درحال تایپ رمان لیان | *pardis*کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 1K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: آرامش١

*pardis*

همراه انجمن
عضو انجمن
16/3/17
200
3,669
416
چند ثانیه ای به هم خیره موندیم، صورتش دقیقا روبه روم بود و نفس هاش مستقیم به صورتم میخورد. دوباره احساساتم منقلب شد. نمیتونستم هیجانم رو کنترل کنم و دست هام بی وقفه میلرزید. آروم دست گذاشتم روی شونه هاش و کمی به عقب هولش دادم.
- برو عقب.
ذره ای از جاش تکون نخورد. به خاطر قد بلند و هیکل بزرگش کامل روی من احاطه داشت. جوری توی صورتم خیره شده بود که انگار دنبال پیدا کردن گنج بین چشم ها و بینی و لب های من بود. نگاهم رو ازش دزدیدم تا بیشتر از این درگیر این تب و تاب و هیجانی که تو وجودم به پا شده بود نشم. تنفسم سریع و کوتاه شده بود و پیشونیم عرق کرده بود. برای دومین بار هولش دادم.
- برو اونور.
باز هم حرکتی نکرد. زمزمه وار گفت:
مسیح: برای چی؟
- چون داری اذیتم میکنی.
مسیح: من که کاری بهت ندارم.
- باز داری هشدار من رو نادیده میگیری.
دست هاش رو بالا آورد و گفت:
مسیح: من که بهت دست نزدم.
کلافه شده بودم و مسیح هم میخواست اذیتم کنه. هرچه زودتر میخواستم از این وضعیت خارج بشم. با عصبانیت تقریبا بلند تر از قبل گفتم:
- مسیح برو عقب.
لبخند گشاده ای زد و بعد از چند ثانیه مکث به عقب رفت. کتری رو خاموش کرد و برای دوتامون چای ریخت. نفسم رو به بیرون فرستادم و سعی کردم آروم باشم. پشت میز نشست و نگاهم کرد.
مسیح: نمیای؟
از حالت شوک خارج شدم و به خودم اومدم. به آرومی به سمتش رفتم و روبه روش پشت میز نشستم. برای برداشتن لیوان دست دراز کردم که متوجه لرزش خفیف دست هام شدم اما به اندازه ای تاریک بود که مسیح متوجهشون نمیشد. با خیال راحت لیوان رو توی دستم گرفتم و مشغول بازی کردن باهاش شدم. لیوان رو میچرخوندم، از برخورد کف لیوان با میز صدایی ایجاد میشد که برام جالب بود. میخواستم حواس خودم رو پرت کنم. مسیح به آرومی شروع به مزه کردن چای کرد و مشغول خوردن شد. فایده نداشت، هیچ چیزی وجود نداشت که الان تو این لحظه حواس منو پرت کنه فقط میخواستم توی خلوت خودم باشم تا بتونم راحت باشم. مقداری از چای نوشیدم و سریع از جام بلند شدم.
مسیح: کجا؟
با دستپاچگی گفتم:
- میرم بخوابم.
یه مقدار دیگه از چایش رو خورد.
مسیح: مطمئنی؟
احساس کردم لحنش تمسخر آمیز بود و این حرف رو زد تا توی دل منو خالی کنه. چشم هام رو ریز کردم.
- بله.
پشتم رو بهش کردم و رفتم بیرون. به محض خروجم از آشپزخونه، نگاهی به تاریکی خونه انداختم و دلم ریخت. ترس به دلم هجوم آورد و دیگه نتونستم قدم از قدم بردارم. چند دقیقه پیش توی این خونه دزد اومده بود، نکنه بازم برگردن؟ همه جا تاریکه و هیچی هم پیدا نیست، اگر گیرم بندازن و نتونم کاری بکنم چی؟ با تردید کمی به سمت مسیح چرخیدم و نگاهش کردم. نمیتونستم صورتش رو کامل ببینم. یعنی الان داره تو دلش بهم میخنده و از اینکه روم کم شده خوشحاله؟ قطعا. خیلی خسته بودم و واقعا دلم میخواست بخوابم. توی چند ثانیه سبک سنگینی که با خودم کردم به این نتیجه رسیدم که برام مهم نیست، جونم ارزشش بیشتر از یه کل کل مسخره اس. برگشتم پیشش و کنار صندلیش ایستادم. این دفعه بخواد اذیتم کنه حالیش میکنم که طرز برخورد با یه دختر متشخص چیه.
- من خوابم میاد.
لیوان رو با ارامش روی میز گذاشت.
مسیح: باشه، شب بخیر.
ای موذی. میدونست منظور من اینه که میترسم، داشت اذیتم میکرد.
- نمیتونم اینجوری بخوابم، میترسم تنها باشم.
کامل به سمتم برگشت.
مسیح: یعنی میگی من بیام بخوابونمت؟
نفس عمیقی کشیدم و پشت چشمی نازک کردم.
- یه چیزی تو همین مایه ها.
ابروهاش رو بالا انداخت.
مسیح: باشه، پس دیگه نگی داری اذیتم میکنی...
تا اومدم حرفی بزنم دستم رو گرفت و من رو به سمت پذیرایی کشید.
 

*pardis*

همراه انجمن
عضو انجمن
16/3/17
200
3,669
416
توی تاریکی انقدر سریع و بی مهابا راه میرفت که فکر میکردی تو چشم هاش دوربین مادون قرمز کار گذاشته. بدون هیچ اشتباه یا برخوردی با وسایل من رو روی مبل نشوند. کنارم نشست و من رو به زور خوابوند و سرم رو روی پاهاش گذاشت. از حرکاتش تعجب کرده بودم ولی نمیتونستم ذره ای اعتراض کنم. فقط توی حیرت به دستوراتش گوش میدادم و منتظر حرکت بعدیش بودم. مثل بچه ها، دست هام رو برام دست به سـ*ـینه کرد و دسته ی موهام رو روی پاش ریخت و شروع کرد به نوازش کردن موهام. بی حرکت فقط به رفتارهاش توجه کردم. به آرومی دست توی موهام میکشید و در کمال آرامش نوازشم میکرد. کمی بعد، زمزمه وار شروع به صحبت کرد:
مسیح: با یکی از شرکا توی یه پرونده ی ساخت و ساز به مشکل برخوردیم.
سکوت کردم، بعد از مکثی ادامه داد:
مسیح: دلیل دیر اومدنام این بود.
داشت برام توضیح میداد؟ باهام درد و دل میکرد؟ احساسی از درونم بهم گفت بدم نمیاد یکم راجب کارش بدونم... حالا که خودش میخواد تعریف کنه پس بذار منم ازش بپرسم. چرخیدم به سمتش و نگاهش کردم.
- به چه مشکلی برخوردید؟
تعجب کرد. فکر کنم فکرشم نمیکرد که شاید برام جالب باشه و سر بحث رو باز کنم. دستی توی موهاش کشید و گلویی صاف کرد.
مسیح: تقریبا سه سال پیش یه پروژه ای رو شروع کردیم، اما اونطوری که برنامه ریزی کرده بودیم پیش نرفت و تمامش شد ضرر. تقریبا سه برابر اون چیزی که باید سود میکردیم رو حالا مجبوریم پس بدیم. شراکت یعنی توی همه چی با هم سهیمیم، چه سود چه ضرر. من برام مشکلی نداره اونقدری دارم که سهم خودم رو پرداخت کنم و بهم لطمه ای وارد نشه.
- خب پس مشکل چیه؟
نفس عمیقی کشید.
مسیح: مشکل اینجاست که شریکم که یه شرکت نوپا و تازه تاسیسه، میخواد از زیر پرداخت این ضرر فرار کنه.
تقریبا نیم خیز شدم و با اخم گفتم:
-یعنی چی؟ خب هرکسی باید سهمش رو پرداخت کنه. اگر سود میکردید هم از دریافت سود فرار میکرد و می بخشیدش به تو؟ بچه زرنگ.
خنده ای کرد و دوباره من رو خوابوند و موهام رو از توی صورتم کنار زد.
مسیح: ما همه اینو میدونیم، اما اون میخواد شونه خالی کنه.
حرصم گرفته بود.
- واقعا که باید به بعضیا گفت:
صدام رو لاتی کردم:
- بچه کجایی اینقد شجاعی؟
زد زیر خنده.
مسیح: بهت نمیخوره از این حرفام بلد باشی! تو نگران نباش مشکلی پیش نمیاد. از این به بعدم هرچی شد من به موقع خونه ام.
خیلی خوابم گرفته بود. نوازش های مسیح هم باعث شده بود توی حالت خلسه فرو برم. فقط جمله ی آخرش رو شنیدم که خیلی آروم گفت:
مسیح: دیگه هیچوقت تنهات نمیذارم...
توی حالت بین خواب و بیداری احساس کردم پیشونیم کمی خیس شد، اما انقدر خسته بودم که توجهی نکردم و خوابم برد.
***
مسیح: ساعت چهار میام دنبالت. آماده باش.
- برای چی؟ کجا میخوایم بریم؟
مسیح: میخوایم بریم یکم دور بزنیم، از موقعی که پیش منی تا حالا جایی نبردمت. تهران جاهای خیلی باحالی داره که حتما باید ببرمت ببینی.
- باشه.
مسیح: بعدشم میریم یکم خرید میکنیم، خوش میگذره بهت. پس فعلا تا چهار.
- فعلا.
گوشی رو قطع کردم. نگاهی به ساعت انداختم، هنوز وقت داشتم. سریع رفتم حموم، توی تاریکی به سختی دوش گرفتم و نیم ساعته بیرون اومدم و موهام رو خشک کردم و کم کم شروع به لباس پوشیدن کردم. شال و شلوار طوسی با مانتوی گلبهی ملایم، کیف رو دوشی طوسی رنگم رو هم برداشتم و وسایلم رو داخلش ریختم. مرطوب کننده به صورتم زدم و رژ گلبهی کم رنگی هم روی لب هام زدم. همیشه آرایشم در همین حد بود. چون چشم های درشت و مژه های پری داشتم، نیاز چندانی به خط چشم و ریمل نبود. نگاهی به ساعت انداختم، دیگه تقریبا نزدیک اومدنش بود. کلید هارو برداشتم و از خونه خارج شدم.
 

*pardis*

همراه انجمن
عضو انجمن
16/3/17
200
3,669
416
به صفحه ی گوشی نگاهی انداختم، خبری نبود. کلید رو توی کیفم گذاشتم که یه وقت گمش نکنم.
- خداروشکر این دفعه کلید رو جا نذاشتید.
به سمت صدا برگشتم. از دیدنش جا خوردم.
- سلام.
با لبخند نزدیک شد.
سامان: علیک سلام، حال شما خانوم؟
لبخند دستپاچه ای زدم و کامل به سمتش برگشتم.
- ممنونم شما خوبین؟
دستش رو روی هوا تکون داد.
سامان: بدنبودم، اما الان شمارو دیدم خوب شدم.
فکر کردم میخواد باهام دست بده اما بعد متوجه شدم میخواست میزون نبودن حالش رو نشون بده. نفسم رو با آسودگی بیرون دادم. نمیدونستم چی بگم آدم متشخصی بود اما این دو باری که دیدمش حس خیلی خوبی بهم نمیداد. هول میشدم و اضطراب میگرفتم و میخواستم از دستش فرار کنم نمیدونم چرا! به طرفم خم شد و با حالت مشکوکی پرسید:
سامان: این دفعه که مشکلی پیش نیومده؟
- نه مشکلی نیست.
گوشیش زنگ خورد. لبخندی زد و انگشت اشاره اش رو به نشانه اجازه بالا گرفت.
سامان: جانم؟
سرم رو پایین انداختم و چشم هام رو بستم " تورو خدا برو حوصله اتو ندارم."
سامان: چشم داداش الان اوکی اش میکنم، قربانت.
گوشی رو قطع کرد.
سامان: با عرض معذرت یه کار واجب برای من پیش اومده.
- خواهش میکنم.
سامان: خوشحال شدم برای دومین بار دیدمتون. با اجازه.
- خدانگهدار.
" پوف" نفسم رو به بیرون فرستادم. کار خاصی نمیکرد اما انرژیم رو کامل میگرفت. برخلاف اون من اصلا باهاش راحت نبودم. تا برگشتم به سمت کوچه ماشین مسیح جلوی پام ترمز کرد. سوار شدم.
- سلام.
مسیح: سلام خانوم.
کلمه ی خانوم رو مثل سامان گفت. در رو بستم و کیفم رو روی پام گذاشتم. شالم رو مرتب کردم و کمربندم رو بستم و صاف نشستم. هیچ حرکتی نمیکرد، برگشتم به سمتش.
- چرا نمیریم؟
دیدم داره خیره نگاهم میکنه. یکم خجالت کشیدم و دوباره دستی به شالم کشیدم.
- چیه؟
لبخند کجی زد و به جلو خیره شد.
مسیح: هیچی.
و راه افتاد. دست برد ضبط رو روشن کرد. آهنگی که پخش شد خیلی برام آشنا بود اما هر چقدر فکر کردم اسم خواننده اشو یادم نیومد. بی خیالش شدم و به بیرون خیره شدم. خیلی وقت بود که برای دور زدن بیرون نیومده بودم دور زدن توی تهران هم برام جالب بود چون بار اولم بود و کنجکاو بودم ببینم این تهران چی داره که همه عاشقشن. با دقت به بیرون نگاه میکردم. خیابون ها و مغازه ها و آدم ها مثل همونایی بودن که توی اصفهانم هست. فعلا چیز بخصوصی نظرم رو جلب نکرده بود. مسیح صدای ضبط رو کم کرد.
مسیح: خب، اول کجا بریم؟
نگاهش کردم و بی تفاوت گفتم:
- نمیدونم. هر جور خودت میخوای عمل کن.
ابروهاش رو بالا انداخت و سر تکون داد.
مسیح: بله بله.
راهنما زد و وارد خیابون کناری شد.
مسیح: پس اول میریم خرید باحال میکنیم و بعد میریم اون جای باحالی که بهت گفتم.
به مسخره گفتم:
- پس قراره امروز خیلی باحال باشه.
مسیح: بله شانس آوردی چون باحالی رو فقط با مسیح میشه تجربه کرد.
پوسخندی زدم.
- پس خوشبحال من.
دوباره ابرویی بالا انداخت.
مسیح: صد در صد.
کمی بعد جلوی مرکز خرید بزرگی ایستاد. نمای بیرونش که نشون میداد خیلی باید بزرگ باشه.
مسیح: پیاده شید لطفا خانوم.
پیاده شدم. امروز یه جوری بود فکر کنم کیفش خیلی کوکه. ماشین رو قفل کرد و اومد کنارم ایستاد.
مسیح: بریم؟
با سر تایید کردم. وارد پاساژ که شدیم تازه به این پی بردم که علاوه بر بزرگی خیلی هم مجلل هست. مغازه ها و فروشگاه های شیک دور تا دور قرار داشتند و پله برقی بزرگی وسط پاساژ بود که به طبقه های بالا راه داشت. همراهشبه سمت پله ها رفتم و بالا رفتیم. من که اولین بارم بود اینجا میومدم، پس بی نظر فقط دنبالش راه افتادم.
 

*pardis*

همراه انجمن
عضو انجمن
16/3/17
200
3,669
416
از کنار چند ردیف مغازه ی مردونه فروشی خیلی شیک گذشتیم و جلوی یک مغازه ی زنونه ایستاد. به سمتم برگشت:
مسیح: میخوام بریم اینجا و و تو هرچی خواستی بخری. هر چیزی لازم داری بردار، باشه؟
- من چیزی لازم ندارم همه چی دارم.
مسیح: دوست دارم برات خرید کنم.
- نه ممنون.
کلافه نفسش رو به بیرون فرستاد. دستم رو محکم گرفت.
مسیح: من میخوام این کار رو بکنم.
وارد مغازه شدیم. به زور دستم رو از دستش کشیدم بیرون و با اخم نگاهش کردم. تا اومدم بهش چیزی بگم نگاهم افتاد به فروشنده ی توی مغازه که مارو نگاه میکرد و جلوی خودم رو گرفتم. مسیح با لبخند رو به فروشنده سلام کرد:
مسیح: روزتون بخیر.
با خوشرویی جوابش رو داد.
فروشنده: در خدمتم.
مسیح: خواهش میکنم. میخوایم برای خانومم خرید کنیم.
و محکم دستش رو دور شونم حلقه کرد. خیلی ریز تقلا کردم تا خودم رو ازش جدا کنم اما محکم تر گرفتم. با لبخند بهم نگاه کرد:
مسیح: خانومم بریم انتخاب کنیم. از چی خوشت میاد؟
و من رو با خودش به سمت لباس ها کشوند. به زور همراهش رفتم. آروم نزدیک گوشش گفتم:
- ولم کن مسیح، وگرنه همین جا جلوی این ضایعت میکنم.
مثل خودم آروم گفت:
مسیح: نه خانومم کار زشتیه. لباس انتخاب کن.
وقتی پشت اتاق هاب پرو قرار گرفتیم و مطمئن شدم که فروشنده روی ما دید نداره یهو محکم پسش زدم.
- دستتو بکش داری اذیتم میکنی. من نمیخوام خرید کنم.
یک دفعه به سمتم اومد و شونه هام رو توی دست هاش گرفت و تقریبا از روی زمین بلندم کرد. با جدیت توی صورتم خیره شد.
مسیح: بار آخریه که بهت میگم باید خرید کنی. دفعه ی دیگه اینطوری نمیگم بهت.
اولین باری بود که اینطوری جدی میدیدمش و ایندفعه واقعا ازش ترسیدم. به حدی جدی شده بود که باور کردم که بار دیگه با حرف مجبورم نمیکنه خرید کنم و ممکنه به زور و کتک متوسل شه. با ترس توی چشم هاش زل زدم. بعد از چند ثانیه مکث ولم کرد. دستی روی لباسش کشید و یقه اش رو مرتب کرد.
مسیح: حالا برو انتخاب کن.
هنوز حرکتی نکرده بودم و با ترس نگاهش میکردم شوکه شده بودم. فروشنده نزدیکمون شد و گفت:
فروشنده: بفرمایید خانم اگر دوست دارید من کمکتون کنم.
بالاخره نگاهم رو از روش برداشتم و به سمت دختر جوون رفتم. لبخندی تصنعی زدم:
- بله ممنون میشم.
هیچ دقتی روی مدل مانتوها نمیکردم و فقط هر مانتویی که فروشنده بهم پیشنهاد میداد رو قبول میکردم و به پاکت خرید هام اضافه میشد. تمام ذهنم پر شده بود از ترس و اصلا متوجه هیچی نمیشدم. این رفتارش جدید بود. خودش به زور من رو تو این زندگی گرفتار کرده حالا از دستم عصبانی هم میشه؟ اگر آدمی باشه که نتونه رو خودش کنترل داشته باشه چی؟ تا اینجا هم خیلی شانس آوردم. بعد از اینکه چند مانتو و شال انتخاب کردم رو به مسیح کردم و به آرومی گفتم:
- تموم شد.
مسیح: یه لباس برای مهمونی هم بردار.
سریع پرسیدم:
- لباس مهمونی برای چی؟
دوباره با اخم نگاهم کرد. خیلی جدی گفت:
مسیح: چون من میگم. فقط نمیخوام خیلی باز باشه.
نکنه طبق اون حرفش مهمونی ای توی راهه؟ من نمیتونم قبول کنم باهاش به مهمونی برم. اما فعلا چاره ای ندارم باید خرید بکنم و خیلی بهونه گیری نکنم. نگاهی اجمالی به لباس های مجلسی انداختم. لباسی بسته و ساده زرشکی رنگ نظرم رو جلب کرد. در عین سادگی خیلی شیک و خوش دوخت بود و مناسب برای مهمونی های مختلط. طبق رفتار چند دقیقه پیشش یه احتمال ضعیف دادم که نتونم از رفتن امتناع کنم و مجبورم کنه، حداقل یه لباس مناسب واسه ی اون مجلس داشته باشم. از فروشنده خواستم این لباس رو هم برام بذاره که گفت:
فروشنده: لباس مجلسی با مانتو فرق داره، چون حتما باید توی تن بشینه. پس اگر پرو کنید تا از سایزش مطمئن شیم خیلی خوب میشه.
لباس رو از رگال درآورد و به سمتم گرفت. به ناچار ازش گرفتم و توی یکی از اتاق ها رفتم و پوشیدم. جنس پارچه اش نمیدونم چی بود، اما خیلی نرم و ملایم بود و روی تنم حسابی نشسته بود. چرخی جلوی آیینه زدم، بلندی لباس تاروی زمین میرسید و حتما باید با یه کفش پاشنه بلند پوشیده میشد. آستین هاش از شونه کمی ازاد بود و قدش سه ربع بود و لبش کمی پف داشت. دور کمرش هم یه کمربند از جنس پارچه لباس خیلی ظریف بسته شده بود و سمت چپ پامیون خورده بود. واقعا لباس سنگین و زیبایی بود. اگر تو موقعیت دیگه و قبل از تمام این جریانات بود حتما خیلی ذوق میکردم اما الان تمام شور و شوقم به یه لبخند گوشه ی لبم خلاصه شد. تقه ای به در خورد:
فروشنده: میشه ببینمت عزیزم؟
در رو باز کردم. دختر جوون با چشمانی شگفت زده نگاهم کرد.
فروشنده: خیلی خوشگل شدی این لباس به هرکسی نمیاد اما تو تن تو خیلی نشسته. انگار از اول واسه تو دوخته شده.
لبخندی زدم و حرف هاش رو پای زبون بازی فروشنده بودنش گذاشتم.
- ممنونم.
فروشنده: واقعا دارم خواهرانه بهت میگم این حرف رو، نه به عنوان فروشنده ی این مغازه.
لبخندم بیشتر شد. صدای مسیح رو شنیدم که از بیرون گفت:
مسیح: میشه ببینم؟
سریع در اتاق رو تا نیمه بستم و آروم به دختر گفتم:
- نه!
لبخندی زد و دست روی شونه ام گذاشت:
فروشنده: نمیذارم ببینه نگران نباش. بعدا خودت سوپرایزش کن.
چشمکی بهم زد و رفت. در اتاق رو کامل بستم و بهش تکیه دادم و چشم هام رو بستم.
 

*pardis*

همراه انجمن
عضو انجمن
16/3/17
200
3,669
416
الان باید همسرم میومد لباسم رو می دید و کلی ذوق می کرد و قربون صدقه ام میرفت، منم از فرصت استفاده میکردم و براش دلبری میکردم تا بیشتر عاشقم بشه و از اون بـ..وسـ..ـه های یواشکی عاشقانه رو گونه اش میذاشتم و ... اما حالا وضع زندگیم رو ببین! دوباره تقه ای به در خورد.
مسیح: تموم نشد؟
به خودم اومدم و سریع لباس هام رو عوض کردم و از اتاق زدم بیرون. شال حریر و کیف و کفش ست مخمل زرشکی رنگ هم برداشتیم و بعد از اینکه مسیح حساب کرد از مغازه خارج شدیم. کمی جلوتر ایستاد.
مسیح: چرا نذاشتی لباس رو ببینم؟
اهمیتی بهش ندادم و به راهم ادامه دادم.
- چون دلم نمیخواست.
دوباره دل و جرعتم زیاد شده بود. باید جلوی این رفتارش می ایستادم و ضعف نشون نمیدادم تا دیگه تکرار نشه. جلوتر ازش از پاساژ خارج شدم و به سمت ماشین رفتم. توی سکوت سوار شدیم و راه افتاد. سرم خیلی درد میکرد.
- میشه بریم خونه؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
مسیح: نه.
سرم رو به شیشه تکیه دادم، حالم خوب نبود. بغضی ته گلوم شکل گرفت. حتی نمیتونم استراحت کنم انقدر آدم ضعیفی هستم که از خودم هیچ اختیاری ندارم. خدایا من این زندگی زوری رو نمیخوام به کی باید بگم؟ نمیتونم تو این زندگی دووم بیارم... هرچی بیشتر می گذشت سردردم بیشتر میشد و کم کم حالت تهوع هم بهش اضافه شده بود. خیلی عصبی شده بودم و شروع سردردم هم به همین خاطر بود. شاید تو زندگی همیشه دیگران برام تصمیم گرفتن، اما هیچوقت اجازه ندادم کسی باهام اینطوری رفتار کنه. حق نداشت اینجوری من رو تحقیر کنه هر لحظه به رفتارش توی مغازه فکر میکردم و عصبی تر میشدم. چطور جرعت کرد اونجوری من رو با حقارت از روی زمین بلند کنه و بهم حکم کنه؟ قبلا این لحن حرف زدن رو ازش شنیده بودم اما اینبار که اینجوری مثل یه بـرده باهام رفتار کرد خیلی ناراحتم کرد. با این کارش غرورم رو له کرد. اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر شد خیلی غریبانه توی سکوت گریه میکردم تا بیشتر از این غرورم جلوش له نشه. نمیدونم کجا داشتیم میرفتیم، اما هرجایی که بود دور بود و از این بابت خوشحال بودم چون میتونستم خودم رو تخلیه کنم. خیلی آروم میروند و تقریبا یک ساعتی طول کشید تا برسیم. وارد منطقه ی خوش آب و هوایی شدیم. از شدت روشناییش چشم هام رو ریز کردم. اطرافمون پر از کافه و رستوران و مغازه های مختلفی بود که همشون با نور و ریسه های رنگارنگ تزیین شده بودند و چشم هر بیننده ای رو خیره میکردند. چشم هام به خاطر گریه میسوخت کمی ماساژشون دادم تا بتونم راحت تر ببینم. کمی جلوتر ماشین رو نگه داشت پیاده شد و اومد در سمت من رو باز کرد. بدون نگاه بهش پیاده شدم. وارد یه باغ رستوران خیلی زیبا شدیم که دورتادورش تخت بود و وسطش یه جوی کوچک بود. تمام محوطه با سنگ ریزه پوشیده شده بود که با حرکت روشون صدای دلنشینی ایجاد میشد. فکر نمیکنم کسی تو دنیا باشه که از این صدا خوشش نیاد. به سمت تختی هدایتم کرد و نشستم.
مسیح: تو بشین، من میرم منو رو بیارم.
سر تکون دادم و به رفتنش نگاه کردم. این مرد خوش تیپی که اینجا داره راه میره و هر دختری که چشمش بهش میوفته خیره اش میشه، یه آدم پسته. کی باورش میشه؟ کی این رو از توی چشم هاش میخونه؟ زن و مردی از جلوم عبور کردند و زن بهم لبخند زد اما در جواب فقط نگاه سردمن نسیبش شد. این زن میدونه چی تو سر منه؟ چه حالی دارم؟ هیچ کس جز خودم و خدا نمیدونه...
 

آرامش١

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
28/1/20
2
7
16
سلام
با تشكر از شما نويسنده محترم
چرا از ادامه داستان خبري نيست؟
اين همه فاصله بين قسمتهاي مختلف يك رمان، باعث كاهش جذابيت رمان مي شود و براي خواننده اصلا خوشايند نيست!