در حال تایپ رمان بخاطر ملیحه | *lady soz* کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 1K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: *lady soz*

نظرتون درباره رمان؟ شخصیت مورد علاقتون کیه؟

  • متفاوته

    رای: 1 12.5%
  • خوبه

    رای: 2 25.0%
  • بد نی

    رای: 0 0.0%
  • خیلی بده

    رای: 0 0.0%
  • مهرداد

    رای: 5 62.5%
  • اَسرین

    رای: 0 0.0%
  • حمید

    رای: 2 25.0%
  • ملیحه

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    8

*lady soz*

کاربر فعال
عضو انجمن
12/3/19
507
4,070
471
15
cruel world

نام رمان: بخاطر ملیحه
نام نویسنده: soz_m کاربر انجمن نگاه دانلود
نام ناظر: rita.ros
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه: گذشته، ریسمانی محکمه که به انسان ها بسته شده و همیشه به انها وصل است. مهرداد ارجمند، مرد درونگرای و مهربانیست، که گذشته اش مانند خنجری به ذهن و روحش لطمعه میزند.اَسرین خدابخش، فردی که بدبختی و بیچارگی بر او و زندگی اش سایه انداخته. زمانی که این دو نفر با هم اشنا میشوند؛ تصمیم میگیریند تا برای یکدیگر مرهم و یاوری شوند.


با سلام به دوستان عزیز
این رمان اولین تجربه من است و خوشحال می شوم که شما با نقد و نظراتتان مرا حمایت کنید
با داستان افرادی که با توجه به گذشته تلخشون به راهشون ادامه می دهند و به هم کمک می کنند همراه شوید
از طراح عزیزم برای این جلد زیبا متشکرم
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
1565832900376.png
نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

*lady soz*

کاربر فعال
عضو انجمن
12/3/19
507
4,070
471
15
cruel world
مقدمه: هیچ،غمی ابدی نیست
غم مانند پرنده ایست، از مکانی
به مکان دیگر کوچ میکند و
عشق، مانند زمان است
می گذرد؛ و دیگر تکرار نمیشود.
در حالی که ناخن هایش را میجود، به صفحه کامپیوتر خیره شده است. همان طور که چشم هایش با سرعت مطالب را می خواندند ان ها را در کاغذ سفید یادداشت میکند. ناگهان با برخورد جسمی به دستش از جایش می پرد، به دخترک که بی تفاوت از کنارش گذشت نگاه متعجبی می اندازد و زیر لب می گوید:
- کمی اروم، لطفاً !
دخترک با نگاه تیزش نامه ها را محکم بروی میز دیگر کارمندان انداخت؛ و با گذشتن از میان صندلی مردان، به بخش خود بازگشت و در را محکم پشت سر خود بست. مهرداد ارجمند، در حالی که خودکار ابی رنگش را در میان انگشتانش، حرکت می داد؛ به رفتار عجیب ان دختر فکر میکند. به خشم تمام نشدنی اش، نگاه های خسته اش و هزاران دلیل دگر تا ان به معمایی به دگر معما های ذهنش اضافه شود. اَسرین خدابخش، در حالی که نامه های اداری را مرتب میکرد به رفتار رئیس بخشش، سهرابی خیره شد؛ به لباس های گران، بی تفاوتی هایش نسبت به کار و زندگی، نامه ها را ارام در جای مخصوصشان قرار داد و بر روی صندلی خود نشست. در حالی که سکوت همه جا را در برگرفته بود؛ ناگهان صدای جیغ زنانه ای همه را شوکه کرد و باعث شد همه سر ها به طرف بخش زنان و به خصوص سهرابی که جیغ زنان بر روی صندلی خود ایستاده بود؛ و با دستش به گوشه ایی اشاره میکرد، بازگشت:
- موش، موش
مهرداد پوف کوچکی کرد و به همراه کتاب قطور، همکارش محمدی که در زیر میز قایم کرده بود؛ از جایش بلند شد و به طرف میز سحرابی رفت. در حالی که کتاب را در دستش، سبک و سنگین میکرد؛ به سمت میز سحرابی رفت ، کتاب را ارام در بالای سر خود قرار داد و به سمت جایی رفت؛ که سحرابی نشان می داد. ناگهان یکی از صندلی ها را ارام کنار زد و اماده کوبیدن کتاب بر سر ان موش شد؛ اما با تعجب به سوسک بزرگی مواجه شد، بازگشت و نگاه تحقیر امیزی به سحرابی انداخت. به سوسک نزدیک شد؛ و کتاب را بیشتر بالا برد؛ اما همان لحظه پای فردی ان سوسک بینوا را درزیر خود له کرد و بعد چند ثانیه محکم بر روی زمین کشید. مهرداد سرش را بلند کرد و به دخترک که با دقت رسید های اداری را به هم وصل میکرد، خیره شد. از جایش بلند شد و کتاب را بروی میز کنارش قرار داد و از میز او دور شد. پرستویی، مرد چاق و عجیبی بود که از قضا همکار و رئیس بخش مهرداد می شد در حالی که با خودکار ابی رنگش، به میز ضربه میزد به طرف دولتشاهی که مشغول رسیدگی به کار یکی از اربـاب رجوع ها بود خم شد؛ و با صدای بلند پرسید:

........................................................................................................................................................................................................................................................................
 
آخرین ویرایش:

*lady soz*

کاربر فعال
عضو انجمن
12/3/19
507
4,070
471
15
cruel world
- پسر جون، بدترین چیزی که تا حالا کشتی چه بوده؟
محمدی به صندلی اش تکیه داد و با چشمانی، که شرارت از ان می باریدگفت:
- بدترینش یک خرگوش بود، اول باید پوستشو از بدنش جدا کنی.
مهرداد در حالی که چشمانش را تنگ کرده بود، برگه کاغذ را در دستش فشرد و تلاش کرد به حرفای ان افراد توجهی نکند. دولتشاهی به طرف پرستویی، بازگشت و با لبخند بزرگی که بر لب داشت جواب داد:
- یک کبوتر، با چشمانش به من التماس می کرد، اما من رحم نکردم و کشتمش.
پرستویی، در حالی که قهقه میزد با دستش تک تک افراد درون اتاق را نشانه گرفت:
- اینها که چیزی نیستن، بدترین من زنم بود. سالگرد فوت مادرش بود؛ ولی من با دوست هام به استخر رفتم .
مهرداد، برگه مچاله شده را کنار گذاشت و از روی صندلی بلند شد. سطل زباله خالی، را از کنار میز خود برداشته و به بالای سر پرستویی رفت. سطل را در زیر چانه او قرار و با دستش کف سر او را گرفت:
- تا حالا گاو کشتید؟ برای کشتن یک گاو، یک نفر باید سر او را بگیرد و دگری چاقو را زیر گردن او قرار بده؛سر بلافاصله پس از قطع شدن بروی زمین می افته؛ اما توصیه می کنم قبلش زیرش یک سطل بگذارید.
سپس سر پرستویی را با دست به درون سطل فشار داد و پس از چند دقیقه رها کرد.پرستویی با اخم وحشتناکی به مهرداد که با لبخند بزرگی از او دور می شد، نگاه کرد و زیرلب چند حرف رکیک نثار او کرد. بعد از نه ساعت کار و دویدن، زمان ان رسیده بود که کارمندان کمی استراحت کنند؛ در مدت پانزده دقیقه، تمامی کارمندان سالن را ترک کردند. اَسرین، در حالی که کیفش را بر شانه اش می انداخت؛ ارام از جایش بلند شد و به سمت در اتاق به راه افتاد. در خیابان قدم میزد؛ به رهگذرانی که از کنارش با بی تفاوتی می گذشتن نگاه میکرد؛ چندین قانون بود که او از بچگی در ذهنش تصوب کرده بود:
- قانون یک: زندگی تو به هیچکس ربطی ندارد!
قانون دوم: ادم ها، نسبت به مشکلات او بی تفاوت هستند؛ حتی اگر مقصر باشند.
قانون سوم: تو، برایشان خفت بار و ترحم بر انگیزی
در حالی که از پله های رستوران بالا می رفت؛ به خنده های زنان و مردانی گوش سپرد که انگار هیچ، مشکلی در زندگی نداشته اند و همیشه در رفاه بوده اند. هندزفری هایش را در گوش قرار داد؛پ و بدون گذاشتن اهنگی، مشغول شستن ظروف کثیفی شد که گارسون در ظرفشویی قرار می داد شد. مهرداد، در حالی که خیابان را با قدم هایش می شمارد به اهنگی که از فروشگاه سیسمونی پخش می شد گوش می داد و سرش را ارام به دو طرف تکان می داد. در زمانی که احساس می کرد، توان مقابله با مشکلاتش را ندارد به اینجا می امد تا شاید کمی از ان همه دغدغه دور شود؛ بنابراین یک ساعت از روزش را به این مغازه، کوچک و دنج اختصاص می داد.
در حالی که از پله های سنگی را بالا می رفت به ماه خیره شده بود؛ اما چه فایده! هرچه ارزو هایش
 
آخرین ویرایش:

*lady soz*

کاربر فعال
عضو انجمن
12/3/19
507
4,070
471
15
cruel world
زخم بودند دوری می کرد و می گذاشت؛ او در حال خودش بمیرد ولی مهرداد، بدون هیچ گونه عکس العمل بدی در مقابل میز اَسرین ایستاده بود؛ و با سرعت پوست لبش را می جوید؛ تا اینکه خیلی ناگهانی پرسید:
- بد ترین...چیزی که تا حالا کشتی چی بوده؟
این سئوال، اَسرین را که مخفیانه در حال دیدن؛ او بود شوکه کرد و باعث شد، کمی یکه بخورد اما به سرعت، دوباره به حالت سرد و خشک خود بازگشت؛ سپس با ارامش جواب داد:
- بدترینش...یک ادم بود.
در ساعت پنج و پنجاه دقیقه، مهرداد در دفتر روانپزشک تازه کاری نشسته بود کسی که به کار خود مغرور شده بود و همه را بالاتر از خود می دانست؛ اما از پس هر کس بر می امد از پس زخم زبان های مهرداد در امان نبود. مانند جلسه های قبل، او بر روی صندلی اش نشسته بود و با قیافه متفکری که گرفته بود از مهرداد پرسید:
- اقای ارجمند، اوضاع روحیتون نسبت به قبل بهتره؟
مهرداد با پوزخندی که نشان گر، اغاز زخم زبان هایش بود به صندلی اش تکیه داد و چتری هایش را کنار زد:
- با طبابت و سخت کوشی های شما...بهتر از این نمی شوم!
دکتر جوان که از خشم کبود شده بود نفسش را بیرون داد و با ارامش ظاهری ادامه داد:
- توانستید اون دختر را فراموش کنید؟
چشمان مهرداد، به شدت باریک شدند؛ اگر دوست زمان دانشگاهش در کنارش بود می فهمید، خشم او به اوج خود رسیده است؛ بنابراین با خشم زیاد به دکتر گفت:
- اول اون دختر اسم داشت و اسمش ملیحه بود، دوم اگر فراموشش کرده بودم؛ دو ساعت از زندگی عزیزم را صرف حرف زدن با ادمایی مثل تو نمی کردم!
در حالی که نفس نفس می زد، پالتوی ضخیم اش را بیشتر در خود پیچید. همیشه اینگونه بود زمانی که بیش از حد عصبانی می شد؛ به جای ان که گرمش شود؛ سرد اش میشد و پا هایش بی حس می شدند. دکتر جوان که از خشم غیر منتظره او متعجب شده بود؛ لباسش را مرتب کرد و به سمت او خم شد و یکی از ابروانش را بالا داد:
- برایت یک تکلیف جدید دارم؛ پس خوب گوش کن! یک دفتر شصت خط بگیر و روزانه حرف هایی که میخواهی به اون خانوم که ملیحه اسمش است، بنویس یا ازش شکایت کن اون دفتر را او در نظر بگیر.
مهرداد، در حالی که اه می کشید از صندلی اش بلند شد و با سردی گفت:
- درباره اش فکر میکنم؛ برای امروز دیگر کافیست.
و به سرعت از مطب خارج شد و در را پشت سرش محکم بست.اسرین، در حالی که به تابلوی پیاده رو تکیه داد بود، چشمانش را بسته بود و ارام نفس می کشید؛ ناگهان صدای زنگ گوشی اش او را از جا پراند. دستش را در کیف کهنه ایی کهنه ایی که از راهنمایی اش داشت؛ کرد و دکمه پاسخ را زد:
- خانم خدابخش، به دلیل عقب افتادن پرداخت هزینه های خانه سالمندان مادر بزرگتان،مجبوریم ایشان را بیرون کنیم؛ لطفاً سریعاً پرداخت کنید.
- نه خیلی با احترام باهاش رفتار می کردید!
در حالی که گوشی را به درون کیف، پرتاب می کرد زیر لب به زنی که تماس گرفته بود؛ فحش داد.
با دقت اطراف را دید زد و به سمت فروشگاه نسبتاً بزرگ دوید؛ از کنار دیوار چرخ دستی خارج کرد و

 

*lady soz*

کاربر فعال
عضو انجمن
12/3/19
507
4,070
471
15
cruel world
با سرعت از فروشگاه دور شد. با دقت و بدون سر و صدا، داخل خانه سالمندان قدیمی و دل گیر شد و با چرخ وارد اسانسور شد و دکمه اش را فشار داد. به سمت در خاکستری رنگ رفت و در ان را با ارامی باز کرد در رو به روی اش، پیرزن کوچک اندامی در حال نگاه کردن به پنجره بزرگ و ستاره های زیبای اسمان بود؛ بنابراین با لبخند به شانه اش زد و با زبان اشاره گفت:
- (( مادربزرگ))
پیرزن با خنده، صورت اَسرین را نوازش کرد و با اشاره جواب داد:
- (( عزیزم، امدی از این جا ببریم؟))
اَسرین سرش را تکان داد و با تمام توان، مادربزرگ سبکش را درون چرخ قرار داد و پتوی صورتی رنگ را دور او پیچید. مخفیانه مانند جاسوسان، اطراف را نگاه می کرد و چرخ دستی را به جلو هل می داد، ازخانه سالمندان خارج شد و به سرعت از ان مکان جهنمی که قلب و روحش را می ازرد دور شد. مهرداد، در حالی که کیسه خرید هایش را دور دستش می چرخاند به کفش هایش نگاه می کرد؛ ذهنش به شدت درگیر بود.این تکلیف جدید روانشناسش به شدت غیر ممکن و احمقانه بود؛ او باید به ملیحه چه می گفت:
- (( ملیحه عزیزم، به خاطر این ضربه روحی بسیار زیبا ممنونم!))
سرش را تکان داد؛ او اهل این کنایه ها نبود و نخواهد بود:
- (( اب و هوای اونجایی که فرار کردی چطوره؟ ایا از طلاق من راضی هستی؟ من مجبورت نکرده بودم بخاطر همین خودم تمامش کردم؛ ولی کارت خیلی بزدلانه بود.
این حرف هم از کنایه، چیزی کم نداشت؛ پس بیخیال شد و از نگاه کردن به کفش هایش دست کشید و به پسرک جوانی که از قصد به پشت دخترک جوانی نزدیک می شد؛ نگاه خشمگینانه ایی انداخت. کیسه حاوی کمپوت های حلبی را در دست راستش که به پسرک نزدیک تر بود؛ انداخت و در حالی که سر مسـ*ـتانه راه می رفت؛ کیسه را محکم به سر او کوبید و سریع به جلوی خانواده پنج نفره ایی پناه برد. شاید دیگران فکر کنند او دیوانه است؛ ولی خوشحال بود زیرا کاری کرده بود ان پسر درس بگیرد تا اگر دوباره قصد همچین کار زشت را داشت، یاد ضربه محکم او بی افتد. اَسرین، لیوان یکبار مصرف حاوی اب داغ را به دست نحیف مادربزرگش داد و با اشاره گفت:
- (( سردت شد، بهم بگو تا یکی دیگر بخرم.))
پتوی صورتی رنگ را بیشتر به دور تن نحیف، پیرزن پیچاند و محکم دسته چرخ را گرفت و شروع کرد به دویدن. در حالی که از کنار مردمان متعجب می گذشت و با پوزخند، مسیر چرخ را عوض می کرد و با بی توجهی به انها بر می خورد؛ ناگهان به فردی، برخورد و با زانو نقش بر زمین شد. در حالی که نفس نفس می زد؛چشمانش را چندین لحظه بست و نفس عمیقی کشید؛ چیزی که سوهان مغزش شده بود، صدای فردی بود که او با چرخ بهش زده بود؛ زیرا او مدام می گفت:
- خانم، حالتان خوبه؟
با خشم به سمت صدا بازگشت؛ اما با کمال تعجب، مهرداد را که با نگرانی به او خیره شده بود؛ مواجه شد.
 

*lady soz*

کاربر فعال
عضو انجمن
12/3/19
507
4,070
471
15
cruel world
با صدای بلند، خطاب به مهرداد فریاد زد:
- بله، حالم خوب است!

از روی زمین بلند شد و مانتوی مشکی رنگش را که بعضی جا هایش نخکش شده بودند را تکاند و چرخ دستی را با شدت به جلو هل داد؛ اما با تعجب به مهرداد که به طرف چرخ خم شده بود و با لبخند به صورت مادربزرگش، که توسط پتوی صورتی رنگ احاطه شده بود؛ نگاه می کرد. مهرداد، در حالی که دستش را برای پیرزن، بامزه ایی که در پتو پنهان شده بود و ریز ریز می خندید؛ تکان می داد از اَسرین که مانند شیر زیر لب می غرید؛ پرسید:
- این خانم پیر، مادربزرگتون هست؟
اَسرین، با خشم رو به او کرد و بلند فریاد زد:
- بله، حالا بروید کنار من عجله دارم.
اما مهرداد به پیرزن بیشتر نزدیک شد و با لبخند، دستش را درون کیف سامسونت قهوه ایی رنگش کرد و ابمیوه ای به او داد. اَسرین، در حالی که از خشم صورتش به سفیدی می زد به مادربزرگش که مانند یک کودک، ابمیوه را در دست گرفته بود و می خورد؛ نگاه کرد.خشمگین بود؛ چون این مردی که با مهربانی با مادربزرگش صحبت می کرد برای او غیر قابل تحمل و درک بود؛ هیچ کس بی دلیل به کسی محبت نمی کرد؛ با سرعت چرخ دستی را از مهرداد دور کرد و از کنار او گذشت؛ اما ناگهان با امدن پاکت ابمیوه پرتغالی در جلوی چشمانش از حرکت ایستاد. با اخمی پاک نشدنی به مهرداد که ابمیوه را در جلوی چشمانش تکان می داد؛ خیره شد و با چشم اشاره کرد:
- این چیست؟
- ابمیوه، مخلوطی از اب، شکر و رنگ! برای افرادی مناسب است که ناهار نخورده اند و گرسنه هستند.
اَسرین، با قیافه ای که فریاد می زد که هر لحظه ممکن است به سمت مهرداد حمله ور شود و او را بکشد؛ ابمیوه را کنار زد و مانند همیشه سرد و خشک به مهرداد طعنه زد:
- روش جدید زدن مخ دختراس؟ ابمیوه؟
مهرداد، شانه اش را بالا برد و بی تفاوت به چهره متعجب اَسرین، نی را درون پاکت کرد و مشغول خوردن محتوای درون ان شد. اَسرین که از تعجب دهانش باز مانده بود با صدای بلند پرسید:
- خوردیش؟ اگه می خواستی خودت بخوریش؛ چرا به دیگرات تعارف...
حرفش با پرتاب شدن ابمیوه اناناسی به طرفش قطع شد؛ با دستش مقداری از مو هایش را که از مقعنه کهنه اش بیرون امده بود به داخل ان برد و بدون اعتراض مشغول خوردن شد. پاکت مچاله شده را با ارامش به درون سطل زباله نارنجی رنگ انداخت و به سمت دخترک بد اخلاقی که با دقت پتو را به دور مادربزرگش می پیچید؛ نگاه کرد با قدم های شمرده به طرفش رفت و دسته چرخ را گرفت و به حرکت در اورد و سعی کرد به اَسرین که مثل یک حشره کوچک به دورش می چرخید و می خواست چرخ را از او بگیرد؛ توجه نکند. پس از یک دعوای کوچک، اَسرین ادرس خونه اش را به مهرداد گفت، او با ارامش در جلوی پله های سنگی ایستاد؛ پیر زن خوابیده را به کول گرفت و به همراه چرخ دستی، تمامی پله ها را بالا رفت و در جلوی در ابی زنگ زده خانه اَسرین ایستاد. زن را ارام در چرخ قرار داد و رو به قیافه خنثی اَسرین انداخت؛ دستش را به طرفش دراز کرد و با لبخند گفت:
- شنبه سرکار می بینمت؛ خداحافظ خدابخش.
 

*lady soz*

کاربر فعال
عضو انجمن
12/3/19
507
4,070
471
15
cruel world
بر روی مبل قهوه ایی و خاکستری رنگ خوابیده بود و ترک های کوچک سقف کرم رنگ، خانه اش را می شمارد به ساعت بزرگ دیوار نگاهی انداخت. کمی از جایش جابه جا شد و رو به تلویزیون دراز کشید؛ چشمانش ارام گرم و سپس بسته شدند:
((مثل همیشه در خلوت ترین گوشه کلاس نشسته بود و نیم رخ دوست صمیمی اش، حمید که به صندلی چوبی تکیه داد بود و در حال چرت زدن بود نگاه می کرد؛ ناگهان حمید چشمانش را باز کرد و با اخم رو به او کرد:
- امروز، استاد جدید میاد؟
مهرداد در حالی که سرش را تکان می داد؛ اه بلندی کشید خطاب به حمید گفت:
- قمبری استاد خوبی بود؛ ولی بخت یارش نبود و مریض شد.
حمید با قیافه، کسی که یک لیوان اب لیمو خورده باشد به مهرداد که با احساس صحبت می کرد؛ نگاه کرد و با صدای مسخره ایی جواب داد:
- اخ، قلب شیشه ات شکست؟
زمانی که مهرداد، کیف سامسونت قهوه ای رنگش را خالی و روی سر حمید قرار می داد و سعی در خفه کردن او داشت؛ استاد وارد کلاس شد و با صدای بلند سلام کرد. مهرداد، خودش را جمع کرد و بی توجه به حمید که نفس نفس می زد، وسایلش را درون کیفش قرار داد و مشغول یادداشت برداری از گفته های استاد نسبتاً جوان شد که ناگهان با صدای نازک و زیبایی که خطاب به او بود سر بلند کرد:
- ببخشید؛ خودکار اضافه دارید؟
در حالی که به چشمان قهوه ایی سوخته ای که به او خیره شده بودند؛ سرش را تکان می داد و از زیپ جلوی کیفش، خودکار ابی رنگی بیرون اورد و به طرف دخترک زیبایی که با لبخند، دستش ر به طرف دراز کرده بود؛ داد.))
چشمانش را باز کرد و با سرعت از روی مبل بلند شد و با انگشتانش، کنار شقیقه هایش را ماساژ داد. نگاه گذرایی به ساعت دیواری که عدد شش را نشان می داد؛ انداخت از جایش بلند شد و کورمال کورمال به سمت اشپزخانه رفت. صورت رنگ پریده اش را ابی زد و دستش را پشت شلوار خاکستری رنگش پاک کرد؛ اما ناگهان حرف های مادرش در ذهنش اکو شد:
- عزیزم، دست و صورت ات را داخل ظرفشویی نشور!
حس عذاب وجدان مانند خوره به جانش افتاد به دیوار تکیه زد و ارام بر زمین نشست؛ سرش را بلند در دستانش گرفت و فریاد زد:
- چرا همیشه من باید عذاب وجدان بگیرم؟ چرا من همیشه باید به جای کسانی که بهم ظلم می کنند عذاب بکشم؟ چرا فقط من؟
اَسرین در حالی که با سختی، زیر بغـ*ـل مادربزرگش را گرفته بود و روی زمین می کشید به برگه های اداری که روی زمین خودنمایی می کردند؛ نگاه می کرد. ارام تن ضعیف، مادربزرگش را کنار بخاری کوچک قرار داد و به کنار برگه ها رفت و مشغول رسیدگی به انها شد. چندین دقیقه نگذشته بود که صدای گوشی اش باعث شد؛ نگاهش را از برگه ها بگیرد و نگاهی به پیامی که از طرف ایمان بهش زده شد بود؛ کند:
 

*lady soz*

کاربر فعال
عضو انجمن
12/3/19
507
4,070
471
15
cruel world
- (( امشب نمی توانم بیام خونه، فردا مشتری امتحان داره باید اماده شم.))
در حالی که زیر لب به ایمان ناسزا می گفت، در جوابش تایپ کرد:
- (( باز داری به جای اون پولدار های بی مادر امتحان می دهی؟))
بعد از چند لحظه دو پیام از طرفش ارسال شد:
- (( اره، پولش خوبه))
- (( باید گوشی ام را خاموش کنم؛ فردا امتحان وکالت داره، سخته ولی از یک سال پیش خوندم.))
گوشی را محکم روی میز انداخت و مشغول جویدن پوست لبش شد؛ مقعنه مشکی رنگ را کمی عقب برد و یکی از دکمه های مانتو اش را باز کرد با خودش فکر کرد:
- امکان نداره، پریشب تا دلش خواسته کتکم زده! امشب رو نمیاد؛ نباید مادربزرگو ببینه.
مقعنه را جلو کشید و دکمه مانتو را بست و دوباره مشغول رسیدگی به برگه ها شد. مهرداد، اتوی برقی را از کمد بزرگ چوبی بیرون اورد و خرمان خرمان به دنبال خود کشید؛ان را روی میز اتوی، طوسی رنگ گذاشت و روشنش کرد؛ اما فراموش کرد ان را درست بگذارد و ان روی دستش افتاد؛ فریاد بلندی زد و فوراً ان را از روی دستش بلند کرد و درست قرار داد و با سرعت به سمت ظرفشویی رفت و دستش را زیر ان گرفت. در حالی که خمیر دندان را روی سوختگی سطحی می مالید به صفحه تلویزیون، خاموش که اگر هم روشن بود چیزی برایی تشان دادن نداشت؛ زل زده بود با حرص اه کشید و بر روی مبل دراز کشید به ساعت که عقربه اش به عدد هفت نزدیک می شد؛ نگاه کرد و در دل شمرد:6:55، 6:56، 6:57، 6:58، 6:59، 7:00 . در حال بستن بند کفش هایش بود که صدای در باعث شد تا از روی زمین بلند شود و در را باز کند؛ اما فوراً در را محکم بست و پشت ان ایستاد؛ از پشت در صدای حمید، سوهان روحش شده بود:
- مهرداد ارجمند دیدمت که خونه ایی، این در لعنتی رو باز کن.
ارام در را باز کرد و با اخم به قیافه خندان حمید نگاه کرد و با عصبانیت پرسید:
- چی می خواهی؟
- طوری حرف می زنی؛ انگار دشمنتم.
مهرداد، بدون ان که اخم هایش باز شوند؛ گفت:
- دشمن... اره، تو از دشمن هم بدتری.
در را محکم بست و پشت ان نشست؛ بعد چند دقیقه صدای گوشی اش، باعث شد از جایش بلند شود و به صفحه ان نگاهی بی اندازد؛ شماره را نمی شناخت پس به امید کسی که چهار سال در انتظارش بود، پیام را باز کرد؛ اما فوراً اخم هایش در هم رفت:
- حمیدم، ای نامرد.
- چی می خواهی؟
- با شما سخن گویم
- بگو!
- نه این گونه!
- بگو دیگه.
بعد این پیامش چند شکلک اخم را برای حمید فرستاد و بعد چند لحظه صدای در بلند شد. با بشقاب به لوبیا های کنسروی که حمید در حال پختنشان می رقصید؛ ضربه کوچکی زد و اهنگ " امشب شبه عشقه" رو قطع کرد و با سردی، خطاب به حمید گفت:
- فقط دلت برای رقصیدن تنگ شده بود؟
حمید، در حالی که کمرش را می چرخاند؛ لوبیا ها را درون ماهیتابه ریخت و با لبخند جواب داد:
- خب، راستش نه... می خواستم اخر هفته رو با هم بریم کوه.
- من نمیام.
ناگهان دستی محکم بر پشت سر، مهرداد زد و باعث شد با سر به میز بخورد با خشم به حمید که همچنان در حال رقصیدن در وسط اشپزخانه اش بود؛ نگاه کرد و به سمت او هجوم برد اما حمید دستش را به معنی صبر کن جلویش گرفت و با خونسردی گفت:
- پدر من چه کاره بود؟
- تکواندو کار.
- پس خدا پدرت را بیامرزد برو، تو هنوز جوانی.
مهرداد، بر روی صندلی نشست و مشغول بازی با موهایش شد؛ اما با بی حوصلگی از حمید پرسید:
- خواهرت حالش خوبه؟
- از من و تو هم بهتره، نامزد کرده.
حمید، جمله اخر را با لحن مسخره ایی گفت و تخم مرغی در وسط لوبیایی در حال پخت؛ شکاند.