درحال تایپ رمان نگاه کن پشت سرت را | yeganeh yami کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 578 -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: yeganeh yami

چطوره؟

  • خوبه

  • بد نیست

  • قلمش بده

  • موضوع بده

  • کلا بده

  • میتونست بهتر باشه

  • خیلی خوبه.


Results are only viewable after voting.

yeganeh yami

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
56
296
196
16
زیر گنبد کبود
نام رمان: نگاه کن پشت سرت را
نویسنده: yeganeh yami کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه- اجتماعی
نام ناظر: @Mahbanoo_A
خلاصه:
دخترکی از جنس صداقت در دستان گرگی طماع
گرگی که نه فقط برای دخترک بلکه برای تمام جهان گرگ است
ایا ناجی دخترک همراهیش میکند؟ ایا میماند تا التیامی برای قلب رنجورش باشد؟ ایا دخترک از دست رفته هایش را باز میابد؟ ایا کابوس شب های دخترک 16 ساله کابوس همسر گرگ نیز هست؟ ایا برادرش هم گرگ زاده است؟ دخترک می‌تواند تنهایی با غم هایش کنار بیاید؟
اما به راستی تنهاست؟
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:

Mahbanoo_A

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
8/12/17
396
4,052
451
23
Shiraz
«به نام خدا»





نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

yeganeh yami

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
56
296
196
16
زیر گنبد کبود
مقدمه:
گاهی اوقات دلت یک جفت دست می‌خواهد نه برای همراهی نه برای نوازش بلکه برای تنبیه. از همان تنبیه های کودکی ات. همان پس گردنی ها که میگوید: هی فلانی این مسیر اشتباه محض است. اصلا این راه و این چاهت. وقتی که دست ها امدند برای تنبیه بگویی حالا لطف میکنید باشید، ان هم نه برای همراهی بلکه به عنوان پشتوانه؛ درست پشت سرم.
ولی...
اما نکند حالا نیز باشند و کافیست ما فقط*پشت سرمان را نگاه کنیم.*
میتوانی عاشق و همراهش شوی؟
دخترک ما نه از جنس باد است و نه از جنس اتش .
نه خانه ی لوکس دارد و نه اتومبیل اخرین سیستم..
اینها نه بکارش می ایند نه دوستشان دارد.
اصلا میبینم چیزی ندارد... از نظر ما یک مشت خرت و پرت از همان جنس های ته ته انباری های مادربزرگمان..
از همان صنوقچه های خاک گرفته..
همان هایی که پر محبت اند..
فهمیدم با محبت است. انقدر که چشم بسته به غریبه ای که دم از باخدایی میزند اعتماد میکند.
انقدر بی غل و غش که می‌گذرد از حقوقش...
انقدر با ریا که...
راستی با او با محبت و صداقت و مهربانی چه می‌کنند؟
ایا این مردم لیاقتش را دارند

پارت اول
-اعظم خانوم تورو خدا چند روز دیگه بهم وقت بدین قول میدم جبران کنم.
- تف تو روت دختره بی غیرت .ادم نیستی که.والا اگر غیرت داشتی نمیرفتی خونه این و اون کلفتی.اخه مگه ادم درس و مشقش رو ول میکنه میره کهنه این و اون رو بسابه.
و گریه امان نمیدهد . در همین خانه به دنیا امدم و تمام خاطراتم با پدر مادرم همینجا بود چه روز هایی که با عاطفه عماد همینجا بازی کردیم.
-هی دختر.جدیدا که تو هپروت هم میری.لا اله الا الله .نکنه تو هم مثل بابات دودی شدی.
از پدرم بد بگوید من ساکت بمانم.
-همین که گفتم یا پولم رو تا همین امشب جور میکنی یا تخلیه دو ساله از این خونه دو قرون پول سیاه اجاره نگرفتم.میخوام برا پسرم زن بگیرم به پولم احتیاج دارم اگر نمیگم خونه رو نیاز دارم فقط و فقط به خاطر خاک ننه باباته دیگه هم داری انگل میشی.پول جور کن بمون نداری هری...
همسر عماد؟ زنده ام؟ من همان دختر عزیز کرده پدر هستم؟
- خدا لعنت کنه اون بابات رو توله ای مث تو پس انداخت خودش که مرد ما رو گرفتار کرد..
از پدر بد بگویند و دختر ساکت بماند.
- اعظم خانوم بزرگین و احترامتون واجب ولی دارین تند میرین. مگه نمیدونید زندگی خرج داره. کی دوست نداه بره مدرسه؟ من؟ منی که معدل سوم راهنمایی م 20 بود.من که عاشق درس و رشتم بودم.من رفتم کلفتی... اره رفتم چون بهم از بچگی یاد دادن کار کردن عیب و عار نیست. من مگه گدایی تون رو کردم که اینجوری میگین .دستم جلوتون دراز بوده.ممنون اعظم خانوم دیگه وسیله ای برام نمونده که بفروشمش اگر چیزی مونده یا بندازین بیرون یا هرکاری که میخواین باهاش کنین.
به حقوق یک ماهم نگاهی می اندازم.
- بفرمایید این 450 تومنه در حد 300 تومن هم تو خونه هست. اونا رو هم بردارین ممنون تا همین جا-----
صدا ورود عماد مانع بحث میشود.
- اومدی مادر چه بی خبر؟
- چه خبره مامان صدات تا سر کوچه میاد.
- این دختر ...همش زیر سر این دختره س. ای ایهاالناس!؟
- هیس مامان جان برو تو
- چرا برم؟ بذار درد دلم رو بهت بگم.دختره مدرسه رو ول کرده رفته کلفتی. حالا که میگم پولم رو بده میگه ندارم.
نمیدانست. عماد ازمشکلات زندگی ام نمیدانست. عماد به خودش می اید نگاهم نمیکند فقط سعی بر مهار اعظم خانومی دارد که به سمتم حمله ور شده است.سیلی اش به جای صورتم به اسکناس هایم برخورد کرده و انها را پریشان میکند.باپرواز اسکناس ها یاد رویایم میفتم.همان رویایی که عماد به ان پر و بال داد و اخر هم ان شاءلله گفت.
- تا اخر امشب فقط به خاطر گل روی پسرم.
به زور عماد داخل رفت .برای جمع کردن اسکناس ها خم شدم.
- انقد غریبه بودم جانان.
من دچار بودم یا همه همین تپش را بعد بردن اسمشان از زبان او را داشتند؟
- نمیخواستم ناراحتت کنم.
- به نظرت من الان بیشتر ناراحت نشدم.
فریاد کشید
- جواب منو بده؟
من دل نازک شده ام یا تمام دچارها اینگونه اند.
- ببخشید.
به سمت درب خروج فرار کردم.
- کجا؟
با چشمان اشک الود که نگاهش کردم سر پایین انداخت .با نگاه نکردن او دلم میگیرد یا همه اینگونه اند؟
اعظم خانوم دوان دوان بیرون می اید .
- یا نمیری یا اگر میری با پول برمیگردی. فهیدی یا نه؟
- دارین زندانیم میکنین؟
- من از کجا بفهمم کجا میری؟
- مامان.
- عماد وای به حالت طرفش رو بگیری ها. فهمیدی یانه؟
تصمیمم را گرفتم. اشک هایم را از گونه ام پاک کردم. انقدر شجاع شده بودم.که حس رستم دستان را داشتم.
- میرم و برمیگردم. اون هم با پول.
- بسه دیگه مامان...
- میخوای گنج قاروون پیدا کنی؟
شالم را جلوتر میکشم .
-خداحافظ.
بیرون رفتم و صدای پای عماد را شنیدم.
-جانان.
وای عماد ! وای که هرچه سعی میکنم از تو فرار کنم باز هم ظاهر میشوی.
- نباید بامامانم دهن به دهن میذاشتی.
به اسکناس های تا نخورده در دستش نگاهی انداختم.
- امروز حقوقم رو گرفتم. امشب رو تو یه هتل بگذرون تا فردا خدا بزرگه.
تو دیگر چرا عماد..
- من فقیر نیستم. به صدقه هم نیاز ندارم.
با سرعت از کوچه گذشتم.ارام ارام اشک ریختم.به خود که امدم هوا تاریک بود و من هم در یک پارک.اینجا کجاست چگونه به خانه برگردم من که پول ندارم.کلافه چشمانم را بستم.سردرد امانم را بـرده.
- خانوم
ترسیدم ان هم خیلی زیاد.
- فرمایش
- خیلی تو فکری میتونم کمک کنم.
- مشکل خودمه فقط خودم.
به یاد حرف پدر می افتم(هیچ وقت خدا رو فراموش نکن.)
-مشکل خودمه فقط خودم و خدا میتونیم حلش کنیم.
- خدا گفته از تو حرکت و ازمن برکت.لا مصب چه چشمایی داری.
کسی تا کنون اینگونه از چشمانم تعریف کرده بود؟
- منظورت چیه؟
- اگر هولت بدم که حرکت کنی چی.دریای من.
- چرا دقیقا باید اینکارو کنی؟
- شاید چون من فرستاده خدائم.
- هر کسی میخوای باش برام مهم نیست.
قصد رفتن کردم که گفت:
- بدون پول که خونه رات نمیدن .میشه بفرمایین کجا میخوای بری؟
مات ماندم.
- تو اینا رو از کجا میدونی؟؟
- گفتم که من فرستاده خدام .امشب بیا برو هتل فردا حرف میزنیم.
نمیدانم چرا اعتماد کردم شاید به خاطر بردن نام خدا بود.و راست میگویند که* گـ ـناه ادمی از اعتمادش است*
با دیدن ماشین مدل بالا رو به رویم دهانم از تعجب باز ماند.
- میدونم تا حالا ندیدی .بشین .دٍ میگم بشین دیگه.
راستش را بخواهید اصلا جنتلمن نبود و نمیدانست چگونه باید با یک دختر رفتار کند.
درحال نشستن بودم که اتومبیلی با صدای بد تایر هایش از جا کنده شد. به پلاک اشنایش اهمیت ندادم و سوار شدم.
از همان ابتدای راه اهنگ رپ انگلیسی گذاشت و صدایش را تا ته زیاد کرد. کمی که گذشت اهنگ را کم کردم و پرسیدم:
- اقای فرستاده خدا حداقل میتونم بپرسم اسمت چیه؟
- هر چند به تو ربطی نداره ولی فریدم.
- به خدا خود درگیری داری.
- همه میگن جانان خانوم.
- تا حالا انقد قانع نشده بودم.
به هتل مجللی رسیدیم.هیچ قت فکر نمیکردم شبی را اینجا بگذرانم.وارد که شدیم گفت:
- تو همینجا بمون تا من بیام.
به سمت میز اطلاعات رفت چند دقیقه بعد مردی تقریبا23 -22ساله صدایم زد
- خانوم فتاح.
- تا اتاق همراهیتون میکنم
- اما.
- برادرتون گفتن.
از اینکه خودش را برادرم معرفی کرد شادی بی نظیری زیر پوستم دوید. اتاق بی نظیری بود لباس که نداشتم با همان لباس ها به خواب رفتم.چشمانم تازه گرم شده بودند که صدایم زد.
چند پوشه جلویم گذاشت و اشاره زد که بخوانم.
اولین پوشه را گشودم:ثبت نام دریکی از بهترین مدارس تهران.
پوشه دوم:سند یک اپارتمان90 متری در یکی از بهترین مناطق تهران.
پوشه سوم:12 درصد سهام عدالت
چهارمین پوشه:یک حساب با وجودی اولیه 100میلیون و سود ماهیانه 18 درصد.
دیگر پوشه پنجم را باز نکردم.
- جدیدا خدا دست و دلباز شده؟
کیفم را بر دوشم جابه جا کردم
- میدونی چرا از خونه زدم بیرون؟چون همسایه هام فکر میکردن من فقیرم فکر کردم تو فرق داری ولی دیدم نه!من کار میکنم پول درمیارم ولی زیر بار منت هیچ احدی نمیرم.
راه خروج را پیش گرفتم.
- ولی من اینا رو مجانی بهت نمیدم.
- تو در ازاش چی میخوای؟
- پوشه پنجم رو باز کن میفهمی.
بلافاصله بعد از بازکردن پوشه پنجم قلبم منجمد میشود.
- این چیه فرید؟
ماگش را کنار میگذارد.
- ای جان فریدگفتنت امشب با من باش فردا راس 11 میری واسه جرا*حی .مح*رم هم میشیم حله دیگه؟
- میتونستی بدون این همه خرج اینکارو کنی. چرامن؟
- دریای من گفتم که من فرستاده خدام قبول؟
یک شب دربرابر تمام زندگیم؟چشمم کور بود مغزم هنگ.
- باشه.
 
آخرین ویرایش:

yeganeh yami

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
56
296
196
16
زیر گنبد کبود
پارت دومضربه خوردن از عشق درد داره*/
- میدونم.
- خب پس..قرار بود بیای که زیاد نکشم ..4 تا کشیدم که..
- واسه من مهم نیست اصلا بمیر به جهنم.
- واسه مهدخت مهمه یعنی؟
- تو دیگه کی هستی؟
مثل مجانین خنده سر داد..
حال مطمئن شدم:او واقعا مجنون است.
 
آخرین ویرایش:

yeganeh yami

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
56
296
196
16
زیر گنبد کبود
پارت 5*/ادمی که عاشق باشه هیچ وقت به جز معشوقش به ازدواج فکر نمیکنه.*/
- میترا .
- بله رئیس.
- فربد خالیه یا نه؟
- الان بله ولی 10دقیقه دیگه..
- کارم 10 دقیقه هم طول نمیکشه..
فربد از اتاقش بیرون امد.
- واه واه رئیس جونم چه عجب شما یه سر به من زدین..
- چقدر هم که با اغوش باز مواجه شدم.
رو به میترا لب پایینش را گزید
- میترا جونم باز سگ شدی؟
- نه به خدا گفتم..
- از خانوم معذرت خواهی کن..
مداخله کردم:
- لازم نیست بیا بریم کارت دارم..
از استینش گرفتم و به زور داخل بردمش
- اقای فربد 1 تو شرکت من با منشی خودمونی نشو 2هیچ وقت غرورش رو نشکون
- بله رئیس
- زهرمار..میخوام زودتر عملیات رو شروع کنم .به سروان احمدی هم گفتم..
- بذار دانشگام تموم ش 24 پیشت باشم..بعدش هم اخر شهریور انبار فرید پره الان چیزی دستگیرمون نمیشه.
- 7 ماه دیگه؟خیلی دیره!
میترا بدون در زدن وارد اتاق شد:
- میترا دخترم مگه نگفتم هیچ وقت بدون در زدن وارد نشو؟شاید من داشتم با یکی....استغفرالله..بعدش مگه نگفتم وقتی رئیس خوشگلم پیشمه حتی اگر رضا خان هم اومد ...
- اقا استادتون تشریف اوردن
- وای رئیسک بذار یه دیقه این اسی بیاد تا مارو از دنیا ساقط نکرده...فقط یه ذره مذهبیه یه کوچولو اون طره هاتو بکن تو..
عماد هم مذهبی بود. هم مذهبی بود و هم غیرتی.موهایم را داخل شالم فرستادم.ای کاش به جای فربد عماد نگران طره موهایم بود.
استاد وارد شد چهره اش پشت به من بود. فربد به احترامش بلند شد.
- سلام اسی خوشگلم .
- تو بزرگ نمیشی پسر؟
صدایش امان از صدایش..دست و پایم میرزید و قلبم بی محابا قصد رسوا کردنم را داشت .خداوندا چرا اکنون؟ چرا حال که باید تمام تلاشم را برای از بین بردن تلاش های فرید بکار گیرم دوباره ظاهر شد.
از ادب ذاتی اش به دور بود که کسی را نادیده بگیرد.بازگشت و نگاه غریبش به چشمان لرزانم افتاد.
- سلام..
چرا اینقدر لرزان گفت؟
- فربد ایشون کیت میشن؟
طرف سوالش فربد بود و طرف نگاهش با من.نمیتوانستیم از یکدیگر دل بکنیم.ان روزها نگاهم نمیکرد و غمگین میشدم و حالا نگاهم میکند و شرمسار میشوم.
فربد دست دست کرد و دست اخر اب پاکی بر دست عماد ریخت.
- نامزدمه..
امان از دروغ شاخدارش.
عماد نگاهش را به سقف دوخت و دوباره غریب شدم. مانند جنین خود را جمع کردم
- باشه پس من میرم یه وقت دیگه هماهنگ میکنیم.
و رفت.. رفت مثل کودکی هایمان دنبالش دویدم . اسانسور حرکت کرد و من مهمان پله های اضطراری شدم. یادم باشد به مش قربان عیدی خوبی بابت تمیزی راه پله ها بدهم.
میدویدم و باز هم نمیرسیدم هرچه باشد مرد است قدم هایش مردانه .
- عماد.
فریاد میزنم و دیگر برایم متین با وقار رفتار کردن در ان ساعت پر رفت و امد روز مهم نبود.تنه میخورم و چشمانم از درد بسته میشوند.نفر بعدی سعی بر متلاشی کردنم را دارد .
دستی کمرم را میچسبد :
- مراقب باش.
کاش انروز ها خودش مراقبم بود.
نفسم تنگ میشود و به سمت همان سمند سفید همان روزها میرویم. اب به خوردم میدهد پایین پایم زانو میزند و متوجه میشوم او در این مدت بزرگ شده است.
- حالت خوبه؟
با سر تایید کردم بلند شد و نگاهم کرد.
- چیکارم داشتی اونطوری دویدی؟
- میخواستم بگم من نامزد فربد نیستم.
- به من چه ربطی داره؟
- تو چی تو ازدواج نکردی؟
-*/ ادمی که عاشق باشه هیچ وقت به جز معشوقش به ازدواج فکر نمیکنه.*/
فهمیدم او واقعا برای من زیادیست.
- اون روز یه چی گفتی؟
- کودومش؟
- گفتی میتونی ببخشیم
- گفتم اگر بمونی موندی؟
- راست میگی نموندم خب موفق باشی.
باز هم فرار کردم..
تکه های غرورم را جمع کردم و به مسیرم ادامه دادم.دریغ از اینکه غرورم را بر شاهرگم فشار میدادم.
 
آخرین ویرایش:

yeganeh yami

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
56
296
196
16
زیر گنبد کبود
صدای بازیگوشی های دو پسر از حیاط می امد.
زنگ زدم.
- شهرداد عشق مامان در رو باز میکنی؟
گرچه عاطفه قربان صدقه ما نمیرفت ولی حداقل پسرانش روی خوشی از او را میدیدند.
درب باز شد. به محض وارد شدن با موجود کوچکی که نهایت 90 سانتی متر قد داشت روبرو شدم. محوش بودم که سلام کرد.
- سلام خاله.
- سلام عزیزم. تو کودومی؟
- من شهردادم از لحاظ سنی کوچیکترم ولی روحم بزرگه!
وقتی بچه 5 ساله اینگونه پاسخ میدهد طبیعی ست؟
- اینو کی به شما یاد داده؟
- دایی عــمادم!
عماد را کشید یا من اینگونه شنیدم؟
رفت پی بازیگوشی هایش و من را با افکار دایی عمادش تنها گذاشت!
عاطفه را دیدم که در پیشگاه درب ورودی ایستاده. به سمت یار قدیمی پاتند کردم.
- سلام خاله رورو.
- میخواستم مثل ادم بهت سلام کنم ولی گویا خودت نمیخوای ها!
- علیک سلام!
- نیومده باز شروع کردی من حامله رو حرص بدی؟ علی! ای علی کجایی ببینی زن خوشگلت رو حرص میدن!
علی بیرون امد.
- کی زن خوشگل منو حرص میده؟
عاطفه سرخ شد و سر پایین انداخت. چقدر رابـ ـطه بینشان را دوست دارم!
- مثل شهرداد گوش وایساده بودی؟
موجود کوچک از پشت دیوار بیرون امد.
- من کجا گوش وایمیستم.
من و همسر عاطفه خندیدم و تازه علی من را دید.
- سلام فکر کنم شما جانان خانوم هستین؟
- بله و سلام
دستم را سمتش دراز کردم . عاطفه هینی کشید و علی اقا با شرم به دستم زل زد.
- اه ببخشید یاد رفته بود.
- بریم داخل.
به محض وارد شدن کسی که بانی تمام عذاب هایم بود را دیدم.
- سلام جانان جون خوبی؟
- ممنونم.علیک سلام.
 

yeganeh yami

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
56
296
196
16
زیر گنبد کبود

او هم مثل عماد می دانست جواب سلام عصبی ام علیک سلام است.
به دسته دراز شده کیمیا نگاه ارزانی کردم
- چی شد دست نامحرم محرم دست ما نامحرم
شخص پشت سرش آن همانی بود که دنیای مرا جهنم کرده بود.
- کیمیا جان قرار نبود دین کسی رو قضاوت کنی ها
انقدر به هم نزدیک بودند که کیمیا جان شده بود !
نگاهش کردم در حالی که بغض در گلویم زبانه میکشید! سرش را پایین انداخت و نگاهم نکرد.
از نگاهم شرم داشت؟
- سلام اقا عماد!
صدای ناله مهره های گردنش بلند شد.
کنارش زدم و وارد اتاق شدم. دلم گریه میخواست . به قول مهدخت اشکم در مشکم امده.
عاطفه غرغر کنان وارد شد.
- خدا لعنت کنه این دختر فوضول رو خجالت نمیکشه اخه به توچه!
- دیگه داره میشه زن داداشت زشت جلو یه غریبه اینطوری ازش بد بگی.
متعجب نگاهم کردو
- پاشو خواهر پاشو بریم بیرون این طوری هم منو نگاه نکن!
از اتاق بیرون رفتم و بین زهرا و سارا نشستم.
- جانان تو درست از همه بهتر بود کنکور شرکت کردی؟
- اره وکالت تهران میخونم!
صدای تشویق بلند شد. کیمیا جلو امد.
- چی شد بچه ها!
- عوضی وکالت دانشگاه تهران میخونه هیچی هم نمیگه! نه شیرینی نه چیزی!
- باید حلوا بدم. پدرمون رو در اوردن.
روبه رویم ایستاد سرش پایین بود و لبخند زیبایی بر لب داشت . رد نگاهم را گرفت سرش را بلند کرد.
سرم را پایین انداختم. پقی خندید. میدانستم نمیخواهد کم بیاورد:
- منم کنکور شرکت کردم رتبه ام هم 1200 شد ولی بابام نذاشت.
- عزیزم چیز خاصی قبول نمیشدی که من 107 شدم!
بچه ها تشویقم کردند تلفن همراهم زنگ خورد.
«فربد»
- او نامزدم داری؟
- نه بابا
جواب دادم و بیرون رفتم.
حین صحبت با فربد متوجه ورودش شدم.
- خب فربد جان فعلا!
برگشتم صاف در اغوشش بودم.
- هین!
- جلو دخترا به فربد نگو عزیزم.
- جلو دخترا به کیمیا نگو کیمیا جان.
- پس بگو چرا خانوم از وقتی اومده سگرمه هاش تو همه!
- به من ربطی نداره به پای هم پیر شین!
قصد عبور از کنارش را داشتم که دستم را گرفت این حرکت از او بعید بود نبود؟
- دختر مگه هرکی به هرکی میگه جان میخواد باهاش ازدواج کنه؟ تو دیگه کی هستی اگه میخواستمش که بچه مون هم الان به دنیا اومده بود.
- هنوز هم دیر نشده میتونی همین الان بگیریش!
توقعش را نداشت جا خورده بود.عجیب به چشمان غمگینم زل زده بود.
- چرا همه چی رو طوری تفسیر میکنی که انگار نمیدونی دوست دارم؟
رهایم کرد و رفت.
رفت و این بار با رفتنش ارامشی عجیب به قلبم سرازیر کرد.
 
آخرین ویرایش:

yeganeh yami

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
26/8/19
56
296
196
16
زیر گنبد کبود

داخل شدم. ندیدمش. همان بهتر که ندیدمش!
وارد اتاق خواب شدم. مانتو ام را تن زدم.
به دنبال عاطفه میگشتم که صدایش را از اشپزخانه شنیدم:
- تو دیوونه شدی عماد! تو همونی هستی که به مامان قول دادی دیگه به فکرش نباشی ها!
- نیستم به فکرش نیستم عاطفه!
به فکرم نبود؟!
- خودتو خر کن! ولی یادت باشه به مادرت قول دادی نه یه ادم معمولی!
- میدونم!

با سرفه مصنوعی وارد شدم. نگاهم نمیکرد و چه بهتر!
عاطفه با دلخوری نگاهم کرد. نوع نگاهش را دوست نداشتم.
- کجا شال و کلاه کردی؟
لعنت به تو عاطفه که با لفظت مهره های گردنش را شکاندی!
تعجب کرده بود..این حرکاتش برای من که زیادی میشناختمش زیادی مشخص بود.
- کجا؟
میدانم ناخوداگاه بود و همین ناخوداگاهی اش قلبم را سوزاند. کاش اینقدر از بَرش نبودم.
عاطفه متعجب نگاهمان میکرد.
- بهتره برم عاطفه جون! خوب بود. خوش گذشت. دیدار تازه کردیم. باید برم کار دارم.
گونه اش را بوسیدم.
- بای بای مامان خوشگله!
- کجا ای بابا اینطوری که زشته!
- این تعارفات رو از برم مامان جون تا بعد.
چند قدم که از عاطفه دور شدم مسـ*ـتانه بر پاشنه ام چرخیدم و با غمزه بـ..وسـ..ـه ای نثار عاطفه کردم.
- خنّاق بگیری دختر زشته جلو بچم!
من خندیدم و عماد دوباره سر پایین انداخت.
به درگاه اشپزخانه که رسیدم صدای خش دارش متوقفم کرد.
- اگر به خاطر من میری نرو! من میرم.
جان من میدانی فقط برای راحتی تو میروم. میروم تا غم نگاهت را در کمیسیون شبانه ام تحلیل کنم!
لبخند محجوبی زدم.
- نه فربد زنگ زد...
- زنگ زد چی؟
مثل همیشه درحال دروغ گفتن با انگشتانم بازی میکردم.
- گفت میاد ...ام..میاد دنبالم. من دیگه میرم.
و از ان مطبخِ مسلخ فرار کردم.
به خودم که امدم قدم هایش همراهم شده بود.
- ای بابا! گفتم که فربد میاد. چرا اومدی؟
بار الهی خودت نگذار دستم رو شود!
- میام تحویلت میدم به فربد خودم میرم!
- مگه من چمدونم تحویلم بدی خودم میرم..
- میام!
و این یعنی حکم پایان! پایان ابرویم...