در حال تایپ رمان آلاله | فاطیما کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: fatima_.98

نقطه قوت رمان را چه می دانید؟

  • قلم نگارنده

    رای: 1 16.7%
  • موضوع رمان

    رای: 1 16.7%
  • شخصیت پردازی

    رای: 1 16.7%
  • فضا سازی

    رای: 0 0.0%
  • همه ی موارد

    رای: 3 50.0%

  • مجموع رای دهندگان
    6
  • این نظر سنجی بسته خواهد شده : .

fatima_.98

همراه انجمن
عضو انجمن
4/9/19
128
1,083
336
21
Qom
به نام خدا
نام رمان: آلاله
ژانر: اجتماعی - عاشقانه
نویسنده:fatima_.98 کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر رمان: @rita.ros


Alale3.png

خلاصه:
"مهرم حلال ،جانم آزاد" این جمله می تواند انگیزه ای باشد برای جانی تازه و شروعی دوباره . اما اگر این میان انگیزه از بین برود،جان کسی را بگیرد و پایانی باشد چه؟
آلاله روایت گر زندگی کودکانی است که شکوفا نشده زخمی و پژمرده می شوند.روایت گر داستان آن هایی است که در جامعه برچسب "کودک طلاق" روی پیشانی شان داغ می شود . روایت زندگی آلاله ی زخمیِ من است...


Please, ورود or عضویت to view URLs content!

*پ.ن: از دادن اسپم در صفحه ی نقد رمان پرهیز کنید
 
آخرین ویرایش:

rita.ros

ناظر آزمایشی رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر موقت
30/12/17
394
15,982
641
تهران

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

fatima_.98

همراه انجمن
عضو انجمن
4/9/19
128
1,083
336
21
Qom
مقدمه:
فریادهای بی صدای دلم، گوش احساسم را پر کرده. فریادهایی که از سر بی کسی و دلتنگی است. یادم نمی رود که چگونه در بحرانی ترین روزهای عمرم،تنها شدم. چگونه به کودکی پرخاشگر و عصبی که عقده ی تمام عالم را بر دوش می کشید، تبدیل شدم.
تبدیل شدم به نوجوانی که از تعهد می ترسد و جوانی که برای تجربه ی یک احساس نافرجام دارد می سوزد. فراموش نمی کنم که چگونه تمام کودکی ام خلاصه شد توی خانه باغ بی بی صنم و دور شدم از هر آنچه آن بیرون رخ می داد. فراموش نمی کنم آن نگاه های پرحسرتم را روی تمامی دختران دبستان علامه. فراموش نمیکنم که تمام حسرت زندگی ام در یک نقطه جمع شد! در همان نقطه ای که یک دست پرقدرت روزی نوازشش می کرد. حالا این منم... جوانی که جوانی ندارد و غنچه ای که شکوفا نشده پژمرده شد.
***
فصل اول
بُرس کوچک سیاه رنگ که روی دندانه هایش ،کلاهک های صورتی چشم نوازی داشت را برداشت و بر روی گیسوان تیره ی دخترش کشید. موهایش را فرق باز کرد و با دو کش صورتی عروسکی ،آن ها را خرگوشی بست. دوباره شانه کشید . با هربار شانه موهای دخترک فر می خورد و بالا می رفت.
برس را کناری گذاشت. دامن سیاه چین دار زیبایی که توپ های سفید بزرگی داشت را تن دخترک کرد.دکمه و زیبش را بست و دستی به دامن کشید.
سپس جوراب سفید کوچکی که روی ساق هایش چین خوردگی کوچکی بود برداشت و پای دخترک کرد.
با صدای آخ دختر صورتش را بالا آورد و به چشمان درشت و قهوه ای او رساند. صورت دختر از درد جمع شده بود. با ناراحتی گفت:
-مامان آروم تر دردم گرفت.
تازه متوجه شد که درحالی که جوراب پای دخترش می کرده ناخن هایش هم در انگشتان او فرو رفته.
جوراب بعدی را آرام تر با احتیاط روی پایش کشید.
زن برخاست و یک جفت کفش زیبا و دخترانه از کمد درآورد و مقابل پای دخترک گذاشت:
-اینا رو بپوش بیا بیرون.
دخترک شادمان دست هایش را به هم کوبید و گفت:
-آخ جون می تونم اینا رو بپوشم.
زن لبخند تلخی زد. کفشی که برای جشن گرفته بود را به او داده بود.امروز هم به نوعی روز جشن بود. جشن هردوی آن ها...
از اتاق خارج شد و وارد اتاقی دیگر شد. اتاقی که شب گذشته آخرین شب حضورش درون آن بود.
نگاه گذرایی به او انداخت که روی تخت، با شانه هایی افتاده نشسته بود . به طرف چوب رختی رفت. مانتوی سیاهی برداشت و مقابل آیینه به تن کرد.
سنگینی نگاه او را حس می کرد اما حاضر نبود برگردد . با لحن سردی گفت:
-چرا آماده نمی شی؟
مرد با ناراحتی گفت:
-سودابه یکم بیشتر فکر کن
بغضش را قورت داد و با بیچارگی نالید:
-خواهش می کنم.
سودابه پوزخندی زد:
-خیلی وقته فکرام رو کردم.
مرد برخاست و به او نزدیک شد.
-قول میدم برم برای درمان اقدام کنم.به جون آلا...
لب های زن لرزید اما حاضر نشد پشت سرش را ببیند:
-هشت سال بهت وقت دادم بری اقدام کنی.بسه حامد همه چی تموم شد!
حامد مثل پسر بچه ای بی پناه بغض کرد و اشک ریخت:
-خواهش می کنم ازت.
دست سودابه را گرفت و التماس گونه گفت:
-من نگران آلالم. اون گناهی نداره
سودابه دستش را به شدت پس زد. با خشم چرخید و خیره به چشم های او گفت:
- راست میگی . گناهی نداره... گناهی نداره که توی روانی باباشی!
حامد لب هایش را روی هم فشار داد. فکش منقبض شد و مشتش گره خورد.
-آروم
سودابه بلند تر از قبل گفت:
-چیه؟آروم نشم دوباره خِرَمو می گیری می چسبونی به دیوار تا التماست کنم ولم کنی؟
جلوتر رفت و سـ*ـینه به سـ*ـینه ی حامد غرید:
-کورخوندی! هم خودم و هم دخترم رو از زندگی سگی که برامون ساختی نجات می دم.
حامد بیچاره تر نالید:
-سودابه جان... تو که می دونی دست خودم نیست. به جون تو،به جون آلا میرم برای درمان،قول میدم.
-حامد بسه. هرچی بینمون بود دیگه تموم میشه. امروز همه چی تموم میشه. تو هشت سال وقت داشتی بری درمان. چقدر بهت گفتم بریم پیش روان شناس...
حامد با چشم هایی لرزان گفت:
-بستریم می کنن.
سودابه پوزخند زد:
-آماده شو. یک ساعت دیگه دادگاه داریم.
حامد به موهایش چنگ انداخت:
-لعنتی تو از من بچه داری. به فکر اون باش. هم تو و هم اون نیاز دارید به یه مرد...
سودابه میان حرفش پرید:
-کدوم مرد؟نکنه تو؟
پوفی کشید و ادامه داد:
-تمومش کن حامد.نمی خوام آلا مثل من بشه یه دختر عصبی و پرخاشگر چون باباش تویی.
کشویی را باز کرد و روسری سیاه ساتنی برداشت. روی سرش انداخت.حامد از درون آیینه نگاهش می کرد. نزدیکش شد و دستانش را دور کمر او حلقه کرد:
-خواهش می کنم یه فرصت دیگه بهم بده.
سودابه ازآیینه نگاهی به چشمان ملتمس او کرد. دستان حامد را از دور خود جدا کرد و با بی حسیِ تمام گفت:
-یک ساعت حامد!
سپس از اتاق خارج شد . با صدای بلند دخترش را خواند.
آلاله درحالی که یک عروسک پارچه ای در دست داشت از اتاق خارج شد و به طرف مادرش رفت.
سودابه دست او را کشید و از خانه خارج شد.
تاکسی جلوی در منتظر بود. سوار شدند. مرد راننده با خشم گفت:
-خانوم نیم ساعته مارو کاشتی!
سودابه نگاه از او گرفت و بی حرف به دخترش دوخت.
بعد از حدود پانزده دقیقه مقابل ساختمان نیمه فرسوده ای نگه داشت. دست به کیف چرمش برد و پولی درآورد و مقابل راننده گرفت.
مرد اول نگاهی به انگشتان سفید و کشیده ی او کرد و بعد به پول.چشمانش چرخید بالا آمد و روی چشمان او متوقف شد. با لحن چندشی گفت:
-قابل شما رو نداره...
سودابه پوزخندش را در دهان خفه کرد و پول را روی صندلی کنار راننده انداخت. دست به دستگیره برد و پیاده شد . همزمان دخترش را هم پیاده کرد.
هنوز قدمی برنداشته بود که مرد از ماشین پیاده شد و گفت:
-اگه کاری داشتید در خدمتم.
برگه ای مقابل سودابه گرفت:
-این شماره ی منه...
سودابه پوزخندی زد و گفت:
-در خدمت عمت باش!
با خشم و قدم هایی بلند وارد ساختمان شد.
درون سالن همهمه ی عظیمی برپا بود. دست آلاله را محکم تر گرفت و به سختی از میان سیل حجیم جمعیت عبور کرد.
صدای آخ آلاله را شنید. در میان جمعیت موهایش کشیده می شد. سودابه خم شد و دست زیر پای او انداخت و بلندش کرد. دلش به حال خودش می سوخت که در این شهر بزرگ و دراندشت هیچکس را نداشت که برای دوساعت دخترکش را نگه دارد.
صندلی سبزی را دید .پا تند کرد و قبل از آن که کسی روی آن بنشیند ،رویش نشست. آلاله را روی پاهایش نشاند و دستانش را محکم دور او حلقه کرد.
نگاهش روی زنان و مردانی چرخید که برخی با مشاجره و برخی با توجیه روبروی هم ایستاده بودند.
برخی زنان اشک در چشمانشان حلقه زده بود و برخی هم مثل او نگاه پیروز و براقی داشتند. هر کدام بنا به دلیلی پایشان به این مکان باز شده بود. چشمانش را بست و سرش را از پشت، به سر دخترش چسباند.
آلاله هیچ چیز درباره ی این مکان نمی دانست اما حس بدی داشت و وزنه ی سنگینی روی قلبش حس می کرد.
ناگهان صدای نعره ی بلندی آمد.
-کو ؟ کجاست این دختره سلیطه؟
چشمان سودابه با وحشت به ابتدای سالن دوخته شد. پیرمردی با عصبانیت می آمد و دنبال دختری می گشت. زنی چادر به سر مقابلش ایستاد.
-حاجی تو رو خدا آروم باش.برای قلبت ضرره...
اما پیرمرد بلند تر فریاد زد:
-چی چیو آروم باش...؟ دخترت داره آبروم رو می بره. دیگه چجوری سر بلند کنم؟ داره انگشت نمای خلقم می کنه. همین مونده بیان بگن دختر حاج فتح الله مطلقس.
بغض به گلوی سودابه چنگ زد. آیا فرامرز خان هم ممکن بود این حرف را بزند؟ ممکن بود باعث انگشت نما شدن فرامرز خان غفاری شود؟ اصلا اگر فرامرز خان می فهمید چه می شد؟ مادرش، پوران دخت چه می کرد؟ می توانست روی رستم و رودابه حساب کند؟ اگر این کار انجام می شد آن ها، او را، دخترش را، می پذیرفتند؟ یا فریاد می زدند زن مطلقه جایی ندارد؟ او جایی نداشت؟ اگر حامد مهریه را نمی داد چه؟ اما او مشکل مالی نداشت و وضعش آن قدر خوب هست که از پس این مهریه ی سنگین برآید.
پانزده دقیقه تا وقت دادگاهشان مانده بود که حامد با موهایی پریشان و شانه هایی افتاده آمد. کنار او ایستاد. از بالا نگاهش را به سودابه دوخته بود. نامش را آهسته صدا زد.
نگاه سودابه بالا آمد و روی او نشست. با وجود شلختگی هنوز هم جذاب بود و خوشتیپ. مطمئنا هیچکس گمانش را هم نمی کرد این مرد جذاب و خوش پوش ،یک بیمار روانی است که در خانه به جان همسرش می افتد و تا صدای جیغ او را نشنود رهایش نمی کند.
یاد روز های اول زندگی اش افتاد. بعد از ماجراهای مهریه...
سودابه غفاری، دختر کوچک فرامرز خان بود و حامد تجلی پسر ارشد اسدالله خان. دو خانواده ی ثروتمند که برای حفظ سرمایه و دوستی شان، بنا به مصلحت، این دو را به هم رساندند. روز های زیبایی بود... اما کم کم شیرینی و زیبایی اش به کابوسی تلخ تبدیل شد. کسی نمی دانست که پسر ارشد و جذاب اسدالله خان چه بیماری ای دارد. البته مطمئن بود اگر هم پدرش می دانست، آن قدر پول پرست بود که روی همه ی این ها چشم ببندد.
یاد روز هایی افتاد که چگونه دست و پا می زد تا حامد ولش کند و آن دیو درونش بخوابد... وقت هایی که او را به دیوار می چسباند و خفه اش می کرد و چشمان سرخش،صورت کبود او را نمی دید. یاد وقت هایی که نیشگون های ریز و دردآوری از او می گرفت که نفس سودابه را بند می آورد. یاد روزی که دستش را بر روی...
-سودابه...
نگاه از چشمان حامد گرفت. دیگر حتی متنفر بود به او خیره شود. حامد عشق نوپای دخترانه اش را به نفرتی عمیق و سیاه تبدیل کرده بود.
-قول میدم برم بستری شم.
سودابه بی حرف به دیوار مقابل نگاه می کرد.
با شنیدن نام هایشان به خودش آمد.
-حامد تجلی،سودابه غفاری
برخاست و دخترش را روی صندلی نشاند.
دست به موهایش کشید و رویش را بوسید:
-بشین تا ما بیایم مامان.
آلاله سرش را تکان داد و با لبخند گفت:
-چشم مامان.
دید که پدر و مادرش با فاصله از هم، وارد اتاقی شدند که در سبز رنگ پوسیده ای داشت.
 

fatima_.98

همراه انجمن
عضو انجمن
4/9/19
128
1,083
336
21
Qom
روی صندلی نشسته بود و پاهای کوچک و لاغرش را ،از استرسی که درون فضا حاکم و به او منتقل می شد، تکان می داد. قلب کوچکش می لرزید و گومپ گومپ می کوبید.
سنگینی موجود در فضا روی قلبش نشسته بود و حس می کرد نفسش را بند می آورد. عروسکش را بیشتر به خودش فشرد و روی موهایش را بوسید. کنار گوش عروسک زمزمه کرد:
-نترسی گلی جونم. من پیشتم
در دل زمزمه کرد "ای کاش پدر و مادرش بیایند. اصلا آن ها این جا چه می کردند؟ این جا کجا بود؟"
از دیدن این همه آدم غریبه یک جا ترسیده بود. او دردانه ی پدرش بود.تنها کسی که در این شرایط می توانست او را آرام کند،حامد بود که با سـ*ـینه ی ستبر و پهنش سر او را در آغـ*ـوش بگیرد و ننو وار تکان دهد.
زنی چادر به سر کنارش نشست.
چشم به زن دوخت که چادرش را به گونه ای روی صورتش گرفته بود که انگار نمی خواست شناخته شود.
حس بدی به جانش سرازیر شد. در صندلی فرو رفت و عروسک را سفت تر گرفت.
نگاه زن در حال چرخش بود که بالاخره روی او ثابت ماند.
-اینجا چکار می کنی دختر؟
آلاله آب دهانش را به سختی قورت. ترسش دوبرابر شده بود. چرا پدر و مادرش نمی آمدند؟
زن کوتاه نیامد و ادامه داد:
-با مامان و بابات اومدی؟
اخم های دخترک از نگرانی در هم فرو رفت. سری به نشانه ی "بله"تکان داد.
زن نگاه غمگینی به او انداخت.
-بمیرم برات. مامان و بابات اومدن طلاق بگیرن؟
ابروهایش با وحشت بالا پرید. او اصلا معنی این واژه را نمی دانست. مادر و پدرش آمده بودند که چه کنند؟ نکند مربوط به او باشد؟یعنی دیگر او را نمی خواستند؟شاید آمده بودند او را بفروشند؟
سوال هایی بود که در ذهنش شکل می گرفت.
درست هم بود. آن ها آمده بودند او را که نه، احساسش را ،کودکی اش را، شادابی و نشاطش را بفروشند. این طلاق و جدایی کاملا مربوط به او بود.
از سوال هایی که ذهنش را می خورد بغض کرد.با خود فکر می کرد دیگر آن ها را نمی بیند. یعنی دیگر مادرش را نمی دید. بابا حامدش چه؟ حامد که برای او جان می داد.
نمی دانست چند دقیقه گذشت که بالاخره آن در کذایی و سبز رنگ،باز شد و مادرش با چشمانی براق و صورتی شفاف بیرون آمد.
چشمان دخترک از شادی برق زد. پس پدر و مادرش طلاق نمی گرفتند؟او با آن ها می ماند؟
از روی صندلی پرید و به طرف مادرش رفت.
-مامانی!
سودابه او را در آغـ*ـوش گرفت و بلندش کرد. با پاهایی که دیگر روی زمین بند نمی شدند و هـ*ـوس پرواز به سرشان می زد،گام برداشت و از آن محیط سنگین خارج شد.
اما آلاله چشمانش به سالن بود. به پدرش که نیامد... ترس بر جانش دوباره رخنه کرد.
از ساختمان خارج شدند،سودابه او را روی زمین گذاشت و به طرف ماشین حامد رفت.با سوئیچ،صندوق عقب را باز کرد و چمدانی سرمه ای بیرون کشید.
چرخید و دست آلاله را گرفت.
-مامان بابام کو؟
سودابه لحظه ای به چشمان او نگاه کرد. می توانست نگرانی بچگانه اش را بخواند.بی حرف دست او را کشید و به طرف خیابان برد.
آلاله مدام سرش را به طرف ساختمان می چرخاند تا پدرش را ببیند.
-مامان، بابام ...؟
سودابه محکم تر او را کشید و غرید:
-بابا بی بابا.
آلاله جیغ زد:
-بابام رو می خوام.
دیر شد آن ها به سر خیابان رسیدند. سودابه برای ماشینی دست بالا برد اما با دیدن پسر جوانی که نگاه خریدارانه ای به او می کرد منصرف شد و چند قدمی به عقب رفت.
سودابه زنی خوش و قد و بالا و به شدت زیبا بود. چشم هاش کشیده اش به لطف مژگان بلندش خمـار تر نشان داده می شد، نظر هر بیننده ای را جلب کرد. اما چیزی که درون چشمانش بود فراتر از زیبایی ظاهری اش بود. نگاه مغرورش که تنها ارثیه ی پدرش بود ، او را به شدت خواستنی تر جلوه می داد.
برای ماشین دیگری دست بلند کرد ،اما این بار با دیدن مرد کریه منظری که از نگاهش نجاست بیرون می ریخت ،قلبش به تپش افتاد. او یک زن بود. زنی که حالا در دید جامعه، سهل الوصول به نظر می آمد.
دست آلاله را محکم تر گرفت و به راه افتاد.
تا قبل از آن روز فقط راجع به گرگ های جامعه شنیده بود و هیچگاه ندیده یک گرگ چگونه ی جامه ی آدمیان را می پوشد.
-سودابه؟
با صدای حامد نگاهش را به پشتش دوخت. بدون هیچ حسی نگاهش کرد. آلاله با صدای بلند "بابا" گفت. سودابه دستش را محکم تر گرفت و رو به حامد گفت:
-سوئیچ تو ماشینه
حامد با نگاهی تر شده و لحنی آزرده و دلخور گفت:
-می رسونمت.
پوزخند تلخی می زند:
-لازم نکرده
نگاه ملتمس حامد را نادیده می گیرد و به راهش ادامه می دهد.اما با جمله ی بعدی حامد در جایش میخکوب می شود. چیزی در وجودش می شکند و فرو می ریزد...
-این آخرین خواهشه. می خوام بیشتر پیشم باشه. حقش رو ازم نگیر
می دانست منظورش آلاله است. او آلاله را می خواست. دخترش بود و تا کنون اگرچه به او بد کرده بود اما برای آلاله سنگ تمام گذاشته بود.کافی بود آلاله اراده کند تا او تمام شهر را برایش به خدمت بگیرد.
اما این روی حامد زیادی برایش عذاب آور بود. او حامد را همیشه یک مرد محکم می دید که شب هنگام دیو درونش بیرون می آمد و جان و جسمش را می درید.
دیدن شکستگی درون چشمانش برای سودابه بسیار سنگین بود.
او از آزادی اش خوشحال بود نه از سرخوردگی و نابودی حامد. او تا ابد پدر آلاله می ماند.
بی حرف به طرفش رفت و تنه ای به او زد.
با هم سوار ماشینی شدند که آخرین بار رنگ هر سه ی آن ها را یک جا باهم می دید.
حامد آلاله را روی پای خودش نشان بود و از دو طرف بدن او دستش را به فرمان رسانده بود.
بوی موهایش را عمیق به ریه می کشید و بغض می کرد. می دانست این پایان راه بود اما باز برای این که آخرین تلاش را کرده باشد،گفت:
-سودابه... قبل از اومدنم با روان پزشکم صحبت کردم قرار شد هفته ی بعد برم بستری شم.
سودابه دیگر برایش مهم نبود که چه بر سر زندگی حامد می آید. او داشت به آزادی خودش و دخترش فکر میکرد.حس یک زندانی ای را داشت که روی حکم حبس ابدش،عفو خورده. تا این اندازه ذوق داشت .
او نزد خانواده اش بر می گشت زندگی جدیدی را شروع می کرد. برای آرزوهای جوانی اش می جنگید. برای حس خوب دخترش می جنگید.شاید به ممنوعه ی ذهنش هم فکر می کرد!
-سودابه الان برو ولی خوب فکر کن باشه؟ تو این چهارماه فرصت رجوع داریم.
سودابه یک گوشش در بود و دیگری دروازه. دقیقا تا این حد حامد و حرف هایش برایش بی اهمیت بود. او قسم خورده بود دیگر به آن زندگی بر نمی گردد.
-فکر می کنی مگه نه؟
به ترمینال جنوب رسیده بودند. ماشین متوقف شد. سودابه به چشمان لرزان او زل زد. حالا که فکر می کرد می فهمید حامد تنها یک بچه ی بی پناه بوده.
-به خدا قول می دم درمان شم. سودابه من بدون تو می میرم
لب های زن به پوزخندی تبدیل شد. حتی مردن حامد هم برایش مهم نبود. او مقصر تمام این اتفاقات را ،پدرانشان می دانست. پدر خودش و پدر حامد. آن ها یک زندگی بی پایه و اساسی را به هردوی آن ها تحمیل کردند. هرچند حامد از عشقی حرف زده بود که بعد ها به دروغ آن پی برد.
آلاله را از روی پاهای او بلند کرد و در آغـ*ـوش گرفت.
پیاده شد و همان لحظه حامد هم پیاده شد. چمدان را به دستش داد،اما دست خودش را برنداشت.
-قول بده سودابه.
سودابه به چشمان نگران و ناراحت او خیره شد. چه خوب او را خلع سلاح کرده بود.
حامد ادامه داد:
-برمیگردی مگه نه؟
سودابه به شدت چمدان را کشید و مصمم گفت:
-نه حامد. در ضمن سعی کن مقابل خونوادت بایستی. یادت نره من کافیه اون حکم پزشک رو نشون هر قاضی ای بدم. برات گرون تموم میشه حامد. دیگه دنبالمون نیا .
پشت به او کرد و ندید حامد چگونه نگاه شکسته اش را به چشمان آلاله اش دوخته. آلاله ای که هیچ چیز از حرف های آن ها سر در نیاورده بود. گمان می کرد مادرش مثل لعیا خانم،همسایه شان، دارد ناز می کند. قهر می کند و بعد از مدتی باز می گردد. اما نمی دانست این سفر یک سفر بدون بازگشت است...
-مامان بابایی نمیاد؟
سودابه سوالش را بی جواب گذاشت.به اتوبوس مورد نظرش رسید. بلیط را به شاگرد داد و چمدانش را به او سپرد. وارد اتوبوس شد و روی صندلی مورد نظر ، آلاله را نشاند و خودش هم کنارش نشست.
صندلی های نارنجی رنگ که پارچه هایشان به شدت چرک و کثیف بود.
آلاله با مظلومیت سوالش را تکرار کرد:
-مامان بابا نمیاد؟
سودابه تنها یک "نه"ی سرد گفت. اما آلاله ادامه داد:
-قهر کردین باهم؟
سودابه نگاه به چشمان او دوخت که دقیقا شکل حامد بود. چگونه می توانست این نگاه را تحمل کند؟
با درد پلک روی هم گذاشت. حامد برای او چه گذاشته بود؟ باعث شده بود حتی از نگاه کردن به چشم دخترش منزجر شود؟ او حامد را تماما در چهره ی دخترش می دید.
-بابایی میاد دنبالمون؟
سودابه چاره نداشت و باید او را آرام می کرد. می دانست آلاله به شدت وابسته ی پدرش هست.
-آره میاد. ولی فعلا تا یه مدت کار داره و سرش شلوغه.
آلاله کمی آرام شد اما حس می کرد چیزی این وسط درست نیست. ای کاش پدرش هم همراه آن ها می آمد...
سودابه سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. چهارساعت دیگر به خانه ی پدری اش می رسید و مطمئن نبود از او استقبال خوبی شود. باید از حالا به فکر می افتاد. با اخلاق پدرش به خوبی آشنا بود. می دانست در خاندان آن ها مسئله ی طلاق کاملا منتفی است و هیچ زنی حق ندارد از همسرش جدا شود حتی اگر آن زن در خانه ی شوهر شکنجه شود. طبق یک سنت قدیمی،اعتقاد داشتند زن مطلقه و فرزندانش کاملا بدشگون هستند و پا به هرجا بگذارند ،سیاهی را به ارمغان می آورند.
حالا او مانده بود چگونه می توانست خانواده اش را قانع کند. فرامرز خان حتی اگر زخم های روی تن او را می دید باز هم راضی به جدایی نمی شد. اما او مصمم بود، هرکاری که می توانست انجام می داد. باید خانواده اش را متقاعد می کرد. آن زندگی نه برای او خوب بود و نه برای آلاله اش...
***
 

fatima_.98

همراه انجمن
عضو انجمن
4/9/19
128
1,083
336
21
Qom
درون پیکان نارنجی رنگ داغانی نشسته بود و هر آن انتظار داشت پیچ و مهره های ماشین باز شوند و او و دخترکش را میان خیابان خیس رها کنند.
صدای جیر جیر پیچ و مهره ها واقعا روی اعصابش بود و تمرکزش را از او می گرفت و نمی گذاشت کمی برای حرف هایی می خواست بزند برنامه بچیند.
بالاخره به کوچه ی تنگِ قسمتی از یکی از خیابان های مرفه شهر رسیدند. هنوز هم راه شناسایی این کوچه ی تنگ، عمارت کوچک کاهگلی قدیمی عباس قلی خان بود که انتهای آن خودنمایی می کرد. راننده زودتر از او پیاده شد و چمدانش را از صندوق عقب درآورد و مقابل پایش گذاشت. همان لحظه کرایه را حساب کرد.
پیکان که رفت تازه توانست به خوبی کوچه ی خانه ی پدری اش را ببیند. کوچه ای تنگ و خیس شده از باران که با هشت سال پیش هیچ تفاوتی نمی کرد. انگار زمان برایش به عقب رفته بود که خودش را می دید در لباس بلند صورتی رنگی که با دختران و پسران کوچه درحال بازی شاه و ملکه هستند و طبق معمول او به خاطر زیبایی اش،ملکه می شد.
هرچه جلوتر می رفت بیشتر در کوچه ی پر پیچ و خم، و در عین حال شیرین کودکی گم می شد و این باعث آرام جانش بود.
خاطراتش را پس زد. دسته ی چمدان را گرفت و با دست دیگرش دخترکش را محکم تر نگه داشت که روی شانه اش خوابیده بود.
قدم هایش سست بودند و بی جان.
او ترسیده بود و سعی می کرد لرزش دستانش را مخفی کند.
صدای قدم هایش با آن کفش پاشنه بلند سلطنتی و چرخ چمدان، در کوچه ی همیشه آرامشان پیچیده بود. طبق معمول کسی در این کوچه پرسه نمی زد.
بچه های دیروز پدر و مادر های امروز بودند و بچه های امروز شادی ها و کودکی شان را در خانه ها مخفی می کردند.
دیگر سودابه ای نبود که نقش ملکه را بازی کند. علی ای نبود که نقش شاه را بازی کند.
چه بر سر این نسل داشت می آمد؟
دلش از اسم علی فشرده شد . می خواست بداند آن ها بعد از تمام اتفاقات گذشته،هنوز هم در این محل زندگی می کنند یا خیر! اما دانستنش فایده ای نداشت. او دیگر یک زن مطلقه بود نه یک دختر جوان و شاداب که از سر تا انتهای این کوچه ،خواهان داشت و علی تنها یکی از آن هزار خواهان بود.
این کوچه و این محله شاهد تمام اتفاقات تلخ و شیرین نوجوانی اش بود. شاهد عشق تند و پنهانی اش بود.
بغضی که داشت شکل می گرفت را پس زد و قدم تند کرد تا به خانه ی فرامرز خان رسید و مقابل درب قهوه ای رنگی ایستاد.
پوزخندی زد.
فرامرز خان همان فرامرز خان بود که با وجود مال و ثروت حاضر نبود حتی رنگ در زنگ زده را عوض کند. چگونه فکر می کرد که او می تواند با قضیه ی طلاق او کنار بیاید؟
دستش مردد به طرف زنگ رفت و دوباره پایین آمد.
شاید درستش این بود ابتدا نزد رودابه می رفت. خواهر بزرگترش! اما با کمی فکر منصرف شد. واقعا چشم دیدن بابک را در این شرایط نداشت. مطمئن بود خواهرش هم اگر بفهمد او از حامد جدا شده ، نسبت به او بدبین می شود. شاید حق داشت. بابک ،همسرش،زمانی دلداده ی سودابه بود و رقیب اصلی علی حساب می شد.
پلک می بندد و باز هم آن کلمه ی وحشتناک در سرش نقش می بندد... "دخترشهرآشوب"
او واقعا شهرآشوب بود؟!
دوباره دستش را به طرف زنگ برد و دوبار پی در پی کلید را فشرد اما هیچ صدایی نیامد.
پوزخندی زد. حتما زنگ خراب بود و فرامرز خان اصلا به روی مبارک نمی آورد که این زنگ را درست کند.
دستش را بلند کرد و محکم بر در کوبید. برای خودش محکم بود اما هر کس می دید می توانست بی جانی اش را بفهمد.
کمی گذشت و صدای "کیه" گفتن پسر بچه ای بلند شد.
سعی کرد جواب بدهد اما تنها بین لب هایش را فاصله داد ولی هیچ صدایی از میان دهانش خارج نشد.
پسر لخ لخ کنان خودش را به در رساند و با نگاهی آمیخته با غضب در را باز کرد. عصبی بود که باز هم او را برای باز کردن در فرستاده بودند.
با دیدن سودابه غضب از نگاهش رفت و جایش را به بی خیالی داد.
سودابه لبخندی زد. اما پسرک بدون هیچ حرفی پشتش را به او کرد و در را برایش باز گذاشت.
لحظه ای از ذهنش گذشت این بچه واقعا ادب نداشت؟
وارد خانه شد که صدای شخصی را شنید:
-کی بود سیاوش؟
پس آن پسر بچه ی بی ادب،سیاوش بود.
پسر کوچک رستم و نوه ی دوم خاندان غفاری! حقا که او نوه ی فرامرز خان بود. از نظر چهره که با او مو نمی زد.موهای سیاه پرکلاغی که حالا به دلیل دوهفته سرباز زدن از حمام،از شدت چربی زیاد به سر و گردنش چسبیده بود. چشمانی وحشی و به همان رنگ.
پا به حیاط گذاشت و تازه فهمید بوی تند عرق پسر سر جایش مانده.
چشم هایش را با انزجار بست و در را به هم کوبید.
-عمه سودیه
به این خانه آمده بود و باز هم او از سودابه به سودی تغییر پیدا می کرد.
هیچکس در این خانه او را سودابه نمی نامید و همه او را سودی صدا می زدند.
وارد حیاط که شد بیشتر به این پی برد که این خانه هیچ فرقی با گذشته نکرده.
دو باغچه ی بزرگ و طویل در دو طرف حیاط تا ابتدای ورودی خانه امتداد می یافتند. دو درخت بزرگ انگور که هر کدام در یک باغچه روییده بود.
گل های یاس و آلاله ،شمعدانی های زرد و رز قرمز هلندی، بیشترین نوع گل هایی بود که به چشم می آمد.
آلاله گل مورد علاقه اش بود و یادش می آمد که پدرش برای سالگرد تولد او،این ها را برایش هدیه آورد.
چقدر آن روزها همه چیز خوب بود...
-مادرت فدات شه دختر قشنگم.
نگاه از باغچه گرفت و پوراندخت بانو رساند.
لقب بانو را اهل محل روی مادرش گذاشتند. البته وقتی شهربانو،همسر اول فرامرز خان فوت کرد. پدرش یک خان زاده ی اصیل بختیاری بود که از ابتدای عمرش در این شهر زندگی می کرد اما هرگز فرهنگ و اصالتش را تغییر نداد.
سعی کرد لبخندی به مهربانی مادر پنجاه ساله اش بزند که حالا بیشتر شبیه زنان هفتاد ساله بود. زندگی با فرامرز خان او را به این جا رساند؟ چطور آن قدر کور بود و نمی دید مادرش چه عذابی متحمل می شود؟
پشت مادرش سهراب جوان بیرون پرید.
-خوش اومدی آبجی بزرگه!
او و سهراب از پوران دخت بودند. اما رستم و رودابه از شهربانو.
سهراب زودتر از مادر به او رسید و آلاله را از او گرفت. لب های بزرگش را روی پوست لطیف و گندمگون دخترک گذاشت و بـ..وسـ..ـه ی آب دار و محکمی از او گرفت.
-دایی قربونت بره زشت غفاری ها.
پوران دخت در همین لحظه به سودابه رسید و او را در آغـ*ـوش گرفت و رویش را بوسید.
-خوش اومدی دختر قشنگم.
سودابه به لب هایش کش و قوسی داد تا چیزی به نام لبخند بزند.
-ممنونم مامان.
پوران دست روی کمرش گذاشت و او را به داخل دعوت کرد.
-بیا مادر... خوب موقع رسیدی همه هستن!
چشم هایش از ترس گشاد شد و معنی این "همه هستند" را نفهمید.
پوران رو به سهراب گفت:
-بده ببینم نوه ی قشنگم رو. مادری فدات شه شیرین عسل.
سهراب در حالی که آلاله را به او می سپرد دسته ی چمدان را گرفت و رو به مادرش گفت:
-مامان کجاش قشنگه؟ خیلی زشته این دختر!
سودابه چشم غره ای به او رفت. سهراب کوتاه نیامد:
-دروغ میگم؟ خب اصلا به تو نرفته!
نگاه پوران به چمدان خشک شده بود. بوهای خوبی از این چمدان به مشامش نمی رسید.
-سودی جان مادر،شوهرت کو؟
هنوز فرامرز خان را ندیده به اصل مطلب رسیده بودند.
او هم هرگز نمی خواست به این زودی این اتفاق بیفتد. حد اقل نه تا وقتی که نمی دانست چه کسانی در آن خانه نشسته بودند.
جوابی نداد و قدمش را تند تر برداشت. انگار که دیگر اکسیژنی در حیاط وجود نداشت.
بعد از ورود مادرش پا درون خانه گذاشت.
خانه ی بزرگ و سنتی ای که آن هم هنوز به سلیقه شهربانو بود و هیچ کدام از دکوری ها تغییر نکرده بودند.
بدتر از همه شان که خیلی توی ذوق می زد،قالیچه ی پرتره ی شهربانو بود به دستور فرامرزخان بافته شده بود. مادرش واقعا دل شیر داشت که هیچ دمی نمی زد؟
ناخواسته و بی اختیار پوزخندی زد. فرامرز خان به ظاهر عاشق شهربانو بود و در اصل خون او را هم در شیشه کرده بود که زن بیچاره در جوانی نوشید*نی مرگ را از دست عزارئیل نوشید.
خانه از دو قسمت اصلی که مجزا بودند، تشکیل می شد. یک قسمت برای مهمانی های آخر هفته بود و دیگری برای مهمان هایی که از سراسر خوزستان می آمدند.
سهراب دست پشت کمرش گذاشت و فشاری به او وارد کرد.
-وایسادی خوشگل خانوم. برو بذار رد شیم
به خودش آمد و پشت سر پوران که کمی از او دور شده بود ،قدم گذاشت.
نفس راحتی کشید و خوشبختانه مادرش به طرف قسمتی رفت که برای مهمانی های به اصطلاح "خودمانی" بود. که قطع به یقین این مهمان ها شامل خانواده برادر بزرگش رستم می شد که دیگر کارش از آخر هفته ها گذشته بود و وسط هفته خودش را مهمان فرامرزخان کرده بود.
از میان درگاه صدفی بزرگ که از دو طرف باز شده بود،قدم به داخل سالن پذیرایی گذاشت.
فرش بزرگ قرمز رنگ که بسیار سنتی بافته شده بودند. پشتی هایی به همان رنگ. پرده های سفید چین دار... همه ی این ها از هشت سال پیش بدون تغییر آن جا مانده بود.
اولین کسی که از آن جمع به استقبالش آمد، رستم برادر بزرگش بود که هیچ شباهت اخلاقی با پدر نداشت.اما نمی دانست اگر جدایی از حامد را بفهمد ،چه عکس العملی نشان خواهد داد!
او را در آغـ*ـوش گرفت و خوش آمد گفت.
بعد از او شهرناز همسر رستم برخاست.
پسر شانزده ساله ی رستم هم برخاست و با لبخند جلو آمد.
-خوش اومدی عمه.
سودابه دستانش را برای کیارش باز کرد و او را به آغوشش دعوت کرد.
لحظه ای در ذهنش دو برادر را با هم مقایسه کرد. واقعا واژه ی برادر برای کنار هم قرار دادن این دو سخت بود. نقطه ی مقابل هم بودند. سیاوش بچه شر و پر دردسری بود اما کیارش آرام بود و با طمانینه. آرامش از حرکاتش پیدا بود. هرچه او با ادب بود و باعث سربلندی رستم،سیاوش از همان بچگی شر بود و عامل سرافکندگی رستم و کل خاندان غفاری.
چشمش چرخید و روی اخم های درهم فرامرز خان نشست. سبیل های بلندش را تاب می داد.
با صدای بم و بلندی گفت:
-خوش اومدی دختر.
سودابه جلو رفت و به رسم خاندان دست او را بوسید و مقابلش زانو زد.
-ممنونم آقاجون.
فرامرز خان دست به سرش کشید.
-سرت سلامت دخترم
-حالتون خوبه؟
-خوبم. شوهرت کو؟نیومده؟
کمی خیره به چشمان تاریک پدر چشم دوخت. هرچه کرد نتوانست جلوی پوزخند بی صدایش را بگیرد. پدرش قبل از این که حال او را بپرسد ،سراغ حامد را می گرفت.
همیشه همین گونه بود.
از وقتی همسر حامد شده بود کسی او را دختر فرامرز خان نمی نامید. حتی خودش! به او می گفتند "زن حامد" انگار که خودش اسم نداشت!
-نه آقاجون نیومده
فرامرز خان لب هایش را جلو آورد:
-کی میاد؟
خشم وجود سودابه را در برگرفت. یعنی واقعا تا این حد سربار به حساب می آمد؟
-نگران نباشید آقاجون به زودی میرم
پدر غرید:
-کی حرف از رفتنت زد؟فقط می خوام بدونم چی شده بدون شوهرت از تهران تا این جا دست دخترت رو گرفتی و تنها اومدی.
استرس و ترس تمام جانش را در بر گرفت. در دلش رخت می شستند ، کف دستش عرق کرده بود و زخم بین دو انگشتش را می سوزاند.
درست وسط اصل مطلب بود! خنده دار بود واقعا.
قلبش وحشیانه می کوبید. آب دهانش خشک شده بود.
چگونه باید می گفت؟
-نگفتی ؟!
-آقاجون من... اومدم که بمونم.
خیره شد به چشمان سرد فرامرز خان...
تمام حرکات پدرش را از بر بود. می دانست الان کمی ابروی راستش بالا می رود وسبیلش را تاب می دهد و دستی رویش می کشد.
دیری نگذشت و همین کارها را کرد.
-بمونی؟
صدای پچ پچ رستم و شهرناز را می شنید. حتی می توانست چشمان بهت زده ی مادرش را و نگاه گنگ و گیج سهراب را حس کند.
آب دهانش را با استرس قورت داد:
-بله.
چشمان پدرش از سردی به خنده تبدیل شد. لبخندی زد.
-سنت برای این ناز کردنا خیلی پیره دختر. برگرد سر زندگیت
-ناز کردنی در کار نیست آقاجون! من دیگه به اون خونه برنمی گردم.
اخم های فرامرزخان درهم رفت. رو به پوران صدایش را بلند کرد:
-این چی داره می گـه پوری؟چی یاد دخترت دادی؟
خنده دار بود واقعا! به این جا که می رسید همه چیز به گردن مادر می افتاد.
-آقاجون ربطی به مامان نداره. من و حامد از هم جدا شدیم.
هین بلندی که شهرناز کشید و چنگی که پوران به صورتش زد،در میان نگاه طوفانی فرامرزخان گم شد.
 

fatima_.98

همراه انجمن
عضو انجمن
4/9/19
128
1,083
336
21
Qom
کیارش علی رغم سن کمی که داشت ،وقتی حس کرد فضا سنگین شده ،عاقلانه عمل کرد و به طرف پوران رفت که آلاله را در آغـ*ـوش داشت. او را از مادربزرگش گرفت و لحظه ای چشمش به مژگان بلند دخترک افتاد که زیر پلکش را سایه انداخته بود.آلاله با گیجی چشم باز کرد و دوباره بست. این دختر مگر چقدر کمبود خواب داشت؟
یکی از دستانش را زیر زانوان و دیگری پشت کمرش گذاشت و از محیط سنگن خانه خارج شد.
پا به حیاط که گذاشت چشمش به سیاوش خورد که لبه ی باغچه نشسته بود و طبق معمول با همبازی هایش که شامل دو کرم خاکی می شدند،بازی می کرد. این پسر با وجود یازده سال سن هنوز هم درست نشده بود و دست از چرک بازی هایش برنداشته بود.
کیارش نزدیک او رفت و با دیدن وضعیت او و بوی گند و تند عرقش،صورتش را جمع کرد.
-بسه سیاوش!
سیاوش نگاه بی خیالی به او انداخت و دوباره مشغول شد.
اما ناگهان مثل برق گرفته ها چشمش را به برادر رساند و خیره شد به جسم کوچکی که حالا خودش را در آغـ*ـوش او مچاله کرده بود. انگار چیز با ارزشی پیدا کرده بود،گفت:
-سردشه.
کیارش او را بیشتر در آغوشش فشرد و بی توجه به حرف او گفت:
-مامان امشب آتیشت می زنه . کی می خوای دست از کارات برداری؟
سیاوش توجهی به او و لحن تندش نکرد . چشمش هنوز گیر آن جسم کوچک بود. با کرم هایی که روی دستش وول می خوردند و حال کیارش اتو کشیده و منظم را به هم می زدند گفت:
-بدش به من!
کیارش قدمی عقب گذاشت. هم به خاطر بوی او و هم به خاطر آلاله...
-تو کثیفی هر وقت تمیز شدی بیا.
سیاوش با اخم روی برگرداند و دوباره به جای اولش برگشت. کرم ها را روی خاک نهاد و دوباره برگشت:
-حالا تمیزم؟
-نه بوی گند میدی!
گوشه ی چشم برادر کوچک پرید . با نفرت چشم از او گرفت و به طرف دیگر حیاط رفت که شیلنگی قرمز رنگ به لوله ی آب متصل بود.فلکه را چرخاند و شیلنگ را روی سرش گرفت. آب با فشار از سر و رویش سرازیر شد و به پایش رسید.

نگاه سودابه هنوز قفل نگاه پدری بود که لحظه به لحظه غبارآلود تر می شد.
-تو چه غلطی کردی؟
این را رستم،برادر بزرگش گفت. پوزخندش را نتوانست کنترل کند. هرکه نمی دانست او به خوبی می دانست که برادر بزرگش از صدقه سری حامد است که در کارخانه آلومینیوم کارمند شده. وگرنه پسر بزرگ و نازپرورده ی فرامرز خان را چه به کارمندی!
پدرش دست مقابل رستم گرفت. کی هر دو برخاسته بودند و او نشسته بود؟
به سختی از جایش بلند شد در حالی که برادرش با نگاهی آتشین او را برانداز می کرد.
فرامرز خان لبخند ملیحی به لب نشاند. نمی دانست اشتباه می بیند یا واقعا اینطور است! یعنی پدرش در این هشت سال روشنفکر تر شده بود و او نمی دانست؟
-ببین باباجان
چشم هایش از تعجب گرد شد.باباجان؟!
-می دونم زندگی پستی و بلندی زیاد داره و تو سنی نداشتی که ازدواج کردی و ماهم وقت نداشتیم درست یادت بدیم. ولی بهتره برگردی سر زندگیت. دوره ی این مدل نازکردنا هنوز مد نشده دخترم!
خندید. خنده ای که پر از درد و رنج بود.
پس پدرش روشنفکر نشده بود تنها روشش را برای تحمیل تغییر داده بود. می خواست با نرمش وارد شود.
خندیدنش اصلا به مذاق پدر و برادرش خوش نیامد.
-به چی می خندی؟
نگاهش را لحظه ای از رستم گذراند و به پدر رساند.
-بابا من جدی گفتم ،از حامد جدا شدم.
آن لبخند ملیح جایش را به اخم هایی در هم داد.
شمارش معکوس آغاز می شد؟ از این جا به بعدش را از بر بود. حالا پدر لب هایش جلو می آمد. پره های بینی اش می لرزید.پلکش می پرید.گره مشتش بیشتر می شد. بعد از شدت فشار گوشه ی راست لبش کمی بالا می رفت و در نهایت... منفجر می شد.
-تو چه غلطی کردی دختره ی نانجیب؟
فریادش تمام خانه را لرزاند.
سهراب برای حمایت خواهرش برخاست. می دانست عصبانیت پدر اصلا نتیجه ی خوبی ندارد.
اگر هر وقت دیگر بود سودابه می ترسید و در خودش جمع می شد و بعد آرام آرام اشک می ریخت و دل سنگ را می شکافت. اما سودابه ی هشت سال پیش روی خودش پوسته ی سختی کشیده بود. دیگر به این راحتی ها نمی باخت.
خم شد و از کیف مشکی و گران قیمتش شناسنامه اش را درآورد.
صفحه ی سوم را باز کرد و مقابل دیدگان پدر گرفت.
چشم فرامرز خان به مهر آبی طلاق خشک شد. حس کرد فرق سرش می سوزد.
شناسنامه را گوشه ای پرت کرد و آن دقیقا جلوی پای شهرناز افتاد.
صدای کشیده ی محکمی که به صورتش خورد نه تنها صورت او را،بلکه صورت تمامی اهالی خانه را سوزاند.
پوران با جیغ خفه ای از جا برخاست و دو دستی بر صورتش کوبید. سهراب جلو رفت و دستانش مادرش را گرفت و نکند بار دیگر چنگ صورت شود. اما نگاه نگرانش را به سودابه دوخت. او بیشتر از هرکس می دانست و درک می کرد. می دانست که سودابه چه زجری کشیده .
نگاه سردش را به چشمان پدر دوخت و منتظر کشیده ی بعدی شد.
اما به جای آن، حرف پدر آتشی شد بر دل خرد شده اش.
-جول و پلاست رو جمع می کنی بر میگردی همون قبرستونی که ازش اومدی. میری پیش شوهرت دستش رو می بوسی و ازش می خوای ببخشدت بلکه دلش به رحم بیاد و بخواد یه بار دیگه عقدت کنه.گرچه تو الان تو عدشی و می تونه بهت رجوع کنه.
دلش نشکست. بلکه سوخت. سوخت از آهن مذاب و داغی که روی دلش ریختند. توقع بی جایی بود که پشتیبانی پدرش را بخواهد اما انتظار چنین حرفی را از او نداشت. پدری که غرورش زبانزد عام و خاص بود غیر ممکن بود دخترش را این گونه بخواهد پیشکش کند. گرچه او دفعه ی قبل هم پیش کش شد. پیشکش خاندان تجلی.
با صدایی که سعی داشت نلرزد گفت:
-من برنمی گردم.
فرامرز خان جلو رفت و توی صورتش غرید:
-تو خیلی بیجا می کنی. یالا جمع کن خودم می برمت. همیشه مایه ی سرافکندگی من بودی. فکر می کردم ازدواج آدمت می کنه!
فرامرز خان خروشید.
دست به بازوی او انداخت و با خشونت کشیدش.
-راه بیفت برم پست بدم.
سودابه دستش را کشید و جیغ بلندی زد:
-من هیچ جا نمی رم. هیچ جا با شما نمیام. شما که اسم پدر و یدک می کشی چی می دونی از من؟از دخترت؟ چی می دونی ؟
-همین و می دونم که داری جلوی خونواده ی شوهرت آبروی منو می بری! انگار تو خونته که آبروبَر باشی. چندسال پیشم جلوی همسایه ها سرافکندم کردی و نذاشتی سربلند کنم.
صدای سودابه بالا رفت:
-اون موقع هم نذاشتی حرف بزنم و نخواستی حرفم رو بشنوی! اون موقع گوشت پر شد از حرفای صدمن یه غاز ملت کوردل و سبک مغز و حرفای منی که پاره ی تنت بودم رو نادیده گرفتی. دست گذاشتی رو گوشات که نشنوی. اون موقع نادیدم گرفتی دم نزدم و فقط تو خودم ریختم. منو به زور نشوندی پای سفره ی عقد مردی که یه هفته بود می شناختمش.
-تو یه هفته می شناختیش؟ ما چندسال با خونواده ی تجلی رفت و آمد داشتیم؟
تجلی را جوری تلفظ می کرد که انگار از نسل اساطیر شاهنامه هستند.
-من حامد رو نمی شناختم. شما گفتی تحصیل کرده و خارج رفتس. یادم نداده بودی که باید بشناسمش. مگه من چندسالم بود؟هان؟
-زندگیت که ماشالا خوبه دختر. چرا کفر میگی؟چرا می خوای منو دق بدی؟
لب های سودابه لرزید و حرف هایی زد که نباید گفته می شد.
-شما چی از زندگی من می دونی؟ شمایی که برای حفظ آبروی خودت منو فروختی به پسر دوستت.
کشیده ی محکمی توی صورتش نشست و این بار او را کامل روی زمین انداخت. رستم به طرفش رفت و بازویش را گرفت. او هم این بار دلش به حال خواهر کوچکش سوخته بود.
صدای گریه ها و هق هق های پوران به جای او، فضای خانه را گرفت.شهرناز با ناباوری به او نگاه می کرد و سهراب مانده بود به داد مادر برسد یا خواهر.
سودابه فهمید اشتباه کرده. او نباید دست می گذاشت روی نقطه ضعف پدرش. نباید روی ناموس پرستی او عیب می گذاشت.
اما آن قدر آتشی بود که دست رستم را پس زد و از جایش بلند شد.
-دروغ گفتم؟ یادت رفته آقاجون؟ یادت رفته سر من چجوری نرخ تعیین می کردی؟یادت نیست؟ به یادت میارم. می خوام نشونت بدم با زندگی من چکار کردی به خاطر حرف مردم؟
"حرف مردم" را جیغ کشید و همان لحظه دستش روی دکمه های مانتویش نشست.
یکی یکی را باز کرد.
حیا را قی کرده بود. رستم و سهراب هر دو سرشان را پایین انداختند اما پوران و فرامرز خان با ناباوری و بهت حیرت به بدن نیمه عـریـان او نگاه دوختند.
دایره های بنفش رنگی روی گردن،بازو و کمرش نشسته بود. هم چنین زخم های عجیب و غریبی روی شکم و پهلوهایش بود.
-خوب ببین آقاجون. خوب ببین به اصطلاح پدر. ببین با من چه کردی؟ این آثار ساعت هایی که برای هر زن یا دختری می تونه شیرین باشه ولی برای من دردناکه. برای من فقط درد و رنج و عذابه. ببین با دخترت چکار کردی؟ منو فروختی به مردی ...
جمله اش را اصلاح کرد.
-به نامردی که شبا تبدیل میشه به یه حیوون درنده و وحشی! خوب ببین آقاجون. این نتیجه ی صلاح دید شما و اسدالله خانه. خوب ببین فرامرز خان.
چشم های فرامرز خان ناباور روی تن دخترش می چرخید و در نهایت به چشمان پر از نفرت او دوخت.
سودابه جلو رفت و سـ*ـینه به سـ*ـینه ی او ایستاد.
-دیدی با زندگی و سرنوشتم چکار کردی؟ ازم می خوای برم؟ میرم. اما نه خونه ی حامد.
با بدنی که می لرزید و درد می کشید خم شد و مانتویش را چنگ زد و پوشید. پوران هنوز هم در شوک بدن او بود.
چطور فکر می کرد پول و یک زندگی مرفه و سلطنتی می تواند دختر سر به هوایش رام کند؟ این همان رام شدن بود؟ واقعا به چه قیمتی؟!
لحظه ای نگاه سودابه به چشمان سرخ و مبهوت مادرش افتاد. پوزخندی زد:
- حالا برو به داماد عزیزت بگو دست مریزاد. برو بگو گل لطیف تحویلت دادم چی پسم دادی؟ اینو حتما بگو پوران دخت بانو.
به طرف خروجی رفت و جمع مبهوت را پشت سرش رها کرد. لحظه ی آخر چرخید و به پدرش چشم دوخت و گفت:
-فقط یه مدت بذارید دخترم اینجا باشه تا یه سرپناه برای خودمون پیدا کنم. بعدش قول می دم از زندگیتون خط بخورم. درست مثل همه ی این هشت سال.
این را گفت و پا به حیاط گذاشت. کیارش را دید که با نگاهی متعجب او را نگاه می کرد. نمی دانست چقدر از حرف هایش را شنیده. جلو رفت و به او که تقریبا هم قدش بود گفت:
-مراقبش باش تا برگردم.
نیم نگاهی به بی خیالی سیاوش انداخت و از خانه ای که روزی برایش مامن آرامش بود،فرار کرد.
او باید می جنگید. باید برای دخترش می جنگید.
***
 

fatima_.98

همراه انجمن
عضو انجمن
4/9/19
128
1,083
336
21
Qom
بی هدف خیابان های خیس و نم زده از باران رحمت الهی را کز می کرد.
آسمان تاریک شده بود و به سرخی می گرایید. هوای شهرش را دوست داشت. هوای نه چندان پاک اما دل چسبش را دوست داشت. او در این شهر به دنیا آمده بود، بزرگ شده و عاشق شده بود...
به بوق های بلند و کشدار تاکسی و برخی مزاحم ها توجهی نمی کرد. انگار اصلا در این دنیا نبود. هیچکس نمی دانست در دل این زن،در زیر این آسمان ابری و گرفته چه می گذرد!
یاد زندگی سراسر خزانش افتاده بود. یاد حرف ها و تهمت ها.یاد ازدواج اجباری و سرانجامِ ناخوشایندش.
گام هایش سنگین شده بود از یادآوری خاطراتِ روزها و شب هایی که این آسمان ،به چشم دیده بود.
یاد عشق دوران نوجوانی اش.
چقدر همه چیز زود گذشته بود و او حالا یک زن تنها،یک مادر بیست و هفت ساله بود. چه غم انگیز بود!
مکثی کرد و فیلم را جلو برد.
به حامد رسید.
یاد روزهای اولی افتاد که حامد را دیده بود.
از مدرسه برگشته بود و قلبش آزرده شده بود از حرف هایی که می شنید. حتی در مدرسه هم او رها نمی کردند و مدام نام آن شخص ممنوعه را به او یادآوری می کردند. شخصی که دیگر زیادی از او دور شده بود.
پا به حیاط زیبا و خوش بوی شان گذاشت و ریه هایش از را از عطر آلاله پر کرد. تنها چیزی که باعث می شد غم این دوری اجباری را تاب بیاورد ،عطر آلاله بود.
باز هم مثل همیشه رستم و رودابه خانه ی آن ها بودند. پوفی کشید و خشمگین شد از این که این ها تا این حد به او نزدیک بودند. گاهی دلش از این نزدیکی ها می سوخت . دلش از بابک هم گرفته بود. به اصطلاح شوهر خواهرش بود. نامرد و هفت خط روزگار...
این بار چیز عجیبی رخ داده بود!
وارد خانه که شد ،صدای خوش و بش خانواده را از سالن مهمان می شنید. معلوم نبود چه کسی این وقت ظهر نزد آن ها آمده بود که همگی این گونه پر شور بودند.
با تعجب و لُپ های گل انداخته از سرما وارد سالن شد. نگاه متعجبش را به مرد بی نهایت جذاب و خوش پوشی رساند که بالای سالن کنار پدرش نشسته بود.
سلام آرامی داد و نگاهش را دوباره به مرد رساند . همگی جواب او را دادند جز همان مرد که شوکه شده و متحیر نگاهش می کرد.
چشمانش یک الهه ی بی نهایت پاک و زیبا می دید.
با صدای رسای فرامرز خان خودش را جمع و جور کرد.
-این هم دختر کوچیک من. سودابه
مرد خیلی موقر و متین ایستاد و به احترام سری تکان داد. سودابه هم به رسم ادب سر تکان داد و با اجازه ای گفت و رفت. اما نفهمید با رفتنش دل مرد را چگونه با خودش برد.
فیلم جلو تر رفت و به شب خواستگاری اش رسید.
آن مرد که بعد فهمید پسر ارشد رفیق گرمابه گلستان پدرش است که تازه از اروپا بازگشته،دوباره به خانه شان بعد از چندماه آمده بود. اما این بار خانواده اش هم بودند. در وسط پذیرایی و مهمانی بود که مادر حامد،عصمت، او را عروس خود خطاب کرد.
چشمانش از خشم برقی زدند. هیچکس حق نداشت او را عروس بخواند وقتی دلداده اش هزاران کیلومتر از او دور است. در دلش حس می کرد یک آدم کثیف است. او دل و روحش را به نام دیگری زده بود.
آن شب بغض کرد،کتک خورد و حقیر شد. پدرش تصمیم گرفته بود. تصمیمی که به صلاح "او" بود.تصمیمی که طبق صلاحدید پدرش گرفته شد. ازدواج با حامد تجلی!
پوزخندی زد و فیلم جلو تر رفت. رسید به همان زمانی که از پدرش خواست حداقل به او احترام بگذارد و رستم را برای تحقیق بفرستد. اما فرامرز خان نظر دیگری داشت. او بود که خانواده ی تجلی را می شناخت! آن روز هم گریه و هم کتک خورد. نمی خواست با آدمی که او را نمی شناسد ازدواج کند.اما حرف پدرش یکی بود!
بازهم جلو تر رفت...
حرف های رویایی حامد او را خام کرد. با خودش که رودربایستی نداشت! خام حرف های پخته ی حامد شد. وقتی گفت قصر رویایی می سازد برای نوعروس کوچک هفده ساله اش.
فیلم باز هم جلو تر رفت...
شبی که همه چیز عالی بود. همه می خندیدند. دیگری روحی نبود که برای آن شخص ممنوعه پر بزند.دیگر دلی نبود هوای او را کند. آن عشق و علاقه ی سوزان سر بریده شد. باید هم سر زده می شد. سودابه دیگر برای خود نبود و حالا حامد هم شریک او بود. شریک روح و جسم پاکش...
شب از نیمه گذشت. وارد خانه ی نه چندان کوچیکشان شدند.
همه چیز اولش خوب بود. درست همان طور که حامد می گفت. همان گونه رویایی و خیال بر انگیز. همان طور شیرین و گرم و دل چسب. چیزی تا به اوج رسیدن و یکی شدن جسم و روح نمانده بود که شیشه ی شفاف خیالی و رویایی اش،در هم شکست و فرو ریخت. دیگر خبری از آن جملات عاشقانه و دلگرم کننده نبود. هرچه بود درد و زجربود. صدای جیغش را حتی حامد نمی شنید! تن ظریف و پاک چون گلش، همان شب پژمرده شد. وقتی که در بین رویا کابوس دیده بود. وقتی تن و بدن نازکش زیر آن جسم قوی و هشتاد کیلویی له شد. نه تنها جسم بلکه روحش هم له و خرد شد...

با صدای بوق بلندی به خودش آمد و یک متری آن طرف تر پرید. دست روی قلبش گذاشت و نفس های عمیقی کشید. قلبش مثل گنجشک ترسیده و بی پناهی محکم می کوبید. چشمان ترسیده اش را باز کرد و نگاهش در نگاه مملو از خشم و براق رستم گره خورد.
-سوار شو
رستم عصبی بود؟فریاد زد. برای چه؟
بی حرف با سری افتاده سوار پیکان سفید و براق برادر شد.
او هرچقدر هم که می خواست خودش را قوی نشان دهد و به همه بفهماند که او "تنها" می تواند ، باز هم جلوی مردان خانواده کم می آورد.
یکی پدرش و حالا هم رستم!
مدتی در سکوت گذشت. رستم آن قدر عصبی بود که نمی خواست هیچ حرف ناخوشایندی بزند و دل رنجور خواهرکش را بشکند.
سهراب به او گفته بود. بعد از رفتن سودابه، سهراب همه را مواخذه کرد. از پدر و مادرش تا رستم و شهرناز! همه را باز خواست کرد. او فهمیده بود که حق با سهراب است. آن ها از سودابه دور شده بودند. هشت سال بود که دور بودند و تنها دیدارشان عید نوروز بود. سالی سیزده روز!
چند نفس عمیق کشید تا به خودش مسلط شود و بر سر این دل شیشه ای کنارش آوار نشود.
نمی دانست از چه چیزی عصبی است! طلاق خواهر یا بلایی که حامد بر سرش آورده بود. نمی دانست.
-فکر کردی بی خونواده ای که تا این وقت شب بیرون می مونی؟
سودابه سرش را پایین انداخته بود. می دانست تند رفته. حالا دل نگران پدرش بود.
-آقاجون...؟
-خوبه. ولی داشت سکته می کرد.مامانت به دادش رسید.
سودابه نگاه عمیقی به برادرش کرد. میان ابروهایش خطی عمیق نشسته بود و که این تنها چیزی بود از پدر به او ارث رسیده بود.
کلمه "مامانت" در سرش زنگ خورد. رستم هنوز هم پوران را مادر خود نمی دانست که این گونه او را خطاب می کرد؟
رویش به طرف پنجره برگرداند. رستم ادامه داد:
-فعلا بهتره یه مدت نری سمت محله. پیش خودم بمون تا یه خونه برات پیدا کنم. آقاجون دیگه تاب و تحمل حرف مردم رو نداره.
پوزخندی زد.
این ها هنوز هم به فکر آبروی خودشان بودند و برایشان مهم نبود دخترشان چگونه ی خواهد سر کند؟
تلخ شد و غرید:
-نگران نباشه. به زودی گم میشم با بچم
-ببند دهنت رو
فریاد بلند و محکم رستم،واقعا دهانش را بست.
-گم و گور میشم؟ تو چه مرگته؟ هان؟ خودت رو زدی به نفهمی یا واقعا نفهمی؟احمق کوچولو بابا به فکر خودته که میگه دور بمونی از محله. بفهم!
بلند تر ادامه داد:
-گم و گور میشی؟تو خیلی گ... می خوری! بی کس و کاری؟بی خانواده ای؟ می دونی الان چند تا چشم دنبالت میفته چون طعمه شدی؟! می دونی به چه چشمی نگات میکنن آخه زنیکه ی احمق!
نفسی گرفت آرام تر ادامه داد:
-یه مدت خونه ی من می مونی تا برات یه خونه ی خوب تو یه محله ی کم رفت و آمد پیدا کنم،باشه؟
لب های سودابه لرزیدند. حس می کرد باز هم خوار و بی ارزش شده. او می خواست روی پاهای خودش بایستد بی منت کسی.
به خانه رسیدند و رستم پیکانش را همان جا پارک کرد. قبل از آن که پیاده شوند دست سودابه را به نرمی گرفت.
-ببخش سرت داد زدم
لب های سودابه کمی کش آمد. برادرش آن قدر ها هم بد نبود که فکر می کرد.
-باور کن دست خودم نیست دیگه. راستی حامد ماهی یه سِکت رو که می ده یا نکنه اونم بخشیدی بهش؟
سودابه به سردی زمزمه کرد:
-بخشیدم وگرنه راضی نمی شد طلاق بده.
رستم پوزخند زد. واقعا این خواهرش را درک نمی کرد. یا واقعا سیاست نداشت و ابله بود یا خودش را به نفهمی می زد.
با لحنی خشمگین غرید:
-ابله... حالا چجوری خرج خودت رو در میاری؟
سودابه حرفش را پس گرفت. برادرش دنبال منفعت بود. مثل همیشه! مثل پدرش ،رستم هم هیچ وقت عوض نمی شد. همان اندازه منفعت طلب و سیاس!
-نگران نباش
دستش را به شدت کشید و پیاده شد. حالا دیگر مطمئن بود،طلاقش به مذاق رستم اصلا خوش نیامده. او می ترسیده با طلاق خواهرش موقعیت خودش هم به خطر بیفتد!
با هم وارد خانه شدند. صدای خوشحال آلاله او را از افکارش خارج کرد.
-مامانی
آلاله دوید و خودش را به او رساند و در آغوشش انداخت.
دستانش را دور تن کوچک او تنید و با اشتیاق صورت نرمش را بوسید.
آلاله عروسکی کوچک با موهای طلایی نشان مادرش داد:
-کیارش برام خرید.
سپس با چشم به طرف کیارش که مهربان نگاهش می کرد ،دوخت.
با صدای "خوش آمدی" شهرناز نگاه از او گرفت.
-ممنون
-خواهش می کنم خونه ی خودته. البته می دونم به اندازه ی قصرت نیست و این خونه در برابر اون یه آلونکه.
سودابه به چشمان شهرناز خیره شد.
در زندگی با حامد آموخته بود که چگونه باید نگاه دیگران را بخواند.
در نگاه شهرناز یک بی میلی عجیب را می دید. خوب می دانست زن برادرش به حضور او در این خانه راضی نیست.
-بیاید شام آمادس.
همه دور سفره ی قرمز نشسته بودند و بی صدا شام می خوردند. سودابه چندباری نگاه های سنگین شهرناز را حس می کرد اما سعی می کرد به روی خود نیاورد.
-از این ترشی ها هم بخور سودی جون!
ترشی گل پر را جلویش گذاشت.
سودابه سری به نشانه تشکر تکان داد. فکرش درگیر بود. درگیر یک خانه.
باید زودتر خانه ای پیدا می کرد. نمی توانست این گونه در این خانه و زیر نظر شهرناز زندگی کند.
-وای
صدای جیغ مانند شهرناز نگاه کلافه ی سودابه را بالا آورد.
-سودی جون خبر جداییت به بی بی فخری رسیده؟ وای بلا به دور خدا نکنه برسه! وگرنه قیامت می کنه.
سودابه نگاهش را به بشقابش داد و اصلا به حرف او توجه نکرد.
می دانست این خبر به مادر بزرگش برسد غوغای عظمی برپا می شود. او زنی خود رای و مستبد بود. بزرگ ایل به شمار می رفت و همه باید به او احترام می گذاشتند. او هم روی طلاق بسیار حساس بود! مطمئنا اگر می فهمید سکته می کرد. او زنی بود که اجازه ی طلاق به هیچ کدام از زنان ایل را نمی داد . دلیلش هم این بود زن که طلاق بگیرد ،به جان جوانان می افتد و همه را از راه به در می کند.
-مامان جدایی یعنی چی؟
حواسش جمعِ صدای پر بغض دخترش شد. هنوز برای او توضیح نداده بود. زود بود که درک کند!
اما شهرناز بی فکر جلوی آن زبان نیم مثقالی اش را نگرفت:
-اوا دخترجون جدایی مامان و بابا دیگه...
سودابه قاشق را روی بشقاب انداخت و نگاه تیزش را به چشمان شهرناز داد.
سپس دست روی کمر آلاله گذاشت:
-چیزی نیست مامان . بیا بریم بخوابونمت.
-وا سودی جون الان وقت خواب بچه است؟تازه سر شبه!
چرا این زن خفه نمی شد؟
-آلاله عادت داره زود بخوابه.
-پولدارا اینجورین دیگه.
صدای زمزمه وار شهرناز را شنید. واقعا حسرت صدای این زن را درک نمی کرد. او شوهر خوبی مثل رستم داشت. دو پسر داشت که به زندگی او معنا داده بودند چرا یاد نمی گرفت خدا را شاکر باشد؟!
-ببخش شهرناز کمکت نمی کنم.
برخاست و به طرف اتاقی که برای او و دخترش آماده شده بود رفت.
شهرناز که از رفتن او مطمئن شد زبانش چرخید:
-رستم آبجیت تا کی این جاست؟
-تا وقتی خونه پیدا شه. چیه نا راضی هستی؟
شهرناز دلبرانه با چشمانی وسوسه گر گفت:
-نه عزیزم. ناراضی چرا نا سلامتی خواهر شوهرمه. من فقط میگم حواست رو جمع کن.
-چرا؟
-خب می دونی خواهرت الان خیلی تو چشمه و ...
رستم ابرو در هم کشید. اصلا حوصله چرت و پرت های زنش را نداشت.
-منظور؟
-خب زن مطلقه از قدیم گفتن بد شگونه. پا به هر جا بذاره اونجا رو سیاهی می گیره. خب بالاخره ماهم...
حرفش را خورد و نگاهش را به کیارش رساند.
سپس گفت:
-متوجهی که...؟
رستم با خشم غرید:
-دهنت رو ببند. وگرنه خودم برات می دوزمش.
شهرناز دلخور رو برگرداند.
در دلش گفت" بیا اینم اولیش، شوهرم باهام چپ افتاد".
شهرناز به فکر فرو رفت.
باید هر چه سریعتر سودابه را از زندگی نه چندان خوبش بیرون می کرد قبل از آن که نکبتش همه را بگیرد!


***
 

fatima_.98

همراه انجمن
عضو انجمن
4/9/19
128
1,083
336
21
Qom
با دست هاي لرزانش ليوان را برداشت و قرص ها را يکي يکي داخل دهانش گذاشت و با کمي آب قورت داد.اين روز ها فقط همين قرص هاي خط دار ريز و درشتي بودند که کمي باعث آرامش روح و روانش مي شدند تا بتواند شب ها راحت تر سر روي بالش بگذارد . کابوس نبيند ، جيغ نزند .
ليوان را درون سينک گذاشت و برگشت. هنوز اولين قدم را برنداشته بود که يادش افتاد اين مکان جديد با خانه ي خودش فرق دارد. اينجا ديگر خدم و حشم نبودند که پشت او راه بيفتند و کار هاي نيمه تمامش را تمام کنند . خودش بود و بايد از پسش بر مي آمد . چرخيد و شير آب را باز کرد و ليوانش را شست.
_ چند وقته؟
با صداي رستم لرز به تنش مي افتد . اصلا متوجه نشده بود که او چه زماني به آشپز خانه آمده بود . لب هايش را تر کرد و به طرفش چرخي زد.
_چي؟
_ميگم چند وقته مصرف مي‌کني ؟
حس گناهکاري را داشت که گناهش آشکار شده. اين را حتي مي شد از چشم هاي ترسيده اش فهميد. هيچکس حتي خود حامد هم از اينکه او دارو مصرف ميکند اطلاعي نداشت.
_تقريبا سه سال.
رستم ابرويي بالا مي اندازد . در باورش نمي گنجد خواهرش به اين قرص هاي آرام بخش اعتياد دارد.
مگر چه بر سر او آمده بود؟ او که زندگي خوب و مرفهي داشت .
سعي ميکند خودش را درگير قضيه نکند. اما قلبش فشرده مي شود از ديدن ترس و درد درون چشمان سياه و براق خواهرش.
_اگه بخواي يه روانشناس خوب ميشناسم بهت معرفي ميکنم.
سودابه با دردي که در صدايش پيدا شده مي گويد:
_دردم با روانشناس درمون نميشه. ديگه ازم گذشته.
_به خاطر تو نمي‌گم.به خاطر بچته.
چشمانش با درد بسته مي شود . او هم براي اينکه به دخترش آسيب نزند قرص مصرف مي کند . تا آرام باشد و آرامش را براي گل زيبايش فراهم کند.


پسرک به آرامي و با گام هايي آهسته وارد اتاق مي شود . به عروسک زيباي رو تخت نگاه ميکند. به آرامي و به دور از هر دردي آرميده.
بالاي سرش مي رسد. او شبيه يکي از همان عروسک هاي الناست. همان عروسکي که او دوستش دارد اما النا از او متنفر است. او کلا از هرچيزي که سياوش دوست داشته باشد متنفر است . از نظر او سياوش پسري لجن و کثيف است.
برعکس ، خود سياوش چنين نظري ندارد. او کثيف نيست وقتي مي‌خواهد براي کرم هاي کوچک گوشه حياط و داخل باغچه سرپناهي درست کند تا آن ها از سرما يخ نزنند. يا گربه ي کوچک لاغري را نوازش کند تا تنهايي آزارش ندهد. و يا به جاي کشتن سوسک ها، آن ها را دور کند تا آسيبي نبينند.
دستش را بلند مي‌کند و نزديک صورت دخترک مي برد. اما ناگهان عقب مي کشد و بو مي کند. مي ترسد دستش بوي بدي بدهد و اين عروسک زيبا را آزار دهد.
وقتي مطمئن مي شود بويي نمي دهد ، دوباره به صورت دختر نزديک مي کند . به آرامي نوازشش مي کند.
پلک هايش از هم جدا مي شوند .
_بيدار شدي ؟
دخترک آهسته لب مي زند:
_اصلا نخوابيدم.
پسرک ريز مي خندد.
سر شب به او گفته بود چند بچه گوشه ي حياط دارد که از آن ها مراقبت ميکند. آب و غذايشان را فراهم مي‌کند و سرپناهي امن برايشان مي سازد . به او گفته بود که او پدر خوبي است .
دست آلاله را مي گيرد و به آرامي از اتاق خارج مي شود .
به حياط مي روند و نسيمي سرد دور دختر شروع به رقصيدن مي کند. بدنش لرزيد. سياوش متوجه اين لرزش شد و به او گفت کمي صبرکند.
دوباره به داخل رفت و کمي بعد بازگشت.
در دستش کاپشن مشکي و کلاه قهوه اي اش بود. کلاه را روي سر دخترک تنظيم کرد و کاپشن را به دستش سپرد:
_بپوشش سردت ميشه .
آلاله با عجله کاپشن را مي پوشد و دستش را به دست او مي سپارد.
فکر ميکرد در اين حياط تاريک و سرد موجودي خشمگين و دو سر مقابلشان ظاهر مي شود و اين پسر ميتواند مراقبش باشد.
به گوشه ي حياط رسيدند.
سياوش با نگراني گفت:
_فقط نترس باشه؟
آلاله با هيجان کودکي اش، سر تکان داد.
_نمي ترسم.
سياوش لبخند مي زند. قطعا اين دختر مثل النا نبود.
خم مي شود و دستش را به زير جعبه ي کفشي که برعکس شده مي برد. دوباره بلند مي شود و به طرف آلاله برميگردد.
آلاله با تعجب به موجود نسبتا دراز و پهن روي دستش خيره مي شد که پوستي تيره و پرز دار دارد.
قدمي به عقب برميدارد .
او از اين موجود زشت و چندش آور مي ترسد.
بغض ميکند. سياوش با نگراني مي گويد:
_ترسيدي؟
اين بار سرش را به معني تاييد تکان مي دهد.
_اين که ترس نداره . مي خواي دستت بگیریش؟
دستش را پيش مي برد اما آلاله قدمي به عقب برميدارد.
_ميذارم رو دستت . باور کن اذيت نميکنه خيلي مهربونه .
با نگاهش به او اطمينان مي دهد که چيزي نمي شود .
آلاله نزديک مي رود و دستش را بلند مي کند.
سياوش کرم بد ريخت را پشت دست او قرار مي دهد اما دست دخترک را رها نمي کند.
_ديدي چيزي نيست.
لبخندي مي زند تا خيال دخترک را راحت کند.
اما با اولين حرکت کرم ، جيغ آلاله به آسمان مي رود...
 

fatima_.98

همراه انجمن
عضو انجمن
4/9/19
128
1,083
336
21
Qom
وقتي از پشت در آغـ*ـوش مادرش فرو رفت آرام گرفت و جيغش بند آمد.
سکوت آني فضا با صداي کشيده ي بلند رستم که در گوش سياوش نواخته شد ، شکسته شد.
دخترک با ترس و اضطراب و کمي هم نگراني به مرواريد هاي سياه او که با برق اشک و نفرت مزين شده بود، خيره شد.
تيره ي کمرش لرزيد و بي قرار تر از قبل در آغـ*ـوش مادرش فرو رفت.
اشک ريخت. اما نه براي خودش. براي پيوند دوستي اي که بدهنگام ، از هم گسسته شد.
***
فصل دوم:


با صداي جيغي که در مخم مي پيچيد، پلک هايم رضايت دادند و از هم فاصله گرفتند.
صداي جيغ هنوز در مخم مي پيچد اما با وُلوم کمتري. هنوز مغزم فرمان نداده که موقعيتم را درک کنم. اما آن هم زياد طول نمي کشد و بالاخره محيط را تجزيه ميکنم.
ديوار هاي نه چندان سفيد. بيشتر به رنگ شيري مايل است. قسمتي از آن را هم ترک برداشته و تا نزديکاي سقف به شکل اريب ،امتداد يافته. کمد هاي قديمي زوار در رفته که قفلش خراب شده و مي توانم به خوبي مانتوهاي تيره رنگم به اضافه ي مانتوي سرمه اي مدرسه را هم ببينم. ميز آرايش قديمي با منبت هاي زيبا که توانسته بودم با رضايت مادرم و صد البته بي بي ، رنگ هايشان را تجديد کنم.
لاک هاي رنگارنگ که هديه سالگرد هاي تولدم هست. کش هاي زيبا و کوچک که هنگام بافت موهايم ، بعنوان تزيين انتهاي بافت مي زدم.
خب اين ها وسايل اتاق کوچک دوازده متري ام است.
تن کوفته ام راضي مي شود از تشک سفتم دل بکنم. اما با ياد آوري امروز و کار هايي که بايستي انجام مي دادم، کوفتگي دوباره از نو متولد مي شود و بدنم را به شدت بر تشک مي کوبد.
پلک هايم دوباره داشت گرم مي شد که صداي وحشتناک ساعت زنگدارم باعث مي شود ، شوک زده چشمانم گشاد شود.
"زينــــــــگ"
چرا اين مغز لعنتي فرمان نمي دهد که دست دراز کنم و صداي مزخرف ساعت را خفه کنم.
ناله اي سر مي دهم و مشت نه چندان جاندارم را به ساعت مي کوبم. اما قطع که نمي شود هيچ، دور مي شود و صدايش وحشتناک تر زنگ مي زند.
کلافه بر ميخيزم کشان کشان به طرف ساعت مي روم صداي عجيب و غريبش را مي بندم.
امروز پنجشنبه بيست و دوم اسفند، ساعت هفت و سي دقيقه است.
هنوز هشت نشده و من نيم ساعت وقت اضافه دارم. يعني امشب مي توانم نيم ساعت زودتر بخوابم؟
با هيجان بلند مي شوم.
از اتاق بيرون مي آيم و پا درون سالن کوچک خانه مي گذارم که فرش هاي قرمز بي بي مزينش کرده. به علاوه پشتي هايي به همان رنگ و طرح قديمي که گمان ميکنم مربوط به دهه چهل باشد.
مستقيم و با کله به طرف سرويس مي روم و بعد از اتمام کار با صورتي خيس بيرون مي آيم.
با همان سر و صورت خيس روي بالکن مي روم و هواي سرد و سوز دار هفته هاي آخر اسفند را با تمام وجود مي بلعم که باعث مي شود ته گلوي خشکيده ام بسوزد.
جا دارد آن جمله ي معروف را بگويم: " هوا بس ناجوان مردانه سرد است."
خوب است مامان نيست. وگرنه کله ام را بيخ تا بيخ مي بريد. دوباره به خانه برميگردم و کار هاي امروزم را که درون دفترچه ام نوشتم مرور ميکنم.
خب ابتدا صبحانه.
بعد مي رسيم به نظافت خانه و حياط بزرگ . بعد بايد خدمت بي بي جانم بروم . تا اين جا ساعت تقريبا ده مي شود. بايد برگردم و ناهار امروز را درست کنم. يک چيز حاضري براي ناهار کافي است در عوض شام جون داري مي خوريم. بعد هم بايد بروم بنشينم و تست دروس خوانده شده را بزنم. بعد از آن بايد به کافي نت بروم؟ آه ريزي مي کشم. بايد بروم و نتيجه تست ها را براي او بفرستم. او که مي گويم صد پشت غريبه است که از هزار نزديک،نزديک تر است. بعد بر ميگردم و دوباره درس مي خوانم. تا آن موقع مادرم مي آيد. وقتي که آمد بايد به فکر شام باشم و يک چيز درست حسابي درست کنم.
خب امروز تمام مي شود و جمعه از راه مي رسد.
از الان براي برنامه ي جمعه استرس دارم...
***
بافت موهايم تمام مي شود و کش سر کوچک خرسي شکل را پايين موهايم مي بندم . بافتم را روي شانه ي راستم رها مي کنم و به حياط مي روم.
سرماي هوا را با تمام جانم حس ميکنم. پارو را بر مي دارم و برف هاي براق را به گوشه مي برم. شيلنگ را بر مي دارم و يک سرش را به شيرحوض وصل مي کنم . بايد جايي را که مادرم مي خواهد قدم بگذارد را خوب بشورم تا يخ زدگي هايش از بين برود.
لحظه اي پايم سر مي خورد اما نمي افتم.
کارم که تمام مي شود کنار درخت به خواب رفته مي روم که روي تنه اش نام من و او هک شده. کنار هم. نه يکي بالا و ديگري پايين. کوچک اما کنار هم. به حروف اول اسم هايمان که مثل همديگر هست،دست مي کشم و دلم براي اينجا بودنش پر مي کشد اما مي دانم بايد تا تابستان و فصل زنده شدن ، صبر کنم. تا باز هم بيايد. مثل تمام اين تابستان ها...
تکيه ام را به تنه مي دهم که در نبود او تکيه گاهم مي شود. به حياط نگاهي مي اندازم. روبروي درخت، اتاق او قرار دارد که حالا خالي است و من مي دانم پر از گرد و خاک شده اما حق ندارم داخلش بروم.
روبروي اتاق او اتاق ما، يا همان خانه ي صد متري ما، قرار گرفته. طرف چپ خانه ي پدرش و سمت راست خانه ي بي بي. چهار اتاق صد متري تو در تو ي قديمي که چهار ضلع حياط را مشخص مي کنند.
لبخند زنان به طرف خانه ي بي بي مي روم و با گام هايي آرام روي پله هام قدم مي زنم تا پشت در شيشه اي مشبکش مي رسم.
چند تقه اي مي زنم و گوشه در را باز مي کنم.
صداي پر مهرش را مي شنوم که لبخندم وسيع تر مي شود.
-بيا تو آلاله ي من
جوري که او مرا آلاله اش مي خواند نه تنها مادر بزرگم،که حتي مادرم هم صدايم نمي کرد.
او جاي تمام بي مهري ها را مي گرفت.
کنار بخاري اش نشسته و چاي سياه مي خورد.
-سلام بي بي جان.
-سلام مادرم
هميشه همين را مي گفت. "سلام مادرم" يا "خوبي مادرم؟" و اين يعني من مادر تو هستم.
-باز که چايي تيره داريد مي خوريد. مگه نگفتم براتون ضرر داره.
مي بينم لبخندش وسعت مي گيرد. لحنش شوخ مي شود.
-دوست دارم از دستاي تو چايم رو بخورم مادر.
استکان کمر باريک دور طلايي اش را با نعلبکي برميدارم و به آشپز خانه مي برم.
بعد از عوض کردن چاي ،دوباره پيشش بر ميگردم اما سر راهم شانه ي چوبي تختش را از مقابل آيينه شمعدان جهازش بر مي دارم.
چاي را مقابلش مي گذارم.
پشتش مي نشينم و شروع به شانه کردن موهاي روشن شده اش مي زنم.
گرد سپيد سالخوردگي روي موهايش پاشيده شده.
سه شاخه شان مي کنم. شاخه ي اول روي شاخه مياني و شاخه سوم بين مياني اولي. مي بافمشان.
کارم که تمام مي شود دست هايم را از دو طرف گردنش به جلو مي کشد و روي کف دست هايم را بـ..وسـ..ـه مي زند.
-خوشبخت شي مادر
دلم از دعايش شيرين و گرم مي شود و مي توانم به خودم اميد دهم خوشبخت مي شوم.
مقابلش مي شينم و صورت مهربان و همچون قرص ماهش را مي بوسم.
-ممنونم بي بي
لبخند مي زند :
-تو عروس آرياي مني.
تنها شنيدن نامش کافي بود تا با شرم سرم را پايين بيندازم.
اما نام من و او کنار هم؟
قلبم بي امان تر از قبل کوبش گرفت. دلم رهايي و پرواز مي خواست. روحم هم همين طور.
من و او کنار هم؟
مطمئن هستم صورتم از شدت شرم و خجالت ،کبود شده که بلند زير خنده مي زند.
با همان سر به زير افتاده بار آخر مي بوسمش و مي روم. رفتن که نه... فرار مي کنم.
تنم در آتش مي سوزد. چه خوب است که هوا سوز دارد و آتش درونم را خاموش مي کند.
من و آريا؟
لبم را به دندان مي کشم. مي شود؟ من باشم و او و همين حياط با همين حوض بزرگ؟
***
کار امروزم تقريبا تمام شده .
با شور و اشتياق قدم تند مي کنم به طرف کمد زوار در رفته ام.
يک مانتوي تيره و شلوار لي روشن. شالي سفيد . کاپشن بزرگ.
وقت رفتن است.
خودم را درآيينه چک مي کنم. خوب هستم.
نيشخندي مي زنم. مگر او مرا مي بيند؟ مگر او مي تواند با اين همه فاصله مکاني و زماني که بين ماست مرا ببيند؟
از دست خودم کلافه مي شوم.
در خانه را قفل مي کنم.
ابتدا بايد پيش بي بي بروم تا به او بگويم کجا مي روم.بعد هم نزد او...
از روي ايوان داد مي زنم.
-بي بي مي رم کافه.
مي دانم جوابم چيست.
"برو و سلام مرا به نوه ام برسان و زود برگرد."
از حياط خارج مي شوم.
کوچه و خيابان سپيد سپيد است.درست مثل آسمان. بدون درخشندگي خورشيد. قدم هايم تند مي شود.
به کافي نت مي رسم . هنوز کامل وارد نشده ام:
-سلام آلا،چطوري؟
اين هم لطف ديگري از آريا.
-سلام آقا محمد
-چندبار بگم اين اقا رو بنداز.
لبخندي مي زنم. او از آيا بزرگتر است اما زماني دوستان هم بودند. الان هم هستند اما از هم دور...
سر درگمم ميان سيستم ها.
-سيستم چهار.
تشکري مي کنم. باز لبخند مي زنم .
صدايش را نزديک تر مي شنوم.
-بهش وصل شدم. يکم پياما دير ميره مياد ولي خوبه. از کي منتظرته.
نيم نگاهي به او مي اندازم:
-ممنونم
اما او خيره به مانيتور است.
-آ بيا پيام داد.
با چشماني براق و رقصان نگاه به گوشه صفحه ي ايميل محمد مي اندازم.
نوشته بود: " رسيد؟"
-من ميرم ديگه راحت باش.
او مي رود و من تازه راحت مي شوم.جواب مي دهم.

«سلام آريا»
مي دانم جوابم چيست. خوب مي دانم.

«سلام عزيزم»
من تنها عزيزش بودم. دلم مي لرزد از عزيز او بودن.

«خوبي؟عمو علي خوبه؟خاله نسرين چي؟»
«يکي يکي . هممون خوبيم عزيزم»
اي کاش جرئت داشتم بگويم اين واژه را هي به کار نبر. جانم مي رود آخر...

«خداروشکر»
«بي بي خوبه؟مامانت چي؟»
«بي بي خوبه. خواست سلامش رو بهت برسونم. مامانم خوبه»
«قربونش برم دلم براش يه ذره شده. بهش بگو امسال براش سورپرايز داريم»
"چه سورپرايزي؟"
"اول نتيجه رو بده من تا بهت بگم آخرش"
مي دانم که يک چشمکي مي زند. او را حفظم.حتي الان لبخند دندان نمايي زده و مي شود تا دندان نيشش را به خوبي و روشني ديد.
گزينه هاي درست را برايش نوشتم.

«خب 15 مين صبرکن يه درصد برات بگيرم»
«باشه»
از صندلي بلند مي شوم و ترجيح مي دهم به برف ها خيره شوم تا صفحه چتمان. اينجوري بهتر است. کمتر اذيت مي شوم.
ذهنم درگير خبر خوشش است. چه مي تواند باشد؟
من و آريا از بچگي بهترين دوست هم بوديم.
وقتي هيچکس ما را نخواست بي بي و پسرش عمو علي ما را خواستند. بي بي با پسر و عروس و نوه اش زندگي مي کرد. تنها کساني که داشت همين ها بودند.
سن کم من و آريا و همچنين تنهايي مان باعث شد به هم نزديک شويم و بشويم بهترين دوست هم. هرچه بزرگتر مي شد دوست داشتني تر و مهربان تر مي شد. هرچه بزرگتر مي شدم بيشتر جذبش مي شدم و شيفته تر...
آنقدر شيفته شدم که به خودم آمدم ديدم نمي توانم او را کنار کسي ديگر ببينم.
-پيام اومد آلا.
صداي محمد مرا از فکر او مي رهاند.

«دختر گل کاشتي که»
لبخند مي زنم.

«خوبه؟»
«عالي. همين فرمون برو جلو رتبت خيلي خوب ميشه»
«چشم»
«بي بلا خانوم خانوما»
لرزي بر تنم مي نشيند. لعنتي ...
«خب نگفتي خبرت رو»
کمي معطل شدم. پيام نمي داد.
خيلي گذشت.
برگشتم و به محمد گفتم:
-شبکه قطع شد؟
اخم در هم مي کشد:
-نه بابا
کمي ميگذرد که مي گويد.
-نه وصله.
دوباره به صفحه ي چت نگاه مي کنم. پيامي آمده بود. با خواندنش قلبم مي ايستد.
ديگر کوبشش را حس نمي کنم. ناگهان گُر مي گيرم.

«نوروز پيش شماييم»
تمام مي شوم و دوباره از نو متولد ميشوم.
***
 

fatima_.98

همراه انجمن
عضو انجمن
4/9/19
128
1,083
336
21
Qom
به لپ هاي گل انداخته ام خيره مي شوم و سعي مي کنم قربان صدقه رفتن هاي بي بي را که از سالن مي شنوم ،ناديده بگيرم.
از وقتي آمده ام به خودم در آيينه خيره شده ام. مي خواهم ببينم در اين مدت تغييري کرده ام يا نه. يک تغيير کوچک چشم گير؟!
هيچ تغييري نيست. شايد هم هست و من نمي بينم.
-مادرم غذات سوخت!
از فکر و خيال دست بر ميدارم و از اتاق با دو به طرف آشپزخانه مي روم. اما نه از بوي سوختگي خبري هست و نه از خودش!
امان از دست بي بي ...
با لبخند پيشش مي روم و مي گويم:
-منو دست ميندازين بي بي؟ دستتون درد نکنه.
قاه قاه مي خندد و من هم دلم گرم مي شود به خنده هاي شيرينِ از ته دلش.
-خب مادر اون اتاق چي داره؟ از وقتي اومدي چپيدي توش.
چيزي نمي گويم و به زدن نيمچه لبخندي اکتفا مي کنم.
دست چروکيده اش را روي دستم مي گذارد.
-آريا ديگه چيزي نگفت؟
گفته بود اما من نبايد مي گفتم.
به تفاوت آشکار ميان دست هايمان خيره بودم و سري به معناي نفي تکان دادم.
-فقط سلام شما رو خيلي رسوند.
-سلامت باشه مادرم. دلم براشون تنگ شده. علي که يه سراغ از منِ پيرزن نمي گيره.
چشم از دست هايمان مي کَنم و به نگاه غمگينش مي رسانم.
-هنوز درگيري هاي خودشون رو دارن بي بي جونم. همه چي درست ميشه.
-مي دونم عزيز دلم. اما منم مادرم. دوست دارم بچه ام،پاره ي تنم پيشم باشه.
مي بوسمش. عميق و پر از مهر.
-همه چي درست ميشه دوباره بر ميگردن.
با شوخي و شيطنت ادامه مي دهم.
-در ضمن صنم بانو شما تنها نيستيا.
-شيطون بلا...
صداي باز شدن در را مي شنويم. زودتر از حلاجي کردن من مي گويد:
-مادرته. برو پيشوازش خستس عزيزم.
چشمي مي گويم به طرف در مي روم و قبل از اين که او حتي به پله ها برسد ،آن را باز مي کنم.
سرش پايين است و از پله ها بالا مي آيد.
شاد و با انرژي سلامي مي دهم. اما او بدون نگاه کردن به من سلام مي دهد.
-خسته نباشي مامان.
-ممنون
مکالمه ي کوتاهمان سرد است. مثل هرشب. مثل سرماي اسفند ماه.
من اين سرما را نمي خواهم اما او تن مي دهد.
کيفش را مي گيرم.
-چاي آمادس اول شام يا چاي؟ بي بي هم پيشمونه امشب.
از کنارم رد مي شود کفش هاي پاشنه پنج سانتي اش را داخل جاکفشي چوبي مي گذارد.
-شام. قدمش رو چشمم
هنوز راهرو را طي نکرده که مي چرخد و خيره به چشمانم مي گويد:
-امشب چشمات برق مي زنه.
با تمام دوري کردن هايش باز هم مرا مي فهمد. من گاهي يادم مي رود او مرا کامل از حفظ است.
چشم هايش را ريز مي کند:
-خبريه؟
آب دهانم را قورت مي دهم. تا نوک زبانم مي آيد که بگويم اما پشيمان مي شوم.
-هيچي.
پشتش را مي کند و مي رود.
اما من هنوز جاي خالي اش را نظاره مي کنم و نمي توانم اخم ميان دو ابرويش را که سال هاست، هميشگي شده و خطي روي پيشاني بلندش انداخته فراموش کنم.
صورت کشيده و سفيدش ،چشم هاي تيره و جذابش، لب هاي نازک صورتي اش و تمام چروک هايي که به اشتباه اطراف چشمش را گرفته اند.
وارد آشپز خانه مي شوم که او گرم گفتگو با بي بي است و من مي بينم چه زيبا براي بي بي لبخند مي زند و دندان هاي يک دست سپيدش را به نمايش مي گذارد.
وقتي مي خندد دلربا ترين زن جهان مي شود.
کاش هميشه مي خنديد. حتي براي من...
با لبخند زيبايش بغض مي کنم.
مي چرخم تا بغضم آشکار نشود.
خودم را مشغول مي کنم تا سفره ي شام بي کم و کسري باشد.
حتي شربت خاکشير دوست داشتني اش را آماده کرده ام . کمي گلاب هم مي ريزم تا بيشتر دوست داشته باشد.
سبزي هاي تازه را که نيم ساعتي مي شد آبکشي کردم داخل سبد کوچک صورتي رنگ مي گذارم.
تقريبا همه چيز آماده است.
با لبخند پت و پهني مي گويم:
-بي بي جونم، مامان بيايد شام.
با لبخند نزديک مي شوند.
شام در آرامش صرف مي شود. اما من متوجه اخم هاي هميشگي اش مي شوم. دست جلو مي برم و با انگشت شستم اخم بين دو ابرويش را مي گيرم.
اول کمي با تعجب نگاهم مي کند و بعد کمي خودش را عقب مي کشد و به حالت اول بر مي گردد.
نمي توانم نگاهش را بخوانم. هيچوقت نمي توانم درکش کنم.چون خودش نمي خواهد.
-بي بي جون دست پختم خوبه؟
بي بي مهربان مي گويد:
-عاليه عزيزدلم.
بر ميگردم از مامان هم همين سوال را بپرسم که با نگاه متعجب و ابروي بالا رفته اش مواجه مي شوم.
باز هم نمي توانم بفهمم چه در سرش مي گذرد.
اي کاش مي گذاشت کمي نزديکش باشم، آن وقت تمام نداشته هايش را پر مي کردم. تمام نداشته هايمان را پر مي کرديم.
***