کنترل کیفی رمان يانار | سمانه امينيان كاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 3K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: FATEMEH_R

موضوع رمان رو دوست داريد!؟


  • مجموع رای دهندگان
    22
  • نظرسنجی بسته .

سمانه امينيان

همراه انجمن
عضو انجمن
12/6/18
198
2,803
416
28
نام رمان : يانار
نويسنده : سمانه امينيان كاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر : عاشقانه ، اجتماعي
ناظر رمان : @*سيما*
خلاصه : دخترانى كه با هزار اميد ازدواج مى كنند تا از آنچه كه هستند و در آن زندگى مى كنن رهايى پيدا كنند، اما دريغ از لحظه اى تنفس، دريغ از روياهاى كودكانه و عاشقانه، دريغ از لحظه اى آرامش ... زندگى پيش رويشان سخت تر از آنى بود كه در تصورشان بود. آنقدر كه دخترى را از نفس انداخته و ديگرى را به نفس زدن مى اندازد .
ساعت پارت گذاري: هر شب، سه پارت، راس ساعت دو تا چهار صبح
 
آخرین ویرایش:

*سیما*

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
17/4/18
850
20,598
821
25
:)
به نام خدا
231444_bcy_nax_danlud.jpg
نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.
خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

سمانه امينيان

همراه انجمن
عضو انجمن
12/6/18
198
2,803
416
28
مقدمه:
زبانه هاي آتش را تماشا می كنم که زندگی ام را در خود فرو می کشاند. اما نه فغانی هست و نه شیونی... من خود پاره ای از آتش شده ام که َمشک ها اشک درد تن و روحم را تسکین می دهد و آتش جانم را خاموش نمي كند.
همه می دانند که هیچ راه نجاتی نیست برای زنی که زنانگی را از او گرفته اند و آغوشش را قفل و زنجیر کرده اند!
من باید بمانم در قبرستان آرزوهایی که هر شب در آن، محشری برپا می شود. رعب انگیز و جان فرسا! هر شب آرزوهایم از گور بر می خيزند و می خواهند که من را هم با خود ببرند، در صورتی که معادی نیست؛ برای منی که دنیای حسرت ها به من بشارت داده شده كه نه بهشت و نه حتی جهنم! و دنیای حسرت ها جهنمی است که هر روز بهشت را در خود می سوزاند.
به راستی چه خیال محالی است؛ اندوه ها را در کاغذ جا دادن! زیرا اندوه در دم انسان می آيد و با باز دمش جا گیرتر می شود و برایش راه خلاصی نیست جز فراموشی و فقط خدا می داند که چه کسانی آنقدر لایق و عزیزند که این نعمت نصیبشان شود و باقي محکوم هستند به یاد آوردی!
تا آن موقع که از درد خودشان آتش به زندگیشان بی اندازند! اما من محکوم شدم به یادآوری فراموشی و چه دردی از این سهم گيرتر؟ درد من این نیست که هیچ قاب عکسی، عكس مرا فریاد نمي زند! زيرا که این روز ها قاب عکس ها پر از آدم هستند و خالی از انسان. من زنی هستم که تمام تلاشم را کردم که سرباز خانه ام باشم و از آن تا پای جان دفاع کنم...
در صورتی که من نمی دانستم اصلا خانه اي برای حراست از آن ندارم و آنها مرا در توهم ها و تلقین ها مدفون کرده بودند تا روزی نرسد که از آن جا بیرون بیایم و پشت پا بزنم به خواسته هایشان تا مبادا از داشته هايشان بکاهم! هیچ کس نمی دانست که من آتشی بودم زیر خاکستری که روزی شعله ور می شد و آتش به جان زندگی شان می انداخت. در آخر هم خود به کام نابودی میرفت، اما حرمت زن بودنش را با تمام عذاب هايي که به او دادند، حفظ خواهد کرد.


پارت اول
فصل اول

تمام تنم از شدت استرس خیس عرق شده بود و بند بند استخوان هايم مى لرزيدند. من داشتم چه گناهى انجام مي دادم؟ مگر دنیا را به هم نریختم تا با او باشم؟ مگر براى با او بودن از عقاید خود نگذشته بودم؟ پس الان این كارهایم چه معنى مي داد؟ من پرى زادي که مادرش روی نجابتش قسم می خورد در حال انجام كدام گـ ـناه نابخشوده ي خداوند بودم؟ اصلاً چه شد كه اینگونه ذاتم خراب و از او سیر شدم؟!
از جایم بلند شدم، خون تازه به مغزم رسیده بود. مقابل آینه ایستادم. من، دخترى كه تار مویش را هیچ كس ندیده بود؛ چه شد كه اینگونه به این شكل در آمدم؟ واقعاً با بیشرف کردن خود می خواستم عشق پر کشیده از حریم خانه مان را باز گردانم؟ اینگونه؟! با این وقاحت!؟
دستى به موهاى كوتاه سشوار كرده ام كشیدم. رنگ زیتونى را او دوست داشت اما باره آخر، موهایم را براى او به این رنگ در نیاورده بودم.
چطور شیطان در وجود من رخنه انداخت و من را به اینجا کشانده بود؟ با حرص تمام موهایم را به هم ریختم و چنگى به آنان زدم. همیشه زیبايي ام را در چشمانم مي دانست، رنگ مشكى و كشیدگي شان را دوست داشت و با آرایششان مخالف بود. اوایل از غیرتش در پوست خود نمى گنجيدم اما بعد از مدتى...
حال چشمان مشکی ام را بیشتر از هر زمان دیگری آرایش کرده بودم. فقط، تنها مشکلی که وجود داشت، این بود که انتهاى این دو چاله ي مشکی بدجور تهی و خالی میزدند!
به رنگ رژقرمز روى لبانم خیره شدم، رنگي كه او تنها مختص زنان نااهل مى دانست. جالب بود او براى من بد مي ديد، اما نگاه خود به روى لب هاي همان زنان را بى عيب مي دانست!
حال من از رنگى استفاده كرده بودم كه او در من بد و در دیگران زیبا مى ديد. من، دختر خارق العاده اي نبودم و زیبایى ام نفس گیر نبود. اما زشت هم نبودم، به قول مادرش با كشیدن دستى به صورتم دسته كمى از اسمم نخواهم داشت. با شنیدن زنگ در، دنیایم به آتش كشیده شد. نگاهم را به لباس هايم دوختم، تاپى سفید كه تنها جاى بسته اش روى شكمم بود و شلوارى كه بلندي اش تنها تا ماهیچه ي پایم می رسيد.
به صورتم نگاه كردم، چه کسی می ديد و می فهميد که پشت این رنگ قرمز جیغ، برای خود نمایی نیست؟ برای پوشاندن زنی است که وقتی بلند می خندد و لباس های این چنینی به تن می كند، تمام حواسش پی مردی است که نمی تواند تمام و کمال سهمی از چشم هايش داشته باشد!
واقعا چطور آنقدر حقیر و پست شده بودم كه تا اینجا این رابـ ـطه ي پر از گـ ـناه را كشانده بودم؟ "خدایا پشیمانم، پشیمانم از اینكه خــ ـیانـت كردم، پشیمانم كه او را به خانه ام دعوت كردم؛پشیمانم كه از اعتماد شوهرم سوءاستفاده كردم."
" اصلاً براى پشیمانى زمانى مانده بود؟ او شاید خود را از من دریغ کرده بود اما من که عاشقش بودم، نبودم!؟ شوهرم، مرد من! نه، نه...تا همین جا هم که پیش رفتم کافیست. باید تا در این لجن زار نابود نشده بودم، خود را نجات مي دادم. زنگ دوباره به صدا درآمد باید قبل از اینكه كار خرابتر شود او را از اشتباه خود مطلع مى كردم. باید مى گفتم از اول هم در این رابـ ـطه تنها چیزى كه رشد كرد تردید من بود نه عشق بینمان. حماقت که شاخ و دم نداشت؛ داشت؟ دیگر نمی خواستم حرمت آن دو تیله را بشکنم. هر چند که مرا پس مى زند و هر چند که با خیره نشدنش کم محل و کم اهمیتم مى كند. دلیل من براى خیانتم واقعاً چه بود؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سمانه امينيان

همراه انجمن
عضو انجمن
12/6/18
198
2,803
416
28
پارت دوم


باید تمامش مى كردم تا خدا توبه ام را باور كند و بیش از این از من ناامید نشود. عقب رفتم، با پشت دست لب هايم را پاك كردم.
جای رژ لب روی دستم ماند؛ جای این ننگ و بی حيايي هم روی زندگی ام می ماند؟ به سمت چادر نماز آویزان پشت در رفتم. با شنیدن دوباره ي زنگ، چادر را برداشتم و در بین راه به سرم انداختم. پشت در قرار گرفتم و از چشمى با مطمئن شدن از حضورش، در را باز كردم.
لبخندش محو شد و با دیدن چادرم لب هايش را بالا برد. حق داشت، ترسیده بود. او به تصور ظاهرى دیگر خود را آماده كرده بود.
در را تا آخر باز كردم و عقب رفتم، گفتم:
-باید حرف بزنیم.
تردید داشت، اما به خود مسلط شد، كفش هايش را در آورد و به داخل آمد.
-كسى تو خونست؟!
در را پشت سرش بستم و از كنارش گذشتم. به سمت مبل هاى قهوهاى رنگ مقابل تلویزیون رفتم.
ـ نه كسى نیست،گفتم كه رفته مسافرت.
هه...مسافرت، آن هم مجردى! چیزى كه من برایش آرزو به دل ماندم، آن هم تنها به جرم زن بودنم. اصلاً چه معنایى داشت زن، ناموس مرد به جایى كه مردش بى خبر باشد برود؟! تنها مرد مى توانست ناموسش را در خانه حبس كند و خود به مسافرت برود، ناموسی که تازگی ها فقط نامش را به دوش می كشيد. با شنیدن صدایش، نگاهش كردم.
ـ پس چرا سر و شکلت این طوریه؟
باید خود را قاطع نشان مي دادم تا او هم بفهمد، واقعاً پرى زاد متوجه ي گناهش شده!
ـ مگه منو تا به حال جورى دیگه هم دیده بودى؟
به وضوح جا خورد و به سمتم آمد. قدمى به عقب برداشتم و دستم را از زیر چادر بلند كردم.
ـ جلو نیا مازیار!
ایستاد و با كلافگى پرسید:
ـ پرى زاد چت شده!؟ من مازیارم، همونى كه خواستى تا امشب بیاد تو خونت.
واى كه با گفتن این حرف، دنیا را پتكى كرد و آن را به روى سرم كوبید. چشمانم را از شرم خدایى كه بى شك بین ما بود، روى هم فشردم و گفتم:
ـ تورو خدا بسه،ادامه نده !
نزدیک تر آمد و به روى صورتم خم شد.
ـ متوجه نمى شم، اتفاقى افتاده؟
با خود گفتم:
_ "اتفاق زمانى افتاد كه من از روى خشمم، از روى لج بازى احمقانه ام ، از روى غرور له شده ام، تو رو وارد جریان زندگیم كردم"
بیشتر از هر زمان دیگری درون عمرم حس احمق بودن به من دست داده بود! آیا آغـ*ـوش سرد شوهرم برای سر و سامان دادن به پریشان حالی هایم کافی نبود؟
نگاهش كردم و بغض گلویم رها شد. صدایم مى لرزيد و نگاهم تار شده بود.
پري زادـ من اشتباه كردم!
نفس پر حرص خود را به روى صورتم فوت كرد.
مازيارـ منظورت چیه؟!
عقب رفتم و صدای گریه ام بلند شد.
پري زادـ اشتباه كردم. من، پري زاد پیرانى، دختر شهید على پیرانى، دختر حاج خانوم فاطمه علیانى اشتباه كردم. نمى دونم چرا ولى اشتباه كردم! ببخش نمی تونم این گـ ـناه رو ادامه بدم، نمى تونم این ننگ رو با خودم به گور ببرم. مى خوام طلب بخشش كنم؛ مى خوام بشينم رو به قبله تا آخر عمرم بگم "العفو"فقط تمومش كن. برو بذار بیشتر از این نابود نشم، برو...
شاخه گل سرخ را كه اصلاً آن را ندیده بودم به روى مبل كوبید و فریاد زد:
ـ همین؟! شیش ماهه منو به خودت عادت دادى كه بگى غلط كردى!؟
مثل خودش فریاد زدم:
ـ آره غلط كردم.خوبه ميدونى غلط بوده!
چنگى به موهایش كشید و گفت:
_بذار حرف بزنیم، حلش مى كنيم.
حلش مى كنيم!؟ قرار بود چه چیز را حل كنیم !؟ زنى كه با وجود متاهل بودنش مردى دیگر را وارد زندگي اش كرده بود؟ زنى كه با تمام حجابش از تمام زنان فاسد هم فاسدتر شده بود؟ او دقیقاً چه چیز را قرار بود حل كند؟ نجاست پخش شده ي من چگونه حل شدنى بود كه او مي دانست، اما من نه؟!
چادرم را محكم تر به زیر چانه ام گرفتم و گفتم:
ـ تمومش كن . ما هر دو اشتباه كردیم. خدارو شكر كه قبل از هر بى شرمي به خودم اومدم اما...
دوباره فریاد زد و با خشم گفت:
_حالا دیگه من شدم بى شرمي؟؟
چشمانم را روى هم فشردم و با فریاد او باز كردم.
مازیار: منو نگاه كن. من شدم بى شرمي تو؟!
با كوبیده شدن در، قلبم از تپیدن ایستاد! هر دو به در بسته شده نگاه مى كردیم، به قدرى شوكه شده بودم كه صداى كسى را كه در پشت در، نعره ميزد را نمى توانستم بشناسم. مازیار به طرفم آمد و با نگرانى گفت :
مازيارـ شوهرته!
"آره،اویى كه پشت در، در حال فریاد كشیدن نامم بود؛هامون بود!"
 
آخرین ویرایش:

سمانه امينيان

همراه انجمن
عضو انجمن
12/6/18
198
2,803
416
28
پارت سوم

دستش را بلند كرد كه به صورتم بزند، صورتم را عقب کشیدم و با ترس استرس گفتم:
ـ هامونه!!برو...
به سمت پنجره ي قدى داخل سالن دویدم و بى توجه به پرده ي نازك حریر سفید رنگ، آن را باز كردم و با زبانى كه به سقف دهانم چسبیده بود به سختى گفتم:
ـ بیا برو تا درو نشكسته.
معطل نكرد و به سمت من دوید. پرده را كنار زد و خود را سوار بر چهار چوب پنجره كرد گفت:
ـ منو...
پنجره را جلو بردم و با التماس حرفش را قطع کردم.
ـ تو رو خدا برو، الان مياد داخل .
صداى در زدن قطع شد. هر دو به یكدیگر نگاه كردیم. مي دانستيم چه چیز در انتظارمان است. مازیار نگاهى به زمین انداخت و پرید. او رزمى كار بود و با پریدن یك طبقه قطعاً اتفاقي برايش نمي افتاد. خواستم پنجره را ببندم كه با صداى وحشناك شكسته شدن در، آن را رها كردم و به هامون وسط سالن نگاه كردم. با دیدن چشم هاي به خون نشسته اش چادر در مشت دستم شل شد و به ثانیه نكشید كه از روى سرم افتاد.
من، زن هامون، کسی که قرار بود محرم دل و رازهایش باشم؛ حال از سر و رویم بي عفتي می بارید. لباس هاي توی تنم مهر بر خاطی بودنم زد و آن چادر افتاده از سرم، حرمتم بود.
حرمت زنش بود که مانند برگ پاییزی روی زمین افتاد و من بدون چادرم عجیب احساس بی ارزشي و پوچی کردم!
هامون آتش شد، شعله كشید و مرا نیز در آتش خود سوزاند. به سمتم آمد و درست مثل همیشه قبل از حرف زدن، مرا به محاكمه گرفت. تنها فرقش در این بود كه اینبار زبانش شد ،مشت هاى پى در پیش. حرف هایش شد ناسزا هایش و گوش هایش را از تصور و خیالش پر كرد. تصورى كه اینبار برعكس همیشه به واقعیت رسیده بود.
"پریزاد خانوم هیچ فکرش را می كردي شوهرت روزی اینجوري تو را بترساند و تو اینطور عطر تنش را به خود بگیری؟ معلوم است که فکرش را نمیکردی...تو پریزاد پیرانی پاک دامن بودی نه پریزاد خطاکار"
اما من در مقابلش اینبار برخلاف همیشه سكوت كردم و خود را به دستِ مشت ها، لگدها و ناسزاهایش سپردم. حداقل اینبار اگر قضاوت شده بودم به درستى بود و دیگر براى بى گناهي ام دلم نمى سوخت. این بار من گـ ـناه كارترین آدم این زندگى بودم و او مظلوم ترین آدم خــ ـیانـت دیده. من فاسد و او زخم خورده از این زن فاسد بود. من لجن و او پروانه اي كه در این لجن زار به امید بوییدن گل نشسته بود، ولي...
نمي دانم چه كسى مرا از زیر دستش نجات داد اما هر كه بود صدایش كه مدام مرا لعنت مى كرد، برایم لالایى خوش صدایى شده بود. از درد به خودم مى پيچيدم و به لباسى كه حال با رنگ قرمز خونم پوشیده شده بود، نگاه انداختم.
لباسى كه روزى با عشق براى پوشیدنش مقابل او خریدم؛ اما سرنوشتش چیز دیگری بود. البته اشکالی هم نداشت، مهم این بود که در اين لباس با مشت هايش مرا نوازش می كرد! باید خوشبین می بودم، این هم جور دیگری از عشق وحشی بود دیگر، نه؟
با این فکر چشمه ي اشکم بیشتر جوشید و لباس خوني ام را که خیس عرق شرم بود، خیس تر کرد. به سختی چشمانم را بستم تا بیشتر از این، آن وضع خفتبار خود را نبینم. فریادهاى دیوانه وارش كه تمام نسل مرا غرق در ناسزاهایش، خانه را پر كرده بود و من نه رمقى براى نگاه كردنش داشتم و نه حتی رویش را.
با چه رویی نگاهش می كردم وقتی حریم امن و پاک خانه اش را به کثافت کشیده بودم؟ چه شد كه زندگي ام به اینجا كشیده شد و من ماندم با باتلاقى كه درونش تا گردن فرو رفته بودم و تنها زمانى براى یك خداحافظى داشتم!؟ چه شد كه من دختر آفتاب مهتاب ندیده ي حاج على اینطور به لجن رسیده بودم؟ مشكل از كه بود ؟ من !؟ پدرم !؟مادرم یا هامون !؟ چه كسى مسئول خطا رفتن من بود !؟ چه كسي مرا از پريزاد بى گـ ـناه دور كرد و من را اینگونه به نابودى رساند!؟
آیا آنهایى كه مرا در این وضعیت دیدند به دلیل گناهم فكر هم خواهند كرد و یا نه بی برو برگرد مرا زنی پست خواهند نامید؟ آیا آنها هم همانند من خواهند پرسید كه چرا به اینجا رسیده ام یا نه، آنها هم همانند مرد خشمگین پر از نفرت روبه رویم، مرا قضاوت خواهند كرد؟ به راستى اصلاً قضاوت كردن كار ماست؟
چشم هايم را باز كردم و خود را روى تخت بیمارستان دیدم. روشنایى روز نشان از آن داشت كه شب رسوایى من تمام شده و حال در دید همه من زنى افسار گسیخته شده ام. زنى كه به زندگى غرق در رفاهش پشت كرده و مانند كسانى كه خوشى زیر دلشان را زده، دل سیر از زندگي ام شده ام، اما چه كسى مي دانست من از خوشى اینكار را نكردم و این خفت تنها از غرور سر خورده اى بود، كه از مرد رویاهایم به ارمغان گرفته بودم؟
قصد كم رنگ كردن گناهم را نداشتم. نه ، حتى خود را گناهکار تر از دید هامون به خود مي دانستم. حرفم این نیست كه تقصیر هامون بود، نه حرفم این نیست.
حرفم این است من اگر گـ ـناه كردم، شرایطى كه در آن بودم مرا به بیراهه كشاند و من فکر کردم که بالاتر از سیاهی رنگی نیست و خود را به تباهی کشاندم. پس هامون هم بی تقصير نیست، من اگر از او و عشق مردانه اش سیر می شدم مگر دست به چنین گناهی می زدم ؟
در اتاق با ضرب باز و مادرم با ناراحتى وارد اتاق شد. مادرى كه عمرش را در جلسه هاي قرآنی اش گذراند اما یادش رفت دخترش را قرآنى تربیت كند. مادرى كه تنها مرا از عذاب آتش جهنم ترساند و باعث ترس من از خدایم شد. مادرى كه تنها یك حرف زد و آن این بود كه "پريزاد، حجاب دختر نشانه ي پاك بودن و قدیسه بودن اوست." همین !
به راستی،تنها خواندن قرآن به زبان عربى مگر فایده اي هم دارد؟ قرآن به دست گرفتن هیچ گاه از آدم مسلمان واقعی نمی سازد و چادر را نمادین به سر کردن نشانه ي ایمان نیست.
مادرم برایم نگفت اگر در جهنم زندگى اسیر شدم مى توانم به خدا پناه ببرم و از او بخواهم كمكم كند. او تنها مرا از گـ ـناه ترساند و عواقبش را گفت. نگفت در زمان ناامیدى و خطا چه كنم، نگفت...او جز ترساندن من از خدایم كارى برایم نكرد، من که از خدایم ترسیده بودم دست به دامان بنده هایش شدم.
چادرش را رها كرد، با هر دوست به صورتش كوبید و به سمتم آمد .چشم هایش بارانى شد و زبانش تلخ ، آنقدر كه تلخی اش در قلبم نيز رسوخ کرد. ضجه كنان خود را میـزد و از بین هق هق هايش نامم را صدا مي کرد، مى گفت:
ـ خدا ازت نگذره پرى زاد كه آتیش كشیدى به اون دنیام. خدا ازت نگذره که شدى طبل رسوایى این شهر. خدا ازت نگذره كه آبروى من با پدرتو به حراج گذاشتى...من كجاى این زندگى برات كم گذاشتم؟
در دل پوزخند زدم،" تو حق مهر مادرى برایم كم گذاشتى...مهرى كه برایش به هامون پناه بردم و او به جایش برایم غیرت مردانه اش را خرج كرد"
نه هامون و نه مادرم، هیچ یک نقش اصلی و حقیقی خود را در زندگی ام بازی نکردند، هر کس ساز خودش را گرفت و یک جوری مرا وادار به رقصیدن کرد! به یكباره دستش را بلند كرد و به صورتى كه مطمئنم چیزى از آن باقى نمانده بود، زد .
از درد چشمانم را بستم و در مقابلش بى حركت ماندم تا بلكه او با زدنش درد عذاب وجدان مرا كم كند. او مي زد و من از درد سیلى هايش لبخندى در دل مي زدم، داشت مادرانه خرجم مى كرد، اما چه دیر! زمانى كه از پريزاد پاكش چیزی باقى نمانده بود.
در اتاق باز شد و چندین پرستار به اتاق آمدند؛ رسوایى ام شهر را داشت پر مي كرد و من تنها كارم نظاره كردن بى آبرويي ام بود. مادر لباسم را در چنگش گرفته بود، با خشم و عصبانیت فریاد كنان مى گفت:
_ ولم كنید بذارید این دخترى كه شده ننگ روى پیشونیم رو بكشم. ولم كنید تا دنیارو از دست این دختره نجات بدم. من تمام زندگیم رو براى این دختر دادم. نذاشتم تو خونم تار موش رو نامحرم ببینه ، نذاشتم رنگش رو آفتاب ببینه. یه عمر نشستم پاى قرآن، پاى اعمال واجبم كه دخترم عاقبت به خیر بشه نه اینكه...
هق هق هایش حرفش را نصفه گذاشت و پرستارها مادر نیمه جان مرا از اتاق بیرون بردند. به روى پنجره چرخیدم و ِسرمى كه مانع چرخشم شده بود را از دستم كندم.
 
آخرین ویرایش:

سمانه امينيان

همراه انجمن
عضو انجمن
12/6/18
198
2,803
416
28
پارت چهارم

نگاهم را به آسمان دوختم؛ آسمانى كه زمانى محرم رازهایم بود و تنهايي ام را به نظاره نشسته بود. من از همان اول هم جز خود كسى را نداشتم و تنها شاهدم، همین آسمانیست كه دیگر رنگ آبي اش براى من آرامشى به همراه نداشت.
زنى مقابلم ایستاد و به روى صورتم خم شد.
- خوبى؟ چرا سِرُم دستتو كندى !؟
خواستم حرف بزنم؛ اما حرفم قطره اشكى در چشمانم شد و از درد شرمندگى، چشمانم را روى هم فشردم و اشك جمع شده را به كناره ي صورتم راهى كردم.
نمى دانم دركم كرد یا تنها دلش به رحم آمد كه دستش را به روى بازویم گذاشت و با فشردنش سعى در دل داري ام كرده بود. دست دیگرم را به روى تخت دراز كرد و سرم را به دستم وصل كرد، گفت:
-الان برات یه آرامبخش مي زنم تو سِرمتتا آروم بگیرى.
حرفى براى زدن نداشتم. مگر زبانى براى حرف زدن باقى مانده بود؟ چشمانم را باز نكردم، همانطور منتظر اثر كردن آرامبخش ماندم تا به خواب بروم و بیش از این شاهد رسوایى ام نباشم.
با برخورد نفسهایى به صورتم، چشم باز كردم و هامون را درست در فاصله ي یك سانتى متری صورتم دیدم. از ترس هینى بلند كشیدم و خواستم صورتم را عقب ببرم كه دستش را به گلویم گرفت و مرا محكم به روى بالشت زیر سرم كوبید. صورتش را نزدیك صورتم گرفت و با چشم هایى كه سفیدیشان جایش را به رنگ قرمز داده بود ، فریاد زد:
-به من خــ ـیانـت مى كنى!...مى كشمت زنیكه ي فاسد.
نفس هايم در سـ*ـینه ام حبس شده بود و من ناخوداگاه براى دریافت كمى اكسیژن دستانم را روى دست هايش گذاشتم و با تمام نیرو ناخن هايم را به روى دستانش فرو كردم. اما او عین خیالش نبود و همانطور گلویم را مى فشرد .
چشمانم قدرت باز ماندن نداشتند و من از شدت فشار وارد شده به اعضاى بدنم خود را خراب كردم. كسى صدایم ميزد و صورتم را با سیلى هايش مى سوزاند. با شنیدن صدا، فشار دست روى گردنم كم شد و وقتى چشمانم را باز كردم؛ جاى هامون، پرستار زنى را همراه مردى دیگر كه روپوش سفیدى بر تن داشت را دیدم.
به سرعت در جایم نشستم و دستم را به گلویم گرفتم . نفسى عمیق كشیدم و اكسیژن موجود در اتاق را به ریه هائم فرو فرستادم. زن كنارم قرار گرفت و دستش را روى شانه ام گذاشت و پرسید:
-خوبى عزیزم؟داشتى كابوس مى ديدي...
با حس خیس بودن شلوار بیمارستانى كه در پایم بود، بغض گلویم را گرفت و مانند ابر بهاری اشك ریختم، هق هق گریه هايم را رها كردم و در میانش فریاد كشیدم:
-برید بیرون...تورو خدا...برید بیرون.
زن عقب كشید و مرد با صداى آرامى به زن گفت:
-بهتره بریم بیرون، بزار آروم بشه.
متوجه ي اشاره اش به وضعیتم شدم و براى فهمیدنشان گریه ام شدت گرفت. ملافه ي روى تخت را به روى خود كشیدم. با رفتنشان ملافه را روى تخت كوبیدم، به روى تخت خم شدم و با تمام توانم اشك ریختم.
با تمام وجودم حقارت را احساس می كردم، حقیر بودنم را! با صدایی بلند اشک می ريختم، چرا کسی روی زخم هاي من مرحم نمی گذاشت؟ چرا هرچه که بود، فقط نمک بود که به روی زخم هایم مى پاچيدند؟ چرا دردهایم به راحتی معلوم می شدند، اما درمان نه؟ اصلاً هامون کجا بود؟ مگر زنش در بیمارستان بستری نشده بود؟ چه اهمیتی داشت که من به قول خودشان پشت پا زدم به زندگی و شوهرم؟ من هنوز زن او بودم!!
در كثافتى بودم كه تنها خود،آن را لایقش مي دانستم و خود مسبب آن بودم.
" خدایا...خدایا حتى روى آن را ندارم كه صدایت كنم! اصلاً صدایت بکنم، بی جوابم نمیـگذاری؟" آخ که شعله هاي آتش جهنم را از همان موقع به زندگی ام افتاده بود و داشت مرا می سوزاند. از روى تخت پایین آمدم و با پاهاى برهنه به دستشويي اتاق رفتم. درست مثل همیشه تنها و بي كس مانده بودم و حال دیگر كسى را نداشتم تا او بنوازد و من به ساز او برقصم.
حال که به این روز افتاده بودم فکر می كردم به ساز کسی رقصیدن خیلی بهتر از این است که به تماشای بقیه بنشینی که می رقصند تا خودت را مدام محاکمه کنی...
با بسته شدن در دستشویى صداى باز شدن در اتاق را شنیدم. چند ضربه به در زده شد، در را كمى باز كردم، دستى به داخل آمد و شلواري را به سمتم گرفت. وقتى به اتاق برگشتم كسى درون اتاق نبود .ملافه هاي تخت عوض شد و ردى از نجاست نمانده بود. به روى تخت دراز كشیدم و به سقف چشم دوختم. زندگى ام تنها سرابى بود كه تنها سختی ها و دردهای آن واقعیت داشت! تمام دنیا رهایم كرده بودند.درست مثل تكه آشغالى شده بودم كه بوى بدش مانع نزدیكى آدم ها شده بود.
نمى دانم تنهایى ام از چه زمانى شروع شد. زمانى كه پدر از درد تركش نزدیك به قلبش فریاد مى كشيد یا زمانى كه مادر براى آرامشش سوره هايي از قرآن با صداى بلند تلاوت مى كرد؟!
یا زمانى كه تنها كودكى كوچك بودم كه از دردهاى شبانگاه پدر از دست آن تركش هاي لعنت شده ى درون بدنش، در جایم مى نشستم؟! یا از زمانى كه پدر را در آن حالت مرگش دیدم .
مرگ پدر!! پدرى كه تنها نامش برایم بود و از حضورش تنها درد كشیدنش را به یاد دارم. پدرى كه خود را فداى میهنش كرد و دخترش را فداى نبودش...
چگونه بگویم از نبودش، از حضور بى رنگش، از نابودیه زندگی مان يا بودن نامرعي اش همیشه حسرتى بزرگ بر روى قلبم بوده و هنوز هم همانطور به قوت خود باقى مانده است. من دختر شهیدى بودم كه نه تنها خود، بلكه مرا هم در كنار خودش نابود كرد.
 

سمانه امينيان

همراه انجمن
عضو انجمن
12/6/18
198
2,803
416
28
پارت پنجم




از زندگى در خانه ي پدري زندگى كردن را نیاموختم، تنها گذراندش را آموختم. آیا كسى درد مرا مى فهميد !؟ درد دخترى را كه به مهر پدر نیاز داشت نه به دردهایش! و نه حتی به نامش ! دخترى كه توجه مادر را مي خواست نه مدام امر و نهى كردنش را... دخترى كه باید از خانواده سیراب محبت مي شد نه اینکه غرق در حسرت و تنهایی مي شد.
از تنهایى به پسر حاج یوسف زرگر پناه بردم. خانواده اي كه مرا لایق پسرشان نمي دانستند. چون از ثروت دنیا تنها خانه اي كه بنیاد جانبازان به ما داده بود را داشتیم و هم سطح آنان نبودیم...
با هامون روزهاى خوبى داشتیم. آنقدر غرق در محبتش شده بودم كه بدون او بودن را پایان دنیا مى دانستم. روز هاي بدمان بعد از خواستگارى شروع شد، اما هامون و من توانستیم جلوی همه به ايستيم و زندگی مان را شروع كنیم.
زندگى!...زندگى كه با تصورات من خیلى فرق داشت! زندگى كه با افكار پوچ هامون من را هم به پوچى، درست به همین نقطه رساند. هامون درست كپى پدرش با عقایدهاى مادرش بود!
نمي دانم زن بودن ننگ بود یا زنانگی در افکارشان زشت نشان داده می شد. اما هر چه كه بود عقاید پوسیده يشان زندگى مرا به جهنم كشاند.
زندگى كه تنها من موظف به مراقبت از آن بودم و من باید حریم و حرمت آنان را حفظ مى كردم؛ او خود را چون مرد یا همان َنر مي دانست و چیزى را بر خود عیب نمي ديد. اما من از خیلى چیزها كه لازمه ي زن بودن است، محروم بودم.
زنى كه خود را نتواند آرایش كند، عطر بزند، براى همسرش لوندى كند فرقش با مرد چیست!!؟ زن تمام وجودش با زنانگى هايش معنا پیدا مي كند، اما هامون هرگز اين را نفهمید.
من اگر آرایش مى كردم و عطر مي زدم یا براى او به خود مى رسیدم، حتماً نیتى شومى در سر داشتم! اگر لوندى برایش مى كردم زن نانجیبى بودم، اگر با مرد غریبه اي حرف مي زدم، قطعاً بى برو برگرد زن بدکاره اي بیش نبودم!
مگر چقدر توان در من بود تا با این تحقیرها سرخورده نشوم؟ من قصد توجیح خیانتم را ندارم اما قصد بیان كردن احساساتم را دارم.
مازیار برادر بهترین دوستم بود. تنها دوستى كه از نظر هامون رفت و آمد با او مانعى نداشت چون او آنچنان حجابى داشت كه تنها بیني اش در خیابان معلوم بود. مازیار روزهاى اول با توجه اش ترس را در بند بند وجودم به راه انداخت، اما به مرور با توجه اش ؛ احساسات خوبى بهم دست ميداد.
احساساتى كه همیشه حسرتش را در زندگى ام با هامون خوردم؛ من غرق در احساسات نهفته در وجودم شدم، نه در دلبرى هاي مازیار. غرق در حس هاى ناشناخته شده بودم كه با ابراز محبت هاي مازیار آن ها را شناختم.
٦ ماهى كه مازیار جاى هامون را برایم در طول این چند سال زندگى پر كرد نمى دانم نامردى بود ،یا نهایت پستى؟... اما گاهى كه مازیار برایم حرف مي زد چشمانم را مى بستم و هامون را جاي مازیار تصور مى كردم؛ من در وجود مازیار به دنبال هامونم بودم.
به قدرى با احساسات خود درگیر شده بودم كه به یك باره خواستم با مازيار باشم تا...
با دیدنم خود در آینه متوجه ي حماقتم شدم. حماقتى كه تمام زندگى ام حتى هامونم را از من گرفت.
خطا كردم !؟ مي دانم . گـ ـناه كردم !؟ مي دانم. خــ ـیانـت كردم!!؟ این را هم ميدانم . توجیه و بهانه نداره!!؟ این را هم به خوبى درك مي كنم . من خود مقصر اعمالم بودم درست، اما زندگى و آدمهایش هم در اشتباه من كم مقصر نبودند.
من از كسى محبتى دریافت نكرده ام كه بدانم چه طور بتوانم احساسات به وجود آمدنش را كنترل كنم. تا به حال نشده كسى از محبت هايي كه برایش تازگى دارد، از خود بى خود شده باشد؟ و من تازه مي فهمم كه کمبود توجه و كمبود محبت از خطرناکترین و خانمان براندازترین بیماریهای جهان است، وقتی که انقدر مرز کمبودها به نبودها نزدیک مي شود که تو با لبخند و یا حتی جمله ي محبت آمیزی خودت را هم نشناسی و دیگر خوب و بد را از هم تشخیص ندهی...!
آفتاب طلوع كرد و من هم چنان غرق در خود بودم؛ خواستم چشمانم را ببندم كه در اتاق باز و مادرم وارد اتاق شد. ُپف پشت پلك هايش نشان مي داد چه شب بدى را پشت سر گذاشته است، با دیدنم مروارید اشک هايش از چشمانش سرازیر شد و به روى صندلى كنار تخت نشست. دستى به روى ران پایش كوبید و با گریه گفت:
-تا اذان صبح پاى سجادم نشستم و براى كم گذاشتنم تو تربیتت از خدا طلب بخشش كردم. نمى دونم كجا برات كم گذاشتم كه شدى این پرىزاد ؟! خدا منو ببخشه اما نمى تونم بذارم آبروى پدرت بره. نمى تونم بذارم یه عمر خدا رحمتش كنه ، بشه خدا لعنتش كنه. باید هر طور شده این ننگ از رو پیشونیمون پاك بشه و الى مى شيم انگشت نماى دوست و آشنا....
تنها نگاهش كردم و حرفى نزدم تا او مثل همیشه بنوازد و من رقصنده ي او باشم.
مادر-باید با همسایه ها حرف بزنم. هامون ازت شكایت كرده.
چادرش را رها كرد و به صورتش كوبید.
-مى خواد آبروي مارو ببره ،آبروى پدر شهیدتو... مى خواد تو رو سنگسار كنه!
از جایش بلند شد.
ـ وایى به من ، یه عمر مواظب اعمالم بودم كه خطا نرم حالا براى سرپوش گذاشتن رو گـ ـناه هاى تو باید از یه عمر عبادتم بگذرم.
صداى باز شدن در مادر را متوقف كرد؛ نگاهم را به در دوختم كه با دیدن هامون از ترس در جایم نشستم، مادرهم مثل من در جایش سیخ نشست. دیگر از ظاهر همیشه مرتبش، موهاى شانه خورده اش و لباس هاي اتو كشیده اش خبرى نبود. او هم همانند من و مادرم حتى بدتر، شب وحشتناكى را پشت سر گذاشته بود.
بي معطلي به سمتم حمله کرد كه مادرم به خودش آمد و خود را مقابل او كه دیوانگی از ظاهرش فریاد مى كشيد، انداخت. دستانش را به روى بازوهاى مادرم گذاشت و او را از خود جدا كرد. نگاه پر از كینه و نفرتش را به سیاهى چشمانم دوخت و گفت:
- حتى فكر یه لحظه آرامشم نكن، همین جورى كه منو رسواى عالم و آدم كردى تورو رسواى این شهر مى كنم. كارى مى كنم كه نتونى تو این شهر سر بلند كنى...
چشمانم پر از اشك شد و سرم را به پایین انداختم؛ به جنون رسید. مادرم را كنار زد و خود را به من رساند موهایم را چنگ زد و با فریاد پرسید:
-بگو اون بى ناموس كى بوده تا هر جفتتون رو با هم آتیش بزنم .بگو...!!
از شدت درد ناله ام را رها كردم و چشمانم را روى هم فشردم. مادر از ترس به راهروى بیمارستان رفت و از پرستارها در خواست كمك كرد. دستم را به روى دستش گذاشتم و گفتم:
- ولم کن.
سرش را كنار گوشم چسباند و با نفرت فریاد زد:
-ولت كنم؟! كار من با توى لجن تازه شروع شده! ولت كنم؟!!! بگو اون بى شرف كى بوده؟؟
پريزادـ نمى گم.
دست دیگرش را به گردنم گرفت و با تمام توانش فشرد .
-به و الله كه مى كشمت.
چند پرستار مرد و نگهبان ها سعى در جدا كردن او را از من داشتند اما نمى توانستند حریفش شوند. داشتم از نبود هوا خفه مى شدم و دست و پا می زدم كه بالاخره موفق شدند و او را از من جدا كردند.
براى هجوم هوا به ریه هايم در حالی که سرفه می كردم به روى تخت افتادم. نگهبان ها به زور می خواستند از اتاق بیرونش كنند كه باز هم حریف او نمى شدند. فریاد مى كشید، ناسزا مى گفت و تهدید مى كرد اما هیچ كدام برایم اهمیتى نداشت؛ اى كاش اگر با مردن من ، او به آرامش مى رسيد می مردم اما او را در این حال نمی ديدم.
دیوانگى كه شاخ و ُدم نداشت!!؟ داشت؟ دیوانه شده بودم، من دیوانه بودم ! دیوانه ي دستان بزرگ و مردانه اي که هر از گاهی روی موهایم کشیده می شد ! دیوانه ي لب هايي که بـ..وسـ..ـه هايش را از صورتم دریغ کرد اما حرف هاي سنگینش برایم ترانه ي بیوزنی بود که مرا از خود بی خود می كرد و من به خاطر همین لب هاي دریغ شده بود که زندگی را از خودم دریغ کردم!
*****************
مادر با بیمارستان تسویه حساب كرد و مرا همراه خود به خانه اي برگرداند كه از آن متنفر بودم. خانه اي که تمامش مرا یاد تنهایی هايم می انداخت. تنهایی که مرا عمری در خود سوزاند و مانع آرامش من در تمام طول زندگی ام شد. به اتاقم رفتم، چادر را از سرم برداشتم و به روى تخت انداختم . تمام بدنم درد مى كرد و با كوچكترین حركت اضافه درد به استخوان هايم می رسید.
در اتاق زده شد و مادر به داخل آمد.
مادر- بهتره دوش بگیرى.
فكر من نبود، مى دانستم نگران خون هاي نجـ*ـس روى بدن و لباس هايم است.
 
آخرین ویرایش:

سمانه امينيان

همراه انجمن
عضو انجمن
12/6/18
198
2,803
416
28
پارت ششم

چشم هايم را روی هم فشردم و رویم را به دیوار کردم.
مادر- من میرم بیرون بر مى گردم. نه در رو باز كن و نه برو بیرون.
دیگر نتوانستم خود را نگاه دارم؛ پوزخندى به روى لب هايم نشست و گفتم:
ـ درسام رو هنوز به یاد دارم.
ابروهایش را در هم كشید، دندان هایش را به روی هم سایید و گفت:
- اگر حافظه ي خوبى داشتى که كارت به اینجا نمى رسيد.
براى حرفش جواب طولانی و پر کنایه داشتم اما گاهى سكوت و لبخند كافیست تا طرف مقابلت به حرف خود شك كند.
قدمی به عقب گذاشت و از اتاق بیرون رفت.
مادر- یادت نره لباسات رو گوشه ي حمام روی کیسه هايي که گذاشتم بذاری!
نگاهش کردم و با لبخندی به کنج لبانم، گفتم:
_به نظرت من حمام برم و لباس هامم آتیش بزنم، گناهامم از وجودم پاک میشه ؟
صورتش را جمع کرد، لبانش را بالا برد و حرفش را نزده دستگیره ي در را پایین برد و جوری آن را به چهارچوب کوبید که انعکاس صدایش گوشم را کر کرد.
با بسته شدن در خانه آرام از اتاق بیرون رفتم. خود به خود نگاهم به دیوار کنار تلویزیون که قدیم تخت پدرم در آنجا قرار داشت و حال جایش را به چند گلدان کوچک و بزرگ بخشیده بود، افتاد.
مادرم تخت پدرم را آنجا زیر پنجره ي هال، رو به تلویزیون گذاشته بود تا هم از روشنایی بیرون استفاده کند و هم بتواند تلویزیون که مختص دیدن فیلم هاي یادگار جنگش بود را ببیند. هر چند خود او نیز از آشپزخانه تسلط کامل به روی پدرم داشت و مدام او و احوالش را چک میکرد. از زمانی که عروس خانه ي هامون شده بودم، مادر بیشتر به دیدن من می آمد و من تا حد ممکن پا به اين خانه پا نمي گذاشتم. غیر از جای خالی تخت پدرم و اضافه شدن آن گلدان هاي رنگی، هیچ چیز در این خانه عوض نشده بود.
در رشته دستبافت قرمز رنگ فرش که به دور حاشیه هايش مبل های قهوه اي رنگی چیده شده بود و مقابلش میز تلویزیون قرار داشت. سمت راست هم که ورودی آشپزخانه بود و کنارش میز غذاخوری شش نفره اي که هیچ وقت شاهد جمع خانوادگی ما نبود.
برای فرار از آنچه که همانند سیل از گذشته هاي دور در حال جاری شدن به ذهنم بود به اتاق برگشتم و با برداشتن حوله بی آنكه نگاهم را به خانه بندازم به سمت حمام رفتم.
به محض باز کردن دوش آب و سقوط قطرات سرد آب به روی پوستم چشم هايم را بستم و بدون این که واقعا متوجه باشم، اشک هايم به روی صورتم جاري شدند.
از حمام بیرون آمدم و با حوله به روى تخت دراز كشیدم كه زنگ اف اف زده شد. ناخودآگاه استرس وجودم را پر کرد و قلبم تپش هايش شدت گرفت.
مادر که کلید داشت، پس چه کسی در میزد؟ زنگ بعدى باعث بلند شدن از جایم شد . ترس، تمام وجودم را گرفته بود و مدام احساسم می گفت، هامون پشت در است. دستانم را بلند کردم و از شدت ترس لبه هاي حوله ام را چنگ زدم.
با قدمهای لرزان به سمت پنجره رفتم و آرام گوشه ي پرده را کنار زدم. با دیدنش که در پیاده رو ایستاده بود و دستانش را به کمر زده بود، قلبم از حرکت ایستاد. سر بلند كرد و من به محض دیدنش پرده را انداختم.
ثانیه اي بعد دستش را به روى زنگ گذاشت و دیگر نگذاشت صدای اف اف لحظه اي قطع بشود. حتماً مرا دید كه اینگونه دستش را به روى زنگ گذاشته بود. به سمت كمد لباس هايم که خود چند دست درونش گذاشته بودم، رفتم.
یك دست بلوز و شلوار از آن بیرون كشیدم و به تن كردم. با قطع شدن زنگ در کمی آرام گرفتم و خیالم راحت شد. حوله ي درون دستم را به روی تخت پرتاب کردم و به پشت پنجره برگشتم. نبود، نفسى راحت كشیدم اما چیزی نگذشت که با شنیدن زنگ در خانه نفس در سـ*ـینه ام حبس شد و از ترس پرده را در دستم جمع كردم. تمام درد تنم را از یاد بـرده بودم و تنها فکرم در امان ماندن از دست هامون شده بود. به سمت در رفتم و پشت در ایستادم. نمى دانم چگونه اما حضورم را متوجه شد.
با دست به در مى كوبيد و با صدایى كه مى لرزيد، مى گفت:
ـ باز كن تا این در رو نشكستم پريزاد.
از شدت ترس، قلبم چنان خود را به سـ*ـینه ام مى كوبید كه هر آن احتمال مي دادم سـ*ـینه ام را خواهد شكافت. هامون مشتى به روى در كوبید.
ـ باشه پس خودت خواستى.
به دیوانگى اش اعتماد کامل داشتم و مي دانستم لحظاتى بعد با شكستن در وارد خانه مى شود. به سمت اتاق دویدم، در را بستم و با قفل كردنش همان جا به روى زمین نشستم.
هامون خود را به در می كوبيد و من از ترس دستانم را به روی گوش هايم گذاشتم .صدای شکستن در نفسم را بند آورد. هامون وارد خانه شد. یكراست به سمت اتاق من آمد و با لگدى محكم به در كوبید.
هامون- پريزاد بیا بیرون تا این یکی در رو هم نشكستم. تمام بدنم از شدت ترس می لرزيد. لگدى دیگر به در كوبید و با حرص اسمم را صدا زد.
ـ پریزاد!
 
آخرین ویرایش:

سمانه امينيان

همراه انجمن
عضو انجمن
12/6/18
198
2,803
416
28
پارت هفتم



دلم برای لحن صدا کردن اسمم توسط او لرزید و با خود خطاب به او گفتم " جان پریزاد ؟ چرا این همه دیر اسمم را صدا زدی؟ چرا زودتر اسمم را فریاد نزدی تا برای صدای مردانه ات جان بدهم و سرم را به روی شانه هاي پهنت بگذارم؟ اسمم را حالا فریاد میزنی که چیزی جز نفرت از من به دلت نمانده."
نعره هايش شدت گرفت. ترس لحظه به لحظه وجودم را بیشتر تسخیر می كرد. از جایم بلند شدم و عقب رفتم. به ثانیه نكشید كه ضربه ي محكمى به در زده شد و صداى فریاد من اتاق را پر كرد.
ضربه ي بعد قفل طاقت نیاورد و هامون وارد اتاق شد. به سمت گوشه ي اتاق رفتم و با التماس گفتم:
ـ تو رو خدا هامون برو!
پوزخندى از خشمش زد و با حرص خندید.
ـ برم؟! نگفتم تازه من كارم باهات شروع شده؟! مقابلم ایستاد و به كل صورتم نگاه انداخت.
ـ چيه!؟ به خودت نرسیدى (دستش را به بلوزم رساند و با نفرت آن را درون دستش گرفت) این چیه تنت كردى؟ لباس هاي قشنگت كو؟ برا همه محرمی جز من؟؟
اشك هايم راه گونه ام را گرفت.
پريزادـ هامون...
دستش را به روى لبـ هايم گذاشت، چشمانش پر از اشك شد و پرسید:
ـ فقط بگو چرا؟!
با شرمندگی نگاهم را به چشم هاي پر از آبش دوختم و کشتی هاي ایمان و باورش را دیدم که یکی یکی در آب هاي اقیانوس ناآرام و طوفانی چشم هايش، غرق می شدند. من مردم را خرد كرده بودم، تازه متوجه ي حرف پدرم شده بودم كه مى گفت:
" بدترین درد براى مرد زماني هست كه اشك بریزه و درمونده بپرسه و جواب سؤالش رو ندونه"
مرد من، درمانده از جواب هاى بى سوالش می شكست و اشك چشمانش را به حصار خود در آورده بود.
گریه ام شدت گرفت و با همان لبان بسته به هق هق افتادم. براى پنهان كردن اشك هايش سرش را به روى پیشانى ام گذاشت و با صدایى كه مى لرزيد، گفت:
ـ من نامرد تو رو دوست داشتم، من نامرد هر چى بودم حقم خــ ـیانـت نبود، من خاک بر سر واسه خاطر تو، تو روى كل خانوادم ایستادم! رسمش این نبود!
عقب رفت و من توانستم چشمان بى فروغش را ببینم، چشمانى كه دیگر نه غرور داشت و نه همان اندک مهربانی را. دستش را از روى لب هايم برداشت و موهاى كنار صورتم را كنار زد.
_غیر از من دیگه کیا به این موها دست زده؟
خواستم فریاد بكشم :" نه !" خواستم بگویم: "جز تو كسى من رو بدون حجاب ندیده. خدا منو به موقع از خواب خرگوشى بیدار كرد." هر چند فرقى در صورت مسئله ایجاد نمی كرد اما باز هم خواستم بگویم ولى نشد؛ نگذاشت و با جنونش بارى دیگر مرا به مشت و لگدهايش گرفت.
نمى دانم چقدر جان در بدن داشتم كه باز هم زنده مانده بودم و با كمك همسایه ها از او نجات پیدا كردم. با رسیدن پلیس زن همسایه چادرى به سرم انداخت.
زن- بیا بیرون.
به بیرون اتاق رفتم و با دیدن همسایه ها، چادرم را به روى پیشانى ام كشیدم. هامون از جایش بلند شد و رو به همسایه ها گفت:
ـ ممنونم از این حس وظیفه شناسی و انسان دوستانتون، بفرمایید تئاتر تموم شد.
مردى با كنایه جواب داد:
ـ امیدوارم شما هم برات درس عبرتى بشه كه مرد جماعت دست روى زن بلند نمى كنه.
هامون نگاه پر از نفرتش را به چشمانم دوخت.
هامون- خیلى وقته از مرد بودن ما نشونه اي نمونده.
مرد رو به من گفت:
ـ پلیس پایینه دخترم. چون حكم ورود ندارن بالا نمیان، بیا با خانوم من برو پایین.
زن دست مرا گرفت و به سمت در كشاند، هامون پشت سرم مى آمد و من جلوتر از او پایین مى رفتم؛ دو مامور نیروى انتظامى جلوى در ایستاده بودند. كنار در ایستادم و زن به خانه اش برگشت.
هامون به كوچه رفت و یكى از مامورها پرسید:
ـ شما چه نسبتى با خانوم دارین؟
برگشت و به من نگاه كرد و با خنده جواب داد :
ـ من دقیق نمیدونم، لطف كنید از این خانوم بپرسید.
مامور متعجب به روى من چرخید و گفت:
ـ خانوم ایشون با شما چه نسبتى دارن؟
چشم هايم را بستم و با كشیدن نفسى عمیق گفتم:
ـ همسرم هستن.
هامون عصبى مى خنديد و مامور با اخم به او نگاه مى كرد.
ـ همسر( به روي مامور شد) مى گـه من همسرشم! طوفانى شد، به سمتم آمد و با دست محكم به روى سرم كوبید.
ـ ِد آشغال عوضى اگر من همسرت هستم اونى كه تو خونم بود كى بود؟!
مامور با این كه هیكل ورزشى هامون را نداشت اما توانست مقابل او به ايستد و او را عقب بكشد. مامور دیگر مقابل من ایستاد و پرسید:
ـ شكایت دارین ؟
باز هم خواستم بگویم "نه" كه مادرم از راه رسید و با دیدن وضعیت صورتم به سمت هامون رفت و با فریاد گفت:
ـ مگه نگفتم هر كارى دارى قانونى انجام بده؟ به چه حقى اومدى در خونه ي من؟
دیگر تحمل نداشتم، به داخل چرخیدم، كنار در نشستم و تنها به دعوای آنان گوش كردم.
***********
با كمك مادر از جایم بلند شدم و به داخل خانه رفتم، دیگر آبرویى برایم نمانده بود. هر چند لیاقت این بی آبرويي را داشتم حتی شاید حقم خیلی بیشتر از این حرف ها بود. مادر در خانه را بست و مرا روی مبل نشاند و خودش سمت آشپز خانه رفت. سرم را به روى مبل قرار دادم و چشمانم را بستم. دلم نمی خواست به این روز ها فکر کنم، دلم می خواست فقط غرق خاطرات پیش از ازدواجمان شوم؛ آن شاعرانه ها و عاشقانه هايي که از زبان هامون "من" گفته می شدند.
مادر كنارم نشست و صدایم زد، چشمانم را باز كردم و به صورتش خیره شدم. به لیوان آب قند درون دستش اشاره كرد.
ـ یكم بخور، رنگت مثل گچ سفید شده.
پريزادـ هامون رفت؟
لیوان را روى میز قرار داد و نفس عمیقى كشید و زیر لب و پشت سر هم چیزهایی را زمزمه کرد.
ـ آره به خاطر پلیس ها رفت.
از جایم بلند شدم، به سمت اتاق ها راه افتادم او هم از جایش بلند شد و گفت:
ـ به جرم ِزنـ*ـا ازت شكایت كرده. چند تا از همسایه ها هم شهادت دادن كه تو رو با یه مرد غریبه دیدن.
چرخیدم و متعجب به او نگاه كردم.
-كى همچین شهادت دروغى داده؟!
مادر چادر را از سرش درآورد و نگاه غضب آلودی به من انداخت.
ـ پريزاد دیدن كه مى گن.
باز هم حق را به غریبه هايي داد كه حتى به درستى نمى شناخت، نه به من! تمام کس و کار من در زندگی همه غریب نواز و بیگانه پرست بودند. چه اهمیتی داشت که من از پوست و گوشت مادرم بوده ام!؟ به قولی دخترش کیلویی چند؟ مهم این بود که بقیه علیه من شهادتی دادند که فقط کمی با شواهد همخوانی داشت.
پريزادـ مامان من دخترتم! نه اونها!! اما با این وجود تو حرف اونهارو باور مى كني ؟
 
آخرین ویرایش:

سمانه امينيان

همراه انجمن
عضو انجمن
12/6/18
198
2,803
416
28
پارت هشتم




جلو آمد و مقابلم ایستاد.
ـ یعنى تو كسى رو تو خونت نیاوردى؟
سكوت كردم.
مادر- پس آوردى ؟
چشمانم را از حرص به روى هم فشردم و در حالی که دندان هايم را به هم می سابيدم، گفتم:
ـ قبل از اینكه كسى وارد خونه بشه از پنجره رفت.
عصبانى شد و با خشم دستش را بلند كرد تا به روى گونه ام فرود بیاورد كه نیمه ي راه پشیمان شد و با لعنت فرستادن به شیطان دستش را عقب کشید.
ـ با این وقاحت جلوى من حرف نزن!
سرم را پایین انداختم و به اتاق برگشتم. حق داشت، من وقیح شده بودم؛ كارم به جایى رسیده بود كه داشتم از شاهكارم حرف مي زدم!
روزها پناه من اتاقى شده بود كه عمرى درش حسرت لحظه هاي خوشبختى را كشیدم و حال حسرت زندگى از دست رفته ام را مى كشيدم! واقعاً ما انسان ها چه مرگمان است؟ تنها زمانى قدر یك چیز یا كسى را متوجه مى شويم كه از دستش داده باشیم.
می دانيد بزرگترین عیب این اتاق چه بود؟ پرده ها و حتی دیوارهایش من را یاد روز خواستگاریم می انداختند، نه دوران کودکی ام و نه هیچ چیز دیگری! فقط خاطره ي من و هامونی که با لبخند روی تختم نشسته بود و با لـ*ـذت به حرف هايم گوش می داد!
در این مدت دیگر از هامون خبرى نشد و تنها یك روز مادر و پدرش به خانه يمان آمدند و با هزار آه و ناله، نفرینم كردند. گفتند هامون از زندگى افتاده و باید از او جدا شوم تا پسرشان آرام بگیرد و من نباید بیش از این زندگى اش را ویران كنم! گفتند با وجودم هامون را به جنون مي رسانم؛ ولی روزی خود هامون به من گفته بود که بی حضورم به جنون می رسد نه با حضورم !! جالب بود! آنها حتى یك بار هم دلیل كار مرا نپرسیدند؛ حتى برایشان اهمیتى نداشت كه من چرا با خودم و هامون این كار را كرده ام؛ برعکس! فقط خدا می دانست چقدر از این که از زندگی پسرشان می رفتم خوشحال بودند.
با زنگ اف اف از روى مبل بلند شدم و به سراغش رفتم، گوشى را برداشتم و پرسیدم:
- کیه ؟
- پستچی، از دادگاه احضاریه دارین.
به یکباره زانویم خالى كرد، وزنم را به روى دستم انداختم و دستم را به دیوار گرفتم.
پستچى- خانوم با كارت شناسایتون بیایین پایین.
مادر از آشپزخانه بیرون آمد و با دیدن حالم خود را به من رساند و پرسید:
- پرى زاد كیه ؟ چرا اینجورى شدي؟
گوشى اف اف را از دستم بیرون كشید؛ كنار دیوار به روى زمین نشستم، همه چیز در حال تمام شدن بود و من تنها نظاره گر بودم. مادر كنارم نشست، دستش را روى دستم گذاشت و گفت:
ـ من میرم پایین. به چشمانش نگاه كردم و در دل گفتم:
" اى كاش زودتر از این ها دلت براى حال و روزم به رحم مي اومد".
اما باز هم سكوت كردم و از جایم بلند شدم، به اتاقم بر گشتم. پناهگاه امن، همیشگی و نفرت انگیز این روزهایم. به گفته ي مادر تاریخ دادگاه براى دو هفته ي دیگر بود و من باید در آن دادگاه تمام ماجرا را منكر مى شدم؛ اولش مخالف بودم اما به اجبار مادر باز هم از خواسته ي خود كوتاه آمدم.
مادر خود را به آب و آتش می زد تا همان ته مانده ي آبروى پدرم را حفظ كند و براى این خواسته حتى از اعمال خود هم گذشته بود. تا روز دادگاه نه خبرى از هامون شد و نه خبرى از خانواده اش.
روز موعود همراه مادر به دادگاه رفتیم، چشم هايم در به در به دنبال هامون مى گشت. داخل راه رو ایستادیم و بعد از ما زنى كه وكالت مرا به عهده داشت، آمد.
در دل خدا خدا مى كردم كه هامون نیاید اما درست چند دقیقه قبل از شروع جلسه همراه پدرش و مردى غریبه كه مشخص بود وكیلش است آمد.
مادر دستم را گرفت و آرام گفت:
ـ آروم باش.
شنیدم اما متوجه حرفش نشدم؛ تمام حواسم پیش هامون بود. دیگر خبرى از آن پریشان حالى در صورتش نبود؛ مثل همیشه كت شلوارى به رنگ مشكى به تن كرده بود. پیراهن سفیدی به تن داشت و موهایش را مدل جدیدى كوتاه كرده بود كه الحق صورتش را زیباتر نشان می داد و ابهت مردانه اش را بیشتر به رخ می كشيد.
هامون قد بلندى داشت كه با هیكل تو پر و مردانه اش او را چهار شانه نشان مي داد. چشمانش مشكى بود و ابروانش مانند سایبانی از آن دو تیله ی خوش تراش و جذاب حفاظت می كردند. او چهره ي مردانه اي داشت كه مى توانست هر زنى را به خود جذب كند.
با برخورد دست مادر به پهلویم به خود آمدم. هامون به چشمانم خیره شده بود و به دیوار رو به رو تکیه داده بود. دقیقا با همان چشم هايي که دل و دینم را بـرده بود، برایم خط و نشان می کشید و توبیخم می كرد. با خواندن نام هايمان از روى صندلى بلند شدم. مادر هم ایستاد؛ مقابلم قرار گرفت و گفت:
ـ پريزاد آبروى پدرتو نبر، بزن زیر همه چیز.
نگاهش كردم، من او را به كجا رسانده بودم كه اینگونه مشتاق گـ ـناه و دروغگویی شده بود؟
هامون تكیه اش را از دیوار گرفت و به سمت من آمد، نگاهم را از مادر گرفتم و به چشمان مرد زخم خوردهام دوختم. پوزخندى به گوشه ي لب نشاند و به سمت اتاق دادگاه رفت. پلك هايم را روى هم فشردم تا به اشك هايم اجازه ي ریختن را ندهم، نفسى عمیق كشیدم و راهی که او رفته بود را دنبال کردم .
كنار وكیلم روى اولین ردیف صندلى دادگاه نشستم. هامون هم همراه وكیلش با كمى فاصله از ما نشسته بودند. قاضى "بسم الله " ای گفت.
ـ خوانده خانوم پريزاد پیرانى، داخل دادگاه هستن؟
از جایم بلند شدم و گفتم:
ـ بله هستم.
و بودنم در اینجا برای خودم هم سنگین تمام شد و اعلام حضورم وجدان خسته ام را دگرگون کرد، هیچ وقت فکرش را هم نمی كردم اینجا و به چنین اتهامی حضور داشته باشم. نگاهش را روی سرتا پایم چرخاند و ابروهایش را بالا برد و به برگه ي درون دستش نگاه كرد.
قاضى- و آقاى هامون دادیار هم در جلسه حضور دارن؟
سر جایم برگشتم و اینبار هامون ایستاد و جواب داد:
ـ بله آقاى قاضى هستم.
قاضى با دست اشاره كرد به روى صندلى و گفت:
ـ بفرمایید.
با نشستن هامون قاضى از او پرسید:
ـ ادعاى شما اینه كه همسرتون به شما خيانت كرده و اینكه شما ایشون رو با مردى دیگه داخل منزلتون دیدین؟
نفس هايم تند شد، از زور شرم چشمانم را به روى هم فشردم و انگشتان دستم را روی زانوهايم کوبیدم . هامون با صدایى كه از شدت ناراحتى و خشم به لرزه در آمده بود کوتاه جواب داد:
- بله.
قاضى صورتش را روى من چرخاند:
ـ و شما این ادعا رو قبول دارید؟
چشم هايم را باز كردم و به قاضى نگاه كردم؛ اى كاش مى گفتند بمیر اما این سؤال را نمى پرسیدند. قاضى دوباره سؤالش را تکرار کرد:
- آیا شما این ادعا رو قبول دارین؟
وكیلم از جایش بلند شد و خواست حرفى بزند كه قاضى دستش را به نشانه ي سكوت بلند كرد و گفت:
ـ خودشون جواب بدن لطفا.
وكیل به روى صندلى نشست و با صدایى آرام گفت:
ـ لطفاً جواب بده تا دیر نشده.
من از پدر دلگیر بودم، حتى گاهى اوقات نسبت به او احساس تنفر مي كردم اما او كسى بود كه جانش را براى وطنش، خاکش و حفظ از هم وطنانش داده بود واقعاً حقش این بى آبرويي نبود. سرم را بلند كردم و به سمت هامون چرخاندم، دیگر از آن چهره ى خونسرد چند دقيقه ي قبل چیزى باقى نمانده بود، به سمت من نشسته بود و دستش چپش را به روى پایش مشت كرده بود، اخم غلیظی روی ابروهایش نشانده بود و با چشمانى درشت شده نگاهم مى كرد.
او هم حقش خــ ـیانـت نبود، حقش این رسوایى بزرگ نبود، او هر كارى كه در حقم من انجام داده بود؛ محبت نبود اما بى آبرویى و رسوایى هم نبود!
دیگر نتوانستم مقاومت كنم و اشك چشمانم را پر كرد و هامون برایم تار شد. نمي دانم براى پدرم بود یا ترس از سنگسارى كه مادر برایم گفته بود كه با بغض جواب دادم:
ـ نه.
هامون با خشم از جایش بلند شد و خواست به سمتم هجوم بیاورد كه وكیلش سد راهش شد. فریاد كشید:
ـ نه! قبول ندارى ؟!
قاضى به روى میز كوبید و به هامون اخطار داد:
ـ قبل از اینكه بخوام از جلسه بیرونتون كنم لطفاً آروم باشید.
سرم را به زیر انداختم و آرام اشك هايم را از حصار چشم هايم آزاد كردم. هامون به زور وكیل سر جایش نشست.
قاضى- اما شوهرتون ادعا دارن شما مرتكب زنـ*ـا شدي و ایشون شاهد هم دارن.
اینبار وكیلم از جایش بلند شد و از قانون ها و تبصره هايي گفت كه من از آن چیزى متوجه نشدم.
وكيل- آقاى قاضى ایشون با چه دلیل و مدركى این اتهام را عنوان كردند؟
وكیل هامون از روى صندلى اش بلند شد.
ـ آقاى قاضى اگر اجازه بدید بنده دلایل اتهام را بازگو مى كنم.
با اجازهى قاضى وكیل شروع به حرف زدن كرد:
- موكل بنده مدتى به همسر خود شك كردند و در تعقیب همسرشون بودند اما چیزى متوجه نمى شدند. براى همین عنوان مى كنند كه چند روزى را قصد سفر دارند و از این طریق همسرشان را در خانه تنها مي گذارند. درست روز دوم با تماس یكى از همسایه ها به نام آقاى ابراهیمى مطلع مى شوند كه مرد غریبه اى وارد حریم شان شده. موكل بنده هم خودش را به منزلشان مى رساند و با چشم هاي خود كفش هاي مرد غریبه را پشت در مى بيند و بعد كه در را مى شكند. ( به سمت من چرخيد و با دست اشاره كرد)ایشون، همسرشان را با آن مرد در حین ارتكاب زنـ*ـا مي بیند. بى اختيار فریاد كشیدم:
ـ دروغه!
از روى صندلي ام بلند شدم و به هامون نگاه كردم؛ درون نگاهش نفرت موج ميزد و روى لبانش پوزخند كوچكی نقش بسته بود. قاضى با چكش عدالتش به روى میز كوبید و اخطار گونه گفت : ـ اینبار اگر كسى بى اجازه حرف بزنه از دادگاه اخراج مى شه.
وكیل دستش را به روى شانه ام قرار داد و گفت:
- آروم باش ، نمى زاارم ناحقى بشه.
سر جایم برگشتم و در دل به وجدان خود نیشخند زدم، هامون هر چه بود، دروغ گو نبود! او براي آرام كردن خشمش دروغ گفته بود و با قضاوت ناعادلانه اش مرا در ذهن خود به ز...محكوم كرده بود!
در صورتى كه خداى بالاى سرم شاهد است من مازیار را حتى لمس هم نكردم! بغض گلویم را چنگ مي زد و مانع رسیدن اكسیژن به ریه هايم شده بود. چشمانم را روى هم فشردم و دستم را به روى گلویم گذاشتم؛ با فشردن گلویم سعى در نفس كشیدن مى كردم.
هامون بار دیگر از جایش بلند شد و چیزى را كه قطعاً درباره اش با خانواده و وكیلش به توافق رسیده بودند را بازگو كرد و من تنها كارم مشت كردن چادر در دستانم شده بود.
حس غربت ربطی به دوری از وطن ندارد! همین جا! همین زمانی که من رو به روی قاضی نشسته ام به من دست داده بود! غربت می تواند مثل عقربه هاي ساعت دور تمام بدنت را بچرخد و تو مثل یک ساعت! پر شوی و بگذری...زمانت تمام شود و فراموش شوی...اصلا یک ساعت پیش که هیچ اتفاق خاصی رخ نداده چه اهمیتی برای یاد آوری دارد؟
شاید هم من داشتم خودم را جار می زدم، با خیانتم خواستم خودم را بازگو کنم و حال همان یک ساعت معمولی فراموش شده هم نبودم! قاضى دادگاه را تمام شده اعلام كرد و شاهد را احضار كرد.
دیگر توان تحمل آنجا را نداشتم؛ از جایم بلند شدم و با سرعت بى آنكه به هامون نگاهى بی اندازم خود را به راهرو رساندم. مادر با دیدنم از روى صندلى بلند شد و خواست به سمتم بیاید كه سرعتم را بیشتر كردم و با دویدن خود را به خیابان اصلى رساندم. در مرکز این شهر پر دود مطمئن بودم که آغـ*ـوش مادرم به تشویشم می رساند و از بازوهای مردم هم سهمی نداشتم كه بخواهم حتى به آن فكر كنم، پس تنها همین گوشه از شهر بود که من مى توانستم در آن نفس بگیرم.
میان دو ماشین پناه گرفتم و بغض گلویم شکست و رها شد، هامون باز هم در مورد من در اشتباه کرده بود و من هیچ راهى براى اثبات بى گناهيم نداشتم، خطا كردم اما ِز.. نكردم. خطا كردم اما توبه كردم! با این که خطا کرده بودم اما خطایم این نبود كه نامحرم مرا بدون پوشش ببیند."خدایا! من تنها خطایم شنیدن حرفهاى مازیار بود.قبول دارم،آنشب اگر مرا به گناهم آگاه نمى كردي در این شرایط نبودم، اما آگاه شدم و از بیراهه برگشتم. خدایا خودت قرآن كریم فرمودى توبه راه برگشت از خطاهاست.خدایا من از خطایم برگشتم و پشیمانم، پس خودت دست عدالتت را به روى سرم بگذار و اجازهى بي عدالتي در حقم را نده..."
سایه اي به روى سرم افتاد و از ترس فكر هامون، سریع رویم را چرخاندم و به بالای سر خود نگاه كردم. ترسناک تر از هامون بالای سرم ایستاده بود!
نفس درسینه ام حبس شد، ضربان قلبم شدت پیدا كرد و تمام پیشانى ام عرق سردى رویش نشست. از روى زمین بلند شدم و با خشم پرسیدم:
- تو اینجا چیكار مى كني؟!
لبخندى به روى لبانش نشاند و نزدیكتر آمد.
ـ نگفتم منو بى خبر نذار؟!
نگاهم را از او گرفتم و به حیاط دادگاه انداختم؛ هامون همراه پدرش و وكیل شان در حال بیرون آمدن از ورودی دادگاه بودند. دستانم یخ زده بود و بدنم به رعشه افتاده بود؛ نگاه پر التماسم را به چشمانش دوختم و با خواهش گفتم:
- مازیار فراموش كن،اصلاً فكر كن زنى به اسم پريزاد رو ندیدى...من هامون رو دوست دارم از اول این رابـ ـطه ام مدام هامون رو جاى تو تصور مى كردم. پس تورو خدا منو از ذهن و زندگیت بیرون كن!
ابروهایش را در هم فرو كرد و با عصبانیت صدایش كه دسته كمى از فریاد را نداشت،رها كرد.
ـ پريزاد!!! من نه عادت دارم به فراموشى،نه عادت دارم به عقب كشیدن!!
بارى دیگر به هامون نگاه كردم و با نزدیك دیدنشان در حیاط، رو به مازیار شدم و با خشم گفتم:
- من تو زندگیم خــ ـیانـت كردم مى فهمي؟؟...من به شوهرم با حرف زدن با تو در حقش خــ ـیانـت كردم؛ دیر فهمیدم، اما فهمیدم!! من براى این گـ ـناه توبه كردم و تا آخرین لحظه ي زندگیم پاى این توبه مى مونم.الانم برو تا دیر نشده،هامون در به در داره مى گرده تا بفهمه كى اون شب تو خونه بوده!
مازیار پوزخندى زد و با حرص جواب داد:
-پريزاد با بد كسى بد بازى رو شروع كردى...الان می رم ولى نه به خاطر ترسم از اون شوهرت كه اگر بخوام مى تونم الان نابودش كنم. می رم تا بهت یه فرصت دوباره بدم تا از این حرفات برگردى.
دندان هايم را روى هم فشردم و چشمانم را درشت كردم.
ـ من حرف هايي رو زدم كه راه برگشتى نداره. بهتره جاى وقت تلف كردن به زندگیت برسی. من گناهم كه تو باشى رو با توبه كردن از خدام طلب بخشش كردم، پس گـ ـناه! نخواه كه بازم زندگیم رو از اینى كه هست نابودتر كنى...چون من همین جورى هم با از دست دادن هامون نابود شدم.
دستش را بلند كرد و با تمام توانش به روى گونه ام فرود آورد.از شدت ضربه ي دستش، به ماشین كناریم برخورد كردم و مایع گرمى از كنار لبم جارى شد. چه زود رنگ واقعى اش را نشان داد! مردى كه مرا ٦ ماه از حرفهاى عاشقانه اش از خود بى خود كرده بود حال با یك جمله به این خوى در آمده بود.
 
آخرین ویرایش: