مسابقه مسابقه طنز خاطره نویسی

وضعیت
موضوع بسته شده است.

sayekohansal

دوستدار انجمن
عضو انجمن
10/7/19
31
234
121
شهر راز
خب این خاطره واسه دوسال پیشه وقتی16سالم بود
عروسی دختر عمم بود و من لباسامو توی ماشین برادر گرام فراموش کردم و قرار بود با بابابزرگم برم خونه ننجون اغا به هزار بدبختی رسیدیم خونه و حالا من لباس نداشتم تاپ بشدت باز با دامن ننجونو پوشیدم و توی هال خابیدم فردا ظهر که بیدار شدم با موهای جنگلی وارایشی که شسته نشده بود از هال روی مبل نشستم تا به ننجونم تو اشپز خونه سلام کنم دیدم همه شوهر خاله هام توی اشپزخونه نشستن واسه اینکه منو نبینن خودمو عقب کشیدم و فقط ب*ا*س*ن*م روی مبل موند و پاهام بالا سرمم پاین با اون دامن منو تصور کنید
هیچی دیگه با اون دادی که من زدم همشون اومدن ببینن سالمم منم در اون زمان سکوت اختیار کرده و اب شدم
 

sohilla

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
30/4/19
1
25
16
بندر عباس
سلام به همگی✋
من بچه بودم حدودا ۹ سالم بود خیلی ملت رو اذیت میکردم و البته چون تک فرزند بودم کسی به من چیزی نمی گفت یه شب مامانم اینا من رو تنها گذاشتن رفتن بیمارستان عیادت یکی از آشنا ها که بنده خدا سکته کرده بود منم تنها تو خونه هرکاری کردم من رو نبردندر نتیجه موندم خونه حسابی گریه کرده بودم خوابم بـرده بود روی مبل تو پذیرایی با همون لباس های بیرونی خواب بـرده بود سنگین و شدید. بابام به همسایه سپرده بود بیاد به من سر بزنه که کار خرابی نکنم ، این همسایه بنده خدا هرچی در زده بود من باز نکرده بودم میاد آیفون خونه رو میزنه من باز نکرده بودم بنده خدا زنگ میزنه به بابام که فکر کنم دور از جون بچه ات مرده که در رو باز نمیکنه. بابا سریع خودش رو به خونه میرسونه می بینه همه همسایه ها هرچی در زدن و آیفون زدن اما من باز نکردم سر آخر بابا زنگ میزنه به آتش نشانی و اون بنده خدا میاد پله میزاره تو بالکن خونه ما و وقتی میخواسته شیشه رو بشکنه که در رو باز کنه من یه دفعه بیدار شده بودم و داشتم جیغ میزدم که دزد اومده خونه ، دزد اومده خونه... بنده خدا آتش نشانه بیشتر از من ترسیده بوده بی سیم میزنه به پایین که بچه زنده است و حالش خوبه نگران نباشید از اون طرف هم همسایه ها داشتن در میزدن رفتم از اون ور در خونه رو باز کردم همسایه مون اومد تو خونه و در بالکن رو باز کرده بود آتش نشانه اومده بود داخل حالا بابای منم هول کرده بود با پله آتش نشانی میاد بالا و گوش منو می پیچونه میگه ذلیل شی یه ساختمون و آتش نشان ها رو علاف خودت کردی. درضمن چون در خونه ضد سرقت بود و من از پشت در رو قفل کرده بودم هیچ کس جز خودم نمی تونست در رو باز کنه. حالا همه اینا یه طرف به آتش نشانه گفتم عمو میشه تلفنت، بی سیم منظورم بوده رو یادگاری بدی؟
 

sayekohansal

دوستدار انجمن
عضو انجمن
10/7/19
31
234
121
شهر راز
اغا سال11بودیم و واسه کنکور میرفتیم ازمون ازمایشی اونموقع لار زندگی میکردیم(شهر جدیدش)و ازمونم شهر قدیم برگزار میشد که من باهاش اشنا نبودم بعد ازمون با دوستم رفتیم اش گرفتیم شدددددییییید گرسنه بودیم که بریم یه پارک بخوریم از چنتا پیرزن پرسیدیم پارک این اطراف هست اونام گفتن اره بابا یکم جلوتر هست مام هرچی میرفتیم نمیرسیدیم تا دیدیم یجا سرسبز نمایان شد بدو رفتیم دیدیم بهشت زهراس از نگهبانش پرسیدیم پارک این اطراف هست گفت نه بابا همینجا سرسبزه بخاد دلشون وا شه میان اینجا هیچی دیگه فهمیدم خانومای محترم مارو با بهشت زهرا راهنمایی کردن همونجا اشمونو خوردیم دیگه رفتیم خونه
 
خب خب
به نام خدااا
یه شب منو دوتا دختر عموهام اومدیم تو شیراز ک بگردیم، داشتیم میرفتیم طرف یه پارک پیاده، همینطور ک حرف میزدیم به دختر عموهام گفتم اصلااا اگه یکی یهو اومد اذیتمون کنه نگران نباشیناا! گفتن چطور؟
گفتم اخه من چند وقتیه میرم کلاس تکواندو یه چیزایی بلدم ک بزنم یکیو نفله کنم(همچین بااعتماد به نفسم گفتم)
اونام گفتن ایول
یعنی فقط خدا انگار میخواست منو ضایع کنه جلو دخترعموهام:aiwan_light_cray:
همون لحظه یه پسره از ماشینش پیاده شد و اومد طرف ما سه تا، اومد نه گذاشت نه برداشت گفت سلام شمارتونو میدین؟
دختراهم گفتن نه عاغا بیا برو تا مینو نزدتت
حالا قیافه من ک کپ کرده بودم:aiwan_light_sddsdblum:
قیافه دخترعموهام ک رو من حساب کرده بودن:aiwan_light_bb:
عاغا این همینطور داشت اذیت میکرد ک دخترعموم گفت مینو یه حرکت بزن!
گفتم الان تو این وضعیت هرچی بلد بودم یادم رفتهه، رو من حساب نکن تو با زبونت ردش کن بره.
خلاصه ک این رفت و من موندم دخترعموهام، گفتن مگه تو نگفتی کلاس رفتم و بلدم پ چرا هنگ بودی؟

تا هنوز ک هنوزه سوژه خنده هاشونم:aiwan_light,xxxxblum:
 

CWLEDO

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
8/8/19
2
24
16
SHZ
به نام خدا
خاطره که چه عرض ارز ارض عرظ اخخخ نمیدونم هر چی اصن چه فرض کنم میخوام زندگی نامه مو بگمتون بعدشم یه خاطره‌ی کوتاه عرض ارز ارض کنم
یکی بود یکی نبود.
روز روزگاری دخترکی بود تاج سر همه جیـ*ـگر همه اصن یه وضی...
هیچی این خانوم متشخص کم حرف:aiwan_light_blumf: از همون 3ماهگی شروع کرد به حرف زدن و در 4ماهگی میتونست راه بره.
یادتونه گفتم از سه ماهگی شروع کرد حرف زدن؟ یادم رف بگم به 7تا زبون زنده‌ی دنیا حرف میزد:campe45on2:
بگذریم!
این دختر گل گلاب در سن 7 سالگی به عنوان رئیس جمهور آمریکا خواستنش ( ترامپ همون موقع منو تو خواب دیده بود و به خاطر همین فکر کرد من منافعشو به خطر میندازم نذاشت برم رئیس جمهور شم :||)
از اینم بگذریم!
من که کلا درگیر درس و مخش بوم و در سن 15سالگی شدم دانشمند فائزه :) خواهش میکنم بلند نشین راضی نیستم.
یکی از خاطرات این دانشمندو بخوام براتون بگم اینه که آغا ما دو سال پیش یه معلم قرآن داشتیم بشکه بود :/
این معلمه خیلی رو تمیزی حساس بود و همیشه باید علاوه بر روانداز و گل و ملو کشک و پشم و... یه لیوان آب هم رو میزش میبود Boredsmiley
منم که دانشمند بودم به شخصیت والام اجازه نمیدادم اوامرشو اطاعت کنم ولی این پلشت همش میگف خانووووم میشه بری برا من اینو بیاری اونو بیاری؟؟ و از شانس بروبچز کلاس برا اینکه تلافی آزرهای منو دربیارن هیچوقت آب نمیذاشتن رو میز برا بشکه خانوم ://
هر روز خدا این به من میگف برو برام آب بیار تا اینکه...
تا اینکه یه روز عصبی شدم رفتم یه لیوان تا نصفه آب و تا نصفه تف ریختم توش براش بردم و از اونجایی که مثه خر ماده‌ی فضایی تشنه بود همه رو سر کشید.(حقش بود حقش بود)
نمیدونم فهمید یا نفهمید ولی دیگه به من نگفت براش آب ببرم:aiwaffn_light_blum:
اینم از خاطره‌ی یک دانشمند.
 

Lost in you

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
میگم بخندید ولی برای من گریه داره .
اقا من تقریبا ۱۳ سالم بود که یکی تو فامیلمون فوت کرد . بعدِ مراسم ختم ، توی رستوران ، منو دختر خالمو داداشمو پسرخالم جداگونه دوره یه میز بودیم . خلاصه غذا جوجه بود . ته دیگ پلو هم داشت . بعد گارسوناش اینجوری بودن که دونه دونه برای میز های کوچیک غذا میبرد . خلاصه اولین غذای میز مارو که اورد گذاشت جلوی من ... یه ته دیگ داش اندازه خر . تازه داشتم به مفهوم زندگی خوش میرسیدم که یهو دختر خالم ظرفمو برداشت و گفت: عزیزکم برادرم خیلی ته دیگ دوست داره . ممنون که میدیش به اون .
منم دیدم همه ی ملت ذل زدن بهم یه لبخند ملیح زدم بهش و به چشمای نافذش نگا کردم و با صدای بلند ولی ملایم گفتم :گوه نخور ته دیگ خودمه . بهش دست بزنی دستتو میشکونم .
هیچی دیگه مراسم ختم تبدیل شد به استنداپ کمدی . تازه موقع خدافظی همه موقع دست دادن بهم نگا میکردن میخندیدن:|
من ^_^
دخترخالم°_°
پسرخالم:(
مامانم و آبروش =D
عزاداران D:
 

Miss_MSV

دوستدار انجمن
عضو انجمن
20/7/16
33
393
171
20
تبریز
سوم دبیرستان بودیم رفته بودیم نمایشگاه تکنولوژی تو تبریز اونجا پسر همسایمونو دیدیم که خیلی شر بود این پسره تو بچگی همبازیه منو دوست صمیمیم بود داشتیم تو محوطه راه میرفتیم منم سرم تو گوشیم بود که یهو دوستم با ارنج زد پهلوم سرمو اوردم بالا دیدم پسره با دوست دخترشه رفتن داخل یکی از سالنا ،سالن دو قسمت بود ماهم پشتشون به دوستم گفتم تو از راست برو و خودم پشت سرشون از سمت چپ رفتم اونم با چه سرعتیپسره فهمید دست دختره رو کشید همونجا جلو یه غرفه ایستاد منم خودمو نباختم با یه سرعت شگفت اوری رفتم ته سالن به دوستم رسیدم ۵دقیقه ریسه رفتیم بعد برگشتیم دیدیم نیستن پسره فهمیده بود
خاطره بعدیم که ترم اول دانشگاه تقریبا اون وسط مسطا رو پله ها سر خوردم خدارو شکر فقط دخترا دوروبرم بودن وگرنه باید ترک تحصیل میکردم آقا از من ب شما نصیحت این کفشای کف صاف ادیداس و نپوشین
زمان کنکورم که داغون بودم تو مایع خاگینه جای بیکینگ پودر پودر ژلاتین زدم
 
آخرین ویرایش:

Harley

دوستدار انجمن
عضو انجمن
9/6/17
25
146
121
بچه که بودم کلا علاقه زیادی به ترسوندن و آزار بقیه داشتم جوری که مامانم من برد دکتر بدونه پیش فعالی چیزی دارم یا نه ؟ که خب خداروشکر سالم بودم.
خلاصه، من کلکسیون سوسک های پلاستیکی داشتم و همین طور یه موش بزرگ و سیاه و لزج که نفتی بود فکر کنم جنسش خیلی واقعی میزد. یه بار رفتیم عروسی، من رفتم تو آشپزخونه سالن دیدم فقط یه خانوم است پشتش به در و داره میوه میشوره. منم یواشکی رفتم و یکی از سوسک هام رو گذاشتم روی یکی از ظرف های میوه که از توش برمیداشت و میشستش بعدم سریع زدم به چاک. دو دقیقه بعد صدای عربده و جیغ این زن باعث شد ارکستر آهنگ قطع کنه. بقیه رفتن ببینن چی شده. من با یه لبخند شیطانی نظاره گر بودم که از پشت مامانم مچم گرفت. کلا یکی از کابوس هاش عروسی رفتن با من بود.

یه خاطره دیگه هم با همون موش ترسناکم دارم.
یه بار مامانم اینا من رو پیش مامان بزرگم گذاشته بودن مراقبم باشه. خلاصه من و اون تنها بودیم. اون بنده خدا هم مثللللل چی از این موش میترسید و حالش بد میشد. منم از ترس دعوا و توبیخ هیچ وقت جلوی مامانم نمیتونستم اونطوری از این ترس لـ*ـذت ببرم. اون روز فرصت غنیمت شمردم و موش رو در آوردم. ببین یعنی اون پیرزن با اون هیبت مثل جت دور تا دور خونه میدوید . جیغ و التماس منم با یه موش دنبالش ... متاسفانه بعد از اون روز مامانم موش نگون بخت رو دور انداخت.
 

{«zeynab»}

همراه انجمن
عضو انجمن
نوبتیم باشه نوبت خوده گلمه:campe45on2::campeon4542::aiwan_lggight_blum:

داستان از اونجایی شروع میشه که چندشب پیشا با داداشم خونه مامانبزرگمینا بودیم که بحث کشیده شد به عیدو ماه رمضون و اینا که اگه ماه رمضون بیفته تو عید هیشکی روزه نمیگیره نه به خاطر شکم خودشون به خاطرِ فامیل که میوه هاش نگنده و......
با سابقه ی خرابی که دارم یدفعه داداشم گفت زینب اگه ماه رمضون بیفته تو محرم نمیشه روزه گرفت منم ژسته انیشتینی به خودم گرفتم و گفتم نه دیگه بعد دیدم داداشم داره امیدوار نگام میکنه منم ذوق کردم و گفتم نه دیگه تو محرم بیشتر شبا نذری میدن واسه شام اونموقع هم اذان و گفتن و میشه نذری خورد و ..... که با دیدن قیافه داداشم و ترکیدن یدفعه ای جمع یکم به فاجعه فکر کردم و عمقش و دریافتم و از ژسته قشنگه انیشتینی در آمدمHanghead Hanghead:campe45on2:


نتیجه اخلاقی :قیمه هارو نریزین تو ماستا:)
و یادتون باشه ماه های قمری کدومه و ماه های شمسی کدومه که مثله من سوتی ندیدHanghead
هیSigh

زیاد از این سوتیا دادم و امیدوارم حداقل سوتی هام لبخندی رو لبتون بیارن:campe45on2:25r30wi25r30wi25r30wi25r30wi25r30wi25r30wi25r30wi25r30wi
 

-ANOOSH-

دوستدار انجمن
عضو انجمن
9/5/19
21
226
121
14
وسط های سال بود چند تا از دوستام تو حیاط مدرسه راه میرفتیم(من تو مدرسه ۳گروه جدا دوست دارم) و حرف میزدیم یهو یکی از پشت کلاه گرم کنمو کشید منم هول شدم عقب رفتم باهاش (توی رقـ*ـص تانکو دیدین دختره رو دست طرف ولو میشه یه چی تو اون مایه ها)در حالت خاصی قرار گرفته بودیم حالا یه پامم رو هوا بود یعنی اخر حس انقد واستادیم گـه اخر افتادم زمین (اون کم آورد ولم کرد و...)
حالا همه چی تموم شده دست مینداختن
-تو هم زود وامیدی ها! چقدر شلی!:aiwan_lightsds_blum:
- سکانس فیلم کره ای بودا صدا....دوربین ....حرکت.... میومدما...°-°. ©-©.
و...
خلاصه کلی خندیدن به ما دیگه :campe45on2:
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.