در حال تایپ رمان دختر آشوب | الهام کامیاب کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 282 -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Elham_kamy

Elham_kamy

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
21
149
111
18
مشهد
نام رمان: دختر آشوب

نویسنده: الهام کامیاب کاربر انجمن نگاه دانلود

ژانر: اجتماعی، پلیسی_جنایی، عاشقانه

ناظر: @Mahbanoo_A

خلاصه: شهرزاد صدر، دختری بیست ساله هست که پدر و مادرش رو از دست داده و در حال حاضر، خونه ی داییش زندگی می کنه. ریحانه که زن داییش محسوب می شه؛ از شهرزاد‌ خوشش نمیاد. باعث می شه اون جا راحت نباشه و احساس اضافی بودن بهش دست بده. دختر قصه ی ما از خونه فرار می کنه و توی این مسیر، با دختری به نام پوپک اشنا می شه؛ که اون هم دختری تنهاست و از شدت فقر و دست تنگی، به راه کج کشیده شده. کم کم روی شهرزاد هم تاثیر می ذاره و باعث....

دوستای خوبم پذیرای نظرات گرم و انرژی بخشتون هستم و اگه انتقادی داشتین به نمایه ام بفرستید:)
 
آخرین ویرایش:

Mahbanoo_A

ناظر آزمایشی رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر موقت
8/12/17
355
3,492
451
Shiraz
«به نام خدا»


269315_231444_bcy_nax_danlud.jpg



نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

Elham_kamy

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
21
149
111
18
مشهد
مقدمه:
قبول کنید که "عشق" فقط یکبار در زندگی رخ می دهد!
فقط یک نفر سر تا سر وجودش می تواند برایتان بی عیب باشد و این دقیقا خاصیت عشق است.
عشقِ دوم و این حرف ها را بگذارید برای داستان ها!
دست هایِ یک نفر خاطره می شود.
چشم هایِ یک نفر وجودتان را می لرزاند.
حرف هایِ یک نفر قند در دلتان آب می کند.
بعدش هر کسی که بیاید، هر کاری که بکند، یاد همان اوَلینتان می افتید!
آدم ها فطرشان همین است!
یک بار عاشق می شوند...
یک بار دل می دهند...
بقیه اش را یا ادایِ عاشق ها را در می آورند؛ یا برای رفعِ تکلیف وارد رابـ ـطه می شوند.
و یا یک دوست داشتنِ ساده.
پس تا می توانید تنها قدم بزنید!
تنها کافه بروید!
در عکس هایتان "تکی" بخندید.
بگذارید این حسِ عاشقی سرِ بزنگاه برسد، که داغِ دیدنِ انتهایش بر دلتان بماند!
که پایان نداشته باشد و هر روز از اول آغاز شود...
#ناشناس

پارت اول
با لبی خندون برای استقبال از دایی حسین کنار در ایستاده بودم. بهم که رسید کیف رو ازش گرفتم و خوش آمد گفتم. دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و روی موهام رو بـ..وسـ..ـه زد.
- عزیز دل دایی چطوره؟
به محبتش لبخند زدم.
- خوبم شما چطوری؟
ازم جدا شد؛ کتش رو از تنش دراورد و گفت:
- امروز خیلی خسته شدم شهرزاد.
خندیدم:
- پس یه لیوان چایی حالتون رو جا میاره.
- اخ گفتی!
- خیلی خب... تا شما بری بالا لباس عوض کنی منم چای رو دم کردم.
کیفش رو ازم گرفت و گفت:
- دستت درد نکنه. ریحانه کجاست؟
به بالا اشاره کردم:
- تو اتاقش.
- تا تو چای دم کنی منم اومدم.
پلک هام رو به نشونه ی موافقت روی هم گذاشتم. دایی که رفت منم وارد اشپزخونه شدم.
سینی رو روی میز گذاشتم و گفتم:
- خب دایی جان، تعریف کنید ببینم امروز چیکار کردین؟
به مبل تکیه زد؛ هر دو دستش رو پشت سرش برد و گفت:
- قراره به زودی یه جشن خیلی بزرگ برگزار کنیم.
- به چه مناسبتی؟
- پروژه الماس بعد سه چهار ماه داره تموم میشه.
خوشحال و ذوق زده شدم.
- اینکه خیلی خوبه.
با دیدن ذوق من اونم خندید.
- سر اون پروژه چه بلاها که سرم نیومد.
خم شدم و استکان چایش رو برداشتم. به طرفش گرفتم و گفتم:
- بی خیال . مهم اینکه داره تموم میشه.
صاف نشست و استکان رو ازم گرفت:
- درسته. ولی به یه مسافرت نیاز داریم؛ خصوصا تو.
صدای ریحانه مجبورم کرد سکوت کنم.
- اره واقعا! این دختر بس که تو خونه موند پوسید. با این حجم کاری هم جونی براش نمونده. یه مسافرت واجبه براش.
توجه ای به کنایه ای که بهم زد نکردم و به دایی چشم دوختم که یه دونه قند از توی قندون برداشت و گفت:
- ریحانه خواهش می کنم شروع نکن. بزار یکم در آرامش باشم.
لب هام رو داخل دهانم بردم تا ریحانه پوزخندم رو نبینه. سنگینی نگاهش رو حس می کردم اما دلم نمی خواست باهاش چشم تو چشم بشم. بالاخره صداش دراومد:
- درست نیست جلوی این دختره باهام اینطوری حرف می زنی.
- اونوقت درسته که تو این دختره رو راه به راه تحقیر کنی؟
- من کی تحقیرش کردم؟ فقط حرف حق رو زدم.
وقتی دید کسی جوابش رو نمیده گفت:
- پاشو واسه منم چای بیار.
بلند شدم، با غیض نگاه ازش گرفتم و به سمت اشپزخونه رفتم. زیر لب غر زدم:
- زنیکه ی موزی! خدا می دونه چه نقشه ای تو سرش داره.
یه استکان از توی سبد برداشتم و براش چای ریختم. به سالن برگشتم که دیدم جای من نشسته. استکانش رو روی میز گذاشتم. به ساعت نگاه کردم:
- می گم میز رو کم کم بچینم، هوم؟
دایی استکان خالیش رو توی سینی گذاشت و گفت:
- فکر خوبیه. منم گشنم شد.
دوباره به اشپزخونه برگشتم و سبد خیار گوجه ها رو از داخل یخچال برداشتم؛ پشت میز نشستم و شروع کردم به ریز کردنشون. دایی حسین سالاد شیرازی خیلی دوست داشت. منم بیشتر وقت ها براش درست می کردم.
کارم که تموم شد به سمت قابلمه ها رفتم.
- باز شب شد و شهرزاد ما زبون باز کرد!
دست راستم رو مشت کردم. در قابلمه رو گذاشتم و با خودم گفتم:
- آروم باش شهرزاد! این اولین بار نیست که اینطوری رفتار میکنه، تو هم سال هاست داری با این آدم سر و کله میزنی. پس آرامشت رو از دست نده.
ملاقه رو توی ظرف گذاشتم و برگشتم. ریحانه با قاشق، به جون سالادی افتاده بود که با ذوق تزئینش کرده بودم. از شدت عصبانیت لبم رو گاز گرفتم. با صدایی کنترل شده گفتم:
- چیکار میکنی؟
چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
- مگه کوری؟
جلو رفتم، ظرف سالاد رو به سمت خودم کشیدم.
- کور نیستم اما سر از کارت در نمیارم.
قاشق توی دستش رو روی میز پرت کرد که سر خورد و کف اشپزخونه افتاد.
- والا منم سر از کارت در نمیارم شهرزاد خانم!
اخم ریزی کردم و سری تکون دادم.
- یعنی چی؟ منظورت چیه؟
میز رو دور زد و رو به روم ایستاد:
- می دونی نیلوفر به فلفل آلرژی داره و بازم ازش توی سالاد استفاده می کنی؟!
لبم رو از داخل گزیدم. جوابی براش نداشتم چون حق داشت. نیلوفر به فلفل حساسیت داشت و من...
- تو عمدا این کارها رو می کنی تا بلایی سر دخترم بیاد، مگه نه؟
دیگه داشت توی قضاوت زیاده روی می کرد. ظرف رو روی میز گذاشتم و گفتم:
- من عمدا اینکار رو نکردم. یادم رفته بود که دخترت به فلفل الرژی داره. بعدشم، من این سالاد رو برای دایی درست کردم نه نیلوفر.
پوزخند مسخره ای زد:
- چند ساله اینجا هستی و یادت میره نیلو به فلفل حساسیت داره؟ جالبه!
صدام ناخواسته بالا رفت.
- اخرین جمله م رو نفهمیدی نه؟ می گم برای دایی درست کردم نه دخترت.
لبخند مزحکش از روی لب هاش محو شد. یک قدم دیگه جلو اومد و بازوم رو توی چنگش گرفت:
- مراقب خودت و کارهات باش شهرزاد! شش دونگ حواسم به توئه! پس غلط اضافی نکن و بزار باقی عمر نحست هم، زیر سر سایه من و خانوادم به خیر و خوشی بگذره.
تمام تنم داغ بود و دلم می خواست یه جواب محکم بهش بدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Elham_kamy

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
21
149
111
18
مشهد
پارت دوم

ولی حیف که نمی تونستم بدقولی کنم و بزنم زیر تمام حرف ها و قول و قرارهایی که با داییم گذاشتم.
فشار بیشتری به بازوم اورد و ادامه داد:
- این شیرین زبونی و چاپلوسی ها رو هم بزار کنار... کاری نکن تا از این خونه با اردنگی پرتت کنم بیرون.
پوزخند زدم.
- همه رو مثله خودت نبین.
تیله های مشکی رنگش غرق تنفر بودن و لحنش بویی از ملایمت نبرده بود.
- یادت باشه با کی طرفی! فقط کافیه من لب تر کنم تا جات در عرض چند دقیقه عوض شه و شب به جای تخت خواب، روی اسفالتِ کف خیابون بخوابی.
دستش رو پس زدم. سرد و جدی شدم.
- بسه دیگه! حرف های تکراریت رو زدی، تهدیدهات رو هم کردی؛ دیگه بهتره بری و بیشتر از این وقتم رو نگیری که کلی کار دارم.
خواست حرفی بزنه که دایی صدام زد:
- شهرزاد جان...
خیره به چشم هاش جواب دادم:
- جانم دایی؟
- غذا رو نکشیدی؟
- اگه ریحانه جون اجازه بدن میز رو می چینم.
جوابی از دایی دریافت نکردم. ریحانه سری تکون داد و گفت:
- دارم برات دختره ی چش سفید!
از اشپزخونه بیرون رفت. با خشم زمزمه کردم:
- حیف که دست و پام بسته س! وگرنه جوری جواب توهین ها و حرفات رو می دادم، که تا یک هفته از شدت بُهت و تعجب سرگردون بشی!
***
ظرف ها رو روی میز چیدم و در آخر برای خودمم چای ریختم و پشت میز نشستم. همون موقع ریحانه ازم خواست برم و نیلوفر رو برای صرف صبحانه صدا بزنم. بی حرف چند ثانیه بهش خیره موندم و بعد از آشپزخونه بیرون زدم. از پله های طویل فلزی که به رنگ نقره ای بودن بالا رفتم. بالا هم سالن جدایی داشت که شامل کتاب خونه ای کوچیک، یک دست مبل راحتی به رنگ سورمه ای و تلویزیونی که به دیوار نصب شده بود. سمت راستمم سه تا در قرار داشت که در رو به رویی اتاق من بود. پله ی آخر رو هم رد کردم و جلوی در اتاق نیلوفر ایستادم. عمداً به در ضربه ی محکمی زدم.
- نیلو...
جوابی بهم نداد. دوباره و با صدای رَساتری صداش کردم.
- نیلوفر...؟
بعد کمی تامل، ای بابایی گفتم و پایین رفتم.
وارد آشپزخونه که شدم دایی گفت:
- بیدار شد؟
- دوبار صداش زدم جوابی نداد؛ منم اومدم پایین.
- خودم براش می برم.
- محبت زیادی تو اونو تنبل بار آورده؛ متوجه هستی؟
زن دایی چشم غره ی غلیظی رفت و با کلافگی جواب داد:
- اول صبحی دوباره شروع نکن.
اون رو نمی دونم، اما من پوزخند تلخی که روی لب های دایی نقش بسته بود رو دیدم.
تکه ای گوشت لای نون داغ و تازه گذاشت؛ قبل اینکه داخل دهانش بزاره گفت:
- میگم انقد لوس و تنبلش نکن. یعنی حق گفتن یک کلمه حرف، راجب تربیت دخترم ندارم؟
سرم رو انداختم پایین تا بیشتر از این عصبانیت دایی رو نبینم و دلم از حال و روزش نگیره. صدای زنش پر شد از خنده و شاید هم تمسخر!
- حسین... نیلوفر الان نوزده سالشه. یه دختر بچه ی سه چهار ساله نیست که تو بخوای ادبش کنی.
دایی به جای جواب دادن به ریحانه، خطاب به من گفت:
- پاشو یه استکان چای واسم بریز.
از جام بلند شدم و به سمت سینک رفتم. استکان رو آبی زدم و چای داخلش ریختم. به طرف میز برگشتم که همون موقع نیلوفر با ظاهری آراسته وارد اشپزخونه شد. با اخم های تو هم سر میز نشست و خشن گفت:
- اگه چای هست برای منم بریز.
استکان دایی رو بهش دادم. نگاه عصبیش به دخترش بود.
- سلامت کو؟
دست به سـ*ـینه شد. چشم های درشت و مشکیش رو توی حدقه چرخوند و بی حال جواب داد:
- سلام.
از بقیه رو گرفتم و براش چای ریختم. لیوان مخصوص خودش رو بهش دادم و پشت میز نشستم.
بعد از چند دقیقه دایی با اخم هایی در هم از سر میز بلند شد و گفت:
- میرم شرکت و احتمالا ظهر بیام خونه.
زن دایی با دستمال کاغذی دور لب هاش رو کشید و گفت:
- مواظب خودت باش.
قبل رفتنش سریع گفتم:
- من امروز میرم سر خاک مامان بابا.
سری تکون داد و بی حرف از اشپزخونه خارج شد. ریحانه خیلی یهویی با ارنج به پهلوی دخترش کوبید و تشر زد:
- تو فقط یک بار دیگه دیر از خواب بیدار شو ببین چه بلایی سرت میارم.
چشم های نیلوفر اندازه ی دوتا پیش دستی شده بودن. "وایی" از بین لب های نیمه باز و دهان پرش خارج شد که ریحانه با غیظ زهرماری نثارش کرد. برخلاف تصورم اون فقط به مادرش چشم غره رفت و سری تکون داد. اخرین لقمه رو هم قورت دادم و از جام بلند شدم. جمع کردن میز رو به خودشون سپردم و رفتم بالا تا اماده شم. با ورودم به اتاق، اولین چیزی که به چشمم خورد دیوار سرتاسر پوشیده از عکس های تکی و یا خوانوادگی که با پدر و مادرم انداخته بودیم، بود. در رو پشت سرم بستم و با نگاهی اجمالی اتاق رو انالیز کردم. تخت خوابی یک نفره، میز کنسول سفید رنگ و قفسه ای چوبی که پر از کتاب بود. پنجره ای بزرگ که با پرده ی حریر طوسی رنگ پوشیده شده بود و گلدانی بزرگ که گوشه ی اتاق گذاشته بودم. تنها مکانی که درش احساس ارامش می کردم همین اتاق پنجاه متری بود.
به سمت کمد دیواری رفتم و از داخلش مانتوی ارغوانی رنگم رو برداشتم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Elham_kamy

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
21
149
111
18
مشهد
پارت سه

شال و شلوار مشکی رو هم باهاش ست کردم و جلوی اینه ایستادم. ابروهای پهن و حالت دارم رو با برس مرتب کردم و مژه های بلندم رو هم ریمل زدم. رژ زرشکی رو برداشتم و به لب هام کشیدم. بعد اتمام کارم، گوشی، دسته کلید و کیف پولم رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. ریحانه که توی سالن نشسته بود داشت با تلفن صحبت می کرد، با دیدنم اخم غلیظی کرد و تشر زد:
- نری نصف شب بیای.
جوابی بهش ندادم و پله ها رو دوتا یکی پایین رفتم.
***
بعد از خوندن فاتحه، روی سنگ قبر هر دوشون رو با گلاب شستم. دو هفته ای می شد که بهشون سر نزده بودم. با کف دست روی اسم مامان رو نوازش کردم و آروم گفتم:
- هنوز بعد گذشت شش سال ازت خجالت می کشم. از بابا از...
آب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم. اشک حلقه زده توی چشم هام ناشی از بغض توی گلوم بود که با گذشت هر ثانیه بزرگ و بزرگ تر می شد. خیره به اسمش گفتم:
- دلم خیلی برات تنگ شده. کاشکی پیشم بودی. دلم برای صدات، محبتت، آعوشت تنگ شده. هنوز نتونستم نبودتو قبول کنم مامان. من صبح تا شب کنارت بودم، رفتار و حالاتت رو می دیدم اما هیچی نفهمیدم. می دونستم از اون موجود کثیف در حد مرگ بدت میاد و بازم...
نتونستم اون فشار رو تحمل کنم و بی اختیار به زیر گریه زدم:
- بعد تو روزای سختی رو گذروندم مامان! بی توجهی های بابا، ندیدنش، بداخلاقی هاش، غذا نخوردنش... افسردگی گرفته بودم. می دید چطور دارم یه گوشه از شدت تنهایی جون میدم اما بی تفاوت بود. هنوز نگاهاش تو خاطرمه! مامان شاید باورت نشه، اما انگار ازم کینه داشت! یه جوری نگاهم می کرد که انگار داره به دشمنش نگاه می کنه. اون خیلی دوست داشت؛ خیلی زیاد! وقتی تو رفتی، هیچی ازش نموند. من سعی کردم به خودم بیام و جو خونه رو عوض کنم اما نشد.
- خانم...
توی حال خودم بودم که با صدای مردی، ترسیده سر بلند کردم. نگاهم رو از صورتش که پیش چشمای بارونیم محو دیده میشد، گرفتم و به جعبه ی خرمایی که به سمتم گرفته بود دوختم.
- بفرمایید.
اشک های روی صورتم روپاک کردم و از جام بلند شدم. در حالی که شالم رو مرتب می کردم، گفتم:
- نمی خوام ممنون.
- خیراته!
اینو که گفت، برای چند ثانیه نگاهم قفل چشم های طوسیش شد. جعبه رو به سمتم گرفت و با لبخند کجی ادامه داد:
- فاتحه یادتون نره!
ناخودآگاه اخم کردم. رو ازش گرفتم و یه دونه خرما برداشتم:
- خدا رحمتشون کنه.
- خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.
مرسی زیر لب گفتم و اون رفت. به دو قبر رو به روم چشم دوختم. چطور به ذهن خودم نرسید؟ زیر لب " احمقی" بار خودم کردم و به سمت دکه ای که اون جا بود رفتم. یه بسته خرما خریدم تا بین مردم پخش کنم.
***
از خم کوچه گذشتم و آروم آروم به سمت خونه قدم برداشتم. برای لحظه ای سر بلند کردم که با دیدن آرزو خانم، دوست ریحانه که از قضا فال بین بود و اهل سحر و جادو، بی اختیار سرعتم رو تندتر کردم. وقتی بهش رسیدم که در حیاط به روش باز شده بود. قبل از اینکه داخل شه سلام کردم. با دیدنم سر تاپام رو از نظر گذروند و با لحنی سرد جواب داد:
- سلام...
به ظاهر غرق در آرایش و زنندش توجه ای نکردم و به داخل دعوتش کردم. چتری های کوتاهش رو با ناخون های مانیکور شده ش مرتب کرد و با ناز نگاه ازم گرفت. پشت سرش وارد حیاط شدم و در رو بستم. ریحانه دم در ایستاده بود و با دیدن دوست عطیقه ش، لبخند زد و به سمتش قدم برداشت.
از کنارشون که رد می شدم، رو به ریحانه سلام ارومی گفتم و وارد سالن شدم. خستگی داشت از پا درم میاورد. وارد اتاقم شدم و بعد تعویض لباس، روی تختم دراز کشیدم تا کمی بخوابم.
***
ساعت نه شب بود و من کلافه از جو حاکمِ تو خونه به اطراف نگاه می کردم. نیلوفر که مثله همیشه با گوشیش مشغول بود، ریحانه ام ناخن هاش رو سوهان می کشید و دایی هم به یک نقطه خیره بود. به اجبار، رو به نیلوفر گفتم:
- نیلو بریم تو حیاط کمی قدم بزنیم؟
- حوصله ندارم.
- داری چیکار می کنی؟
با اخم نگاهم کرد و گفت:
- به تو چه!
چشم غره ی بدی بهش رفتم و دیگه چیزی نگفتم. از جوابش تعجب نکردم؛ چون ادب و فرهنگ نیلوفر تا همین حد بود. یه آدم بی اخلاقِ، مغرور و خودخواه که نمی تونستی بهش بگی این یکی ابروت با اون تای دیگه ش کمی فرق داره. ولی خب در عوض زیبایی چشم گیری داشت؛ درست مثله مادرش. چشم های درشت و مشکی با مژه های فر و بلند. طوری که گاهی اوقات فکر می کنم مژه مصنوعی زده! بینی قلمی و گونه های برجسته، با پوستی سفید و لب های گوشتی. ریحانه ام با اینکه پا به سن گذاشته بود اما هنوز هم زیبایی های خودش رو داشت و به لطف بوتاکس و ماسک های متفاوت، همیشه پوستش روشن و صاف بود. ولی چه فایده؟ اخلاق که نباشه زیبایی هم به چشم نمیاد. از فکر کردن با ظاهر این دو مادر و دختر بیرون اومدم و از جام بلند شدم.
- من برم میز رو بچینم.
دایی گفت:
- تو بشین کارت دارم... نیلوفر هست؛ اون میز رو می چینه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Elham_kamy

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
21
149
111
18
مشهد
پارت چهار

دخترش با لحن بدی جواب داد:
- شرمنده باباجون کار دارم.
انگار منتظر یه تلنگر بود که عصبی شد. صاف توی جاش نشست و با صدای بلند گفت:
- شد یه بار چیزی بهت بگم تو بگی چشم؟
مداخله کردم:
- دایی جان چه کاریه؟ من میز رو می چینم بعد باهام حرف می زنیم.
- مگه من با تو نیستم؟
با حرص از جاش بلند شد و گفت:
- وای بسه دیگه! اه.
گوشیش رو توی جیبش گذاشت و با اخم رفت. به مبل تکیه زدم که با نگاه غضب آلود ریحانه مواجه شدم. سرم رو به معنای "چیه" براش تکون دادم که نتونست تحمل کنه و نگاهش رو گرفت. دایی دستی به صورتش کشید و گفت:
- شهرزاد...
- بله؟
- یکی دو ماهِ که خواهر زاده ی یکی از سهام دارهای شرکت گیر داده که اجازه بده بیام خواستگاری خواهرزاده ت.
جفت ابروهام بالا پریدن و یهو قلبم ضربان گرفت. خجالت زده سرم رو زیر انداختم.
- و تو الان به ما میگی؟
دایی بی توجه به حرف ریحانه صدام زد.
- شهرزاد، نمی خوای چیزی بگی؟
سر بلند کردم.
- چی بگم دایی؟
به مبل تکیه زد و کلافه تر گفت:
- نمی دونم! اینکه نظرت راجع ازدواج چیه و دلت می خواد بیاد خواستگاری یا نه.
خودم رو جمع و جور کردم و با شرم لب باز کردم.
- راستش من...
ریحانه پرید وسط حرفم.
- چرا به مِن من افتادی؟ نکنه که هـ*ـوس طاقچه بالا گذاشتن زده به سرت؟
توجه ای به زیاده گویی های اون نکردم. در اخر وقتی دید کسی بهش توجه نمی کنه بلند شد و به حالت قهر، همین طور که زیر لب چیزهایی زمزمه می کرد سالن رو ترک کرد. خجالت رو کنار گذاشتم و با صراحت گفتم:
- من فعلا امادگی ازدواج ندارم.
- منم با اخلاقش مشکل دارم.
سرم رو پایین انداختم و ناخون های دستم رو به بازی گرفتم.
- اخرین مهمونی رو که رفتیم یادته؟ اونجا تو رو دیده.
نفس عمیقی کشید.
- نمی دونم، شاید وقتی نظر تو رو بهش بگم دست برداره.
نگاهش کردم.
- معلومه خیلی کلافه تون کرده.
بلند شد و گفت:
- هر دو سه روز یک بار یا زنگ می زنه یا میاد شرکت!
خندیدم:
- معلومه دلش بدجور پیش من گیرِ.
اونم خندید:
- جوری که تو فکرتم نمی گنجه!
هر دو با هم به سمت آشپزخونه راه افتادیم.
- با یه دیدار ساده! نمی دونم چرا اما حس خوبی بهش ندارم.
نگاهم کرد:
- فکرش رو از سرت بیرون کن.
هومی گفتم و وارد آشپزخونه شدیم. ریحانه دیس برنج رو وسط میز گذاشت و نیلوفر هم همون موقع روی صندلی نشست. دایی نگاهی به میز انداخت و گفت:
- چه میز اشتها آوری چیدین.
نیلوفر چشم غره رفت و مادرش لبخند زنون گفت:
- چه عجب به چشم اومدیم!
دایی توجه ای نکرد و نشست. دیس رو برداشتم و به طرفش گرفتم. برای خودش کشید و دوباره گفت:
- از حق نگذریم دستپخت شهرزاد یه چیز دیگه س!
کمی خورشت کنار بشقابش ریخت و با لـ*ـذت مشغول شد. لبخند ملیحی زدم:
- نوش جان.
برای خودمم کشیدم و بی توجه به نگاه های بد اون دو نفر شروع کردم.
زمزمه شو شنیدم که گفت:
- ازش در حد مرگ متنفرم! دختره ی مفت خور.
با حرص مشهودی که سعی در پنهان کردنش داشت، قاشق رو پر کرد و داخل دهانش برد. دندون هام رو به روی هم فشردم و سعی کردم حرفی نزنم که دایی ناراحت شه. تمام حواسم بهش بود؛ مدام زیر لب چرت و پرت می گفت و به خیالش کسی نمی شنید. در آخر نتونستم تحمل کنم و عصبی سر بلند کردم. نگاهم رو که روی خودش دید چشم غره رفت. با حرص گفتم:
- زندایی مشکلت با من چیه؟
- من مشکلی با کسی ندارم.
پوزخند صدا داری زدم.
- پس چرا زیر لب مدام غر میزنی؟
خونسرد غذاش رو می خورد و جوابی بهم نداد. با خشم از جام بلند شدم و گفتم:
- شب همگی خوش.
دایی با تحکم دستور داد:
- بشین سرجات.
- سیر شدم.
ریحانه بی تفاوت گفت:
- بمون که بعد میز رو جمع کنی.
بی هوا گفتم:
- مگه مفت خور نبودم؟
به جای اون دخترش اروم، انگار که با خودش حرف می زد گفت:
- مگه دروغه!
اما نه تنها من، بلکه بقیه هم شنیدن و ریحانه پوزخند زد. با حرص گفتم:
- پس از این به بعد تمام کارها با تو که اَنگ مفت خوری بهم روا باشه.
با دستمال کاغذی دور لب هاش رو پاک کرد:
- وظیفته عزیزم. از تو کوچه جمعت کردیم آور...
دایی با مشت به روی میز کوبید.
- بسه دیگه.
توجه ای به اخم غلیظم نکرد و رو به پدرش گفت:
- دروغ که نمی گم. از تو کوچه خیابون جمعش کردیم بهش جا و غذا دادیم و الان شده سوگلی هممون. دختره بی ننه بابا...
یهو گُر گرفتم. انگار یکی پوست سرم رو کنده باشه و روش فلفل ریخته باشه، داغ کردم. خون جلوی چشم هام رو گرفت. مثله همیشه که وقتی عصبی می شم و چیزی حالیم نیست، نمکدون روی میز رو برداشتم و به طرفش پرت کردم. همزمان با صدای بلند گفتم:
- بِبُر اون صدای نحستو!
از شانس خوبش نمکدون به شونه اش خورد. جیغ کشید و اون قسمت رو چسبید. مادرش سریع از جاش بلند شد و به سمت دخترش رفت. از فرط عصبانیت بدنم می لرزید و قلبم تند می زد. انگشت اشاره م رو به طرفش گرفتم و گفتم:
- از این به بعد حواست بیشتر به زرهایی که می زنی باشه. وگرنه از این بدترش رو سرت میارم!
ریحانه با نفرت گفت:
- الهی دستت بشکنه دختره ی نمک به حروم. ببین چه بلایی سر یکی یه دونه م اوردی!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Elham_kamy

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
21
149
111
18
مشهد
پارت پنج

نیلوفر با چشم های اشکی به سمتم یورش آورد. دایی سریع بلند شد و جلوش رو گرفت. اما اون کم نیاورد و داد زد:
- دختره ی عقده ای! پدر و مادر بالای سرت نبوده که این‌جوری شدی. بدبخت با همین وحشی بازی هات مادرتو از دست دادی و از بابات مثله سگ کتک خوردی. یادت رفته؟
دایی به عقب هولش داد و داد زد:
- نیلوفر...
و صدای سیلی محکمی که به زیر گوشش زد توی صدای جیغ ریحانه گم شد. هینی کشیدم و دست هام رو جلوی دهنم گرفتم. نیلوفر چند قدم عقب رفت و دستش رو روی گونه اش گذاشت. زندایی جلو اومد و با بهت گفت:
- حسین...
- تو یکی خفه شو ریحانه. خفه شو تا یه کاری دستت ندادم!
اخم کرد:
- چرا من؟ دختر خواهرت رَم کرده!
به سمتش رفت که بازوش رو گرفتم:
- نه! خواهش می کنم.
توجهی نکرد و بلند گفت:
- جوری رفتار نکن که انگار به جای من یه احمق رو به روت ایستاده. پیش خودم سرتاپاش رو به فحش می بندی.
ریحانه چیزی نمی گفت و سرخی پوستش نشان از طوفان درونش می داد. نیلوفر اومد جلو و با گریه رو به من گفت:
- من مثله مادرم فقط لب و دهن نیستم! درد این سیلی رو بدجور ازت در میارم! تو فقط منتظر باش.
نیم نگاهی به پدرش انداخت و به سرعت جمع رو ترک کرد. نگاهم به در آشپزخونه موند. نفرت توی چشم هاش تنم رو لرزوند! برای اولین بار توی زندگیم از تهدید یه نفر ترسیدم. پشت بندش ریحانه دنبالش رفت و چند بار پشت سر هم صداش زد. حواسم به دایی جمع شد که روی صندلی ولو شد و سرش رو توی دست هاش گرفت. آروم و لرزون صداش زدم:
- دایی حسین...
- برو شهرزاد، فقط برو.
دهنم بسته شد. عقب عقب رفتم؛ دندون هام رو روی هم کلید کردم و با دست هایی مشت شده، از آشپزخونه بیرون رفتم.
به سمت تراس دویدم تا از این فضای خفه کننده خلاص بشم. تا پام رو توی تراس گذاشتم بغضم با صدای بدی ترکید. خودم رو به صندلی هایی که اونجا چیده بودن رسوندم. روی یکیشون نشستم و هق زدم:
- می بینی مامان؟ حال و روزم رو می بینی؟ دیدی چطور منو متهم کردن؟ میگن وحشی ام! دختر برادرت گفت با این وحشی بازی هام شماها رو از دست دادم!
دندون هام رو با حرص و عصبانیت روی هم کلید کردم. کف دستم رو محکم به زانوم کوبیدم و همراه با گریه، زیر لب گفتم:
- اون نمی دونه! اون لعنتی از چیزی خبر نداره و قضاوت می کنه. اون نمی دونه من از چیزی خبر نداشتم. اون نمی دونه شما بهم چیزی نگفتین و منو از وجودش مطلع نکردین.
صورتم رو توسط دست هام پوشوندم و نالیدم:
- خسته شدم مامان! به خدا دیگه خسته شدم.
*
از پله ها پایین می رفتم که متوجه ی نگین خانم، دوست ریحانه شدم. با دیدن دفتر خودکارِ روی میز و متر توی دست هاش فهمیدم جریان از چه قراره. داشت با تلفن صحبت می کرد و اون دوتای دیگه هم مدل های ژورنال رو نگاه می کردن. از حواس پرتی همه استفاده و به خودم نگاه کردم. یه شومیز لیمویی تنم بود با شلوار مشکی و صندل های هم رنگش. لباس هام مناسب بودن! دومرتبه سر بلند کردم که متوجه ی لبخند پهن نگین خانم و نگاه پر از نفرت بقیه شدم.
به تماسش پایان داد و رو به من گفت:
- سلام چشم عسلی خودم! چطوری خوشگل؟
بی توجه به اون دو، باهاش روبوسی کردم و گفتم:
- مرسی نگین جون. چه عجب از این طرفا!
خنده ی بامزه ای کرد و با دست، به وسایلی که روی میز پخش و پلا بود اشاره کرد:
- ببین، حالو روز همیشه ی من!
خندیدم و با مهربونی گفتم:
- خوشحال شدم از دیدنت. بزار من برم یه چیزی بیارم که...
اجازه نداد. ژورنال رو از اون دوتا گرفت و به من داد.
- بشین مدل های جدید رو ببین. هر کدوم رو خواستی بگو تا من اندازت رو بگیرم.
- برای مهمونی آخر هفته س؟
خم شد و دفترچه یادداشتش رو برداشت. سری تکون داد:
- آره. ریحانه جان گفت می خواد لباس بدوزه؛ این شد که منم اومدم.
روی مبل نشستم و مشغول دیدن مدل ها شدم.
- به نظرم کارتو زیاد نکن نگین؛ اول و اخرش جاش تو اشپزخونه س.
- وا... این چه حرفیه؟ بالاخره اونم دختره دل داره؛ دلش می خواد تو مهمونی شیک باشه دیگه.
صدای پوزخند شنیدم اما سر بلند نکردم که ببینم کی بود. با دیدن کت و شلوار سفیدی که مدل زیبایی داشت لبخند زدم. از جام بلند شدم و گفتم:
- این خیلی قشنگه... ساده اما شیک.
نگین خانم با دیدن مدل سری تکون داد و گفت:
- مدل دخترانه و قشنگیه. فقط باید زنجیر دور کمرش رو خودت از بازار بخری!
- شما خودت نمی تونی بخری؟
متر رو برداشت و گفت:
- من سرم شلوغه و نمی تونم بهت قول بدم. ولی تو بررو پاساژ مَجد، اونجا پُرِ از این جور چیزاست.
دست هام رو از هم باز کردم که متر رو به دور کمرم انداخت.
- اره، حتما باید برم! به غیر از اون چندتا وسیله ی دیگه هم باید بخرم.
اندازه ی دور کمرم رو روی دفترچه نوشت و چیزی نگفت.
- پارچه رو هم خودم باید بخرم؟
_ نه عزیزم... خودم می خرم که کارم زودتر راه بیافته.
کار اندازه گیری که تموم شد، ازم فاصله گرفت و رو به ریحانه گفت:

- لباس ها رو تا چهارشنبه تحویل میدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Elham_kamy

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
21
149
111
18
مشهد
پارت شش

- لطف می کنی نگین جون.
مشغول جمع کردن وسایلش شد که گفتم:
- بشین تا برات یه نوشیدنی بیارم.
- دست گلت درد نکنه خوشگلم. دیدی که داشتم با تلفن صحبت می کردم؟ باید دو جای دیگه هم برم. نمی تونم بشینم.
شالش رو روی سرش مرتب کرد؛ گونه ام رو بوسید و گفت:
- انشالله دفعه ی دیگه.
با ریحانه و دخترش هم دست داد و بعد خداحافظی رفت. پاش رو که از در بیرون گذاشت ریحانه گفت:
- چه عجب بیدار شدی!
به سمتش چرخیدم:
- خب؟
از بی تفاوتیم حرصش گرفت:
- دیشب خوب آشوبی به پا کردی.
- تنها حرفم بهت اینه که جلوی زبونت رو بگیر تا آرامش ببینی!
عصبی شد و بلند گفت:
- جلوم ایستاده و هر چی می گم یه جوابی میده!
- این تویی که گیر الکی میدی.
نیلوفر قبل از اینکه مادرش حرفی بزنه دستش رو گرفت و دنبال خودش کشید.
- ولش کن اینو. بیا بریم به خریدمون برسیم.
- اون زبون نیش دارش رو کوتاه می کنم! حالا ببین.
- هر کاری که دلت می خواد بکن.
سیبی از داخل ظرف میوه که وسط میز بود برداشتم و گازی بهش زدم.
بعد رفتن اون دوتا تنها مونده بودم و از سر بی حوصله گی خونه رو آنالیز می کردم! خونه ای زیبا اما بی روح. برای تم داخلیش از رنگ های نقره ای و طوسی استفاده کرده بودن. اما معماری و مدلش خیلی شیک بود. از در که وارد می شدی یه راه روی کوتاه پیش روت بود. سمت راستت یه در بود که روشویی اونجا قرار داشت و با چند قدم وارد سالن می شدی؛ آشپزخونه ای بزرگ سمت راست که اپن بود و دیدی به سالن نداشت. وسط سالن یه دست مبل شیک چیده بودن و سمت چپ تلویزیون و کمی اون طرف تر، یه سالن مجزا، با چندتا پله از سالن پذیرایی جدا شده بود و دکورش کاملا با این طرف فرق داشت.
هوفی کشیدم و دستم رو از زیر چونه ام برداشتم. غرغر کنان از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم. در یخچال رو باز کردم و بی هدف نگاهی به داخلش انداختم.
- از بس تنوع زیاده ادم می مونه چی بخوره!
کلافه در یخچال رو بهم کوبیدم و تصمیم گرفتم به اتاقم برگردم.
***
چند روز بعد
پشت ویترین یکی از مغاره ها ایستادم و به کفش های جدیدش چشم دوختم. یا خیلی شلوغ بودن یا پاشنه هاشون بدترکیب بود! لب هام رو کج کردم و به راهم ادامه دادم. یه کفش ساده می خواستم که زیادهم پاشنه بلند نباشه.
همین طور با خودم فکر می کردم که نگاهم به کفش قرمزی که پشت ویترین یکی از مغازه ها بود افتاد. جلوتر رفتم تا از نزدیک ببینمش.
یه کفش پاشنه هفت سانتی قرمز رنگ که خیلی خوشگل بود. به قصد خرید وارد مغازه شدم و از فروشنده خواستم اون کفش رو برام بیاره.
- شماره پاتون چنده؟
- سی و نه!
بعد کمی گشتن از بین اون همه جعبه، کارتونی بیرون کشید و به طرفم اومد:
- بفرمایید.
ازش گرفتم و پام کردم.
- رنگ بندی هم داره؟
- بله. سورمه ای، سفید و مشکی موجوده.
- می شه سورمه ایش رو بیارید؟
- حتما.
دوباره به کفشی که پام بود نگاه کردم. جنسش خیلی باحال بود! رویه ش انگار اکلیلی بود که برق می زد.
- اینم سورمه ایش.
تشکر کردم و اون یکی لنگ رو در اوردم و رنگ دیگه ش رو پام کردم. نه! سورمه ایش قشنگ تر بود.
- قیمتش چنده؟
- قابل نداره... صدو شصت و دو هزار تومن!
کفش های خودم رو پام کردم و گفتم:
- همین رنگ رو برام بزارید.
فروشنده کارتون کفش ها رو داخل نایلون سفید رنگی گذاشت و به طرفم گرفت.
کارت رو بهش دادم و منتظر شدم تا پول رو بکشه که با لبخندی از جنس رضایت کارت رو کشید و بعد لحظاتی رسید پول رو داد. بدون اینکه به رسید توجه ای بکنم کارت رو گرفتم و بعد تشکر، از مغازه بیرون رفتم.
- این از کفش. یه زنجیر برای لباس هم بخرم دیگه تمومه.
از پله برقی برای رفتن به طبقه ی دوم استفاده کردم.
برعکس طبقه ی پایین، اینجا خلوت بود. زیاد کنجکاوی نکردم و وارد یکی از مغازه ها شدم.
دختری کم سن و سال، در حال بازی با موبایل بود که با ورود من از جاش بلند شد.
- خوش اومدید...
نگاهم به اطراف بود و جوابش رو دادم:
- مرسی. یه زنجیر طرح دار مجلسی می خواستم.
سری تکون داد و از پشت ویترین چند تا زنجیر بیرون اورد.
- فقط همینا رو دارم.
از بینشون ظریف ترینش رو برداشتم و با دقت نگاهش کردم. نقره ای بود و روش نگین های ریز و درشت داشت. با بقیه مقایسه ش کردم.
- فکر می کنم همین قشنگ تره.
به سمتش گرفتم و خواستم همین رو برام بزاره.
داخل نایلون کوچیکی گذاشت و به طرفم گرفت. پول رو حساب کردم و بعد از تشکر، از مغازه بیرون زدم.
به ساعت مچیم نگاهی انداختم... وقت زیادی داشتم و دلم نمی خواست زود برم خونه. حوصله ی حرف های بی خودش رو نداشتم!
از پاساژ بیرون اومدم و کنار خیابون ایستادم که نگاهم به بستی فروشی اون طرف جاده افتاد. چی از این بهتر که اینجا وقتم رو بگذرونم! با یه تصمیم آنی از خیابون گذشتم و وارد مغازه شدم. به غیر از من چندتا پسر دیگه هم اونجا بودن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Elham_kamy

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
21
149
111
18
مشهد
پارت هفتم

سفارش شیر موز دادم و روی یکی از صندلی ها نشستم. از فرط بیکاری گوشیم رو از کیفم بیرون کشیدم و نگاهی بهش انداختم. نه تماسی نه پیامی! پوزخند زدم:
- کی رو دارم که بهم زنگ بزنه؟
دوباره گوشی رو توی کیفم سُر دادم و منتظر سفارشم شدم.
***
ساعت پنج بود که به خونه رسیدم. خدمه هایی که دایی از قبل استخدام کرده بود؛ خونه رو برای امشب آماده کرده بودن و همه جا از تمیزی برق میزد. با لبخند رو به خانم میانسالی که داشت بشقاب ها رو سر میزها می چید گفتم:
- خسته نباشید!
به سمتم برگشت؛ سرتاپام رو از نظر گذروند و در جوابم تنها سری تکون داد. کم نیاوردم و دوباره گفتم:
- سلیقه تون حرف نداره... خونه خیلی خوشگل شده.
توجه ای به لحن و چشم های ستاره بارونم نکرد، برگشت و به کارش ادامه داد. با دیدن عکس العملش ذوقم کور شد. تصمیم گرفتم برم که با شنیدن صداش تو جام ایستادم.
- شما باید شهرزاد خانم باشی، درسته؟
تعجب کردم.
- شما اسم منو از کجا می دونید؟
بدون اینکه نگاهم کنه جوابم رو داد:
- پیک یه بسته براتون آورد که توی اتاقتون گذاشتم.
جفت ابروهام بالا پریدن.
- ممنونم ولی، اتاق منو...
پرید وسط حرفم!
- خانم سلطانی قبل اینکه برن ارایشگاه بهم گفتن.
به خاطر حرکتش اخم کمرنگی میون ابروهام جاخوش کرده بود. در جوابش چیزی نگفتم، بی حرف برگشتم و به طرف پله ها رفتم. وارد اتاقم شدم و بدون فوت وقت به سمت حمام حرکت کردم.
***
بدون اینکه حوله رو از تنم در بیارم روی صندلی میز ارایش نشستم. به اندک وسایل روی میز نگاه کردم. با یه حرکت آنی، رژ قرمز رنگی رو که خیلی دوستش داشتم برداشتم و به لب های گوشتیم کشیدم. بعد اون ریمل رو برداشتم و چند بار فرچه رو به مژه هام کشیدم تا حالت فر و بلندی به خودشون گرفتن. ریمل رو سرجاش گذاشتم و به خودم نگاه کردم. ساده ی ساده! هیچوقت آرایش غلیظ رو دوست نداشتم و همیشه تمام خودآرایی هام به یک رژ و نهایتاً یه خط چشم ختم می شد.
از جام بلند شدم و پاکت سفید رنگی که روی میز بود رو برداشتم و بازش کردم. حوله رو از تنم دراوردم و لباس رو پوشیدم. تو اینه خودم رو برانداز کردم... رنگ سفیدش عجیب به پوست برنزه ام میومد. دستی به موهام کشیدم. قصد مدل دادن بهشون رو نداشتم. شونه رو از توی کشو برداشتم و جلوی موهام رو به سمت چپ هدایت کردم و طرف دیگه ش رو پشت گوشم فرستادم. شونه رو سرجاش گذاشتم، کمی عقب رفتم و به خودم دقیقتر شدم. کت و شلواری که تنم بود مدل خاصی نداشت اما خیلی شیک و باکلاس بود. شلوار قد نود و تقریبا تنگ، کت کوتاه و استین سه رب، ظاهری ساده اما دل نشین. لب هایی سرخ و چشم های درشتِ عسلی که مژه های بلند و فر اون ها رو در خودش قاب گرفته بود. دوباره دستی به موهام کشیدم و لبخندی روی لب هام نشوندم. دیگه وقت رفتن بود. کفش هایی که تازه خریده بودم رو پام کردم، زنجیر رو هم به شلوار وصل کردم و بعد از اطمینان خاطر که همه چی مرتبه از اتاق خارج شدم.
همون لحظه دایی هم از اتاقش بیرون اومد. لبخند زدم و به سمتش قدم تند کردم.
به ظاهرش اشاره کردم و گفتم:
- با این کت و شلوار طوسی و پیراهن مشکی، بدجور خوش تیپ کردینا.
بلند خندید و دستش رو دور شونه هام حلقه کرد. همین طور که به سمت پله ها می رفتیم سرحال گفت:
- شیرین زبونی نکن دختر.
ریز خندید و با هم از پله ها پایین رفتیم.
ریحانه اون وسط ایستاده بود و با خانم میانسالی حرف میزد. لباسی که به تن داشت ناخواسته توجه ادم رو جلب می کرد. ماکسی بلند که مدل نیلوفری بود و یقه هفت. روی سـ*ـینه نگین دوزی شده بود و جنس لباس براق بود که زیر نور می درخشید. نگاه خیره ی منو که روی خودش دید پشت چشمی نازک کرد و دستی به موهای شنیون کرده ش کشید. بهشون رسیده بودیم. به اون خانم سلام کردم و اروم رو به دایی گفتم:
- اینجا حوصله م سر میره؛ برم بهتره.
و اون تنها سری در جواب حرفم تکون داد و من با گفتن جمله ی"شرمنده باید برم" جمع رو ترک کردم.
سر میزی که گوشه ی سالن گذاشته بودن نشستم و دست به سـ*ـینه، اطرافم رو کاویدم. دی جی در حال تنظیم ظبط و باند بود و چند نفر اون وسط منتظر پخش موسیقی بودن. سالن شلوغ نشده بود اما کم کم به جمع مهمان ها اضافه می شد. برای رفع بیکاری یه شیرینی برداشتم و گازی بهش زدم. حواسم به جمعی دختر پسر بود که نمی دونستن برقصن یا از فرصت پیش اومده، به نحو احسنت استفاده کنن!
تو دلم به حال خوبشون حسرت خوردم. ای کاش منم مثله اینا خوش و فارغ از غم دنیا بودم. آهی کشیدم و از خدمه ای که اونجا بود، تقاضای نوشیدنی کردم. از داخل سینی، جام پایه بلندی تحویلم داد و برگشت. شیرینی نصفه رو توی پیش دستی گذاشتم، به صندلی تکیه زدم و دو قلوپ از محتویات داخل جام رو خوردم.
حس کردم یکی بالای سرم ایستاده و وقتی صدای نیلوفر رو شنیدم حسم به یقین تبدیل شد.
- اینجا لَم دادی نمی گی ممکنه بابا کارت داشته باشه؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Elham_kamy

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
21
149
111
18
مشهد
پارت هشتم

از اون فاصله به چشم های غرق در ارایش و گیراش زل زدم. لحظه ای از زیادی ساده بودنم خجالت کشیدم. نیلوفر با اون سایه دودی طلایی و خط چشم گربه ای زیباتر شده بود و من با یه رژ قرمز و تیپ کاملا ساده، در برابرش به چشم نمی اومدم. حتی با این چشم های به قول معروف، سگ دار!
- شنیدی چی گفتم؟
به خودم نهیب زدم.
- داری چیکار می کنی شهرزاد؟!
تو جام جا به جا شدم و رویه خونسرد و بداخلاقم رو حفظ کردم.
- محض رضای خدا فقط یه بار، یه بار مثله بچه ی آدم حرف بزن.
ابروهای پهن و حالت دارش به نشانه ی اخم بهم نزدیک شدن. بدون حرف از جام بلند شدم و جام رو روی میز گذاشتم.
- کجاست؟
چشم غره ای بهم رفت و حرکت کرد. چشم هام رو توی حدقه چرخوندم و دنبالش راه افتادم.
از دور دایی و ریحانه رو دیدم که با چند نفر مشغول صحبت بودن. سرم رو نزدیک گوش نیلوفر بردم و گفتم:
- اونا کین؟
با بداخلاقی گفت:
- بریم خودت متوجه می شی.
بهشون که رسیدیم سلام کردم. دایی و اون دو مرد از جاشون بلند شدن.
- خوش اومدید.
دایی حسین دستش رو پشتم گذاشت و گفت:
- اینم از شهرزاد جان!
- دخترم ایشون هم آقای رفیعی، یکی از شرکای شرکت هستند و این مرد جوان هم خواهرزاده ی گرامیشون.
مرد میانسالی که رفیعی خطاب شده بود و ظاهر مرتبی داشت، دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت:
- از دیدن دوباره ت خوش حال شدم بانوی زیبا!
باهاش دست دادم و ابراز خوشحالی کردم. نگاهم به مرد قد بلند و خوش تیپ کنارش افتاد. برای اینکه زشت نباشه دستم رو به طرفش دراز کردم و گفتم:
- از دیدنتون خوشحال شدم آقای...
دستم رو به گرمی فشرد و با نگاه خیره ای جواب داد:
- خسرو هستم!
لبخند از روی لب هام کنار رفت و هول کردم. نگاهم رو از چشم های سبز عسلیش دزدیدم و گفتم:
- خوشوقتم.
دستم رو کشیدم و سر به زیر کنار ایستادم.
دایی همه رو به نشستن دعوت کرد.
نیلوفر از کنارم رد شد و جوری که بشنوم گفت:
- بدبخت ندید پدید!
با دهان باز نگاهش کردم که کنار مادرش نشست و با نفرت رو ازم گرفت. معنی حرفش چی بود الان؟ دوباره به طرفش چرخیدم که دیدم دستش رو زیر چونه اش گذاشته و به نقطه ای خیره شده. رد نگاهش رو گرفتم تا به خواهرزاده ی اقای رفیعی، همون خسرو رسیدم که به صندلی تکیه زده بود. عمیقاً توی فکر بود و انگشت اشاره و شصتش رو مدام بهم می کشید! نیلوفر هم هنوز توی همون حالت بود. - شهرزاد جان...
به خودم اومدم و هول شده گفتم:
- بله؟
به صندلی کنارش اشاره کرد.
- چرا نمی شینی؟
- دایی جان من یکم حالم خوب نیست. برم تو حیاط برمی گردم.
با لحنی که دلخوری درش بیداد می کرد گفت:
-خیلی خب... برو.
رو به اقای رفیعی گفتم:
- خیلی معذرت می خوام بابت رفتارم. اما واقعا حالم خوب نیست.
سرش رو کج کرد و جواب داد:
- مشکلی نیست. راحت باشید.
لبخندی مصنوعی زدم و به راه افتادم. از میون جمعیتی که مدام تکون می خوردن به سختی گذشتم و به نگاه های خیره ای که روم بود توجه ای نکردم. وارد حیاط شدم و پر صدا، نفس عمیقی کشیدم. حیاط بزرگی که حالا گوشه و کنارش میز و صندلی چیده بودن. بیرون هم مثله داخل شلوغ بود.
کلافه گوشه ای دست به کمر ایستادم و سرم رو پایین انداختم. حالم به خاطر حضور اون مرد و حرف نیلوفر گرفته شده بود. ای کاش بهش دست نمی دادم. خیلی بد شد اینطوری... هوف!
دستم رو به پشت گردنم کشیدم که صداش در جا میخکوبم کرد.
- حالت خوب شد؟
اب دهانم رو قورت دادم و به عقب برگشتم. نگاهم رو که روی خودش دید، جام رو از لب هاش فاصله داد.
- هواتو خوردی، دیگه بهتره بریم تو!
حرفش رو نشنیده گرفتم و کلافه گفتم:
- شما برید داخل من خودم میام.
- همین که گفتم! حیاط شلوغه، نمی تونم تنهات بذارم.
اخم ریزی بین ابروهام نشست. به جام توی دستش اشاره کردم.
- فکر می کنم زیاده روی کردید.
پوزخند زد و نگاهش رو به جام دوخت. تکونش داد و دوباره لب تر کرد.
- ظرفیتم بیشتر از ایناست.
با حرص مشهودی گفتم:
- پس می شه بگید این حرف های بی خود یعنی چی؟
دست ازادش رو توی جیب شلوارش فرو برد و جواب داد:
- چرا انقد زود عصبی میشی؟ من فقط نمی تونم تنهات بذارم؛ همین!
کلافه پوفی کشیدم و زمزمه کردم:
- حق داشتی دایی... به ولله که حق داشتی کلافه بشی.
همین طور که از کنارش رد می شدم گفتم:
- حس انسان دوستانه تون منو شگفت زده کرد واقعا!
در آخر چشم غره ای بهش رفتم و وارد سالن شدم. به خاطر جو داخل و هوای آغشته به بوهای مختلف، صورتم درهم شد. نالیدم:
- وای خدایا؛ یعنی تا کی باید این شرایط رو تحمل کنم؟

سر میزی که خالی بود دست به سـ*ـینه نشستم و با اخم به جمعیت تو سالن خیره شدم. همون لحظه حس کردم یکی کنارم نشست. چرخیدم که با پسری حدوداً بیست یا بیست و دو ساله رو به رو شدم. داشت با لبخند بزرگی تماشام می کرد. با همون اخم خودم رو عقب کشیدم که دوباره جلو اومد. هول شده به اطراف نگاه کردم. قسمتی که نشسته بودم تاریک بود و فقط وسط سالن رو با رقـ*ـص نور روشن کرده بودن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر: