در حال تایپ رمان چتر بی بارون | HananehKH کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: HananehKH

HananehKH

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
30/7/19
69
666
246
21
پست چهل ونهم:
خب بفهمه چی کار کنم.خسته ام از این پنهون کاری.لبه شلوارمو درست کردم وخونسردگفتم:
- شالگردن،مگه نمی بینی.
شالگردن رو پشت ورو کرد وهمون طور که به بینیش نزدیک می کرد،گفت:
- مال کیه؟!
از جام بلند شدم وپلیورمو پوشیدم.دستم توموهام رفت.
- تواتاقِ منه،پس ماله منه دیگه.
صدای خنده اش با چشمک پرمعنایی همراه شد.
- تو که شالگردن نمی نداختی؟کلک کی بهت داده هان؟
اصولا آدمی نبود که انقدر پی گیر شه.شونه بالا انداختم وباکلافگی شالگردنو از دستش کشیدم.
- حالا می ندازم.ول کن،می گم کسی نیست هی گیر می ده!
دستش که به بازوم رفت،از رفتن به سمت در متوقف شدم.نیم رخشو از سرشونه دید زدم وزیر گوشم گفت:
- من کی گفتم یه کسی هست؟خودتو لو دادی.چه خوش سلیقه ام هست.کی هست حالا؟اسمش چیه؟
یه سره سوال می پرسید وبرای فرار از سوالاتش،دستمو کشیدم ویادم اومد ساعتمواز میز کارم بردارم.دنبالم راه افتاد.
- بابا می خوام ببینم این کیه که دل سنگ داداشِ منو تونسته آب کنه.تو که عاشق نمی شدی! نترس به کسی نمی گم،بذار منم کمکت کنم.
عشق همیشه درحالی وارد زندگی آدم می شه،که داری باخیال راحت داد می زنی،«عاشق نمی شم!» من به خودم نتونستم کمک کنم،چه برسه کس دیگه ای.ساعتمو دستم انداختم واین بار با نفوذ به چشمای قهوه ای روشنش،بالحنی از جدیت گفتم:
- خودتو مسخره کن!
لباش به جلو مایل شدو سکوتش برای فهمیدن ناراحتیش کافی بود.دستش به سویشرتش رفت وبه ته ریش کم پشتم دستی کشیدم.آروم لب زدم:
- می شناسیش!
باشنیدن این حرف،نگاهش رنگ تعجب گرفت وهیجان به چهره ی بی حالش،سرازیر شد.تک خنده ای کردومتعجب پرسید:
- می شناسم؟! جدا؟! دیدمش؟
بدون طرح بیست سوالی،صریح گفتم:
- هانا!
بی خیال شونه ام هدف دستش شد.
- اِه،چه جالب اسم خواهر هانده ام...،وایستا نکنه تو...
تازه انگار متوجه موضوع شده بود،که چشاشو ریز ونگاهش مشکوک شد.بی دقت به قیافه ی آویزونش گفتم:
- خودشه!
مثل برق گرفته ها،تو صورتم خشک شد.
- توهمین دو روز؟! چه قدر سریع پیش رفتی که بهت هدیه ام داده! مگه رابطتون چه قدر جدیه؟
از هوای خفه ی اتاق،نفسی قرض گرفتم وتصمیمم برای تعریف ماجرا قطعی شد؛بااین که برام سخت بود.
- قبل از اون می شناسمش.کارآموزم بود تو ساختمون،دوست دیبا.کسی نمی دونه،فقط علی،اونم نمی دونه خواهر هانده ست؛و این که رابـ ـطه ای درکار نیست.تصمیم گرفتیم اون دو ماهیم که باهم بودیم دیگه تموم شه.
قیافه ی متاسفی،برای دلداریم به خودش گرفت وسوالاتشو ردیف کرد:
- به خاطر باباو پدر هانده؟! پس شالگردنو اون بهت داده؟ راستی اگرم هانده نمی دونه،شالگردنو بهش نشون نده می فهمه. بااین وجود مهمونی فرداشبو می خوای چی کار کنی؟
خودم به همه ی اینا فکر کرده بودم وذهنم به جایی قد نمی داد.با صدای آرومی جوابشو دادم:
- نمی دونم.ذهنم بدجور درگیره.
جوابش با صدای بلند دیبا،از بیرونِ در،تلاقی پیدا کرد.
- حل می شه.این صدای کیه میاد؟!
- انگار صدای دیباست.
بامهراد به سمت بیرون رفتیم.تو پذیرایی بابا مقابل دیباو پسری،که بیشتر متمایل به مرد پخته ای می زد،ایستاده بود.مطمئنا سنش برای یه پسر زیاد محسوب می شد،.نگاهم روی ته ریش پررنگ و صورت استخونیش،چرخید.موهای شقیقه اش که به سفیدی می رفت،دلیل خوبی برای اثبات تجزیه وتحلیلم به عنوان یه مرد بود.نگاه متعجبم که به سمت مهراد رفت،صدای بابا شنیده شد.
- پسرجون دختر من خودش عقل داره،اگه دوستت داشته باشه می گـه.
مهراد اشاره ای به مامان که زیر تابلو فرش طبیعت وایستاده بود،زد ومامان نزدیک شد.
- قضیه چیه مامان؟
- دیبا صبح بااین پسره قرار داشته،بابات دم در می بینتشون،پسره ام به جای این که فرار کنه زنگ خونه رو زد اومد تو.الانم که می بینین.
به همین راحتی؟ابروی بالا رفته امو پایین کشیدم وتو صورت مهراد خشک شدم.
- حالا اگه ما بودیم،مارو تحویل پلیس داده بود.
مامان چادرشو پایین تر کشد وبا دستش به بینیش فشاری وارد کرد.
- هیس بابات می شنوه پسر.
به درک که می شنوه.عصبانیت وصف نشدنی رو تو وجودم حس کردم.مهراد با کنجکاوی پرسید:
- حالا اسمش چیه؟!
- حامد فکر کنم.
صدای حامد که بلند شد،از بحثمون دور شدیموگوش شدم برای حرفاش که چی داره بگه.
- حرفتون درست.اما من اگه دخترتونو دوست نداشتم وقتی شما رو دیدم فرار می کردم نه که بیام خواستگاریش کنم.من دوستش دارم.تا آخر پاش هستم!
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
30/7/19
69
666
246
21
پست پنجاهم:
زیرلب«پررویی»نثارش کردم؛اما باجوابی که از بابا شنیدم،به چشمام برای از حدقه بیرون زدن حق دادم.
- از جنمت خوشم اومد!
حامد سر پایین انداخت ومی دونم می خواد خودشو یه جنتلمن نشون بده،من جنس خودمو می شناسم که وقتی چیزی بخواد چه طور پیش می ره.از اولش دلم به این پسره رضا نبود.«باجازه ای»گفت وبا دیبا به سوی بیرون از خونه،راهی شدن.تمام حسای حرص وتنفری که دندونامو رو هم فشار می داد رو کنار زدم،سعی کردم خونسرد باشم ومطمئنم لحنم این طور نبود.
- همین؟ تازه بهش افتخارم می کنین؟ اون جنم داره؟ مرتیکه ی مزخرف.
بابا با نگاه بی تفاوتی از کنارم عبور کردوحضورمو نادیده گرفت.می خواست چی رو بهم بفهمونه؟ این که براش بی ارزشم؟ باحرصی که کنترلش ازم خارج بود،با مشت کردن دستم،به جون گوشت کف دستم افتادم.نفسام تبدیل به یه آه تند وکوتاه شد.دست مهراد که به شونه ام رفت،بانگاه کوتاهی منتظر حرفش شدم.
- ولش کن،منم ازش خوشم نیومد.برو دیگه دیرت نشه.
اونم افتضاحش بالاخره در می اومدو به این موضوع ایمان داشتم.بسه دیگه تاکی باید تماشاچی هواداری دیبا وسرخوردگی خودم ومهراد باشم.با برداشتن پالتوم از اتاقم،از خونه بیرون زدم و سمت ساختمون روندم.عقربه ی سرعت هرلحظه به عدد صد نزدیک تر می شد ومن عصبانیتمو سر فرمون بی دفاع خالی می کردم.نزدیک ساختمون که پارک می کردم بازم آقای لطفی رو دیدم.این بار داشت با علیرضا چونه می زد.نزدیک شدم وبا حفظ خونسردی «سلامی»گفتم.علیرضا ولطفی توجهشونو به من دادن.دست علیرضا که کلافه گره موهاش شد،فهمیدم لطفی بااصرارای بی جاش،حسابی از خجالتش دراومده.خصوصا وقتی گفت:
- خوب شد اومدی برسام.بفرما آقای لطفی مهندس خودشون تشریف آوردن.
منتظر به آقای لطفی نگاه کردم وآقای لطفی که از سرما دستاشو تو هم گره زده بود گفت:
- مهندس جان مگه قرارمون این ماه نبود؟
اگه می خواستم مسائل کاریم با خونه قاطی بشه،بی شک سر لطفی دیگه روی سرش نبود.بخاری از دهنم خارج شد وگفتم:
- آقای لطفی چه زود فراموش کردین گفتم سه ماه! مگه توافق سه ماه نکردیم؟برید یه نگاهی به تعهدنامه ما بندازین.
باپررویی تمام جواب جالبی بهم داد:
- فراموش نکردم،سر ماه اومدم دیگه.
از پرروییش خنده ام گرفت.دیگه نمی دونستم باید چه جوری خونسردی نداشته امو حفظ می کردم.دستام توی جیب پالتوم مشت شد وادامه دادم:
- خب سه ماه می شه آخر اسفند،ماالان آخر بهمنیم.
حالا که فهمیده بود بازم نمی تونه خونه ای از این ساختمون رو به پایان در بیاره،دست به دامن التماس شد.
- مهندس جان گرفتارم باورکن راهی ندارم.
دستم پشتش قرار گرفت وسعی کردم آرامش نداشته امو بهش القا کنم.
- آقای عزیز من قول یک ماه دیگه رو دادم.به روی چشم.اما شما هی بیای دم از خونت بزنی که نمی شه.کارگرای من نمی تونن.
شرمنده سر پایین انداخت.
- مهندس جان تو بگو منه بدبخت چی کار کنم؟
- بدبخت چرا آقای لطفی،نفرمایین.من قول می دم تا سال نو سرخونه ات باشی،باشه؟! یکم دندون رو جیـ*ـگر بذارین حله.
لباش روی هم فشرده شد وسری برای تایید تکون داد.قدمی به سمت داخل ساختمون برداشتم،که متوجه نبود علیرضاشدم.به دفتر که رسیدم علیرضا روی صندلی ولو شده بود وبادیدنم به جون موهاش افتاد وبا دست موهاشو کشید.
- چه جوری راضیش کردی؟اصلا حرف حالیش نبود.یه دونه مو هم برام نذاشت از بس گفت:«الان خونه می خوام»انگار دست ماست و انجام نمی دیم،از این مشتریای بد قلق بدم میاد!
کلاه ایمنی سفید رو که روی میز بود،کنار زدم وصدای ضربه زدن بوتم به میز بلند شد.
- قراردادمونو بهش یادآوری کردم،حالا که درست شد،دیگه جوش چیو می زنی؟
باچشم غره،نگاه ازم گرفت وتوجیبم دنبال موبایلم گشتم.زیرلب برای اطلاعش گفتم:
- راستی علی؟ فردا زودتر می رم خونه حواست باشه.
صدای کنار رفتن میز که اومد،فهمیدم داره سمتم میاد.بدون نگاه کردن بهش صداشو شنیدم:
- خیره ان شالله،زن و بچه داری که شب جمعه منتظرتن؟!
سرم بلند شد ونگاهم به خاک گوشه پیشونیش رفت.
- مهمون داریم.خانواده هانده اینا.
- هانده کیه؟!
دستم برای پاک کردن خاک پیشونیش سمتش رفت.نمی دونم پایین چی کار می کرده،که این خاک حاصلش شده.همراه پوفی گفتم:
- عروسمون.برات تعرف کردم که مهرادو.
سر بالا انداخت وباسرتقی گفت:
- آها.می گم دختر مجردم دارن؟
خیره به چشمای شیطون وخط گوشه چشم عمیقش،رک گفتم:
- آره هانا.
بعداز کمی سکوت،شلیک خنده اش به هوا رفت وگفت:
- هیچ وقت نمی تونی به خوشمزگیه من باشی.خیلی خندیدم.
نگاه جدی و زل زده امو که دید،به خودش اومد وباگیجی منتظرم موند.با نفس عمیقی گفتم:
- هانا خواهرهانده ست!
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
30/7/19
69
666
246
21
پست پنجاه ویکم:
آروم از بهت دراومد وبا دستاش شروع به نمایشی کف زدن کرد.
- تبریک! دیگه شبه جمعه تنها نیستی برادر.
انتظار هر واکنشی از سمت علیرضا رو داشتم الا این حرفش.خنده روی لبام خودنمایی کرد وبلندتر از من خندید.علیرضا شادترین قسمت زندگی من بود ومن برای بودنش همیشه مدیون خدا می مونم.
فصل سیزدهم
عقربه های ساعت مچ دستم، هشت شب رو به رخ می کشیدن.همه چیز برای اومدن خانواده هانده محیا شده بود.شلوار جین و پیراهن قهوه ای پوشیدم وعطر تلخ و سردم اتاقو پر کرد.با صدای آیفون بااسترس از اتاق بیرون پریدم.مامان و بابا درحالی که خانواده ی هانده رو با خوشرویی بدرقه می کردن، خنده هایی از ته دل تحویلشون می دادن.بابا خیلی خوش برخورد شده بود واین برام جای تعجب داشت! هانده توی آغـ*ـوش پرمهر پدرمادرش فرو رفته بودوازشون دل نمی کند.برای نشنیدن هق هقش، دستش جلوی لباش رفت.بـ..وسـ..ـه ای روی دست پدرومادرش کاشت ومن به این فکر بودم که چه پدرلایقیه، بااین همه بازم بچها هاش دوستش دارن.دیبا که کنار چوب لباسی فلزی دم در جا گرفته بود، با نگاه سرتاپایی وپوزخند مزحکی از ورود هانا پذیرایی می کرد.تیز خیره اش بودم ولحنش چاشنی مسخره ای داشت.
- هانا؟ تو خواهر هانده ای؟!
این بار هانا از بغـ*ـل هانده جدا شد وبا نگاه مضطربی که به سمت هانده چرخید، با جوییدن پوست لبش هانده رو متوجه موقعیت کرد.هانده اشکای درشتشو پاک کرد ولبخند مهربونی مهمون لباش کرد.جواب دیبا رو داد:
- آره، خواهر عزیزتر ازجونمه، چه طور؟!
- آخه هم دانشگاهی من بود یه زمانی، یادته هانا؟ ساختمون...
دیبا شروع به زهرچشم گرفتن کرده بود و ادامه حرفش توسط باباکامل شد:
- قیافت برای منم آشناست.
به آنی رنگ از روم پرید، اون روز مطمئنم بابا هانارو درست ندیده؛ اگه بقیه می فهمیدن برای هانا بد می شد ومن درمورد خودم فکری نداشتم.فشار دندونام روی هم بیشتر می شد ومنتظر جواب هانا بودم، باحفظ خونسری که فقط من می فهمیدم گفت:
- شاید منو با دیبا دیده باشین آقای شادفر.
بابا با گفتن «درسته» به داخل دعوتشون کرد.مثل همیشه کلمه رمز«دیبا»کافی بود.تو پذیرایی مستقر شدن ومنم کنار مهراد نشستم.محکوم به نگاه زیرچشمی بودم وهمیشه این کار باعث تنفرم می شد.شال گلبهی رنگ روی سرش با موهای مشکی محبوبش عجین شده بود ومن از خود بی خود تر می شدم.تکون عصبی پام نشونه از کنترل نداشتن روی افکارم بود.باهانده صحبت می کرد وبی نهایت محتاج شنیدن صداش بودم.بانامردی ازم فاصله گرفته بودومن وبه خودم بدهکار کرده بود، برای عشقی که نتونستم ازش محافطت کنم.با سقلمه ای که مهراد بهم زد، به خودم اومدم.
- خیلی دوستش داریا.حالا دیگه فامیل شدیم زیاد می تونی نگاهش کنی.
تشنگی بیش از حدم به این حضور، عقلمو از کار انداخته بود وفکر این که کسی ببینتم رو نکره بودم.بامکثی ادامه داد:
- نگاه کن، نه که عذاب بکشی! خدارو چه دیدی شاید همه چیز درست شد.
چشم ازم گرفت ومشغول حرف زدن با پدرهانا شد.هرکی گرم صحبت با کسی بودومن توی دلم لعنتایی که برای این جدایی به خودم می فرستادم ومی شموردم.هرچه قدر سعی کردم نشد نگاهم روی هانا نچرخه، غافل از این که این بار با تلاقی چشماش ولرزه تنم، متوجه نگاهم شد.به سمت مهراد که درخواست نشون دادن دستشویی رو کرد، مهراد از من خواست وازجام بلند شدم وجلوش راه افتادم که دنبالم می اومد.وارد راه روی اتاقا که تهش به دستشویی ختم می شد رسیدیم، صداش باعث توقفم شد:
- دیگه بهم این جوری زیرزیرکی نگاه نکن!
صداش حال خرابمو دگرگون کرد وبی اختیار به سمتش برگشتم.زل زدن به چشمای مثل شب سیاهش برام حاجتی بود، که حالا برآورده شده.بدون این که بخوام متوجه حالم بشه، باپررویی گفتم:
- باید برای نگاه کردن ازت اجازه بگیرم؟!
دستاش که به سـ*ـینه اش چسبید، چاشنی عصبانیت به نگاه سردش اضافه شد.
- فکر کردی کسی متوجه نمی شه؟ بین ما همه چیز تموم شده مهندس شادفر یادت که نرفته؟ من دوست ندارم، راحتم بذار، از زندگیم برو بیرون...
یادم بود واون حق داشت، من خیلی بدبرخورد کرده بودم و توی این بحث بازنده ای بیش نبودم.این که گوشیش خاموش باشه وبعداز روشن شدنش توی لیست ردتماسش باشم، حقی بود که نمی تونستم به خاطرش مواخذه اش کنم.دستای یخ کرده ام طبق عادت به سمت جیبم کشیده شد.با لحنی از تمسخر جوابشو دادم:
- حرفای خودمو به خودم می زنی؟
بی تفاوت شونه بالا انداخت ولب برچید.
- هرجور راحتی فکر کن برام مهم نیست.
به قصد برگشت، عقبگرد کردو دستم به بازوش گره خورد ومانع رفتنش شدم؛ این که فقط به خاطر همین حرفا دستشویی رو بهونه کرد، واضح بود.من فقط نمی خواستم بره وبدون فکر، تلخ گفتم:
- امیر می دونه براش این جوری فدا کاری می کنی؟!
هنوز شک گرفتن دستش رفع نشده بود، که اینم بهش اضافه شد.دستشو محکم پس کشید وباضربه ای تخت سـ*ـینه ام چسبید.طلب کار ادامه داد:
- چی گفتی؟!
بالبخند حرص دراری دستای بی جونشو حصار دستم کردم.
- گفتم امیر! نمی شناسی؟
باحرص برای نجات دستای گرفتارش، تقلا می کرد واز بین دندونای قفل شده اش صداش توی گوشم پیچید:
- کی بهت گفته؟! امیرچه ربطی به تو داره؟ هان باتوام؟
تمایل شدیدِ بغـ*ـل کردنش رو کنار زدم وعطر هلوش بینیمو نوازش داد.سردی لحنم دست خودم نبود.
- هرکی که گفته مهم نیست، مهم اینه که فهمیدم.
درحالی که خشم صداشو برای بالاتر نرفتن، کنترل می کرد گفت:
- چی می گی تو، انگار جنایت کردم.هرکسی می تونه دها رابـ ـطه داشته باشه یا اصلا بیشتر، بااین مدرکت هنوز یاد نگرفتی گذشته گذشته ست مهندس؟!
- گذشته ست که آینده رو می سازه! فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که برای چی بامن بودی!
این بار حریفش نشدم ودستش ازم جدا شد.زل زده به چشمای بی حالتم، پوزخند زد.
- رابـ ـطه ی منو تو به دوماهم نکشید، اون وقت انقدر وقیح شدی که راجع به من این جوری قضاوت می کنی؟!
این دفاع کردنش از رابـ ـطه قبلیش، خون به دلم می کرد وبدون در نظر گرفتن موقعیت، جواب ناخواسته ای نثارش کردم:
- رفتار تندت همه چیو اثبات کرد.
 
آخرین ویرایش:

*Nava*

مدیر تالار نقد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
منتقد انجمن
مترجم انجمن
باسلام
شروع نقد رمان شما توسط «شورای نقد انجمن نگاه دانلود» را به اطلاع می‌رسانم.
پست روبه‌رویی شما جهت بررسی‌های آتی احتمالی گذاشته می‌شود.
شما توانایی پست‌گذاری بعدازاین پست را دارا می‌باشید.
توجه داشته باشید این پست پاک نخواهد شد.
باتشکر.
مدیریت نقد: نوا

 

HananehKH

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
30/7/19
69
666
246
21
پست پنجاه ودوم:
شعله های عصبانیتش فوران کرد و دست مشت شده با حرصش،که کنار پاش قرار گرفت از نگاهم دور نموند.تاکید رو ضمیمه حرفش کرد.
- من یک بار برات توضیح دادم،دیگه ام نیازی نمی بینم برات توضیح بدم؛ چون به تو ربطی نداره!
سکوت کردم، درمقابل این عصبانیتی که هرلحظه بیشتر می شدونتونستم جلوشو بگیرم.به پذیرایی برگشت وزمزمه وار لب زدم:
- ای کاش هیچ وقت ندیده بودمت!
چشمام روی هم فشرده شد و نفس سوزناکم راه خروج گرفت.بعداز چند دقیقه وارد جمع شدم ودوباره کنار مهراد نسشتم.صدای مهراد زیرگوشم باپچ پچ مبهمی شنیده شد:
- فرصت خوبی بود برای حرف زدن، چی گفتی که ترش کرد؟
آه از نهادم بلند شد.یعنی قیافه هامون انقدر تابلو بود که همه فهمیدن؟ دیگه نگاهم سمت هانا نمی چرخید وبعد از کمی تعلل باصدای ریزی گفتم:
- بحث کردیم.هرچی تو دهنش بود گفت!
دستش که روی تکون عصبی پام قرار گرفت، به سمتش متمایل شدم.
- فقط اون گفت؟
معلومه بااون همه حرفی که بارش کردم،باید جواب می داد.با دوتا انگشت اشاره ام به جون کاسه ی چشمم افتادم که اخمی روی پیشونیم، نقش بست.جوابشو ندادم وبلند تر گفتم:
- شما چی کار کردین؟
ذوق چشمای درشتش،اثبات خبر خوبش بود.
- باورت می شه عید عروسیمه؟!
خیالم راحت شد ولبخند پهنی به لبام برگشت.خوشحال بودم از این که تونستم کاریو که درسته تموم کنم؛ اما بایادآوری این که تاآخرماه ساختمون تموم می شه وکلی کار دارم دلخور گفتم:
- آخرماه باید ساختمونو تحویل بدیم خیلی گرفتارم.دلم می خواد کارای عروسیتو باهم انجام بدیم...
دستش روی دستم رفت وفشاری بهش وارد کرد.ادامه ی حرفم قطع شد وبا چاشنی از محبت گفت:
- من همین تاریخ روهم مدیون توام.ممنونم!
پانتومیم وار لب زدم:
- خیلی برات خوشحالم!
این که بالاخره می تونم مهرادو توی لباس دامادی ببینم، سِروتونین(هورمون شادی) بدنمو بالا می برد.بادستم بازی می کردم که صدای تَرق تَرقش بلند شد.مهراد انگار که چیزی یادش اومده باشه،چندبار روی پام ضربه زد:
- راستی، این دختری که بابا اومد رضایت داد ...
نگاهم سمت لب جوییدن دیبا، که خیره روی هانا توی خلسه ای فرو رفته بود، می چرخید.باضربه ی پی درپی مهراد بدون نگاه کردن سمتش، وسط حرفش پریدم:
- آره هانا بود، اون روز درمورد همین اتفاق که تو برادرمی و هانده ام خواهرشه بحث می کردیم که ...
این بار مهراد با گفتن جمله ی خبریش منو از ادامه حرفم منع کرد.
- فهمیدم.می رم شیرینی تعارف کنم.
از کنارم بلند شدوظرف شیرینی بلوری روی میزو برداشت.به همه تعارف کردودرآخر با پا ضربه ای مهمون پام کرد.از پشت ابروهای کم تارم به بالا که نگاه کردم، مهرادوبا سینی چایی دیدم.واقعا از این که منو از شیرینی عروسیش محروم کرد، متعجب بودم؛ ولی دیدنش بااون هیکل که مجبور به انجام این کار زنونه شده، به اندازه ای بامزه بود که قضیه ی شیرینی رو فراموش کردم وبالبخند پهنی گفتم:
- عروس این کارارو می کنه ها! بااینکه چایی نمی خورم؛ اما چایی از دست عروس گلمون خوردن داره.
چایی رو که برداشتم سینی خالی رو روی میزعسلی کنارش گذاشت و کنارم نشست.
- فعلا که اومدن خواستگاری من.بعدشم خودتو مسخره کن!
از وسط صدای خنده ی بلند جمع، اسممو که شنیدم،منتظر سکوت جمع وادامه حرف پدر هاناشدم.
- اگه پسرتون برسام نبود فکر نکنم حالا حالاها این اتفاق می افتاد.
بابا در جوابش درحالی که فنجون چایی رو توی پیش دستی می ذاشت، لبخندزنان منو با حرفش تو بهت قرار داد:
- بالاخره یکی باعث وساطت شد.
مگه بابا همون آدمی نبود که به جور نشدن این اتفاق تاکید داشت، چه جوری می تونست این طور دورو باشه.حمید خان کت قهوه ایشو جمع کردو باشوخ طبعی ادامه داد:
- همیشه به این که پسر داشته باشم فکر نمی کردم؛ اما بادیدن برسام علاقه پیدا کردم.نظرت چیه خانوم؟
بااین حرفش جمع به خنده ی بلندی دعوت شد.حمیدخان درحالی که خنده اشو جمع می کرد رو به من، ادامه داد:
- انشالله عروسی خودت برسام جان!
در جوابش لبخند محجوبی زدم ومامان به سمت شیلا خانوم مادر هانا، زیرگوشی چیزی گفت، که شیلاخانوم باحواس پرتی، صداش بلندتر شد:
- فعلا هانده رو سرو سامون بدیم! به هانا هم می رسیم.
بی هوا ته دلم پیچ خورد وهانا سرش رو با سنگینی نگاه من پایین انداخت.خیره به گل درشت سورمه ای رنگ قالی شدم وفکرای عجیبی به ذهنم خطور کرد.حمید خان بااعلام ساعت افکار مغمونمو کنار زد:
- خداروشکر که همه چیز درست شد،مام دیگه کم کم رفع زحمت کنیم.
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
30/7/19
69
666
246
21
پست پنجاه وسوم:
بابا متقابل از جاش بلند شد ودستش پشت حمیدخان قرار گرفت، با تعارف گفت:
- کجا حالا تشریف داشتین.
حمیدخان که اشاره محسوسی به هانا ومادرش زد، ازجاشون بلند شدن وبرای چندمین بار با هانده خداحافظی کردن.اشکای هانده دوباره به پهنای صورتش برگشت.نظاره گر این صحنه بودم وحواسم به جواب حمیدخان.
- نه بابک خان دیر وقتم هست، تاهمین جام کلی زحمت دادیم.بی زحمت آژانس زنگ می زنین؟ من امروز ماشین رو دادم تعمیرگاه واسه ی...
بابا سرخم کرده بااخم تصنعی گفت:
- آژانس چرا؟ دامادتون هست، آخ نه این پسره رانندگیش افتضاحه، شمام که دست ما امانتین.برسام جان؟
چی شد؟! برسام جان؟! سرم بالا رفت وبابهت نگاهم روی بابا ثابت موند.این واقعا بابا بود؟ امشب چرا انقدر صمیمی شده، نه به این که هیچ کدوم رضایت نمی دادن، نه به این که انگار ده ساله باهم دوستن! جالب این جا بود که پسری به این اسم نداشت، چی شد پس؟ باصدای دوباره ی بابا به زمان حال برگشتم:
- برسام، پسرم حواست کجاست؟! زحمت بکش آقای امیری و خانواده رو تا خونه برسون.
«باشه ای» به زور از لبای قفل شده ام بیرون اومد وحمید خان بازوم رو که تو دستش جا داد، نگاهم مات نگاهش شد.
- نه پسرم بشین با آژانس می ریم، تعارف ندارم که.
با اصرارای پی درپی بابا، خلاصه، حمیدخان مجبور به پذیرش شد.دم چوب لباسی پالتومو برداشتم وباسوییچ از در بیرون رفتم، ماشین رو از پارکینگ بیرون آوردم وجلوی در حیاط، تو ماشین به انتظارشون نشستم.سرمای هوا سربه فلک کشیده بود ومجبور به روشن کردن بخاری ماشین روشن شدم.صدای گفت وگوشون از بیرون می اومد ودستام برای گرم کردن، همو در آغـ*ـوش گرفته بودن.بالاخره، حمیدخان جلو، هانا با مامانش پشت نشستن.پام روی گاز رفت وحرکت کردیم.بادقت رانندگی می کردم ونمی خواستم بازم کسی مچ نگاه دزدکیمو بگیره.سرعت گیر رو رد کردم وصدای حمید خان تو فضای سکوت ماشین حاکم شد:
- شنیدم مهندس عمرانی، تا چند وقت دیگه خدا بخواد این هانای مام مهندس می شه.
دنده که رو سه رفت، خیره به نم بارون جلوم «موفق باشه ای» رو زمزمه کردم.حال دگرگون شده ی قلبم با فشار فرمون، توسط دستم رفع شد.نگاه دزدکی خارج از عقلم تو آینه، مساوی با داستان حمیدخان قرار گرفت.
- راستش این اواخر پیش یه آقایی به سفارش داییش می رفت کارآموزی.من دیگه به داییش اعتماد داشتم ونپرسیدم کیه، چیه؛ اما این قضیه هانده که پیش اومد، مجبورش کردم از اون ساختمون بیاد بیرون.البته هنوز داییش نمی دونه، نگفتم یه وقت ناراحت نشه.اون مهندسم فکر نکنم چیزی گفته باشه وخلاصه، سرتو درد نیارم، نمی شه به هرکسی اعتماد کرد.
چشمام لحظه ای از پشیمونی روی هم رفت.من ندونسته چی کار کرده بودم؟ تازه متوجه شدم، هانا راست می گفت و دلیل این که رفت و ازم فاصله گرفت چی بود.صدای دلنشینش که توی گوشم پیچ خورد، دل شدم برای شنیدنش.
- بابا جان آقای شادفر رو اذیت نکن، خسته می شن!
در این که این جمله رو فقط برای گفتن«آقای شادفرش» گفته شکی نداشتم.این حمیدخان بااون حمیدخانی که من تو خونه اشون دیدم خیلی فرق داشت وجواب هانارو با ملایمت تمام داد:
- چیزی نگفتم که بابا جان، داریم حرف می زنیم مردونه.
با نیم نگاهی رو به حمیدخان، که نور چراغ تیره برق توی صورتش خودنمایی می کرد، گفتم:
- بله، دارم فیض می برم.داشتین می گفتین.
نگاه بی قرارم، بادوران از تو آینه ماشین روی صورت خوش نگارش، افتاد.اخم غلیظی که بین ابروهای خوش فرمش جا گرفته بود، قلبمو از تپش می نداخت.دلم برای چشم غره ی دلبرانه اش ضعف رفت وبالبخند کمرنگم، ازم رو گرفت.صدای حمیدخان دوباره میون حال بی قرارم، جاگرفت واین بار در جواب «هوا خیلی سرد شده اش» گفتم:
- دیگه آخراشه.
بادست، شیشه ی بخارگرفته ی جلومو پاک کردم و درحال برگشتن به جام جواب حمیدخان رو شنیدم:
- همین آخراش این جوری سرده دیگه.امروز صبح داشتم از خونه بیرون می رفتم وماشین رو که روشن کردم برم تاجایی، ترمز گرفتم وصدایی خورد.بردم تعمیرگاه، می گم آقا این جوری شده و اینا، می دونی چی می گـه به من؟می گـه ماشین با آدم حرف می زنه بهت می گـه چمه، چه جوری نفهمیدی چه شه.بهش می گم آخه من اگه خودم بلد بودم نمی آوردم پیش تو که!
صدای خنده اش که توی ماشین طنین انداز شد،منم وادار به خنده کرد.
- درسته.منم راستش رو بخواین زیاد از ماشین سر در نمیارم.
چشماش از ذوق برق می زد و از سرخوشی پرحرف شده بود.سرکوچه با راهنما زدن، واردشدم.حمیدخان بادست گذاشتن روی داشبورد گفت:
- همین جا نگه دار پسرم، مرسی!
نگاهم سمت حلقه ی رینگ طلاییش رفت واین که تو این سن، حلقه دستشه برام قابل احترام بود.جواب دادم:
- تادم در می رسونمتون.هوا سرده وشاخ غول که نمی شکنم، یه دور می زنم دیگه.
تشکر بلندبالایی کرد وهم زمان دم در خونه ترمز کردم.حمید خان و مادر هانا با تشکراشون موقع پیاده شدن،دم در منتطر هانا ایستادن و وقتی نگاه قفل شده اشونو،روی خودم حس کردم، بدون نگاه کردن به چشمای وحشیش، پذیرای تشکرش شدم.
- ممنون مهندس شادفر لطف کردین! شبخوش.
 

HananehKH

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
30/7/19
69
666
246
21
پست پنجاه وچهارم:
دهن چفت شده ام، به خداحافظی باز نشد.لبای بی جونم روی هم فشرده وخیره به برف پاک کن روبه روم، مات موندم.با بسته شدن در، شونه هام تکون خفیفی به خودش گرفت.به سرعت دور زدم وراه برگشت رو پیش گرفتم.به خونه که رسیدم، بابرقای خاموش روبه رو شدم ومتوجه این که همه خوابیدن.
صدای زنگ موبایلم، خوابو از چشمای خسته ام پر داد.با چشم نیمه باز، دیدن شماره ی ناشناس روی صفحه گوشیم، هشیاریمو بهم برگردوند.باصاف کردن صدام، گزینه اتصالو برقرار کردم وبا گفتن «بله ای» منتظر جواب شدم، که صدایی توی گوشم پیچید:
- سلام.مهندس شادفر؟!
صدای مردی که برام آشنانبود.دستی به صورتم کشیدم وهم زمان جواب دادم:
- بله خودم هستم، بفرمایین.
- خوبی پسرم؟ امیری هستم.حمید امیری، به جا آوردی؟
از شک این معرفی، تو جام نشستم وصدای بالاپایین شدن تخت بلند شد.
- آ ... حمیدخان شمایین! شرمنده نشناختمتون.
- این چه حرفیه پسرم.تو ببخش بد موقع مزاحم شدم! شماره اتو از هانده گرفتم، راستش برات یه زحمتی دارم.دیشب یادت هست درمورد کارآموزی هانا حرف زدم؟
نگاهم سمت عقربه های ساعت، که روی هشت ونیم خودنمایی می کرد، افتاد.
- بله یادم هست، چیزی شده؟
- امروز دیدم این بچه داره بادوستش حرف می زنه و از کارآموزیش ناراحتی می کنه.من تو این چند مدت که شناختمت خیلی پسر باجنم و باوقاری هستی.می خواستم بدونم برای هانای ما می تونی کاری کنی یا نه؟! می شه بیاد پیش شما؟ از همین امروز بیاد اشکال داره؟ساختمون که نرفتی؟
باور این که همچین خواسته ای ازم کرده، برام محال بود.دریچه های قلبم به سرعت نور، خونو از خودش عبور می داد.دستام محکم تر به گوشی چسبید وخداخواسته، تند گفتم:
- بیاد! نه نرفتم.موردی نیست.
- آدرس رو لطف می کنی؟
بعداز گفتن آدرس، تماس رو قطع کردم.دسپاچه دوشی گرفتم ولباس پوشیدم.به سمت بیرون در که می رفتم، مهراد از آشپزخونه صدام کرد.ساعت نزدیک نه بود وهنوز سرکار نرفته بود، فکر نمی کردم پنج شنبه ها تعطیل باشه.با دیدنم، باصدای بمی که حاصل دهن پر شده اش بود، گفت:
- بشین هانده برات چایی بریزه.
با دست اشاره ای زدم وخودش فهمید دیرمه.هانده توی اتاقشون بود واین رو از بسته شدن در فهمیدم.به زور لقمه نون و پنیری رو تو دهنم گذاشتم وباچرخش دستش، خبری گفت:
- راستی می دونستی دیباو عشقش رفتن بیرون؟ مامان امروز ازش پرسیده، فهمیده رابطشون واسه چند ماهه!
دستم تو هوا خشک شد و نگاهم روی تیکه پنیر جامونده روی لبش موند.
- جای تعجبم نداره.این پسره مشکوکه ببین کی گفتم.
پوزخندی روی لبم جایگزین شد وشالگردنی که مدت ها بود، بدون استفاده گوشه ی کمد جا خوش کرده رو دستم گرفتم.برای این که هانده نبینه، تا رسیدن به ماشین از انداختنش اجتناب کردم.امروز باید حتما به کارگرا سر می زدم وبا خروج از پارکینگ راه ساختمونو پیش گرفتم.فضای ماشین هنوز بوی عطر هلوشو، توی خودش حفظ کرده بودو بالذت عطرشو به ریه هام قرض دادم.حسی ته دلمو برای دوباره دیدنش، قلقلک می داد وسرخوش از این اتفاق تو حال خودم نبودم.
بانزدیک شدن به ساختمون، در بزرگ آهنی مشکیشو که تازه نصب کرده بودن، تشخیص دادم.پارک کردم ونگاهم روی نمای مشکی وقرمز ساختمون، که ماهرانه کار شده بود چرخید.یک سال پیش که پی این ساختمون کنده شد، رو هنوز یادم بود.من با دونه دونه ی این آجرا زندگی کردم وقطعا دلم برای این ثمره تنگ می شه.وارد ساختمون شدم وپله های تکمیل شده اش نشونه ی خوبی برای اتمام ساختمون بود.از دفتر عبور کردم و وارد واحد دوم شدم.کارگرا با شت به تن سرد دیوار می کشیدن ورنگ سفید رو بهش هدیه می دادن.بوی رنگ زیر بینیم پیچ خورد وخودشو به راه تنفسیم رسوند.یکی از کارگرا، چایی به دست سمتم اومد وتعارف کوتاهی زد.رد کردم وحواسم به سمت گچ بریای زیبایی که تو دل سقف جاخوش کرده بودن رفت.پنجره دلبازی که حضورشو با ورود هوای سرد، اعلام می کرد.سری از رضایت تکون دادم وبه سمت دفتر راهی شدم.با دیدن علیرضا و سمیرا کنار هم جلوی میز کارمون، دستی به پالتوم کشیدم و این عطر خوش زندگی چیزی جز اثبات حضورش نبود.حس هیجان به درونم تزریق شد وخوشی زیر پوستم دوید.علیرضا بادیدنم شاکی سر بالا کشید وگفت:
- چه عجب، بالاخره اومدی! اِه، این شالگردنتو من دیده بودم؟!
باگفتن این حرف چشمای تیله ای هانا خیره ی شالگردنم شد.با لبخند تلخی، ازم رو گرفت وپوزخندی رو پذیرای لبش کرد.با اشاره نامحسوسش به سمیرا، که از نگاهم دور نموند، سمیرا رو به من گفت:
- مهندس شادفر، هانا دوباره برگشته!
 

HananehKH

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
30/7/19
69
666
246
21
پست پنجاه وپنجم:
پالتوم رو درآوردم و پشت صندلی جا دادم. پشت میز نشستم و بدون نگاه کردن، لپ تاپمو باز کردم. زیر لب گفتم:
- علیرضا! خانوم امیری رو راهنمایی کن به کارش، خودتم یه سر به کارگرا بزن.
نمی تونستم باهاش چشم تو چشم بشم واین عذاب داشت جونمو می گرفت.دستام روی کیبردِ لپ تاپ گره وار مشت شد وصدای علیرضا استرسی بهم القا کرد.
- مگه تو سر نزدی؟ می گم برسام، این ژستا بهت نمیاد!
بازم گند زدم، خودم بهش گفته بودم به کارگرا سر می زنم وبی شک می فهمید. سعی کردم خودمو با کاغذای روبه روم مشغول کنم. حرفش که از جانب من بی جواب موند، سمیرا رو صدا زد وباهم به بیرون رفتن.صدای بسته شدن در، سرمو وادار به بالا آوردن کرد. رایحه ی خوش عطرش، قبل از خودش اعلام حضور کرد و نزدیک میز اومد. صداش روح تازه ای به جونم داد.
- مهندس شادفر؟! اگه فکر...، می خواستم بگم شالگردنو اشتباه انداختین؛ چون بافت درشتش باید رو بمونه!
هانام ام بدون جواب از من، از در بیرون رفت. دستم به شالگردن کشیده شد وبالمسش فهمیدم مثل همیشه حق بااونه. گرمایی که کل وجودمو فرا گرفت، باعث شد شالگردنو از گردنم جدا و روی میز پرت کنم. منشاء عصبانتم، افکار پوچی بود که مغزمو خوره وار، می جویید. باوارد شدن علیرضا، نگاهم رنگ بی حوصلگی گرفت وباچشم دووندن کوتاهی ازش رو گرفتم. صدای بشکنش بعداز خودش اومد:
- هان، حالا شدی همون برسام. چه شالگردن قشنگی!
روی مبل که نشست، صدای چوبای فرسوده اش بلند شد. با دستم روی میز ضرب گرفتم و بازدمم با آه بیرون اومد.
- این همون شالگردن هاناست! همینو می خواستی بشنوی؟
صدای بمش، که حاصل خم شدن سرش زیر میز، برای دیدن پودر چوبِ ریخته شده ی روی زمین بود، به گوشم خورد:
- دقیقا.حالا که برگشته دوباره از خودت دورش نکن!
لپ تاپ وبستم وصریح گفتم:
- اون بامن آینده ای نداره.
گردنش که برای بهتر دیدنم بلند شد. صدای اصابت سرش با میز، توی فضای خالی اتاق پیچ خورد. آخی گفت وباگرفتن سرش چهره ی عصبانیش سمتم چرخید.
- از این حرفا متنفرم! تو دستتم خالی باشه، کافیه دوستش داشته باشی؛ اون وقت همه کار براش می کنی. افتاد؟!
تکیه از صندلی گرفتم و به سمت میز خم شدم.
- فیلسوف شدی!
خمیازه ی بلند بالایی تحویلم داد و با پاک کردن اشک گوشه ی چشمش، گفت:
- عاشق شدم، اونم عاشق واقعی نه مثل تو، ترسوی بزدل!
به من می گفت ترسو؟! مگه ندید چیا کشیدم برای به دست آوردنش؟ دستم عصبی لای موهام گره خورد.
- من همه کار کردم؛ اما نشد که بشه.
نچی کرد و مشغول تمیز کردن ناخنش شد. این یعنی، من دارم اشتباه می گم وبحث بامن بی فائده است. «ای خدا»ای که زیر لب گفتم، به گوشش رسید واز جوابش بی نصیب نموندم.
- باخدا چی کار داری؟ اون الان سرش شلوغه، نمی دونه تورو به عشقت برسونه یانه!
سرانگشتام دوباره روی میز، عصبی ضرب گرفت و حالا دوتا دستم روی میز بود.
- تو جای من بودی چی کار می کردی؟
باژست خاصی، چشمای مغمونمو پذیرای چشماش کرد.
- خدانکنه من جای تو باشم، من به این سالمی هیچ مشکلیم ندارم؛ اما تو، عین یه آدم سادیسمی داری همه رو با کارات دیوونه می کنی.
چشمام از رک گوییش، ریزو تعجب به چهره ام کشیده شد. با تکون دادن سرش به طرفین، گفت:
- هوم؟ دوستی به درد همین روزا می خوره دیگه، که بهت لطف کنم و راستشو بگم.
خودمو روی صندلی ول دادم وچشمام روی هم رفت. نبض زدن شقیقه هامو نادیده گرفتم و از علیرضا برای سکوتش ممنون شدم. حق داشت، من خودمم نمی دونستم چی می خوام.
فصل چهاردهم
رفت و آمدهای حامد به خونه، به حد خودش رسیده بود وگاه بی گاه دیده می شد. اعتماد بیش از وصف بابا، حس خوبی رو بهم نمی داد. حسادتی در کار نبود؛ چون در حد حسادتم نمی دیدمش. تو ما پسرا، یه جور حس آدم شناسی قوی وجود داره، که می تونیم هم جنس خودمونو راحت تر تشخیص بدیم. ذهنم برای فکر کردن به حامد، بیش از گنجایشش تکمیل بود.
ساعت بند چرمم رو از روی میز کامپیوتر برداشتم و بندش حصار دستم شد. با درست کردن یقه لباسم، از اتاق بیرون اومدم.بابا رو توی هال، همون طور که به نقطه ی فرضی خیره شده بود، دیدم. صدای آهنگ ساعت سفیدی که میخکوب دیوار شده، ساعت شش عصر رو اعلام می کرد. امروز کمی بی حوصله بودم ودیر از خونه بیرون می زدم. با رسیدن به در چوبی هال ولمس دستگیره سرد فلزیش، صدای فریاد بابا شونه هامو بالا پروند.
- دیبا، دیبا!
خشک شده توی جام، به سمتش برگشتم. صورت سرخ شده از عصبانیتش، ابروهامو به سقف پیشونیم چسبوند. باتمام کارای مهراد یامن، می تونم به جرأت بگم اولین باری بود که انقدر عصبی می دیدمش. اصولا به اتفاقات پیش اومده ی ما، عکس العمل خونسردی داشت و تو خودش می ریخت. قامت وحشت زده ی دیبا، از لای در اتاقش خودنمایی کرد. صدای ضعیفی ازش شنیده شد:
- چی شده؟!
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
30/7/19
69
666
246
21
پست پنجاه وششم:
با نزدیک شدن بابا به دیبا، صدای سیلی که به صورت سفیدش خورد، توی کل خونه پیچید. این اولین باری بود که این صحنه رو می دیدم. سابقه ی این که بابا روی دیبا دست بلند کنه، محال ممکن بود. مامان هل کرده از آشپزخونه بیرون اومد.با دیدن اشکای درشت روی صورت دیبا، لب زد:
- بابک این چه کاریه؟! چی شده؟!
چشمای بابا روی هم فشرده شدو روبه دیبا انگشت اشاره اشو تکون داد.
- دیگه اون مرتیکه رو نمی بینی! فهمیدی؟!
دیبا به پهنای صورت اشک می ریخت و شوکه دستای لرزونشو به لبش نزدیک کرد. سردر نمی آوردم، از این که چه چیزی تااین حد می تونست بابا رو عصبانی کرده باشه، تا حدی که روی دیبا، تک دخترش دست بلند کنه! مامان که حالا به بازوی بابا چسبیده بود، سعی کرد آرومش کنه و از دیبا محافظت. بابا عصبی سر تکون داد و بااخطار گفت:
- همین که گفتم.از همه انتظار داشتم از تو نه دیبا، از تو نه!
حدس این که از همه منطورش منو مهرادیم، سخت نبود. دیبا بینی قلمیشو بالا کشید وگفت:
- مگه حامد چی کار کرده؟!
چشمای بابا که درشت شد، ناخودآگاه پام یه قدم جلو رفت.
- نگو که می خوای باور کنم تو نمی دونستی؟! وقیح از من می پرسی؟! اون مردک زن و بچه داره و اومده سراغ توی ابله.
باشنیدن این حرف انگار یه سطل آب یخ روی سرم خالی شد. مات و گیج به اتفاق در حال وقوع روبه روبه زل زدم. این همون دیباییه، که یک عمر برای خودشیرینی جلوی بابا، از سرخوردگیه من و مهراد خوش حال بود و حالا خودش سرافکنده شده! من اینو هیچ وقت نخواستم. مامان با دست سیلی به صورت خودش زد ولباش بی رحمانه حصار دندوناش شد.جلوتر رفتم، لب زدم:
- بابا شما مطمئنین؟!
دست بابا که کنار پاش مشت شد، فهمیدم خیلی سعی به کنترل خودش داره. هرچی باشه دیبا تنها امیدش بود، که حالا ناامیدش کرده. صدای خش دار بابا توی خونه پخش شد:
- اون کثافت زن و بچه هفت ساله داره، این دختره ام اینو می دونست. منه احمق بهش اعتماد کردم ودختره دسته گلم رو بهش سپردم.
مطمئنم این از توان بابا خارج بود، که بتونه این حسو تحمل کنه. ناباور لب زدم:
- شما از کجا فهمیدین؟!
پشت دست راستش به کف دست چپش خورد و صدایی ایجاد کرد.
- امروز زنش اومد جلو خونمون وسند عقدش رو نشون داد، شناسنامه هاشونو نشون داد. طلاقم نگرفتن، من نمی دونم چه جوری نفهمیدم اون مرتیکه متاهله!
سعی کردم آرومش کنم، کاری که همیشه تو خونواده به عهده ی من بود.
- باشه، حالا شمام به موقع فهمیدین و...
ادامه حرفم با تشر بابا مواجه شد.
- چه طور می گی چیزی نشده؟! به خاطر اغفال دخترم ازش شکایت کردم! از توام شکایت کردم!
روبه دیبا که این حرفو زد، به سمت بابا دوییدم. این امکان نداشت، چه طور تونست این کارو کنه. حتما داشت شوخی می کرد. قلبم از این حرف به درد اومد؛ ولی گذاشتمش پای تهدیدِ پدرانه اش. قفسه ی سـ*ـینه ام برای بالا وپایین شدن، شدت گرفت.
- از کی؟! بابا منظورتون دیبا که نیست؟! وای باورم نمی شه شما این کارو کرده باشین. شما می دونی باآینده اش چی کار کردی؟!
با هرجمله، قلبم کند تر می زد ودستام بیشتر می لرزید. صدای هق هق دیبا ونگاه ماتش، حالمو خراب تر می کرد. بابا دست به کمر ادامه ی شاهکارشو گفت:
- آره من از دخترم شکایت کردم. اون کثافتم الان بازداشگاه ست، تا قبل این که مامورا بیان دیبا رو ببرن ، خودشو آماده کنه.
کلماتی که از دهن بابا خارج می شد، دنیا رو روی سرم خراب می کرد. صدام ناخواسته اوج گرفت.
- چی می گی بابا! خواهش می کنم برو زنگ بزن بگو شکایتتو پس می گیری، بابا!
و با فریادم، خونه به لرزه دراومد. معده ام سوزش خفیفی گرفت وزیاد شدن بزاقمو قورت دادم، که با حرفش محکومم کرد.
- فکر این که اینم مثل مهراد ازش دفاع کنی رو بذار کنار، از این نمی گذرم!
حرفش برام مهم نبود؛ مثل همیشه من باید مقصر می بودم. با نفس عمیقی که حلقمو سوزوند، سعی کردم آرومش کنم.
- بابا لطفا منطقی فکر کن اون دخترته! آروم باش یکم وعاقلانه تصمیم بگیر الان عصبی!
چشمای سرخشو قفل چشمام کرد وبا پوزخند بی رحمش گفت:
- اتفاقا به همین دلیل این کارو می کنم. خیلیم آرومم. از امروز به بعد حق نداره باتلفن یاهرکسی حرف بزنه، فهمیدی!
بااسترس خندیدم و روی حرفم تاکید کردم.
- کوتاه بیا بابا، لطفا!
صدای زنگ خونه که توی فضای متشنج خونه پیچید، بابا سمت آیفون رفت و باگفتن جمله اش، هممونو شوکه کرد.
- پلیسه، آماده شو باهاشون می ریم!
از این همه بی انصافی و بی فکریش هرلحظه عصبی تر می شدم. دیبا برای ایستادن به چهارچوب بی جون در، التماس می کرد. بادیدن رنگ پریده مامان ونگاه خیره اش، فهمیدم برای صدمین بار از این مرد متنفر شده. مامان چیزی نمی گفت و منو می ترسوند. مطمئنم از شوک لال شده. اشکای دیبا شدت گرفته بود واز شدت گریه، نفساش مقطع بالاو پایین می شد.باید کاری می کردم. پلیس که وارد خونه شد، عمق فاجعه به مغزم نفوذ کرد. بعداز مدت ها، دستم دور بازوی بابا گره خورد، به خاطر خواهرم.
- بابا بهت التماس می کنم! نکن این کارو! نکن!
خشمگین منو پس زد.
- تو کار من دخالت نکن!
مهراد وهانده برای خرید عروسی بیرون بودن ودستم به جایی بند نبود. لحظه ای که خانوم پلیس چادری به دیبا کمک کرد مانتو وشالش رو بپوشه، از جلوی چشمام دور نمی شد. نگاهم سمت مامان که تو جاش خشک بود افتاد، یکدفعه با قامت بی جونش مواجه شدم. من به کی باید کمک می کردم؟ یکی از پلیسای خانوم که به مامان کمک کرد بهوش بیاد، نگاه سمت دیبا گرفتم. ناباور به خانوم پلیس نگاه می کرد و اصرار به جدا کردن بازوش از دستش داشت. دیبا که حالا به دم در رسیده بود، به خودش اومد وبا افتادن روی زمین، بازوم رو تکیه گاهش کرد. کنارش نشستم. با التماس، در حالی که نفسش به شماره افتاده بود؛ گفت:
- برسام توروخدا! توروخدا کمکم کن، نذار منو ببرن! من می ترسم! خواهش می کنم! برسام ...
سرش برادرانه تو آغوشم فرو رفت ونوازش دستای مردونه ام، مهمون موهای فرش شد. بابا بی رحم ترین موجودی بود که می شناختم. به رحم نمی اومدو من چه قدر دیگه باید نظاره گر درد عزیزانم می بودم. سعی کردم دلداریش بدم:
- دیبا، من باهات میام باشه؟ هرجور شده درستش می کنم خب؟!
دستای لرزونش، روی سـ*ـینه ام مشت شد و التماس صداش روحمو ازم گرفت.
- غلط کردم! خواهش می کنم! من...، من...، می ترسم.
 

HananehKH

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
30/7/19
69
666
246
21
پست پنجاه وهفتم:
دستای بی جونش که از حلقه ی دستم جدا شد، شکستم. از این که نتونستم کاری کنم، قلبم به درد اومده بود. بااطمینان خاطر، بازم امیدوارش کردم.
- دیبا، دیبا، به من اعتماد داری؟ آره؟ من کمکت می کنم! نترس خب؟!
بی حرف ولمس، از کنارم عبور کرد ومن هاله ی اشک رو دور چشمام حس کردم. دستپاچه به دنبالشون سوار ماشین شدم. از نگرانی افکار پوچی به ذهنم هجوم می کرد.
بالاخره، به اداره رسیدیم. توی راه روی سبز رنگ، سردش به انتظار آینده ی خواهرم نشستم. بابا خونسرد، حرفی نمی زد؛ تااین که غرولند گفت:
- مردک مزخرف به پلیس گفته باهم رابـ ـطه ام داشتن! من دیگه به این دختر اعتماد ندارم.
التماس صدای گرفته ام، قلبمو به سوزش آورد.
- خب از قصد گفته که دیبا رو بهش بدن. بایه پزشکی قانونی حل می شه.
به مهراد زنگ زده بودم ودر جریان قرار داشت. خواسته بودم امشب خونه نیان تا قضیه حل بشه. تو همین انتظارا، دیبا از اتاق روبه رومون بیرون اومد. چشماش به اندازه ی گردوی ورم کرده ای بود؛ که از گریه خون افتاده. برای به آغـ*ـوش کشیدنش به سمتش پرواز کردم. صامت تو بغلم فرو رفت وسرشو بوسیدم. محکم به بلوز پائیزیم چسبیده بود و ولم نمی کرد. صدای هق زدنش راه روی سرد وبی روح اداره پلیسو به رحم می آورد؛ امان از این پدر، که بی رحم بود. نتونستم تحمل کنم و روبه بابا گفتم:
- اگه تو انقدر بی رحمی که تحمل می کنی دخترتو تو این حال ببینی، من نمی تونم! هرکاری بگی می کنم؛ تاوانشو من می دم! خواهش می کنم!
می دونم داره به چی فکر می کنه و از کارش پشیمون شده. اکثرا بعداز گند زدن به زندگی بچه هاش، پشیمون می شد. نیم نگاه متفکر بابا که به دیبا افتاد، راضی به رضایت شد. تازه به خودش اومده بود ومتوجه وضعیت شده بود. با پس گرفتن شکایتش از دیبا، تونستیم راهی خونه بشیم. ساعت دوازده شب رو نشون می داد. به خونه رسیدیم.از فرط خستگی چشمام تمایل شدیدی به بسته شدن داشت. با دیدن مامان، آه از نهادم بلند شد. چه جوری یادم رفته بودتش. مامان که تازه به حال اومده بود، بادیدن بابا هیستیریک داد زد وبه سمت بابا یورش آورد.
- روانی، روانی دخترمو چی کارش کردی؟ اسم خودتو می ذاری پدر؟ پست فطرتِ بی رحم، ازت متنفرم!
دستای بی جون مامان رو گرفتم وبا بغـ*ـل کردنش، به اتاق بردمش. بابا طبق معمول بی جواب راه خودش رو رفت. معلومه جوابی برای دفاع کردن نداشت. دیبا که هنوز جلوی در مونده بود رو، به سمت روشویی بردم تا آب خنک، حالش رو بهتر کنه. خواهرم درسته که شیطون بود؛ اما به پاکی وزلالیش شکی نداشتم. با کمک من، دست و صورتشو به زور شست. به آشپزخونه رفتم وهمراه آب وآرام بخشی، به اتاقش راهیش کردم. نرم روی تخت دراز کشید وتوی خودش مچاله شد. بعد از این که از خوابیدنش اطمینان پیدا کردم، به اتاق مامان رفتم. دیدنش روی تخت در حال اشک ریختن، آخرین توانمم ازم گرفت. کنارش نشستم وبرای اطمینان خاطرش گفتم:
- به مهراد زنگ زدم گفتم بره هتلی، جایی، بهونه جور کنه خونه نیاد. به علی گفتم کارا رو بکنه و براش پول بریزه. مختصر توضیحی هم بهش دادم و گفتم که هانده چیزی نفهمه. خیالت راحت مامان! همه چی درست شد. گریه نکن دیگه.
مامان خودشو تکون داد وبا زدن روی پاش گفت:
- من بااین مرد چی کار کنم؟ من تورو نداشتم چی کار می کردم؟
موهای طلایی خوش رنگش، پرشون دورش ریخته بود. تو چشمای مات و غصه دارش نگاه کردم. لبخند مهربونی تحویلش دادم و بلوز حریر مشکیش زیر دستم لمس شد.
- تا زنده ام نمی ذارم تو دلت آب تکون بخوره! یه آرامبخش بیارم شمام بخوری بخوابی؟
دستای تازه چروک دیده اش، دور بازوی مردونه ام قفل شد.
- ای کاش آب تکون می خورد این روزو نمی دیم! قرص خوردم؛ سرم یکم درد می کنه. توام برو بخواب مادر، برو.
سری تکون دادم واز اتاقش بیرون اومدم. خونه ی مغمونمون تو سکوت شب گرفتار بود. با دیدن عقربه های ساعت روی یک، روی مبل سه نفره ی هال دراز کشیدم و چشمای خسته ام، درگیر خواب شد.
با صدای بابا که گیج از خواب بلند شدم، با دیدن ساعت یازده؛ باورم نمی شد این همه خوابیده باشم. تازه به خودم اومدم ودستی به صورتم کشیدم. چشمای نیمه بازم، برای حفاظت از آفتابی که پهن زمین بود و هاله ای ازش روی صورتم، مقاومت می کرد. نگاهم به بابا که دم پنجره هال وایستاده بود افتاد، فهمیدم نرمال نیست وحال خوشی نداره. بااکراه از روی مبل بلند شدم.
- باز چی شده؟!
با توپ پُر، به سمتم برگشت و عصبی انگشتشو جلوم تکون داد.
- تو گفتی، بازم گول تورو خوردم ببین! سر صبح همه خواب بودن، بلند شده رفته ملاقاتی این پسره؛ الانم رفته خودشو تو اتاقش قایم کرده. همیشه از هرکی دفاع کردی تو زرد در اومد. دیدی؟!
نگاه ماتمو بهش دوختم. انگار آسایش از این خونه رخت بسته. خشم، ضمیمه صدای بلند بابا شد:
- دیبا گوش کن چی می گم، این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست! فهمیدی؟!
با دیدن مهراد دم در اتاقش، فهمیدم که خونه ان ونمی دونم کی برگشتن. فکر می کردم ماجرا تموم می شه و نمی فهمن اما...!دیبا که چشماش از شدت گریه نیم باز شده بود؛ از اتاقش بیرون اومد. عصبانیت بابا فروکش نمی کرد.
- اندفعه برسام که هیچ، هیچ کس نمی تونه برات کاری کنه!
دیبا با صدای تحلیل رفته ای چیزی گفت، که غافلگیر شدم.
- من دوستش دارم، کار اشتباهی نکردم!