در حال تایپ رمان به رنگ نارنجی | ژیلا.ح (علیماژ) کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 5K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Zhila.h

چقدر از رمان خوشتون میادو بهش علاقه دارین و به نظرتون سطح رمان در چه حده؟


  • مجموع رای دهندگان
    47
بسم الله الرحمن الرحیم

نام رمان: به رنگ نارنجی
نام نویسنده: ژیلا.ح کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: @Mahsa dokht

خلاصه :
پدر لیلا یک نارنجی پوش است، رفتگری زحمت کش که سال های سال است با شغل خود زندگی می کند.
اما لیلا با شغل پدرش رابـ ـطه ی چندان خوبی ندارد و همین علت بسیاری از مشکلات زندگی شان شده است.
روزگار می چرخد و همین شغل باعث می شود زندگی روی دیگری به آن ها نشان دهد.


*اگه خوشتون اومد اشتراک و پیگیری یادتون نره. تشکر شما هم نشون می ده که پارت رو خوندین.
امیدوارم خوشتون بیاد.

نقد رمان :
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش:

Mah dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
933
27,557
781
پای پنجره


نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 
بسم الله الرحمن الرحیم


دنیای هر کس رنگی دارد؛
گاهی تیره، گاهی روشن،
گاهی سبز،گاهی آبی،زرد، گاهی قرمز و
گاهی هم نارنجی.
اما دنیای نارنجی کمی فرق دارد،
دنیایی که گاهی با روشنای روز آغاز می شود و
گاهی هم با تیرگی شب.
دنیایی که نه امنیتی دارد و نه
به قدر کافی اعتباری.
دنیایی که طعم اشک می دهد.
اما همین دنیا اگر نباشد...
دیگر هیچ کدام از دنیاهای زرد و سبز و قرمز و... معنا پیدا نمی کنند.
دنیایی به رنگ نارنجی.
***
مشوش گام هایش را یکی پس از دیگری بر می داشت. سنگ های بی نوای زیر پایش که هر از گاهی به این سو و آن سو پرتاب می شدند اگر زبانی برای حرف زدن داشتند قطعا با صدای بلند اعتراض می کردند. قلبش طوری تند تند به سـ*ـینه اش می کوبید که گویی در سالن کنسرتی قرار دارد و نقش طبلی با ریتم تند برای تکمیل کردن موسیقی را دارد.
آن قدر به صورت و ته ریش خرمایی تیره اش دست کشیده بود که اگر صورتش کمی خاصیت ارتجاعی داشت، حتما چند سانتی متری از پوست صورتش آویزان می شد. چشم هایش دو دو می زد و ابروهایش از نگرانی مثل دو تکه چوب که بخواهند دو ضلع مثلثی را بسازند به هم نزدیک شده بودند.
بالاخره مقابل در آهنی قدیمی قهوه ای رنگ متوقف شد. یک دستش را به تکه آهن روی در که شکل گل پیچ خورده بود گره داد و با دست دیگر تلفنش را از جیبش بیرون کشید. برای بار هزارم شماره ای را گرفت. آن قدر این شماره را گرفته بود که حتی با چشم های بسته هم می توانست با لمس نقاط فرضی روی صفحه لمسی آن رابگیرد.
و باز هم برای بار هزارم پاسخی ضبط شده به چهره ی پریشانش دهن کجی می کرد.« دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...». تلفنش را با حرص درون جیبش سُر داد. انگشتش را محکم روی دکمه ی سفید رنگ قدیمی ای که نقش زنگ را داشت فشرد. چند دقیقه گذشت اما خبری نشد. خاطرات و افکارش مثل موریانه هایی شده بودند که به جانش افتاده و آرام آرام قصد به پایان رساندنش را داشتند.
دستش را به لوله های گاز کنار دیوار آجری گرفت، پایش را روی بست فلزی که لوله را به دیوار محکم کرده بود گذاشت و کمی خودش را بالا کشید. چراغ های خاموش و پنجره های باز خانه به دلش گواهی بد می دادند. از پیش لوله ها کنار آمد و دوباره سمت در رفت. بیخیال زنگ شد و چند باری با کف دستش در را کوبید. چند دقیقه منتظر ماند و وقتی دید خبری نشد صدایش را روی سرش گرفت، بغض آشکاری در رگه های صدایش می رقصید: لیلا... لیلا کجایی... درو باز کن... لیلا من ازت معذرت می خوام. خواهش می کنم لاقل بذار حرف بزنیم... لیلا...!
دیگر جلوی بغض سمج اش را نگرفت و گذاشت تا به آرامی این گره کور بغض باز شده و رود کوچکی از اشک روی گونه هایش بسازند. همراه با اشک هایی که روی صورتش روان می شدند، خط های باریک روی پیشانی اش نا منظم کج و معوج می شدند. این خط ها مثل نوشته هایی در دفترچه خاطرات بودند که هر کدام در اثر حوادث های مختلف روزگار هک شده بودند و حال که دوباره سر و کله شان پیدا شده بود، خبر از حال پریشان اش می دادند.
راست گفته بودند که همه ی درد ها درمان ندارند. راست گفته بودند که گاهی یک دیوانه سنگی درون چاه می اندازد و صد تا عاقل نمی توانند آن را بیرون بکشند. راست گفته بودند که اگر مرد بغضش بشکند یعنی درد یعنی اوج کلافگی دیوانگی.. راست گفته بودند که ... گویی در این لحظه تمام عالم و آدم و حتی ضرب المثل ها و حرف ها قد علم کرده بودند که ندامتش کنند. که پتکی شوند و نبود لیلایش را بر سرش بکوبند. که در لحظه ای این مرد را آوار کنند.
تکیه اش را به دیوار زد و آهسته خم شد. آرام روی دیوار قدیمی آجری کرم رنگ لغزید و روی زمین نشست. دانه های برف روی موهای خرمایی تیره اش جا خوش کرده بودند. شانه هایش آرام ولی مردانه می لرزید. در حجم تنهایی خودش شکسته بود، بدون آنکه کسی از این دنیای هفت میلیارد نفری صدایش را بشنود. سرش را روی زانویش گذاشت و چشمان ملتهبش را بست. زیر لب با صدایی گرفته گفت:
- کی گفته قصه ی لیلی و مجنون دروغه؟ الان کجان که حال و روز منو ببینن؟
***
 
آخرین ویرایش:
بعد از آن که آخرین محلول را با بشری که محتوایی آبی رنگ داشت مخلوط کرد، محلول جدید را در شیشه ی مخصوص ریخت و در آن را با احتیاط گذاشت و محکم کرد. لیبل یا همان برچسب اسمش را هم روی شیشه زد و آن را تحویل مسئول داد. بعد از آن که بقیه ی کارآموزان را از نظر گذراند، عینک مخصوص بزرگ را از روی صورتش برداشت. بوی الـ*کـل و مواد ضد عفونی کننده همه جای آزمایشگاه را پر کرده بود.
دروغ نبود اگر پیش خودش اعتراف می کرد هر لحظه که به این آزمایشگاه پا می گذاشت، دلهره هم مثل جوجه ای که به پشت مادرش راه می افتد دنبالش روانه می شد و امروز این دلهره بیشترهم شده بود. امروز آخرین روز کارآموزی اش بود و دقیقا تا یک ساعت دیگر معلوم می شد چهار نفری که قرار است از بین دوازده تا کارآموز انتخاب شوند، چه کسانی هستند.
از محوطه ی آزمایشگاه بیرون آمد. در سالن انتظار روی یکی از صندلی های چرم مشکی نشست و سعی کرد خودش را با مجله های روی میز مشغول کند. بخار یکی از محلول ها قبل از آن که عینکش را بزند به چشم چپش خورده بود و برای همین چشم چپش کمی می سوخت. هنوز چند صفحه بیشتر ورق نزده بود که صدای تق تق پاشنه های کفشی آمد و به دنبالش صدای خانومی که امروز نقش مراقب برای آزمون عملی را ایفا می کرد، بلند شد. دست هایش را سه بار محکم بهم زد و گفت:
- خانوما وآقایون وقتتون تمومه.
مکثی کرد و بعد با صدای بلند تری گفت:
- یادتون نره برچسب اسمتون رو روی محلولتون بزنین. بعد از اینکه محلول هاتون رو تحویل دادین بیرون تو سالن منتظر بمونین تا دکتر نتیجه ی نهایی رو اعلام کنن.
لب هایش را درون دهانش جمع کرد و با پایش روی زمین ضرب گرفت. دلش می خواست دکمه ای بود تا زمان را کمی جلوتر ببرد و به این حال و استرس اش پایان بدهد.
کم کم همه ی دخترها و پسر هایی که درون آزمایشگاه بودند درون سالن انتظار جمع شدند. لیلا حال مجله را روی میز گذاشته بود و با پوست کنار ناخن انگشتش ور می رفت. بارها و بارها طی مدتی که درون آزمایشگاه کارآموز بود تا به امروز، صحنه ای که قرار است نتایج آخر را اعلام کنند تصور کرده بود. بیشتر اوقات رد شدنش را و گاهی هم سرخوشانه قبول شدنش را تصور می کرد. بعد از سه ماه کار آموزی امروز نتیجه ی قطعی اعلام می شد. لیلا دختری با قدرت های ماورائی یا هوش بالا و خارق العاده نبود، اما همیشه برای همه چیز در زندگی اش می جنگید؛ این را از پدرش یاد گرفته بود.
دستی به روپوش سفیدش کشید. نگاهش را به جیب های روپوش سفیدش انداخت. یاد روزی افتاد که طاهره خانوم؛ مادرش، دوخت روپوشش را تمام کرده بود و وقتی لیلا آن را تن زده بود با شوقی مادرانه گفته بود:
- الهی قوربون دختر قشنگم برم، کی می شه مادر من تو رو توی این لباس ببینم؟ عزیز دل من.
دستش را نوازش وار روی روپوشش کشید و در دل چند صلوات فرستاد تا کمی آرام شود. رشته ی افکارش با صدای مسئول آزمایشگاه از هم گسست:
- تو طول این مدتی که اینجا بودین تمام رفتارها و عکس العمل هاتون زیر نظر بوده و نتیجه ی نهایی تنها بر اساس دو گزارش کاری که هفته های پیش ارائه کردین و آزمون های کتبی و عملی نیست.
همان مردی که لیلا حدس می زد دکتر باشد کنار خانوم یراحی که مسئول آزمایشگاه بود قرار گرفت. شیشه های کوچک محلول هم در جعبه ی مخصوص در دستانش بود. خانوم یراحی ادامه داد:
- اما این کارهای عملی و کتبی که کردین هم تاثیر کمی نداره. و در نهایت ...
همان طور که چشم از خانوم یراحی بر نمی داشت، سراپا گوش شده بود و مضطرب پوست لبش را می جوید. دست از کندن پوست کنار ناخنش برداشت و دست هایش را در هم قلاب کرد.
دکتر صحبت خانوم یراحی را قطع کرد:
- همه ی گزارش کار ها خوب بودن. البته به غیر از دو تا که ایراداتشون محسوس بود. عملکرد بیشترتون هم تا اینجا خوب بوده. پس...
نفس لیلا در سـ*ـینه اش حبس شده بود و با چشمانی منتظر که کمی گشاد شده بودند به دکتر نگاه می کرد.
- پس ما تصمیم گرفتیم چهار نفر رو از روی نتیجه ی محلول ها انتخاب کنیم.
انگار هر ثانیه مثل تکه پیتزایی شده بود که وقتی می خواستی طعمش را بچشی، کش می آمد. دکتر هم گویی تصمیم داشت همه را چند بار تور آخرت گردی ببرد و برگرداند تا بالاخره نتیجه ی کذایی را اعلام کند.
 
آخرین ویرایش:
- سه تا از محلول ها به رنگ ارغوانی شدن و درست طبق نتیجه. این سه محلول با برچسب های روشون به نام های...
لیلا ادامه ی حرف هایش را نشنید. گویی صدایی در گوشش می پیچید و مانع از شنیدن می شد. محلولی که در نهایت درست کرده بود رنگی یاسی به خود گرفته بود نه ارغوانی. با صدای دست و تبریک به خودش آمد.
دکتر هنوز داشت صحبت می کرد. دست هایش را حال درون جیب هایش کرده بود و با نگاه نافذی هر چند ثانیه یک بار یکی از کار آموزان را نشانه می رفت.
- شما سه نفر حتما به شعبه ای که خانوم یراحی اسمش رو بهتون می ده مراجعه کنین. و اما اون یک نفری که باقی می مونه.
لیلا مشوش دستی به مقنعه ی مشکی رنگش کشید و بعد بچه ها را از نظر گذراند. خودش به شخصه شاهد تمام تقلاها و تلاش هایشان بود. و چه سخت است وقتی کسی در یک لحظه بخواهد چوب حراج به تمام تلاش هایی که کرده ای بزند. و این در مورد تمام بچه های حاضر صدق می کرد. دلهره در صورت تک تک شان موج می زد و همین حال لیلا را دگرگون تر می کرد.
- ما بررسی کردیم و متوجه شدیم ترکیبی که ما ازتون خواستیم در واقع دو تا ایزوتوپ مختلف داره و در نهایت دو تا رنگ از ترکیباتش بدست می آد. یاسی و ارغوانی.
لیلا بلافاصله سر بلند کرد و نگاهش را با نخ و سوزنی نامرئی به دکتر دوخت. طوری به دکتر می نگریست که باباجانش وقتی می خواست اخبار گوش کند خیره ی تلوزیون می شد.
- به خانوم حکیم تبریک می گم. شما نفر چهارم هستین و از اونجایی که محلول نهاییتون شبیه تر به نتیجه ای بوده که ما می خواستیم به شعبه ی اصلی منتقل می شین و ...
لیلا دیگر بقیه ی حرف هایش را نمی شنید. انگار روی ابر ها سیر می کرد. باورش نمی شد. برای لحظه ای با دیدن نگاه های غمبار دیگر بچه ها خودش هم آشوب شد و دلش برای تمام بچه ها سوخت اما خوشحالی اش بیشتر به این حس می چربید و دوباره لبخند را به صورتش بازگرداند. دلش می خواست الان توی اتاقش بود تا دلی سیر جیغ بکشد و از خوشحالی برقصد. اما الان تنها واکنشش ضربان تند قلبش بود که حس می کرد حتی از روی مانتوی مشکی رنگش هم معلوم است.
بلافاصله بعد از گرفتن آدرس و شنیدن سایر توضیحات سوار اتوبوس شد تا زودتر به آدرسی که گفته بودند برود . باید همین امروز قبل از ساعت سه در آنجا حضور پیدا می کرد.
آن قدر غرق افکارش بود که وقتی به خودش آمد، روی صندلی های انتظار شعبه ی اصلی نشسته بود و مضطرب پاهایش را تکان می داد. صورتش چیزی از اضطراب درونی اش را نشان نمی داد اما هر از گاهی چشمانش دو دو می زدند. نگاهش را هرچند ثانیه یکبار اطراف سالن می چرخاند و با دقت سعی در بخاطرسپردن چیزهایی که می دید داشت.
درختچه های سبز رنگ گوشه های سالن شاید تنها چیز هایی بودند که این محوطه را از بی روحی و سردی بیرون می کشیدند. همین هم در میان کاغذ دیواری های سفید و تابلوهایی که تنها حسی که به بیننده القا می کردند، بی رخوتی بود، غنیمت محسوب می شد. نگاهش خیره ی ویترین تمام شیشه ای شد که پر از مدال و لوح تقدیر وجام بود. با دیدن این همه افتخارات دهانش نیمه باز مانده بود و چشم هایش شبیه به دکمه های درشت روی مانتویش شده بودند.
 
آخرین ویرایش:
درست ده دقیقه گذشته بود که بالاخره سر و کله ی دختری با لباس فرم سورمه ای و مقنعه ای که شبیه مقنعه های کارکنان هواپیمایی بود، پیدا شد. ابروهایی نازک داشت و چشم هایی باریک و بادامی شکل، بینی قلمی شکلش مثل درفشی بود که نگاه را به سمت لب های کوچک و قلبی شکل کالباسی اش سوق می دادند. چند تار موی طلایی رنگ هم از زیر مقنعه ی سورمه ای رنگش معلوم بود.
دخترک لبخندی تصنعی به صورت ظاهرا خونسرد لیلا پاشید و همان طور که برگه های در دستش را مرتب می کرد، چشمان میشی رنگش را به دخترک دوخت:
- بازم تبریک می گم که قبول شدین.
لیلا با لبخند سر تکان داد و دسته موی سمج مشکی رنگش را زیر مقنعه اش سر داد. از جایش بلند شد و کیف شیری رنگش را روی شانه اش مرتب کرد. به سختی نیشش را که تا بناگوشش باز شده بود بست و لبخندش را جمع و جور تر کرد.
- خب من کی می تونم شروع به کار کنم؟
دختر منشی روی صندلی چرم سبز رنگ پشت میز کارش نشست. انگار که بخواهد نواری ضبط شده را تکرار کند، گفت:
- روزای کاری شنبه تا چهارشنبه است، بعضی وقتا اگه کارا خوب پیش نره باید پنج شنبه ها هم بیاین پس بهتره از قبل حواستون باشه. رأس ساعت هشت صبح باید اینجا باشین. اینم تاکید می کنم که اینجا سر ساعت اومدن خیلی مهمه.
نگاه مصمم اش را به لیلا دوخت و ادامه داد :
- رأس ساعت پنج هم پایان ساعت کاری کارمنداست. بهتره تاخیر نداشته باشین چون ورود و خروجتون ثبت می شه و در نهایت تاخیر هاتون روی هم باعث می شه از حقوق ماهانه اتون کم کنه. لباس کارتون هم که معلومه روپوش سفید باید تهیه کنین اگه ندارین.
لیلا نگاهی به کیفش انداخت. از بین زیپ نیمه بازش روپوش تا شده ی سفیدش معلوم بود. دختر منشی مکثی کرد و به لیلا خیره شد تا تاثیر حرف هایش را ببیند و بعد با لحنی دوستانه تر ادامه داد:
- فقط یه چیزهم بگم. تو قبول شدی اما بدون اینکه بتونی خودتو اثبات کنی و یه طورایی جای پاتو محکم کنی مهم تره و البته این سخت تره. موفق باشی.
چشمان عسلی رنگش را قدردان با لبخندی مهربان به دختر منشی دوخت و فرم را از او گرفت. روی میز خم شده بود و با اخم هایی درهم که نشان از دقت زیادش بودند، فرم را پر می کرد. وقتی به آدرس محل سکونت رسید حس می کرد این نوشته ی هشت حرفی از روی برگه بلند شده، جلوی آینه ای رو به خودش ایستاده و زبانش را با تخسی برایش تکان می دهد. هوفی کرد و جاهای خالی باقی مانده را هم پر کرد. پانزده دقیقه ای طول کشید اما بالاخره فرم را کامل کرد. آن امضایی که در نهایت پایی برگه گذاشت، تمام خستگی این چند وقت را از تنش خارج کرد. خودش را به طور نامحسوسی کمی تاب داد تا عضلات خشک شده اش دوباره سر حال شوند و بعد از جا بلند شد.
آن قدر در پوست خود نمی گنجید که دلش می خواست مسیری که تا خانه باید طی می کرد را سوار جارویی جادویی شود و به سمت خانه پرواز کند. هر چند در میان این حجم بی تمثیل شادی اش، نگرانی هایی هم داشت. دلهره هم در میان احساساتش گاهی جولان می داد.
وقتی سوار اتوبوس شد، دل دل می کرد که زودتر به خانه برسد تا این خبر را به پدر جان و مادر جانش بدهد. حتی می خواست این بار کمی ولخرجی کند و تاکسی بگیرد اما وقتی به خانواده ی چهار نفره شان فکر کرد، پشیمان شد. هنوز برای این ولخرجی ها زود بود.
هنوز هم در مخیلیه اش نمی گنجید که در ازمایشگاه مورد علاقه اش استخدام شود. از شادی در پوست خود نمی گنجید، انگار بالاخره تمام درس خواندن و زحمت هایش به نتیجه نشسته بود. آنقدر امروز در خلوت خودش با دست و دلبازی لبخند زده بود که حس می کرد گونه هایش درد می کنند.
نمی خواست دست خالی به خانه برود، برای همین به عشق خواهرش آیگین در راه کمی هم شیرینی خامه ای خرید. همان طور که جعبه ی شیرینی روی دستش بود، وارد کوچه ی باریکی شد. بوی سبزی و سیگار و خاک و کمی هم بوی نا در هم آمیخته و به مشام می رسید. هر وقت از این راه می آمد حدود ده دقیقه زودتر می رسید. با اینکه کمی تاریک و البته ترسناک بود، اما هربار از همین راه می آمد. بار ها مادر جانش دعوایش کرده بود که «بچه این کوچه پاتوق معتادا و خلافکاراس، چند دقیقه بیشتر پیاده راه بیای که چیزی ازت کم نمی شه، خطرناکه انقد از اون کوچه رد نشو» گوشش بدهکار نبود که نبود.
بالاخره به کوچه ی خودشان رسید. نفس راحتی کشید. کوچه ی خودشان هرچه که بود لاقل تنگ و دل گیر نبود. چندان هم بوی سیگار نمی داد.
با لبخند عمیقی زمزمه وار گفت: هیچ کوچه ای مثل کوچه ی خود آدم نمی شه.
هنوز حرفش کامل از دهانش بیرون نیامده بود که پای چپش تیر کشید. صورتش مچاله شد و ابروهایش در هم تاب خوردند. جعبه را کمی جا به جا کرد و بعد به پای دردناکش خیره شد. توپ چند لایه ی پلاستیکی جایی نزدیک پایش متوقف شده بود. سر بلند کرد و چند جفت نگاه منتظر را روی خودش دید. عماد پسر شش ساله ی همسایه و چند نفر دیگر از دوستانش بودند که (گل کوچیک) بازی می کردند و حال منتظر توپشان بودند.
 

عماد: خاله یه دونه از اون شوت محکمات می زنی دوستام هم ببینن؟
بعد دستش را به حالت حلقه جلوی دهانش گرفت تا مثلا به صورت مخفیانه، طوری که دوستانش نفهمند بگوید:
- می خوام بهشون پز بدم.
لیلا ابروهایش را از هم باز کرد و با رویی گشاده به عماد چشمک ریزی زد. بعد در حالی که حواسش به جعبه ی شیرینی هم بود سمت توپ رفت و محکم به آن ضربه زد. توپ چرخ خوران همان طور که هوا را می شکافت و پیش می رفت، به سمت مخالف متمایل شد. چشمان لیلا حسابی گرد شده بود. خدا خدا می کرد بلکه توپ زبان نفهم تغییر رویه دهد و کمی مسیرش را کج کند اما فایده نداشت و توپ انگار که لبخندی شیطانی به روی لیلا بزند، به در سبز رنگ حیاط خانه ی آقای شمشیری خورد.
در عرض چند ثانیه تمام بچه ها متفرق شده و داد و بیداد کنان و جیغ کشان هر کدام جایی پناه گرفتند تا قایم شوند. کاری که پدر و مادر های آن بچه ها طی چند ساعت و با هزینه ی چند داد و بیداد و پرتاب کردن دمپایی های ابری و جارو های دستی شان می کردند را لیلا در چند ثانیه انجام داده بود و به نحوی همه شان را از وسط کوچه جمع کرده بود.
لیلا سریع کلیدش را از جیبش بیرون کشید، می خواست در را باز کند که درست چند ثانیه ی بعد سر و کله ی آقای شمشیری با عرق گیر آبی رنگ و پیژامه اش پیدا شد. آقای شمشیری مردی سالخورده بود با موهایی جو گندمی که بیشتر تار های مویش دیگر به سپیدی می زدند. ابروهای سپید کلفت و پیوندی داشت، درست شبیه به دو هلال باریک ماه که بهم چسبیده باشند. و لب های درشت قلوه ای اش که وقتی داد می کشید بزرگ تر به نظر می رسیدند. چشمان سبز روشنی داشت که بیشتر ترسناکش می کردند. با این همه چین و چروک روی صورتش که چهره اش را مثل دفتر نقاشی خط خطی کرده بودند، هنوز هم ترسناک و پر ابهت بود، درست مثل همان وقت ها بود که لیلا با دوستانش جلوی خانه شان بازی می کردند و سر و کله ی آقای شمشیری اخمالو و بی حوصله پیدا می شد.
آقای شمشیری هن هن کنان سرش را از بین در بیرون آورد وسرکی کشید. وقتی دید چیزی عایدش نشده در را باز کرد و با دمپایی های رنگ و رو رفته ی قرمزش بیرون آمد. همه جای کوچه را سرک کشید و وقتی نگاهش به لیلا افتاد متوقف شد. دو دستش را به سمت کش پیژامه ی راه راه اش برد و شلوارش را تا روی شکمش بالا کشید. با همان اخم های ترسناکش که گویی دو کلاف کاموای سپید را در هم کرده باشند، گفت:
- دختر رسول نارنجی، تو ندیدی کی زد به در؟
صدایش ارتعاش داشت اما هنوز هم برای ترساندن بچه ها و علی الخصوص لیلا کافی بود. لیلا من و منی کرد و بعد با لبخند نصفه نیمه ای که مثل آوار هر لحظه در حال ریزش بود گفت:
- نه من اینجا کسی رو ندیدم.
آقای شمشیری دستش را به سمت گردنش برد و پشتش را صدا دار خاراند.
- که این طور!
و بعد نگاه مشکوکش را به لیلا دوخت. همان طور که عقب عقب می رفت و دستش را به در گرفته بود، به لیلا خیره نگاه می کرد. با آن نگاه تیز آقای شمشیری که گویی رعد بود و می شکافت و تا عمق وجودت نفوذ می کرد، چیزی نمانده بود لیلا لب به اعتراف بگشاید که در با صدای بدی محکم بسته و تقریبا به درگاهش کوبیده شد.
نفس راحتی کشید و لبخندی شیطنت بار، درست از همان ها که وقتی از دست آقای شیری فرار می کرد روی لبش پیدا می شد، زد و در را با کلیدش باز کرد. برای اینکه خبر استخدام شدنش را بدهد آن قدر ذوق داشت که می خواست حضورا این خبر را بدهد و نه حتی از پشت گوشی. وارد حیاط کوچک خانه شان که شد، چشمش به هندوانه و خربزه ای افتاد که درون حوض آبی رنگ شناور بودند. وسوسه شد تا دست هایش را درون آب فرو کند تا کمی از این حس گرمای درونش را کم کند. این تابستان حتی از تابستان سال پیش هم گرم تر شده بود.
روی لبه ی سیمانی حوض نشست و همان طور که مادرش را صدا می زد دست دیگرش را درون آب فرو برد. به خاطر پیچک ها و شاخه های مو و انگور که دور حصار آهنی بالای حیاط پیچیده بودند، این بخش از حیاط که حوض آبی رنگ دقیقا وسط آن قرار داشت، همیشه سایه بود. برای همین آب درون حوض کمی خنک مانده بود اما بازهم کمی گرم بود.
جعبه ی شیرینی را با احتیاط روی موزاییک های خاکستری کف حیاط گذاشت و بیشتر سمت حوض خم شد. با لحنی بچگانه گفت:
- گلی؟ گل گلی من کجایی؟
با دست هایش آب را کمی جا به جا کرد تا بالاخره ماهی قرمزش جست و خیز کنان از درون کوزه ی سفالی ترک خورده ی کوچک بیرون آمد و به سمت دستش رفت. می خواست بیشتر خم شود که صدای مادرجانش را شنید:
- خم نشو لیلا می افتی تو حوض.
بلافاصله از جایش بلند شد و با دو به سمت مادرجانش رفت. همان طور که دست هایش را دور گردن طاهره خانوم حلقه می کرد با شوق گفت:
- مامان گلی بگو دخترت چی کار کرده؟
طاهره خانوم همان طور که سعی در باز کردن حصار دست های لیلا داشت گفت:
- اول از سر و کول من بیا پایین بعد بگو ببینم چی کردی.
لیلا بعد از اینکه ماچ آبداری از گونه ی مادر جانش کرد، دست هایش را باز کرد و جلوی طاهره خانوم ایستاد. نگاهی با چادر گل گلی اش انداخت و انگار که حرفش را یادش رفته باشد گفت:
- مامان کجا می ری؟
- جایی رو ندارم که برم مامان جان، می رم یه سر به ریحانه خانوم بزنم بیام.
همین که لیلا اسم ریحانه خانوم را شنید دهان نیمه بازش را بست و بیخیال گفتن خبر خوشش شد. ریحانه خانوم در کوچه و محل نقش سازمان جمع آوری اطلاعات و ارائه دهی آن را داشت. حتی گاهی نقش سازمان آمار را ایفا می کرد. اگر الان این خبر را می گفت طی کوتاه ترین زمان قابل تصور در تمام محل پخش می شد.
طاهره خانوم: حالا چی می خواستی بگی لیلا؟
دست هایش را پشت سرش قفل کرد و همان طور که خودش را تاب می داد باد لپ هایش را خالی کرد و گفت:
- امم. هیچی. اومدی می گم.
- باشه. پس من دیگه می رم. با آیگین خونه رو جمع و جور کنین تا من میام. شب شاید خانوم صمدی اینا بیان.
لب و لوچه اش حسابی آویزان شده بود. این هم کادوی قبولی اش! می دانست از آیگین آبی گرم نمی شود برای همین خودش باید به تنهایی کل خانه را جمع و جور می کرد. با صدای بسته شدن در به خودش آمد. نگاهش که به جعبه ی شیرینی افتاد با تعجب گفت:
- ندید؟