در حال تایپ رمان چتر بی بارون | HananehKH کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 3K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: HananehKH

HananehKH

دوستدار انجمن
عضو انجمن
30/7/19
94
965
256
22
پست شصت و هشتم:
با فکر این که شوخی کرد، خنده ی نسبتا بلندم پیچید. درست زمانی که از جاش بلند شد، با دهن نیمه باز نظاره گر رفتنش بودم. چرا این جوری شد؟! علیرضا که به نظر دلخور نمی اومد. و تنها صدای سوختن چوب های توی شومینه بود که سکوت رو می شکوند. هانا فنجون شکلات داغش رو توی نعلبکی گذاشت و روبه سمیرا که خیره به نقطه ای بود، لب زد:
- سمیرا یه چیزی بگو! شدی عین افسرده ها.
سمیرا که انگار از خلسه ای بیرون اومده باشه، ابراز احساسات هم فشرد.
- تا بهش عادت کنم طول می کشه. بااجازه می رم تو اتاقم.
«سمیرا» گفتن آروم هانا، با رفتن سمیرا به اتاق تداخل پیدا کرد. به رفتنش نگاه می کردم، که متوجه نگاه هانا روی خودم شدم. مغمون لبای صورتیش تکون خورد:
- خیلی بد شد که ناراحت شدن. چرا شرط بندی می کنین خب.
بی حوصله کوسن مبل رو به کناری پرتاب کردم. نمی دونم این دو نفر چرا این جوری شدن؛ اما با نگاه ریز زیرچشمی همیشگیم، زمزمه کردم:
- عادت می کنن.
هانا که به بالای پله ها نگاه می انداخت، شال خوش رنگش رو مرتب کرد و بدون نگاه به من، صدای نرمشو شنیدم:
- شما خودتم باهمین فکر زندگی می کنی؟! آخه به همه چیز زود عادت می کنی.
اینم یکی از همون تیکه های همیشگیش بود. نگاه دقیق وخیره ام، روش زوم شد.
- زندگی رو هرجور بگیری همون جوری باهات تا می کنه. سخت بگیری، سخت. آسون بگیری، آسون.
ابروهای خوش فرمش، با تمسخر قاب پیشونی صافش شد.
- پس شما آسون گرفتی؟ یا مثلا سخت؟!
به سمت میز خم و دستام به هم قلاب شد. چشمام با شدت روی هم پناه گرفت و صدایی از ته حلقم خارج شد:
- داغون. انگار زندگی رو داغون گرفتم که داغونم کرد. بدون تو زندگیم داغونه!
چشمام باز شد و به نگاه متعجبش گره خورد. می دونستم زیاده روی کردم، مثل همیشه! هروقت تحملم از این دوست داشتن لعنتی طاق می شد، عقلم با قلبم یاری نمی کرد. مژه های فردارش تکون خفیفی خورد و لباش باز شد:
- مهندس!
این دلتنگی بالاخره کاردستم داد. بازدمم بااکراه از ریه هام بیرون اومد و حالا که بی پروا شده بودم، باید می گفتم:
- یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه بهم بگو برسام!
به طرز شوک زده ای، از جاش بلند شد و به سمت اتاقش دوید. پیرو حرکتش، پله ها رو بالا رفتم. به اتاقش پناه برد و بی حواس داخل شدم. گاهی آدم ها، کنترلشونو از دست می دن. نه برای کارایی که تا به حال انجام ندادن؛ بلکه برای تجربه هایی که خیلی شیرین وعذاب آورن. اون قدر شیرین، که به عذابش می ارزن. قفل کردن در، کار دور از عقلی بود که انجام دادم. روی تخت نشست و لرزش صداش، یعنی ترسیده.
- برای چی درو قفل کردی؟! می خوای چی کار کنی؟! در رو باز کن، بچه ها فکر بد می کنن!
انگار یه چیزی این وسط غیر منطقی بود. چه فکری راجع به من می کرد؟! منی که حتی پدرم بهم اعتماد نکرد، دوباره داشتم مورد مواخذه قرار می گرفتم. ناباور از قضاوتش، به در تکیه زدم وگفتم:
- بکنن. من که کاری نمی کنم.
ترس توی نی نی چشماش دیده می شد. از جاش بلند و رو به روم ایستاد.
- مهندس داری زیاده روی می کنی!
دست مشت شده ام به دیوار سرد اتاق، اصابت کرد. حتی توی این شرایطی که می خوام باهاش حرف بزنم، کوتاه نمی اومد. البته بهش حق می دادم. منِ دم دمی مزاج و چه به عشق! نزدیکش شدم و دستاش ناخواه، حصار دستام شد.
- این جوری صدام نکن!
دستای ظریفش به آنی از دستام خارج شد و لرزش صداش دست خودش نبود.
- برو بیرون!
منو دور زد و جاش با جام عوض شد. درو باز کرد و به سمت اتاق علیرضا دویید. متعجب از برخوردش، به سمت اتاق رفتم. پشتش بهم بود و نفس نفس می زد. علیرضا که هدفون رو از گوشش در آورد، با اخم ظریفی پرسید:
- چی شده هانا؟!
هانا آب دهن صدا داری قورت داد و به سمتم اشاره زد.
- علیرضا، جلوی دوستت رو بگیر!
علیرضا ناباور نگاهی به سرتا پام انداخت و سرتکون داد. با چرخش دستش، لب زد:
- برسام؟! مگه چی شده؟!
پرسشش با ورود سمیرا به اتاق، تلاقی پیدا کرد. دندونام به شدت روی هم اصرار به ساییده شدن داشتن. وصدای متعجب سمیرا:
- چی شده هانا؟! این سرو صداها چیه!


"توقف پست گذاری؛ به دلیل ویرایش برای نقد"
 
آخرین ویرایش: