدوم آدم عاقلی توی این دور و زمونه از شلمچه تا تهران رو با پای پیاده میاد !؟
احسان باز هم نتوانست جلوی خنده ی خود را بگیرد و در همان حال باز جواب عاطفه را از پشت در داد :
_ آره ، آره تو راست میگی . این تیکه رو بهت دروغ گفتم ! اما ...
_ اما چی ؟ ببین من حوصله یه دروغ دیگرو ندارما !
_ نه به خدا ، این یکی رو دیگه راست میگم !
_ خیله خوب . حالا قسم نخور حرفتو بزن !
_ باشه ،گوش کن ؛ من از شلمچه که به تهران رسیدم ، یک راست اومدم اینجا ! باور کن حقیقتو گفتم .
_ یعنی توقع داری دروغ به این بزرگی رو باور کنم ؟!
_ به خدا راستشو گفتم !
اینبار عاطفه حرصی تر از قبل تکیه اش را از در گرفت و در را باز کرد . احسان که شانه اش را به در تکیه داده بود شوک زده از این عمل ناگهانی ، به داخل حیاط پرت شد .
عاطفه خیره به احسان که در حال تکاندن لباس هایش بود گفت :
_ آخه توی بچه ننه چطور توقع داری باور کنم که اول به جای رفتن به خونه و دیدن مامان جونت اومدی اینجا ؟!
احسان با شنیدن این سوال از عاطفه ، دست از تکاندن لباسش کشید و نیشش تا بناگوش باز شد و در جواب عاطفه گفت :
_ آخه یه کار مهمتر داشتم !
عاطفه چشمانش را ریز کرد و مشکوکانه پرسید :
_ چه کار مهمتری داشتی ؟!
احسان در جواب ، خیلی عاشقانه ، خیره در چشمان عاطفه پاسخ داد :
_ دیدن تو !
عاطفه پشت چشمی نازک کرد و لبخندی کمرنگ بر لبانش نقش بست . احسان دستانش را از هم باز کرد و نفس عمیقی کشید . سپس آرام و آهسته به سمت تخت چوبی ، زیر سایه درختان رفت و بر روی آن نشست . عاطفه با محبت از او پرسید :
_ چایی تازه دم داریم . میخوای بیارم ؟
_ بیاری ممنون میشم !
عاطفه سر به زیر وارد خانه شد . با دقت تمام ، فنجان هارا داخل سینی گذاشت و چایی تازه دم و خوش عطر را درون آنها ریخت . سپس سینی چای را برداشت و پس از کشیدن نفسی عمیق ، لبخندی بر لب زد ؛ از آن لبخندهایی که احسان دوست داشت تنها و تنها برای خودش بزند . با قدم هایی آرام و با لبخندی خونسرد وارد حیاط شد . احسان از همان دور چشم از او بر نمیداشت . تازه از اینجا بود که متوجه شد در این دوسال چقدر دلتنگ و مهتاج او بوده است . عاطفه سینی چایی را روی تخت گذاشت و روبه احسان در حالی که زیر نگاه خیره او گونه هایش از شرم سرخ شده بود ، زیر لب گفت :
_ بفرمایید !
احسان ناگهان به خود آمد و برای این که جَو را عوض کند با لبخند یک فنجان چایی برداشت و پر انرژی پاسخ داد :
_ مچکرم . لطف کردی !
عاطفه خیلی آهسته در جواب گفت " خواهش میکنم " به قدری که خودش هم به زور شنید چه گفت !
احسان جرعه ای از چای را نوشید و در حالی که در سکوت حیاط را نظاره میکرد ، انگار چیزی یادش افتاده ، چایی را سریع بر روی تخت گذاشت و روبه عاطفه پرسید :
_ راستی ، کارهایی روکه قبل از رفتن بهت گفتم انجام دادی ؟
و منتظر به چشمان عاطفه زل زد . عاطفه لبخند دندان نمایی زد و در جواب سرش را به نشانه تایید تکان داد . احسان هم متقابلا لبخند زد و با خوشحالی ادامه داد :
_ خب حالا یکی از شعرهای مورد علاقتو بخون . دوست دارم بدونم تا چه حد پیشرفت کردی !
عاطفه آرام و مطیع ، زیر نگاه مشتاقانه احسان از جا برخاست . آرام ، آرام قدم برداشت و در کنار حوض ایستاد . نگاهش به درختان توی باغچه افتاد که به خاطر آغاز فصل پاییز ، برگ هایشان روبه زردی میرفت . ناگهان شعری زیبا از فروغ فرخزاد در ذهنش آمد ؛ شعری که به آن علاقه خاصی داشت !
عاطفه ، نیم نگاهی به احسان انداخت و با لبخندی تلخ ، دهان باز کرد و گفت :
_ کاش چون پاییز بودم !
آنگاه صدایش را لطیفتر از قبل کرد و با شوری بیشتر ادامه داد :
_ کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سـ*ـینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ... چه زیبا بود اگر پائیز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
سپس روبه احسان کرد و خیره در چشمان او ادامه داد :
شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دل های خسته
پیش رویم ، چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر ، آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سـ*ـینه ام ، منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پائیز بودم ... کاش چون پائیز بودم


( فروغ فرخزاد – اندوه پرست )

احسان با لبخندی تحسین آمیز به چهره عاطفه زل زد و گفت :
_ عالی بود . میبینم که خیلی پیشرفت کردی !
عاطفه در جواب تنها لبخندی زد و چیزی نگفت . احسان نگاهش را از چهره عاطفه نمیگرفت ؛ احساس میکرد که عاطفه چیزی میخواهد بگوید . طبق گفته ی خودش ، چشمان عاطفه زودتر از زبانش او را لو میدهد .
احسان خیلی آرام روبه عاطفه که سرش را پایین انداخته بود گفت :
_ عاطفه ؟
عاطفه آهسته سرش را بالا آورد و سوزناک اورا نگاه کرد . با نگاه عاطفه ، احسان لحظه ای حس کرد که دلش لرزید . او هیچوقت عاطفه را به این گونه ندیده بود . او در چشمان عاطفه حلقه ای اشک دید ؛ پس با نگرانی پرسید :
_ چیه ؟ چیزی میخوای بگی که نمیتونی ؟ یادمه که بهم گفتی حالت خوب نیست !
عاطفه سرش را به طرفین تکان داد و باز هم سکوت کرد . بغض در گلویش جمع شده بود و نمیتوانست حرفی بزند . تنها و تنها برای اینکه احسان را از این حالت نگرانی بیرون آورد زیر لب گفت :
_ عارف !
احسان با شنیدن اسم عارف ، رنگ از رخسارش پرید . عاطفه که متوجه پریشان حالی احسان شد ، با ترس و دلهره گفت :
_ چرا اینجوری شدی تو ؟چیزی هست که نمیخوای به من بگی ؟!
احسان لبخندی مصنوعی زد و با صدایی گرفته پاسخ داد :
_ نه چیزی نشده !
عاطفه مشکوکانه ادامه داد :
_ یادمه آخرین باری که اومدین اینجا بهم گفتین که توی یک عملیات شرکت میکنین و از این بابت خوشحال بودین که کنار هم هستین ! لطفا بهم راستشو بگو . چیزی هست که نمیخوای من بدونم؟
و مضطربانه به چشمان احسان خیره ماند . احسان رنگ نگاهش تغییر کرد و جایش را غم داد ؛ او در چشمان عاطفه التماس را میدید . نمیدانست چکار کند ! دلش میخواست فقط هرچه زودتر آنجارا ترک کند ؛ با وجودی که به شدت دلش برای حرف زدن با عاطفه تنگ شده بود! احسان روبه عقب دراز کشید . کف دستانش را پشت سرش گذاشت و به آنها تکیه کرد . سپس نفس عمیقی کشید و به روبرو خیره شد . پوزخند تلخی زد و زمزمه وار گفت :
_ زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی
با زنبیلی از آن میگذرد ...
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید
طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد
در فاصلهء رخوتناک دوهم آغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "

دوباره نگاهش به سمت یک جفت چشم آبی غمگین پر کشید . در همان حال ادامه داد :
_ زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو
خود را ویران میسازدد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه
و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست
دل منکه به اندازه ی یک عشقست
به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها ، که به اندازهء یک پنجره میخوانند ...


( تکه ای از شعر زیبای فروغ فرخزاد – تولدی دیگر )

با سکوت احسان ، قطره ای اشک از چشم عاطفه غلتان به روی گونه اش سر خورد . احسان چشمانش را به روی هم فشرد و در همان حال که چشمانش را بسته بود ، نفس عمیقی کشید و عاطفه را مخاطب قرار داد و گفت :
_ زندگی ... زندگی تنها یه واژه نیست . زندگی برای هرکس یه معنایی داره . به قول شاعر " زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد " و یا " زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد " میشنوی ؟ زندگی به اشکال مختلف خودشو نشون میده ! فقط میخوام اینو بدونی که زندگی با هر شکلی خودشو نشون بده ، باز هم تا حالا به هیچکس وفا نکرده !
سپس چشمانش را که حلقه ای اشک درونش خودنمایی میکرد ، باز کرد و خیره در چهره خسته عاطفه ادامه داد :
_ اینجوری نگام نکن . سعی کن فقط حرفامو درک کنی . همین !
آنگاه به آرامی از جا برخاست ؛ کوله اش را از روی تخت برداشت و به سمت در رفت . همینکه دستش را دراز کرد تا قفل در را باز کند ، با صدای پر از بغض عاطفه سرجایش ایستاد . دلش نمیخواست برگردد ؛ دلش نمیخواست دوباره با آن چهره مغموم روبرو شود . فقط در همان حال ، پشت به او ایستاد و به حرفهایش گوش کرد :
_ احسان توروخدا ... احسان نزار چیزی که الآن ذهنمو به خودش مشغول کرده باور کنم . نزار باور کنم که ...
سپس پاهایش از فرط ناراحتی روی هم تا شدند و زانو زنان هق هق گریه اش را سر داد . احسان همانطور که پشت به او ایستاده بود ، چشمانش را به روی هم گذاشت و قطره ای اشک ریخت . اشکی به حال دل سوخته ی عشقش ؛ عشقی که تابه حال رنگ ناراحتی را در چهره اش ندیده بود ! اما چکار میتوانست بکند !
احسان تنها کاری که میتوانست در این شرایط انجام دهد ، این بود که عاطفه را به حال خود بگذارد . باید عاطفه با این شرایط کنار می آمد ... نه تنها او ، بلکه همه خانواده !
پس کوله اش را به روی دوشش انداخت و بدون اینکه لحظه ای صبر کند ، بی توجه به هق هق های عاطفه از آن خانه بیرون آمد ...


***
 
آخرین ویرایش:

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
127
881
266
17
Shiraz
#پارت_هفتم

از آن روز به بعد ، عاطفه دیگر عاطفه قدیم نبود ؛ این را حتی پدر و مادرش هم متوجه شدند . عاطفه گاهی اوقات به اتاق برادرش میرفت و با نگاه کردن به وسایل و مرتب کردن لباسهای عارف ، گریه اش میگرفت . ثریا شک کرده بود که او چیزی میداند اما نمیخواهد که آنها بفهمند . هر موقع که سر صحبت را با عاطفه باز میکرد ، عاطفه جواب سربالا میداد و یا موضوع را عوض میکرد . عاطفه دلش نمیخواست پدر و مادرش از این ماجرا بویی ببرند . او میخواست تا وقت مناسب خود این راز را در دل نگهدارد و به هیچکس نگوید . از جمله زهره !
چند روز ثریا به مادر احسان تلفن کرد و از او خواست تا به خانه ی آنها بیایند و شبی را در کنار هم سر کنند . آنشب خانواده احسان به منزل حاج عبدالله آمدند و بعد از کلی خوش آمد گویی و احوال پرسی ، به داخل خانه دعوت شدند . احسان از دیدن دوباره روبرو شدن با عاطفه واهمه داشت . از این واهمه داشت که عاطفه نتوانسته باشد با این موضوع کنار بیاید و باز هم چهره مغموم عاطفه در آن روز جلوی چشمانش نقش بست ؛ اما با صدای شادمان عاطفه که تازه وارد جمع شده و با پدر و مادر احسان گرم حال و احوال پرسی بود ، پرده ی افکارش از هم گسسته و با تعجب به چهره خندان عاطفه خیره شد . فکر نمیکرد که عاطفه به این سرعت رنگ چهره عوض کند ؛ اما با این حال از شادی او شاد شد . حاج عبدالله با لبخند روبه عاطفه و احسان ، گفت :
_ معلومه که توی این مدت حرفای زیادی رو دلتون مونده که به هم بزنید . راحت باشید ، برید توی حیاط با هم صحبت کنید !
آقا محمود ( پدر احسان ) هم با نظر حاج عبدالله موافقت کرد . ابتدا عاطفه با گفتن چشمی زیر لب ، از جا برخاست و به دنبال او احسان از جا بلند شد و به بیرون از خانه ، درون محوطه بزرگ و لـ*ـذت بخش حیاط رفتند .
عاطفه روی تخت نشست و احسان هم به تبعیت از او روی تخت ، با فاصله اندکی نشست و نفسی عمیق کشید و سپس هوای شش هایش را بیرون فرستاد . تا چند دقیقه هردو ساکت منظره حیاط را زیر نظر گرفتند و کلامی سخن نگفتند ؛ تا اینکه این سکوت را احسان ، در حالیکه به روبه رو خیره شده بود ، در هم شکست و گفت :
_ بالاخره با موضوع کنار اومدی ؟
عاطفه دستانش را در هم مشت کرد . با یادآوری آن موضوع ، چشمانش را به روی هم فشرد تا آرام باشد . بغضی گلویش را آزار میداد ؛ اما باز هم با خونسردی پس از مکثی کوتاه جواب داد :
_ همش از خودم میپرسم آخه چرا ... چرا اون ؟! چرا میون این همه رزمنده ای که به آغـ*ـوش دلتنگ خونواده هاشون پر کشیدن ، عارف این حق رو نداشت ؟! چرا حداقل جانباز برنگشت ؟ چرا با وجود اینکه خدا می دونست یه قلب عاشق اینجا همیشه به یادش می تپه !
اینبار کاملا به سمت احسان برگشت و در همان حال که خیره در چشمان او ادامه میداد ، قطره ، قطره اشک از چشمانش چکید :
_ چرا خدا یه نگاه به سمت دلِ تنگ زهره ننداخت ؟! چرا اون دختر بیچاره اینقدر باید درد بکشه ؟ این دو ، سه سالی که فراق و دوری رو تجربه کرد ، بستش نبود ؟!
احسان چیزی نمی گفت ؛ زیرا می دانست که عاطفه به این سکوت احتیاج دارد تا هرچه در دل دارد بیرون بریزد و خود را خالی کند .
عاطفه در همان حال که بغضش را قورت میداد و سعی میکرد که آرام باشد ، قطره های اشکش را از روی صورتش پاک کرد و با صورتی جدی ، نفسی عمیق کشید و خودش جواب خودش را داد و گفت :
_ تا اینکه بالاخره خودم جواب چرا های خودم رو فهمیدم . عارف پاک بود ؛ پاکم از این دنیا رفت !
آنگاه سرش را روبه آسمان پرستاره گرفت و ادامه داد :
_ اون الآن یه جا بهتر از اینجاست . یه جا دور از این دنیای کثیف و پر از گـ ـناه !
احسان خیره به نیم رخ عاطفه که انگار در این عالم نبود ، لبخندی زد و آرام گفت :
_ خوشحالم که بالاخره با این موضوع کنار اومدی !
عاطفه در سکوت ، به آرامی چشمانش را از آسمان گرفت و نگاهش را به یک جفت چشم سبز رنگ دوخت . احسان هم متقابلا در سکوت به چشمان عاطفه خیره شده و پلک نمیزد . تا چند دقیقه هیچکدام چیزی نمی گفتند تا اینکه احسان بی اختیار دهان باز کرد و زمزمه وار در همان حال و هوا گفت :
_ آنکه میگوید دوستت میدارم
خنیاگر غمگینیست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آن که میگوید دوستت میدارم
دلِ اندوهگین شبی ست
که مهتابش را میجوید
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خَرامِ توست
هزار ستارهی گریان در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود...


( احمد شاملو – عاشقانه )

عاطفه با خجالت سرش را پایین انداخت و همین که از جا بلند شد و خواست قدمی بردارد احسان اورا صدا زد . عاطفه ایستاد و به احسان نگاه کرد که مستاصل ایستاده و چشمانش را از عاطفه می دزدید .
_ چیزی شده ؟
احسان لب های خشک شده اش را با زبانش مرطوب کرد و جواب داد :
_ چیزی که نه ! اما خب راستشو بخوای ...
این بار احسان قدمی برداشت و جلوی عاطفه ایستاد و ادامه داد :
_ راستش نمیخوام باز ناراحتت کنم . اما تا همیشه هم نمی تونم اینو پیش خودم نگهدارم !
سپس احسان دستش را درون جیبش کرد و کاغذی خون آلود از آن بیرون آورد . عاطفه تا چشمش به آن کاغذ افتاد ، تعادلش را از دست داد . نزدیک بود پخش زمین بشود که با یک دستش کناره ی تخت را گرفت و مانع این اتفاق شد . احسان با چشم هایی اندوهگین و وحشت زده به عاطفه نگاه کرد و تند و تند پرسید :
_ چی شد ، حالت خوبه ؟
عاطفه سرش را به نشانه تایید تکان داد و چیزی نگفت . احسان آب دهانش را به سختی قورت داد و به عاطفه گفت :
_ بشین روی تخت . بشین !
عاطفه به آرامی روی تخت نشست و احسان هم در کنارش جای گرفت .
عاطفه ، در همان حال که نگاهش را به کاغذ خون آلود در دست احسان متمرکز کرده بود ، به سختی دهان باز کرد و گفت :
_ این کاغذ متعلق به عارفه ، درسته ؟!
احسان در جواب عاطفه ، سرش را تکان داد . سپس کاغذ را به طرفش گرفت و در همان حال گفت :
_ یه شب بعد از اینکه عارف نامه رو به تهران فرستاد ، هممون توی چادر خوابیده بودیم که یکی نصف شب داد زد و گفت اسیر های عراقی دارن فرار میکنن ! تا خواستیم بجنبیم ، صدای گلوله سکوت بیابون رو شکست . از چادر که بیرون رفتیم دیدیم که یکی از هم رزمامون روی زمین افتاده . از اون فاصله با وجود تاریکی شب قابل شناسایی نبود . من کمی جلوتر رفتم . بازهم نفهمیدم که کیه . دوباره جلوتر رفتم . اینبار با محاصره ی بچه ها به دورش متوجه نشدم کیه . آروم کسایی رو که دورَش کرده بودن کنار زدم و تازه اونجا تونستم بفهمم که ...
عاطفه با صدایی خفه زیر لب گفت :
_ عارف ... عارف بود !
احسان نفسش را بیرون فرستاد و سرش را به نشانه تاسف تکان داد و گفت :
_ بله ! متاسفانه عارف به وسیله اصابت گلوله به سینش ، در همون لحظه جونشو از دست داد .
چانه ی عاطفه شروع به لرزیدن کرد . چشمانش را به روی هم گذاشت و در عرض چند ثانیه اشک تمام صورتش را خیس کرد . هق هق های ریز عاطفه ، قلب هر بیننده ای را به درد می آورد . اما چه کار میشد کرد ؟! جز صبر هیچ راه دیگری نداشت !
آنشب دو خانواده با خوشحالی قرار عقد و عروسی را معین کردند و تا آخر شب در مورد چگونه برگزاری مراسم عروسی با شادمانی با هم بحث کردند . عاطفه در تمام آن مدت کلامی سخن نگفت و تنها به نقطه ای نامعلوم ، در دنیای دیگری سیر میکرد .
ثریا که متوجهِ نبود حواس عاطفه در جمع شده بود ، با تعجب عاطفه را صدا زد :
_ عاطفه ، دخترم حالت خوبه ؟
عاطفه با صدای مادرش از هپروت بیرون آمد و با چهره ای گنگ نگاهی به احسان و نگاهی به سمانه خانم انداخت و در همان حالت سرش را تکان داد و گفت :
_ هان ؟!
سمانه خانم پشت چشمی نازک کرد و با طعنه ثریا خانم را مخاطب قرار داد و گفت :
_ دخترای این دورو زمونه اصلا حواسشون یک جا نیست ؛ اصلا انگار تو این دنیا نیستن ! دخترم دخترای قدیم ، درست نمیگم ثریا خانم ؟!
ثریا زیر چشمی به عاطفه نگاهی انداخت که در مرز منفجر شدن بود ، سپس با لبخندی مصنوعی سرش را تکانی داد و گفت :
_ چی بگم والا !
عاطفه دستانش را در هم جمع و مشت کرد . سپس از جا بلند شد که باعث شد سرها همگی به طرف او برگردند و با چشم هایی پر سوال به او نگاه کنند .
آقا محمود با لبخندی بر لب از عاطفه پرسید :
_ کجا باباجان ؟
عاطفه هم به تبعیت از آقا محمود لبخندی کمرنگ بر لب زد و جواب داد :
_ ببخشید ! خیلی خستم ، میرم استراحت کنم !
و با گفتن ببخشیدی زیر لب ، قدمی برداشت تا برود که ناگهان با صدای سمانه خانم در همان حالت که پشت به آنها بود ایستاد :
_ کجا عروس گلم ؟ با مامانت تازه بحث عروسی تو رو شروع کردم !
سپس اضافه کرد و گفت :
_ اولین باره میبینم دختری توی بحث عروسی خودش شرکت نکنه و نظر نده . دخترای این دورو زمونه بی احساس شدن !
عاطفه دستانش را که مشت کرده بود ، بیشتر در هم فشرد . سپس به طرف سمانه خانم برگشت و به همان لحن خودش ، جوابش را داد :
_ آخه کسی نظرمو نپرسید ! توی جمعی که بودونبودم برای کسی مهم نیست ، نبودنمو انتخاب میکنم . در ضمن ، عارفی اینجا نیست که دارید بحث این چیزا رو پیش می کشید !
سپس رو به جمع گفت :
_ شب همگی به خیر !
و سریع آنجارا ترک کرد .


***
 
آخرین ویرایش:

Zhrw._.sl

همراه انجمن
عضو انجمن
9/9/19
127
881
266
17
Shiraz
#پارت_هشتم
تا مدتی عاطفه با همه سر سنگینی میکرد و به کسی محل نمی گذاشت ؛ طوری که حتی ثریا و عبدالله هم متوجه تغییر حالت های عاطفه شده بودند ، اما به خیال اینکه از صحبت سمانه خانوم ناراحت شده باشد ، چیزی نمیگفتند .
عاطفه ، زمانی که مادرش از خانه خارج میشد تا خبری از برادرش عارف بگیرد ، برای چندمین بار به سراغ آخرین نامه و خون آلودی که عارف به آنها نوشته بود ، میرفت و با هق هق گریه میخواند . او چقدر برادرش را دوست میداشت . کسی که همیشه حضورش در کنارش ، باعث آرامش او میشد . غیرت برادرانه اش ، احساس غرور و تکیه کردن به او را میداد . خوشحال بود از داشتن چنین برادری که اینقدر بر خانواده خود تعصب داشت .
بیشتر هق میزد ؛ اینبار به خاطر دل داغ دیده زهره . دلی که هزار بار به خاطر عشق عارف ، صدای تپشش به گوش میرسید . دلی که جوان بود ؛ اما به زودی داغی بزرگ در آن مینشست ، که هیچوقت به فراموشی سپرده نخواهد شد ...
زهره هم آن روزهای دوری و بی خبری از عارف ، در سکوت اتاق خود ، در گوشه ای کِز میکرد و به اشک هایش اجازه جاری شدن میداد ؛ تنها زمانی که آرمیتا به خانه آنها می آمد ، تا زمانی که او در کنارش بود ، لب هایش به خنده باز میشد و فقط در آن زمان بود که اجازه نمیداد غم و غصه در چهره اش ، به نمایش بنشیند ؛ آرمیتا هم با او و با عاطفه احساس راحتی میکرد و پس از گذشت مدتی از اسباب کشی آنها به آن محل ، با آندو صمیمیتی خواهرانه پیدا کرده بود .


***

صدای زنگ تلفن ، در فضای خانه پیچید . ثریا در حال خیاطی شلوار پاره شده عرفان ، از حادثه دوچرخه سواری بود . چند بار عاطفه را صدا کرد . وقتی دید خبری از عاطفه نشد و تلفن هر لحظه ممکن است قطع شود ، زیر لب غرغری کرد و از جا برخاست تا تلفن را جواب دهد ؛ اما عاطفه از دور داد زد :
_ خودم جواب میدم ، تو به کارت برس .
ثریا با اخم کمرنگی بر پیشانی ، پاسخ داد :
_ معلوم هست تو کجایی ؟! حنجرم خراش برداشت !
عاطفه با لبخندی کمرنگ ، بـ..وسـ..ـه ای بر گونه ی مادرش زد ؛ سپس دستش را دراز کرد و تلفن را برداشت :
_ الو ؟
_ سلام عاطی ، خوبی ؟!
عاطفه با شنیدن صدای گرم احسان ، پر از شادی شد و جواب داد :
_ سلام . ممنون خوبم ، تو چطوری ؟
احسان خنده ی آرومی کرد و در پاسخ گفت :
_ شکر ، منم خوبم .
_ خدارو شکر . چه خبر ؟
_ سلامتی .
_ سلامت باشی . آقا محمود و سمانه خانوم چطورن ؟!
_ اونا هم خوبن . سلام دارن خدمت عروسشون !
عاطفه لبخندی دندان نما بر لبانش نقش بست . همین که سرش را بالا آورد ، با چهره کنجکاو مادرش روبرو شد که با خجالت لبخندش را از صورتش جمع کرد .
_ عاطفه ؟
_ بله ؟
_ پس تو کی در جواب سوال من میگی " جانم " ؟
عاطفه خنده ی ریزی کرد . پشت به مادرش ایستاد و در جواب ، خیلی آرام و با شیطنت گفت :
_ ایشالله بعد از عروسی . الان برای گفتن " جانم " زوده !
_ خیله خب بابا . حالا چرا اینقدر آروم حرف میزنی ؟
_ آخه مامانم پیشمه . خجالت میکشم بلند حرف بزنم !
_ پس واجب شد باهم یه قرار بزاریم .
_ قرار ؟!
_ آره ، قرار . خیلی وقته ندیدمت . دلم برای غرق شدن توی آبی چشمات تنگ شده !
_ احسان !
_ جانم ؟
_ خجالت بکش !
_ خجالت برای چی ؟ دارم با همسر آیندم حرف میزنم !
_ خدایی خیلی پررویی !
_ میدونم !
_ خوبه میدونی . احسان ؟
_ جانم ؟
_ چرا نمیای اینجا ؟!
_ آخه نمیشه !
_ چرا ؟!
_ چون نمیتونم راحت باهات حرف بزنم !
_ وا ! آخه چرا ؟!
_ به نظرت ، با وجود ثریا خانم و اون داداش شیطون و فضولت ، میشه راحت حرفای عاشقونه زد ؟!
_ احسان !
احسان پشت تلفن غش غش خندید و جواب داد :
_ خب حرفم مطقیه ! مگه قراره بشینیم درباره آب و هوا حرف بزنیم ؟ یا درباره هشت سال جنگ ایران و عراق ؟!
عاطفه با یادآوری جنگ ، بی اختیارآهی پر از غم و حسرت ، از سـ*ـینه اش بیرون داد . احسان پشیمان از حرف خود خیلی آرام پشت خط ادامه داد :
_ معذرت میخوام . نمیخواستم ناراحتت کنم !
عاطفه با صدایی بغض دار در پاسخ گفت :
_ نه ، اشکالی نداره !
چند ثانیه سکوت بینشان قرار گرفت . هیچکدام چیزی نمیگفتند ؛ تنها صدای نفس کشیدنشان به گوش یکدیگر میرسید . تا اینکه احسان طاقت نیاورد و خطاب به عاطفه گفت :
_ عاطفه میدونم با زدن این حرفم ، یادآور خاطره تلخی از جنگ برات شدم ؛ اما با گریه چیزی درست نمیشه ، تنها باید صبر کرد !
اینبار اشک روی گونه های عاطفه جاری شد . عاطفه برای توقف اشک هایش سرش را بالا و لبش را گزید .
_ میدونم !
_ خوبه ! پس اینوهم بدون که تو برای من خیلی قابل اعتماد بودی که این حرفو بهت زدم . پس تا زمانی که خبری از عارف نشده یا کسی از عارف براتون خبر نیاورده لطفا ضایع بازی در نیار ! به موقعش میتونی خودتو خالی کنی !
اینبار عاطفه هق هقش را در گلو خفه کرد و باز در جواب گفت :
_ میدونم !
احسان برای عوض کردن جو موجود ، نفس عمیقی کشید و با صدایی پر از شیطنت گفت :
_ خب نگفتی !
_ چی بگم ؟!
_ این دل تنگ من جواب نمیخواد ؟!
عاطفه با دست آزادش به روی صورتش دست کشید و اشک هایش را از روی چهره اش پاک کرد .
_ کجا ؟
_ چی کجا ؟!
_ قرارمون دیگه !
احسان با شادی از عاطفه خواست که خود محل قرار را مشخص کند . عاطفه هم با کمی فکر " باغ فردوس " را انتخاب کرد و تاکید کرد که جای خیلی زیبا و شاعرانه ای است و در موردش زیاد به گوشش رسیده . احسان هم در متقابل خیلی سریع قبول کرد و قرارشان ساعت 5 عصر در باغ فردوس شد .


***
 
آخرین ویرایش: