در حال تایپ رمان نبردی به نام زندگی | کوثر طهماسبی کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 630 -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: کوثر طهماسبی

کوثر طهماسبی

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
30/7/19
23
126
111
18
اهواز
نام رمان: نبردی به نام زندگی
نام نویسنده: کوثر طهماسبی | کاربر انجمن نگاه دانلود
نام ناظر: @دختران من
ژانر:اجتماعی، عاشقانه

خلاصه:
این داستان،داستان کسی است که درنده ترین موجودات را با مهارتش رام میکند، داستان نگاری که ترسی از هیچ چیز توی زندگی اش ندارد و خودش قهرمان زندگی خودش است،اما نمی داند که این بار نوبت قلب و احساساتش است که رام شوند،به وسیله عشق.
 
آخرین ویرایش:

دختران من

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
8/4/16
959
17,327
661
شیراز
275074_263419_231444_bcy_nax_danlud.jpgنویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.
 

کوثر طهماسبی

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
30/7/19
23
126
111
18
اهواز
پارت یک:
نگار میتوانست سنگینی نگاه های خیره ی تماشاچیان را روی خودش احساس کند.همه آن ها با نفس های حبس شده به او زل زده بودند.
از میان حلقه بزرگی که گرد تا گردش آتش بود به چشم های درخشان و وحشی روبرویش نگاه کرد،فقط یک لحظه درنگ کافی بود تا خوی وحشی گری سلطان جنگلی که روبرویش ایستاده بود بیدار شود و به نگار حمله کند.اما نگار با این افکار خودش را نمیباخت،نگار کسی بود که با اقتدار و مهارتش بسیاری از این موجودات درنده را رام و مطیع خودش کرده بود.او جوری در کارش مهارت داشت که این حیوانات درنده حتی لحظه ای فکر سرپیچی را به ذهن خودشون راه ندن.پس با قدرت چوب دستی اش را بر زمین کوبید و پاهایش را روی زمین کشید.شیر از جای خود تکان خورد و خیز برداشت.همهمه ای بین جمعیت شکل گرفت،اکثریت از اینکه مطمئن نبودند نگار موفق میشود یا نه نگران بودن.اما نگار به خودش اطمینان داشت،برای تحـریـ*ک بیشتر شیر چوب رو بیشتر روی زمین کوبید و اسم شیر رو فریاد زد:زال!!
شیر غرشی کرد و به سمت نگار حمله ور شد.
همهمه کم صدای جمعیت تبدیل به جیغ های بلند شده بود.
***

نگار در حالی که دستش رو سایه بان سرش کرده بود،به تابلویی که روبه رویش بود نگاه کرد. زمزمه وار تابلو را خواند :سیرک ماه تاب.زیرلب با خودش گفت اسم قشنگیه!.
در نیمه باز را کاملا باز کرد و با چمدان بزرگ و سنگینش وارد شد.وارد محوطه ی خیلی بزرگ سیرک شد، چادر سفید رنگ بزرگ سیرک با سقف راه راه قرمز و سفید اولین چیزی بود که توی محوطه بزرگ سیرک به چشمش اومد که حدودا ده قدم با در خروجی سیرک فاصله داشت. بعد چشمش به کانکس های کوچکی افتاد که کمی دورتر از چادر قرار داشتند و در آخر یک اتاقک کوچک که حدس زد باید اتاق آقای امیری،مدیر باشه. توی همین فکر ها بود که صدای کسی از پشت سر اورا سورپرایز کرد.
-بفرمایید خانوم،با کسی کار داشتین؟
نگار کمی جا خورد. اما سریع به خودش اومد،برگشت و صاحب صدارو نگاه کرد پسری حدودا 25 ساله بود، درجوابش گفت:- با آقای امیری کار داشتم،برای استخدام اومدم.
-استخدام برای چه کاری؟
نگار که حس کرد نیازی نمیبینه که به پسر توضیح بده،با لحن جدی ای جواب پسر را داد.
-خودشون در جریانن.حالا میشه بگین ایشون کجا هستن؟
پسر که اسمش مسعود بود متوجه شد نباید بیش از فضولی کند.پس گفت:داخل چادر اصلی سیرکن.دارن تمرین یکی از بچه هارو میبینن.
و با دستش به همان چادر بزرگی که نگار در لحظه ورودش دیده بود اشاره کرد.نگار به رسم ادب تشکری کرد و به سمت چادر اصلی راه افتاد.پرده بزرگ رو کنار زد و وارد چادر شد. وارد که شد پسرکی همسن و سال خودش رو روی صحنه دید که با مهارت با طناب های محکمی که ابتدای آنهارو دور دستش پیچیده بود و در واقع به آن ها وصل بود،خودش رو بالا میکشید و طوری حرکات نمایشی ای انجام میداد که انگار نه انگار که جایی بین زمین و آسمان است.آنقدر حرفه ای معلق بین زمین و آسمان و به وسیله تنها دو طناب تاب میخورد و میچرخید که انگار پرنده ای در حال پرواز است.چنان حرکاتش را انجام میداد که انگار برای انجام دادنشون زاده شده بود.نگار با بهت به حرکات پسر نگاه میکرد.چیزی که بیشتر از همه نگار را مبهوت کرده بود رفتار و نوع انجام حرکات پسر بود. و پسر چشم هایی داشت که راز عجیبی در خود داشتند و این موضوع انقدر واضح بود که حتی از آن فاصله که نگار با زحمت میتوانست ببیند هم قابل مشاهده و ملموس بودند.نوعی رفتار توی حرکات پسر بود که میتونست حسشون کنه. انگار پسر داشت با خودش برای خودش میجنگید.بالاخره بعد از چند دقیقه پسر پایین اومد و با لبخندی از روی خستگی به مرد گوشه سالن که نگار حدس زد آقای امیری است نگاه کرد.تا اون لحظه کسی متوجه حضور نگار نشده بود پس جلو رفت و با سلام نسبتا بلندی آقای امیری و پسر رو متوجه خودش کرد.
آقای امیری و پسر که متوجه حضورش شده بودن نگاهش کردن و نگار برای چند لحظه نگاهش در نگاه پسر قفل شد.و اینبار دیگر مطمئن شد که چیزی در چشم های این پسر هست.چشم هایش مثل چشم های یک شیر درنده،درخشان و خیره کننده بودند. آقای امیری گفت: بفرمایین؟
نگار حواسش رو روی آقای امیری متمرکز کرد.
- آقای امیری من نگار سهیلی هستم...باهاتون صحبت کرده بودم،برای استخدام.
-بله بله،خانوم رام کننده شیر.
پسر با شنیدن رام کننده ی شیر پوزخندی زد.آقای امیری به روی خودش نیورد و رو به نگار لبخند پدرانه ای زد.بعد به به پسر گفت: آرش به بچه ها بگو تمرین کنن. من میرم با خانوم سهیلی صحبت کنم.و بعد رو به نگار گفت: بفرمایین بریم دفتر من.
و هردو با هم به قصد خروج از چادر راه افتادند.
آقای امیری مردی حدودا 55 ساله بود.رفتار خوب و گرمی داشت قد متوسط و موهای کم پشتی داشت که سنش رو بالاتر میبرد. نگار حس کرد با آن کت و شلوار خاکستری شبیه معلم های مدرسه است.وارد دفتر کوچک که شدند امیری پشت میز نشست و گفت: خب دخترم راحت باش،بشین. و با دست به صندلی های پیش میزش اشاره کرد.
نگار لبخندی زد و نشست.امیری ادامه داد: خب خوش اومدین خانوم سهیلی،درباره یه سری چیزا صحبت کردیم اما میشه اینو هم بهم بگید که رام کنندگی رو کجا آموزش دیدیدن؟
نگار با هیجان گفت:بله،درواقع این شغل تو خانواده ما موروثیه از پدربزرگم رسید به عمو و پدرم.من خیلی کوچیک بودم که پدرم فوت شد..پس درواقع عموم رام کنندگی رو یادم داد.
-به خاطر پدرت تسلیت میگم. کمی مکث کرد،نگار هربار یاد پدرش می افتاد کمی غمگین شد. فضای اتاق مقداری سنگین شده بود.
آقای امیری که متوجه این موضوع شده بود و با لحن بامزه ای گفت:خب حالا آماده ای با شیرمون یه تستی ازت بگیرم؟ و لبخند مهربانی به روی نگار پاشید.نگار لبخندی زد و گفت: بله حتما، فقط چند لحظه بهم اجازه بدین. و از جیب جلوی چمدونش یه چوب دستی که ابزار کارش بود در اورد و به آقای امیری گفت:خب، بریم شیرمونو ببینیم.آقای امیری و نگار از جاشون بلند شدن و به طرف محوطه سیرک رفتن.
-قفس شیر رو همیشه از کانکسا و چادر اصلی دور میذاریم،برای تامین امنیت.
نگار متفکر سری تکون داد و گفت:بله خب حق دارین،یکم بی حواسی کافیه تا یه شیر به یک جماعت خسارت بزنه.
در همین حین آقای امیری جلوی یه چادر خیلی کوچیک تر از چادر اصلی ایستاد.
-اینجاست دخترم.
و هردو به داخل چادر رفتند.نگار به قفس بزرگ شیر نگاه کرد،شیر نر و بزرگی توی قفس به حالت دراز کش و نیمه بیدار بود و زنجیری هم دور گردنش بسته شده بود.با شنیدن صدای آقای امیری و نگار،گوش تیز کرد و به حالت نیم خیز در آمد.نگار به زیبایی شیر خیره شد.از نظرش شکوهمند تر از این موجود توی دنیا وجود نداشت.به آقای امیری نگاه کرد و گفت:راستی اسمش چیه؟
-اسمش زاله.
بعد کلیدهای قفس رو در اورد، دست نگار داد و گفت:بفرما دخترم این کلید قفسه اگه آمادگیشو داری که برو داخل و ببین میتونی با زاله ما کنار بیای یا نه.
نگار کلیدهارو از آقای امیری گرفت. با اطمینان لبخندی زد و گفت:من الان آمادگی کامله کامل دارم.خیالتون راحت.
و به سمت قفس رفت.در فلزی قفس رو با کلید بزرگی که به قفل میخورد باز کرد و وارد قفس شد.در را هم پشت سرش قفل کرد.آقای امیری که از این حرکت نگار کمی نگران شده بود گفت:خانوم سهیلی،به نظرم درو باز بذاری بهتره.اینجوری خطرناکه.
نگار با اطمینان گفت:گفتم که خیالتون راحت باشه آقای امیری.من کارم رو خوب بلدم.
و بعد به زال نگاه کرد.شیر دیگر کاملا هوشیار و بیدار بود و درحالی که روی چهارپا ایستاده بود به نگار خیره خیره نگاه میکرد.نگار چوبدستی را در دو دست به حالت افقی گرفت.نگاه شیر روی چوب دستی متمرکز شد و بیشتر حالت تهاجمی به خودش گرفت.
 
آخرین ویرایش:

کوثر طهماسبی

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
30/7/19
23
126
111
18
اهواز
پارت دوم:
نگار در همان حال که به آرامی چوبدستی را پایین می اورد به شیر نزدیک تر شد و با قدرت و تحکمی در صدایش گفت: زال بشین!
شیر با اینکه منظور نگار را متوجه شده بود اما مقاومت کرد. نگار در همان حال متوجه شد و دوباره نزدیکتر رفت و با تحکم بیشتری به شیر گفت:زال!بشین پسر خوب! زال در مقابل چشم های هراسان آقای امیری که از پشت در قفس در حال مشاهده این صحنه بود نشست.نگار لبخندی از سر رضایت زد و گفت:آفرین پسر خوب. بعد کمی از شیر فاصله گرفت و با چوب دستی اش محکم روی زمین زد تا حواس شیر را جمع کند.شیر دوباره حواسش را جمع نگار کرد.نگار به سمت گوشه قفس آمد و فضای وسط قفس را خالی کرد.بعد چوبدستی را به سمت بالا تکان داد و با همان تحکم گفت:زال بپر!
و زال اینبار مطیع تر از قبل پرید.آقای امیری که هنوز استرس داشت گفت:دخترم عالیه واقعا استعداد فوق العاده ای داری اما به نظر من دیگه برای امروز بسه،تو خودت رو ثابت کردی.
نگار از آقای امیری تشکری کرد و قفل قفس را باز کرد.از قفس بیرون آمد و دوباره قفلش کرد.خواست کلیدهارا به آقای امیری برگرداند که آقای امیری قبول نکرد و گفت بهتر است کلیدها پیش نگار بمانند.
-خانوم سهیلی من بهتون تبریک میگم،شما استخدامی.
-مرسی واقعا آقای امیری،قول میدم حرکات بیشتری رو باهاش تمرین کنم.هرچند که مشخصه شیر تعلیم دیده ایه.
-آره دخترم مطمئنم موفق میشی.
نگار جهت کنجکاوی پرسید:ببخشید این یکی کلید مال کجاست؟
و به کلید کوچکی که همراه با کلید قفس بود اشاره کرد.
-خوب شد که یادم انداختی.این کلید مال اون کمده.
و با دست به جایی پشت قفس شیر اشاره کرد.
-توی این کمد وسایلی مثل حلقه ای که شیر از توش میپره و کلا چیزهایی که برای نمایش شیر نیاز داری،هست.
-آها،مرسی که بهم گفتین.
-خواهش میکنم دخترم.خب اگه با من کاری نداری که من برم،راستی شما جایی مستقر شدین؟
-آقای امیری،راستش میخواستم درباره این موضوع باهاتون صحبت کنم.
آقای امیری که کمی گیج شده بود گفت:درچه مورد خانم سهیلی؟
-راستش من میخواستم اگه بشه همینجا مستقر بشم.
آقای امیری با تعجب گفت:اینجا؟
-بله،اگه اتاقی یا چادر کوچیکی باشه برام کافیه.میتونین اجارش رو هم از حقوقم کم کنید.
-آخه دخترم،مادرت با این موضوع مشکلی نداره؟
-نه! اون مشکلی با مستقل بودنم نداره.در واقع من خیلی وقته که روی پای خودم ایستادم.حاضرم براتون رضایت نامه کتبی بنویسم تا مطمئن بشین مشکلی پیش نمیاد.
-ببین خانم سهیلی اینجا هیچکس زندگی نمیکنه.به جز آرش، همون پسری که امروز توی چادر دیدی.تو با این قضیه مشکلی نداری؟
نگار ساکت شد و کمی فکر کرد.اگر میخواست جایی را اجاره کند دیگر پولی از حقوقش باقی نمیماند و باید همه پولش را خرج اجاره میکرد،پس به ناچار باید قبول میکرد.آقای امیری که تردید نگار را دید گفت:البته آرش دوساله که برای من کار میکنه،سیرک خیلی وقتا دست خودشه.خیالت از بابت نجیب بودن این پسر راحت باشه.
-نه آقای امیری مشکلی ندارم.شماهم که تاییدش میکنین پس چه بهتر!
آقای امیری سری تکان داد.
-حالا بیا تا کانکستو نشونت بدم.
و راه افتاد به سمت بیرون.نگار هم به طبعیت دنبال آقای امیری رفت.آقای امیری دم در یکی از کانکس های کوچکی که نزدیک به چادر بزرگ سیرک بود ایستاد.دسته کلید بزرگی را از جیبش در آورد و پس از کمی جست و جو با کلید کوچکی که در میان آن همه کلید جورواجور به چشم نمی آمد در کانکس را باز کرد و بعد به نگار اشاره کرد که وارد کانکس شود.نگار به بدنه سفید رنگ کانکس نگاهی کرد و وارد کانکس شد.فضای داخل کانکس به اندازه یک اتاق کوچک بود.داخل کانکس یک موکت کوچک، یک اجاق گاز خیلی کوچک به همراه یک یخچال سایز کوچک بود. یک در هم بود، که نگار حدس زد باید توالت یا حمام باشد.نگار به همینم راضی بود بالاخره خودش پول جمع میکرد و وسیله میخرید.رو به آقای امیری کرد و با خوشرویی گفت:خیلی خوبه آقای امیری.از اینجا خوشم میاد.
-خب پس بیا دفتر من تا بقیه کارهارو هم انجام بدیم و بعدم وسایلت رو بچینی.نگار در حالی که با آقای امیری به سمت دفتر حرکت میکرد.احساس کرد که فصل جدیدی از زندگیش قراره رقم بخوره.حس کرد که روزای جدید دارن میان،روزای خوب
 

کوثر طهماسبی

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
30/7/19
23
126
111
18
اهواز
پارت سوم:
نگار در حال چیدن وسایلش در کانکس بود.آقای امیری برای اطمینان کارت شناسایی نگار را پیش خودش نگه داشته بود.اما نگار اهمیت نمیداد،حتی به آقای امیری حق هم میداد.به هرحال اون تازه اینجا آمده بود و هنوز کسی شناختی ازش نداشت.زمان میبرد تا اعتماد همه را جلب کند.تقریبا چیدمان کانکسش تمام شده بود.به هرحال وسایل زیادی نداشت.از آن همه زندگی با مادرش سهمش فقط یک چمدان شده بود.تصمیم گرفت به عمویش زنگ بزند.به دیواری از گوشه کانکس تکیه داد و با گوشی اش شماره عمویش را گرفت و منتظر ماند.بوق چهارم بود که صدای پر انرژی و پخته ی عمویش در گوشش پیچید.
-سلام نگار زیبارو،کجایی عمویی؟
-سلام عموجانم.مژده بده عمو!استخدام شدم.
-مبارکه عزیزدل عمو،اونجا واقعا جای قابل اعتمادیه،من کلی تحقیق کردم بعد گذاشتم تو بری اونجا.مطمئنم مشکلی برات پیش نمیاد.
-آره،جای خوبیه.
-اوهوم،حالا برای خونه میخوای چیکار کنی؟کجا میمونی؟
-همین جا.آقای امیری بهم یه کانکس داد.
-اونجا بمونی؟جز تو هم کسی اونجا هست؟شبا خطرناک نباشه؟
-عه عمو آروم باش.خیالت از همه نظر راحت باشه.اولا که اینجا امنه،دوما من از پس خودم برمیام.
-چی بگم والا.یه شهری هم رفتی که خیلی ازمون دوره.اما قول میدم هروقت تونستم بیام و بهت سر بزنم.یه مقدار پولم ریختم به کارتت،بازم اگه چیزی نیاز داشتی حتما بهم بگو.
-عموجانم،بخدا نیاز نبود.خودم پول کافی داشتم،دستت درد نکنه.درباره شهر هم که خودتون اینجارو معرفی کردی.هرچند هم برای من بهتره هم برای همه.
-چی بگم والا.تو دختر قوی و مستقلی هستی،نباید کسی برات تصمیم بگیره.خودت عاقلی.خب من باید برم بعدا حتما بازم باهات صحبت میکنم،باشه؟
-چشم عمو،سلام برسون.خداحافظ.
-خداحافظ.
نگار قطع کرد و به فکر فرو رفت.آقای امیری بهش گفته بود حداقل تا یک هفته دیگر باید برای اجرا آماده شود.از این بابت نگران نبود اما فکرهای جور واجور از سرش عبور میکردند.تصمیم گرفت فعلا به افکار عجیب غریب مغزش توجهی نکند و به جایش کمی استراحت کند.بالشی زیرسرش گذاشت و سرش به بالش نرسیده به خواب عمیقی فرو رفت.
***
آرش در حال تمرین با حلقه بزرگش بود.سعی میکرد هنگامی که درون حلقه در حال چرخیدن است،انگشتاش زیر حلقه له نشوند.به دلیل اینکه اوایل تمرین با حلقه آنقدر این اتفاق براش افتاده بود که تمامی سر انگشتانش حالت ساییدگی پیدا کرده بودند و از این نظر هنوز هم ترسی درونش بود. اصلا نمیخواست باز آن درد برایش تداعی شود.در همین فکر ها بود که آقای امیری وارد شد. به شوخی به آرش گفت: بسه پسر چقدر تمرین میکنی! برو گریمتو شروع کن کم کم باید بری روی صحنه.
آرش خنده ای کرد و گفت:بار اولم که نیست رئیس، حواسم هست الان میرم.
آقای امیری گفت: آخه باید یکم هم باهات صحبت کنم. درباره دختری که چندساعت پیش اومده بود برای استخدام.
آرش با بی تفاوتی گفت:منظورتون همون دختر رام کننده ی شیره؟!
-آرش! این دختر کاربلده،یه جورایی لنگه خودته،اما عاقل تر.
این فکر از ذهن آرش رد شد که خب به من چه؟
-خلاصه خواستم بگم قراره از این به بعد اینجا زندگی کنه.دوتا کانکس اونور تر از توئه.سعی کن باهاش درست رفتار کنی، اذیتش نکن. میدونی که رام کننده شیر به این راحتی پیدا نمیشه.آها راستی بعدا بچه هارو هم بهش معرفی کن.سعی کن اگه سوالی داشت بهش کمک کنی،باشه؟
آرش متحیر از این چیزایی که میشنید، فقط به دهان آقای امیری نگاه میکرد و در آخر فقط توانست ناخودآگاه سرش را به نشانه تایید تکان دهد.آقای امیری با لحنی از روی رضایت گفت: آفرین پسر! بعد با حالت دوستانه ای با دست ضربه آرامی به شانه آرش زد.
-حالا هم برو آماده شو واسه اجرا.
و خودش به قصد خروج از محل راه افتاد و آرش را متحیر آنجا ول کرد.درست صرف چندثانیه آقای امیری حرف هایی زده بود که آرش حتی فکرشان را هم نمیکرد.همسایه شدن با دختر رام کننده شیر شاید آخرین چیزی بود که آرش میتوانست بهش فکر کند.
 

کوثر طهماسبی

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
30/7/19
23
126
111
18
اهواز
پارت چهارم:
آرش با حالتی متفکر جلوی آیینه ای که دور تا دورش پر از لامپ های زرد رنگ بود نشسته بود.خیره به صورت گریم شده اش در فکر فرو رفته بود.فکرهای عجیب و غریب زیادی در ذهنش بود.از زندگی، اتفاقات بچگی و خانواده اش تا مشکل جدیدی که برایش پیش آمده بود.در این دوسال خیلی برای آقای امیری عزیز شده بود و اصلا دلش نمیخواست ناگهان دختری که معلوم نیست سر و کله اش از کجا پیدا شده است، جایش را بگیرد.آرش خیلی کارها برای امیری کرده بود. حتی میشد گفت بعضی روزها خودش سیرک رو گردانده بود. با اینکه آقای امیری آدمی نبود که قدر خوبی و محبت رو نداند، اما آرش نگران بود.چون این را خوب میدانست که امیری تا به حال به هیچکس به جز آرش اجازه نداده است که توی سیرک هم کار کند و هم زندگی.و اینکه حالا یک دختر از راه رسیده و امیری ندیده و نشناخته به او یک کانکس داده است،یک جورایی برای آرش حکم زنگ خطر را داشت. آرش همیشه از این موضوع خوشحال بود که فقط خودش میتواند در سیرک زندگی کند.چون اینگونه هم به نوعی نگهبان سیرک حساب میشد و هم اینکه باعث میشد امیری اعتماد ویژه ای به او داشته باشد و از همه مهم تر راحت، آسوده و بدون مزاحم زندگی میکرد.اما حالا با توجه به حرف های امیری یک جورایی مسئولیت دختری که حتی نمیشناختش به گردنش افتاده بود.اصلا امیری چطور میتوانست به دختری که نمیشناخت اعتماد کند؟شاید دزد باشد یا فراری؟چه دلیلی دارد یک دختر تنهای این سنی بخواهد توی سیرک زندگی کند؟اگر این دختر باعث دردسر میشد یا حتی میخواست جای آرش را بگیرد چی؟آرش به چشم های خودش در آیینه نگاه کرد و زمزمه کرد:به خودت بیا پسر! از چی باید بترسی؟یه رام کننده شیر؟اون توی کار خودش مهارت داره توام توی کار خودت بهترینی.مگه شک داری به خودت؟.
نه،به خودش و توانایی اش شک نداشت.آنقدر از خودش مطمئن بود که میدانست اگر بدون تمرین هم روی صحنه برود میتواند بهترین اجرای عمرش را به رخ تماشاچیان بکشد.اما حق داشت نگران باشد.دلش نمیخواست دشمنی ای با آن دختر...حتی اسمش را هم نمیدانست.به هرحال دلش نمیخواست دشمنی ای با آن دختر به راه بیندازد.ارزش نداشت سر نداشتن همسایه اعتباری که طی این دوسال پیش آقای امیری به دست آورده بود خراب شود.
صدای تیز و بچگانه ی بیتا از این فکرها درش آورد.
-آرشی آرشی، نوبت توئه.
آرش لبخندی زد و گفت: تو اجراتو کردی کوچولو؟
بیتا با شیرین زبانی و هیجان گفت: آره آرشی، بازم مثل همیشه موقع انجام دادن اون حرکته که بدنمو پیچ در پیچ میکنم جیغای همه رفت هوا و برام دست زدن.و با گفتن این حرف خنده شیرینی کرد که باعث شد دندان های کوچک و مرواریدی اش نمایان شوند.
-آفرین بیتا کوچولوی قوی، مرسی که صدام زدی الان میرم.
بیتا با شیطنت تعظیم کوتاهی کرد و بدو بدو از پیش آرش دور شد.
آرش برای بار آخر نگاهی به صورتش در آیینه کرد،به چشم های گریم شده خرمایی رنگش،صورت استخووانی و لاغرش نگاه کرد. بعد به بینی کشیده و نسبتا پهنش که برای صورتش مناسب بود. و در آخر به لب های باریکش.از روی عادت موهای مجعد و بلندش را که تا روی گردنش میرسیدند بهم ریخته تر کرد و مثل همیشه آن ها را توی صورتش پخش کرد،ذهنش را خالی از هرچیزی کرد و فقط به کارش فکر کرد. از جایش بلند شد تا مثل هر شب اجرا کند،صحنه صدایش میزد...
 

کوثر طهماسبی

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
30/7/19
23
126
111
18
اهواز
پارت پنجم:
صدای سوت و تشویق هارا که شنید مثل همیشه به خودش افتخار کرد .از روی احترام تعظیمی به جمعیت کرد،سپس به پشت صحنه رفت.از خستگی روی پاهایش بند نبود هرچند به این خستگی شیرین و این وضعیت عادت داشت. میدانست حالا نوبت اجرای عادل و مسعود دو برادر دوقلویی بود که روی بند راه میرفتند و بندباز بودند.آنقدر عرق کرده بود که مثل همیشه باید گریمش را پاک میکرد و برای سانس بعدی بازهم صورتش را گریم میکرد.روبروی آیینه نشست و لبخندی از سر رضایت به خودش زد.حس میکرد هیچ خبری از دل شوره های قبل از اجرایش نیست.همیشه اینطور بود.صحنه و اجرا برایش مانند مرهم روی زخم هایش بودند،به طرز عجیبی حالش را خوب میکردند.شاید او از معدود افرادی بود که عاشق کارش بود. رو به تصویر خودش در آیینه گفت: مرسی که بازم سربلندم کردی پسر! و شروع به پاک کردن گریمش کرد.
***
نگار که متوجه نشده بود چطور از خستگی خوابش بـرده، نگاهی به ساعت کرد.با دیدن ساعت مخش سوت کشید!ساعت 10 شب بود! از شدت گرسنگی احساس ضعف میکرد.یکی از کنسرو هایی را که قبل از ورود به سیرک خریده بود و پیش اجاق گاز کوچک گذاشته بود باز کرد ،داخل ماهیتابه کوچک روحی اش ریخت و گاز را روشن کرد.بعد از خوردن غذایش کمی کتاب خواند،برای بار هزارم ناطور دشت میخواند.تصمیم داشت زمانی که سیرک تعطیل شد تمرین با زال را شروع کند.میخواست از هر فرصتی برای رام کردن شیر استفاده کند.پس تا دوازده شب صبر کرد و بعد زمانی که مطمئن بود سیرک تعطیل شده و همه کارکنان سیرک از آنجا خارج شده اند، به همراه کلیدها و وسایل کارش به سمت قفس راه افتاد.محوطه سیرک تاریک و خلوط بود.نگار توجهش به نوری که از کانکسی که به فاصله یک کانکس کنار کانکسش بود جلب شد.حدس زد که این کانکس باید مال آرش باشد.شانه ای بالا انداخت و به سمت قفس شیر راه افتاد.
نگار به چادری که قفس زال درونش بود وارد شد و اینبار چون کسی در محوطه نبود در قفس را باز گذاشت.آنقدر از خودش و مهارتش مطمئن بود که میدانست مشکلی پیش نمی آید و در ضمن گردن شیر با زنجیری به دیوار قفس بسته شده بود.وارد قفس که شد زال از جایش بلند شد و غرش کوتاهی کرد،از صبح آرام تر بود.نگار چوبدستیش را بین دو دستش گرفت و همزمان گفت:سلام پسر خوب،بازم منم.
و در همین حال به زال نزدیک تر میشد.
زال با تردید نگار را نگاه میکرد و در حالی که روی چهارپا ایستاده بود غرش های کوتاه میکرد.نگار از این آرامش نسبی زال خوشحال بود و با آرامش و مهارت کامل به زال نزدیک میشد که ناگهان ورق برگشت،نگار حس کرد پای راستش به چیزی گیر کرد و در همان حال تعادلش را از دست داد و همزمان با افتادن از شدت درد و به صورت ناخودآگاه جیغی از ته دل کشید.زال با شنیدن صدای جیغ احساس خطر کرد،چشم هایش برقی زد و با غرش بلندی،درحالی که پنجه هایش را به زمین میکوفت به سمت نگار حمله ور شد و با همه وجود تمام وزنش را روی پایین تنه نگار انداخت.اینبار صدای جیغ های نگار به گوش میرسید،جیغ هایی که اینبار با خواست و اراده خودش و برای دریافت کمک بودند.زال همچنان خودش را روی پایین تنه نگار انداخته بود.
 

کوثر طهماسبی

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
30/7/19
23
126
111
18
اهواز
پارت ششم:

***
ساعت از دوازده شب گذشته بود،آرش چادر بزرگ سیرک را تمیز کرده بود.حالا در کانکسش بود و میخواست بخوابد، شام مختصری خورده بود، رخت خوابش هم آماده بود.انگشتانش از درد گزگز میکرد و کمی قرمز شده بودند،از مضرات حرکات نمایشی با طناب همین بود اما اهمیت چندانی برای آرش نداشت.آرش دردهای بدتری را هم تحمل کرده بود.برای چند لحظه با خودش فکر کرد که شاید وجود این دختر آنقدرم بد نباشد حداقل تا حالا که صدایش در نیامده بود و چیزی نخواسته بود.حتی کمی شرمگین شد از فکرهایی که درباره اش کرده بود...توی همین فکرا بود که صدای محو جیغی را شنید اول فکر کرد خیالاتی شده است چون صدا زود قطع شد بعد دوباره صدای جیغ را شنید اما اینبار ممتد و طولانی. سراسیمه بدون آنکه کفش یا پاپوشی به پا کند از کانکسش بیرون آمد و گوش تیز کرد تا بفهمد صدا از کجا می آید بعد از چند لحظه فهمید صدا از طرف قفس شیر است. زیر لب یاخدایی گفت و به سرعت،با همان پاهای برهنه به سمت چادری که قفس شیر درونش بود دوید.
***
نگار با ته مانده قدرتی که درحال تحلیل رفتن بود با دو دستش چوب دستی را محکم به دهان باز زال فشار میداد تا از دندان های نیش سفیدرنگ زال در امان بماند،زال با چشمانی وحشی تر از همیشه برای اینکه چوب دستی را کنار بزند با پنجه هایش دستان نگار را پر از زخم و خراش کرده بود و حتی چندبار به صورت نگار هم پنجه کشیده بود.نگار همه تلاشش را میکرد که از زیر بدن زال بیرون بیاید اما شیر همه وزنش را روی نیم تنه نگار انداخته بود،نگار پاهایش را حس نمیکرد و از طرفی آنقدر جیغ کشیده بود و با زال مقابله کرده بود که دیگر جانی برایش باقی نمانده بود .کم کم حلقه دستانش از دور چوبدستی باز میشد،هیچ راه نجاتی برای خودش نمیدید.در همان حالت که تقلا میکرد احساس کرد دو دست دور بازوهایش حلقه شدند و او را به سمت عقب کشیدند و انقدر کشیدنش تا از قفس بیرون آمد.نگار به بالای سرش نگاه کرد تا چهره ناجی اش را ببیند اما تنها چیزی که حاصل شد موهای پر و مجعدی بودند که جلو چشمانش آمدند.آخرین صحنه ای که نگار دید خیز برداشتن زال به جلو بود که بخاطر بسته شدن زنجیر دور گردنش ناکام ماند،صدای نعره های زال در آن حالت لرزه بر تن نگار انداخت...
 

کوثر طهماسبی

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
30/7/19
23
126
111
18
اهواز
پارت هفت:
نگار خیره به آتشی که روبرویش بود غرق در افکارش بود و به یک ساعت پیش فکر میکرد.حتی فکرش را هم نمیکرد آرش نجات دهنده اش شود،با اینکه اصلا این پسر را نمیشناخت اما حس میکرد رفتار دوستانه ای ندارد،یا شاید هم فکر اینطور فکر میکرد در هرحال او کسی بود که جانش را نجات داده بود.با فکر درباره اینکه ممکن بود توسط زال تیکه تیکه بشود لرزی به تنش افتاد که باعث شد پتویی که دورش بود را سفت تر به دور خودش بپیچد.همانطور که خیره به آتش بود ،یک دست و لیوان بزرگ جلوی رویش آمد.سرش را بالا گرفت و به آرش که با قیافه ناراضی بالای سرش ایستاده بود و لیوان چایی را که بخار داغی ازش بلند میشد روبروی نگار گرفته بود نگاه کرد.
-بگیر،چای داغه واست خوبه
نگار نیمچه لبخندی زد و تشکری کرد. چای را گرفت و همانطور داغه داغ یک قلپ ازش خورد،کمی زبانش سوخت اما از گرمای دلنشنینش تمام وجودش گرم شد.
آرش روبروی نگار نشست و با چوبی که از روی زمین برداشته بود سرگرم تکان دادن هیزم های درون آتش شد،حالتش طوری بود که انگار در دنیای دیگریست،نمیشد چیزی را از صورتش خواند.اما نگار مطمئن بود که این پسر از بودن کنار نگار احساس رضایت نمیکند.
نگار خیره به آرشی که سرش پایین بود نگاه کرد،یک پسر خیلی لاغر با جثه متوسط،لباس های خیلی گشادی تنش بود که شاید باعث میشدند لاغر تر هم به نظر برسد.یک هودی بدون کلاه آبی رنگ و شلوار تقریبا گشاد قهوه ای تیره،اینبار اما کفش به پا داشت.یک جفت کتانی مشکی رنگ که بندشان را نبسته بود.به دستی که با آن چوب را گرفته بود و با آن مشغول تکان دادن هیزم های توی آتش بود نگاه کرد،از پنجه های زال پر از زخم های سطحی شده بود،نگار کمی از اینکه آرش بخاطرش آسیب دیده شرمنده شد. بعد به موهای مجعدی که کاملا توی صورتش ریخته شده بودند نگاه کرد و یه لحظه این فکر از ذهنش رد شد که انقدر موهایش توی صورتش هستند که حتی اگر بهم زل هم زده باشد متوجه نمیشوم.با این فکر اخمی کرد و رویش را برگرداند.آخرین قلپ چاییش را هم نوشید و بلند شد،نمیخواست چیزی بگوید اما به رسم رعایت ادب رو به آرش گفت:واقعا ممنون،نمیدونم اگه نبودی چه بلایی سرم میومد.واقعا جونمو نجات دادی.
و داشت میرفت به سمت کانکسش که صدای آرش را شنید:به نظرم دیگه امشب به دوتامون ثابت شد که تو برای این کار مناسب نیستی،وسایلتو جمع کن تا قبل از اینکه صبح آقای امیری بیاد از اینجا برو،منم بهش نمیگم امشب چه اتفاقی افتاد.
نگار که اصلا انتظار شنیدن همچین حرفی رو نداشت چند لحظه طول کشید تا هضم کنه که آرش چه حرفی زده وقتی که درست منظور آرش را فهمید سریع برگشت سمتش و با دیدن قیافه خونسرد آرش که همچنان درحال بهم زدن چوب های توی آتش بود بیشتر حرصش گرفت.دستانش ناخودآگاه مشت شدند، رگبار کلمات تا پشت دهانش آمدند اما خودش را کنترل کرد.نفس عمیقی کشید،دلیلی نداشت بخواهد خودش را به این پسر ثابت کند.بدون کلمه ای حرف رویش را برگرداند و به سمت کانکسش رفت.
آرش که دیگر دست از بازی با چوب های توی آتش برداشته بود اما مسیر نگاهش هنوز هم به آتش بود،لبخندی از سر رضایت زد و پیش خودش گفت: دیگه داستان این دختره تموم شد،سلام زندگی قبلی خودم!
در حالی که خبر نداشت دختری که با آن روبرو است مثل خودش اهل جنگ است،اهل نباختن.دختری که برای بردن آمده و برای زندگی و موفقیتش با همه چیز و همه کس میجنگد...
 
آخرین ویرایش:

کوثر طهماسبی

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
30/7/19
23
126
111
18
اهواز
پارت هشت:
نگار مابین خواب و بیداری بود که احساس کرد کسی با شدت به در میکوبد،یک چشمش را به زحمت باز کرد و به ساعت مچی صفحه گردش که کنار بالشش بود نگاهی انداخت، هشت صبح بود.کسی که پشت در بود با شدت بیشتری به در کوبید.صدای در زدن برای چند لحظه قطع شد.نگار فقط یک لحظه فکر کرد فرد پشت در بیخیال شده است.اما درست چندلحظه بعد دوباره صدای در زدن بلند شد.انگار مقاومت بی فایده بود.نگار با بی میلی و بدخلقی از جا پاشدو در حالی که چشم هایش را میمالید در را طوری که فقط سرش مشخص باشد.دخترکی که به نظرش چندسانتیمتری از خودش کوتاه قدتر بود روبرویش نمایان شد.قبل از اینکه نگار بتواند واکنشی نشان دهد دختر با هیجان شروع به صحبت کرد.
-سلام!وای من کلی در زدم دیگه داشتم فکر میکردم نیستی.کلی کار داریم که انجام بدیم همه بچه ها تو چادر بزرگن باید بهت معرفیشون کنم بعدم میخوام ببرمت قفس شیر اون چیزایی که تو کمد بودو نشونت بدم،راستی دیدیشون اصن؟یه چیزای خفنین، البته واسه من خفنن تو که خودت رام کننده شیری کلی از این چیزا دیدی.
دختر همینطور صحبت میکرد و نگار با ابروهای بالاپریده به دختر نگاه میکرد.
-وای میدونی بابام خیلی مسئولیت به عهده من میذاره یعنی اون مدیر اینجاست ولی همه چیز روی دوش منه.برنامه ریزی واسه اجرا،آماده کردن بچه ها و چه و چه و چه.اصن انگار منو اورده اینجا که از من کار بکشه.وای راستی اصلا یادم رفت، اومده بودم اینارو هم بهت بدم.صبح که رفتم به شیر غذا بدم پیداشون کردم حدس زدم مال تو باشن.
و به دستانش اشاره کرد.نگار تازه نگاهش به وسایل کارش که در دستان دختر بود افتاد.تشکری کرد و آن هارا از دختر گرفت.
-آها راستی من شیدام فکر کنم متوجه شدی دختر آقای امیری ام دیگه.
و خنده ای کرد.
-منم نگارم،نگار سهیلی.
دو دختر باهمدیگر دست دادند.شیدا چهره بانمکی داشت.چشم های عسلی،پوست گندمگون و صورت توپر همراه با بینی متوسط و لب های غنچه ای شکل. نگار درحال بررسی چهره شیدا بود که شیدا گفت:خب دیگه تا لباساتو عوض کنی و بیای توی چادر من برم یه سری به بچه ها بزنم.نگار باشه ای گفت و با لبخند از هم خداحافظی کوتاهی کردند.نگار در کانکس را بست و زیر لب گفت:عجب دختر پرانرژی ای!
بعد به چهره خودش در آیینه نگاهی انداخت و با دیدن موهای مدل مصری اش که در اثر خوابیدن هردسته شان به یک طرف پریده بودند آه از نهانش بلند شد و با صورتش ادای گریه در آورد.
***
حدود نیم ساعت بعد آماده شده بود و داشت کلاه بافتنی مشکی رنگش را روی سرش جای میداد.کلاه را که روی سرش تنظیم کرد چند لحظه به صورتش نگاه کرد.پیشانی متوسط که نصفش زیر کلاه بود،ابروهای نسبتا پهن و چشم های کشیده به چشم های مشکی اش دقیق شد.با اینکه مژه های بلندی نداشت اما هیچگاه چشم هایش را آرایش نمیکرد،همانطور که بود دوستشان داشت.بینی کشیده و سربالایی داشت و در آخر میرسید به لب های به اصطلاح غنچه ای.همه اجزای صورتش در یک صورت نه گرد و نه کشیده قرار داشتند.دستی به موهای کوتاهش که انتهایشان از کلاه بیرون آمده بودند کشید و از آیینه دل کند.به سمت چادر راه افتاد،دلش نمیخواست به اتفاقات شب قبل فکر کند.از اینکه آرش موضوع را به آقای امیری بگوید واهمه ای نداشت،چرا که آماده بود بیش از پیش خودش را به آقای امیری ثابت کند.پس همانند همیشه محکم و استوار قدم برمیداشت.وارد چادر بزرگ که شد از دیدن جمعیت و وسیع موجود کمی جا خورد،تقریبا وسط سالن بزرگ چادر کاملا شلوغ بود.هرکس به کاری مشغول بود،دو پسر در فاصله حدودا 4.5 متری از زمین در حال راه رفتن روی بند بودند.نگار یکی از پسرهارا شناخت، همان پسری بود که دیروز وقتی وارد سیرک شد از نگار پرسیده بود که با چه کسی کی کار دارد.سمت دیگه سالن دختر کوچک و بامزه ای که انعطاف بدنی فوق العاده ای داشت در حال انجام حرکات ژیمناستیکی بود و خانومی که مشخص بود مربیش است کمکش میکرد و بر کارش نظارت میکرد.طرف دیگه سالن سه مرد حرکات طنز و پانتومیم اجرا میکردند،نگار حدس زد احتمالا آن ها دلقک هستند. اما چون گریم نداشتند کمی حدسش سخت بود،نگار شعبده بازی را هم توانست گوشه سالن تشخیص دهد و مردی که به میمون کوچکی که روی میز نشسته بود غذا میداد و چند نفر دیگه و در نهایت آرش را دید که اینبار داشت به یک تخته که یک پسر بهش تکیه داده بود چاقو پرت میکرد و آنچنان با مهارت و خونسردی ذای این کار را انجام میداد که نگار را متعجب کرده بود،دقیقا در همان حالت بود که نگاهش با نگاه آرش تلاقی کرد،آرش بدون واکنش خاصی رویش را برگرداند و چاقوی بعدی را محکم تر پرتاب کرد.در همین حال شیدا به سمت نگار آمد و گفت:
-بالاخره اومدی دختر،بیا با بقیه آشنا شد.
و یک به یک همه را به نگار معرفی کرد.همه رفتار خیلی خوبی با نگار داشتند،مهربانی هایشان از ته دل و بی ریا بود.نگار هرلحظه بیشتر احساس میکرد که به این مکان متعلق است و هرلحظه بیشتر به بودنش در سیرک مطمئن میشد.
 
آخرین ویرایش: