در حال ترجمه ترجمه رمان زوزه | Blue.Jasmine کاربر انجمن نگاه دانلود

Blue.Jasmine

کاربر نگاه
عضو انجمن
20/7/19
12
63
71
شهر آفتابگردان
نام رمان: زوزه Howl
ژانر: فانتزی ، عاشقانه
نویسنده: بریانا بویس Brieanna Boyce
مترجم: Blue.Jasmine کاربر انجمن نگاه دانلود
خلاصه: اسکایلار دوبرینسکی نوجوان هفده ساله ای که خود را در جنگ بین خون آشام و گرگینه ها یافته است باید با گذشته خود خداحافظی کرده، تصمیمات جدیدی در لحظه بگیرد و در آینده ای نامعلوم قدم بگذارد.
 

Blue.Jasmine

کاربر نگاه
عضو انجمن
20/7/19
12
63
71
شهر آفتابگردان
پیش گفتار

هوا با رایحه اسفبار فاضلاب پر شده بود. روشنایی ماه از سوراخ های درپوش فاضلاب بالای سرمان داخل می تابید و نور ضعیف ولی کافی ایجاد می کرد که سیاهی های روی دیوار را بزرگ تر از آنچه که بودند نشان می داد. آدونی[1] را از مقابل پرتوی نور کنار کشیدم. می توانستم لرزش پیکرش را در آغوشم حس کنم و چشم های انبوه از ترسش را ببینم. ناگهان نوری که به داخل می تابید ناپدید شد و ما را در اعماق تاریکی رها کرد. صدای قدم های فردی از درپوش بالای سرمان به گوش می رسید. سکوت ترسناکی حاکم بود، گویا همه چیز نفس های خود را حبس کرده بود. نه صدای اتومبیل در حال حرکت به گوش می خورد و نه صدای قدم زدن جمعیت، حتی صدای جیرجیرک ها هم شنیده نمی شد. من و آدونی بجز تنفس سطحی، ریسک انجام کار دیگری را به جان نخریدیم. بلاخره صدای آرام و متین مردی سکوت فضا را شکست.
- این آدمیزاد خیلی باهوشه. جالبه که می تونن بعد چندین قرن آدم رو شگفت زده کنن.
صدای خشن و بلند زنی به دنبال آن از لای سوز سرد شبانگاهی به گوشمان خورد.
- مهم نیست. یا به یکی از ما تبدیل میشه یا می میره. کی می دونه شایدم تبدیل شد و برادرش رو کشت.
خنده شیطانی سر داد و با بازگشت دوباره نور سخنان بیهوده اش در فضا پیچید. با این که نور ضعیفی دیده می شد و آن دو فرد ترسناک هر لحظه دورتر می شدند، هنوز هم تاریکی را در اعماق وجودم احساس می کردم. گویی پیکرم مشغول دست و پنجه نرم کردن با سیاهی بود و تاریکی برای بلعیدنم تقلا می کرد. صدای پر از تاسف مرد که غرولندکنان فردی را مخاطب قرار می داد دوباره شنیده شد.
- الیزابت[2] عجول و عزیز من! هنوز خیلی چیزا هس که باید یاد بگیری.
آدونی با نگاهی پر از وحشت مرا می نگریست. هنوز هم کلمات آن دو در کنج ذهنم تکرار می شد و برخورد سخنان بیهوده آن زن به دیواره حافظه ام ادامه داشت.
« مهم نیست. یا به یکی از ما تبدیل میشه یا می میره. کی می دونه شایدم تبدیل شد و برادرش رو کشت »
لرزش شدیدی ستون فقراتم را هدف قرار داد. با این که سوز شبانگاهی هم گهگاهی بدنم را به لرزه در می آورد ولی شک داشتم که این بار سردی هوا دخالتی در لرزش اندامم داشته باشد.
صدای آن دو خطاب به من بود؟ به اطمینان من هیچگاه به برادرم صدمه نمی زنم ولی منظورشان از چندین قرن و تبدیل شدن چه بود؟ هیچ یک از سخنانشان مفهومی نداشت و چرا احساس درد می کردم؟ چرا درد شدیدی در ناحیه گردنم احساس می شد؟ چرا خراش هایی بر زانوانم بود و چرا بدنم را پوششی از عرق احاطه کرده بود؟ چرا ما در فاضلاب پنهان شده بودیم؟
با شنیدن چکه آب، دست خود را بر گردنم گذاشتم و حرارت مایع خارج شده از آن را احساس کردم. امکان نداشت که آن ها درباره من حرف بزنند...

1. Adoni
2. Elizabeth
 
آخرین ویرایش:

Blue.Jasmine

کاربر نگاه
عضو انجمن
20/7/19
12
63
71
شهر آفتابگردان
بخش اول

از خواب بیدار شدم در حالیکه تمام بدنم غرق در عرقی سرد بود و لباس خواب و موهایم را چسبیده به بدنم یافتم. باری دیگر خوابم را سنجیدم. این سومین تکرار رویای ترسناکم بود که هر شب در زمان یکسان اتفاق می افتاد. وقتی به ساعت نگاهی انداختم مثل دو شب قبل عقربه ساعت شمار سه نیمه شب را نشان می داد. سرم را چند باری تکان دادم تا شاید این توهم شک بر انگیز از بین برود. عکس العمل نشان دادن در مورد رویایی خیالی کار احمقانه ای بود، با این حال نمی توانستم آن را به کلی از ذهن خود پاک کنم. با ملاحظه از جای برخاستم تا کسی را متوجه خود نکنم. روی پنجه پا از اتاق خارج شده و از پله ها پایین رفتم تا وارد آشپزخانه شوم. در حالی که کف پوش آشپزخانه با بدن بیش از حد گرمم برخورد می کرد، ندایی از تاسف سر دادم. به سمت سینک رفته و لیوان را از آب پر کردم. به کابینت تکیه دادم و مشغول تماشای ماه شدم که کاملا پوشیده شده بود و نیمرخ تاریک جنگل مقدمه صبح امروز را مژده می داد. جرعه ای از آب داخل لیوان را سر کشیدم که ناگهان چشمانم عبور سریع چیزی را هدف قرار داد. بیشتر خم شدم و با دقت نگاه کردم که دوباره حرکت سریعی توجهم را جلب کرد ولی نتوانستم به وضوح آن را ببینم. از پله ها بالا رفته و پنهانی وارد اتاق پدرم شدم. اتاق به نسبت تاریک بود ولی برای کسی که آن را می شناخت نور زیادی لازم نبود. اتاق، نمای آبی تیره و طرح ساده ای داشت که با یک تخت دو نفره، میز کار و صندلی مخصوص، یک پاتختی که جایگاه چراغ و لپ تاپ پدرم بود و کمد لباسی که عکس پدر و مادر مریضم را به نمایش می گذاشت، تزئین شده بود. می دانستم که زیر تختش، بوم رسمی با هزار ایده معماری برای خانه وجود دارد. همه چیز منظم و سر جایش بود بجز پدرم که سر جای خود قرار نداشت و بیشتر اوقات غایب بود. مرگ مادرم او را به مردی معتاد به کار تبدیل کرده بود. آه غمگینی کشیدم و دوباره پله ها را به سمت پایین طی کردم. با اینکه خسته بودم ولی قصد این را نداشتم که با خواب دوباره ریسک کنم. با رسیدن به اتاق نشیمن، آهی از آسودگی سر داده و به برادرم آدونی که روی مبل نشسته بود نگاه کردم.
- اینجا چیکار می کنی؟
- منم می خوام همین رو بدونم. تو اینجا چیکار می کنی؟
معمولا آدونی بخاطر مقتضی سنش هنگام بحث با من طعنه می زند ولی امشب لحنش طعنه آمیز نبود و بیشتر رنگ و بوی تفکرانه داشت که از او بعید بود.
آدونی و من دوقلوهای ناهمسان هستیم گرچه وقتی کوچکتر بودیم بقیه فکر می کردند که همسان و شبیه به هم هستیم ولی ویژگی های ظاهری او با بیشتر شدن سنش تغییر کرد و اکنون فقط رنگ چشم سبز تیره در ظاهر هردوی ما مشترک است.
- یه چیز عجیبی...
به او خیره شده و جمله اش را کامل کردم.
- ...داره اتفاق می افتاده!
آدونی سرش را به علامت تایید تکان داد در حالی که با چشمان سرد مرا می نگریست. از اینکه آسیب پذیر باشد متنفر بود به خصوص وقتی در نبود پدر، سعی می کرد خود را مرد خانه جلوه دهد.
از اتاق نشیمن یک صندلی برداشته و به سمت کمد کت ها کشاندم. در کمد را باز کرده و روی پنجه پا بلند شدم. با دراز کردن دستم به سمت طبقه بالای کمد، انگشتانم دور دسته اش گره خورد و اسلحه را بیرون کشید.
- اون چیه؟
- فقط محض احتیاط.
آدونی سرش را چند باری تکان داد.
- تو دیوونه ای. می دونستی؟
پاسخی نداشتم چرا که حق با او بود. کابوس هایی که دیده بودم دلیل این جنون بود و از طرفی کسر خواب اوضاع را بدتر می کرد. اسلحه را پشت شلوار پنهان کرده و پیراهنم را رویش انداختم تا دیده نشود.
- چیزی می خوری؟
- نمی دونم. ماکارونی با پنیر فکر کنم.
وارد آشپزخانه شدم. چیز دیگری که در مورد آدونی تغییر کرده بود، پرخوری اش بود ولی آماده کردن غذا برای او چندان اذیتم نمی کرد چون که حواس پرتی خوبی برایم ایجاد می شد. تابه را از کشو بیرون آوردم و بعد از این که از آب لبریز شد روی اجاق گذاشتم. ناگهان وزش هوای خنکی توجهم را جلب کرد. وقتی به سمتش برگشتم با پنجره باز آشپزخانه مواجه شدم.
- یادم نمیاد پنجره رو باز گذاشته باشم
شانه ای بالا انداخته و پنجره را بستم. شاید آدونی آن را باز گذاشته بود.
 
آخرین ویرایش:

Blue.Jasmine

کاربر نگاه
عضو انجمن
20/7/19
12
63
71
شهر آفتابگردان
- پنجره ها اون طوری که باید باشن نیستن. درسته؟
به دنبال صدا نگاهم را دور تا دور اتاق چرخاندم و با یک جفت چشم تیره آتشین روبرو شدم. دوباره برگشته و مشغول هم زدن ماکارونی شدم. از هویت مرد اطلاعی نداشتم ولی می دانستم که آشنای من یا آدونی نیست. ممکن بود یکی از دستیارهای پدرم باشد.
- پدرم خونه نیست.
به سمتش برگشتم تا عکس العمل او را بسنجم ولی کاش این کار را نمی کردم. مرد چهره جذابی داشت. می توانستم بازوهایش را که از زیر تی شرت بیرون زده بود ببینم. چشم های تیره و خیره کننده، بینی صاف، گونه های خوش فرم و موهای سیاه و بلندی داشت.
- واسه خاطر تو اینجام نه پدرت.
صدایش عمیق بود و لهجه اسپانیایی اش وقتی حرف R را ادا می کرد جذاب بنظر می رسید. آدونی از اتاق دیگر صدایم کرد.
- اسکایلار[1]؟ ماکارونی حاضر نشد؟
صدای قدم های مرد را که نزدیک تر می شد می شنیدم و با نزدیک شدنش پوست بدنم تیر می کشید.
- اسمت اسکایلاره؟ چه اسم قشنگی!
کشیده شدن دستش بر روی لباسم، خشمم را برانگیخت ولی آرامش خود را حفظ کردم.
- ممنون.
تابه را به سمتش چرخاندم ولی بدون اینکه متوجه شوم مچ دستم را به سرعت گرفت. با این حال ماکارونی و آب جوشی که به سمتش پرتاب شد صورتش را سوزاند. فریاد کنان کمی از من فاصله گرفت.
- کوچولوی لعنتی!
آدونی با شنیدن صدا به سمت آشپزخانه دوید.
- چی شده؟ تو کی هستی؟ اینجا چی می خوای؟
مرد غرولندکنان عضلاتش را سفت کرده و بازوانش را تاب داد. چشم های سیاهی که مستقیما مرا می نگریست به گودال های تاریک جمجمه انسان شبیه بود و در یک چشم بر هم زدن، فاصله ای بین ما وجود نداشت. دستش را دور گردنم حلقه کرده و از زمین بلندم کرد و سرم را به کابینت های بالای میز کوبید. برخورد سرم با تخته چوبی و شکسته شدن لیوان ها را احساس کردم. خرده شیشه ها سرم را زخمی کرد و باقی مانده آنها اطرافم ریخته شد. خون پر حرارت از لا به لای موهایم می چکید و درد ناشی از آن، همه چیز را ضربان مانند تداعی می کرد. ناله ای از پس لبانم خارج شد و فریاد ضعیفی که نامم را صدا می زد به گوش رسید.
حرکت خون را که از گردن به پشتم سرازیر بود احساس می کردم. چشمانم در حال بسته شدن بود و به دنبال یافتن مکانی آرام و بدون درد و خونریزی تقلا می کردم. با بیشتر شدن درد در ناحیه گردن، چشمانم سراسیمه باز شد. آدونی را دیدم که میانه اتاق افتاده و خون از لبش جاری بود. با چشمی کبود گریه می کرد و با وحشت به تماشای من نشسته بود. چهره ای که هیچ گاه نمی توانستم از ذهنم پاک کنم.
1. Skylar
 
آخرین ویرایش:

Blue.Jasmine

کاربر نگاه
عضو انجمن
20/7/19
12
63
71
شهر آفتابگردان
همه چیز در اطرافم تار دیده می شد و جثه مرد روی بدنم سنگینی می کرد. کاری را که مشغول انجام دادنش بود باید متوقف می کردم. به آرامی اسلحه را از پشت شلوار بیرون کشیده و نزدیک سرش را نشانه رفتم و ماشه را کشیدم. خون همه جا پاشیده شد و دردی که در گردنم احساس می شد از بین رفت. مردی که به من حمله ور شده بود نقش بر زمین شد. خون همه جا به چشم می خورد و سیلی از آن من را احاطه کرده بود. چشمانم با نگاه عمیق و بی روح مرد که با موجی از تعجب لبریز شده بود گره خورد. روی زمین افتاد و خون اطرافش را در بر گرفت. موهای بلند و سیاهش آغشته به خون بود و قطره های خون از لب هایش می چکید. ناگاه قلبم به شدت تپید و به خودم آمدم. آدونی را برداشته و پا به فرار گذاشتم. جز تپش دیوانه وار قلبم و ریتم قدم هایمان که با پیاده رو برخورد می کرد، صدایی به گوش نمی رسید. بلاخره از دور درپوش فاضلاب نمایان شد. آن را کنار کشیده و پایین رفتیم. آدونی را پیش تر از خود فرستادم تا بتوانم درپوش را سر جای اولش برگردانم.
کانال فاضلاب مرطوب و تاریک بود و رایحه اسفبار آن به مشام می خورد. با دیدن این صحنه حس آشناپنداری به من دست داد. درست مانند رویا، آدونی را از مقابل نور کنار کشیدم. می توانستم لرزش پیکرش را در آغوشم حس کنم و چشم های انبوه از ترسش را ببینم. ناگهان نوری که به داخل می تابید از بین رفت و من و آدونی را در اعماق تاریکی رها کرد. صدای قدم هایی از درپوش بالای سرمان به گوش می رسید. سکوت ترسناکی حاکم بود. گویا همه چیز نفس های خود را حبس کرده بود. نه صدای اتومبیل در حال حرکت به گوش می خورد و نه صدای قدم زدن جمعیت، حتی صدای جیرجیرک ها هم شنیده نمی شد. من و آدونی بجز تنفس های سطحی، ریسک انجام کار دیگری را به جان نخریدیم. بلاخره صدای آرام و متین مردی سکوت فضا را شکست.
- این آدمیزاد خیلی باهوشه. جالبه که می تونن بعد چندین آدمو شگفت زده کنن.
صدای خشن و بلند خانمی از لای سوز سرد شبانگاهی به گوشمان رسید.
- مهم نیست. یا به یکی از ما ها تبدیل میشه یا می میره. کی می دونه شایدم تبدیل شد و برادرش رو کشت.
خنده شیطانی سر داد و با بازگشت نور، سخنان بیهوده اش در فضا پیچید. با این که دوباره نور ضعیفی به چشم می خورد و آن دو فرد ترسناک هر لحظه دورتر می شدند، ولی هنوز هم تاریکی را در اعماق وجودم احساس می کردم. گویی پیکرم مشغول دست و پنجه نرم کردن با سیاهی بود و تاریکی برای بلعیدنم تقلا می کرد. صدای پر از تاسف مرد که غرولندکنان فردی را مخاطب قرار می داد، دوباره به گوشم رسید.
- الیزابت عجول و عزیز من! هنوز خیلی چیزا هس که باید یاد بگیری.
آدونی با نگاهی پر از وحشت مرا می نگریست. هنوز هم کلمات آن دو در کنج ذهنم تکرار می شد و برخورد سخنان بیهوده آن زن به دیواره حافظه ام ادامه داشت.
لرزش شدیدی ستون فقراتم را هدف قرار داد. با این که سوز شبانگاهی هر از گاهی بدنم را به لرزه در می آورد ولی شک داشتم که این بار دمای هوا دخالتی در لرزش اندامم داشته باشد. این بار ذهنم با سوال های عجیب پر نشده بود. می دانستم که به خاطر قتل آن مرد به دنبالمان هستند ولی هنوز هم واژه چندین قرن و تبدیل شدن برایم مبهم بود.
 
آخرین ویرایش:

Blue.Jasmine

کاربر نگاه
عضو انجمن
20/7/19
12
63
71
شهر آفتابگردان
بدون این که من یا آدونی متوجه شویم، زمان زیادی گذشته بود. هر لحظه منتظر این بودم که غرق در عرق در اتاقم از خواب بیدار شوم ولی این اتفاق نیافتاد.
- بیا بریم.
دوباره از نردبان بالا رفتیم. درپوش را کنار زده و با دقت به اطراف نگاهی انداختم. با دیدن محله ساکتمان آسوده خاطر شدم. بعد از من آدونی خود را بالا کشید و هر دو آهی از سر آسودگی کشیدیم تا این که صدای صمیمی فردی با لهجه اسپانیایی در گوشم زمزمه شد.
- تلاش خوبی بود دوست من!
بازوی پر قدرتی دور کمرم حلقه شد و بدون این که برگردم حدس می زدم متعلق به چه کسی می باشد. چشمان تیره و خشمگین و لبخند شیطانی بر لب داشت و سوراخ بزرگی کنار شقیقه اش دیده می شد. او همان مردی بود که چند لحظه پیش به سمتش اسلحه کشیده و نقش بر زمین شدنش را در آشپزخانه خانمان به تماشا نشستم.
- از جربزت خوشم میاد ولی دیگه باید خسته شده باشی.
چانه ام را پایین آوردم و برای رهایی از بندش تقلا کردم.
- اینقدری خسته نشدم که بزارم هر کاری باهام بکنی.
در این بین، زن قد بلند و زیبا با موهای بلند طلایی و چشم های عجیب و سرخ رنگ ظاهر شد. لباس کوتاه و چسبیده به بدن به تن داشت و با غرور و اعتبار خاصی راه می رفت. راهش را به سمت آدونی کج کرد و او را در چنگ گفت.
- بهش دست نزن.
فریادزنان دست مرد را گاز گرفتم و سعی کردم تا هر طور که شده از چنگش رها شوم ولی ذره ای نتوانستم او را از جایش تکان دهم.
- اینقد تلاش نکن.
طوری حرف می زد که انگار پشه ناچیزی را در دست گرفته است.
- نگران برادرت نباش. تو بدتر از اون می میری.
مرد سرش را پایین آورد و مچ دستم را گرفت. زن که مشغول تماشای ما بود حرکات مرد را تکرار می کرد. با باز شدن دهانش، دسته ای از دندان های نیشش را به نمایش گذاشت. از لا به لای درختان جنگل حرکت چیزی مرا متوجه خود ساخت.
- کمک! لطفا کمکمون کنید.
زن سرش را بلند کرد و به سمت صدا چرخید. چشمانش از ترس گشاد شد و پا به فرار گذاشت. به محض رها شدن از دست مرد، خود را به آدونی رساندم که سردرگم اطراف را نگاه می کرد. فرارشان را تماشا کردم تا مطمئن شوم و وقتی به سمت جنگل برگشتم با جانوری به بزرگی خرس روبرو شدم که همراه بقیه از پشت درختان جنگل بیرون پرید. به قدری سریع بودند که در یک چشم بر هم زدن خودشان را بالای سر مهاجمان ما رساندند.
چیزی به من هشدار می داد تا فرار کنم ولی در عوض به تماشا نشستم که چگونه دندان های بزرگ جانور در بدن آنها فرو می رفت و گوشتشان را می درید. سعی کردم نگاهم را بدزدم ولی تنها کاری که انجام دادم خیره شدن بود.
یکی از آنها پوست قهوه ای روشن مایل به قرمز، گوش های سیاه و چشمان زرد رنگ داشت. شکل و شمایل بدنشان شبیه گرگ بود ولی از نظر جثه بزرگتر بودند. بزرگترین آنها همراه با کسی که پوست قهوه ای داشت به طرفم حرکت کرد. آدونی احساس خطر کرده و با ترس خود را عقب کشید.
- آدونی برو خونه تریستان[1].
- پس تو چی؟
- نگران من نباش. بهش بگو من فرستادمت. برو.
1. Tristan
 
آخرین ویرایش:

Blue.Jasmine

کاربر نگاه
عضو انجمن
20/7/19
12
63
71
شهر آفتابگردان
آدونی با سرعت فرار کرد و خوشحال بودم که هیچ یک از گرگ ها او را دنبال نکردند. اصلا متوجه نبودم که گرگ قهوه ای مایل به قرمز فاصله چندانی با من ندارد.
- اگه اونطوری که من فک می کنم شماها گرگ باشین که هستین پس تو باید آلفاشون[1] باشی.
با احتیاط دستم را به طرفش دراز کرده و سرش را نوازش کردم. شاید این کارم به خاطر از دست دادن مقدار زیادی خون بود. کوچکترین آنها که عقب تر از همه ایستاده و خاکستری رنگ بود به سمتم غرید. با چشمان نقره ای رنگش نگاهم می کرد. پوستش براق به نظر می رسید ولی به اندازه بقیه تهدیدآمیز و خطرناک بود و دندان هایش را گهگاهی به نمایش می گذاشت. با غرش گرگ قهوه ای، خاکستری ساکت شد.
- به نظر اون خاکستریه از من زیاد خوشش نمیاد. اینطور نیست؟
مشتاقانه به نوازشش ادامه دادم که ناگهان خز بدنش به پوست انسان تبدیل گشت. پنجه هایش شبیه دستان انسان شد و دندان های نیش او جای خود را به لبخندی زیبا دادند. از حالت نشسته برخاست. چشمان زرد برقی اش به طلایی تیره تبدیل شد. پوستش برنزه ای و موهای سیاه او تا گونه هایش آویزان بود. بدن عضله ای داشت و پیراهنش دریده شده بود و به جای شلوار، شورت به تن داشت.
- اسمت چیه؟
صدایش گرم و صمیمی بود ولی صلابت و اقتدار خاصی در آن موج می زد. فقط خیره شده بودم و برای پاسخ دادن تردید داشتم.
گرگ خاکستری به دختری زیبا با چشم ها و موی قهوه ای، بینی صاف و جثه باریک تبدیل شد که بلندی موهای او تا کمرش ادامه داشت.
- دختره یکی از اوناست.
با اخمی در چهره دستانش را مقابل سـ*ـینه خود قفل کرد.
- اگه منظورت خون آشاماست بدون که داری اشتباه می کنی.
- میدونم.
لبخند چند لحظه پیش پسرک به چهره ای عبوس و جدی تبدیل شد.
- دو تا راه داری. می تونی اجازه بدی زخم رو گردنت کار خودشو بکنه و تبدیل به خون آشام بشی که احتمالا می میری یا می تونی بهم اجازه بدی گازت بگیرم و یکی از ما ها بشی.
با تعجب زخم روی گردنم را لمس کردم. می دانستم که زخم، ناشی از نیش خون آشام است ولی دیگر حساب این موقعیت را نکرده بودم. اگر دست رد به سـ*ـینه اش می زدم ممکن بود به خون آشام تبدیل شوم و اگر جواب مثبت می دادم به چیز دیگری تغییر می کردم.
- من فقط می خوام یه آدم معمولی باشم. می خوام همه ی اینا فقط یه خواب باشه.
- متاسفم ولی هیچ وقت نمی تونی زندگی قبلیتو داشته باشی. باید انتخاب بکنی. تصمیمت همه چیز رو تغییر میده.
جمع شدن اشک را دور چشمانم احساس کردم. دوست نداشتم جزئی از آن دو دسته باشم. نمی خواستم دست به خونریزی بزنم. فقط آرزو داشتم که خودم باشم.
1. آلفا ( Alpha ) : رهبر گله گرگ ها
 
آخرین ویرایش:

Blue.Jasmine

کاربر نگاه
عضو انجمن
20/7/19
12
63
71
شهر آفتابگردان
زمان زیادی طول کشید تا تصمیم خود را بگیرم.
- می خوام با شما ها باشم.
ناگهان همه آنها به شکل انسان در آمدند. قرمز آتشین به پسر عضله ای با موهای سیاه و سبز سیخ تبدیل شد که از نظر جثه بزرگ تر از بقیه بود. بین آنها گرگ سفیدی به چشم می خورد که به پسری با پوست سفید، چشم های آبی روشن و موهای بلوند مایل به سفید تبدیل شد. قد بلند و لاغر اندام بود و در کل به فضایی ها شباهت داشت و در آخر گرگ شکلاتی رنگ به پسر سیاه پوستی تبدیل شد که بافت موی آفریقایی و بر لب و ابروی خود پیرسینگ[1] داشت که زخمی از زیر چشم تا لبش آن را دنبال می کرد.
اطرافم حلقه زدند. با سردرگمی تماشایشان می کردم به امید آن که تصمیم درستی گرفته ام. به سمت رهبرشان نگاهی انداختم.
- اسم تو چیه؟
- اسمم کیله[2]. بعد از این که تبدیل شدی همه رو بهت معرفی می کنم. آماده ای؟
آب دهانم را به زحمت بلعیدم. چه کسی می توانست این گونه برای عوض شدن زندگی اش آماده باشد ولی به هر حال سرم را به علامت توافق تکان دادم. کیل بازوانش را دورم حلقه کرد و مرا با مهربانی در آغـ*ـوش کشید. سرخ شدن ناگهانی گونه هایم را احساس کردم. کیل دهانش را باز کرد درحالیکه دندان هایش به نیش های بلند و تیزی تغییر شکل می داد. ولی صورتش همچنان پر از تاسف بود و در نگاهش عذرخواهی و غم موج می زد.
گوشه ای از لباسم را پاره کرد و با وجود تقلای شدیدم، مرا محکم تر به سـ*ـینه اش فشرد. به من تکیه داد و دندان هایش را در شانه ام فرو برد. صدای خرد شدن استخوان ها و پاره شدن پوستم را می شنیدم. ناله ای سر دادم ولی به طرز عجیبی احساس خوب و لـ*ـذت بخشی داشتم. ضعیف بودم و با گذشت زمان سنگین شدن پلک ها و بی حس شدن بدنم را تجربه کردم. می توانستم به آغـ*ـوش کشیده شدنم توسط کیل را احساس کنم. تنها چیزی که بعد از آن به یاد دارم صدایی بود که سکوت شبانگاهی را شکست؛ صدایی که زندگی مرا برای همیشه تغییر داد. آن صدا، زوزه بلندی بود که از من خارج شد.
1. Piercing
2. Kale
 
آخرین ویرایش:

Blue.Jasmine

کاربر نگاه
عضو انجمن
20/7/19
12
63
71
شهر آفتابگردان
پلک هایم سنگینی می کرد و تمام بدنم را دردی توصیف ناپذیر فرا گرفته بود. چشم هایم را باز کرده و با سقف آشنا و قالب تاج شکل اتاقم روبرو شدم. با ناله از خواب برخاستم درحالیکه یک طرف از بدنم با گرفتگی عضلات مواجه بود. با تعجب به اتاق زرد رنگم نگاه کردم. در طرف دیگر اتاق کنار دیوار، جالباسی سفید و بزرگ به همراه یک آینه قرار داشت. در سمت چپ اتاق، قفسه ای لبریز از کتاب دیده می شد. به روتختی آبی روشن نگاهی انداختم که لبـاس زیر «ویکتوریاز سکرت[1]» قرمز رنگ توجهم را جلب کرد. مطمئن بودم که شب قبل اینچنین لباسی بر تن نداشتم. از تخت بیرون جستم به امید این که خون آشام سر به سرم گذاشته بود یا اینکه دیوانه شده بودم و همه اتفاقات توهمی بیش نبود ولی انعکاس تصویرم در آینه مرا دچار سرگشتگی کرد. به آینه نزدیک شده و به بازتاب تصویرم خیره شدم. موهای فر به رنگ قهوه ای مایل به قرمز داشتم که همیشه آرزوی صاف بودنشان را در سر می پروراندم. صورتم گرد و پوستم سفید بود. بینی کوچک و کک مکی داشتم و لبانم کمی چاق و چروک بود. همه این مشخصات چیزهایی بودند که هر روز صبح به دیدنشان عادت کرده بودم. ولی امروز چهره ام بی نقص بود. پوست سفیدم صاف به نظر می رسید. موهای ژولیده و در هم پیچیده ام خوش فرم شده بود و رنگ قهوه ای مایل به سرخش، پررنگ تر به چشم می خورد. بزرگترین تغییر در کل صورتم، رنگ چشم هایم بود. چشم راستم زرشکی رنگ شده بود و دیگری به رنگ طلایی دیده می شد.
برای مدتی مقابل آینه ایستادم تا بلکه به ظاهر جدیدم عادت کنم ولی پس از مدتی متوجه شدم که این اتفاق نخواهد افتاد. با دقت بیشتری خود را نگریستم تا جای هیچ تغییر بی موردی نباشد ولی همچنان دختر قد کوتاهی نسبت به هم دوره هایم بودم و سـ*ـینه به نسبت صافی داشتم. موهایم را کنار کشیده و با دو سوراخ که در گردنم حک شده بود روبرو شدم. یقه بلوزم را تا شانه کنار زده و جای گاز عمیق و هلال شکلی روی گردنم یافتم. دستی روی هر دو زخم که شاهد اتفاقات شب قبل بود کشیده و کمی به خود لرزیدم. ناگهان مشتی بر در کوبیده شد و مرا از بررسی بیشتر منع کرد. به سرعت یقه لباس را رها کرده و جای زخم ها را پوشاندم.
- بیا تو.
پدرم وارد اتاق شد و کنار در ایستاد. چشمان آبی رنگ، فک زاویه ای و هیکل چهارشانه داشت که او را مردی جذاب نشان می داد.
- اسکایلار بیدار شو.
با تعجب چند بار متوالی پلک هایش را تکان داد.
- عه بیداری؟! حاضر شو پس.
- چشم بابایی.
با چهره ای عبوس سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت و مرا در شگفتی و ناباوری رها کرد. چطور متوجه رنگ چشم متفاوتم نشد؟ آهی کشیدم. بعد از مرگ مادرم، پدر روزهای سختی را تحمل می کرد و تنها با تمرکز روی کار با مرگ او کنار می آمد. حتی تماشای من من هم برایش دردناک بود چرا که همیشه مرا شبیه مادر قرار می داد. ولی من اینطور فکر نمی کردم. مادرم زیباترین شخصی بود که در کل عمرم دیده بودم؛ چه در ظاهر و چه در باطن! او لیاقت دنیای بهتری را داشت. قاب عکس روی گردنبندم را به سختی فشرده و اشک های مزاحم را پاک کردم. برای برگرداندنش حاضر به انجام هر کاری بودم. سعی کردم با پوشیدن لباس و آماده شدن حواسم را از این قضیه پرت کنم.
1. Victoria's Secret : مارک تجاری لبـاس زیر زنانه
 
آخرین ویرایش:

Blue.Jasmine

کاربر نگاه
عضو انجمن
20/7/19
12
63
71
شهر آفتابگردان
شلواری که بیشتر نقاط آن پاره شده بود، بلوز یقه اسکی و یک جفت کتانی به تن کرده و از پله ها پایین رفتم. پدرم در آشپزخانه مشغول خواندن روزنامه و نوشیدن قهوه بود و توجهی به من نداشت. از این قضیه خوشحال بودم چرا که هر وقت مرا می دید، اشک از چشمانش سرازیر می شد.
- برادرت خونه تریستانه.
- باشه بابا. خداحافظ.
بطرفش خم شده و گونه اش را بوسیدم.
- تو جلسه امروز موفق باشی.
به سمت اتوبوس حرکت کردم و متوجه شدم که دقیقا سر موقع به اتوبوس رسیده ام. با این که پای پیاده پنج دقیقه تا آنجا راه بود ولی من فقط یک دقیقه فرصت داشتم تا سر وقت به اتوبوس برسم. سرم را پایین انداختم و بدون این که به بچه های داخل اتوبوس نگاه کنم در جلوترین صندلی، دورتر از همه نشستم. با موسیقی «اسکریمو[1]» هم صدا شدم به امید این که هیاهوی آن باعث شود تمام خاطرات عجیب شب قبل را فراموش کنم.
متاسفانه اتوبوس دیر کرده بود و درست وقتی که وارد مدرسه شدم، زنگ به صدا در آمد. کارم تمام شده بود. با اکراه به سمت کلاس فرانسوی 3 که خانم لفلور[2] معلمش بود حرکت کردم. افرادی که در انقلاب فرانسه حضور داشتند فکر می کنند که وضعیتشان بد بود؟ در نظر من و بقیه خانم لفلور خیلی بدتر از گیوتین فرانسوی ها بود، به خصوص که به تحقیر در ملا عام به عنوان مجازات علاقه زیادی داشت. وارد کلاس شدم درحالیکه به کاشی های آبی رنگ کف نگاه می کردم تا بلکه الگوی پنهانشان را دریابم. ولی صدایی که از من استقبال کرد، لحن تند آن پیرزن نبود بلکه صدای آرام و گرفته آشنایی بود که مرا مضطرب می کرد.
- سلام. تو باید اسکایلار دوبرینسکی[3] باشی؟!
به چشم های آبی، پوست سفید و موهای سفید مرد که از پشت بسته بود نگاه کردم. بوی عجیبی می داد؛ بوی فاسد شدن. تمام تلاشم را کردم که دماغم را مقابل او نکشم.
- بله خودمم.
- خب اسکایلار چرا قبل از این که کلاس شروع بشه نمیری اون پشت رو صندلیت بشینی؟
1. Screamo Music : یکی از ساب ژانرهای خشن موسیقی ایمو
2. Leflore
3. Dubrinsky
 
آخرین ویرایش: