در حال تایپ رمان نگاه کن پشت سرت را | yeganeh yami کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 285 -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: yeganeh yami

چطوره؟

  • خوبه

  • بد نیست

  • قلمش بده

  • موضوع بده

  • کلا بده

  • میتونست بهتر باشه

  • خیلی خوبه.


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

yeganeh yami

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
46
209
131
16
زیر گنبد کبود
نام رمان: نگاه کن پشت سرت را
نویسنده: yeganeh yami کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه- اجتماعی
نام ناظر: @Mahbanoo_A
خلاصه:
دخترکی از جنس صداقت در دستان گرگی طماع
گرگی که نه فقط برای دخترک بلکه برای تمام جهان گرگ است
ایا ناجی دخترک همراهیش میکند؟ ایا میماند تا التیامی برای قلب رنجورش باشد؟ ایا دخترک از دست رفته هایش را باز میابد؟ ایا کابوس شب های دخترک 16 ساله کابوس همسر گرگ نیز هست؟ ایا برادرش هم گرگ زاده است؟ دخترک می‌تواند تنهایی با غم هایش کنار بیاید؟
اما به راستی تنهاست؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mahbanoo_A

ناظر آزمایشی رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر موقت
8/12/17
355
3,492
451
Shiraz
«به نام خدا»


269315_231444_bcy_nax_danlud.jpg



نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

yeganeh yami

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
46
209
131
16
زیر گنبد کبود
مقدمه:
گاهی اوقات دلت یک جفت دست می‌خواهد نه برای همراهی نه برای نوازش بلکه برای تنبیه. از همان تنبیه های کودکی ات. همان پس گردنی ها که میگوید: هی فلانی این مسیر اشتباه محض است. اصلا این راه و این چاهت. وقتی که دست ها امدند برای تنبیه بگویی حالا لطف میکنید باشید، ان هم نه برای همراهی بلکه به عنوان پشتوانه؛ درست پشت سرم.
ولی...
اما نکند حالا نیز باشند و کافیست ما فقط*پشت سرمان را نگاه کنیم.*
میتوانی عاشق و همراهش شوی؟
دخترک ما نه از جنس باد است و نه از جنس اتش .
نه خانه ی لوکس دارد و نه اتومبیل اخرین سیستم..
اینها نه بکارش می ایند نه دوستشان دارد.
اصلا میبینم چیزی ندارد... از نظر ما یک مشت خرت و پرت از همان جنس های ته ته انباری های مادربزرگمان..
از همان صنوقچه های خاک گرفته..
همان هایی که پر محبت اند..
فهمیدم با محبت است. انقدر که چشم بسته به غریبه ای که دم از باخدایی میزند اعتماد میکند.
انقدر بی غل و غش که می‌گذرد از حقوقش...
انقدر با ریا که...
راستی با او با محبت و صداقت و مهربانی چه می‌کنند؟
ایا این مردم لیاقتش را دارند

پارت اول /*گـ ـناه ادمی از اعتمادش است*/
-اعظم خانوم تورو خدا چند روز دیگه بهم وقت بدین قول میدم جبران کنم.
- تف تو روت دختره بی غیرت .ادم نیستی که.والا اگر غیرت داشتی نمیرفتی خونه این و اون کلفتی.اخه مگه ادم درس و مشقش رو ول میکنه میره کهنه این و اون رو بسابه.
و گریه امان نمیدهد . در همین خانه به دنیا امدم و تمام خاطراتم با پدر مادرم همینجا بود چه روز هایی که با عاطفه عماد همینجا بازی کردیم.
-هی دختر.جدیدا که تو هپروت هم میری.لا اله الا الله .نکنه تو هم مثل بابات دودی شدی.
از پدرم بد بگوید من ساکت بمانم.
-همین که گفتم یا پولم رو تا همین امشب جور میکنی یا تخلیه دو ساله از این خونه دو قرون پول سیاه اجاره نگرفتم.میخوام برا پسرم زن بگیرم به پولم احتیاج دارم اگر نمیگم خونه رو نیاز دارم فقط و فقط به خاطر خاک ننه باباته دیگه هم داری انگل میشی.پول جور کن بمون نداری هری...
همسر عماد؟ زنده ام؟ من همان دختر عزیز کرده پدر هستم؟
- خدا لعنت کنه اون بابات رو توله ای مث تو پس انداخت خودش که مرد ما رو گرفتار کرد..
از پدر بد بگویند و دختر ساکت بماند.
- اعظم خانوم بزرگین و احترامتون واجب ولی دارین تند میرین. مگه نمیدونید زندگی خرج داره. کی دوست نداه بره مدرسه؟ من؟ منی که معدل سوم راهنمایی م 20 بود.من که عاشق درس و رشتم بودم.من رفتم کلفتی... اره رفتم چون بهم از بچگی یاد دادن کار کردن عیب و عار نیست. من مگه گدایی تون رو کردم که اینجوری میگین .دستم جلوتون دراز بوده.ممنون اعظم خانوم دیگه وسیله ای برام نمونده که بفروشمش اگر چیزی مونده یا بندازین بیرون یا هرکاری که میخواین باهاش کنین.
به حقوق یک ماهم نگاهی می اندازم.
- بفرمایید این 450 تومنه در حد 300 تومن هم تو خونه هست. اونا رو هم بردارین ممنون تا همین جا-----
صدا ورود عماد مانع بحث میشود.
- اومدی مادر چه بی خبر؟
- چه خبره مامان صدات تا سر کوچه میاد.
- این دختر ...همش زیر سر این دختره س. ای ایهاالناس!؟
- هیس مامان جان برو تو
- چرا برم؟ بذار درد دلم رو بهت بگم.دختره مدرسه رو ول کرده رفته کلفتی. حالا که میگم پولم رو بده میگه ندارم.
نمیدانست. عماد ازمشکلات زندگی ام نمیدانست. عماد به خودش می اید نگاهم نمیکند فقط سعی بر مهار اعظم خانومی دارد که به سمتم حمله ور شده است.سیلی اش به جای صورتم به اسکناس هایم برخورد کرده و انها را پریشان میکند.باپرواز اسکناس ها یاد رویایم میفتم.همان رویایی که عماد به ان پر و بال داد و اخر هم ان شاءلله گفت.
- تا اخر امشب فقط به خاطر گل روی پسرم.
به زور عماد داخل رفت .برای جمع کردن اسکناس ها خم شدم.
- انقد غریبه بودم جانان.
من دچار بودم یا همه همین تپش را بعد بردن اسمشان از زبان او را داشتند؟
- نمیخواستم ناراحتت کنم.
- به نظرت من الان بیشتر ناراحت نشدم.
فریاد کشید
- جواب منو بده؟
من دل نازک شده ام یا تمام دچارها اینگونه اند.
- ببخشید.
به سمت درب خروج فرار کردم.
- کجا؟
با چشمان اشک الود که نگاهش کردم سر پایین انداخت .با نگاه نکردن او دلم میگیرد یا همه اینگونه اند؟
اعظم خانوم دوان دوان بیرون می اید .
- یا نمیری یا اگر میری با پول برمیگردی. فهیدی یا نه؟
- دارین زندانیم میکنین؟
- من از کجا بفهمم کجا میری؟
- مامان.
- عماد وای به حالت طرفش رو بگیری ها. فهمیدی یانه؟
تصمیمم را گرفتم. اشک هایم را از گونه ام پاک کردم. انقدر شجاع شده بودم.که حس رستم دستان را داشتم.
- میرم و برمیگردم. اون هم با پول.
- بسه دیگه مامان...
- میخوای گنج قاروون پیدا کنی؟
شالم را جلوتر میکشم .
-خداحافظ.
بیرون رفتم و صدای پای عماد را شنیدم.
-جانان.
وای عماد ! وای که هرچه سعی میکنم از تو فرار کنم باز هم ظاهر میشوی.
- نباید بامامانم دهن به دهن میذاشتی.
به اسکناس های تا نخورده در دستش نگاهی انداختم.
- امروز حقوقم رو گرفتم. امشب رو تو یه هتل بگذرون تا فردا خدا بزرگه.
تو دیگر چرا عماد..
- من فقیر نیستم. به صدقه هم نیاز ندارم.
با سرعت از کوچه گذشتم.ارام ارام اشک ریختم.به خود که امدم هوا تاریک بود و من هم در یک پارک.اینجا کجاست چگونه به خانه برگردم من که پول ندارم.کلافه چشمانم را بستم.سردرد امانم را بـرده.
- خانوم
ترسیدم ان هم خیلی زیاد.
- فرمایش
- خیلی تو فکری میتونم کمک کنم.
- مشکل خودمه فقط خودم.
به یاد حرف پدر می افتم(هیچ وقت خدا رو فراموش نکن.)
-مشکل خودمه فقط خودم و خدا میتونیم حلش کنیم.
- خدا گفته از تو حرکت و ازمن برکت.لا مصب چه چشمایی داری.
کسی تا کنون اینگونه از چشمانم تعریف کرده بود؟
- منظورت چیه؟
- اگر هولت بدم که حرکت کنی چی.دریای من.
- چرا دقیقا باید اینکارو کنی؟
- شاید چون من فرستاده خدائم.
- هر کسی میخوای باش برام مهم نیست.
قصد رفتن کردم که گفت:
- بدون پول که خونه رات نمیدن .میشه بفرمایین کجا میخوای بری؟
مات ماندم.
- تو اینا رو از کجا میدونی؟؟
- گفتم که من فرستاده خدام .امشب بیا برو هتل فردا حرف میزنیم.
نمیدانم چرا اعتماد کردم شاید به خاطر بردن نام خدا بود.و راست میگویند که* گـ ـناه ادمی از اعتمادش است*
با دیدن ماشین مدل بالا رو به رویم دهانم از تعجب باز ماند.
- میدونم تا حالا ندیدی .بشین .دٍ میگم بشین دیگه.
راستش را بخواهید اصلا جنتلمن نبود و نمیدانست چگونه باید با یک دختر رفتار کند.
درحال نشستن بودم که اتومبیلی با صدای بد تایر هایش از جا کنده شد. به پلاک اشنایش اهمیت ندادم و سوار شدم.
از همان ابتدای راه اهنگ رپ انگلیسی گذاشت و صدایش را تا ته زیاد کرد. کمی که گذشت اهنگ را کم کردم و پرسیدم:
- اقای فرستاده خدا حداقل میتونم بپرسم اسمت چیه؟
- هر چند به تو ربطی نداره ولی پرهامم.
- به خدا خود درگیری داری.
- همه میگن جانان خانوم.
- تا حالا انقد قانع نشده بودم.
به هتل مجللی رسیدیم.هیچ قت فکر نمیکردم شبی را اینجا بگذرانم.وارد که شدیم گفت:
- تو همینجا بمون تا من بیام.
به سمت میز اطلاعات رفت چند دقیقه بعد مردی تقریبا23 -22ساله صدایم زد
- خانوم فتاح.
- تا اتاق همراهیتون میکنم
- اما.
- برادرتون گفتن.
از اینکه خودش را برادرم معرفی کرد شادی بی نظیری زیر پوستم دوید. اتاق بی نظیری بود لباس که نداشتم با همان لباس ها به خواب رفتم.چشمانم تازه گرم شده بودند که صدایم زد.
چند پوشه جلویم گذاشت و اشاره زد که بخوانم.
اولین پوشه را گشودم:ثبت نام دریکی از بهترین مدارس تهران.
پوشه دوم:سند یک اپارتمان90 متری در یکی از بهترین مناطق تهران.
پوشه سوم:12 درصد سهام عدالت
چهارمین پوشه:یک حساب با وجودی اولیه 100میلیون و سود ماهیانه 18 درصد.
دیگر پوشه پنجم را باز نکردم.
- جدیدا خدا دست و دلباز شده؟
کیفم را بر دوشم جابه جا کردم
- میدونی چرا از خونه زدم بیرون؟چون همسایه هام فکر میکردن من فقیرم فکر کردم تو فرق داری ولی دیدم نه!من کار میکنم پول درمیارم ولی زیر بار منت هیچ احدی نمیرم.
راه خروج را پیش گرفتم.
- ولی من اینا رو مجانی بهت نمیدم.
- تو در ازاش چی میخوای؟
- پوشه پنجم رو باز کن میفهمی.
بلافاصله بعد از بازکردن پوشه پنجم قلبم منجمد میشود.
- این چیه پرهام.
ماگش را کنار میگذارد.
- ای جان پرهام گفتنت امشب با من باش فردا راس 11 میری واسه جرا*حی .مح*رم هم میشیم حله دیگه؟
- میتونستی بدون این همه خرج اینکارو کنی. چرامن؟
- دریای من گفتم که من فرستاده خدام قبول؟
یک شب دربرابر تمام زندگیم؟چشمم کور بود مغزم هنگ.
- باشه.
 
آخرین ویرایش:

yeganeh yami

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
46
209
131
16
زیر گنبد کبود
پارت دوم/*همیشه بعد از پایان اتفاق میفهمی چه کار رو باید انجام میدادی و چه کاری رو نباید..*
- فردا ساعت 9 اماده باش. راستی جانان خوش گذشت مگه نه؟
حتی قدرت تکلم هم نداشتم. صدای در را شنیدم ودیگر...
- چند ساعت بیهوش بودم؟
- فکر نمیکردم اینقد ضعیف باشی. ساعت 2عه...
- دیر شد.
- بذار بگم دکتر بیاد بعد مرخصی.
تا در رفت و بعد گفت :
- راستی من تند رفتم یا تو زیادی تیتیش مامانیی؟
جواب در خور شخصیتش پوزخندی بیش نبود.

***
با استرس به دکتری که قرار بود ناجی رویاهای دخترانه ام شود نگاه کردم.
- دخترم اماده ای؟
کاش دخترم ها را مادر خودم میگفت.
لحظه ای استرس تمام وجودم را گرفت و بعد...

***
- خب جانان خانوم تمام اون چیزایی که قول داده بودم به اسمته شما رو به خیر ما رو به سلامت.
راه خروج را پیش گرفت.
- فرید؟
- بله عزیزم؟
- اول دهنتو اب بکش بعد اسم خدا رو بیار بعدش هم دیگه نبینمت چون تواناییبه اتیش کشیدن زندگیت رو دارم.
- مثلا میخوای چه غلطی کنی؟
- برای مثال فک کن چی میشه اگر... امم... زنت از ماجرای دیشب خبردار بشه... چی میشه؟
- باشه بگو تا منم فیلم های دیشب رو پخش کنم!
- پخش کن من با پای خودم اومدم و اگر برام مهم بود هیچ وقت اینکارو نمیکردم...
عصبی شده بود.
- تو از کجا درباره زندگی من فهمیدی؟
- فکر کردی فقط خودت زرنگی؟ مهندس فرید مهرجو... راستی دیگه دنبال مال و اموالت که نه مال و اموالم نباش چون قانونا دیگه برامنن... هرچند دستت به جایی بند نیست چون هرچی بخشیده بودی تبدیل به طلا شده و بنگ...
تازه فهمید رکب خورده است.
- بازندگی من بازی نکن با زندگیت بدجور بازی میکنم.. هـ*ـر*زه کوچولو دیشب که زبون نداشتی داشتی؟ دیر فهمیدی اشتباه کردی؟
- راست میگی میدونی چرا؟ چون اعتماد کردم... چون نفهمیدم. گـ ـناه ادمی از اعتمادشه. فقط یه سوال دارم ازت اگرعاشق کسی بودی بگو؟ بگو اون کاری که تو با من کردی رو اگر کسی با عشقت میکرد چیکار میکردی؟
لبخند انواع زادی دارد نوعی از ان تا ته قلبت را میسوزاند.
فرقی هم ندارد که ظالم بخندد یا مظلوم... حداقل برای ما دختر ها...
از همان لبخند های تلخ زد و گفت:
- شنیدی میگن خربزه خوب و خر میخوره؟ دلم خواست پیشت بگم چون تو هم عاشقی. همون زنی که به من نگاهم نمیکنه، همه دنیای منه ولی دوسم نداره مگه دوست داشتن زوریه؟ همون طور که عماد تو رو میخواد من. میخواد. لحظه هایی که میخوام باشه نیست. حرفی که میخوام بشنوه رو نمیشنوه.
بلند شد.
- جانان یه وصیت یا نصیحت به عنوان بدترین ادم زندگیت بهت میکنم... بیشتر از این شیدا نشو. عماد و ماهرخ و اینجور ادما ارزش شیدایی ما رو ندارن. بزار بمیرن هرچند خدا نکنه...
و رفت.
فرید یادم داد هرچقدر فردی ظالم باشد حتما جایی پیش کسی وقتی مظلوم بوده است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

yeganeh yami

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
46
209
131
16
زیر گنبد کبود
/پارت 3/*اگر همیشه پشت سرت بودم..تکیه میکردی؟**
از دنیای گذشته حال و اینده مبهمم متنفرم..از تمام کسانی که باید میبودند و نبودند....تنها شریانی که مرا به گذشته ام متصل میکند عماد است..فقط باید دوباره عماد را ببینم و بگویم چه شد ان همه عشقی که میگفتی..چه شد... چه شد ان همه حرف که حرف ماند ...مگر نگفتی هزاران دوستت دارم در حنجره ات خشک شده است.مگر نگفتی هرجا بروم پشت سرم هستی..دیشب کجا بودی که از همان پس گردنی های 7 سالگی بخورم و دیگر عماد را اشتباه ننویسم دیگر غیر از تو در وسطی زندگی کسی را اول انتخاب نکنم..بگویم دیگر برای اینکه کسی زودتر ازمن تورا انتخاب کرد گریه نکنم..
بگویم نوش جان کیمیا دختر سید جعفر باشی..
بگویم دیدی عماد ...دیدی حسادت های کودکانه ام منطقی بودند..دیدی ..بگویم فقط ادعا نداشته باش..دیشب کجا بودی که زندگی معشـ*ـوقه ات را به گند کشیدند..
از وقتی یادم می اید زنگ خانه همین صوت بلبل بود..وقتی از پدر میپرسیدم برای چه برای هر واحد زنگی جدا نمیگذاریم پاسخ میداد که این خانه ویلایی است شاید همسایه در حیاط باشد .صدای زنگ برای اهالی خانه معانی مختلفی داشت ..مثلا پدرم میگفت وقتی جنازه پدر عماد را اوردند همین زنگ ر نواختند یا زمانی که مادر بزرگم-که دلیل اصلی مرگ مادرم بود-همین زنگ را 3 بار فشار دادند.. پس سه بار زنگ خوردن نشانه خبری بد داشت.
صدای سوت عماد که ادای زنگ را در می اورد هم ماجرا داشت ..مثلا زمانی که عاطفه تازه به سن تکلیف رسید عماد مدام صدای بلبل در می اورد وعاطفه هم با دمپایی هایی که درست پا نشده بودند لخ لخ کنان فرار میکرد.
از مرگ مادرم –که همزمان با تولد من بود-این رسم رایج شد ..شنیدن صدای بلبل برای سومین بار خبر بدی به همراه داشت.حال 9 بار برای خبرم کافیست...
همان بار اول درب باز میشود..صدای اذان می اید ..عماد روزی در مسجد محل اذان میگفتی و من هم همراه مادرت قربان صدقه ات میرفتم..میگفتی کفش های را در مسجد جفت نکنم..میگفتی مردم حرف در می اورند ..مگر تحمل حرف مردم اسان تر از اعصاب خردیت بود..
ای کاش اینقدر از هم نمیدانستیم..
نمیدانستم کفش های جفت نشده و صدای گریه ام عصبانی ات میکند و نمیدانستی گرما و نمره بالاتر کیمیا دختر سید جعفر اعصاب مرا خط خطی..
کاش نمیدانستیم..
کاش..
- جانا به چی به چی خودت رو فروختی..گدا بودن بهتر نبود.تا..؟
نتوانست ادامه دهد..
- تو از کجا میدونی؟
-من؟ مگه نگفتی اگر همیشه پشت سرت باشم مال من میشی..خانوم خونم میشی ..مامان دخترام میشی؟
- چرا پشت سرت رو نگاه نکردی ببینی یکی داشت جون میداد؟هااااا
مرد قوی ان روز هایم هق میزند..لعنت به من که دیشب جان داد و نفهمیدم..لعنت به من..
- پشت سرم درد میکنه عماد..
- مگه نگفتم دردت رو اروم میکنم...نگفتم؟دیشب جای تو من هزار بار مردم و زنده شدم...نمیفهمی دیگه..مشکل اینه نمیفهمی ..نمیفهمی عاشقتـــــ...
ادامه نمیدهد..یعنی نتوانست ادامه دهد؟مرد قوی گذشته دیوار را برای تکیه دادن انتخاب میکند..
- میدونی از دیشب تا حالا با چی خودم رو اروم میکردم...اینکه نبودم پشت سرت ..بگو جانان بگو..*اگر پشتت بودم,تکیه میکردی؟*یعنی اینقد غریبه بودم جانان.من که داشتم خودم رو واسه عروسی و خواستگاری اماده میکردم..من که با خودم تمرین میکردم بعد محرم شدنمون بهت بگم جان جانانم..چرا رویا هامون رو به گند کشیدی؟
- من اومدم بگم...
- آره اومدی بگی عماد خره نمیفهمه ...ولش کن ..بذار باهاش...
- این سری تو گوش بده عماد!اومدم بگم دیشب همه چی تموم شد..از این به بعد میتونی منو بهشت زهرا قطعه 78 ردیف 19 پیدا کنی...میرم عماد ...میرم..فقط قول بده جای هردومون خوشبخت زندگی کنی...دلم میخواست زنت بشم...دلم میخواست جان جانان صدام کنی..دلم میخواست دخترات مامان صدام کنن ..ولی عماد تو هیچی از منو زندگیم نمیدونی..هیچی..فقط اینو بفهم که ادما همیشه بعد از اتفاق میفهمن چی کار باید انجام میدادن و چی کار نباید..عماد میرم..میرم..خوب زندگی کن جای هردومون..با دختری که افتاب مهتاب ندیده..دختری که خانوم خونت باشه..جان جانان صداش کنی..آره یه زندگی خوب حقته!
عقب گرد میکنم..میخواهم فرار کنم از این خانه!
- داری فرار میکنی جان جانانم
ناباورانه باز میگردم.....
- چی گفتی؟
- فرا رهیچ وقت راه خوبی نیست..بمون..شاید الان نتونستم ببخشمت..ولی شاید اگر بگذره بتونم..میمونی جان جانانم؟
بغض چون شعله زبانه میکشد..
- اونقد قشنگ صدام میکنی که نمیتونم از اسمم بگذرم..من از این به بعد جانان صالحی هستم..میگذرم از عمادی که تو مردونگی کم نداره ولی واسه من زیادیه!عماد حق نداری غیر از من به کس دیگه ای بگی جان جانانم..
دیگر تاب ندارم..لحظه اخر پشت سرم را نگاه میکنم..مردی با چشمانی قرمز به چهارچوب در تکیه داده..این همان مردیست که از دیدن چشمان قرمزم عصبی میشد..
من با او چه کردم؟
-عماد..
- اگر میخوای بری برو اینجوری با بغض صدام نکن..برو جان جانانم..
- اگریک بار دیگه میگفتی بمون ..تا اخر عمر همینجا بست میشستم...
 

yeganeh yami

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
46
209
131
16
زیر گنبد کبود
پارت 4:*ضربه از جانب عشق.سخت درد دارد.*
- سلام خانوم وکیل.
- حرف نزن بابا حوصله ندارم.
- امیرعلی راست میگه هر چند وقت یکبار سگت هار میشه ها.
- جلسه چی شد؟
- تبریک خانوم وکیل قرارداد 3 ساله بسته شد.
- خب خدارو شکر تونستید یه کار رو دوتایی خوب انجام بدین.
- بله مادر بزرگ.امتحان چطور بود؟
- معمولی.
- خب پس فربد شرط و باخت.
- به سلامتی. دم درم .
- قرار نبود بیای شرکت ها!
- دم در خونم شب فربد گفت با اون شوهر گردن کلفتت بریم بیرون.
- ببین جانان.
- به من ربطی نداره طرفت فربد.خدافظ.
*****
- مهدخت بدون شوهرت بهت نون خشک هم نمیدم.بابای هانی.
قطع کرد.
- چقدر این دختره چونه میزنه فکر میکنه شوهرش تحفه و خوردنیه.واه واه
- مثل خاله زنک هایی واقعا.
- اره جونم برات بگه عمه بلقیسم.
- اه سرویس کردی مارو با عمه بلقیست.کی میری دبی؟
- رئیس جان میخوای زود از شرمون خلاص شی ها!!!!!
- پس چی فکر کردی.مخم رو که از سر راه نیاوردم.
- 2ماه دیگه زنگ میزنی گریه میکنی میگی فربد دلم برا شیرین زبونی هات تنگ شده.
خندیدم.
-باش.
- عمه تو مسخره کن.
***
- رزرو میز 5
- خانوم صالحی؟
- بله.
سر میز همیشگی مان نشستیم.
- فربد
- جانم.
- حس خــ ـیانـت به خواهرم رو دارم.
- فکرشم نکن.اون اگر بدونه با چه عوضی زندگی میکنه .
- نگو فربد.نگو.فرید بد .عوضی ولی هیچ وقت برا مهدخت کم نذاشته.
- میدونی چندتا ادم کشته؟
- ای کاش از طریق ادم هایی که کشته وارد میشدیم.نه عشقش.
- اگر میفمید عشق چیه.کسی که عاشقه رو نمیکشت.
-نگوو.عاشقه .*ضربه خوردن از عشق بدجور درد داره*
- جهنّم.مادرترزا اومدن دیگه.یاد 3 سال قبل بیفت.
راس گفتم ضربه از جانب عشق سخت درد دارد.او مرا از عمادم جدا کرد او.
- خوبی جانان؟
- بریم که بالای چوبه دار ببینمش.
- افرین عزیزم.
و رو به مهدخت سلام کرد.
فرید با دیدنم چشم تنگ کرد.
- سلام عشقم.چطوری؟
با سر خوشامد گفتم.
به کتف فربد ضربه ای زد:
- چطوری انگل؟
- خجالت بکش.. اول شوهرت رو معرفی کن..بعد خسته نباشید بگو...متین و باوقار رفتار کن.
مهدخت دستش را به معنا برو بابا پرت کرد.بلند شدم دستم را به سمت فرید بهت زده دراز کردم.
- من جانان صالحی هستم. دوست صمیمی همسرتون متاسفم که تاحالا افتخار اشنایی نداشتم.
- فرید حرف مفت میزنه رئیسمه..
- شما شرکت مهدخت رو سرپا کردین؟
- فکر کنم همین طوره..
حال نوبت فربد است.
- منم فربدم.اگر با اینکه زنت با یه نر دوست باشه مشکل نداری منم دوستشم.
مهدخت و فربد قهقهه میزنند.مینشینیم.
- خب اقای فرید شغلت چیه؟
- فعلا بیکارم 3 سال پیش یه از خدا بیخبر اموالم رو برد.
زبان میگشایم.
- شما از اون از خدا بیخبر چیزی نبردین؟
- هرچیزی بردم خودش خواست...
- فرید اینا رو نگفته بودی ها.
– شاید میخواسته جلو ما زبون باز کنه عشقم.
- کثافت..
میخندند. و من خوب حال فرید را درک میکنم. میدانم حس همان وقت هایم را دارد که عماد با کیمیا دختر سید جعفر بازی میکرد.میدانم مهدخت دچار فربد شده و باز هم میدانم فربد دچارش نیست.میدانم فربد با همه خوب است و همین خوبی اش باعث تمام ضربه های زندگی اش شده..همین ضربه ها باعث شده خنجر بر برادر بکشد..باعث شده کینه مادر جوان مرگش را در سـ*ـینه حبس کند و حال کارمند انتقام جوی برادرش شود.زخم هایش باعث شده همسایه شان را عمه بلقیس صدا کند...همین زخم ها...
همین زخم ها..
- عشقم چی شده تو فکری؟
حال مهدخت را هم درک میکنم..عجیب درک میکنم..همین روزها ..حوالی همین روزها بود که به انتظار دیدنش ,به انتظار نگاهش دم در دانشگاهش منتظرش نشستم و عجیب حضور کیمیا دختر سید جعفر در وسط این شیدایی کار دستم داد..
- خوبم.
- کم حرف شدی جانان جان؟
فربد خشکش زد . توقع به زبان امدن فرید ان هم به این زودی را نداشت.
- ساکتم کردن.
- کیا ؟
- روزگار..
- شما همدیگه رو میشناسین؟
- یه اشناییت قبلی داریم.
نگاه معنا داری به فربد می اندازم.
- مهدخت جان میرم یه سیگار بکشم.
- دوباره خودت رو خفه نکنی ها..
و خدا میداند چند هزار کیلو قند در دل فرید با همین نگرانی ساده معشوقش اب شد.
- سعی میکنم.
- به تو اعتمادی نیست.
رو به فربد میگوید:فری یه بار خیرت به من بد بخت برسه بی شوهر نشم تو این قحطی شوهر..پاشو این تن لشت رو جمع کن برو دنبالش..
- وا مهی جون نمیدونی من به دود و دم حساسیت دارم این شوهرت نمیره من بمیرم؟دلت میاد؟
- من میرم.
چشمان فربد علامت سوال که میشود میخندم.
- زیاد شیطونی نکنین پرتموون کنن بیرون ها!
در حیاط مثل گذشته سیگار میکشد..
- از تو یکی توقع نداشتم..
- منم اون شب از تو یکی توقع نداشتم.
- از عماد خبر داری؟
- فقط اونقدر میدونم که بعد اون ماجرا با هم شدین رفیق گرمابه و گلستان.
- تو با مهدخت من نشدی؟
- چرا ؟
- تو چرا؟
- میدونی چی میگم؟
- اره چرا با عماد دوست شدم . چون میخواستم از طریق اون حالت رو بفهمم.سوالم رو جواب ندادی؟
- برای انتقام.
- تو که میدونی بدون اون میمیرم.چرا از طریق اون؟
- میخواستم از طریق های دیگه وارد شم و وارد شدم اموالت دست منه و خوب میدونی ولی این انتقام فقط از سمت من نیست از سمت خیلی هاست...
- به نظرت اگر بمیرم نگرانم میشه؟
- تو دیگه نوبری
- میدونم.ولی جانان میدونی */ضربه خوردن از عشق درد داره*/
- میدونم.
- خب پس..قرار بود بیای که زیاد نکشم ..4 تا کشیدم که..
- واسه من مهم نیست اصلا بمیر به جهنم.
- واسه مهدخت مهمه یعنی؟
- تو دیگه کی هستی؟
مثل مجانین خنده سر داد..
حال مطمئن شدم:او واقعا مجنون است.
 
آخرین ویرایش:

yeganeh yami

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
46
209
131
16
زیر گنبد کبود
پارت 5*/ادمی که عاشق باشه هیچ وقت به جز معشوقش به ازدواج فکر نمیکنه.*/
- میترا .
- بله رئیس.
- فربد خالیه یا نه؟
- الان بله ولی 10دقیقه دیگه..
- کارم 10 دقیقه هم طول نمیکشه..
فربد از اتاقش بیرون امد.
- واه واه رئیس جونم چه عجب شما یه سر به من زدین..
- چقدر هم که با اغوش باز مواجه شدم.
رو به میترا لب پایینش را گزید
- میترا جونم باز سگ شدی؟
- نه به خدا گفتم..
- از خانوم معذرت خواهی کن..
مداخله کردم:
- لازم نیست بیا بریم کارت دارم..
از استینش گرفتم و به زور داخل بردمش
- اقای فربد 1 تو شرکت من با منشی خودمونی نشو 2هیچ وقت غرورش رو نشکون
- بله رئیس
- زهرمار..میخوام زودتر عملیات رو شروع کنم .به سروان احمدی هم گفتم..
- بذار دانشگام تموم ش 24 پیشت باشم..بعدش هم اخر شهریور انبار فرید پره الان چیزی دستگیرمون نمیشه.
- 7 ماه دیگه؟خیلی دیره!
میترا بدون در زدن وارد اتاق شد:
- میترا دخترم مگه نگفتم هیچ وقت بدون در زدن وارد نشو؟شاید من داشتم با یکی....استغفرالله..بعدش مگه نگفتم وقتی رئیس خوشگلم پیشمه حتی اگر رضا خان هم اومد ...
- اقا استادتون تشریف اوردن
- وای رئیسک بذار یه دیقه این اسی بیاد تا مارو از دنیا ساقط نکرده...فقط یه ذره مذهبیه یه کوچولو اون طره هاتو بکن تو..
عماد هم مذهبی بود. هم مذهبی بود و هم غیرتی.موهایم را داخل شالم فرستادم.ای کاش به جای فربد عماد نگران طره موهایم بود.
استاد وارد شد چهره اش پشت به من بود. فربد به احترامش بلند شد.
- سلام اسی خوشگلم .
- تو بزرگ نمیشی پسر؟
صدایش امان از صدایش..دست و پایم میرزید و قلبم بی محابا قصد رسوا کردنم را داشت .خداوندا چرا اکنون؟ چرا حال که باید تمام تلاشم را برای از بین بردن تلاش های فرید بکار گیرم دوباره ظاهر شد.
از ادب ذاتی اش به دور بود که کسی را نادیده بگیرد.بازگشت و نگاه غریبش به چشمان لرزانم افتاد.
- سلام..
چرا اینقدر لرزان گفت؟
- فربد ایشون کیت میشن؟
طرف سوالش فربد بود و طرف نگاهش با من.نمیتوانستیم از یکدیگر دل بکنیم.ان روزها نگاهم نمیکرد و غمگین میشدم و حالا نگاهم میکند و شرمسار میشوم.
فربد دست دست کرد و دست اخر اب پاکی بر دست عماد ریخت.
- نامزدمه..
امان از دروغ شاخدارش.
عماد نگاهش را به سقف دوخت و دوباره غریب شدم. مانند جنین خود را جمع کردم
- باشه پس من میرم یه وقت دیگه هماهنگ میکنیم.
و رفت.. رفت مثل کودکی هایمان دنبالش دویدم . اسانسور حرکت کرد و من مهمان پله های اضطراری شدم. یادم باشد به مش قربان عیدی خوبی بابت تمیزی راه پله ها بدهم.
میدویدم و باز هم نمیرسیدم هرچه باشد مرد است قدم هایش مردانه .
- عماد.
فریاد میزنم و دیگر برایم متین با وقار رفتار کردن در ان ساعت پر رفت و امد روز مهم نبود.تنه میخورم و چشمانم از درد بسته میشوند.نفر بعدی سعی بر متلاشی کردنم را دارد .
دستی کمرم را میچسبد :
- مراقب باش.
کاش انروز ها خودش مراقبم بود.
نفسم تنگ میشود و به سمت همان سمند سفید همان روزها میرویم. اب به خوردم میدهد پایین پایم زانو میزند و متوجه میشوم او در این مدت بزرگ شده است.
- حالت خوبه؟
با سر تایید کردم بلند شد و نگاهم کرد.
- چیکارم داشتی اونطوری دویدی؟
- میخواستم بگم من نامزد فربد نیستم.
- به من چه ربطی داره؟
- تو چی تو ازدواج نکردی؟
-*/ ادمی که عاشق باشه هیچ وقت به جز معشوقش به ازدواج فکر نمیکنه.*/
فهمیدم او واقعا برای من زیادیست.
- اون روز یه چی گفتی؟
- کودومش؟
- گفتی میتونی ببخشیم
- گفتم اگر بمونی موندی؟
- راست میگی نموندم خب موفق باشی.
باز هم فرار کردم..
تکه های غرورم را جمع کردم و به مسیرم ادامه دادم.دریغ از اینکه غرورم را بر شاهرگم فشار میدادم.
 
آخرین ویرایش:

yeganeh yami

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
46
209
131
16
زیر گنبد کبود
*/پارت 6:ویژگی دوستان قدیمی همین است میتوانی به راحتی کنارشان خودت باشی*/
- فربد!
- بله خانوم.
- شروع میکنم. یعنی شروع میکنیم.
- تو که عمرا حرف منو گوش کنی ولی میشه ببینمت؟
- اره چرا که نه تازه باید با مهدخت هم حرف بزنم با سروان احمدی هم هماهنگ شو ببین کی میتونه!
- سروان احمدی یه ماموریت دیگه دستشه فکر نکنم بتونه
- من نمیدونم باید تا یه هفته دیگه همه کارا جور بشه!
- همیشه خدا زورگویی
میخندم:
- همیشه خدا مدیرم.
- اولالا.کی ببینمت؟
- هر وقت عشقت کشید.
- امروز سگش هار نبوده!
- هارم میکنی ها!
- عفو جانم فردا چطوره؟
- بد نیست. به مهدختم بگم؟
- نه فقط خودمون دوتا!
متعجب گفتم:
- باشه هرطور مایلی.
- پس میبینمت.
- فعلا!
فربد این چند وقت مثل سابق نیست . نکند پیوند خونی مانع انجام درست وظایفش شود؟
خودم را روی کاناپه پرت میکنم تلفن همراهم از زیرم میلرزد
- بله؟
- سلام خانوم.
- شما؟
- خیلی عوضی ای نشناختی؟
لحن و ادبیات مودبانه اش اشنا بود؟
- نشناختی هنوز کثافت؟
- عاطفه تویی؟
- نه عمادم ادا عاطفه رو در میارم.
- چطوری؟ چه خبر؟ خبر ازدواجت رو شنیدم.نی نی نداری؟
*/ویژگی دوستان قدیمی همین است :میتوانی خودت باشی.*/
- اوه پدرم رو دراوردن.
- مگه چنتان؟
- دوتا و نصفی!
- چی؟
- پاشو اون لنگ های درازت رو جم کن بیا تموم بچه های محله هستن.
اندکی تفریح با دوستان قدیمی حرام که نبود, بود؟
- میام عشقم ادرس و لوکیشن بفرست.فقط خانومیم یا..
- خجالت بکش جمعه ای شوهرم رو کجا بفرستم؟
- عفو بفرما .
ادرس و لوکیشن را فرستاد ...