Drag to reposition cover

درحال تایپ رمان به رنگ نارنجی | ژیلا.ح (علیماژ) کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 9K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Zhila.h

چقدر از رمان خوشتون میادو بهش علاقه دارین و به نظرتون سطح رمان در چه حده؟


  • Total voters
    53

Zhila.h

کاربر فعال
عضو انجمن
6/9/18
751
19,820
871
19
شهر شب
تلگرام

بسم الله الرحمن الرحیم

نام رمان: به رنگ نارنجی
نام نویسنده: ژیلا.ح کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: @Mahsa dokht

خلاصه :
پدر لیلا یک نارنجی پوش است، رفتگری زحمت کش که سال های سال است با شغل خود زندگی می کند.
اما لیلا با شغل پدرش رابـ ـطه ی چندان خوبی ندارد و همین علت بسیاری از مشکلات زندگی شان شده است.
روزگار می چرخد و همین شغل باعث می شود زندگی روی دیگری به آن ها نشان دهد.


*اگه خوشتون اومد اشتراک و پیگیری یادتون نره. تشکر شما هم نشون می ده که پارت رو خوندین.
امیدوارم خوشتون بیاد.

نقد رمان :
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
285091_Be-Range-Narenji2.png
 
آخرین ویرایش:

Mah dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
970
28,220
781
پای پنجره


نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

Zhila.h

کاربر فعال
عضو انجمن
6/9/18
751
19,820
871
19
شهر شب
تلگرام

بسم الله الرحمن الرحیم


دنیای هر کس رنگی دارد؛
گاهی تیره، گاهی روشن،
گاهی سبز،گاهی آبی،زرد، گاهی قرمز و
گاهی هم نارنجی.
اما دنیای نارنجی کمی فرق دارد،
دنیایی که گاهی با روشنای روز آغاز می شود و
گاهی هم با تیرگی شب.
دنیایی که نه امنیتی دارد و نه
به قدر کافی اعتباری.
دنیایی که طعم اشک می دهد.
اما همین دنیا اگر نباشد...
دیگر هیچ کدام از دنیاهای زرد و سبز و قرمز و... معنا پیدا نمی کنند.
دنیایی به رنگ نارنجی.
***
مشوش گام هایش را یکی پس از دیگری بر می داشت. سنگ های بی نوای زیر پایش که هر از گاهی به این سو و آن سو پرتاب می شدند اگر زبانی برای حرف زدن داشتند قطعا با صدای بلند اعتراض می کردند. قلبش طوری تند تند به سـ*ـینه اش می کوبید که گویی در سالن کنسرتی قرار دارد و نقش طبلی با ریتم تند برای تکمیل کردن موسیقی را دارد.
آن قدر به صورت و ته ریش خرمایی تیره اش دست کشیده بود که اگر صورتش کمی خاصیت ارتجاعی داشت، حتما چند سانتی متری از پوست صورتش آویزان می شد. چشم هایش دو دو می زد و ابروهایش از نگرانی مثل دو تکه چوب که بخواهند دو ضلع مثلثی را بسازند به هم نزدیک شده بودند.
بالاخره مقابل در آهنی قدیمی قهوه ای رنگ متوقف شد. یک دستش را به تکه آهن روی در که شکل گل پیچ خورده بود گره داد و با دست دیگر تلفنش را از جیبش بیرون کشید. برای بار هزارم شماره ای را گرفت. آن قدر این شماره را گرفته بود که حتی با چشم های بسته هم می توانست با لمس نقاط فرضی روی صفحه لمسی آن رابگیرد.
و باز هم برای بار هزارم پاسخی ضبط شده به چهره ی پریشانش دهن کجی می کرد.« دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...». تلفنش را با حرص درون جیبش سُر داد. انگشتش را محکم روی دکمه ی سفید رنگ قدیمی ای که نقش زنگ را داشت فشرد. چند دقیقه گذشت اما خبری نشد. خاطرات و افکارش مثل موریانه هایی شده بودند که به جانش افتاده و آرام آرام قصد به پایان رساندنش را داشتند.
دستش را به لوله های گاز کنار دیوار آجری گرفت، پایش را روی بست فلزی که لوله را به دیوار محکم کرده بود گذاشت و کمی خودش را بالا کشید. چراغ های خاموش و پنجره های باز خانه به دلش گواهی بد می دادند. از پیش لوله ها کنار آمد و دوباره سمت در رفت. بیخیال زنگ شد و چند باری با کف دستش در را کوبید. چند دقیقه منتظر ماند و وقتی دید خبری نشد صدایش را روی سرش گرفت، بغض آشکاری در رگه های صدایش می رقصید: لیلا... لیلا کجایی... درو باز کن... لیلا من ازت معذرت می خوام. خواهش می کنم لاقل بذار حرف بزنیم... لیلا...!
دیگر جلوی بغض سمج اش را نگرفت و گذاشت تا به آرامی این گره کور بغض باز شده و رود کوچکی از اشک روی گونه هایش بسازند. همراه با اشک هایی که روی صورتش روان می شدند، خط های باریک روی پیشانی اش نا منظم کج و معوج می شدند. این خط ها مثل نوشته هایی در دفترچه خاطرات بودند که هر کدام در اثر حوادث های مختلف روزگار هک شده بودند و حال که دوباره سر و کله شان پیدا شده بود، خبر از حال پریشان اش می دادند.
راست گفته بودند که همه ی درد ها درمان ندارند. راست گفته بودند که گاهی یک دیوانه سنگی درون چاه می اندازد و صد تا عاقل نمی توانند آن را بیرون بکشند. راست گفته بودند که اگر مرد بغضش بشکند یعنی درد یعنی اوج کلافگی دیوانگی.. راست گفته بودند که ... گویی در این لحظه تمام عالم و آدم و حتی ضرب المثل ها و حرف ها قد علم کرده بودند که ندامتش کنند. که پتکی شوند و نبود لیلایش را بر سرش بکوبند. که در لحظه ای این مرد را آوار کنند.
تکیه اش را به دیوار زد و آهسته خم شد. آرام روی دیوار قدیمی آجری کرم رنگ لغزید و روی زمین نشست. دانه های برف روی موهای خرمایی تیره اش جا خوش کرده بودند. شانه هایش آرام ولی مردانه می لرزید. در حجم تنهایی خودش شکسته بود، بدون آنکه کسی از این دنیای هفت میلیارد نفری صدایش را بشنود. سرش را روی زانویش گذاشت و چشمان ملتهبش را بست. زیر لب با صدایی گرفته گفت:
- کی گفته قصه ی لیلی و مجنون دروغه؟ الان کجان که حال و روز منو ببینن؟
***
 
آخرین ویرایش:

Zhila.h

کاربر فعال
عضو انجمن
6/9/18
751
19,820
871
19
شهر شب
تلگرام

بعد از آن که آخرین محلول را با بشری که محتوایی آبی رنگ داشت مخلوط کرد، محلول جدید را در شیشه ی مخصوص ریخت و در آن را با احتیاط گذاشت و محکم کرد. لیبل یا همان برچسب اسمش را هم روی شیشه زد و آن را تحویل مسئول داد. بعد از آن که بقیه ی کارآموزان را از نظر گذراند، عینک مخصوص بزرگ را از روی صورتش برداشت. بوی الـ*کـل و مواد ضد عفونی کننده همه جای آزمایشگاه را پر کرده بود.
دروغ نبود اگر پیش خودش اعتراف می کرد هر لحظه که به این آزمایشگاه پا می گذاشت، دلهره هم مثل جوجه ای که به پشت مادرش راه می افتد دنبالش روانه می شد و امروز این دلهره بیشترهم شده بود. امروز آخرین روز کارآموزی اش بود و دقیقا تا یک ساعت دیگر معلوم می شد چهار نفری که قرار است از بین دوازده تا کارآموز انتخاب شوند، چه کسانی هستند.
از محوطه ی آزمایشگاه بیرون آمد. در سالن انتظار روی یکی از صندلی های چرم مشکی نشست و سعی کرد خودش را با مجله های روی میز مشغول کند. بخار یکی از محلول ها قبل از آن که عینکش را بزند به چشم چپش خورده بود و برای همین چشم چپش کمی می سوخت. هنوز چند صفحه بیشتر ورق نزده بود که صدای تق تق پاشنه های کفشی آمد و به دنبالش صدای خانومی که امروز نقش مراقب برای آزمون عملی را ایفا می کرد، بلند شد. دست هایش را سه بار محکم بهم زد و گفت:
- خانوما وآقایون وقتتون تمومه.
مکثی کرد و بعد با صدای بلند تری گفت:
- یادتون نره برچسب اسمتون رو روی محلولتون بزنین. بعد از اینکه محلول هاتون رو تحویل دادین بیرون تو سالن منتظر بمونین تا دکتر نتیجه ی نهایی رو اعلام کنن.
لب هایش را درون دهانش جمع کرد و با پایش روی زمین ضرب گرفت. دلش می خواست دکمه ای بود تا زمان را کمی جلوتر ببرد و به این حال و استرس اش پایان بدهد.
کم کم همه ی دخترها و پسر هایی که درون آزمایشگاه بودند درون سالن انتظار جمع شدند. لیلا حال مجله را روی میز گذاشته بود و با پوست کنار ناخن انگشتش ور می رفت. بارها و بارها طی مدتی که درون آزمایشگاه کارآموز بود تا به امروز، صحنه ای که قرار است نتایج آخر را اعلام کنند تصور کرده بود. بیشتر اوقات رد شدنش را و گاهی هم سرخوشانه قبول شدنش را تصور می کرد. بعد از سه ماه کار آموزی امروز نتیجه ی قطعی اعلام می شد. لیلا دختری با قدرت های ماورائی یا هوش بالا و خارق العاده نبود، اما همیشه برای همه چیز در زندگی اش می جنگید؛ این را از پدرش یاد گرفته بود.
دستی به روپوش سفیدش کشید. نگاهش را به جیب های روپوش سفیدش انداخت. یاد روزی افتاد که طاهره خانوم؛ مادرش، دوخت روپوشش را تمام کرده بود و وقتی لیلا آن را تن زده بود با شوقی مادرانه گفته بود:
- الهی قوربون دختر قشنگم برم، کی می شه مادر من تو رو توی این لباس ببینم؟ عزیز دل من.
دستش را نوازش وار روی روپوشش کشید و در دل چند صلوات فرستاد تا کمی آرام شود. رشته ی افکارش با صدای مسئول آزمایشگاه از هم گسست:
- تو طول این مدتی که اینجا بودین تمام رفتارها و عکس العمل هاتون زیر نظر بوده و نتیجه ی نهایی تنها بر اساس دو گزارش کاری که هفته های پیش ارائه کردین و آزمون های کتبی و عملی نیست.
همان مردی که لیلا حدس می زد دکتر باشد کنار خانوم یراحی که مسئول آزمایشگاه بود قرار گرفت. شیشه های کوچک محلول هم در جعبه ی مخصوص در دستانش بود. خانوم یراحی ادامه داد:
- اما این کارهای عملی و کتبی که کردین هم تاثیر کمی نداره. و در نهایت ...
همان طور که چشم از خانوم یراحی بر نمی داشت، سراپا گوش شده بود و مضطرب پوست لبش را می جوید. دست از کندن پوست کنار ناخنش برداشت و دست هایش را در هم قلاب کرد.
دکتر صحبت خانوم یراحی را قطع کرد:
- همه ی گزارش کار ها خوب بودن. البته به غیر از دو تا که ایراداتشون محسوس بود. عملکرد بیشترتون هم تا اینجا خوب بوده. پس...
نفس لیلا در سـ*ـینه اش حبس شده بود و با چشمانی منتظر که کمی گشاد شده بودند به دکتر نگاه می کرد.
- پس ما تصمیم گرفتیم چهار نفر رو از روی نتیجه ی محلول ها انتخاب کنیم.
انگار هر ثانیه مثل تکه پیتزایی شده بود که وقتی می خواستی طعمش را بچشی، کش می آمد. دکتر هم گویی تصمیم داشت همه را چند بار تور آخرت گردی ببرد و برگرداند تا بالاخره نتیجه ی کذایی را اعلام کند.
 
آخرین ویرایش:

Zhila.h

کاربر فعال
عضو انجمن
6/9/18
751
19,820
871
19
شهر شب
تلگرام

- سه تا از محلول ها به رنگ ارغوانی شدن و درست طبق نتیجه. این سه محلول با برچسب های روشون به نام های...
لیلا ادامه ی حرف هایش را نشنید. گویی صدایی در گوشش می پیچید و مانع از شنیدن می شد. محلولی که در نهایت درست کرده بود رنگی یاسی به خود گرفته بود نه ارغوانی. با صدای دست و تبریک به خودش آمد.
دکتر هنوز داشت صحبت می کرد. دست هایش را حال درون جیب هایش کرده بود و با نگاه نافذی هر چند ثانیه یک بار یکی از کار آموزان را نشانه می رفت.
- شما سه نفر حتما به شعبه ای که خانوم یراحی اسمش رو بهتون می ده مراجعه کنین. و اما اون یک نفری که باقی می مونه.
لیلا مشوش دستی به مقنعه ی مشکی رنگش کشید و بعد بچه ها را از نظر گذراند. خودش به شخصه شاهد تمام تقلاها و تلاش هایشان بود. و چه سخت است وقتی کسی در یک لحظه بخواهد چوب حراج به تمام تلاش هایی که کرده ای بزند. و این در مورد تمام بچه های حاضر صدق می کرد. دلهره در صورت تک تک شان موج می زد و همین حال لیلا را دگرگون تر می کرد.
- ما بررسی کردیم و متوجه شدیم ترکیبی که ما ازتون خواستیم در واقع دو تا ایزوتوپ مختلف داره و در نهایت دو تا رنگ از ترکیباتش بدست می آد. یاسی و ارغوانی.
لیلا بلافاصله سر بلند کرد و نگاهش را با نخ و سوزنی نامرئی به دکتر دوخت. طوری به دکتر می نگریست که باباجانش وقتی می خواست اخبار گوش کند خیره ی تلوزیون می شد.
- به خانوم حکیم تبریک می گم. شما نفر چهارم هستین و از اونجایی که محلول نهاییتون شبیه تر به نتیجه ای بوده که ما می خواستیم به شعبه ی اصلی منتقل می شین و ...
لیلا دیگر بقیه ی حرف هایش را نمی شنید. انگار روی ابر ها سیر می کرد. باورش نمی شد. برای لحظه ای با دیدن نگاه های غمبار دیگر بچه ها خودش هم آشوب شد و دلش برای تمام بچه ها سوخت اما خوشحالی اش بیشتر به این حس می چربید و دوباره لبخند را به صورتش بازگرداند. دلش می خواست الان توی اتاقش بود تا دلی سیر جیغ بکشد و از خوشحالی برقصد. اما الان تنها واکنشش ضربان تند قلبش بود که حس می کرد حتی از روی مانتوی مشکی رنگش هم معلوم است.
بلافاصله بعد از گرفتن آدرس و شنیدن سایر توضیحات سوار اتوبوس شد تا زودتر به آدرسی که گفته بودند برود . باید همین امروز قبل از ساعت سه در آنجا حضور پیدا می کرد.
آن قدر غرق افکارش بود که وقتی به خودش آمد، روی صندلی های انتظار شعبه ی اصلی نشسته بود و مضطرب پاهایش را تکان می داد. صورتش چیزی از اضطراب درونی اش را نشان نمی داد اما هر از گاهی چشمانش دو دو می زدند. نگاهش را هرچند ثانیه یکبار اطراف سالن می چرخاند و با دقت سعی در بخاطرسپردن چیزهایی که می دید داشت.
درختچه های سبز رنگ گوشه های سالن شاید تنها چیز هایی بودند که این محوطه را از بی روحی و سردی بیرون می کشیدند. همین هم در میان کاغذ دیواری های سفید و تابلوهایی که تنها حسی که به بیننده القا می کردند، بی رخوتی بود، غنیمت محسوب می شد. نگاهش خیره ی ویترین تمام شیشه ای شد که پر از مدال و لوح تقدیر وجام بود. با دیدن این همه افتخارات دهانش نیمه باز مانده بود و چشم هایش شبیه به دکمه های درشت روی مانتویش شده بودند.
 
آخرین ویرایش:

Zhila.h

کاربر فعال
عضو انجمن
6/9/18
751
19,820
871
19
شهر شب
تلگرام

درست ده دقیقه گذشته بود که بالاخره سر و کله ی دختری با لباس فرم سورمه ای و مقنعه ای که شبیه مقنعه های کارکنان هواپیمایی بود، پیدا شد. ابروهایی نازک داشت و چشم هایی باریک و بادامی شکل، بینی قلمی شکلش مثل درفشی بود که نگاه را به سمت لب های کوچک و قلبی شکل کالباسی اش سوق می دادند. چند تار موی طلایی رنگ هم از زیر مقنعه ی سورمه ای رنگش معلوم بود.
دخترک لبخندی تصنعی به صورت ظاهرا خونسرد لیلا پاشید و همان طور که برگه های در دستش را مرتب می کرد، چشمان میشی رنگش را به دخترک دوخت:
- بازم تبریک می گم که قبول شدین.
لیلا با لبخند سر تکان داد و دسته موی سمج مشکی رنگش را زیر مقنعه اش سر داد. از جایش بلند شد و کیف شیری رنگش را روی شانه اش مرتب کرد. به سختی نیشش را که تا بناگوشش باز شده بود بست و لبخندش را جمع و جور تر کرد.
- خب من کی می تونم شروع به کار کنم؟
دختر منشی روی صندلی چرم سبز رنگ پشت میز کارش نشست. انگار که بخواهد نواری ضبط شده را تکرار کند، گفت:
- روزای کاری شنبه تا چهارشنبه است، بعضی وقتا اگه کارا خوب پیش نره باید پنج شنبه ها هم بیاین پس بهتره از قبل حواستون باشه. رأس ساعت هشت صبح باید اینجا باشین. اینم تاکید می کنم که اینجا سر ساعت اومدن خیلی مهمه.
نگاه مصمم اش را به لیلا دوخت و ادامه داد :
- رأس ساعت پنج هم پایان ساعت کاری کارمنداست. بهتره تاخیر نداشته باشین چون ورود و خروجتون ثبت می شه و در نهایت تاخیر هاتون روی هم باعث می شه از حقوق ماهانه اتون کم کنه. لباس کارتون هم که معلومه روپوش سفید باید تهیه کنین اگه ندارین.
لیلا نگاهی به کیفش انداخت. از بین زیپ نیمه بازش روپوش تا شده ی سفیدش معلوم بود. دختر منشی مکثی کرد و به لیلا خیره شد تا تاثیر حرف هایش را ببیند و بعد با لحنی دوستانه تر ادامه داد:
- فقط یه چیزهم بگم. تو قبول شدی اما بدون اینکه بتونی خودتو اثبات کنی و یه طورایی جای پاتو محکم کنی مهم تره و البته این سخت تره. موفق باشی.
چشمان عسلی رنگش را قدردان با لبخندی مهربان به دختر منشی دوخت و فرم را از او گرفت. روی میز خم شده بود و با اخم هایی درهم که نشان از دقت زیادش بودند، فرم را پر می کرد. وقتی به آدرس محل سکونت رسید حس می کرد این نوشته ی هشت حرفی از روی برگه بلند شده، جلوی آینه ای رو به خودش ایستاده و زبانش را با تخسی برایش تکان می دهد. هوفی کرد و جاهای خالی باقی مانده را هم پر کرد. پانزده دقیقه ای طول کشید اما بالاخره فرم را کامل کرد. آن امضایی که در نهایت پایی برگه گذاشت، تمام خستگی این چند وقت را از تنش خارج کرد. خودش را به طور نامحسوسی کمی تاب داد تا عضلات خشک شده اش دوباره سر حال شوند و بعد از جا بلند شد.
آن قدر در پوست خود نمی گنجید که دلش می خواست مسیری که تا خانه باید طی می کرد را سوار جارویی جادویی شود و به سمت خانه پرواز کند. هر چند در میان این حجم بی تمثیل شادی اش، نگرانی هایی هم داشت. دلهره هم در میان احساساتش گاهی جولان می داد.
وقتی سوار اتوبوس شد، دل دل می کرد که زودتر به خانه برسد تا این خبر را به پدر جان و مادر جانش بدهد. حتی می خواست این بار کمی ولخرجی کند و تاکسی بگیرد اما وقتی به خانواده ی چهار نفره شان فکر کرد، پشیمان شد. هنوز برای این ولخرجی ها زود بود.
هنوز هم در مخیلیه اش نمی گنجید که در ازمایشگاه مورد علاقه اش استخدام شود. از شادی در پوست خود نمی گنجید، انگار بالاخره تمام درس خواندن و زحمت هایش به نتیجه نشسته بود. آنقدر امروز در خلوت خودش با دست و دلبازی لبخند زده بود که حس می کرد گونه هایش درد می کنند.
نمی خواست دست خالی به خانه برود، برای همین به عشق خواهرش آیگین در راه کمی هم شیرینی خامه ای خرید. همان طور که جعبه ی شیرینی روی دستش بود، وارد کوچه ی باریکی شد. بوی سبزی و سیگار و خاک و کمی هم بوی نا در هم آمیخته و به مشام می رسید. هر وقت از این راه می آمد حدود ده دقیقه زودتر می رسید. با اینکه کمی تاریک و البته ترسناک بود، اما هربار از همین راه می آمد. بار ها مادر جانش دعوایش کرده بود که «بچه این کوچه پاتوق معتادا و خلافکاراس، چند دقیقه بیشتر پیاده راه بیای که چیزی ازت کم نمی شه، خطرناکه انقد از اون کوچه رد نشو» گوشش بدهکار نبود که نبود.
بالاخره به کوچه ی خودشان رسید. نفس راحتی کشید. کوچه ی خودشان هرچه که بود لاقل تنگ و دل گیر نبود. چندان هم بوی سیگار نمی داد.
با لبخند عمیقی زمزمه وار گفت: هیچ کوچه ای مثل کوچه ی خود آدم نمی شه.
هنوز حرفش کامل از دهانش بیرون نیامده بود که پای چپش تیر کشید. صورتش مچاله شد و ابروهایش در هم تاب خوردند. جعبه را کمی جا به جا کرد و بعد به پای دردناکش خیره شد. توپ چند لایه ی پلاستیکی جایی نزدیک پایش متوقف شده بود. سر بلند کرد و چند جفت نگاه منتظر را روی خودش دید. عماد پسر شش ساله ی همسایه و چند نفر دیگر از دوستانش بودند که (گل کوچیک) بازی می کردند و حال منتظر توپشان بودند.
 

Zhila.h

کاربر فعال
عضو انجمن
6/9/18
751
19,820
871
19
شهر شب
تلگرام


عماد: خاله یه دونه از اون شوت محکمات می زنی دوستام هم ببینن؟
بعد دستش را به حالت حلقه جلوی دهانش گرفت تا مثلا به صورت مخفیانه، طوری که دوستانش نفهمند بگوید:
- می خوام بهشون پز بدم.
لیلا ابروهایش را از هم باز کرد و با رویی گشاده به عماد چشمک ریزی زد. بعد در حالی که حواسش به جعبه ی شیرینی هم بود سمت توپ رفت و محکم به آن ضربه زد. توپ چرخ خوران همان طور که هوا را می شکافت و پیش می رفت، به سمت مخالف متمایل شد. چشمان لیلا حسابی گرد شده بود. خدا خدا می کرد بلکه توپ زبان نفهم تغییر رویه دهد و کمی مسیرش را کج کند اما فایده نداشت و توپ انگار که لبخندی شیطانی به روی لیلا بزند، به در سبز رنگ حیاط خانه ی آقای شمشیری خورد.
در عرض چند ثانیه تمام بچه ها متفرق شده و داد و بیداد کنان و جیغ کشان هر کدام جایی پناه گرفتند تا قایم شوند. کاری که پدر و مادر های آن بچه ها طی چند ساعت و با هزینه ی چند داد و بیداد و پرتاب کردن دمپایی های ابری و جارو های دستی شان می کردند را لیلا در چند ثانیه انجام داده بود و به نحوی همه شان را از وسط کوچه جمع کرده بود.
لیلا سریع کلیدش را از جیبش بیرون کشید، می خواست در را باز کند که درست چند ثانیه ی بعد سر و کله ی آقای شمشیری با عرق گیر آبی رنگ و پیژامه اش پیدا شد. آقای شمشیری مردی سالخورده بود با موهایی جو گندمی که بیشتر تار های مویش دیگر به سپیدی می زدند. ابروهای سپید کلفت و پیوندی داشت، درست شبیه به دو هلال باریک ماه که بهم چسبیده باشند. و لب های درشت قلوه ای اش که وقتی داد می کشید بزرگ تر به نظر می رسیدند. چشمان سبز روشنی داشت که بیشتر ترسناکش می کردند. با این همه چین و چروک روی صورتش که چهره اش را مثل دفتر نقاشی خط خطی کرده بودند، هنوز هم ترسناک و پر ابهت بود، درست مثل همان وقت ها بود که لیلا با دوستانش جلوی خانه شان بازی می کردند و سر و کله ی آقای شمشیری اخمالو و بی حوصله پیدا می شد.
آقای شمشیری هن هن کنان سرش را از بین در بیرون آورد وسرکی کشید. وقتی دید چیزی عایدش نشده در را باز کرد و با دمپایی های رنگ و رو رفته ی قرمزش بیرون آمد. همه جای کوچه را سرک کشید و وقتی نگاهش به لیلا افتاد متوقف شد. دو دستش را به سمت کش پیژامه ی راه راه اش برد و شلوارش را تا روی شکمش بالا کشید. با همان اخم های ترسناکش که گویی دو کلاف کاموای سپید را در هم کرده باشند، گفت:
- دختر رسول نارنجی، تو ندیدی کی زد به در؟
صدایش ارتعاش داشت اما هنوز هم برای ترساندن بچه ها و علی الخصوص لیلا کافی بود. لیلا من و منی کرد و بعد با لبخند نصفه نیمه ای که مثل آوار هر لحظه در حال ریزش بود گفت:
- نه من اینجا کسی رو ندیدم.
آقای شمشیری دستش را به سمت گردنش برد و پشتش را صدا دار خاراند.
- که این طور!
و بعد نگاه مشکوکش را به لیلا دوخت. همان طور که عقب عقب می رفت و دستش را به در گرفته بود، به لیلا خیره نگاه می کرد. با آن نگاه تیز آقای شمشیری که گویی رعد بود و می شکافت و تا عمق وجودت نفوذ می کرد، چیزی نمانده بود لیلا لب به اعتراف بگشاید که در با صدای بدی محکم بسته و تقریبا به درگاهش کوبیده شد.
نفس راحتی کشید و لبخندی شیطنت بار، درست از همان ها که وقتی از دست آقای شیری فرار می کرد روی لبش پیدا می شد، زد و در را با کلیدش باز کرد. برای اینکه خبر استخدام شدنش را بدهد آن قدر ذوق داشت که می خواست حضورا این خبر را بدهد و نه حتی از پشت گوشی. وارد حیاط کوچک خانه شان که شد، چشمش به هندوانه و خربزه ای افتاد که درون حوض آبی رنگ شناور بودند. وسوسه شد تا دست هایش را درون آب فرو کند تا کمی از این حس گرمای درونش را کم کند. این تابستان حتی از تابستان سال پیش هم گرم تر شده بود.
روی لبه ی سیمانی حوض نشست و همان طور که مادرش را صدا می زد دست دیگرش را درون آب فرو برد. به خاطر پیچک ها و شاخه های مو و انگور که دور حصار آهنی بالای حیاط پیچیده بودند، این بخش از حیاط که حوض آبی رنگ دقیقا وسط آن قرار داشت، همیشه سایه بود. برای همین آب درون حوض کمی خنک مانده بود اما بازهم کمی گرم بود.
جعبه ی شیرینی را با احتیاط روی موزاییک های خاکستری کف حیاط گذاشت و بیشتر سمت حوض خم شد. با لحنی بچگانه گفت:
- گلی؟ گل گلی من کجایی؟
با دست هایش آب را کمی جا به جا کرد تا بالاخره ماهی قرمزش جست و خیز کنان از درون کوزه ی سفالی ترک خورده ی کوچک بیرون آمد و به سمت دستش رفت. می خواست بیشتر خم شود که صدای مادرجانش را شنید:
- خم نشو لیلا می افتی تو حوض.
بلافاصله از جایش بلند شد و با دو به سمت مادرجانش رفت. همان طور که دست هایش را دور گردن طاهره خانوم حلقه می کرد با شوق گفت:
- مامان گلی بگو دخترت چی کار کرده؟
طاهره خانوم همان طور که سعی در باز کردن حصار دست های لیلا داشت گفت:
- اول از سر و کول من بیا پایین بعد بگو ببینم چی کردی.
لیلا بعد از اینکه ماچ آبداری از گونه ی مادر جانش کرد، دست هایش را باز کرد و جلوی طاهره خانوم ایستاد. نگاهی با چادر گل گلی اش انداخت و انگار که حرفش را یادش رفته باشد گفت:
- مامان کجا می ری؟
- جایی رو ندارم که برم مامان جان، می رم یه سر به ریحانه خانوم بزنم بیام.
همین که لیلا اسم ریحانه خانوم را شنید دهان نیمه بازش را بست و بیخیال گفتن خبر خوشش شد. ریحانه خانوم در کوچه و محل نقش سازمان جمع آوری اطلاعات و ارائه دهی آن را داشت. حتی گاهی نقش سازمان آمار را ایفا می کرد. اگر الان این خبر را می گفت طی کوتاه ترین زمان قابل تصور در تمام محل پخش می شد.
طاهره خانوم: حالا چی می خواستی بگی لیلا؟
دست هایش را پشت سرش قفل کرد و همان طور که خودش را تاب می داد باد لپ هایش را خالی کرد و گفت:
- امم. هیچی. اومدی می گم.
- باشه. پس من دیگه می رم. با آیگین خونه رو جمع و جور کنین تا من میام. شب شاید خانوم صمدی اینا بیان.
لب و لوچه اش حسابی آویزان شده بود. این هم کادوی قبولی اش! می دانست از آیگین آبی گرم نمی شود برای همین خودش باید به تنهایی کل خانه را جمع و جور می کرد. با صدای بسته شدن در به خودش آمد. نگاهش که به جعبه ی شیرینی افتاد با تعجب گفت:
- ندید؟
 

Zhila.h

کاربر فعال
عضو انجمن
6/9/18
751
19,820
871
19
شهر شب
تلگرام

شانه ای بالا انداخت وبعد از برداشتن جعبه ی شیرینی داخل رفت.
- آی اهل خونه من اومدم من اومدم.
طبق معمول آیگین پای تلوزیون نشسته بود و بابا جانش خواب بود. نگاهی سرسری به اطراف پذیرایی انداخت و با دیدن شلم شوربای خانه آه از نهادش بلند شد. در توری جلوی خانه را بست تا دوباره پشه ها به درون خانه شان لشکر کشی نکنند و بعد از جفت کردن کفش هایش در جاکفشی چوبی کنار در به آشپزخانه رفت.
آیگین که با صدای بلندی که لیلا به راه انداخته بود حواسش از تلوزیون پرت شده بود، سرک کشان به سمت آشپزخانه آمد. به سمت لیلا که تقریبا تا کمر در یخچال سه طبقه شان خم شده بود رفت. گویی لیلا هنوز متوجه حضور آیگین نشده بود که با حوصله و احتیاط مشغول جاسازی جعبه شیرینی خامه ای بود. آیگین دستش را به دستگیره ی روی یخچال گرفت و سرش را درست از بالای سر لیلا به سمت داخل برد:
- شیرینی چیه؟
لیلا به یکباره هی بلندی کشید و عقب پرید که همزمان سرش به چانه ی آیگین خورد. با چشمان گرد شده به آیگین و در نیمه باز یخچال نگاه می کرد و یک دستش به طور ناخودآگاه روی قلبش بود. گویی هر ضربان قلبش تصمیم داشت از دیگری پیشی بگیرد که این طور تند به سـ*ـینه اش می کوبید. آیگین هم برای یک لحظه کم مانده بود از ترس قالب تهی کند.
آیگین در حالی که چانه اش را گرفته بود و فشار می داد تا از دردش کمی کاسته شود گفت : اِ چته دیوونه!
- عوض سلام احوالته؟ منم خوبم. به لطف شما.
لیلا صاف ایستاد و همان طور که به آیگین چشم غره می رفت و یک دست دیگرش به سر دردناکش بود، زیر لب زمزمه وار گفت:
- عجب استقبال گرمی شد امروز!
آیگین با دیدن چهره ی گرفته لیلا با نیش باز گفت:
- حالا قهر نکن دیگه. بگو چی شده؟ لیلا؟
لبخندی شیطنت بار به ابروهای در هم لیلا زد و طی حرکتی سریع روی یخچال ضرب گرفت:
- لیلا لیلا لیلا ابرو کمونم لیلا، لیلا لیلا لیلا شیرین زبونم لیلا
قبل از آنکه ادامه ی شعرش را با لحن تو دماغی خنده داری که گرفته بود ادامه بدهد، لیلا میان آوازش پرید: مزه نریز بچه.
نگاهی به لب و لوچه ی آویزان آیگین انداخت و یکباره کف دستانش را با شوق محکم به هم کوبید:
- قبول شدم قبول شدم.
اینبار نوبت آیگین بود که از حرکت ناگهانی لیلا بترسد. وقتی به خودش آمد وتازه مزه ی حرف های لیلا و معنی شان را چشید خودش را در آغـ*ـوش لیلا انداخت. لیلا هم که بیش از این نمی توانست جلوی خودش و هیجانی که کم مانده بود فواره بزند را بگیرد، آیگین را بغـ*ـل کرد. هر دو بالا و پایین می پریدند و صداهای عجیب و غریب از خودشان در می آوردند. صدای بمی در میان صداهایشان به گوش رسید:
- الحق که جفتتون لنگه ی همین!
هر دو در دم سر جایشان متوقف شدند. آیگین با دیدن باباجانش که از سر و صدای آن ها بیدار شده بود و با چشم هایی پف کرده آن ها را نگاه می کرد، باشیطنت به سمتش رفت و لیلا را هم دنبالش کشید. لیلا هم که منظور آیگین را فهمیده بود همانند آیگین دست هایش را دور کمر باباجانش حلقه کرد و دوباره به بپر بپر کردنشان ادامه دادند. آقا رسول؛ بابا جانشان، کم کم لب به خنده باز کرد و در لحظه ای هر دویشان را روی دست بلند کرد.
- پدر سوخته ها منو می گیرن آره؟
صدای خنده ی هر دویشان بلند شده بود و کل خانه را برداشته بود. لیلا و آیگین حال در حال دویدن بودند و دست آقا رسول به هر کدامشان که می رسید، از حمله ی انتهاری قلقلک هایش بی نصیبشان نمی گذاشت. لیلا پشت یکی از مبل ها پناه گرفته بود و به آیگین که جیغ و داد کنان دست و پا می زد تا از دست قلقلک های باباجانش نجات پیدا کند نگاه می کرد. لحظه ای سر برگرداند و از بین در نیمه باز اتاق پدرو مادرش، به لباس نارنجی که روی زمین بود خیره شد. خنده روی لب هایش در دم خشکید و باز حس بدی سراغش آمد. حسی که تمام سرخوشی اش را در نطفه سرکوب کرد و حتی یک ثانیه هم امانش نداد.
به خودش که آمد صدای آیگین قطع شده بود. آقا رسول که نگاهش به ساعت افتاده بود سریع به سمت اتاق رفت. در که بسته شد لباس نارنجی هم پشت در جا ماند. اما هنوز تصویرش در قاب چشمان مه گرفته ی لیلا بود. از جا بلند شد و سمت آشپزخانه رفت. با دیدن در باز یخچال هینی کشید و به سمت آن دوید. قبل از آن که در را ببندد یک شیرینی از جعبه برداشت و بعد در را بست.
چند لحظه ی بعد سر و کله ی باباجانش با ساک مشکی پیدا شد. شلوار پارچه ای مشکی و پیرهنی خاکستری به تن داشت. می دانست که همان نارنجی های کذایی درون ساک در دست بابا جانش است. سعی کرد زیاد به آن لباس فکر نکند و باز لبخندی روی لب هایش بنشاند که تقریبا هم موفق بود. به سمت بابا جانش جست زد که در حال پوشیدن کفش های مشکی رنگش بود. شیرینی را به سمتش گرفت:
- بابا یه چایی می خوردی حداقل!
- نه دیگه باباجان. همین الانم دیر شده. الان شیفت منه.
شیرینی را از دست لیلا گرفت. ساک را روی ساق دستش سر داد و به سمت لیلا خم شد. لیلا را در آغـ*ـوش کشید و پیشانی اش را پدرانه بوسید:
- مبارکت باشه باباجان. خدا رو صدهزار بار شکر. انگار منم دارم به ارزوهام می رسم. ایشالا که هر روز بیشتر از دیروز پیشرفتت رو ببینم.
لیلا تنها لبخندی بغض آلود به صورت داشت. آقا رسول همان طور که به سمت در می دوید،هول هولی چند گاز بزرگ به شیرینی زد و چند ثانیه ی بعد صدای بسته شدن در آمد. لیلا عقب گرد کنان به داخل رفت. هنوز آن لباس نارنجی جلوی چشمانش بود. از همان بچگی هم از رنگ نارنجی بیزار و متنفر بود، و دلیلش را ... گاهی حتی به خودش هم اعتراف نمی کرد.
 
آخرین ویرایش:

Zhila.h

کاربر فعال
عضو انجمن
6/9/18
751
19,820
871
19
شهر شب
تلگرام

دوباره نگاهی به خانه و میز و شیشه های گرد گرفته نگاه کرد. بیشتر وسایل هم زمین پخش و پلا بود. هنوز اتاق مشترکشان با آیگین را ندیده بود که اگر می دید، در برابر پذیرایی باید سجده ی شکر به جای می آورد. همین که آیگین از گوشه ی چشم رد شدن لیلا را دید چشم هایش را محکم بست و لب هایش را به هم فشرد. کنترل در دستش را طوری فشار می داد که انگشتانش سفید شده بود. زیر لب شروع کرد به شمردن:
- یک، دو، سه!
همزمان با گفتن شماره ی سه بود که صدای لیلا به هوا رفت، با صدایی بلند و کش دار داد زد:
- آیگین!
چند دقیقه ی بعد دستمال به دست مشغول تمیز کردن پذیرایی بود و به جز تمیز کردن شیشه ها تمام کار ها را انجام داده بود. آیگین را هم مجبور کرده بود تا اتاق را تمیز کند. و دقیقا هر دو دقیقه یک بار صدای غر زدنش به گوش می رسید و لیلا زیر لب می خندید. وقتی شیشه ی تلوزیون را هم تمیز کرد، دستمال را شست و روی دسته ی یکی از مبل ها انداخت تا خشک شود. روی مبل دو نفره ی جلوی تلوزیون پخش شد و نفس راحتی کشید. سر کج کرد و نگاهی به در باز اتاقشان انداخت. از این فاصله چیز زیادی معلوم نبود. با صدای نسبت بلندی گفت:
- تموم نشد آیگین؟
صدای خش خش آمد و بعد به دنبالش صدای ضعیفی که گویی از درون کمد دیواری بلند می شد گفت:
- چرا. تمومه.
غوسی به دست ها و کمر خشک شده اش داد و از روی مبل بلند شد تا نگاهی به دسته گل آیگین بیندازد. همین که به اتاق رسید با لب و لوچه ای آویزان و ابروهایی که به حالت هشت بالا رفته بودند، با صدایی تغییر کرده و لحنی عاجزانه گفت:
- وای خدایا من از دست این چیکار کنم! اخه این مجازات کدوم گـ ـناه منه خدایا!
می توانست از پشت آیگین که درون کمد دیواری خم شده بود با دیدن شانه ها و کمرش که می لرزیدند بفهمد که زیر زیرکی در حال خندیدن است. دست از مناجات با خدا برداشت و دوباره با همان لحن ترسناکش داد کشید:
- که تمومه آره؟
آیگین سرش را از کمد بیرون آورد تا به لیلا نگاه کند. لیلا دست هایش را طلبکارانه به کمرش زد و با همان لحن ادامه داد:
- پس اینا چیه روی زمین؟ (به کش و گل سر و بدلیجات پخش و پلای روی زمین اشاره کرد) اگه تمومه پس اینا چی می گن این وسط؟ نکنه به عنوان رد پا گذاشتی که هانسل و گرتل راهشون رو گم نکنن؟
آن قدر حرص می خورد و دست هایش را در هوا تکان می داد که آیگین دوباره خنده اش گرفته بود. لیلا با دیدن چهره ی خندان و سرخ شده ی آیگین دیگر تاب نیاورد و به سمتش خیز برداشت. آیگین هم دوباره درون کمد رفت و پناه گرفت. صدای خنده اش بلند تر شده بود و لیلا تقلا می کرد تا در کمد را باز کند.
- بالاخره که میای بیرون! اون تو نمی خوای بمونی که!
از حرص نفس نفس می زد و حس می کرد پشت گردنش هم کمی داغ شده. اگر دستش به آیگین می رسید از پشت و روی دستش بی نصیبش نمی گذاشت و کشیده ای مارک دار نثار گردنش می کرد. نگاهش روی شانه و گیره ی مو و ساق دست مشکی اش افتاد که دقیقا سه روز تمام خانه را برای پیدا کردنش زیر و رو کرده بود. البته تمام خانه را به جز آشفته بازار درون کشو و کمد آیگین. پوفی پر حرص و صدادار کشید. دیگر نتوانست بیخیال شود و با کف دست به در کمد زد:
- بیا بیرون ببینم! که تو بر نداشتی آره؟ کل خونه رو دنبال اینا گشتم!
صدای ضعیف آیگین از پشت در کمد بلند شد:
- چیو می گی؟ هر چی هس من بر نداشتم!
صدای زینگ در بلند شد. اهمیتی نداد و حرصی گفت: که تو بر نداشتی آره؟ نکنه لوبیای سحر آمیزی چیزی بودن یهو از وسط زمین سبز شدن اومدن بالا؟ بیا بیرون آیگین.
چند تقه ی دیگر به کمد زد: بیا بیرون مثل یه دختر خوب دو تا پشت و رو بزنم بهت بعد کاریت ندارم. بیا بیرون وگرنه خودت می دونی!
- نمیام نمیام.
لیلا همان طور که دستش را مشت کرده بود و با اخم هایی در هم که گویی قصد داشتند دو طرف صورتش را به هم پیوند بزنند در حالی که دندان هایش را روی هم فشار می داد گفت:
- شب که می خوای تو این اتاق بخوابی! من می دونم و تو!
و بعد به سمت در رفت. زنگ بیچاره آن قدر سر و صدا کرده بود تا اعلان حضور کند که کم مانده بود برای همیشه از کار بیوفتد. در را هنوز باز نکرده بود که صدای خانوم صمدی را شنید. سریع عقبگرد کرد تا به خانه برود. حسابی هول کرده بود و دست هایش را مضطربانه در هوا تاب می داد. دوباره به سمت در برگشت. در را باز کرد و با دو به سمت اتاقش رفت. در را پشت سرش بست و به در تکیه زد. نفس نفس می زد. نگاهی به ساعت انداخت. اصلا متوجه گذر زمان و تاریکی هوا نشده بود. سریع به سمت کمد لباس ها رفت که تازه یادش آمد آیگین درون آن پناه گرفته. تقه ای به کمد زد و با صدایی آهسته گفت:
- آیگین بیا بیرون خانوم صمدی اینا اومدن.
لیلا یک بار دیگر هم به کمد زد. صدای ضعیف آیگین آمد.
- نمی تونی منو گول بزنی! نمیام!
- بیا بیرون الان مامان میاد قشنگ دو تا مونم...
هنوز حرفش تمام نشده بود که در اتاق نیمه باز شد و سر طاهره خانوم نمایان شد:
- تو که هنوز حاضر نشدی! مگه نگفتم همه جا رو جمع کنین و حاضر شین؟
لیلا قطعا در این اوضاع هر کاری هم می کرد نمی توانست اثبات کند که اصلا نگفته بود حاضر شوند. پس به تکان دادن سری اکتفا کرد.
 
آخرین ویرایش:

Zhila.h

کاربر فعال
عضو انجمن
6/9/18
751
19,820
871
19
شهر شب
تلگرام

صدای تقی آمد و بعد سر و کله ی آیگین پیدا شد که از کمد بیرون می آمد. لیلا سریع به سمتش خیز برداشت که با صدای تهدید آمیز طاهره خانوم متوقف شد. آیگین که دست هایش را به نشانه ی تسلیم بالا بـرده بود با لبی کج شده و ابروهایی که از ترس خم شده بودند گفت:
- آتش بس تا بعد مهمونی؟
صدای خانوم صمدی بلند شد که طاهره خانوم را صدا می زد.
طاهره خانوم سرش را از بین در عقب برد و گفت : اومدم خانوم صمدی جان.
بعد با همان لحن تهدید آمیز رو به لیلا و آیگین گفت: تا ده دقیقه دیگه حاضر نباشین جیگرتونو درمیارم!
لیلا و آیگین بعد از رفتن طاهره خانوم با خونسردی شانه ای بالا انداختند و درست یک ثانیه ی بعد با سرعت زیادی مشغول زیر و رو کردن کمد لباس هایشان و حاضر شدن بودند. لیلا به پیراهن بلند زرشکی تیره با کت نیم تنه ی قهوه ای رویش بسنده کرد و شالی قهوه ای تیره هم روی سرش انداخت. اما آیگین طبق معمول بدون اینکه به غر زدن های لیلا توجه کند همان پیراهن سفید مردانه شکلش را که تا روی رانش می رسید تن کرد. و قبل از آنکه لیلا فرصت کند تا دوباره غر زدن هایش را از سر بگیرد از اتاق خارج شد. پوفی کشید و به دنبال آیگین از اتاق به سمت پذیرایی روانه شد. خانوم صمدی با دیدن لیلا از جایش بلند شد و با لحنی دوستانه سلام و احوال پرسی کرد. این رفتار بیش از حد خودمانی برای لیلا غریب بود، ذهنش شروع به کنکاش کرده بود و در واقع حدس هایی هم می زد. سلام بی طمع گرگی که می گفتند در چنین روزهایی حقیقت پیدا می کرد و لیلا هم این را حس کرده بود.
چند دقیقه ای همینطور نشسته بودند و به قول معروف سکان مجلس را خانوم صمدی و طاهره خانوم به دست گرفته بودند. هر از گاهی هم میان حرف هایشان مکث می کردند و در این مواقع خانوم صمدی از پسر یکی یک دانه اش صحبت می کرد. لیلا هم لبخندی زورکی به روی لب هایش می نشاند و سعی می کرد نگاهش را سمت دیگری سوق دهد تا لبخند زوری اش تبدیل به چیز دیگری نشود. خانوم صمدی زنی پنجاه و دو ساله بود، با قدی متوسط، اندامی فربه و ناموزون، پوستی گندمگون و گونه هایی که همیشه گلگون و سرخ بودند. همیشه هم چادری گل گلی که بیشتر دور کمرش پیچیده می شد به سر داشت. زن بدی نبود، اما چیزی که منزجرش می کرد پسرش ولی بود. ولی سی و یک سال داشت و حدود هفت سالی از لیلا بزرگتر بود. از همان بچگی هایش از ولی خاطرات خوشی نداشت. وقتی با دوستانش جلوی در خانه می نشستند و مادر هایشان در حیاط مشغول سبزی پاک کردن و غیبت کردن می شدند، سر و کله اش پیدا می شد و هر بار می خواست به زور خودش را در خاله بازی و قایم باشک های لیلا و دوستانش جا کند و وقتی راهش نمی دادند، با تجهیزاتش که شامل سیب زمینی و پیاز بود پیدایش می شد و هر بار وسایل و همان قابلمه های کوچک پلاستیکی شان را به هم می ریخت.
چند باری هم که می خواستند از شرش خلاصی پیدا کنند، او را گرگ می کردند و دنبالش می چرخیدند تا آن ها را بگیرد و ولی با همان بدن چاق و شکم گنده اش آن قدر می دوید تا کف دست ها و صورتش از عرق خیس می شد و گونه هایش حسابی سرخ می شدند.
با یاد آوری خاطرات گذشته صورتش به طور محسوسی در هم رفت طوری که کنار بینی اش کمی چین افتاد. و حال خانوم صمدی طوری از پسرش تعریف می کرد و از خاطراتی که وجود خارجی نداشتند می گفت که گویی ولی پسرش قهرمان کودکی های لیلا است و لیلا همان شاهدختی است که در قصری با سقف بلند زندانی شده و منتظر شاهزاده ی تپل و صورت گرد با گونه های سرخ و دندان های زرد و مشکیش است. نگاهش را سمت آیگین چرخاند. آیگین با چهره ای خندان و گاها متعجب به لیلا خیره شده بود که هر لحظه با یاد آوری خاطره ای صورتش رنگ به رنگ می شدو حالت های مختلفی به خود می گرفت.
با صدای خانوم صمدی هر دو به خود آمدند:
- وای یدونه گل زندگیمه. برم ببینم کی میان.
و بعد تلفن به دست از پذیرایی به سمت راهرو و حیاط رفت. لیلا با قیافه ای چپرچلاغ شده رفتن خانوم صمدی را نگاه می کرد که آیگین گفت:
- فکر کنم منظورش همون ولی گردو بود. احتمالا آقا کریم شوهرش هم باغچه ی زندگیشه.
با این حرف آیگین آن هم وقتی قیافه ای جدی و موشکافانه به خود گرفته بود لیلا با صدای بلند زیر خنده زد. آیگین هم با خنده ی با مزه ی لیلا خندید و صدای هر دویشان کل پذیرایی را برداشته بود. به ثانیه نکشیده بود که سقلمه ی خانواده دار طاهره خانوم در پهلوی هر دویشان فرو رفت.
- هیس! الان صداتونو می شنوه فکر می کنه دارین به اون می خندین!
آیگین با نیش باز گفت: خب دقیقا داریم...
با نیشگونی که لیلا از پایش گرفت ادامه ی حرفش را خورد و آه مظلومانه ای کشید.
 
آخرین ویرایش: