در حال تایپ رمان آلاله | فاطیما کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 1K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: fatima_.98

نظرتون راجب رمان چیه؟


  • مجموع رای دهندگان
    12
  • این نظر سنجی بسته خواهد شده : .

fatima_.98

دوستدار انجمن
عضو انجمن
4/9/19
123
932
266
21
Qom
ساعتی بود که عمارت خالی شده بود.
سکوت به گونه ای همه جا را گرفته که انگار هیچگاه شلوغ نشده بود.
خدمه هر کدام مشغول کاری بودند اما صدایی از آن ها در نمی آمد.
بابا و سیاوش کمی دور تر از من مقابل یکدیگر نشسته اند و‌ در فکری عمیق فرو رفته اند‌.
یاد یک ساعت پیش میفتم.
سیاوش با صورتی که کلافگی ازش می بارید برگشت و‌مستقیم ، بدون هیچ‌نگاهی به من به طرف بابا رفت. دیدم که بابا با دیدن او، رنگ چشم هایش تغییر کرد‌ . جمع را ترک کرد و درحالی که لبخندی خونسرد روی لب هایش بود، با چشمانی طوفانی به زمین خیره شده بود و به سیاوش گوش سپرده بود.
ترسی که در قلبم نشسته بود، بیشتر شد‌ . آن قدر که نفسم به سختی می رفت و‌می آمد. حس بدی داشتم و هر آن منتظر یک خبر یا اتفاق بد بودم.
حالا بعد از گذشت یک ساعت؛ می توانستم نفسم را کنترل کنم.
از روی صندلی برخاستم و به طرف بابا رفتم.
سیاوش پشتش به من بود و متوجهم نمی شد. بابا هم آنقدر غرق در افکارش بود که وجودم را حس نکرد.
صدای آرام سیاوش را شنیدم:
- فکر کنم باید بمونم!
بابا متوجه او نشد. چون حتی ذره ای نگاهش جابجا نشد.
اما من ذوق زده و‌خوشحال ، با هیجان گفتم:
- می مونی؟
بابا با صدایم سرش را بالا آورد و‌متعجب به من و سیاوشی که با نگاه پرحرفش نگاهم می‌کرد، خیره شد.
سیاوش نیم نگاهی به بابا انداخت و‌گفت:
- آره.
بی توجه به چشم های براق بابا گفتم:
- پس شب اینجا بمون.
بابا تیز‌ نگاهم کرد. با خجالت سرم را پایین انداختم و لبم را به اسارت دندانم بردم.
- نه میرم هتل.
دلم می خواست بماند. تحمل این عمارت با حضور او راحت تر می شد. با لحنی که التماس درونش نهفته بود گفتم:
- خب این خونه خیلی اتاق داره، چرا بری هتل؟!
سیاوش کلافه برخاست:
- ممنون. میرم هتل...
رو به بابا ادامه داد:
- با اجازه!
بابا با اخم کمرنگی، لبخند رضایت مندی زد:
- بسلامت پسرم.
دلم می خواست جیغ بزنم و‌گریه کنم. چرا حتی یک تعارف کوچک نمی زد؟!
سیاوش زیرلب خداحافظی می کند و می رود‌ .
با تعجب و بغض به رفتنش نگاه میکنم.
چشمانم را می چرخانم و روی بابا تنظیم می کنم. ناباور نگاهش می کنم. درون چشم هایش غضب و تعصب می بینم.پوزخند تلخم را در دلم خفه می کنم و به دنبال سیاوش می روم.
زمانی که باید بابا را می داشتم، نداشتم‌...
هنوز کامل از باغ خارج نشده بود که صدایش زدم.
برگشت و نگاهم کرد.
خودم را به او رساندم. هرچند لباسم دست و پا گیر بود.
- چرا هی میگی میرم هتل؟!
اخم هایش درهم می رود.
- بابات گاهی فراموش می کنه که تو هم یه غفاری هستی.
این را گفت ، پشتش را کرد و رفت.
با صدای بلندی گفتم:
- موبایلت رو روشن کن!
رفت و ناپدید شد.
با سری افکنده و دلی شکسته داخل عمارت برگشتم و بی توجه به بابا که صدایم زد به طرف آن اتاق بزرگ کذایی که برای من شده بود رفتم.
به اتاق رسیدم و دیدم غرق در تاریکی است. روسری همرنگ لباسم که مدلدار بسته شده بود، به سختی باز کردم و‌ جایی اطراف کمد پرتش کردم. عصبی شده بودم.
خیلی سریع لباسم را با لباس های ساده و راحت تری عوض کردم و آن را هم میان اتاق رها کردم.
کنار میز آرایشم کز‌کردم و نشستم. پاهایم را جمع کردم و دست هایم را دورش قفل کردم. سرم را روی پایم گذاشتم و گریه کردم.
چرا اینجا همه چیز بد بود؟
چرا زیبایی این جا به چشمم نمی آمد؟!
بغضم بزرگتر شد و من هق زدم.
دروغ نبود که دلم شدیدا برای مامان تنگ شده بود. می خواستم کنارم باشد.
خودم را به کمد بیشتر می چسبانم و در دل زمزمه می کنم:
«- چرا تقدیر من اینجوریه خدا؟! گـ ـناه من چی بود که محکوم شدم به تنهایی؟! چرا من نباید یه زندگی آروم و بی دغدغه کنار خونوادم داشته باشم ؟! چرا زندگی من پر شده از حسرت های تموم نشدنی؟!»
هق هق هایم اوج می‌گیرد.
من اینجا را نمی خواستم. من همان خانه ی کوچک خودمان را می خواستم که بابا هم در آن حضور داشته باشد. صبح به صبح سرکار برود و مامان در خانه باشد و خانه داری کند. به جای قرمه سبزهای من، بوی قرمه سبزی های مامان در خانه بپیچد که وقتی بابا بر می‌گردد ،هوش از سرش برود.

بعد لباسش را عوض کند و به آشپزخانه برود و روی مامان را گرم ببوسد. مامان هم برگردد و باعشق نگاهش کند و یک‌ خسته نباشید جانانه بگوید.
واقعا چیز زیادی بود؟
کاش هیچ وقت طلاقی وجود نداشت. کاش هیچوقت کینه و نفرتی وجود نداشت. اصلا کاش هیچوقت به دنیا نمی آمدم که برچسب بچه طلاق بودن به پیشانی ام بخورد و برای حضور در جمع های بزرگ خاندان غفاری ، حرف بشنوم!
در اتاق باز می شود و قامت شکسته ی بابا ، با آن عصا در چهارچوب ظاهر می شود.
هق هق هایم خیلی ناگهانی بند می آید‌ . آرام وارد می شود و صدای برخورد عصایش با مرمر، سکوت ایجاد شده را می شکند.
قدم به قدم جلو می آمد که ناگهان چشمش به لباس ولو شده روی زمین خیره ماند.
خجالت کشیدم و با شرم خودم را جمع تر کردم.
حس کردم لبخند تلخی می زند.
خم شد و لباس را برداشت. نگاهش می کرد.
نور از پشت سرش داخل اتاق شده بود و نیمی از صورت و چشم هایش پیدا بود.
چشم هایش غم داشتند.
نزدیک تر می شود اما لباس را رها می کند.
به سختی از جایم بلند می شوم و او متوجه چشم های خیسم می شود.
- ببخشید!
با همان لبخند تلخ می‌گوید:
- چی رو ببخشم؟
- نمی خواستم...
سخت بود گفتنش اما باید می گفتم.
- نمی خواستم لباس رو روی زمین بندازم.
سیبک‌ گلویش بالا و پایین می شود.
خیره به نگاهم می گوید:
- چی داره اینجا آزارت میده؟من؟
چانه ام لرزید. دوباره بغضم سر باز کرد و هق زدم. طاقت نیاوردم و خودم را در آغوشش انداختم.دست هایم که دور کمرش حلقه شد ، دست آزاد او دور شانه ام نشست. حس می‌کردم با همین حرکتش آرام شدم. آنقدر بدبخت و محبت ندیده بودم که با همین حرکت کوچک بابا دلم گرم می شد.
میان هق هق هایم نالیدم:
- اینجا داره اذیتم میکنه. من این عمارت رو نمی خوام. من خدم و‌ حَشَم نمی خوام. اصلا من پول نمی خوام. ریاست کارخونه ‌نمی‌خوام. من فقط یه خونواده ی کامل می خوام. یه خونه ی کوچیک حیاط دار که سرویس بهداشتیش پشت یه درخت قدیمی و پیر باشه و آشپزخونش روبروی انباری ته خونه باشه. من یه زندگی ساده اما گرم می خوام. اینجا دارم خفه می شم. دارم نفس کم میارم.
جدا می شوم و به چشم های نم دارش خیره می شوم.
- من مامان بابام رو باهم می خوام. نه جدا جدا.
بغض داشت.
بغضش را قورت می دهد و سرم را محکم قفل سـ*ـینه اش می کند و موهایم را نوازش می کند.
- من شاید نتونم مامانت رو برگردونم.اما می تونم هرجا تو بخوای زندگی کنی، برم. من این عمارت رو برای تو خواستم نه خودم ، اما اگه تو نخوای میریم‌جایی که تو بخوای. من اشک و بغض تو رو نمی‌خوام. می خوام لبخند بزنی به زندگیت...
جدایم می کند و گرم لب های خیسش را به پیشانی ام‌ می چسباند.
- برو لباسات رو جمع کن. همین امشب میریم جایی که تو دوست داری.
با گیجی نگاهش میکنم:
- کجا؟
موهایم را کنار می زند و دوباره مرا به آغـ*ـوش می کشد.
- میریم خونه ی قدیمی مون. همونجایی که به دنیا اومدی...
چشم هایم تا بیشترین حد ممکن گشاد می شود.
مگر آن خانه هنوز وجود داشت؟!
خوشی ای زیر پوستم می دود. به جایی می رفتیم که تمام خاطرات خوشم را آن جا ، جا گذاشته بودم.
جایی که خانواده داشتم.
جایی که‌ ‌مامان و بابا را باهم داشتم.



صفحه ی نقد و نظرات رمان آلاله در تالار نقد ایجاد شده. نقد های خودتون رو اونجا ارسال کنید. لطفا قبل از نقد رمان، قوانین بخش نقد رو مطالعه کنید.
پ.ن: اسپم نزنید.
 
آخرین ویرایش:

fatima_.98

دوستدار انجمن
عضو انجمن
4/9/19
123
932
266
21
Qom
بابا رفت و‌ من نفهمیدم چطور رخت و لباس هایم را از شدت ذوق جمع کردم.
سَرسَری مانتو شلواری پوشیدم و حاضر و آماده بیرون عمارت ، در باغ منتظر بابا ماندم.
آنقدر انرژی گرفته بودم و هیجان داشتم که بی اراده تکان می خوردم.
بابا بالاخره بیرون آمد.
ناهید و همسرش ، پشت سر او می آمدند و با نگرانی چیز هایی می گفتند که از این فاصله نمی شنیدم.
به من که رسیدند ؛ ناهید دست هایم را گرفت و‌ با نگرانی گفت:
- آلاله جان ، دخترم چرا می خوای بری؟ از ما خسته شدی؟ کسی ناراحتت کرده؟
یک دستم را از دستانش بیرون کشیدم و پشت دستش را نوازش دادم:
- نه ناهید خانم. به خدا من توی همین یه روزم به شما عادت کردم، اما تحمل فضای خونه رو ندارم. من جنبه ی این خونه ها رو ندارم. حالم رو خوب نمی کنه!
حس کردم بابا لبخندی زد. ناهید متعجب گفت:
- دختر، تمام دخترا آرزو دارن یه شب جای تو باشن. چرا آخه؟
لبخند پر استرسی زدم. می ترسیدم بابا پشیمان شود.
- نمی تونم بخدا...!
نگاهی به عمارت انداختم و‌گفتم:
- من توی این خونه ها زندگی نکردم، بلد هم نیستم زندگی کنم و یاد هم نمی گیرم!
ناهید ناراحت نگاهم می کند. چشم هایش از نم اشک برق می زند.
- انشالا هرجا بری خوش باشی!
قدم کمی از او بلند تر است. دست هایم دورش حلقه کردم و به آغوشم کشیدمش.
وقتی از آغوشم بیرون آمد ، کیسه ای از دست همسرش گرفت و رو به من گفت:
- بیا دخترم، این داروهای حامد خانه اگه یکی بهش یادآوری نکنه نمی خوره.
صدای خنده ی بابا بلند می شود.
- غلامحسین دست زنت رو بگیر برو!
با خنده نگاهشان می کنم.
بالاخره راضی می شوند که رهایمان کنند.
بابا به راننده اشاره ای زد و او سریع پیاده شد، چمدان را از دستم گرفت.
بابا برای غلامحسین و‌ ناهید دست تکان داد و سوار شد. من گفتم:
- ببخشید مزاحمتون شدم.
غلامحسین با دلخوری آشکاری گفت:
- خانوم، تمام این خونه و عمارت برای شما و آقاست ...
لبخندی زدم و با مهربانی تمام گفتم:
- شبتون بخیر.
آن ها خداحافظی کردند و‌سوار ماشین شدم.
از عمارت خارج شدیم و‌من دیگر چیزی روی دلم سنگین نبود.
حالم خوش بود و‌ فکر نمی کردم چیزی بخواهد خوشی ام را بگیرد.
بابا دستم را در دستش گرفت . خودم را نزدیکتر بردم و سرم را روی شانه اش گذاشتم. بوی عطرش فضای ماشین را پر کرده بود. همان عطری که گاهی در خواب استشمامش می کردم.
دلم‌گرم بود...
اما گرم تر شد وقتی دستش دورم حلقه شد و من بیشتر در آغوشش جای گرفتم.
چه روزها و شب ها که حسرت این آغـ*ـوش را نخوردم! چه شب ها که تا صبح اشک ریختم و دل تنگی قلبم را می شکافت‌ .
اگر او بود هیچوقت دلم را به دستان حمایت گر آریا خوش نمی‌کردم تا حالا بخواهم بسوزم!
اگر زودتر می آمد شاید حالا ،سیاوش هم فکرم را مشغول نمی کرد!
خیلی گذشت که به مرکز شهر رسیدیم.
جایی که زمین کمتر سپید بود. حتی سرمایش سوز نداشت. توانستم میدان آزادی را ببینم.
صاف نشستم و با هیجان به مسیری خیره شدم که آخرین بار دوازده سال پیش از آن گذر کرده بودم.
- دوست داری شیشه رو بکش پایین‌.
صدای بابا بود. نگاهش کردم و به پای ناسالمش خیره شدم . دوباره به چشمانش خیره شدم.
- نه ...
میان حرفم پرید:
- شیشه ها سیاهن چی می بینی؟
روی شانه ی راننده دوبار زد و شیشه پایین آمد.
قدردان نگاهش کردم.
سرمای دلنوازی به صورتم می خورد...
خوب به یاد دارم که آخرین بار از پشت شیشه های بخار گرفته ی تاکسی اینجا را دیدم.
فک و دهانم می لرزید، اما از سرما نبود.
چیزی قلبم را سوراخ می‌کرد.
وارد یک خیابان و پس از آن داخل کوچه ای رفتیم.
زمین خیس بود و برف ها فقط در گوشه ها، دیده می شدند.
ماشین مقابل ساختمانی با نمایی روشن ایستاد‌ .
بی اختیار دستم به دستگیره رفت و از ماشین پیاده شدم.
نیمی از ساختمان در تاریکی غرق بود.
بوی زندگی می آمد...
بوی خاطرات تلخ و شیرین‌ ...
لب هایم می لرزید.
بابا پیاده شد و‌کنارم قرار گرفت. کلیدی مقابل چشمانم گرفت:
- یادته که کدوم طبقه بود؟
نگاه لرزانم، اول روی کلید و بعد روی چشم های غبار گرفته ی بابا می شیند. سرم را تکان می دهم و‌ کلید را به نرمی از دستانش می گیرم.
- میرم چیزای لازم رو برات تهیه کنم. برو، تا چهل دقیقه دیگه بر می‌گردم.
باز هم بی حرف سر تکان می دهم.
- چمدونت رو هم میارم.
بی حرف وارد ساختمان می شوم.
نیرویی مرا داشت کاملا به سمت گذشته می برد.
وارد شدم اما قبل‌ از ورود کامل به ساختمان ،نگهبان جلویم سبز شد:
- کجا خانم؟
می شناختمش... این پیرمرد دوست داشتنی با نگاهی مهربان و پیشانی ای پر چروک را می شناختم.
- با کی کار داری دختر؟ کلید داری!
مرا نمی شناخت. حتی متوجه شباهتم نمی شد؟!
از میان لب های لرزانم، صدایی شبیه ناله خارج شد:
- تجلی هستم.
مشکوک ‌نگاهم کرد و ادامه دادم:
- آلاله تجلی!
نگاه مشکوکش رنگ حیرت می‌گیرد.
با تعجب نگاهم می کند. شاید دنبال راستگویی حرفم می گردد.
آب دهانش را قورت می دهد و به طرف پله ها اشاره می کند:
- بفرمایید خانوم.
سرم را پایین انداختم و همان لحظه قطره ی اشکم رها شد و روی زمین افتاد.
راهِ پله ها را پیش گرفتم.
هر قدمی که جلو می رفتم خاطره ای برایم زنده می شد.
« آلاله یواش تر ،میفتی!»
صدای مامان بود...
« مگه نمیگم یواش تر»
پله ها را بالا رفتم.
دو طبقه ی اول روشن بود اما به طبقه ی سوم که رسیدم، سالن در تاریکی فرو رفته بود. مقابل در قهوه ای ایستادم...
دیگر کنترل اشک هایم دست خودم نبود.
کلید را به در انداختم درحالی که دستم شدیدا می لرزید.
کلید از دستم رها شد.
بینی ام را بالا کشیدم و سرازیری اشک هایم، روی پوست گونه ام را حس کردم.
خم شدم و به سختی کلید را برداشتم.
دوباره به در انداختم و دوباره هم از دستم رها شد.
هق هق ریز و‌ یواشی می کردم.
اینبار خم‌ نشدم؛ اما نشستم و‌ کلید را در میان دستم چرخاندم.
پیشانی ام را به در‌چسباندم.
« ببینم دختر بابا بلده در رو باز کنه؟!»
« آره بابایی ... نگاه نگاه...»
کلید را در همان حالت نشسته به در انداختم و این بار، باز شد ...
باز هم صدا هایی از دور دست ها در گوشم پیچید.
« باریکلا دخترم»
« دیدی بلد بودم بابایی»
بلند شدم و وارد خانه ی تاریک شدم...
اما تمام تصاویر و صدا ها جلوی چشمانم ظاهر شد.
« سودابه ... سودابه خانم کجایی؟»
آلاله ی کوچک دست بابا را گرفته بود و بلند بلند می گفت « مامانی بیا ببین چی برات خریدیم!»
بابا به او چشم غره ای رفت. قرار بود چیزی نگوید اما زبان کودکانه اش دست خودش نبود.
دیدم که زنی با ترس و‌نگرانی درحالی که یک ورق قرص و لیوانی آب دستش بود از آشپزخانه بیرون آمد...
« آقا خانوم اصلا خوب نیست »
بابا لیوان و قرص را از دستش گرفت و نگران به طرف اتاق مشترکش با مامان رفت.
زن دست آلاله را گرفت و او را به آشپزخانه برد.اما دل آلاله می لرزید. می خواست نزد مادرش برود. مادر صبح خوب بود، پس چه شده بود که حالا این زن اینگونه می گفت حالش خوب نیست؟!
یواشکی از آشپزخانه بیرون زد و با عروسک پارچه ای که در دستش بود به طرف اتاق رفت.
از لای در به مامان نگاه کرد که با صدایی کنترل شده اما جیغ مانند حرف می زند.
« برو بیرون ... برو»
« هیس! سودابه آروم باش»
بابا یک دستش را دور مامان حلقه کرد اما مامان با شدت هرچه تمام تر او را پس زد.
« گفتم سمتم نیا... نیا... نزدیکم نیا»
« سودابه جان چت شده تو؟»
« سودابه رو‌ دیوونه کردی! سودابه رو‌ کشتی»
آلاله با تعجب مادرش را می دید. چرا این کار را می کرد؟
نگاه مادر مملو از نفرت بود.
« باشه باشه آروم باش، بیا قرصت رو بخور»
مامان قرص را گرفت و محکم توی صورت بابا پرت کرد.
« تو باید اینارو بخوری. تو باید بخوری روانی»
بابا عصبی شد.
مامان خودش را بقل کرد و ننو‌ وار تکان خورد.
« خودت بخور مرتیکه ی روانی بدبخت. بدبختم کردی ... بدبختم کردی»
بابا به تندی بلند شد. برگشت سمت در آمد و‌ آلاله را دید.دخترک ترسیده قدمی به عقب برداشت. چشم های بابا سرخ بود...
کمی‌نگاهش کرد اما بعد در را محکم بست.
صدای بسته شدن در ، میان مغزم پژواک شد.
بعد هم صدای چرخش قفل در...
- آلاله‌...
با ترس از جا می پرم و هینی می کشم. در ابتدای ورودی میان تاریکی بابا را می بینم.
- چرا لامپ ها رو روشن نکردی؟!
همان لحظه تمام خانه از تاریکی به روشنایی می رود. حالا همه چیز در زمان حال بود.
خبری از آلاله و حامد و سودابه نبود. خبری از سر و صدای مامان نبود.
به خودم آمدم و دیدم مقابل همان اتاق مشترک ایستاده ام
درحالی که فقط لای در باز است.
چشم هایم تار شد.
- آلاله خوبی؟
اشک هایم را پاک کردم و لبخند تلخی زدم.
- خوبم بابا...
سرم را تکان دادم و تلخ تر از زهر زمزمه کردم:
- خیلی خوبم ... خیلی خوب‌‌‌...
 
آخرین ویرایش:

fatima_.98

دوستدار انجمن
عضو انجمن
4/9/19
123
932
266
21
Qom
تلخی کلامم را حس کرد که نگاهش غم گرفت .
عصایش را به دیوار تکیه داد و کتش را در آورد. پای ناسالمش لحظه ای لرزید و باعث شد تکان سختی بخورد، اما دستش را به دیوار تکیه داد و سریعا سمتم نگاه انداخت.
نگاهش، فریاد می زد غرور مردانه اش مقابلم شکسته و از این ناراضی است.
لب هایم خشک شده و پاهایم سفت و سخت به زمین قفل شده اند.
- هرچی لازم بود خریدم.
تازه متوجه کیسه های خرید و چمدانم شدم که روی زمین بودند‌.
لحنش شکسته بود. غرور پدر من، مقابلم شکسته بود‌ . چه چیزی بدتر از دیدن چشم های شکست خورده اش می توانست آزارم دهد؟!
نزدیکش رفتم و سعی کردم دیگر اشک نریزم اما چشمان سرخم، رسوایم می کردند‌.
هرچه نزدیک تر می رفتم ، سر او پایین تر می رفت. از من شرمش می شد؟ چرا او و مامان نمی فهمیدند جانم برایشان در می رود؟!
مقابلش ایستادم و او از نگاه کردن به من طفره می رفت.
سعی کردم لبخندی بزنم هرچند با بغضم مخلوط شده بود.
یقه ی پیراهنش را مرتب کردم که مجبور شد نگاهم کند.
چشمانش مثل چشمانم خیس و سرخ بود. چقدر این شباهت نگاهمان را دوست داشتم.
- چی دوست داری بابا؟دیدم چیز زیادی نخوردی!
اشکی که داشت سر می خورد را پس زد و لبخند زد:
- این وقت شب؟!
سرم را با بغض تکان می دهم:
- شما یه دوش بگیر خستگیت در بره منم یه املت درست میکنم.
لب های لرزانش را نمی توانست کنترل کند یا نمی خواست؟
چقدر هر دویمان بغض داشتیم. چقدر زندگی من و او و مامان ، قاتی با بغض و تلخی شده بود. چرا این تلخی ها و اشک ها تمامی نداشت ؟ کدامیک مقصر بودیم؟ او یا مامان؟ یا شاید هم من که دوازده سال وجودم مامان را آزار داد! کداممان مقصر اصلی این زندگی تلخ بود؟
دستش را سمت عصایش می برد که من زودتر عصا را به دستش می سپارم تا به او بفهمانم که پای او هرگز باعث خجالت من نمی شود.
- دست پختت مثل سودابس؟
خنده ای میکنم و لبم را گاز می‌گیرم تا اشکم نریزد.
- میگن بهتره!
او نبود که ببیند چطور در تنهایی آشپزی کردم و یاد گرفتم چطور و‌ چه زمانی از ادویه ها استفاده کنم. این شگرد بی بی بود!
سرم را می گیرد و پیشانی ام را می بوسد. چقدر این بـ..وسـ..ـه، التماس و غم داشت.
- پس یه دوش می گیرم تا املت درست کنی.
سرم را به نشانه ی تایید تکان می دهم.
می رود و من دست به کار می شوم.
ابتدا مانتو و شالم را در می آورم سپس کیسه های خرید را به آشپزخانه می برم. همه چیز پیدا می شد.
املت قارچ خوشمزه ای می شد درست کنم.
سرگرم کارم شدم ...
اما ناگهان یاد مامان افتادم. چاقو از دستم رها شد.
دست های گوجه ای ام را به شلوارم پام کردم با دو به طرف تلفن سفید بی سیم روی اپن دویدم. موبایلم از دیشب گم شده بود . باید با سیاوش صحبت می کردم‌.
شماره اش را گرفتم و خدا خدا کردم مثل دیشب موبایلش خاموش نباشد.
با اولین بوقی که خورد ذره ای از دلشوره و‌ نگرانی ام کم شد.
با صدای خسته ای جواب داد:
- بله؟
با هیجان نامش را صدا زدم که متعجب و ترسیده گفت:
- آلاله؟ چی شده؟
از این که باعث ترسش شدم خودم را لعنت کردم و با لحنی آرام تر اما مضطرب گفتم:
- ببخشید این وقت شب زنگ زدم. موبایلم رو از دیشب گم کردم. مامانم بهت زنگ نزده؟
نفس راحتش را شنیدم . با لحنی جدی گفت:
- ترسوندیم، خب میذاشتی صبح زنگ می زدی!
- سیاوش ...!
- جانم؟
لعنت به من که در این شرایط هم دلم برای جانم گفتنش می رود.
- زنگ زد؟
- آره. یه بار صبح زنگ زد گفتم کارگاهی یه بارم بعد از ظهر زنگ زد نگران بود. می گفت موبایلت خاموشه، منم گفتم موبایلش توی آب افتاده خاموش شده. پرسید کجایی؟ گفتم توی اتاقتی و رفتی دوش بگیری.
- بمیرم براش، تو می دونی موبایلم کجاست؟ از دیشب نیست!
لحظه ای سکوت کرد و گفت:
- آره ، دست باباته‌.
متعجب می‌گویم:
- بابام؟
- آلاله نباید بهت بگم ، اما بابات با کمک وکیلش داره علیه مامانت پرونده سازی میکنه.
مبهوت می گویم:
- چی داری میگی؟ پرونده ی چی؟
- منم دقیق نمی دونم ولی باید با مامانت صحبت کنی قبل اینکه مشکلی درست بشه
عصبانی می غرم:
- الان باید بگی؟
جدی می‌گوید:
- منم تازه فهمیدم. دکتر توتونچی گفت. وکیل پدرت تنها آدم مورد اعتمادشه و به پدرت هم علاقه ی زیادی داره.
- من چکار باید کنم؟
- آلاله بابات ترسیده. من ترسش رو درک میکنم ، برای همینم می خواد تو برای همیشه پیشش باشی و مطمئن باش قانون توی این قضیه پشت باباته.
کنار دیوار سر می خورم و زمزمه می کنم:
- مامانم چی پس؟!
- این به حربه ی دخترونه ی تو بستگی داره ! باید مطمئنش کنی همیشه پیشش می مونی ، دکتر توتونچی هم باهاش حرف می زنه تا متقاعدش کنه دست از کارش بکشه.
چشم هایم را با درد می بندم. مدتی در سکوت می گذرد که سیاوش می‌گوید:
- آلاله جان شنیدی؟
سرم را تکان می دهم و همزمان «آره» ای می گویم.
- آفرین عزیزم.
با صدای در حمام به خودم می آیم. چقدر زود برگشت.
- سیاوش من دیگه می رم ولی یه کاری کن بتونم با مامان حرف بزنم وگرنه میاد تهران.
- نگران نباش همه چی رو بسپار دستم.
وقتی قرار بود سیاوش بشود همه کاره، قطعا دلم آرام می‌گیرد.
لبم را تر می کنم و می گویم:
- من برم دیگه! شبت بخیر.
- شب بخیر عزیزم.
تلفن را قطع می کنم و با سری رو به انفجار به آشپزخانه می روم.
***
- بهترین املت زندگیم بود.
لبخندی می زنم و خیره به چشم های براقش می گویم:
- نوش جان.
- از کی یاد گرفتی انقد خوشمزه درست کنی؟!یادمه اولین بار که دستپخت سودابه رو خوردم تا سه روز دلم درد می کرد.
صدای خنده ی هردویمان باهم مخلوط می شود. میان خنده می‌گویم:
- یه صاحبخونه ی مهربون داریم من بهش میگم بی بی ، اسمش صنمه، از اون یاد گرفتم.
لبخند بابا آرام آرام ،جمع می شود. نگاهش جدی می شود.
لبخند من هم جمع می شود. با همان نگاه جدی پرحرف میز را ترک می کند . به اتاقش پناه می برد. مگر بابا بی بی را می شناخت که این طور رنگ عوض کرد؟
بعد از جمع کردن میز و شستن ظروف نزدش می روم ، درحالی که سینی چای و‌ قرص هایش هم دستم است.
روی تختش نشسته . عصایش را به تخت تکیه داده شده و خودش هم به نقطه ای روی زمین خیره است.
با صدای قدم هایم به سمتم نگاهی می اندازد. با لبخندی که اجباری بودنش را خوب حس می کنم ، می گوید:
- ممنون دخترم.
- خواهش می کنم بابایی.
قرصش را از دستم می گیرد و لیوان آب را تماما سر می کشد.
خیره به رفتارش هستم. حس می کردم به سختی نفس می کشد. درد داشت ؟
نگاهم می کند :
- امشب خیلی خسته شدی!برو استراحت کن‌.
سیاوش می گفت از حربه ی دخترانه ام استفاده کنم. پدر ها دختری ترند و دخترها بابایی تر. باید به بابا نزدیک‌ می شدم به حدی که در ذهنش ثبت شود هرگز قرار نیست رهایش کنم، این طور می شد مامان را از دردسر قریب الوقوع نجات داد؟ اگر از او می خواستم چه می شد؟ ممکن بود لج کند؟
سرم از درد می ترکد.
سرم را روی شانه اش می گذارم و دست آزادم را روی دستش قرار می دهم.
- این خونه خیلی تمیزه بابا! حتی یه گرد روی وسایل نیست.
صورتش را به سرم تکیه می دهد‌:
- هر روز یه خانمی برای نظافت میاد.
- وقتی کسی اینحا زندگی نمی کنه ، چرا نفروختیش؟
- چون این خونه برای من بهترینا رو به ارمغان آورد. اول سودابه بعد کارخونه...
با دست چانه ام را می گیرد و مهربان به چشم هایم زل می زند:
- بعد هم یه غنچه ی خوشگل!
لبخند شرمگینی می‌زنم. شاید چون این کلمات محبت آمیز را در زندگی خیلی کم شنیده ام.
- یکم از گذشته برام میگی؟
نگاهش رنگ ذوق و هیجان می گیرد.
- البته!
بر می خیزد و از من هم می خواهد بلند شوم. سینی هنوز در دستانم است. از اتاقش خارج می شویم و او سینی را از دستم می گیرد و روی میزی می‌گذارد.
به طرف یک کمد قدیمی و کلاسیک استخوانی رنگ که سر گل های منبت شده اش طلایی بود می رود. کشویی را باز می کند و آلبوم قدیمی و قهوه ای رنگی بیرون می‌کشد.
با یک دست تکانش می دهد و می گوید:
- یکم زیاد می ریم به ‌گذشته.
***
- این کیه؟
- پدرم، اسدالله خان.
شباهتی بین او و بابا حس نمی کردم.
توی عکس خیلی غضب ناک به دوربین زل زده بود. گرچه عکس قدیمی و سیاه سفید بود اما می شد نگاه ترسناکش را به خوبی حس‌کرد.
بابا هم انگار زیاد دوست نداشت از او بگوید که زود از روی عکسش رد شد.
عکس بعدی؛ زنی را دیدم که به جز چشم هایش هیچ چیزش پیدا نبود. صورتش را با نقابی سیاه پوشانده بود و چشمان درشتش با خط چشمی سیاه مزین شده بود. رنگ چشم هایش زیاد پیدا نبود اما می شد غم و نفرت را در چشمانش به وضوح دید.
- این کیه؟
مدتی گذشت و بابا همچنان سکوت کرده بود.
به عکس آن زن خیره شده بود و‌ پلک نمی زد.
با درد پلک بست و‌خش دار زمزمه کرد:
- از بچگی بهم گفتن، مادرمه!
با بهت نگاهش کردم. یعنی این با چشمان درشت پشت آن نقاب سیاه مادربزرگم بود؟
- دختر یکی از طایفه های عرب بود. خون بس پدرم بود.
نفسم سنگین می رفت و‌می آمد. لقب خون بس را در کتاب ها خوانده بودم و می دانستم چیست.
- برادرش، برادر پدرم رو به عمد می کشه...
صدایش می شکند.
با تردید می‌گویم:
- شما دیدیش؟
با لحنی غمدار می گوید:
- وقتی به دنیا اومدم از دنیا رفت.همه بهم این عکس رو نشون دادن و گفتن مادرمه. نزدیک پنجاه ساله دارم با یه عکس زندگی می کنم و‌گاهی خوابش رو می بینم. توی خواب چشماش به رنگ چشماته اما نقابش رو بر نمی داره‌.
دلم برای دلش می‌گیرد.
حس میکنم پشت این لحن غمگین، دردی عمیق نهفته.
آلبوم را ورق می زنم و به عکسی دیگر می رسیم.
سعی کردم از آن هوا بیرونش بیاورم. مدام سوال می پرسم و مثل بچه ها ؛ چرا چرا میکنم.
به عکس کودکی خودش می رسیم و من سعی می کنم او را بخندانم و‌ موفق هم می شوم.
صدای خنده هایمان بالا می رود تا به عکس های عروسی او و مامان می رسیم.
این اولین بار بود عکسی از آن ها می دیدم.
مامان به شدت جوان و زیبا بود. برای لحظه ای از شدت حیرت دهانم باز ماند.
فرشته ی زیبا روی درون عکس که با ذوق به دوربین خیره بود، مادر من، سودابه غفاری بود؟
- توهم حیرت کردی؟
به بابا نگاه کردم که ادامه داد:
- ببین سر دلم چی اومد!!
حس کردم باز دارد غمگین می شود.
باید می فهمیدم دلیل جدایی شان چه بوده! باید هرطور شده می فهمیدم. شاید می شد هر دو را به هم برگرداند!واقعا شدنی بود؟
آلبوم را می بندم و خمیازه ای می کشم که تنها خودم دروغ بودنش را حس می کنم.
چشمانم را خمـار و‌خواب آلود میکنم.
- برای امشب بسه بابا جونم.
دستم را دور بازویش حلقه می کنم با لحن لوسی که از من بعید بود گفتم:
- بابایی خوابم گرفته؟
از حرکت لوسی که کردم ،از خودم بدم آمد. از اینکه فیلم بود و واقعیت نداشت!
زمان می برد بخواهم به وجودش، وجودم را وفق دهم!
قصد برخاستن می کند که کمکش می کنم.
عصایش را می گیرم و با لبخندی که می دانستم با دلش بازی می‌کند، گفتم:
- بابا جونم بذار کمکت کنم.
می خواستم هرطور شده بفهمد قصد ترکش را ندارم.
لبخندی می زند و عصایش را به من می دهد‌ .دستم دور بازویش همچنان حلقه است، درحالی که تمام تلاشش را می کند وزنش را روی من نندازد‌ .
سخت است ، اما راه اتاقش را پیش می گیرم که خودش مرا به طرف اتاق دوران کودکی ام راهنمایی می‌کند.
با این که او به من تکیه کرده بود، اما همین حس حضور گرمش که همچون پشتوانه و‌کوهی محکم بود، باعث شد چیزی که سال ها درون دلم خالی بود و فریاد کمک می زد، پر شود.
مقابل اتاقم می رسیم که می گوید:
- اتاقت رو دیدی؟!
- نه
- پس چشمات رو ببند.
لبخندی می زنم و چشم هایم را می بندم.
درب اتاق باز می شود و داخل می شویم.
عصا را از دستم می گیرد و بازویش را از دست دیگرم آزاد می کند.
- حالا باز کن.
چشم هایم را باز می کنم و با حیرت جیغی می‌کشم.
اتاقم همان اتاق بود . با همان چیدمان و همان رنگ. با همان روکش ها، میز و صندلی های دوران بچگی، عروسک های زیبایی که هنوز هم به دیوار آویخته شده بود.
حتی کمد لباس هایم همان بود‌.
تنها تفاوتش تختی بود که سایزش بزرگ شده بود.
اشک در چشمانم حلقه می زند‌ .
می چرخم و خودم را در آغوشش می اندازم.
حس می کردم تمامی حفره هایم در حال پر شدن است.
- مرسی بابا... مرسی
بغضم اجازه ی حرف دیگری نمی داد.
روی سـ*ـینه اش را بوسیدم. عمیق و‌گرم.
دستش میان موهایم رفت و‌ رویش را بوسید.
- همه ی وجود منی آلاله... دیگه تحمل دوری تو رو ندارم.
سرم را جدا می کنم به چشم هاس شکست خورده اش خیره می شوم:
- هیچ‌وقت ولت نمی کنم بابا... هیچوقت...
در دلم اضافه می کنم« مامان رو توی این زندگی میارم.»
چشمانش برق می زند و لبخندی عمیق و پیروز می زند. شاید در خیالش دارد فکر می کند، او پیروز نبرد بین خودش و مامان است.
اما نمی داند برنده ی اصلی من خواهم بود وقتی زندگی هردویشان را‌ دوباره به هم پیوند بزنم.
***
 
آخرین ویرایش:

fatima_.98

دوستدار انجمن
عضو انجمن
4/9/19
123
932
266
21
Qom
سال ها پیش ؛ وقتی بچه تر بودم و تازه یاد گرفته بودم درست راه بروم و دیگر نیازی به کمک کسی نداشتم، بابا ما را به یک سفر کاری برد.
برای اولین بار قرار بود سفر برویم. شاید هم چندمین بار بود اما یادم نمی آمد.
هیچ پیش زمینه ای از سفر نداشتم اما دلم خوش بود و شادی می کردم.
یادم می آید چندین بار عرض خانه را دویدم جیغ کشان گفتم«آخ جون سفر».
راه طولانی بود و خوابم برد. اما وقتی بیدار شدم که لب های مامان روی گیج‌گاهم نشست. او می گفت رسیده ایم. بین خواب و بیداری بودم که بابا مرا از آغـ*ـوش‌ مامان گرفت. یک دستش زیر پایم بود و دست دیگرش پشت کمرم.
ساحل رامسر بودیم.
صدای آب را می شنیدم...
با هیجان به جایی نگاه می کردم که قدم به قدم نزدیکش می شدیم.
زیباترین چیزی بود که توی عمرم می دیدم.
یک ساحل زیبای سنگی که بعد ها فهمیدم به آن سنگ ها موج شکن می گویند.
مامان روی تخته سنگی نشست و‌ من در آغـ*ـوش بابا بودم. موج دریا بی رحمانه به سنگ ها برخورد می کرد اما آوای دلنوازی ایجاد می شد.
می خواستم همین را بگویم. زندگی همان موج بی رحمانه ی دریاست و مشکلات آن موج شکن هایی هستند که شاید درد آفرین باشند اما ، آوای دلنوازی را ایجاد می کنند.
زندگی ام یک شبه تغییر کرد.
من دیگر یک دختر معمولی که در کوچه پس کوچه های حاشیه ی شهرکوچکی زندگی می کرد نبودم. من دیگر آن دخترک آسیب دیده ی روحی نبودم.
فکر میکنی راضی هستم؟!
شاید تا حدودی راضی باشم! اما هنوز چیزی میان سـ*ـینه ام ایستاده و راه تنفسی ام را بسته.
اما از همه ی این ها بگذرم...
زندگی؛ تازه داشت بازی هایش را شروع و آن ورق آسش را رو می کرد... ورقی که مرا از تخت پادشاهی به سوی قعر جهنم پیش می برد!
***
یک هفته مثل برق و باد گذشت.
یک هفته ای که گاها پر تنش بود و هر آن منتظر این بودم وقتی در خانه را باز می کنم مامان پشت در باشد. اما نبود...!
سیاوش چندباری به اینجا آمد و پنهانی موبایلش را در اختیارم گذاشت تا بتوانم مامان را از نگرانی در بیاورم. از چیزی نگران بود و شاید او نمی دانست از چیست اما من می دانستم.
در این چند روز طوری زندگی کردم که تمام عقده هایم برای بابا رو شد.
او فهمیده بود من تشنه ی محبتم. فهمیده بود اگر تا چند روز پیش نمی توانستم پیشش بمانم حالا تشنه ی ماندنم، حتی اگر مامان نباشد.
انگار همین تشنگی ام کافی بود ؛ چون سیاوش دیروز خبرم کرد پدر با وکیلش صحبت کرده و ‌خواسته کارش را عقب بندازد!
خوشحال شدم.
توانسته بودم مامان را نجات دهم.
شاید اگر اینطور پیش می رفتم همه چیز مثل قبلش می شد.دوباره یک خانواده ی سه نفره می شدیم. شاید باز هم می شد ذوق را در چشمان مامان ببینم.
نگاهی به ساعت می کنم. ساعت از ده گذشته بود. قرار بود بابا ساعت ده اینجا باشد و به شهربازی برویم.
در این چند روز، هرشبش بیرون بودیم. من از هر دری حرف می زدم که این از آلاله ی بی زبان بعید بود. همه ی اتفاقات گذشته را می گفتم، البته با سانسور!
در این چند روز فهمیدم بابا روی بی بی صنم حساسیت شدیدی دارد که علتش را هنوز نفهمیدم. همین طور فهمیدم از نام غفاری ها خوشش نمی آید. حتی از پدربزرگم،اسد الله خان ، خوشش نمی آمد. مطمئن شدم این رفتار ها ریشه در گذشته ای دارد که رازی سر به مهر است.
دوباره به ساعت نگاه میکنم.
نگران می شوم . این اولین شبی است که دیر می کند.
تلفن را بر می دارم و شماره اش را می گیرم.
« مخاطب در دسترس نمی باشد»
تلفن را از گوشم جدا می‌کنم و با نگرانی نگاهش می کنم.
روی کاناپه می شینم و تلویزیون را روشن میکنم.
فکرم مشغول است و از گوینده ی اخبار هیچ چیز نمی فهمم.
چرا دیر کرده؟!
دکمه اول و دوم مانتو را باز می کنم و‌کلافه بلند می شوم. تلفن را چنگ‌می زنم و پشت پنجره ی سالن که مشرف به‌کوچه بود، می ایستم.
دوباره تماس می گیرم و‌نتیجه همان است.
شروع به قدم زدن می کنم. کل خانه را طی می کنم و دوباره پشت پنجره می ایستم.
چندباری این کار را تکرار می کنم تا اینکه نا امید می شوم.
مانتو و شلوارم را با لباس راحتی عوض می کنم.
دوباره تماس می‌گیرم.
« دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است»
ترس وجودم را می گیرد اما خودم را در آشپزخانه می اندازم و سرگرم آشپزی می شوم.
ساعت دوازده می شود و نمی آید.
شب از نیمه می گذرد و‌ نمی آید.
چندین بار تماس گرفتم و‌ هنوز موبایلش خاموش بود.
به اتاقم پناه می برم و‌خودم را سرگرم وسایل قدیمی ام می کنم. اما نگرانی چیزی نبود که با این سرگرمی ها پاک شود.
شاید باید به سیاوش زنگ‌ می زدم اما دیگر رویش را هم نداشتم.
باید یاد می‌گرفتم از پس بعضی کار ها خودم بر بیایم و دیگری را که دخلی به ماجرا ندارد، درگیر نکنم.
تنهایی را بارها تجربه کرده بودم.
اما تنها ماندن در یک‌ واحد درون طبقه ی سوم یک آپارتمان واقعا ترسناک بود.
دلم می لرزید.

هیچ راهی نداشتم.
از اتاق بیرون آمدم و دوباره تمام خانه را راه رفتم.
دیگر انتظار را جایز ندانستم! ساعت سه بامداد را نشان می داد.
شماره ی سیاوش را گرفتم اما قبل از اینکه بوق بخورد صدای ماشین بابا را شنیدم.
تلفن را قطع کردم و با دو، پشت پنجره ایستادم.
خودش بود.
نفس راحتی کشیدم.
با فکر اینکه شام نخورده به آشپزخانه رفتم تا غذایش را گرم کند.
ده دقیقه ای گذشت تا صدای چرخش کلید را در قفل در شنیدم.
با نگرانی خودم را به در رساندم و‌ همان لحظه در باز شد.
اما با چیزی که دیدم‌ جا خوردم و قدمی به عقب برداشتم.
این مرد با ظاهر آشفته و ژولیده، چشمانی سرخ و مغضوب پدر من بود؟
حس کردم لب هایم از ترس، خشک‌ شدند.
چشم هایش هیچ‌ حسی جز غضب نداشت. انگار خون می بارید...
قدمی نزدیکم شد و من قدمی عقب رفتم.
- چرا بیداری؟
صدایش خش داشت و گرفته بود.
به سختی با زبان لبم را تر کردم.
- سلام
تنها چیزی که توانستم بگویم همین بود که آن هم آرام ‌گفتم.
جوابم را نداد و‌دوباره سوالش را تکرار کرد.
- زنگ می زدم جواب ندادی ... نگران شدم.
نگاهش را از من برداشت و راه اتاقش را پیش‌گرفت.
- شام ‌حاضره!
جوابی نداد و داخل اتاقش رفت.
با اضطراب دنبالش رفتم. درحال در آوردن پالتویش بود که‌ گفتم:
- بابا خوبی؟
با تاخیر به چشم هایم نگاه کرد.
چشم هایش خیلی ترسناک شده بود.
- برو بخواب.
قدمی عقب رفتم. او سریع خودش را به در اتاقش رساند و محکم آن را بست. طوری که نیم تر عقب پریدم. چند دقیقه متعجب به در بسته نگاه کردم.
به آشپزخانه رفتم و زیر غذا را خاموش کردم. بعد هم سریع به اتاقم رفتم و سعی کردم بخوابم.
اما نگاهش که پشت پلک هایم جان می گرفت، ترسم را بیشتر می‌کرد.
چیزی در دلم‌ می‌گفت در اتاق را قفل کنم اما واقعا دلیلش را نمی دانستم .
پس سعی کردم بخوابم و‌ همه ی افکار ترسناکم را دور بریزم...
***
 
آخرین ویرایش:

fatima_.98

دوستدار انجمن
عضو انجمن
4/9/19
123
932
266
21
Qom
« آلاله... آلاله...
بیدار شو... »
صدای نرم و‌ مخملی زنی در گوشم می پیچید.
بازویم به نرمی نوازش می شد.
« آلاله...»
پلک هایم از هم فاصله گرفتند.
گلویم خشک بود و می سوخت.
آب دهان خشک شده ام را به سختی قورت دادم.
نگاهی به‌ سقف انداختم. هنوز موقعیتم را درک نکرده بودم.
وقتی یادم آمد توی اتاقم خوابیدم بلند شدم و‌ از پنجره به آسمان تاریک که به روشنایی می زد خیره شدم.
ساعت شش صبح را نشان می داد.
پتو را کنار زدم . باید قبل از طلوع آفتاب نمازم را بخوانم.
خودم را سریع به سرویس می رسانم و وضو می‌گیرم.
دوباره به اتاقم بر می‌گردم ، چادرم را سر میکنم و اقامه می بندم.
دو دقیقه ی بعد نمازم را تمام کردم.
یاد بابا میفتم و محکم روی پیشانی ام‌ می کوبم. دیشب یادم رفته بود قرصش را به او بدهم!
سریع اتاق را ترک می کنم و قرصش را بر می دارم و راهی اتاقش می شوم.
می دانم این ساعت خوابیده.پس بدون در زدن وارد می شوم. لحظه ای صحنه های دیشب جلوی چشمانم جان می‌گیرد اما پسشان می زنم.
روی تختش خوابیده.
نزدیک که‌ می‌شوم، متوجه می شوم سخت نفس می‌کشد.بدنش منقبض شده بود و‌می لرزید.
نگرانی در قلبم رخنه میکند. لیوان و قرصش را روی میز می‌گذارم و‌ دوباره بالای سرش بر می‌گردم.
قطرات ریز و درشت عرق را روی سر و گردنش می بینم. دستم را آرام روی پیشانی اش می‌گذارم.
به شدت عقب می کشم. انگار مواد مذاب زیر پوستش جریان یافته که تا این حد داغ است.
خم می شوم و آرام کنار گوشش زمزمه می کنم:
- بابا... بابا بیدار شو... داری کابوس می بینی.
کمی عقب می کشم و به صورتش خیره می شوم. لرزش بدنش شدید شده بود ، طوری که تخت صدا می داد.
با نگرانی نگاهش می کنم. دوباره نامش را صدا می زنم.
چیزی توی ذهنم جان می‌گیرد...
«سیاوش... بیداری؟!»
یک‌ خاطره ی تلخ بود!
به چشم های بسته ی بابا خیره می شوم.
اما ناگهان چشم هایش باز می شود. خبری از روشنی چشم‌هایش نیست و به شدت به تیرگی می زند. دور چشمش کبود شده.
این صحنه برایم قبلا هم تکرار شده بود.خواستم عقب بکشم اما عکس العمل او سریعتر بود.
دستش مثل مار دور ‌گردنم حلقه شد.
راه نفسم را بست.حس کردم‌ چشم هایم تا آخرین حد ممکن دارد گشاد می شود. گوشه ی چشم هایم سوخت و اشک در کاسه ی چشمانم پر شد.
به سختی می نالیدم:
- بـ...ا... با...
فشار دستانش لحظه به لحظه بیشتر شد. داشتم مرگ را به چشمانم می دیدم.
دو دستی مچ دستش را گرفتم. نمی دانم این زور و قدرت از ‌کجا نشات می‌گرفت.
نفس هایم صدا دار شده بود و ناله هایم بی صدا.
برای نجات به هر ریسمانی چنگ می زدم.
روی سـ*ـینه و‌ گردنش پنجه کشیدم . روی سـ*ـینه اش می‌کوبیدم و سعی داشتم جیغ بزنم.
چیزی جلوی چشمانم داشت جان می‌گرفت. نگاه سیاه و تاریک سیاوش بود ...
چشم هایم دیگر هیچ‌ چیز نمی دید. مرده بودم؟
درحال از دست دادن روحم بودم که ناگهان دست هایش شل شد.
محکم روی زمین افتادم و ‌او ‌محکم روی تخت افتاد.
برای ‌جرعه ای اکسیژن زمین را چنگ‌ می زدم.
تازه داشتم اطرافم را به سختی و تار می دیدم.
متوجه بابا شدم که به شدت می لرزید‌.
ترسیدم و خودم را عقب کشیدم. آن قدر عقب رفتم که به دیوار خوردم.پاهایم را جمع کردم و اشک هایم سرازیر شد.
گوشه ی دیوار می لرزیدم.
خیلی ناگهانی از روی تخت غلت خورد و محکم روی پارکت افتاد.
«گومپ»
طوری افتاده بود که نگاهش رو به من بود. لرزش بدنش شدید شده بود. دور تا دور پلک هایش به بنفشی می زد.
ناگهان کف از دهانش بیرون ریخت و صدای ناهنجاری تولید کرد.
با دیدن این صحنه طاقت نیاوردم و از ته دل جیغ کشیدم. جیغی دلخراش ...
گوش هایم را گرفتم و بی امان و بی وقفه جیغ زدم. بدنم می لرزید...
گلویم می سوخت اما جیغ من تمام شدنی نبود. درست مثل کفی که از دهان بابا بیرون می ریخت.
صدای کوبش در‌ می آمد. به هوای آمدن ناجی جیغی بلند تر کشیدم.
توانای تکان خوردن نداشتم. فقط به شدت می لرزیدم و جیغ می کشیدم صدای شکستن در آمد و بعد از آن صدای قدم هایی پرشتاب.
چند مرد و زن داخل اتاق شدند.
صدای همهمه می آمد و‌من هنوز درحال جیغ کشیدن بودم.
فهمیدم دو زن مقابلم نشستند و چند مرد دور بابا را گرفتند.
یکی از زن ها مرا در آغـ*ـوش گرفت و‌ موهایم‌ نوازش داد.
- هیش! آروم عزیزم. آروم...
جیغ هایم به ناله تبدیل شدند. گلویم خس خس می‌کرد. نگاهم از زیر بازوی زن به بابا افتاد که نگاهش به من بود.
صورتم از اشک‌ خیس خیس بود. صدای یک مرد را شنیدم که درحال صحبت با اورژانس بود.
به سختی نفس می‌کشیدم.
مرد دیگری که بالای سر بابا بود مدام نامش را می‌گفت.
- جناب تجلی!حامد خان...
صدای زن در‌ گوشم پیچید.
- پاشو مادر برو اتاقت لباسات رو عوض کن الان اورژانسم می رسه.
به سختی و با کمک آن دو زن اتاق را درحالی ترک کردم که نگاهم از روی بابا برداشته نمی شد.
مانتو پوشیدم و شالی سرم کردم.
میخواستم پیش بابا برگردم که زن ها مجبورم ‌کردند توی سالن بشینم.
هق میزدم و هنوز می لرزیدم.
در بدنم ضعف شدیدی حس می کردم. حس می کردم جانی در تنم ‌نمانده.
چشم هایم سیاهی رفت و در آغـ*ـوش یکی از زن ها افتادم.
آخرین صدایی که شنیدم، قدم های تند یک نفر بود و بعد از آن صدای نگران آشنایی بود که نه تنها گوشم بلکه روحم را نوازش داد.
- آلاله...
***
صداها توی سرم پژواک می شد و من حتی متوجه یکی شان نمی شدم.
بوی تند الـ*کـل می آمد ...
بدنم سنگین شده بود و ‌تکانی نمی توانستم بخورم. به سختی پلک هایم را باز کردم و با برخورد نور شدیدی، دوباره پلک بستم.
کمی بعد دوباره باز کردم.
آخرین صحنه هایی که دیدم مثل فیلم از جلوی چشمانم رد شد. حالا دیگر حدس اینکه در بیمارستانم سخت نبود.
- دکتر‌ چشماش بازه!
صدای سیاوش بود.
ثانیه ای بعد نگاه سیاه نگران و‌ پریشانش را دیدم:
- آلاله خوبی؟
خوب بودم؟ نمی دانم اما حتی نمی توانستم زبانم را تکان دهم.
- چکار می کنی سیاوش؟
صدای دکتر توتونچی بود. او هم آمده بود؟ پس بابا کجا بود؟ چرا حالا اینجا کنارم نبود.
- حرف نمیزنه دکتر.
- به خاطر شوکه ...
شوک؟
بابا داشت مرا می کشت؟!
آنقدر ناتوان بودم که بغض هم ‌نمی کردم. فقط متحیر بودم.
بابا داشت جان مرا می‌گرفت.
- آلاله جان یه چیزی بگو...
چه می‌گفتم؟ می گفتم پدر عزیزم که سال ها حسرت حضورش را می کشیدم، داشت مرا می‌کشت؟!
واقعا خنده دار بود.
زندگی‌ من ‌واقعا خنده دار بود‌.
چه کسی‌ کجای راهش را اشتباه رفته بود،که تاوانش من بودم؟ در دلم پوزخندی می زنم و‌ چشم می بندم.
دیگر از این زندگی هیچ ‌انتظاری نداشتم. صدای سیاوش را می شنوم که نامم را صدا می زند. اما تمام تلاشم را می‌کنم تا چشم هایم را باز نکنم. حتی طاقت دیدن او را ندارم.
فقط با صدایی دو رگه می نالم:
- تنهام بذارید.
باید تنهایم‌ می‌گذاشتند. باید به زندگی ام و به گذشته فکر می‌کردم.
توتونچی سیاوش را بیرون می برد.
شاید اشتباه من بودم...
شاید هم کلا یک موجود اشتباهی بودم!
ساعت ها گذشت که حس‌ کردم کسی نزدیکم می شود.
با ترس چشم‌هایم را باز می‌کنم. پرستار با روپوش سپید است که لبخندی نرم بر لب دارد:
- سلام دختر خانم. ساعت خواب! اینجا با خیال راحت چشمای قشنگت رو بستی و‌ نمی دونی پشت در این اتاق چخبره ها...
خیال راحت؟ نیشخندی به حرفش می زنم که مطمئنا متوجه معنایش نمی شود.
- خب اومدم سرمت رو دربیارم. دیگه باید بلند شی!
بلند می شدم بعد به کجا می رفتم؟!
منتظر بودم تا کارش را بکند. وقتی کارش تمام شد لبخند پررنگ‌تری زد.
- خب دیگه تنبلی بسه! دکترت برات داروهای تقویتی نوشته، نسخش دست اون آقاییه که بیرون نشسته.
وقتی هیچ‌عکس العملی ندید ساکت شد و بی حرف کمی نگاهم کرد.
بعد کمک کرد تا بلند شوم.
دستم را از دستش بیرون کشیدم و لخ لخ‌کنان از اتاق خارج شدم. دستم را به دیوار‌ گرفتم. سیاوش را دیدم که روی صندلی انتظار نشسته بود. با دیدن من به تندی از جایش بلند شد و‌ مقابلم ایستاد.
نگرانی از چشمانش می بارید:
- بهتری؟
نمی دانم بهتر بودن چه بود! اما واقعا حس خاصی نداشتم. من‌مرگ را به چشم هایم دیده بودم. واقعا باید بهتر می بودم؟
اما برای اینکه کمی از نگرانی اش کم‌کنم ، گفتم:
- خوبم.
دلم طاقت نیاورد و‌ پرسیدم:
- بابام کو؟
شاید مضحک باشد! در این شرایط دوست دارم‌کنارم باشد.
من تازه او را یافته بودم.
لعنت به من و‌ حسرت های تلنبار شده ی قلبم‌ .
- بخش مراقبت های ویژس.
نگران زمزمه می‌کنم:
- میخوام ببینمش.
کلافه و ‌پریشان می نالد:
- با این حالت؟
بغضم داشت شکل می‌گرفت.ملتمس نگاهش کردم:
- لطفا...
پوفی می‌کند.
- باشه دنبالم بیا ولی قول بده وقتی دیدیش بریم ‌خونتون یکم استراحت کنی.
بی حرف جلوتر از او رفتم تا زودتر مرا نزد بابا ببرد.
چند پله بالا رفتیم که سرم‌ گیج رفت. سیاوش از پشن شانه هایم را محکم گرفت و‌ خواست محکم باشم، اما می شد؟
وارد یک راهرو شدیم که انتهایش دری شیشه ای بود.
« بخش مراقبت های ویژه»
پشت شیشه ایستادم.
چند تخت و چند بیمار. بابا کجا بود؟
با چشم دنبالش می گشتم‌ که سیاوش او را نشانم داد:
- اونجا رو نگاه کن. بابات اونجاست.
رد انگشت اشاره اش را گرفتم و به مردی‌ ‌نحیف رسیدم که در آرامش روی تخت خوابیده بود.
همین دیدار کافی بود تا بغضم بشکند و‌اشک هایم روی صورتم روان شود.
سرم را به شیشه تکیه دادم‌ و‌ در دل التماس کردم « تنهام نذار».
چرخیدم با چشمان اشکی ام به سیاوش زل زدم:
- دکتر ‌چی گفته ؟
- آلاله قرار شد بری استراحت کنی.
دستش که داشت نزدیکم می شد به شدت پس زدم و جیغ کشیدم:
- دکتر ‌چی گفت؟
خواست نزدیکم شود تا آرامم کند. اما افسار پاره کرده بودم که چندین بار پیاپی روی سـ*ـینه اش کوبیدم:
- چرا بهم ‌نمیگی چی شده؟ بابام چی شده؟
زنی نزدیکمان می شود و با عصبانیت می غرد:
- اینجا چخبره؟
سیاوش پریشان تر از قبل ابتدا نیم‌ نگاهش را به پرستار می اندازد و دوباره به من خیره می شود:
- باشه بیا بریم یه جای دیگه بهت میگم.
- همین جا بگو همین جا... بابام چی شده؟
پرستار طرفم ‌آمد که بدتر از قبل داد زدم:
- نزدیک من نیا... من بابام رو می‌خوام. بابام چشه؟
پرستار و سیاوش سعی داشتند آرامم کنند که صدایم اوج ‌گرفت و تقریبا سالن از پرستاران و ‌‌دکتران پر شد.
جیغ هایم تمامی نداشت.
دیوانه شده بودم.
یک دستم به یقه ی سیاوش بود و دست دیگرم به گوشه روپوش پرستار.نمی دانم این قدرتم را از کجا بدست آورده بودم!
دکتر توتونچی را دیدم که‌ نزدیکم آمد و رو به سیاوش غرید:
- چرا بهش نمیگی باباش توی کماست؟!
خیلی ناگهانی سکوت می‌کنم.شوکه می شوم..!
کما؟؟
بابا به خواب عمیق رفته؟
***
صورتم سرد بود. دست هایم یخ زده بودند اما اشک های داغم روی صورتم غل می خورد و پایین می ریخت.
به حرف های توتونچی که در سرم می‌چرخید فکر‌کردم.
- پدرت سال ها داروهای محرک استفاده می‌کرد تا بتونه‌ جنونش رو کنترل کنه. این داروها باعث لرزش دستاش و بی حس شدن یکی از پاهاش شده بود. از طرفی فشار خونش بالا رفته بود. دو سال پیش یک سکته ی مغزی رو پشت سر گذاشت که دکترا جوابش‌ کردن، اما سالم موند‌ . چرا؟ چون پدرت هنوز تو رو به دست نیاورده بود. هنوز طعم پدر بودن رو خوب نچشیده بود. اون آرزو داشت تورو به جایگاه اصلیت برگردونه. مطمئن باش آلاله... پدر تو انقد قوی هست که از این خواب عمیق بیرون بیاد. فقط کافیه کمکش کنیم.
چطور کمکش‌ می‌کردیم؟
- رسیدیم.
از فکر بیرون آمدم و به سیاوش خیره شدم.
بابا جنون داشت! دست خودش نبود و بهتر است بگویم خودش نبود که داشت مرا خفه می‌کرد.
به چشمان بی تابش نگاه انداختم. بعد نگاهم روی دستانش لغزید. این دست ها هم روزی مرا به سوی مرگ داشت می فرستاد!
- آلاله.
پلک هایم تند تند تکان خوردند. دستم را به دستگیره رساندم که گفت:
- منتظر می مونم زود بیا.
می‌خواست مرا به هتل ببرد تا تنها نباشم‌ .
اما من شدیدا دلم تنهایی و سکوت می خواست. از طرفی قوایم تحلیل رفته بود و اصلا حوصله ی بحث نداشتم آن هم وقتی مطمئن بودم سیاوش پیروز خواهد شد.
پیاده شدم و سرما تمام تنم را لرزاند.
به ساختمان خیره شدم و یاد روزی افتادم که برای آخرین بار این‌جا را ترک کردم.
باز هم باید اینجا را ترک ‌می‌کردم؟
وارد ساختمان شدم و‌مثل مرده ای متحرک خودم را به واحد رساندم. در را باز کردم و با قدم هایی آرام و شمرده داخل شدم. به اتاق بابا که رسیدم کمی مکث کردم. بوی عطرش توی اتاق پخش بود.
ناخواسته و بی اراده داخل قتلگاهم شدم. به طرف کمد لباس هایش رفتم و بازش کردم. حالا بوی عطرش را بهتر حس می‌کردم.
یکی از لباس هایش را از رخت آویز جدا کردم.
در آغوشم گرفتم و پلک بستم. عمیق بوییدم...
پدر من‌ مبتلا به نوعی ‌جنون غیر قابل درمان اما کنترل شده بود؟یعنی مامان می دانست؟
ممکن بود دلیل جدایی شان همین باشد؟
لباسش را رها کردم و‌ پیراهنی برداشتم. آن را هم بوییدم. بعد رها کردم و چندین بار با باقی لباس هایش همین‌ کار را تکرار کردم. هق زدم و روی زمین افتادم.
حالا میان لباس ها و پیراهن های بابا بودم .
همه شان را در آغـ*ـوش‌کشیدم، بوییدم و بوسیدم. هق زدم:
- بابا... بابا توروخدا تنهام نذار. بابا من خیلی تنهام... خیلی بی کسم... خیلی یتیمم. بابا نرو... بابا یتیم ترم نکن، بی کس ترم نکن. بابا من هیچ‌کس رو ندارم. بابا مامانم هیچکس ‌رو ‌نداره. بابایی ... هیچکس مارو دوست نداره.
هق هق هایم اوج گرفت:
- بخدا نمی‌خوام تنهات بذار فقط چشمات رو باز کن. باز کن بذار بیشتر ببینمت. بذار بیشتر داشته باشمت. بابا منو ‌تنها نذار‌ . من بدبختم. من بیچارم بدون تو... بابا توروخدا...
خم شدم ... آهی کشیدم که به فریاد شبیه بود.
- بابایی جونم... باباییم... توروخدا نرو‌... ببین ‌منو... منو داری می بینی اصلا؟ خدایا بابام رو نگیر ازم. خدایا تو که می دونی من و‌ مامانم رو هیچکی دوست نداره. می دونی که‌ چقدر تنهاییم. تو که می دونی من قصدم این بود.‌‌.. اصلا قصدم این بود مامان رو برگردونم. خدایا به‌کی قسمت بدم بابام رو‌ نگیری؟
بدنم از‌گریه، شدید می لرزید و‌ تکان می خورد.
حس کردم از پشت در آغـ*ـوش کسی فرو رفتم و آن یک نفر کسی‌ جز سیاوش نمی توانست باشد که بوی سردی می دهد‌.
بغض دار گفت:
- بس کن آلاله، آروم باش.
- بابام نره سیاوش... بابام نره!
- نمیره عزیز دلم، نمیره! تازه تو رو پیدا کرده کجا بره؟
لبخند تلخی می زنم.
- من خیلی بدبختم؟!
- تو خوشبختی... چون بابایی داری که عاشقته، مامانی داری که اون ور داره برات جون میده و‌ منتظر برگشتته...
- دلم پره چاله چولست!
- همش پر میشه... همه چیز حل میشه.فقط صبرکن...
صدایش مثل یک‌ موسیقی ملایم در‌گوشم پژواک می شود...
« صبرکن»
***




راضی هستید از روند رمان؟
 
آخرین ویرایش:

fatima_.98

دوستدار انجمن
عضو انجمن
4/9/19
123
932
266
21
Qom
روزی که برای همیشه خانواده مان از هم پاشید را به خاطر دارم.
یک روز سرد زمستانی بود.
مامان اجازه داد کفش های جدیدم را بپوشم. کفش هایی که شب ها یواشکی می رفتم و پا می کردم. چون اگر مامان می فهمید آن ها پوشیده ام اول کمی جیغ و داد می کرد، اگر من خیرگی هم می کردم یک نیشگون ریزی هم از بازویم می گرفت. شاید کار به پیچاندن گوشم هم می رسید.
آن روز از پوشیدنشان شاد بودم و بی نهایت ذوق داشتم. دیگر مامان نیشگونم نمی‌گرفت. دعوایم نمی کرد چرا پوشیده ام.
آن روز مامان دستم را کشید و‌ مرا بیرون برد. اما من دیدم بابا ، پریشان روی تخت مشترکشان نشسته بود و سرش را گرفته بود.
سوار تاکسی شدیم و راننده غُر زد. اما وقتی پیاده شدیم نفهمیدم چه شد که مامان توی صورتش غرید . عصبی و خشمگین بود. همین حالت او ‌مرا ترساند.
وقتی وارد آن ساختمان نیمه فرسوده شدیم، دیگر نفسی نداشتم. همهمه بود و جمعیت زیادی آن جا آمده بودند. این جمعیت مرا می ترساند. دلم بابا را می خواست اما او نبود...
روی صندلی نشستیم. من در آغـ*ـوش مامان نشسته بودم. با ترس به همه نگاه می‌کردم. از آن جای شلوغ خوشم ‌نمی آمد. دلم تخت خودم را می خواست. دلم عروسک هایم را می خواست اما از بین آن ها تنها گلی همراهم بود.
بابا آمد.
پریشان بود. آن روز نفهمیدم چرا از مامان وقت می خواست، اما حالا می فهمم.
بابا می خواست من و‌ مامان را داشته باشد. اما مامان نخواست! مامان بابا را نخواست!
آن روز ما از بابا جدا شدیم.
من فکر می کردم بابا خواهد آمد یا ما برخواهیم گشت. اما روز ها گذشت ، سال ها گذشت، نه بابا آمد و نه ما برگشتیم!
حالا؛ مامان پریشان حال، منتظر برگشتم بود و من پریشان حال منتظر برگشت بابا.
باز هم یک دومینوی دیگری در زندگی ام شکل ‌گرفته بود.
یک چیز میان راه تنفسی ام ایستاده بود. چیزی که وادارم می‌کرد بیشتر از گذشته بدانم. بیشتر از زندگی پدر و‌مادرم بدانم. جنون بابا شاید قابل درمان نبود اما کنترل می شد، پس چرا مامان رفت؟! چرا فرصت نداد؟
چرا بابا از بی بی متنفر بود؟! اصلا او را از کجا می شناخت؟
این سوالات بی جوابم بود و ‌من باید دنبال شخصی می‌گشتم که در زندگی آن ها حضور داشته. کسی که از لحظه به لحظه ی جریانات زندگی مان مطلع بود...
چه کسی از تمام اتفاقات زندگی مان آگاه بوده؟
از چه کسی باید می پرسیدم؟ مامان هیچگاه جوابم را نداد و بابا هم طفره رفت.
دکتر توتونچی گفت؛ بابا چند سال مبتلا به جنون بود ؟ او چندسال پزشک بابا بوده! پس حتما می داند چه کسی می تواند کمکم کند.
- چرا غذات رو نمی‌خوری؟!
نگاهم را از میز می‌گیرم و به سیاوش‌ خیره می شوم. سوالی و‌ نگران نگاهم می‌کرد.
حق او‌ نبود که مدام مراقبم باشد!
- اشتها ندارم.
ظرف غذایم را به طرفش هُل دادم. قاشق و‌چنگالش را رها و آهی‌کشید:
- با غذا نخوردنت بابات چشماش باز میشن؟
بی توجه به سوالش ، می گویم:
- میشه منو یه جایی ببری؟!
پوفی می کشد:
- نه، بیمارستان نمیریم آلاله.
- بیمارستان نه!
ابروهایش به نشانه ی کنجکاوی درهم می رود:
- پس کجا؟
- پیش دکتر توتونچی!
نیشخندی می زند:
- اونوقت چرا ؟
- اون از بابام خیلی چیزا می دونه، شاید دلیل جدایی مامان بابام رو هم بدونه!
با حرص بازدمش را خارج می‌کند:
- چرا دست از سر گذشته بر نمیداری؟
- گذشته دست از سرم بر نمیداره!
- آلاله جان ، یه وقتایی باید گذشته رو توی گذشته ولش کرد،باید خاک بریزی روش دفنش کنی!
- اون مال وقتیه که تو از گذشته چیزی بدونی!نه منی که هیچی نمی دونم!
- دونستن چه دردی ازت دوا می‌کنه؟ اگه به صلاحت بود عمه یا بابات می‌گفتن بهت، اما وقتی نمیگن یعنی چی؟یعنی به صلاحت نیست.
پوزخندی تلخ می زنم:
- تو درکم نمی کنی سیاوش! من حقمه بدونم چرا زندگیمون از این رو به اون رو شد.
سکوت می کند. با درد نگاهم می کند.
- دونستنش کمک به حالت میکنه؟
نا مطمئن گفتم:
- صد در صد!
سرش را عقب می برد و چشم هایش را می بندد. بازدمش را رها می‌کند. دست های چلیپا شده اش را باز می کند و می‌گوید:
- اگه بدتر شدی،چی؟
مشکوک‌ می پرسم:
- تو ‌چی می دونی که اینارو می گی؟
بی حس ‌کمی ‌نگاهم می کند و بعد بلند می شود و سرد می‌گوید:
- هیچی، بلندشو!
کاپشنش را چنگ‌ می زند و زودتر می رود. من هم پالتویم را بر می دارم و‌ تند پشت سرش می روم.
- سیاوش صبرکن!
نمی ایستد و‌ من خودم را کنارش می رسانم و باهم از رستوران خارج می شویم:
- تو یه چیزی می دونی، آره؟
حتی ‌نگاهم نمی‌کند. بی حرف به طرف ماشینش ‌می رود. صدای دزدگیرش را می شنوم و سوار می شوم.
می فهمم او چیزی می داند اما نمی خواهد بگوید. پس تا انتهای مسیر دهانم را می بندم و سعی می کنم چیزی نپرسم.
از مسیر فهمیدم خانه ی دکتر در یکی از بهترین نقاط شهر است‌ . جایی که آسمان می غرید. باران می بارید و خبری از آلودگی نبود.
مقابل عمارتی متوقف شدیم ولی از عمارتی که یک روز درونش زندگی‌ کردم خیلی کوچک تر بود!
سیاوش دو بوقی زد که دربان در را باز کرد.
- سلام آقای دکتر!
سیاوش لبخندی زد و سری تکان داد. معلوم شد او قبلا، بار ها به اینجا آمده.
ماشین را در محوطه ی کوچکی پارک کرد و پیاده شد.
سوال های زیادی در سرم جولان می داد اما نمی خواستم دیگر چیزی از او بپرسم.
کنار یکدیگر قدم می زدیم و فاصله مان نسبتا زیاد بود.
از پله ها بالا رفتیم که دکتر را با لباس راحتی دیدم. واقعا تصورم از او چیز دیگری بود.چون او را همیشه با شیک ترین تیپ ها دیده بودم!
لبخندی زد و دست سیاوش را به گرمی فشرد:
- چه بی خبر اومدی پسر؟!
سیاوش شرمنده لبخندی زد:
- به خاطر آلاله اومدیم. کارتون داره...
دکتر متوجهم شد.
- خوش اومدی دخترم، من در خدمتم بفرمایید داخل.
هر دو وارد شدیم و‌موجی از‌گرمای دلچسبی پوست سرد صورتم را پوشاند.
پشت دکتر به سالن بزرگی رسیدیم که دیدم پسری همسن و سال سیاوش ‌هم آنجا حضور داشت.
وقتی چشمش به ما خورد برخاست و لبخندی زد:
- سلام خوش اومدین.
دست سیاوش را فشرد و من سر به زیر سلامی کردم.
من و سیاوش مقابل آن پسر و دکتر نشستیم که دکتر گفت:
- چی شد راهتون کج شد اینور؟
سیاوش جوابش را داد اما خیلی سرد:
- آلاله از شما چندتا سوال داره؟
دکتر با خنده نگاهم می‌کند:
- عجب سعادت بزرگی!
شرمگین، لبخند می زنم.
- خب بچه ها اول بگید چی می خورید؟ هوا سرده با یه نوشیدنی گرم چطورید؟
من سکوت کرده بودم و قصد بازگشایی دهانم را نداشتم اما سیاوش‌ گفت:
- ممنون دکتر زحمت نکشید.
دکتر می خندد :
- زحمتش گردن طلا خانومه!
بعد همین شخص را صدا می زند و چهار فنجان قهوه سفارش می دهد.
- خب آلاله خانوم، سوالات چیه؟!
نگاهم به همان غریبه افتاد. کنجکاو نگاهم می‌کرد.از نگاهش خوشم نمی آمد. دوست نداشتم یک غریبه مشکل خانوادگی ام را بداند. اما مجبور بودم حرف بزنم و از این گمراهی خودم را نجات دهم.
- می خوام بدونم چرا مامان و بابام جدا شدن؟ شما گفتی بیماری بابا قابل کنترل بوده پس چرا مامان دیگه برنگشت ؟
دکتر لبخندش جمع می شود.
نگاهش روی سیاوش می‌چرخد که دارد خونسرد نگاهش می کند.
دوباره به من‌ نگاه می‌کند. نمی دانم توی چشم هایم دنبال چیست. اما می دانم که دلش می خواهد طفره برود چون ‌نگاهش را مدام می‌چرخاند.
سالن در سکوت فرو رفته بود که قهوه ها رسید. دکتر انگار منتظر همین بود که برخاست و رو به همان پسر گفت:
- آرمان، سیاوش رو سرگرم کن تا ما برگردیم.
دوباره لبخند می زند. پسری که فهمیدم نامش آرمان است ، لبخند زد و چشمی گفت.
اما سیاوش‌ متعجب نگاهش را بین من و دکتر می‌چرخاند.
فرصت را غنیمت شمردم و از‌ جایم برخاستم.
سیاوش را پشت سرم رها کردم و همگام با دکتر از عمارت خارج شدیم.
از میان درختان پیر و‌کهنه در حال گذر بودیم که بالاخره صحبت کرد:
- می تونم باهات راحت باشم؟
صورتش خونسرد بود. آرام گفتم:
- بله!
- زندگی با مادرت چطور بود؟
از سوالش جا خوردم. این چیزی نبود که می خواستم. من نمی‌خواستم چیزی از مامان بگویم. نمی خواستم چیزی از تلخی هایی که پشت سر گذاشتم بگویم.
- خوب!
- این خوب‌ گفتنت خیلی معنی داره!
چرا می خواهد این را بداند؟
- چی می‌خواید بدونید؟
- می خوام بدونم مامانت تونسته به حرفاش عمل کنه یانه!
 
آخرین ویرایش:

fatima_.98

دوستدار انجمن
عضو انجمن
4/9/19
123
932
266
21
Qom
جاخورده، سر جایم می ایستم. او مامان را به خوبی می شناخت‌ . چند قدمی دور شد وقتی متوجه شد کنارش نیستم ایستاد و ‌چرخید.
- چرا ایستادی؟
- شما مامان منو می شناسید؟
نفس عمیقی می‌کشد:
- بله می شناسم.
- منظورم اینه باهاش حرف زدید؟!
لبخندش تکرار می شود:
- من همیشه حال بیمارام رو می پرسم.
انگار آب سردی روی پیکرم ریختند.خشکم زد!
- چرا جا خوردی؟! مگه نیومدی جواب سوالات رو بگیری؟
نزدیکم می شود:
- بامن بیا باید چیزی رو ‌نشونت بدم.
دلم داشت گواه بد می داد‌ .با نگرانی پشت دکتر قدم زدم. عمارت را دور زدیم و به جایی پشت آن رسیدیم.
یک خانه ی کوچک کاهگلی بود...
بیشتر شبیه یک خانه ی متروکه بود. قسمتی از آن کاملا سیاه شده بود و‌ معلوم بود قبلا آتش سوزی ای در این خانه رخ داده‌ .
خیلی نزدیک شدیم که من ایستادم اما دکتر جلو رفت و در خانه را باز کرد.
برگشت و لبخندی مهربان زد:
- بیا... نترس! قراره یکم خاطره بازی کنیم.
وارد خانه شدم.
تمام دیوار ها سیاه شده و پرده ها تکه تکه بودند.هر وسیله ای درونش بود کاملا یا نصفی از آن سوخته بود.
بی اراده پرسیدم:
- اینجا آتیش سوزی شده؟
حضور دکتر را پشت سرم حس کردم.
- اینجا خود سوزی شده!
با بهت برگشتم و ‌نگاهش کردم. بغض داشت اما معلوم بود دارد تمام تلاشش را می‌کند آن را پنهان کند.
نگاهم می‌کند و لبخندی لرزان می زند. سرش را پایین می اندازد :
- بیا اینجا بشین.
به صندلی ای اشاره می کند که از بقیه درجه ی سوختگی اش کمتر بود.
نشستم اما هرآن منتظر بودم بشکند.به شدت پوسیده بود.
روبرویم، روی یک‌ مبل سوخته نشست و در فکر فرو رفت. چشم هایش به نقطه ای رسید و متوقف شد. رد نگاهش را گرفتم و به فندکی‌ کوچکی خوردم.
فضای اینجا حالم را بد می‌کرد و‌ می ترساند.
- وقتی مدرکم رو گرفتم، زندگی تشکیل دادم. به حرف پدر و مادرم با دخترخالم ازدواج کردم. بعد از ازدواج دلبستش شدم، به حدی که دوریش برام غیر ممکن بود. سال ها گذشت و‌ ما بچه دار نشدیم. مشکل از اون بود. ازم خواست ترکش کنم اما واقعا شدنی نبود. هم دلم بچه می خواست هم اون رو! بازم گذشت... دوازده سال از زندگیمون می‌گذشت که خدا بهمون نظر کرد.
انگار آن تصاویر گذشته را می دید که لبخندی روی لبش شکل گرفت.
- یه دختر ریزمیزه و خوشگل، درست مثل تو! خیلی خوشحال بودیم. گذشت و گذشت تا مریم بزرگ تر شد... رسید به سن الآن تو... دیگه خواستگارا امونمون رو بریده بودن. من دوست نداشتم دخترم زود ازدواج کنه اما، روزی نبود تلفن خونه زنگ‌ نخوره. مریم دختر سر به زیری بود. همه عاشقش بودن... بین یکی از خواستگارا، یکی بود که به موقعیت خانوادگی ما نزدیک تر از بقیه بود.
سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. کمی بعد دوباره سرش را بالا آورد، نفسی کشید و خیره به چشم هایم ادامه داد:
- ازدواج صورت گرفت. در ظاهر همه چیز خوب بود ... مریم و ‌شوهرش تصمیم داشتن پیش ما زندگی کنن چون خونه خیلی بزرگ بود. از طرفی تنها بچه ی ما مریم بود و‌ اگه می رفت دوباره تنها می شدیم. مدت ها گذشت ... مریم من خیلی تودار بود.خیلی خوددار بود... با وجود اینکه فاصلمون یه قدم بود، دیدارامون خیلی کوتاه بود. من مدام به سمینارهای مختلف دعوت می شدم و‌ وقتی نداشتم. مادرش هم سفرهای زیارتی رو‌ ول نمی‌کرد. هردومون فراموش کردیم دختر داریم... مریم باردار شد اما... چشماش برق نمی زد. شاد نبود، نمی خندید. اصلا راضی به وجود بچه نبود. مدام می گفت می‌خواد بچه رو بندازه اما من و‌ مامانش مخالفت کردیم. فهمیدم توی زندگیش به مشکل خورده اما نه اون چیزی می گفت نه شوهرش. بچه به دنیا اومد. مریم افسرده تر و‌ غمگین تر شده بود. از طرز رفتارش، نگاهش و حتی از روی تیک های عصبیش می تونستم بفهمم یه مشکل روحی خیلی حاد داره. اما راضی نشد حرفی بزنه... می دونی چرا ؟
بی حرف و‌ منتظر نگاهش می کنم:
- چون دخترم شرم می‌کرد از مشکل شوهرش بگه.
چیزی توی قلبم تکان می خورد. او می خواهد این حرف را به چه چیزی ربط دهد؟
دکتر سکوت می‌کند. نگاهش پر از حرف است و از من می خواهد درک کنم. می خواهد حرفش‌ را بفهمم.
- شوهرش به بیماری سادیسم جنـ*ـسی مبتلا بود.
از این کلمه ای که گفت تنها توانستم معنی کلمه دوم را بفهمم. می دانستم سادیسم نوعی بیماری دگر آزاری است. اما نمی فهمیدم ترکیب این دوکلمه چه معنی ای می دهد.
فضای اینجا داشت خفه ام می‌کرد.
- دو نوع بیماری روانی جنـ*ـسی داریم. یکی مازوخیسم جنـ*ـسی و‌دیگری سادیسم جنـ*ـسی!
قلبم فشار بدی را تحمل می‌کرد. حس می‌کردم می خواهم تمام محتویات معده ام را بالا بیاورم.
- سادیسم جنـ*ـسی یعنی یک نفر از درد کشیدن شریکش لـ*ـذت می بره.
دستم می لرزید.
- مازوخیسم برعکس سادیسمه. یعنی یک نفر از درد کشیدن خودش لـ*ـذت می بره.
ای کاش تمامش می‌کرد.
دکتر ایستاد...
- چشم هات رو ببند آلاله.
می لرزیدم و بغض داشتم.
اما چشم هایم را بستم.
- سعی کن روحت اینجا رو ببینه. سعی کن با چشم روحت اتفاقات این اتاق کذایی رو ببینی.
لبم را تر کردم و‌ تازه متوجه طعم تلخ و آهنی خون در دهانم شدم. باز هم داشتم لبم را می جویدم و‌ حواسم نبود.
چیزی که دکتر گفت انجام دادم.
- سعی کن یه دختر ترسیده و‌ شکست خورده رو ببینی که داره توی آتیش می سوزه و فریاد می زنه. کمک می خواد. ببین داره کل خونه می دوه تا بتونم حرارتش رو خاموش کنه.
حس می‌کردم همه چیز را می بینم.
یک دختر بسیار زیبا در حال سوختن بود و‌ جیغ می‌کشید. کمک‌ می خواست. از دهانش دود بیرون می زد. جیغ می‌کشید...
داشت می سوخت. بوی گوشت سوخته می آمد. بوی ترشیدگی زننده ای مشامم را آزار داد.
دخترک سوخت و جزغاله شد. بدن سوخته و بی جانش روی زمین افتاده بود درحالی که چشمان وق زده و درد کشیده اش ، منتظر کمکی بود!
با این تصورات، جیغی کشیدم و با شدت برخاستم که صندلی افتاد.
دکتر ناراحت نگاهم می‌کرد.
جیغ کشیدم:
- اینا چه ربطی به من داره؟
- مگه نمی خواستی دلیل جدایی پدر و‌ مادرت رو بدونی؟
- دلیل جدایی مامان و بابام چه ربطی به دختر شما داره ؟!
نفس نفس می زدم. ترسیده بودم. دلم فرار می‌خواست از این‌جهنم سیاه و‌ سوخته.
- اگه مادرت طلاق نمی‌گرفت، یا خودش یا تو رو می سوزوند!
شوکه می شوم.دهان باز می‌ماند. چشم هایم تار می شود و ‌دکتر را سخت می بینم. نفسی می‌گیرم‌که اشکم سرازیر می شود.
مبهوت می‌گویم:
- چی؟
نفسی می‌گیرد و لب می زند:
- پدرت فقط جنون نداشت. اون‌ مبتلا به نوعی بیماری روانی‌ جنـ*ـسی بود.
نزدیک تر می شود و می‌گوید:
- پدرت سادیسم جنـ*ـسی داشت.
لب هایم می لرزید:
- دروغه!
سر دکتر پایین‌ می افتد. عقب عقب می روم تا به دیوار می‌خورم.
- غیر ممکنه!
- مادرت وقتی برای اولین بار تو رو به آغـ*ـوش‌ گرفت، تصمیم داشت از شرت خلاص شه.
کنار دیوار سر خوردم. خودم را بقل کردم. این‌چیزها حقیقت نداشت. بابا فقط جنون داشته...
- می دونی چندبار تورو خواست بکشه؟
سرم را به دیوار تکیه دادم و‌ چشم بستم:
- لطفا بس کنید.
- دوازده بار... مادرت افسردگی حاد داشت و چون زورش به حامد نمی رسید، تو رو که روز به روز بیشتر به پدرت شبیه می شدی آزار می داد.
جیغ کشیدم:
- بسه... بسه نمی خوام بشنوم.
- تا حالا زخمای روی تن مادرت رو دیدی؟ من ندیدم اما روانکاوش دیده بود. پدرت از وسایل خطرناکی استفاده می‌کرد.
- توروخدا بس کنید.
- دلیل دیگه ای که مادرت ازت متنفر بود ، می دونی چی بود؟ تو نتیجه ی یکی از دردناک ترین اتفاقات زندگیش بودی.
گوش هایم را گرفتم. دیگر چیزی نمی‌خواستم‌ بشنوم. نمی خواستم‌ هیچ چیز از گذشته بدانم‌ .
- اما بازم تورو ‌نجات داد. باید ممنونش باشی وگرنه ممکن بود تو تبدیل بشی به یه حیوون‌ وحشی درنده نه یه دختر آروم سربه زیر.
فریاد زدم. طوری که‌ گلویم سوخت:
- بسه!
روبرویم نشست:
- من حکم بیماری پدرت رو به‌ مادرت دادم تا راحت جدا بشه. چون نمی خواستم یه‌ مریم دیگه به وجود بیاد.
هق می زدم.
باور این حقیقت تلخ خارج از توانم بود. آنقدر هق هق هایم تلخ بود که دلم به حال خودم سوخت.
چقدر زندگی‌ نکبتی و تلخی داشتیم.
چقدر من شوم بودم که پدر و‌مادرم می خواستند مرا بکشند.
چقدر زندگی من تلخ بود.
چند آلاله مثل من توی این دنیا زندگی می‌کردند و‌ محکوم بودند که حقیقت تلخی را بپذیرند؟!
دلم دیگر هیچ چیز نمی‌خواست.
جز یک خواب عمیق و بدون بازگشت... دلم فقط خدا را می خواست. کاش این زندگی تمام می شد ...
***
 
آخرین ویرایش:

fatima_.98

دوستدار انجمن
عضو انجمن
4/9/19
123
932
266
21
Qom
شبتون بخیر
به صفحه ی نقد سری بزنید . مشتاق نقد و نظراتتون هستم



- بیشتر می موندید بچه ها...
این را دکتر گفت. بعد از ساعت ها کنار آن ها ماندن، اصرار به شام کرد و حالا می خواستیم برگردیم.
سیاوش مهربان و‌ مردانه می‌گوید:
- ممنون دکتر. بازم مزاحم می شیم.
دکتر نگاه خاصی بین من و او رد و بدل می کند که باعث می شود خجالت بکشم و سرم را پایین بندازم.
- مراقب خودتون باشید‌
مقابلم می ایستد و مجبور می شوم سرم را بلند کنم.
- نگران هیچی نباش...
لبخندی می زنم. یک لبخند کمرنگ اجباری ‌‌‌... هنوز نتوانسته بودم وقایع گذشته را درک کنم. هنوز ذهنم جایی میان کوچه پس کوچه های گذشته گیر بود.
دلم گرفته بود. از بابا و‌ مامان و از خدایی که با وجود همه ی این ها، وجودم را به دنیا عطا بخشید.
سیاوش دست دکتر را می فشارد.
- شب بخیر دکتر.
من هم شب بخیری می گویم . حین برگشت نگاهم درگیر همان پسر می شود که فهمیدم،آرمان پسر مریم است. پسری با زندگی ای مشابه زندگی من! با این حال که من هنوز مادرم را داشتم. مادرم به موقع خودش و من را نجاد داده بود اما او، مادرش نتوانست کاری کند و در آخر؛ خودش را سوزاند.
شاید او در زندگی درد هایی بیشتر از من کشیده.
خیلی آرام به او شب بخیری گفتم و به همان آرامی جواب شنیدم.
با سیاوش پله ها را پایین آمدیم و سوار ماشینش شدیم. دوری زد و به محض چرخش، دو بوق زد.
از عمارت کوچک دکتر خارج شدیم.
شاید باید به مامان حق می دادم. شاید او واقعا مرا نجات داده.
اما نمی دانم چرا چیزی در دلم می گوید «خب حالا چه؟!»
بابا بعد از مصرف داروهای محرک، به مدت دوازده سال، به علت فشار خون بالا و سکته ی مغزی، توی کما بود.
سنگدل بودم یا احمق، که کار مامان به چشمم نمی آمد؟!
دکتر گفت مامان تمام تلاشش را کرده بود مرا از بابا دور نگه دارد. می گفت مشکل بابا به گذشته اش برمیگشت و ممکن بود بعد ها به من هم آسیب بزند.
شنیدن این جمله برایم تلخ و عذاب آور بود اما دکتر می گفت در مورد این دسته از بیماران سادیسمی هر چیزی می توان گفت.
دلم می خواست از‌گذشته ی بابا بدانم. باید می فهمیدم چه چیزی باعث شده او به یک بیمار سادیسم جنـ*ـسی تبدیل شود و جنون بگیرد.
سرم را به شیشه تکیه می دهم.
چقدر خوب بود سیاوش حرف نمی زد و مرا با ذهنم تنها گذاشته بود.
سکوت ماشین انگار برای او سخت بود که دست برد و موسیقی را روشن کرد.
صدای جیرجیرک بود و کمی گذشت تا صدای ملایم پیانو در ماشین بپیچد...
« دو دریچه دو نگاه دو پنجره»
صدای قمیشی بود که داشت توی فضای مسکوت بینمان پخش می شد.
« باهم از غروب و سایه رد شدیم... قصه ی عاشقی رو بلد شدیم»
بغض توی حنجره ام نشست. این آهنگ روحم را کنار تخت بابا برد...
قلب او‌ مامان را می خواست. او پریشان بود. یادم می آید توی دادگاه پریشان بود. ملتمس بود.
اشکم روی گونه ام سرازیر شد.
اگر بابا لج نمی کرد و زود درمان می شد الان همه چیز خوب بود. الان ما یک خانواده بودیم.
کاش بابا زودتر خوب شود. کاش این دوران تلخم زودتر پایان یابد. چشم هایم را می بندم و از ته دل آرزو می کنم دوباره یک خانواده شویم. تا بتوانم راحت و آسوده فریاد بزنم« من بابا دارم» تا دیگر وقتی خواستگار می آید، به مامان تهمت نزنند. تا پاکی و نجابت مامان زیر سوال نرود.
صدای موبایل سیاوش ، باعث می شود تکان سختی بخورم.
خدا کند مامان نباشد. اصلا نمی توانم با مامان حرف بزنم.
صدای موسیقی را کم می کند.
- الو؟... سلام بله خودم هستم...
خیلی ناگهانی به گوشه ی خیابان ماشین را منحرف می کند و می ایستد‌ . با ترمز محکمش به جلو پرتاب می شوم اما دستش سریع مقابلم سد می شود.
- گوشم با شماست...
لحنش نگران بود. نگاهش می کنم. برخلاف لحن نگرانش ، چشمانش هیچ حسی را نشان نمی داد. سیبک‌ گلویش بالا و پایین می شود.
نگاه از من می گیرد.
- خودم رو می رسونم.
این جمله را آنقدر تلخ گفت که لحظه ای قلبم گرفت.
مو‌بایل را از گوشش فاصله داد و آرام آرام پایین آورد.
نگاهش به‌ جلو بود ‌.
حس کردم حالش خیلی بد است.
- کی بود؟
این را سخت پرسیدم.دهانم خشک شده بود.
بی حرف و بی نگاه ماشین را به حرکت در آورد و با رسیدن به اولین دور برگردان ، بلوار را دور زد.
نگران تر نامش را زمزمه می کنم اما باز هیچی نمی‌گوید.
حدود بیست دقیقه ای در راه بودیم که مقابل بیمارستانی که بابا در آن بستری بود ، توقف کرد.
قلبم فرو ریخت. خش دار گفتم:
- چرا... اینجا؟
هنوز نگاهم نمی‌کرد. داشت از چشمانم فرار می‌کرد؟
- پیاده شو.
این را گفت و زودتر از من پیاده شد. مطمئن شدم مشکلی به وجود آمده که سیاوش را خیلی به هم ریخته.
دست به دستگیره بردم و پیاده شدم. تنم می لرزید اما نه از سرما بلکه از ترس و دلهره ای که توی دلم بود.
کنار هم گام برداشتیم. به نگهبانی رسیدیم و داخل شدیم.
سیاوش جلوتر رفت و‌ من ایستادم.
- سلام خانم شبتون بخیر‌. من از بستگان حامد تجلی هستم، با من تماس گرفتید.
- سلام. چه نسبتی باهاشون دارید؟
سیاوش نگاهی به من انداخت و آرام طوری که من نشنوم ‌چیزی به پرستار گفت و متوجه نشدم.
- دکترشون منتظر شما هستن.
سیاوش روی پاشنه پایش می چرخد. نگاهم می‌کند:
- بیا آلاله...
نزدیکش شدم و باهم سوار آسانسور شدیم. بغضم بزرگ شده بود به حدی که داشتم خفه می شدم و عجیب بود که اشکی نمی ریختم.
چانه ام ‌می لرزید.
یک اتفاق تلخ در راه بود؟
آسانسور متوقف می شود و ما خارج‌ می شویم. وارد یک راهروی بزرگ با دیوارهای سپید می شویم.
چندین اتاق در آن وجود دارد . مقابل یک اتاق می ایستیم. من جلوتر از او بودم و او پشت سرم با فاصله ی کمی ایستاده بود.سیاوش دو تقی به در می زند و بعد از آن صدای مردی می آید که برایم آشناست. فکر کنم پزشک بابا بود.
- بفرمایید.
نفس عمیق سیاوش را پشتم می شنوم.
- آلاله...
صدایش خیلی نزدیکم بود.عکس العملی نشان ندادم.
- محکم باش.
محکم بودن چه بود وقتی در این چند روز به وجود کوهی مثل بابا عادت کرده بودم؟ یاد گرفته بودم تکیه کنم و هرچه سیاوش یادم داده بود فراموش کرده بودم.
در را به جای من باز می کند.
نفسی می‌گیرم و ‌وارد می شوم.
اما سیاوش پشت در می ماند و ‌نمی آید.
دکتر مرد میانسالی است که عینکی روی چشم هایش است.
- سلام خانم تجلی، ببخشید این وقت شب خواستم بیاید.
پس او خواسته بود به اینجا بیاییم!
آرام و بغض دار می‌گویم:
- سلام
دوست نداشتم زمان بگذرد. دوست داشتم آنقدر کش بیاید تا تمام نشود.
- بفرمایید بشینید.
روی صندلی چرمی سیاهی نشستم. از پشت میزش بلند شد و مقابلم نشست.
- سخت ترین چیز برای یه دکتر می دونی چیه؟
می دانستم. انگار خیلی عجله داشت که سریع سراغ بحث اصلی رفت!
- اینکه بخوای... امید رو از کسی بگیری.
چانه و لب هایم لرزیدند.
پس به اینجا آمده بودیم تا امیدم را از دست بدهم؟چشم هایم پر شدند.بی صدا اشک هایم راه باز کردند.
- خودت می دونی پدرت سال ها داروهای محرک و ضد افسردگی قوی مصرف می کرد. این داروها باعث بی حس شدن یکی از پاهاش شده بودن. شاید فهمیدی که لرزش دستای پدرت غیر ارادی بوده.
نفسی می‌گیرد.برای او هم سخت بود بخواهد حرفی بزند.
- همچنین باعث بالا رفتن فشار خون میشن. بیمارانی که مشکل روانی حاد...
میان حرفش می پرم و عصبی می غرم:
- بابام روانی نیست دیگه.
دهان نیمه بازش را می بندد.نگاهش شرمنده و غم دار است.
- بله... درست میگی... من معذرت می خوام. اشتباه کلامی بود.
سرش را پایین می اندازد. صحبت کردن با من انقدر برایش سخت بود؟!
کمی در سکوت گذشت.
- بیماران مصرف کننده ی این نوع از داروهای محرک، خیلی حساسن. باید از هر نوع تنش عصبی و استرس زا دور باشن. اما...
خیره به چشم های پر آبم که قصد خالی شدن نداشت گفت:
- می دونی پدرت روز گذشته به شهر شما رفته بود؟!
اخم هایم جمع می شود. با بهت می گویم:
- نه.
- وقتی از اونجا بر می‌گرده دچار یه حمله ی عصبی میشه. و... به خاطر اینکه با این حال خوابیده...
دوباره سکوت می کند. بقیه اش را می دانستم.
- متاسفم خانم تجلی. بعضی چیزا و اتفاقا از دست انسان خارجه.
نفس هایم تکه تکه شد...
- پدرت...
ای‌کاش حرفش را می زد. جانم دارد در می رود.
- پدرت دچار مرگ مغزی شده.
 

fatima_.98

دوستدار انجمن
عضو انجمن
4/9/19
123
932
266
21
Qom
نمی دانم دکتر چه در صورتم دید که نگران زمزمه کرد:
- خانم تجلی خوبی ؟
بستگی دارد خوب بودن از نظر او چه معنایی داشته باشد! من خوب بودم. شاید هم خواب بودم که هیچ عکس العملی نشان نمی دادم. فقط به لب های دکتر خیره بودم و‌کلمه ای در سرم پژواک می شد. «مرگ مغزی» .
چرا حس می‌کردم وزنی ندارم؟ چرا احساس معلق بودن می کردم؟ پس جاذبه و‌گرانش کجا بودند؟ این خلأی که اطرافم را پر کرده بود ،چیست؟
چیزی قلبم را سوراخ می کرد. دوباره حفره ها داشتند ساخته می شدند؟!
از میان لب های خشک و‌پوسته پوسته شده ام، به سختی و آرام طوری که صدایی نبود، گفتم:
- زندس؟
ابروهایش ناراحت توی هم می رود. چشمانش ترحم دارد. رنگی که از آن متنفرم. کاش می فهمید الآن وقت ترحم نیست.
به طرف راست می‌چرخد و چند عکس از روی میزش بر می دارد. آن ها را مقابلم می گذارد. تصاویر مغز هستند.
- ببین اینارو ؛ ساقه و قشر مغزند.اختلال خونرسانی به هرکدوم یک سری مشکلات رو به وجود میاره. اگر خونرسانی به قشر مغز مختل بشه؛ بیمار فاقد درکه اما حرکت داره. می تونه بخنده، گریه کنه، دستش رو تکون بده اما اینا برای پاسخ به محیط نیست چون بیمار هیچ درکی از مسائل اطرافش نداره. به این حالت میگن زندگی نباتی!
عکس دیگری را جلو کشید:
- این ساقه ی مغزه! اگر خونرسانی به این بخش مختل بشه ، چیزی که پیش میاد عکس زندگی نباتیه. این دسته از بیمارا، محیط رو‌ درک میکنن. همه چیز رو درک می کنند اما هیچ پاسخی نمیدن چون اندام فاقد حرکت شده.این دسته فقط می تونن...
با عصبانیت میان حرفش می پرم و می گویم:
- من فقط یه سوال پرسیدم، زندس؟
مکث می‌کند و بعد ناراحت تر از قبل ادامه می دهد:
- اگر خونرسانی هم به قشر و هم به ساقه ی مغز مختل شه...
اشک هایم سرازیر می شود. فاقد حرکت و فاقد درک؟!
سرم را پایین می اندازم و صورتم را با دست می پوشانم. گریه ی آرام و بی صدایم داشت به هق هق های کشیده تبدیل می شد.
- متاسفم!
شانه هایم تکان می خورد. تاسف او به چه کارم می آمد؟ معجزه می شد و بابا دوباره چشم های خوشرنگش را باز می کرد ؟!
چرا همه چیز انقدر زود تمام شد؟! واقعا من لایق داشتن پدر نبودم یا تقدیرم این بود تا ابد با حسرت هایم زندگی کنم؟! مشکل از من بود ؟ دنیا چرا با من سازگار نمی شد ؟
نمی دانم چقدر گذشت که دوباره صدای ماتم گرفته ی دکتر را شنیدم.
- می خوای... ببینیش؟
دست هایم را از جلوی صورتم برداشتم.
می خواستم! می خواستم برای بار آخر ببینمش و یک دل سیر حرف بزنم. می خواستم برایش از آرزوهایم بگویم.
به سختی از روی صندلی بلند شدم. دکتر با فاصله پشتم‌ می آمد. در را باز کرد.
با باز شدن در ، با چشم های سرخ سیاوش روبرو شدم. به دیوار پشت سرش تکیه کرده بود و دست هایش توی جیب هایش بود.
با دیدن من از دیوار فاصله گرفت. نگاهش ترحم نداشت. اما به شدت ناراحت و غمزده بود!
دکتر جلوتر رفت و من و سیاوش پشتش بودیم. خیره به موزاییک بودم و قدم می زدم. ذهنم خالی بود و هیچ درکی نداشتم.
صدای قدم زدنمان توی سرم پخش می شد. نمی دانم چقدر رفتیم اما درست مثل یک ربات پشت دکتر می رفتم بی آن که درک درستی داشته باشم.
دکتر مرا به اتاقی برد تا لباس هایم را عوض کنم. دو خانم کمکم کردند.
نمی دانم چرا یادم نبود چه دارم می کنم!
نمی دانستم دارد چه اتفاقی می افتد! مثل موجودی مسخ شده، به روبرو خیره بودم و پلک نمی زدم. حتی اشک نمی ریختم، چون نمی دانستم برای چه باید اشک بریزم. از آن اتاق خارج شدیم. ماسکی جلوی دهانم بود. چرا این چیز ها را درک نمی کردم. چه چیزی را به خاطر نمی آوردم؟!
به یک اتاق دیگر رسیدیم. در که باز شد ،صدایی از پشت سرم گفت:
- برو!
با قدم هایی آرام و نامطمئن وارد اتاق شدم.
اتاقی که تنها یک تخت داشت و بیماری که فاقد درک بود! فاصله ام با تخت زیاد بود. صدای بوق دستگاه را می شنیدم. همچنین صدای تنفس هایی که واقعی نبود.
نزدیک تر رفتم. با هر قدم، صدای نفس بیشتر می شد.
یک صندلی کنار تخت بود.
با هر قدم، قلبم تند تر می کوبید.
بالای سرش رسیدم. این مرد! که آرام و با خیالی آسوده، چشم بسته بود و نمی توانست حتی درک کند که من، تنها دخترش و تنها سرمایه اش کنارش ایستاده! پدرم بود.
روی صندلی نشستم. سـ*ـینه ی برهنه اش بالا و پایین می شد.
یک دستش را با دو دست گرفتم.هنوز گرم بود.
با اولین قطره ی اشکم که روی گونه ام سر خورد و روی دستش رها شد، به خودم آمدم و درک کردم چرا اینجا هستم.
آهی کشیدم:
- بابایی!
چشم هایم را بستم و اشک هایم با شدت بیشتری دوباره راه خروجشان را پیدا کردند.
- تازه داشتم بهت عادت می کردم. تازه داشتم حس می کردم بابا دارم.تازه می خواستم به دنیا پُز بدم. بگم بیا دنیا دیدی؛ این بابامه. منم بابا دارم. من فقط از دنیا بابا خواستم که دیگه حسرت نکشم. دیگه کسی ازم نپرسه بابات کجاست و‌ من جوابی نداشته باشم. نپرسن بابات چکارست و من فقط زل بزنم تو‌ چشماشون.
لبم را به دندان می کشم.
- تو نمی دونی من چه آرزوهایی داشتم و‌ چه کارا می خواستم بکنم. تصمیم داشتم مامان رو برگردونم. تصمیم داشتم دوباره یه خونواده بشیم. دیگه نمی خواستم مامان به خاطر مطلقه بودنش ، هی حرف بشنوه و تهمت بخوره.
هق آرامی زدم:
- تازه داشت حفره های درونیم پر می شد. تازه داشتم لوس شدن رو یاد می گرفتم. تازه زبونم داشت به بابا گفتن عادت می کرد.
هق هق هایم اوج گرفت:
- آخه این انصافه ؟ نیومده ولم کردی! نذاشتی بیشتر داشته باشمت. نذاشتی بیشتر حست کنم. نذاشتی تمام عقده های کورم رو باز کنم. چرا تنهام میذاری؟ من که قسم خوردم پیشت می مونم چرا تو نموندی؟ یعنی من انقدر بدم که توهم ازم رو برگردوندی و رفتی ؟!
پیشانی ام را روی دستش گذاشتم و گریه کردم.
دوباره سرم را بلند کردم.
- ازت دلگیر نیستم بابا. من همه چی رو فهمیدم ولی ازت دلگیر نیستم. از مامانم دلگیر نیستم. فقط یه سوال داره مغزم رو می خوره؛ چرا وقتی می دونستید چه مشکلی توی زندگیتون دارید، باعث شدید من به دنیا بیام؟ چرا منو درگیر یه زندگی بی پایه و اساس کردید؟ من می دونم یه بچه ی بی برنامه بودم. می دونم یه بچه ی اتفاقی بودم. اما شما چرا نفسم رو نبریدید؟! چرا گذاشتید یه نطفه ی بی اساس شکل بگیره و بشه یه دختر پر عقده ی بدبخت؟!
از جا بلند می شوم. پیشانی اش را با لب هایی که تر شده، عمیق می بوسم.
- ولی دلگیر نیستم. از هیچکس دلگیر نیستم.
به چشم های بسته اش خیره می شوم. چقدر راحت چشم بسته و از اطراف خودش را راحت کرده. کاش من هم روزی می توانستم تا این حد راحت باشم.
صورتش را می بوسم و‌کنار گوشش زمزمه می کنم:
- کاش میذاشتی بیشتر داشته باشمت.
روی قلبش را می بوسم. صورتش را قاب می‌گیرم.
- راحت بخواب بابا... به اندازه ی جفتمون راحت بخواب. بخواب که دنیا به ما وفا نکرد. بخواب بهترین من...
ایستادم و عقب عقب رفتم. بی آنکه به او پشت کنم.
- خوب بخوابی بهترین بابای دنیا.
***

دوستای گلم بنا به دلایلی از تگ لایک برای مخفی شدن پارت ها استفاده نمی کنم اما لطفا کلید تشکر رو بزنید که متوجه بشم چه کسانی رمان رو دنبال می کنن. با تشکر !
 

fatima_.98

دوستدار انجمن
عضو انجمن
4/9/19
123
932
266
21
Qom
فصل هفتم
*سیاوش*

یک ساعت است از قم رد شدیم. تقریبا تا چهل دقیقه ی دیگر به شهر می رسیم.
دو روز سخت و طاقت فرسا را پشت سر گذاشتم. دو روزی که تمام هَمّ و غمم شده بود آلاله ای که روی تخت هتل چمپاته زده بود و حتی به مراسم خاکسپاری پدرش نرفت. دو روزی که آلاله به جز آب چیز دیگری نخورده بود. آن هم با زور و تشر.
اتفاقی که برای پدرش افتاد، چیزی نبود که پزشکش پیش بینی می کرد. اما انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا حامد تجلی نیامده از زندگی آلاله برود بدون آن که سودابه حتی چیزی متوجه شود.
نمی دانم تقدیر بود یانه؛ هرچه بود ، آلاله داشت جلوی چشم هایم ذره ذره آب می شد.
درست مثل حالا که کنارم روی صندلی نشسته بود اما کامل به من پشت کرده بود و بیرون را تماشا می کرد.
بخاری ماشین را تا حد ممکن زیاد کردم. هرچه به شهرمان نزدیک تر می شدیم، سرما سوزناک تر می شد.
به استراحتگاهی می رسم.
باید قبل از رسیدن کمی سرحالش کنم اما می دانم عمه خواهد فهمید در تهران چه بر دخترش گذشته.
از او نمی ترسیدم. اساسا از هیچکس نمی ترسیدم اما از زبان بی اراده اش هم آگاه بودم و نمی خواستم نیشی به تن و روح زخمی آلاله ام بزند.
مقابل فروشگاه بزرگی توقف می کنم.
کمی منتظر می شوم تا واکنشی نشان دهد اما خبری نیست.
نا امید و‌ خسته پیاده می شوم .
سریع با دو لیوان چای نبات بر می گردم. می ترسم اینطور پیش رود خودش را نابود کند.
یک لیوان را روی سقف ماشین می گذارم و با دست آزاد شده ام درب او را باز می کنم.
هاله ی صورتی رنگی اطراف چشم هایش را گرفته و مردمک هایش را شفاف و روشن تر نشان می دهد. لب هایش بی رنگ و خشکیده است. اما زخم بد شکلی روی لب پایینی اش خودنمایی می کند که نتیجه جویدنش است.
خم می شوم و درست مقابل صورتش و خیره به چشمانش می گویم:
- این رو بخور.
لیوان را مقابلش تکان می دهم. نه رنگ‌ نگاهش عوض می شود و نه درجه ای زاویه اش تغییر می کند.
با لحنی آرام و شمرده می گویم:
- آلاله... اینو بخور یکم جون بگیری.
کلافه می شوم:
- با این کارات بابات برنمی گرده.
نمی دانم این حرفم چه به روزش آورد که نگاهش را به چشمانم سوق داد . چشم هایش درحال پر شدن بود. اما لب از لب باز نکرد.
خودم را لعنت کردم که دوباره داشتم افسار محکمی که ماه ها برای نگه داشتنش تلاش کردم، را از دست می دادم.
با این حال جدیتم را بیشتر کردم. لیوان را به لبش رساندم و غریدم:
- نخوری همه رو به زور می ریزم تو دهنت.شوخی باهات ندارم.
نمی دانم اثر جدیتم بود یا او حوصله نداشت که لب هایش فاصله گرفتند و قلوپی از چایش را نوشید.
چکیدن اشکش از چشمانم دور نماند. دلم آتش گرفت اما باید کاری می کردم به خودش بیاید.
لیوان را دو دستی گرفت که متوجه لرزش خفیف دستانش شدم. از سرما بود.
لیوان دیگری که روی سقف ماشین بود برداشتم و در را محکم بستم. این دست خودم نبود. طاقت دیدن چشم های اشکی اش را نداشتم.
ماشین را سریع دور زدم و سوار شدم. تمام چای را یک دفعه سر کشیدم تا سرما از تنم خارج شود.
ماشین را به راه انداختم.
کمتر از چهل دقیقه مقابل خانه ی عمه بودیم.
جمعه بود و حتما عمه تمام روز در خانه می ماند.
آلاله هیچ ‌تکانی نمی خورد.
از ماشین پیاده شدم و چمدانش را از صندوق عقب بیرون آوردم.
بعد هم درب ماشین را باز کردم. هنوز با همان حالت مانده بود. اما این بار نگاهش کمی تکان خورد و با دیدن در خانه، خودش را تکان داد.
یک پایش را بیرون گذاشت و سعی کرد خودش را بیرون بکشد.
دست بردم تا کمکش کنم که به شدت شانه اش را عقب کشید. نگاهم نکرد. نمی دانم ناراحت بود یا این ها هنوز آثار نپذیرفتن مرگ پدرش بود! اگر دومی بود کنار می آمدم اما با اولی نه. تمام تلاشم را کردم که زبانم کار دستم ندهد. مثل این چند ماه که برای نگه داشتن آلاله کنارم هرکار کردم.
قدم هایش را کند و سخت برداشت تا مقابل در خانه توقف کرد.
کنارش ایستادم و‌ نگاهم را روی نیم رخ صورتش گرداندم. رنگ پریده بود. باید خودم را برای یک حرف شنوی حسابی از سودابه آماده می کردم اما آنقدر خسته بودم که می دانستم امروز آستانه ی تحملم پایین است.
چند تقی به در زدم.
نفس عمیقی گرفتم...
در بعد از مدت طولانی ای باز شد. اما به جای عمه ، همان پیرزن را دیدم و‌ اخم هایم ناخواسته درهم رفت.
پیرزن با دیدن آلاله و وضعیتش چنگی به صورت زد و نگران نالید:
- آلاله مادر، چی شدی؟
با لحنی کنترل شده گفتم:
- سلام... میشه بذارید بیاد داخل؟!
بازوی آلاله را می گیرد و داخل می کشد.
دستش را نوازش وار روی گونه ی بی رنگ آلاله می کشد و می گوید:
- فدات بشم مادر، چه به روزت اومده؟
چمدان را داخل می کشم. نمی دانم چرا این پیرزن را دوست ندارم. شاید چون مادربزرگ همان پسرک بور اجنبی است.
قطعا همین طور بود. از هرچیزی که باعث می شد آلاله به آن پسرک ربط پیدا کند متنفر بودم.
او به آلاله کمک می کرد تا مسیر خانه را راحت تر برود. من هم پشت سرشان چمدان را می کشیدم. دوست داشتم بپرسم سودابه کجاست! چرا او در خانه نیست آن هم وقتی می دانست ما می آییم.
پله های خانه را بالا رفتیم. در باز بود. یعنی در خانه بود و نیامد؟
وارد خانه شدیم. پیرزن آلاله را به اتاقش برد و من در خانه چشم‌ چرخاندم. اما کسی نبود. مشکوک ‌ابروهایم در هم رفت‌.
چرا روز تعطیل در خانه نبود؟
پیرزن بر می‌گردد.
- دستت درد نکنه پسرم خیلی زحمت کشیدی! ولی چرا اینجوری شده؟
نگاهم را با تاخیر به او می رسانم.
خیلی ناگهانی و بدون ایجاد مقدمه و پیش زمینه با بی رحمی ای که دست خودم نبود گفتم:
- پدرش رو از دست داد.
پیرزن شوکه شد و با چشم هایی گرد نگاهم کرد. لب هایش ماهی وار تکان می خورد اما صدایی از میانشان خارج نمی شد.
کنارش زدم و به اتاق آلاله رفتم. با همان لباس ها پشت به در خوابیده و رو به پنجره بود.
سر بی پوشش را دیدم. موهای فر خورده اش روی بالش ریخته بود. به سختی نگاهم را از آنها گرفتم. کنارش با فاصله روی تخت نشستم.
چشم هایش باز بود اما واکنشی نشان نداد. دلم می خواست در آغوشم بگیرمش و بگویم همه چیز تمام شد، خودت را خلاص کن. اما شوکی که وارد روحش شده بود و جسمش را به خطر می انداخت ، قوی تر بود.
با این حال زمزمه کردم:
- دارم میرم آلاله. موبایلت رو‌گذاشتم توی کیفت. از اتاق کار پدرت پیداش کردم. با وکیلش هم صحبت کردم تا دیگه پرونده سازی علیه مادرت نکنه. اون هم قبول کرد به شرطی که تو خوب بشی اما اگه بخوای ادامه بدی ، مادرت رو هم از دست می دی‌ .
برخاستم و‌ نگاه آخرم را به موهای بلندش دوختم:
- کارم داشتی زنگ بزن.
نگاهم را به سختی جدا کردم و از اتاق بیرون آمدم. پیرزن هنوز سرجایش بود. این بار‌ نگاهش رنگ ماتم گرفته بود.
بی حرف از کنارش رد شدم و‌بیرون رفتم.
از خانه خارج شدم و ‌مستقیم به سمت خانه ی خودمان رفتم.
***
ماشین را توی پارکینگ پارک کردم و داخل آسانسور شدم.
آسانسور ایستاد و‌من بعد از باز شدن درهای فلزی اش ،‌ پا به سالن گذاشتم و مقابل واحدمان ایستادم. از سودابه در امان مانده بودم اما از مامان غیر ممکن بود در امان باشم.
کلید به در انداختم و باز کردم.
خانه نسبتا تاریک بود چون آسمان گرفته بود.
در را بستم و فهمیدم این ساعت از ظهر بابا و ‌مامان خوابیده اند‌ .
آرام و آهسته راه اتاقم را پیش گرفتم و خیلی آرام درش را باز کردم. اما انگار همین کافی بود تا مامان خیلی ناگهانی پشتم ظاهر شود:
- مثل دزدای میای خونه؟
چشم هایم را با درد بستم. امروز ظرفیت نداشتم و‌ کاش بحث را به روز دیگری موکول می‌کرد.
روی پاشنه ی پا می چرخم و سعی می کنم لبخندی روی لب بنشانم:
- سلام مامان، ببخشید.
چشم هایش سرخ بود. نمی دانم از خواب بود یا باز هم اشک ریخته بود.
دست هایش را روی سـ*ـینه ام فشار داد و‌مرا داخل اتاقم هل داد و محکم در را بست.
- کجا بودی ده روز؟
- مامان امروز اصلا حال و‌حوصله ندارم. بذار یک ساعت بخوابم بعد بیا جواب میدم.
پوزخند دردناکی می زند:
- حالا من شدم‌ مگس مزاحم؟
- قربونت برم‌، من این حرف رو زدم؟
- فرقت با اون بابای پدر سوختت چیه؟
نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم. روی تخت نشستم آرام خندیدم اما مامان جدیتش را حفظ کرده بود.
- مامان باز چی شده همه چی رو می خوای به بابا نسبت بدی؟
لب هایش می لرزد. بغض کرد:
- کم از اون بابا و داداشت کشیدم تو هم اضافه شدی سیا؟
جدی می شوم:
- مامان میشه بگی چی شده؟!
- فکر کردی نفهمیدم ورداشتی اون دختره ی آویزون رو بردی همایش تهران؟
- منظورت از دختر آویزون کیه مامان ؟کسی به من آویزون نیست!
خم می شود و روبروی صورتم می غرد:
- کم به کوچه علی چپ سر بزن. چرا آلا رو بردی تهران؟
- مامان آلاله آویزون نیست.
چانه ام را می گیرد:
- از نظر من، مادری که اجازه میده انقد راحت دخترش با پسر مردم بره یه شهر دیگه ، هم خودش مشکل داره هم دخترش.
عصبی می شوم اما زبانم را کنترل میکنم:
- مامان بس کن. غریبه نیستم براشون. پسر داییشم.
چانه ام را رها می کند و صاف می ایستد:
- فکر می‌کردم از کیارش باهوش تر باشی. اما بمیرم برای پسرام که مثل خودم احمق و ساده بار اومدن.
از جایم بلند می شوم و بازوهایش را می گیرم:
- مامان این چه حرفیه میزنی آخه؟ کی ساده و‌ احمقه؟! دور از جونت.
- من کم نمردم توی زندگیم. کیارشم داره مثل خودم میشه. تو هم اگه به کارت ادامه بدی مثل کیارش میشی!
دستانم را دورش حلقه می‌کنم. بغضش می شکند و اشک می ریزد:
- مامان ، قربونت برم! این حرف چیه میزنی؟
- این خونواده نحسن. همشون نحسن. همشون سیاهن. از همشون متنفرم!
خودش را از آغوشم بیرون می‌کشد:
- بمیرم هم نمیذارم دست اون دختره ی مشکل دار رو بذارن تو دستت! کم من و داداشت از این خونواده خوردیم؟ بذارم تو رو هم مثل ما کنن؟!
گذاشتم حرف هایش را بزند. الان وقت دفاع از آلاله نبود. باید به وقتش حرفش را پیش می‌کشیدم. وقتی مطمئن شوم در دلش جایی دارم حرفش را پیش می کشم.
مامان کمی پیشم‌ ماند و اشک ریخت.
پرسیدم:
- از کیارش چخبر؟!
- بمیرم برای پسرم. بمیرم برای دل کیارشم که مثل مادر سیاه بختش، سیاه بخت شد.
دست هایم را می گیرد و‌ملتمس می‌گوید:
- سیاوش برو سراغ برادرت. داره خودش رو از بین می بره و بهم‌ نمیگه دردش چیه!ولی به تو میگه. بمیرم برای دل ماتم گرفتش. سیا داداشت داره ذره ذره از بین میره. من طاقت سوختن بچم رو ندارم... اون بابای بی غیرتت راحت می خوابه و عین خیالش‌ نیست پسر دست گلم چی به روزش میاد، تو به جاش برو نذار کیارش بیشتر از این از بین بره.
نگران می گویم:
- مگه چی شده؟!
- بهش گفتم احضاریه دادگاه براش اومده. گفت حاضره بره زندان اما النا رو طلاق نمیده. گفت باید موهاش رنگ دندوناش بشه. خدایا بمیرم براش... معلوم نیست این دختره ی خیر ندیده چکارش‌کرده. پسر‌من عاشق بود خدا...
دستم را دور شانه اش می اندازم و سرش را می بوسم:
- نگران نباش مامان. درست میکنم همه چی رو.
به‌حرفی که زدم اعتماد نداشتم اما باید دست به کار می شدم. زندگی کیارش روی هوا بود و حاضر نبود با کسی صحبت کند.
پس فقط یک نفر می‌ماند تا بشود دقیق فهمید چه اتفاقی افتاده و آن هم النا بود.
باید با او حرف می زدم تا می فهمیدم چه شده! باید النا را می دیدم.
***