در حال تایپ رمان چتر بی بارون | HananehKH کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 3K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: HananehKH

HananehKH

دوستدار انجمن
عضو انجمن
30/7/19
94
963
256
22
به نام خالق قلم

نام رمان: چتر بی بارون
نویسنده: HananehKH کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عشقانه، اجتماعی.
نام ناظر: @*یـگـانـه*
خلاصه: من پسریم؛ که همیشه حامی خانواده ام تو مشکلات وسختی ها بودم. تا جایی که ازخودمم گذشتم؛ اما درست زمانی که برای اولین بار خواستم طعم عشق رو بچشم، همه چیز عوض شدو من درگیر اتفاقی شدم، که نباید رخ می داد!

لینک نقد رمان:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!





Chatre-Bi-Baran.png


*ممنون از F@EZEH عزیز بابت جلد*
 
آخرین ویرایش:

>YEGANEH<

ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار


نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.

«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

HananehKH

دوستدار انجمن
عضو انجمن
30/7/19
94
963
256
22
مقدمه.
اکثر آدم ها، باران را نشانه ای عجین شده باعشق می دانند، برخی هم اعتقادی بر نشانه ی قلبی شکسته دارند؛ لیکن آدمی باید در رابـ ـطه ی عاشقانه اش هم چون باران، ملایم و نرم، گاهی نیز مدافع و تند باشد. اگر چتر نقش آدم ها را بازی کند و باران عشق نهفته ی آنان؛ آن گاه این شباهت بیشتر قابل لمس خواهد بود. چتر بی باران مَثَل مردمان بی عشقی است، که می خواهند عاشقی را فراگیرند.


پست اول:
فصل اول
ناخودآگاه به سمت شعله های آتیشی که ساختمون رو در برگرفته بود، دویدم. شعله های سرخ ونارنجی آتیش، که با بی رحمی تمام، ساختمون نیمه ساختم رو توی خودش حل می کرد. شعله ها زیاد بودن. نمی تونستم از این بیشتر پیش برم. نگاه نگران و مضطربم، به علیراضا افتاد. بی خیال گوشه ای نظاره گر بود. کارگرا با سطل های کوچیک آب، سعی به خاموش کردن آتیش داشتن. دستام از استرس وصف نشدنی، به لرزش دراومده بود. بوی چوب های نیم سوخت، توی مشامم پیچید. از این که جواب مشتری هارو چی باید می دادم، درد بدی توی مخچه ام پیچ خورد. با دست چپ، پرفشار صورتمو گرفتم. خاکه های آتیش به اطراف پرش می کردن. دود سیاه و دلگیری روی ساختمون چمبره زده بود. ساختمونی که با دل وجون هر آجرش رو بنا کرده بودم. نفس هام به شماره افتادن. برای کمک گرفتن، به اطراف نگاه انداختم. همه چیز به طور باور نکردنی نامشخص بود. تنها از دور تصویر شخصی پیدا شد. انگار قصد کمک داشت. خوشحال از کمکش به سمتش رفتم. چهره اش نامعلوم بود. درست وقتی به سمتم برگشت، تاریکی مطلقی همه جارو فرا گرفت.
با نفس عمیقی از خواب به بیداری برگشتم. روی تخت نشستم. قطرات عرق از گردنم به ستون فقراتم راهی شد. دستی به صورت خیسم کشیدم. گوشه ای از بلوز پاییزیم رو گرفتم تا هوای تازه به بدنم اصابت کنه. از خوابی که دیده بودم، چیز کمی یادم بود. حساسیتم به کار و استرسِ گاه گاهش، باعث این خواب های بی معنی می شد. ساعت روی میز، شش صبح رو نشون می داد. هاله ای از نور، از کنار پرده حریر سفید قهوه ای پنجره اتاقم که مشرف به خیابون بود، خودش رو به داخل راهنمایی می کرد. آذر ماه بود. با کرخی پتوی گرمم رو کنار زدم. پاهام به سرامیک سرد، اصابت کرد.
بعداز دوش گرفتن با تعویض لباس هام، جلوی آینه چوبی اتاق؛ که تنها پناهش دیوار بود، ایستادم. از روی میزی که از کاغذهای باطله حاصل از تمریناتم به ستوه اومده بود، برس چوبی قهوه ای رنگم رو برداشتم. عاشق رنگ های تیره و گرم بودم. دستی به موهای حالت دار مشکیم کشیدم. تصویر شخصی که با چشمای قهوه ای تیره اش، نظاره گرم بود. متوجه مژه کوتاه و مشکی روی گونه استخونیم شدم. با دوانگشت درصدد برداشتنش براومدم. دستی به پلیور خاکستریم کشیدم. اورکت مشکیم رو که مرتبیش بی نظیر بود، برداشتم. راهی آشپزخونه ای که تا اتاقم یک راه رو فاصله داشت، شدم.

با ورودم مهراد و مامان سر بلند کردن. مامان که کنار کانتر ایستاده بود، جلو اومد. صدای قل قل کتری استیل توی فضای آشپزخونه پیچ می خورد. نگاه منتظری بهم انداخت. و نگاهم سمت یقه ی لباس بنفشش، که اصرار به پایین موندن داشت، رفت. بادست لباسش رو بالا کشیدم. چایی خوش رنگی که توی استکان دسته دار مخصوصم ریخته بود، رو از دستش گرفتم. لباسش رو درست کرد.
- حالا که داری می ری دیبا رو هم برسون دانشگاه.
و صندلی بیرون کشید و نشست. به ماساژ دادن کتفش مشغول شد. نگاهم لحظه ای به نگرانی کشیده شد. مادرم از این که هم توی خونه و هم دانشگاه کار می کرد، خیلی خسته بود. یکی پشت مهراد که چاییش رو هم می زد، زدم. این که همش بی کار باشه به نظرم درست نبود. دست برد سمت کره ی درحال آب شدن. باچاقو چندبار روی نون بربری تازه کشید. شونه ی پهنشو از پشت گرفتم.
- تو ببرش! توام داداششی مثلا.
نمایشی نیم خیر شد و درحالی که نون رو گوشه لپش جا می داد، یک دستش به صندلی رفت. دست دیگه اش رو روی سـ*ـینه اش گذاشت. بااین کارش خاکه نون بربری از روی لباسش به کف آشپزخونه سقوط کرد.
- شما بزرگ تری، مقدم تری. چند بار به این دیبا گفتم گواهی نامه بگیر گوش نمی ده.
ایستاده یه قلپ از چایی داغ رو که باعث سوختگی پرزای زبونم شد، خوردم. می دونستم اگه دیر برسم، ساختمون به فنا می رفت. اون هم باوجود علیرضا. میز رو دور زدم که بیرون برم، با این حرف دم در وایستادم. به سمتش برگشتم. دست به کمر شدم وبا تعجب در حالی که یه ابروم تو دل پیشونیم جا خوش کرده بود، جواب دادم:
- اون وقت تو براش ماشین می گیری؟!
خودش رو از صندلی عقب کشید، چشمای درشت تیله ایش رو درشت تر کرد. باانگشت شصتش به سـ*ـینه اش زد.
- من؟! من غلط کنم خودم قسطی ماشین سوار می شم.
هیکل نسبتا درشتش رو از نظر گذروندم. هنوز بااون چشمای درشت و قهوه ای روشنش خیره ی من بود. مربا رو از دور دهنش پاک کرد. مامان بااکره از جاش بلند شد. به سمت پرده گل دار آشپزخونه رفت. کمی از گوشه پرده رو برای اومدن هوای تازه کشید. اورکتم رو که هنوز نپوشیده بودم، از دست راستم به دست چپم دادم.
- باشه بابا آه و ناله نکن دلم برات سوخت، من دیگه برم. تقصیر خودته دیگه، اگه با دوستات بیرون نمی رفتی و تصادف نمی کردی، الان ماشینت پیشت بود.
همین چندماه پیش بود که ماشین دویست وشیش مشکیش رو توی تصادف از بین برد. سرش رو نمایشی خاروند. به قیافه نسبتا جذابش نگاه کردم. همین قیافه ای که ازش استفاده نادرست می کرد. هیکل درشتشم که به درد چیزی نمی خورد. صدای بمش وسط تجزیه و تحلیلم پرید:
- فکر کنم دیرت شده بود.
دستی به سرش کشیدم. مهراد همیشه همین بود، شیطون و سر به هوا برعکس من. پالتوم رو پوشیدم. از خونه بیرون زدم. به سمت پارکینگ راه افتادم. ریموت رو زدم. و هم زمان با بسته شدن در، پا روی گاز گذاشتم. به سمت ساختمون روندم. بارون با شلاق بی رحمانه اش زمین رو هدف گرفته بود و ترافیک عجیبی رو آماده سازی می کرد. از شیشه بارون گرفته نگاهی به ماشین کناریم انداختم؛ صدای آهنگش از بس زیاد بود،‌ با وجود این همه مانع، صدا خیلی ضعیف بهم می رسید. چراغ سبز شد. حرکت کردم. وقتی رسیدم ساعت روی نُه بود. کارگرایی که سر ساختمون بودن خوب کار می کردن. منم ازشون رضایت کافی رو داشتم. از آبی که جلوی در جمع شده بود، گذر کردم. سرساختمون متوجه حضور یکی از مشتریا شدم. نزدیک در حلبی ایستاده بود. به سمتش رفتم. دستم توی جیب شلوار سورمه ایم، فرو رفت. بادیدنم آهی کشید:
- سه ماه دیگه مهندس شادفر؟ این کارگرات چی میگن؟ این تن بمیره بکنش دو ماه خیرشو ببینی.
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

دوستدار انجمن
عضو انجمن
30/7/19
94
963
256
22
پست دوم:
وبا دست به صورت تپلش زد. قرار ما از اولم سه ماه دیگه بود؛ اگه دوماهه می خواستیم کارو تموم کنیم کارگرا فشار زیادی رو متحمل می شدن. و این اصلا انصاف نبود. دستی به اورکتم کشیدم. با جدیت جوابش رو دادم:
- آقای لطفی فکر کارگرای منم باشین باتمام تلاششون دارن کار می کنن. یک ماه زودتر انتظار زیادیه؛ اگه نمی خواینم که فکر جای دیگه ای باشین. پس تصمیمتون رو بگیرین لطفا!
آقای لطفی که از بیست وچهارساعت روز، بیست و شش ساعتشو این جا بود. به هیکل چاق وکوتاهش نگاه کردم. کلافه شدنم امری عادی بود. جدیتمو که دید، از موضعش کوتاه اومد. باچشمای ریزش نگاهی بهم انداخت. انگار که ناچار شده باشه، دستی به سر نیمه کچلش کشید. ادامه داد:
- حالا چرا عصبی می شی مهندس؟ چاره ای نیست به خاطر گل روی شما صبرمی کنم.
همیشه آخر بحث همین بود؛ اما از رو نمی رفت و دوباره برمی گشت. من چه گناهی کرده بودم که به این خونه پیش فروش کردم. سری تکون دادم. دستم که به دستش برای دست دادن گره خورد، آقای ناصری سرکارگرساختمون، کنارم ظاهرشد. در گوشی چیزی زمزمه کرد:
- آقای مهندس دوتاخانوم اومدن می گن با شما کار دارن.
توی این محیط که حتی مهندساش هم مَرد بودن، دوتا خانوم چی کار می تونستن داشته باشن. نگاهم به کلاه ایمنی یه ور شده روی سر ناصری افتاد. تعجب به چشمای گشادم تزریق شد.
- بامن، دوتا خانوم، مطمئنی؟!
ناصری کم کم بااین دیر جواب دادناش داشت عصبیم می کرد. انگار توی این دنیا نبود. یه تار از سیبیل پرپشتش رو کند و نگاهی بهش انداخت. کم کم مونده بود، شاخ دربیارم. کی جلوی مهندس ساختمون همچین رفتاری می کرد؟! با سرفه ای حضورم بهش یادآوری شد. بالاخره، جوابی که منتظرش بودم، از غار دهنش بیرون اومد:
- بله آقا، گفتن با مهندس شادفر کاردارن.
دستم به کمرم رفت. بدجوری کنجکاو بودم.
- آخه توی این محیط که مهندساشم مردن چه طور دوتا خانوم؟! نگفتن چی کار دارن؟ جوونن یا سن بالا؟
با مکث طولانی جواب داد:
- نه آقا مارو که آدم حساب نکردن. راستش آقاجای خواهرتونن!
بااین رفتاری که تو داری حق دارن. مردک، هیز تراز تو پیدا نمی شه، اون وقت داری به من درس اخلاق می دی؟ نگاهم به صورت استخونی بی جونش افتاد. حدس این که ناصری یه چیزایی می زنه، کار سختی نبود. ادامه دادم:
- آقای ناصری معلومه که جای خواهرمن، همین طوری پرسیدم. حالا کجان؟
کلاه ایمنیش رو کامل برداشت. بینی گوشتیش رو پرصدا بالا کشید. یه دستش به پیراهن خیسش رفت وبا دست دیگه اش اشاره ای به نزدیک در ورودی کرد.
- بله آقا منم همین طوری گفتم که آدرس بدم. اون جا آقا.
محاله باور کنم تو بدون تیکه حرفی بزنی. از صبح باید با صد نفر سروکله می زدم تا به دفتر می رسیدم. بیشتر از این موندن پیش ناصری رو صلاح ندونستم. همین طور که حرف می زدیم، بهشون رسیدیم. ناصری«بااجازه ای» گفت و رد شد. بالاخره، این مرد دست از سر من برداشت. نگاهم به دو دختر ی که دم در ایستاده بودن افتاد. نگاه گذری بهشون انداختم. از چهره بچه سالشون، سن بیست، بیست و یک توی ذهنم چرخ خورد. دختری که چادر ملی، محجوبیتش رو تکمیل می کرد، با جابه جایی عینک فِرم مستطیل روی بینیش، سکوت اختیار کرده بود و خیره زمین شد. ازش نگاه گرفتم و سمت دختری که شیطونی چشماش آدم رو جذب می کرد، دقیق شدم. حضور دو تا دختر به این سن برام عجیب بود. خداروشکر که بارون بند اومده بود و می تونستن، توی محوطه ی ساختمون بمونن. اونی که موهای ابریشمی مشکیش رو زیر مقنعه اش مخفی می کرد، آروم لب زد:
- سلام، مهندس شادفر؟
سری تکون دادم. باصدای روح نوازش انرژی بهم القا شد. نگاهم به سمت مژه های فردارش، که به سقف چشماش گیر کرده بود رفت. دستای ظریفش رو به خودش زد.
- معرفی می کنم هانا امیری هستم. ایشونم دوستم سمیرا ثابت. راستش منو دوستم سمیرا اومدیم این جا، برای پروژه پایان ترممون.
چشام ریزشد ومتفکر. توی این همه سال کاریم؛ به دلیل مسؤلیت بیش از حد این کار، کار آموز نمی گرفتیم. بااین حال گفتم:
- از آشناییتون خوشوقتم. چه کمکی از من برمیاد؟
بند کیف مشکیش رو به بازی گرفت. نگاهم به بینی کوچیک و قلمیش کشیده شد. و صداش که متوجه ام کرد:
- داییم گفت می تونم واسه پروژه اینجابیام! گفتن بهتون بگم مهندس نادریان. چند تا پروژه کاری باهم بودین.
نادریان؟ کمی طول کشید تایادم بیاد. این نادریان، همون کسی بود که وقتی تو دوران اوایل کاریمون، کسی حاضر نبود با من و علیرضا کار کنه ، قبول کرد بهمون کمک کنه. فکر نمی کردم خواهرزاده اش رو پیش من بفرسته. نادریان برام مرد بزرگی بود. نمی تونستم بهش نه بگم. با صدای بمی ادامه دادم:
- بله، به جا آوردم؛ اما ایشون باید به من زنگ می زدن و اطلاع می دادن! اما دیگه لازم نیست . شما به کارتون برسین. من خودم رسیدگی می کنم.
دست از دکمه درشت پالتوی کرمش کشید. چشماش برق گیرایی زد. با چشمای وحشی مشکیش، چندبارپلک زد. تشکر بلندبالایی کرد. دستم طبق عادت مشت شد. محیط کاری بود. باید چیزایی رو رعایت می کردن؛ تااز هرگونه اتفاق جلوگیری بشه. با گفتن نکات، شروع کردم:
- اول اینکه کلاه ایمنی فراموش نشه، دوم مواظب پله ها باشین و جلوی کار کارگرا رو نگیرین. بعد هم برای اطمینان خودم بالاسرتون نظارت می کنم که برگه بازی رو فعلا کنار بذاریم!
به ابروهای قهوه ای خوش رنگش که حالا بالا رفته بود، نگاه کردم. سرمای هوا، باعث شده بود توی خودش جمع بشه. گوشه ی ابروم رو خاروندم. برای رفع تعجبش، اصلاح کردم:
- نکنه می خواین بین این همه مرد کار کنین؟
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

دوستدار انجمن
عضو انجمن
30/7/19
94
963
256
22
پست سوم:
با ورود یکی از کارگرا، در حلبی ساختمون صدایی خورد. نگاه کوتاهی به دوستش انداخت. به بخاری که از دهش در اومد نگاه کردم. صدای نرمش پیچید:
- حله، بریم واسه شروع؟
دستم رو توی جیبم فرو کردم. به رفتنشون نگاه می کردم. از کنارم که عبور کرد، بوی عطر شیرینش توی مشامم نشست. بویی مثل بوی هلوی رسیده وسط تابستون. باصدای بلندی گفتم:
- خانوم ها محض اطمینان؛ مواظب پله ها باشین! مخصوصا شما سمیرا خانم که یه وقت خدایی نکرده چادر گیر نکنه!

خانوم ثابت گوشه چادر ملیش رو گرفت. صدای نسبتا عصبیش شنیده شد:
- خانوم ثات هستم!
بامن بود؟ یه ابروم بالارفت. دختره ی نچسب. از اولم به دلم ننشست. زیرلب «پررویی» نثارش کردم. برگشتم؛ اما ناگهان صدای چیزی باعث شد سریع گردنمو برگردونم. بادیدن چیزی که روبه روم اتفاق افتاده بود، نخندیدنم محال ممکن تلقی می شد. خانوم ثابت پاش به چادر گیر کرده بود. به سمت عقب کشیده شده بود. پله ها کامل ساخت نشده بود و کمی شیب داشت. توی فضای تاریک راه پله ی ورودی چیزی دیده نمی شد. ناصری دست به جیب شلوار کارش، منتظر خالی کردن بار شن بود. باصدایی که خطاب به سمیرا بود، به خودم اومدم.
- کمک می خواین خانم؟
سمیرا دست هانا رو گرفته بود. چادرش که کمی خاکی شده بود رو با کمک هانا می تکوند. به طرز خشنی که از یه دختر بعیده گفت:
- نه! اتفاقه دیگه پیش میاد.
با نگاه به من نزدیکم اومد. سری تکون دادم، دستم رو از جیبم درآوردم. از بس تو جیبم موند، کف دستم عرق کرده بود. لب زدم:
- فکر می کردم زودتر از من برسی.
با زدن دزدگیر، از در ورودی به سمتم اومد. به چشمای پف کرده اش نگاه کردم. لبخندی به لبم اومد. موهای لختش رو بادست درست کرد؛ اما باز یه تار از موی لجبازش به صورتش برگشت. نگاهی به پله ها انداخت. همون طور که باگوشش بازی می کرد، بااخم ادامه داد:
- خواب موندم. راستی اینا کی بودن؟ چه قدم بد جوابم رو داد!
- کارآموزای جدید. سفارش مهندس نادریانه.
متفکر نگاهم کرد. چشاش رو ریز و لبای نازکش رو جلوفرستاد. از قیافه اش که دیگه از تعجب در اومده بود، مشخص بود که نادریان رو به یاد آورده و نیازی به یاد آوری من نیست. سری تکون داد.
- عجب! دختره ی تخس. حالم رو بدجورگرفت جون برسام.
مشکوک نگاهش کردم. اولین عکس العمل همیشگی علیرضا درمقابل دخترایی که بهش پا نمی دادن. دستی به ته ریش کم پشتم کشیدم.
- بسه دیگه چه قدر دلت پیش این و اون گیرمی کنه؟
با دستش به سـ*ـینه ام زد و عقب رفت. سرش رو سمتم خم کرد. جواب داد:
- نه جون برسام اندفعه فرق داره از پشت عینکم جذبه داشت. عین تو خوبه چوب خشک!
با دست، نمایشی براش بنر کشیدم:
- وای علیرضا دوباره شروع شد، عاشقی های علیرضا واصفی!
از این که بیست و هفت سالم بود و هیچ وقت دختری دورم نبود، یا با دخترا گرم نمی گرفتم، این لقب رو بهم داده بود. می دونستم تا سمیرا بهش پا نده ول کن نیست. یقه ی اورکت توسیش رو بالا کشید. نفسش رو با«ها» بیرون فرستاد. دستاشو برای گرم کردن به خودش مالوند. به سمت دفتر راهی شدیم.
باهم توی دفتر نشسته بودیم. هوا سرماش رو بیشتر تحمیل می کرد. علیرضا پاروی پاانداخته بود. برگه های روی میز کنار، مبل فرسوده رو نگاه می کرد. یه قلوپ از چایی کم رنگش روکه کنارش بود، به لبای نازکش رسوند. به قیافه ی بامزه و صورت کشیده اش، خیره شدم. وقتی توی کار غرق می شد، دیگه اون علیرضای شیطون رو نمی دیدم؛ بلکه پسری رو می دیدم که باجدیت کار می کرد. پیشونی بلندش رو خاروند. انگار که جایی رو نفهمیده باشه، سرش رو به برگه ها نزدیکتر کرد. نگاهم به سمت دیوارای آجری اتاق افتاد که سیمان از بعضی جاهاش بالجبازی بیرون زده بود. دفتر آخرین واحدی بود که گچکاری می شد. پشت میز چوبی کهنه اتاق نشسته و چایی می خوردم. چندساعتی همین طور گذشت تا علیرضا خسته، سراز برگه ها درآورد.
کم کم هوا پرده های شب رو می کشید. پائیز هم طوری بود که ساعت پنج، شب می شد. کارگرا مثل همیشه زودتر رفتن. با علیرضا دفتر رو جمع و جور کردیم. علیرضا رو که بدرقه می کردم، متوجه هانا دم در ساختمون شدم. علیرضا نگاه شیطونی بهم انداخت و خداحافظی کرد. به طرف بیرون ازساختمون رفت. تقریبا کسی داخل ساختمون نبود؛ چون همیشه کارای عقب افتاده ام رو مرتب می کردم، اکثرا من در حلبی ساختمون رو می بستم.
هانا با وجود صدای سنگ ریزه های زیر پام، متوجه من نشده بود. گوشه ای از در ورودی مشرف به کوچه، زیر بارون عاشقانه خیس می شد. تاریکی هوا توی ذوق می زد. چتر‌ مشکیم رو باز کردم تا دم ماشین برم؛ اما حسی خواست روی سر هانا بگیرمش. این حس رو درک نمی کردم. گذاشتمش پای احساس مسؤلیت. چتر مشکیم رو روی سرش بااحتیاط باز که کردم، یکدفعه از جاش پرید! با نگاهی خیره چشمای بی حسم رو نشونه گرفت. نگاه تیره اش توی اون سرمای زمستون گرمایی رو بهم القا می کرد، که داغ بود؛ اما بی حس! چشماش از سیاهی توی شب گم شده بودن. چند لحظه ای می گذشت که محو تماشای چشماش بودم. این تیله های مشکی. من هیچ وقت خیره چشمای یه دختر نبودم. کنارش که قرار گرفتم، تازه متوجه قدش که حدود ده سانت ازم کوتاه تر بود شدم. یکدفعه چتر رو کنار زد. ناخودآگاه پرسیدم:
- این چه کاریه؟
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

دوستدار انجمن
عضو انجمن
30/7/19
94
963
256
22
پست چهارم:
بادستای ظریفش به معنی «نه» اشاره زد.
- چتر لازم نیست ممنون! دوست دارم بارون به صورتم بخوره وخنک شم.
وصورتشو سمت آسمون گرفت. تیکه ای از موهای مشکی رنگش خیسی رو به خودش کشوند. بارون بی وقفه می بارید. نگاهم به آسمونی که از دلگیری به کبودی می زد، رفت. کنترل دهنم از مغزم خارج شد:
- اما هوا سرده سرما می خوری!
این قطرات سرد مزاحم، چه دوست داشتنی می تونستن داشته باشن. من که این طور فکر نمی کردم. آب از ناودون درحال ساخت، ساختمون می چکید و صدای دلپذیری ایجاد می کرد. چشماش رو روی هم فشار داد.
- مهم نیست حس خوبش به هیچی نمی ارزه. شماهم امتحان کن، مطمئنم خوشت میاد.
توی عمر بیست و هفت ساله ام، شاید فقط وقتایی که مجبور بودم، زیر بارون می موندم. نمی تونستم درکش کنم. متقابلا جواب دادم:
- اصلا، دوست ندارم خیس شم یا سرما بخورم.
بادلبری خندید؟ یا من این قدر محوش بودم.
- چه قدر جون ترسی مهندس!
دستاش رو دور بازوهای نحیفش حلقه کرد. ساعت بند سفیدش که به دستاش نشسته بود. باز هم عاشقانه به بارون زل زد. خیره به ناخنای قلمی خوش فرمش که دور بازوش بود، شدم. صدای لطیفش بازم گوشم رو نوازش داد:
- آدم باید با بارون عاشق شه.
چتر رو محکم تر چسبیدم. مثل پسربچه های لجباز حرفش رو تکذیب کردم:
- اهل عشق نیستم جامم زیر چتر خوبه. حالاتفریحی بد نیست.
اخم تصنوعی کرد. شونه بالا انداختم.
- خب پس با بارون تفریح می کنین؟
می خواستم حرفی زده باشم. بااین که درکش نمی کردم؛ اما می خواستم یه جوری نشون بدم که خیلی درکش کردم. بی هوا سوالی که تا پشت لبم می اومد رو پرسیدم:
- نه، خواستم منم چیزی گفته باشم. نگفتین منتظر کسی هستین؟
دستش رو به بند کیفش گرفت. نمی دونم چرا امیدوار بودم بگه منتظر کسی نیست؛ که بخار خارج شده از دهنش جلوی دیدم رو گرفت.
- راستش زنگ زدم آژانس. سمیرا زودتر رفت.
هل شده نگاه از کوچه خلوت گرفتم و گفتم:
- چراآژانس؟ من می رسونمتون.
امشب چه مهربون شده بودم. دستام رو مشت کردم. چرا شبیه ندید پدیدا رفتار می کردم؟ این میل شدید به کنارش بودن گیجم می کرد. صداش شنیده شد:
- نه اگه راهم دور نبود پیاده می رفتم؛ اگه عاشق بودین درک می کردین.
عاشق؟ معلومه نشدم. عشق می خواستم چی کار تا وقتی کار و خونواده ام بودن. البته این فکری بود که توی سرم اومد. کششی که نسبت بهش پیدا کرده بودم، برام قابل باور نبود. به عشق توی نگاه اول اعتقادی نداشتم؛ اما این که اعتراف کنم ازش خوشم اومده هم برام سخت بود. افکارم رو کنار زدم. ناخواسته پرسیدم:
- شما شدین؟
با گفتن این که عاشق بارونه، جوابم رو داد. عاشق بارون دیگه چه صیغه ای بود؟ دستش که روی صورت سفیدش قرار گرفت، نگاهم به انگشتای از سرما کبود شده اش افتاد. این دختر قطعا دیوونه بود. از دهنم کلمه ی «آها» خارج شد. نگاهش به بیرون از در چرخ خورد.
- آژانسم اومد دیگه من برم .
نگاهم به ماشین سمند نقره ای رفت، که روی پلاک چسبیده به سقفش نوشته بود«باور». چه اسم بی خودی برای آژانس بود. باز هم بهش اصرار کردم. وقبول نکرد. به سمت آژانس رفت. سوار شد. من هم سوار ماشین شدم. قبل از راه افتادن کمی شیشه ماشین رو پایین دادم تاقطره های بارون بهم بخوره! سوز هوای زمستون کافی بود، تا شیشه ماشین رو بالا ببرم. با خودم گفتم: «چطور این هوای سرد رو تحمل می کنه؟»
دم درهال، به محض این که کلیدم توی در چرخید و در چوبی باز شد، دیبا رو روبه روم قدعلم کرد. دیبا دختر لوس خانواده. به قیافه ی با نمک و تو دلبروش لبخند مهربونی زدم. وباتعجب پرسیدم:
- سلام، چته؟! بذاربیام تو بگو چی شده.
شونه های یه ور شده اش، موهای بلند فردارش رو به سمت خودش کشوند. با ناله اسمم رو صدا زد. از ورودی کنار رفت. چسبیده به بازوم ادامه داد:
- واسه پروژه ی کارآموزیم باید یه ساختمون برم.
کلیدا رو توی جاکلیدی فلزی دم در گذاشتم. همون طور که مهراد رو خوب می شناختم، دیبارو هم می شناختم. فهمیدن ادامه ی حرفش کار سختی نبود. به چشمای عسلی پررنگش نگاه کردم. بند سویشرت قرمزش رو کشید. هیکل لاغرش رو تابی داد. مواقعی که یه چیزی می خواست این کارو می کرد. بالاخره، حرف دلش رو زد:
- همه دوستام ساختمون پیدا کردن من نه. راستش برسام، می شه تو واسم حلش کنی؟
خسته دستی به صورتم کشیدم. پالتوم رو در آرودم. منظورش رو فهمیدم. دیبا تنبل تر از این حرفا بود که بلند شه بیاد کارآموزی. کلا آدم راحت طلبی بود. بااخم ساختگی، انگشتم رو سمتش گرفتم.
- اصلا! دیبا جان شما خودت باید حضوری بری یاد بگیری، کاغذ که بدرد نمی خوره!
عصبی موهای فر قهوه ایش رو پشت گوشش پنهون کرد. گوشواره ی نگین قرمزِ رنگ توی گوشش، به چشمم خورد. چشم غره ای برام رفت.
- می دونستم قبول نمی کنی.
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

دوستدار انجمن
عضو انجمن
30/7/19
94
963
256
22
پست پنجم:
باتکون دادن سرم، اطراف رو نظاره کردم. باید یاد می گرفت روی پای خودش بایسته. دستی به گردن دردناکم کشیدم. و پرسیدم:
- مهراد هنوز نیومده؟
چونه بالا انداخت. اورکتم رو آویزون چوب لباسی دم در کردم. صداش به گوشم رسید:
- یکی از دوستاش اومد دنبالش رفتن بیرون!
آخر سر طاقت نیاورد و آویزون دوستاش شد. همون دوستایی که تا چند مدت بعداز تصادفش حتی بهش زنگم نزدن. لب زدم:
- جدی؟! خب من می رم شام بخورم.
به دستای بی جونش، مشتی مهمون بازوم کرد.
- بمون تا دست وصورتت رو بشوری اومدم.
خلاصه، بعداز شامی که به لطف گرسنگی من توی ساعت هشت خورده شد، از پنجره هال تماشاگر حیاط کوچیک و با صفایی، که گلای رنگارنگش اون رو شبیه به بهشت مزین کرده بودن، بودم. تخت قدیمی کوچیکی که کنج حیاط جاخوش کرده بود. صدای دخترونه دیبا از کنار گوشم اومد:

- به چی این جوری خیره شدی؟
نفس عمیقی کشیدم. دست به جیب شلوار گرمکن مشکیم بردم.
- به بارون!
دستاش قفل بازوی مردونه ام شد.
- قشنگه نه؟ تا زیرش نری متوجه زیباییش نمی شی.
این دخترا چرا انقدر به بارون علاقه داشتن. پرده ی قهوه وسفید حریر هال رو بیشتر کنار زدم، تا دیبا کنارم جا بگیره. دستاش رو این بار، به شیشه زد. از ذوق روی پنجه پا ایستاد. لبخند پهنی زد.
همین طور داشتم به حیاط نگاه می کردم، که حرف های هانا تو سرم زمزمه شد: «بارون قشنگه باهاش باید عاشق شد.» بارونی که من در طول عمربیست هفت ساله خودم همیشه ساده از کنارش رد شدم. توجهی بهش نداشتم؛ اما الان برام جالب شده بود. با صداکردن دیبا، توسط مامان، به آشپزخونه رفت. از موقعیت استفاده و درهال رو باز کردم. پابه حیاط گذاشتم. سرمای هوا تامغز استخونام کشیده شد؛ اما خواستم تجربه کنم. بی هوا زیربارون قدم برداشتم. انگار دست خودم نبود. قطرات لطیف بارون صورتم رو نوارش می داد. خنک شدم. دیگه سردم نبود. و این باور برای من تقریبا محال بود! درست مثل حرف های دیبا، عاشقی های هانا زیربارون. ای کاش همیشه بارون می بارید و من زیرش عاشقی رو یاد می گرفتم. چیزی که بیست و هفت سال ازش دور بودم. واین«ای کاش» همیشه بامن می موند.
فصل دوم
باگرفتگی شدیدی توی گلوم، از خواب بیدار شدم. دستی به گلوم کشیدم. می سوخت. بی حال و بی رمقم کرده بود. حتی حال این که چشمام رو هم باز کنم نداشتم. دستم رو به تخت تکیه دادم تابلند شم. پاهام که سرمای سرامیک رو حس کرد، لرزخفیفی به تنم افتاد. خودم رو به زور به آشپزخونه رسوندم. مامان بادیدنم شیر آب روبست. با تعجب پرسید:
- برسام!
«بله» ای گفتم. شنیدن صدای گرفته ام، خودم رو هم متعجب کرد. سعی کردم صدام رو صاف کنم تا بهتر بشه. مامان دستاش رو با دستمال آبی روی کابینت خشک کرد.
- این چه صداییه، سرماخوردی؟
بی حال بودم. چیزی جز سرماخوردگی نمی تونست باشه. به معنی این که انکار نکن نگاهم کرد. چشمای قهوه ایش که حاصل شباهت خانوادگیمون بود. صدای نگرانش به گوشم رسید:
- صدات گرفته پسر، رنگ ورو نداری. عرقم کردی، بذار برم تب سنج بیارم حتما تبم داری!
به سمت کابینت سمت راست که رفت، فهمیدم می خواد جعبه کمکای اولیه اشو دربیاره. بادست اشاره زدم:
- نه ولش کن دیرم می شه.
بازومو گرفت. قدش کمی ازم کوتاه تر بود. نگاهم به چهره ی تکیده اش کشیده شد. موهای شقیقه اش به سفیدی می رفت.
- بااین حالت کجا داری می ری؟
خواستم خیالش جمع شه، «خوبمی» زیرلب گفتم. ازش فاصله گرفتم. توی صورتم دقیق شد وادامه داد:
- وا! چی شدی یهو، دیشب که خوب بودی؟
جوابی که ازم نگرفت. دستش رو به تاج صندلی ناهارخوری تکیه داد. ونگران گفت:
- پس لااقل از اون طرف حتمادکتر برو باشه؟!
«باشه» ای، از دهنم خارج شد. به اتاقم برگشتم. سریع لباس هایی که خیس عرق بودن رو با یک دست لباس تازه عوض کردم. پلیور قهوه ای تن کشیدم. شلوار کبریتی پوشیدم. بااین که از درون گرمم بود؛ اما از بیرون لرز عجیبی داشتم. خواستم به خاطر حالم که توان رانندگی نداشتم آژانس بگیرم؛ اماهمین که یاد سرمای بیرون افتادم، منتظرموندن برای آژانس روصلاح ندونستم. با بازشدن در، سرما تمام وجودم رو لمس کرد، بااینکه بارون بند اومده بود؛ اماسوز عجیبی داشت. یاد دیشب که افتادم بدنم خفیف لرزید.
به ساختمون که رسیدم، کارگرایی که کنار آتیش ایستاده بودن، توجهه ام رو جلب کردن. باسرعت از چاله ی کنار در ورودی عبور کردم. خودم رو بهشون رسوندم. سری به نشونه «سلام» براشون تکون دادم. دستام رو بالای آتیش قرمز رنگی، که دیوانه وار شعله می کشید، گرفتم. این شعله ها، منو عجیب یاد خوابم انداخت. خوابی که هر از گاهی به ذهنم سر می زد. سرمای طاقت فرسای هوا، گرمای دلچسب آتیش رو که حس خوبی، زیرپوستم می دووند، لـ*ـذت بخش تر می کرد. با پراکنده شدن کارگرا، من هم به سمت دفتر راهی شدم. دم در دفتر؛ علیرضاکه خودش رو زودتر از من رسونده بود، تکیه زده به دیوار آجری دیدم.
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

دوستدار انجمن
عضو انجمن
30/7/19
94
963
256
22
پست ششم:
- نمیان؟
ابروهای پر تارم بالارفت .باید به این رفتارش عادت می کردم. بینیم با صدا بالا کشیده شد. متوجه گرفتگی کمش شدم. این بار، دستش رو به در چوبی و کهنه دفتر تیکه داد. صدام رو خراش دادم. پرسیدم:
- کیا؟
بادست علامت دو رو نشون داد.
- دوخانوم دیروزی؟ راستی سرماخوردی برسام؟! صدات داغونه. چی شده مگه؟
کارگرا در حال رفت و آمد بودن. صدای شکستن آجر، توی فضای خالی راه پله منعکس شد. گردو خاک کوچیکی که توی فضا پخش بود. کیسه های سیمانی که گوشه راه رو بودن. دفتر طبقه اول بود. راه روش منتهی به طبقه بالا و پایین بود که کمی از در دفتر فاصله داشت. به معنی نمی دونم، شونه بالا انداختم. با عطسه ای که زدم، چشمام هاله ای از اشک رو به خودش گرفت. گرمای بدنم به اوج رسید. چشمای نیمه بازم، آماده عطسه ی بعدی بود. بینیم گِزگِز می کرد. برای جلوگیری از عطسه ام، نوک زبونم رو به کامم فشار دادم. کمی تاثیر داشت. واقعا به هوشش شک کردم که قیافه ی داغونم رو ول کرده بود و به صدام چسبیده. کوفتگی بدنم کامل حس می شد. و دوباره این عطسه ی لعنتی هم قصد بیرون اومدن نداشت. دستمال کاغذی از توی جیب شلوار کتانم بیرون آوردم، به بینی گوشتیم کشیدم. باچشمای خمـارِ اشکیم، نگاهش کردم. با دقت به حرکاتم نگاه می کرد. زیپ کاپشن پشمیش رو پایین کشید. حالم هرلحظه بدتر می شد. درست مثل معتادی بودم، که بهش مواد نرسیده. آروم لب زدم:
- به کسی نگیا! دیشب رفتم زیر بارون، به خاطر اون فکر کنم سرما خوردم.
سرشو به طرفین، تکون داد. صورت کشیده اش توی دیدم قرار گرفت. ادامه داد:
- بارون؟! واقعا؟! وای مردم ازخنده، خیلی مسخره ای بخدا.
و با لبای نازکش، شروع به خندیدن کرد. دیگه خونم داشت به جوش می اومد. باتَشر گفتم:
- چرامی خندی؟ کجاش خنده داره؟
یعنی از من انقدر بعید بود؟ علیرضا دست از خنده اش برنمی داشت. من هرلحظه، عصبی تر می شدم. هاناو سمیرا که ازدور نمایان شدن، رو به علیرضا سری تکون دادم. با صدای تو دماغیم لبام باز شد:
- هی عشقی، عشقت اومد.
با نگاه گیجش، اشاره ای به پشتش زدم. هم زمان با برگشتن به پشت«هینی» گفت. خنده اش رو جمع کرد. پرسیدم:
- چی شده عشقی داشتی می خندیدی که؟!
چونه کشیده اش رو کج کرد. با چشمای قهوه ای روشنش، نگاه پرحرصی بهم انداخت. تهدیدوار گفت:
- برسام! دیگه بهم نگو عشقی! منم می گم زیربارون رفتی عاشقی که سرما خوردی. زیربارون، توخیابون ...
حالا دیگه کاملا پیش ما بودن. سری به نشانه ی«سلام » تکون دادم، که علیرضا شروع به چاپلوسی کرد:
- به به، سلام خانوم ها. خانوم ثابت پاتون خوب شد؟
سمیرا دستش رو از دور بازوی هانا جدا کرد. نگاهم بی اراده، سمت رژلب پررنگ قرمزش که روی لبای درشتش خودنمایی می کرد، افتاد. این علیرضا که کلا عقل نداشت، این دختره ام داشت کاری می کرد عقل نداشتش بپره. سمیراجدی شد:
- چیزی نشده بود که!
علیرضا سرخورده، پلک زد و گفت:
- بله، حق باشماست من اشتباه کردم.
زیرلب خنده ی کوتاهی کردم. علیرضا متوجه شد. رو به خانوم ها دستاش رو توی هم قفل کرد. نگاهی که بهم انداخت، حاکی از خبرای خوبی نبود. جواب داد:
- راستی، می دونستین جناب برسام خان سرما خوردن؟
با حرفش قیافه ام بدجور، درهم شد. پسره ی دهن لق! توی همین چند روز اول، با بچه ها گرم گرفته بود؛ به دلیل اخلاق احتماعی بالایی که داشت. رنگ نگاه هانا که نگران شد، چیزی برای اولین بار ته دلم تکون خورد. کسی تا به الان بهم این جور اظهار نگرانی نکرده بود.
- واقعا مهندس؟!
این حسی که تمام وجودم رو گرفته بود، نگرانم می کرد. شاید فقط یک حس زود گذر بود. خب طبیعتا وقتی دخترای زیادی دورم نبودن، با نگرانی یکی مثل هانا، از خود بی خود شدم. اما اگه این حس پررنگ تر می شد چی؟ این بارم به جای من علیرضا جواب داد. من لقب«قاشق نشسته» رو نثارش کردم. ادامه داد:
- آخه دیشب زیر بارون مونده! جون برسام راست می گم. دیشب امتحانی رفته زیر بارون این جوری شده. باورتون می شه؟
آب دهنِ نداشته ام رو که به دلیل سرماخوردگی خشک شده بود، به زور قورت دادم. خدایا کاش علیرضا دیگه حرف نمی زد تا آبروی نمونده ام از این بیشتر نره. هانا لبخندی به لبای کوچیکش آورد. سمیرا بالحنی که سعی به کنترل تندیش داشت، رو به علیرضا با اخم بین ابروهای کمانی مشکیش، ادامه داد:
- خب یه سرماخوردگیه، ممکنه برای هرکسی پیش بیاد. من نمی دونم چیش برای شما انقدر جالبه؟
جواب دندون شکنش، علیرضارو وادار به سکوت کرد. بالاخره، یکی پیدا شد که حریف زبون علیرضا بشه. باخنده رو به علیرضا گفتم:
- جوابت رو گرفتی عشقی؟
علیرضا دستش رو پشتم کشید. تند سرتکون داد. سمیرا درحالی که نگاه قهوه ایش رو از من می گرفت، به علیرضا چشم غره ای رفت. این بار رو به هانا ادامه داد:
- هانا دیر شد بریم.
هانا رو به من «بااجازه ای» گفت. و رد شدن. دوباره بوی عطرهلوش که به مشام نیمه گرفته ام رسید، از خود بی خود شدنم، حس شد. بارفتنشون، دوباره فرصت بالا کشیدن آب بینیم رو پیدا کردم. صدای ناهنجاری ایجاد کرد. رو به علیرضا حرصی گفتم:
- پسر لال شی تو ایشالله! چه قدر بهت گفتم بهشون نگو سرما خوردم!
انگشت اشاره اش رو بالا آورد. چشماش رو نیمه باز نگه داشت. رو به بالا گفت:
- اولا خدانکنه، دوما من لال شم کی برات دلبری کنه؟
و با زدن روی شونه ام و لحن مشکوکی پرسید:
- وایستا ببینم اصلا چرا سمیرا از تو طرفداری کرد؟
من به چی فکر می کردم و علیرضا به چی فکر می کرد. دستم رو توی هوا تکون دادم.
- برو بابا توام حالت خوش نیست، خوشم اومد خوب حالت رو گرفت. آجر آوردن برو خالی کن!
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

دوستدار انجمن
عضو انجمن
30/7/19
94
963
256
22
پست هفتم:
با لودگی سرش رو برگردوند. جوابم رو نداده بود، که آقای ناصری با کشیدن پاش روی زمین، کنارمون ظاهر شد. اطلاع داد که مشتری برای پیش خرید اومده. یه سری کار داخل دفتر داشتم؛ برای همین مجبور شدم بمونم و علیرضا رو بفرستم. طرح ها رو از روی میز جمع کردم و بستم. موقعیت خوبی بود تا به علیرضا سر بزنم. به طبقه ششم که ناصری گفته بود، رفتم. علیرضا مشغول خوش وبش با دختر جوون مشتری بود. دختره ام، باموهای طلایی چتریش، دلبری می کرد. سری از تاسف تکون دادم. این واحد تقریبا آخرین واحدی بود که به فروش می رفت. گچ کاری تمیز و دقیقش، نشونه ی خوبی برای تکمیلش بود. ستونی که به درستی توی جای خودش قرار گرفته بود. کنده کاری روی سقف، که زیبایی خوبی داشت. متراژ صد وبیست متری که توی شش طبقه تک بود. پنجره های دوجداره ای که با باز بودنشون، هوای پاییزی رو پذیرا می شدن. صدای خنده های علیرضا توی فضای خالی واحد، چرخ می خورد.
بعداز طرح قولنامه توی مشاور املاکی نزدیک ساختمون، به محوطه برگشتیم. دم در، درحال خداحافظی که بودیم، علیرضا با سرفه ای پیشنهادی مطرح کرد:
- خانوم ثابت، نظرتون چیه باهم یه رستوران برای ناهاربریم؟
می دونستم که خوشش نمیاد. توی این چند روز اخلاق جدیش دستم اومده بود. هنوز به لحن علیرضا عادت نکرده بود. علیرضا آدم شوخ طبیع و راحتی بود. سمیرا جبهه گرفته، گفت:
- من و شما؟! حدتون رو بدونین جناب!
علیرضا که با دهن باز نگاه کرد ، حرفشو کامل کردم:
- منظورعلی دسته جمعی بود چون کارمون زود تموم شد دعوتتون کرد!
نگاهی کوتاه بهم انداختن. با این که سمیرا قیافه ی مخالفی به خودش گرفته بود؛ اما بالاخره ، راضی به رفتن شدن. باهم به سمت ماشین من رفتیم. علیرضا جلو نشست و سمیرا و هانا هم صندلی پشت. استارت زدم. به سمت رستورانی که اکثرا با علیرضا می رفتیم، راهی شدیم.
درحال خوردن کوبیده ای که به پیشنهاد علیرضا سفارش داده بودیم شدیم، که زنگ گوشیم به صدا دراومد. با دیدن اسم دیبا، که روی صفحه خودنمایی می کرد، جواب دادم. صدای نگرانش توی گوشی پیچید.
- سلام برسام، خوبی؟ از مامان شنیدم سرما خوردی. نکنه دیشب زیر بارون رفتی به خاطر اون باشه؟
یه سره کرده بود. بهم فرصت حرف زدن نمی داد. یه سرماخوردگی مگه چه قدر بزرگ بود، که این جوری می کردن.
- سلام. میام خونه راجع بهش صحبت می کنیم باشه؟
- نمی تونی حرف بزنی؟ باشه فعلا خداحافظ.
داشتم تماس رو قطع می کردم، که علیرضا چنگال رو از دهنش کشید و با نگاهی سمت دستم، گفت:
- خواهرش بود. خب خانوم ها یکم از خودتون بگین.
نیم نگاهی بهش انداختم. سمیرا قاشقش رو توی بشقاب ول داد. پوست سبزه اش به آنی به سمت سرخی رفت.
- یعنی چی دقیقا که از خودمون بگیم؟
این دختر چرا دائم العصبانی بود. این بارم من قضیه رو جمع کردم.
- منظورش سکوت حاکم بینمونه.
توی جام جابه جا شدم. دوباره خواستم حرفی بزنم، که علیرضا زوتر شروع به خاطره گویی کرد:
- عمران به نظرم به درد یه دختر نمی خوره. یادم میاد شش سال پیش، ماهم مثل شما کارآموزی داشتیم. رفتیم پیش عموی برسام یادته برسام؟
بعد هم نخودی خندید. دستمال کاغذی توی دستش رو کنار بشقابش گذاشت. هانا نیم نگاهی به سمیرا انداخت. با لبخندی که هنوز روی لبای کوچیکش بود، جواب داد:
- خواهشا این رو دیگه جلوی سمیرا نگین. خیلی بدش میاد! الانم حواسش نبود که جواب نداد.
و سرش رو سمت من برگردوند. دیگه از حرف کم آورده بود. با بینی راستم نفس کشیدم. مگه می شد اون روز که زندگیم رو تغییر داد فراموش کنم. هانا دستش رو زیر چونه جمع و جورش گذاشت. به صورت گردش، هیجان تزریق شد.
- مگه چه طور بود؟! خیلی دوست دارم بدونم.
صدای موزیک لایتی توی فضای رستوران پیچید. نگاهم به رومیزی سفید میز بود. علیرضا درحالی که به سرعت دهنش رو از غذا خالی می کرد، دستاش رو بالا برد. ادامه داد:
- اجازه بدین من بگم. خانوم ها جونم براتون بگه اون روزا ماهم مثل شما بیست و یک سالمون بود. روزای اول انقد گیج بازی درآوردیم که عموی برسام بیچاره از دستمون به کل خسته شده بود. بگم برسام؟
مگه علیرضا ول کن بود. فکر می کردم پرونده اون سال ها بسته شده؛ اما انگار علیرضا نمی خواد ببندتش. نگاه کجی بهش انداختم.
- تمومش نمی کنی نه؟
معلومه که تموم نمی کرد. بی اهمیت به حرفم، با هیجان ادامه داد:
- آقا از اول بگم که کلا عموی برسام چون تو کار ساخت و ساز بود برسام مشتاق این رشته شد. منم که رفیق شفیقش تنهاش نذاشتم. اون روز رو خوب یادمه، قرار بود مثل امروز آجر بیارن. بعد اون روز پسرعموی برسام، سامان هم باما بود. که باباش همون عمو سعید بشه. اون روز عمو سعید کاری براش پیش اومد و رفت. آجرا رو آوردن. چک باید تحویل داده می شد تا آجرا خالی شه. منم پیشنهاد دادم خودمون بار رو خالی کنیم وقتی عمو بیاد خوشحال می شه. دست چک که روی میز بود، امضاشم که سامان بلد بود. خلاصه، دست چک رو برداشتیم و سامان امضا کرد. چشمتون روز بد نبینه...
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

دوستدار انجمن
عضو انجمن
30/7/19
94
963
256
22
پست هشتم:
فصل سوم
به اینجا که رسید، نیم نگاه ترسیده ای به من انداخت. هانا خندید. نگاهم سمت برق چشماش رفت. صدای بم علیرضا بلند شد:
- هیچی دیگه به جای ده میلیون از هل، یه صفر اضافه گذاشتیم. حواسمونم نبود که صد میلیون شد!
هانا دستش رو روی دهنش گذاشت:
- واقعا؟! چه قدر بد!
بازدمم رو با آه بیرون فرستادم. علیرضا همچنان تعریف می کرد:
- هیچی دیگه چشمتون روز بد نبینه، عمو سعید که برگشت و متوجه شد. کلی سرمون داد و بیداد کرد. سر سامان بیچاره و برسام غر زد. خب من هرچی بود پسر مردم تلقی می شدم. مرده راننده صد میلیون رو بیرون کشیده بود. شانس آوردیم که پولا رو پس داد. ماهم تا عمر داشتیم یادمون نرفت که ثواب کردن به کباب شدنش نمی ارزه. از همه بدترش سر برسام اومد.
سریع فهمیدم چی می خواد بگه. با نگاه تیزی که تندی کاملا ازش پیدا بود، ابروهای پر تارم رو بهم گره زدم. دستی توی هوا تکون داد. البته که نباید براش مهم می بود. ادامه داد:
- برو بابا. برسام تنبیه شد، سامان بخشیده شد. منم که کاملا بی گـ ـناه جلوه داده شدم.
ای کاش نمی گفت. خیره به ستون پشت سر علیرضا، صدای مغمون هانا به گوشم رسید.
- چرا آخه؟! واقعا یعنی کسی کاری نکرد، مگه می شه؟!
نور سفید لوسترهای آویز، توی چشم می زد. ترجیح دادم به مرد و زنی که به تنهایی مشغول خوردن بودن، نگاه کنم. علیرضا لقمه ای خورد و جوابش رو داد:
- بابای برسام کلا آدم سختگیریه، به قول گفتنی یکم بدقلقه. روزی که فهمید خیلی عصبی شد. مجبورش کرد توی همون سن بیست و یک سالگی کار کنه؛ تا خسارت وارد نشده پرداخت بشه. بهش حتی پول توجیبی هم نداد. هرچه قدرعمو سعید پادرمیونی کرد، بابای برسام، عمو بابک به گوشش نرفت که نرفت.
این داستان چه جذابیتی برای تعریف داشت که علیرضا روش کلید کرده بود. به ادامه ی حرف هانا گوش کردم.
- آخه چه طور می تونه؟! بالاخره، بچه است باید اشتباه کنه و هرچیزی جبران داره. مخصوصا وقتی به این آسونی تموم شده بود.
پدر من می تونست. عصبی دستی توی موهام بردم که علیرضا اظهار نظر کرد:
- عمو بابک زود از بچه هاش به خاطر اعتقاداتش می گذره و این اصلا درست نیست. اعتقاد داره بچه این جوری خودش رو پیدا می کنه، اونم بدون پشتیبان!
باغذام بازی می کردم انگار نه انگار درمورد من حرف می زدن. چرا این بحث تموم نمی شد. حتی یادآوری اون روزا برام عذاب آور بود. سرم پایین اومد که علیرضا رو به سمیرا که بی تفاوت گوش می کرد، گفت:
- اما داستان جالبی بود نه مگه خانوم ثابت؟

سمیرا توی چشماش زل زد. بالحن همیشه جدیش جواب داد:
- اصلا! مسخره کردن دیگران و ریختن اشتباه گذشتشون روی دایره هیچم جالب نیست. مخصوصا وقتی تو رفاقت نامردی بشه و رفیقی جا بزنه، رفیق دیگرش رو تنها رها کنه.
علیرضا با قیافه ای پکر به صندلی چوبی تکیه داد.
علیرضا خونسر با دستمال کاغذی توی دستش بازی می کرد.
- آدم باید به اشتباهاتش بخنده و از اونا درس بگیره.
سمیرا جدی بود. علیرضا به اجبار لبخند زد. گوش به حرفش شد.
- بله؛ اما نه این که زندگی دوست صمیمیتون رو مسخره بگیرین! آقای مهندسم خیلی آقایی کردن الان چیزی نگفتن؛ چون من بودم تحمل نمی کردم.
زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و طوری که فقط من بشنوم، گفت:
- اگه بخوام بااین زندگی کنم همش باید بگم چشم، حق با شماست.
نگاهم ازشیشه ی بزرگ کنارمون، به خیابون بود. ماشین شاسی بلندی که با سرعت رد شد. و آب جمع شده توی خیابون، از زیر لاستیکاش، روی زنی که داشت توی پیاده رو راه می رفت، ریخت. بااین حرف علیرضا، نگاهم چاشنی جدیت گرفت و جواب دادم:
- شماره شناسنامه ام رو هم می دادی.
و دیگه حرفی نزد. غذامون تو سکوت خورده شد. از در چوبی رستوران خارج شدیم. موقع خداحافظی، تشکر بلندبالایی ازمون کردن. هرکی راه خودش رو رفت. سوار ماشین که شدیم، راهنما زدم. از پارک دراومدم. عصبی زیرلب، فحشی نثار پراید سفیدی، که با بی احتیاطی از کنارم رد شد کردم. متوجه شدم علیرضا با دل پُری، می خواد چیزی بگه. قبل از اون خودم پیش قدم شدم:
- هرچی می خوای بگی توی اون دهنت نگه دارد، خب! آبرو نذاشتی برام، هرچی بود و نبود رو تعریف کردی، الانم می خوای بگی مگه چی شده؟
دستش رو به شلوار جینش کشید.
- مگه چی گفتم حالا توام؟ داشتم خاطره تعریف می کردم خب.
حدسم خیلی خوب درست از آب دراومد. فشار عصبی به فرمون بی دفاع زیر دستم، وارد کردم. تندی لحنم دست خودم نبود.
- چه خاطره ایم بود، خیر سرم مهندس اون ساختمونم.
ریلکس به جلو خیره شد وکمربندش رو زد. بازوش رو از روی بافت مشکی که پوشیده بود، خاروند.
- دیدی که هانا خوشش اومد.
بدون کنترل خودم، نیم نگاه سریعی بهش انداختم.
- هانا؟! چه زود باهم صمیمی شدین.
می دونستم علیرضا آدم راحتیه وبی منظور دوست داره با همه دوست باشه. این حساسیتم نسبت به هانا رو درک نمی کردم. انگار حسی که سعی به نادیده گرفتنش داشتم، داشت خیلی زود رشد می کرد. دستش رو روی شونه ام زد.
- چته تو، چرا ترش کردی؟!
 
آخرین ویرایش: