در حال تایپ رمان چتر بی بارون | HananehKH کاربر انجمن نگاه دانلود

HananehKH

کاربر نگاه
عضو انجمن
30/7/19
22
210
111
21
نام رمان:چتر بی بارون
نویسنده: HananehKH کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر:عشقانه،اجتماعی.
نام ناظر: @*یـگـانـه*
خلاصه :داستان پسری که همیشه حامی خانواده اش تو مشکلات بوده وسختی های زیادی رو بخاطرشون تحمل کرده امازمانی که برای اولین بار طعم عشق رو میچشه،همه چیز عوض می شه و اتفاقی که نباید رخ میده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

*یـگـانـه*

ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار


نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.

«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

HananehKH

کاربر نگاه
عضو انجمن
30/7/19
22
210
111
21
پست اول:
فصل اول
از پنجره اتاقم به بیرون نگاه می کردم.ساعت هفت و نیم صبح رو نشون می داد. بارون نم نم می بارید.هوای سرد آذر ماه.روی شیشه پنجره بخار نشسته بود.چشم از خیابون گرفتم،ازاتاقم بیرون اومدم و سمت دستشویی ته راه رو رفتم تا آبی به صورتم بزنم و سرحال شم.
با اولین آبی که به صورتم خورد نگاهی تو آینه انداختم.تصویر شخصی با موهای خرمایی،چشمای قهوه ای تیره،پوست گندمی.ازدستشویی بیرون اومدم و دوباره به سمت اتاق رفتم تا لباس بپوشم. بعداز اینکه لباساموپوشیدم به سمت آشپزخونه راه افتادم.همه جمع بودن زیرلب «سلامی»گفتم ومتوجه مامان شدم که چای خوشرنگی به دست داره و سمتم گرفته.لبخندی زدمو گفتم:
- نه مامان جان دیرم میشه.
- باز بی صبحانه می خوای بری؟
- سرساختمون یه چیزی می خورم علی منتظرمه.
نگاه منتظری بهم انداختو چایی رو از دستش گرفتم.
- حالا که داری میری دیبا رو هم برسون دانشگاه.
یکی زدم پشت مهراد که چاییش رو هم می زد.
- تو ببرش،توام داداششی مثلا!
نمایشی نیم خیر شد.
- شما بزرگ تری،مقدم تری.
- بارونه! دیر می شه درضمن مسیرم اونورنیست.
یه قلپ از چایی داغ رو خوردم.میزودور زدم که برم بیرون،مهراد ادامه داد:
- چند بار به این دیبا گفتم گواهی نامه بگیر گوش نمیده که.
با تعجب در حالی که یه ابروم بالا بود،جواب دادم:
- اونوقت تو براش ماشین می گیری؟
خودشو از صندلی کشید عقب،با چشمای درشت شده انگشت شصتشوزد به سینشو گفت:
- من؟من غلط کنم خودم قسطی ماشین سوار می شم که.
- باشه بابا آه و ناله نکن دلم برات سوخت، من دیگه برم.
- راستی برسام؟
- بله؟
- ساعت چند برمی گردی؟
- معلوم نیست چطور؟
- ماشینتو میخوام البته شاید.
- از مامان بگیر.
- داره میره بیرون با دوستاش.
- پس از بابا بگیر.
- عمرا،میدونی که میونم اصلا باهاش خوب نیست.
- پس کار کن خودت بخر!
- بگو نمی خوام بدم دیگه برادرمن.
- بابا دیگه بیست و چهار سالته علافی بسه پاشو برو سر کار.

- نمی خوام مثل تو از بیست و یک سالگی کار کنم.
- می بینی که فعلا بیست و هفت سالمه و دستم تو جیب خودمه نه بابا.
با یه لبخند موذیانه ای گفت:
- خب از مامان ماشین گرفتم صبح دیبا رو برسونم دیگه.
- قول دادیا!
- قول.
- ولی باید با بابا صحبت کنم یه فکر جدی برات بکنه.
- چرا اونوقت؟
- همین ماشین گرفتنات دیگه.
- آره بخدا ممنونت می شم.
- تقصیر خودته دیگه، اگه با دوستات بیرون نمی رفتی و تصادف نمی کردی الان ماشینت پیشت بود.
- فکر کنم دیرت شده بود.
- تفره نرو بچه.
دستی به سرش کشیدم(مهراد همیشه همین بود،شیطون و سر به هوا برعکس من.یه پسری با قیافه بهتراز معمولی که برای شیطنتش کافی بود،چشاش نسبت به من درشت تر بود و روشن تر،تقریبا هم قد بودیم اما اون هیکلی تر بود.برای رسیدن به دخترای مختلف مجبور بود همیشه رو فرم باشه)از خونه بیرون زدمو به سمت پارکینگ راه افتادم،ریموتو زدم و همزمان با بسته شدن در پا روی گاز گذاشتم.به سمت ساختمون روندم.بارون شدید شده بود ،ترافیک عجیبی راه افتاده به طوری که وقتی رسیدم ساعت نه شده بود.کارگرایی که سر ساختمون بودن خوب کار می کردن ومنم ازشون راضی بودم.سرساختمون یکی از مشتریا رو دیدم نزدیکش شدم، دست تو جیبم بردم.بادیدنم آهی کشیدو گفت:
- سه ماه دیگه مهندس شادفر؟این کارگرات چی میگن؟این تن بمیره بکنش دو ماه خیرشو ببینی.
قرار ما از اولم سه ماه دیگه بود اگه دوماهه می خواستیم کارو تموم کنیم فشار زیادی رو کارگرا می اومد و این اصلا انصاف نبود.با جدیت گفتم:
- آقای لطفی فکر کارگرای منم باشین باتمام تلاششون دارن کار می کنن یک ماه زودتر انتظار زیادیه،اگه نمی خواینم که فکر جای دیگه ای باشین.
- حالا چرا عصبی می شی مهندس؟
- پس تصمیمتونو بگیرین لطفا!
جدیتمو که دید از موضعش کوتاه اومد وادامه داد:
- چاره ای نیست بخاطرگل روی شما صبرمی کنم.
سری تکون دادم.
- خیلی خوبه.
باهم دست دادیم که آقای ناصری سرکارگرساختمون،کنارم ظاهرشدودرگوشی چیزی گفت:
- آقای مهندس دوتاخانوم اومدن میگن با شما کار دارن.
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

کاربر نگاه
عضو انجمن
30/7/19
22
210
111
21
پست دوم:
با تعجب و چشای گرد پرسیدم:
- بامن،دوتا خانوم،مطمئنی؟!
- بله آقا گفتن با مهندس شادفر کاردارن.
- آخه تو این محیط که مهندساشم مردن چطور دوتا خانوم،نگفتن چیکار دارن؟
- نه آقا مارو که آدم حساب نکردن.
- بی جا کردن،جوونن یا سن بالا؟
- راستش آقاجای خواهرتونن!
از دست این ناصری،سرفه ای کردم و ادامه دادم:
- آقای ناصری معلومه که جای خواهرمن،همینطوری پرسیدم.
- بله آقا منم همینطوری گفتم که آدرس بدم.
- حالا کجان؟
با دست اشاره ای به نزدیک در ورودی کرد.
- اونجا آقا!
همینطور که حرف زدیم بهشون رسیدیم،ناصری«بااجازه ای» گفت و رد شد.دوتا دختر به نظربیست،بیست و یک ساله.یکی چادری و عینکی،اون یکی مانتویی تقریبا کوتاه باموهای مشکی،مژهای فردار و به نظر شیطون تر.حضور دو تا دختر به این سن برام عجیب بود.گذاشتم اول خودشون صحبت کنن.اونی که بدون چادر بود شروع به حرف زدن کرد:
- سلام، مهندس شادفر؟
- سلام بله خودمم امرتون؟
- معرفی می کنم هانا امیری هستم،ایشونم دوستم سمیرا ثابت.
- از آشناییتون خوشوقتم اما امرتون؟
- راستش منو دوستم سمیرا اومدیم ایجا برای پروژه پایان ترممون.
چشامو ریز کردم و گفتم:
- خب چه کمکی از من برمیاد؟
- داییم گفت می تونم واسه پروژه اینجابیام !
- یعنی کارآموزی؟
- یجورایی.
- ومن داییتون رو می شناسم؟
- بله گفتن بهتون بگم مهندس نادریان چندتا پروژه کاری باهم بودین.
- بله، به جا آوردم اما ایشون باید به من زنگ می زدن و اطلاع می دادن!
دستپاچه جواب داد:
- خب الان من زنگ بزنم چی؟
- دیگ لازم نیست شما به کارتون برسین من خودم رسیدگی می کنم.
- واقعا ممنونم!
- فقط چندتا نکته!
- بفرمایین.
- اول اینکه کلاه ایمنی فراموش نشه،دوم مواظب پله ها باشین و جلوی کار کارگرارو نگیرین بعد هم برای اطمینان خودم بالاسرتون نظارت می کنم که برگه بازی رو فعلا کناربذاریم !
- شما شخصا؟
- نکنه می خواین بین این همه مرد کار کنین؟
نگاه کوتاهی به دوستش انداخت و گفت:
- حله،بریم واسه شروع.
- از طبقه بالا؟
نگاهی منتظر به من انداخت وادامه حرف دوستشو کامل کرد:
- می تونیم؟
- بله فقط مواظب باشین!
دستمو تو جیبم فرو کردم و به رفتنشون نگاه می کردم ،دوباره باصدای بلند گفتم:
- خانوم ها محض اطمینان بازم می گم مواظب پله ها باشین، مخصوصا شما سمیرا خانم که یه وقت خدایی نکرده چادر گیر نکنه!
- خانوم ثابت هستم!
یه ابروم بالارفت، زیرلب «پررویی» نثارش کردم و برگشتم اما ناگهان صدای چیزی باعث شد سریع گردنمو برگردونم.بادیدن چیزی که روبه روم اتفاق افتاده بود نخندیدنم محال ممکن تلقی می شد.خانوم ثابت پاش به چادر گیر کرده بود و سرپله ها کله پا شده بود.باصدایی که خطاب به سمیرا بود به خودم اومدم.
- کمک میخواین خانم؟
وسمیرا در حالی که به کمک دوستش بلند می شدگفت:
- نه! اتفاقه دیگه پیش میاد.
- بله پس مواظب باشین پله های زیادی رو در پیش دارین!
با نگاه به من نزدیکم اومد.سری تکون دادم،دستمو از جیبم درآوردم و گفتم:
- فکر می کردم زودتر از من برسی!
به چشمای پف کردش نگاه کردم و لبخند زدم که گفت:
- خواب موندم.
- حدس زدم.
نگاهی به پشتش انداخت و بااخم ادامه داد:
- راستی اینا کی بودن؟چقدم بد جوابموداد!
- کارآموزای جدید.
- کارآموزنمی گرفتیم ما!
- سفارش مهندس نادریانه.
- عجب!دختره ی تخس.
- هنوز تو فکر اونی؟
- حالمو بدجورگرفت جون برسام.
- بسه دیگه چقدر دلت پیش اینو اون گیرمی کنه؟
- نه جون برسام اندفعه فرق داره از پشت عینکم جذبه داشت.
- بیخیال علی خنده ام می گیره.
- نخیرم واقعا فرق داره.
- وای علیرضا دوباره شروع شد،عاشقی های علیرضا واصفی!
- برو بابا عین تو خوبه چوب خشک!
- چه بارونی شده ها!
- آره هوای پاییزی و باروناش.
- پاییز کدومه؟دیگه داره زمستون می شه عاشقی بخدا.
- آخ گفتی.ولی هنوز آذره!
- بریم تودفتر چایی بخوریم توام به این پروژه ها نگاه کنی بد نیست.
- ای به چشم.
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

کاربر نگاه
عضو انجمن
30/7/19
22
210
111
21
پست سوم:
باهم توی دفتر نشسته بودیم.هوا سردترمی شد.علیرضا پسری با قیافه معمولی عین خودم اما به ظاهر مظلوم که اصلا نبود و در وقتش شیطونیاش گل می کرد.لاغرتراز من و چشمو ابرو مشکی، صورتی کشیده، همیشه حساس به رنگ چشماش که اعتقاد داشت قهوه ای روشنه، در صورتی که این فرضیات فقط تو آفتاب صحیح بود.
چایی روباهم خوردیم کم کم هوا به شب می رفت هوای پائیزم طوریه که ساعت پنج،شب می شه.کارگرامثل همیشه زودتررفتن.داشتم علیرضا رو بدرقه می کردم که متوجه هانا دم در ساختمون شدم.علیرضا نگاه شیطونی بهم انداخت و خداحافظی کرد،به طرف بیرون ازساختمون روند.تقریبا کسی تو ساختمون نبود چون یکم کارای عقب افتادم رو مرتب کردم در ساختمونو من بستم.
هانا هنوز متوجه من نشده بود و زیر بارون داشت خیس می شد.هوا تاریک بودوسرد.چترو باز کردم تا دم ماشین برم اما حسی خواست روی سرهانا بگیرمش.چترو رو سرش باز کردم یدفعه از جاش پرید! با نگاهی بهم خیره شد .نگاهش تو اون سرمای زمسون خیلی گرم بود، داغ بود، اما بی حس!چشماش از سیاهی توشب گم شده بود.چند لحظه ای می گذشت که محو تماشا چشماش بودم این تیله های مشکی.یدفعه چترو کنار زد.باتعجب پرسیدم:
- این چه کاریه؟
- چترلازم نیست ممنون!
- تعارف می کنید؟
- اصلا،دوست دارم بارون به صورتم بخوره وخنک شم.
- اما هوا سرده سرما می خوری!
- مهم نیست حس خوبش به هیچی نمی ارزه.
- یعنی انقدرخوبه؟
- شماهم امتحان کن مطمئنم خوشت میاد.
- اصلا،دوست ندارم خیس شم یا سرما بخورم.
- چقدر جون ترسی مهندس!
- دیگه دیگه.
- آدم باید با بارون عاشق شه.
- اهل عشق نیستم جامم زیر چتر خوبه.
- امکان نداره کسی بارون رو نخواد.
- حالاتفریحی بد نیست.
- خب پس با بارون تفریح می کنین؟
- نه، خواستم منم چیزی گفته باشم.
- چقدرصادق!
- نگفتین منتظر کسی هستین؟
- راستش زنگ زدم آژانس سمیرا زودتر رفت.
- چراآژانس؟من می رسونمتون.
امشب چه مهربون شده بودم.گفت:
- نه اگه راهم دور نبود پیاده می رفتم.
- درکتون نمی کنم!
- پس عاشق نشدین.
- شما شدین؟
- بله عاشق بارون.
- آها!
- آژانسم اومد دیگه من برم .
- بذارین آژانس بره من هستم می رسونمتون.
- باشه واسه بعد.
- هرطورراحتین.
سوار ماشین شدم قبل از راه افتادن کمی شیشه ماشین رو پایین دادم تاقطره های بارون بهم بخوره!اماهمین سوز هوای زمستون کافی بود تا شیشه ماشین رو بالا ببرم.باخودم گفتم:«چطور این هوای سرد رو تحمل می کنه؟»
وقتی رسیدم خونه به محض اینکه کلیدم توی در چرخید و درباز شد دیبا رو روبه روم دیدم.(دیبا دختر لوس خانواده،قیافه با نمک و تو دلبرویی داره چشماش عین من قهوه ای واما روشن تر بیشتر شبیه مهراده،موهای فر درشت که بامزه ترش می کرد،صورت گردوابروهای کمرنگ کشیده اش) با تعجب گفتم:
- سلام،چته؟
شونهاشو یه ور کرد.با ناله اسممو صدا زد:
- برسام!
- بذاربیام تو بگو چی شده!
از ورودی کنار رفت و ادامه داد:
- واسه پروژه کارآموزیم بایدیه ساختمون برم .
کلیدارو تو جاکلیدی دم در گذاشتم.
- خب؟
- همه دوستام ساختمون پیدا کردن من نه.
- مگه داداشت مرده؟
- خدانکنه!
- پس مشکل چیه؟
- راستش برسام،می شه تو واسم حلش کنی؟
منظورشو فهمیدم بااخم ساختگی گفتم:
- اصلا!دیبا جان شما خودت باید حضوری بری یاد بگیری،کاغذ که بدرد نمی خوره!
چشم غره ای زد و گفت:
- می دونستم قبول نمی کنی.
سری تکون دادم و به اطراف نگاهی کردم.
- مهراد هنوز نیومده؟
- نه!چه طور؟
- آخه ماشین رو می خواست واسه همون.
- یکی از دوستاش اومد دنبالش رفتن بیرون!
- جدی؟خب من می رم شام بخورم.
- بمون تا دست وصورتتو بشوری اومدم.
- من گشنمه بدو!
خلاصه بعداز شامی که به لطف گشنگی من تو ساعت هشت خورده شد،داشتم از پنجره هال به حیاط نگاه میکردم(یه حیاط کوچیک اما با صفا،که پراز گلای رنگارنگ بود.یه تخت قدیمی کوچیک هم برای نشستن.)دیبا یهو کنارم ظاهرشد.
- به چی خیره شدی این جوری؟
- به بارون!
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

کاربر نگاه
عضو انجمن
30/7/19
22
210
111
21
پست چهارم:
- قشنگه نه؟
بی تفاوت گفتم:
- هی بد نیست.
باذوق جواب داد:
- خیلی باحاله!
- چه طور؟
- تا زیرش نری متوجه زیباییش نمی شی.
همینطورداشتم به حیاط نگاه می کردم که حرفهای هانا تو سرم زمزمه شد:«بارون قشنگه باهاش باید عاشق شد.»بارونی که من در طول عمربیست هفت ساله خودم همیشه ساده از کنارش رد شدم و توجهی بهش نداشتم،اما الان برام جالب شده بود.
درهال رو باز کردم،پابه حیاط گذاشتم.سرمای هوا رو تامغزاستخونام حس می کردم اما خواستم تجربه کنم.بی هوا رفتم زیربارون انگار دست خودم نبود چقد لطیف بود این قطرارت نرم.خنک شدم دیگه سردم نبودواین باور برای من تقریبا محال بود!
درست مثل حرفهای دیبا،عاشقی های هانا زیربارون.ای کاش همیشه بارون می بارید و من زیرش عاشقی رو یاد می گرفتم چیزی که بیست و هفت سال ازش دور بودم واین«ای کاش»همیشه بامن می مونه.
فصل دوم
صبح وقتی ازخواب بیدارشدم،تو گلوم احساس گرفتگی شدیدی کردم.دستی به گلوم کشیدم.انگار که می سوخت. بی حال و بی رمق بودم حتی حال اینکه چشمام رو باز کنمم نداشتم.از تخت بلند شدم.خودمو به زور به آشپزخونه رسوندم مامان بادیدنم دست از کار کشید وبا تعجب پرسید:
- برسام!
- بله؟
- این چه صداییه،سرماخوردی؟
- سرما؟نه بابا.
- صدات گرفته پسر،رنگورو نداری بعد می گی نه؟
- واقعا؟
- آره عرقم کردی،بذار برم تب سنج بیارم حتما تبم داری!
- نه ولش کن دیرم می شه.
- بااین حالت کجا داری می ری؟
- احساس گلو درد دارم.ولی خوبم!
- وا!چی شدی یهودیشب که خوب بودی؟
- نمی دونم چم شده!
- پس لااقل از اون طرف حتما برو دکتر!
- اگه وقت شد حتما.
سریع لباسایی که خیس عرق بودن رو با یه دست لباس تازه عوض کردم.یه پلیور قهوه ای تنم کردم بااینکه از درون گرمم بود اما از بیرون لرز عجیبی داشتم.خواستم بخاطر حالم که توان رانندگی نداشتم آژانس بگیرم،اماهمین که یاد سرمای بیرون افتادم منتظرموندن واسه آژانس روصلاح ندونستم.بابازشدن در سرما تمام وجودم رو لمس کرد،بااینکه بارون بند اومده بود اماسوز عجیبی داشت.یاد دیشب که افتادم کلا تنم لرز گرفت.
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

کاربر نگاه
عضو انجمن
30/7/19
22
210
111
21
پست پنجم:
سرساختمون که رسیدم سریع خودم رو به آتیشی که کارگرادرست کرده بودن رسوندم.هوا واقعا سرمای طاقت فرسایی داشت.این بار علیرضا خودش روزودترازمن رسونده بود که اصلا سابقه نداشت.رفتم پیشش وهمین که منو دید پرسید:
- نمیان؟
یه ابروم بالارفت.
- کیا؟
- دوخانوم دیروزی؟
- آها،نمی دونم!
- سرماخوردی برسام؟
- آره چه طور؟
- صدات داغونه.
- واقعا؟!
- به جان تو.
- ای بابا.
- چی شده مگه؟
- به کسی نگیا.
- چی رو؟
- دیشب رفتم زیر بارون بخاطر اون فکر کنم سرما خوردم.
- بارون؟واقعا؟!
- چرامی خندی؟
- وای مردم ازخنده،خیلی مسخره ای بخدا.
- کجاش خنده داره؟
یعنی از من انقدر بعید بود؟علیرضا دست از خنده اش برنمی داشت و من هی عصبانی تر می شدم که هاناو سمیرا رو ازدور دیدم.منم رو به علیرضا سری تکون دادم وگفتم:
- هی عشقی،عشقت اومد.
- هان،چی شده؟
- پشتت!
همزمان بابرگشتن به پشت«هینی»گفت و خنده اش رو جمع کرد که گفتم:
- چی شده عشقی داشتی می خندیدی که؟
- برسام!دیگه بهم نگو عشقی!
- چراعشقی؟
- درد عشقی منم می گم زیربارون رفتی عاشقی که سرما خوردی.زیربارون،توخیابون ...
- شعرنگو بابا!
- هیس اومدن.
حالا دیگه کاملا پیش ما بودن.سری به نشانه ی«سلام »تکون دادم که علیرضا شروع به حرف زدن کرد:
- به به،سلام خانوم ها.خانوم ثابت پاتون خوب شد؟
سمیرا جدی گفت:
- چیزی نشده بود که!
- بله حق باشماست من اشتباه کردم.
زیرلب خنده ی کوتاهی کردم که علیرضا متوجه شد ورو به خانوما دستاشو تو هم قفل کردو جواب داد:
- راستی می دونستین جناب برسام خان سرما خوردن؟
یهوقیافم بدجور توهم رفت.پسره ی دهن لق.تو همین چندروز اول با بچها گرم گرفته بود.چون کلا علیرضا اخلاقش همینه،اجتماعی و زودجوشه.هانا با نگرانی پرسید:
- واقعا مهندس؟
این بارم جای من عیلرضا جواب داد که من لقب«قاشق نشسته»رو نثارش کردم و گفت:
- آخه دیشب زیر بارون مونده!
آب دهن نداشتم رو که به دلیل سرماخوردگی خشک شده بود،به زور قورت دادم و روبه علیرضا گفتم:
- این عشقی ما مزاح می کنه دوستان شما جدی نگیرین!
- نه بابا جون برسام راست می گم،دیشب امتحانی رفته زیر بارون این جوری شده باورتون می شه؟
خدایا کاش علیرضا دیگه حرف نزنه تا آبروی نمونده ام از این بیشتر نره.هانا لبخندی به لب آورد اما سمیرا بالحنی که سعی به کنترل تندیش داشت رو به علیرضا ادامه داد:
- خب یه سرماخوردگیه،ممکنه برای هرکسی پیش بیاد من نمی دونم چیش برای شما انقدر جالبه؟
یعنی دندون که براش نذاشت فکش رو هم بست.باخنده رو به علیرضا گفتم:
- جوابتو گرفتی عشقی؟
- بله صدردصد.
- البته که حق با سمیرا خانومه.
سمیرا درحالی که نگاهش رو از من می گرفت به علیرضا چشم غره ای رفت و رو به هانا ادامه داد:
- هانا دیر شد بریم.
- آره الان می ریم.
هانا رو به من «بااجازه ای» گفت و رد شدن. بارفتن اونا رو به علیرضا گفتم:
- پسر لال شی تو ایشالله!
انگشت اشاره اشو بالا آورد و گفت:
- اولا خدانکنه،دوما من لال شم کی برات دلبری کنه؟حالا چی شد مگه؟
- چقدر بهت گفتم بهشون نگو سرما خوردم!
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

کاربر نگاه
عضو انجمن
30/7/19
22
210
111
21
پست ششم:
- خب بابا چی شد مگه عشقی؟
- تلافی می کنی علی؟
- وایستا ببینم اصلا چرا سمیرا از تو طرفداری کرد؟
- چون من مظلوم واقع شدم.
- آهان یعنی نظر دیگه ای نداشت؟
- برو بابا توام حالت خوش نیست،خوشم اومد خوب حالتو گرفت.
- توام که همش بدتر سمیرا دلمو بشکون!
- برو آجر آوردن خالی کن!
- برسام!
آقای ناصری اومد واطلاع داد که مشتری اومده واسه پیش خرید.یه سری کار تو دفتر داشتم برای همین مجبور شدم بمونم و علیرضا رو بفرستم.بعدازانجام کارم بهشون سری زدم و علیرضارو مشغول خوشوبش با دختر جوون مشتری دیدم.سری از تاسف تکون دادم که با رسیدن هانا و سمیرا این خوش و بش به پایان رسید.
بعداز طرح قولنامه توی مشاوراملاکی نزدیک ساختمون،به ساختمون برگشتیم.دم دردرحال خداحافظی بودیم که علیرضا سرفه ای کرد و پیشنهادی مطرح کرد:
- خانوم ثابت نظرتون چیه باهم یه رستوران برای ناهاربریم؟
- من و شما؟حدتون رو بدونین جناب!
علیرضا با دهن باز نگاه می کرد که حرفشو کامل کردم:
- منظورعلی دسته جمعی بود چون کارمون زود تموم شد دعوتتون کرد!
- به نظرم سرما خوردین مهندس برین خونه اسراحت کنین، بمونه واسه روز بعد!
این نظری بود که هانا داد و علیرضا به دنبالش ادامه داد:
- نه بابا برسام خوب می شه ،سوسول نیست.
نگاهی کوتاه بهم انداختن و بااینکه سمیرا قیافه مخالفی به خودش گرفته بود اما بالاخره راضی به رفتن شدن.باهم به سمت ماشین من رفتیم.استارت زدم وبه سمت رستورانی که اکثرا با علیرضا می رفتیم راهی شدیم.
درحال خوردن کوبیده ای که به پیشنهاد علیرضا سفارش داده بودیم،شدیم که گوشیم زنگ خورد.روی صفحه اسم دیبا خودنمایی کرد.جواب دادم:
- سلام دیبا.
- سلام برسام خوبی؟
- آره چطور؟
- از مامان شنیدم سرما خوردی.
- میام خونه راجع بهش صحبت می کنیم باشه؟
- نکنه دیشب رفتی زیر بارون بخاطر اون باشه؟
- بهت می گم حالا باشه؟
- نمی تونی حرف بزنی؟
- نه.
- آهان،باشه فعلا خداحافظ.
- خدانگه دار.
داشتم تماس رو قطع می کردم که علیرضا با نگاهی سمت دستم گفت:
- خواهرش بود.
نیم نگاهی بهش انداختم وگفتم:
- غذاتو بخور سرد شد!
- چشم،خب خانوم ها یکم از خودتون بگین.
سمیرا قاشقش رو توی بشقابش ول داد و گفت:
- یعنی چی دقیقا که از خودمون بگیم؟
این بارم من قضیه رو جمع کردم و گفتم:
- منظورش سکوت حاکم بینمون بود.
علیرضا با سر تایید کرد.ادامه داد:
- بله دقیقا منظورم همین بود که برسام جان گفتن.
هانا نگاهی به اطرافش کرد و زیر لب گفت:
- خب،چی بگیم مثلا؟
تو جام جابه جا شدم.دوباره خواستم حرفی بزنم که علیرضا به قصد شوخی گفت:
- خب رشتتون چیه؟
هانا بازم با متانت جوابش رو داد:
- عمران.
- چه جالب رشته مام عمرانه!
بعد هم نخودی خندید.
- واسه همین فکر کنم مزاحمتون شدیم.
- ولی عمران به نظرم به درد یه دختر نمی خوره!
هانا نیم نگاهی به سمیرا انداخت و بالبخند که هنوز روی لبش بود جواب داد:
- خواهشا اینو دیگه جلوی سمیرا نگین خیلی بدش میاد!
- جدا؟
- بله الانم حواسش نبود که جواب نداد.
- اوهوم،خب برنامه کاریتون الان چه طوریه؟
- کارآموزی برداشتیم.
- خوبه،یادم میاد شش سال پیش مام عین شما کارآموزی داشتیم،رفتیم پیش عموی برسام یادته برسام؟
و سرشو سمت من برگردوند.مگه می شد اون روز که زندگی مو تغییر داد فراموش کنم.لب زدم:
- مگه می شه اون روزا رو فراموش کرد؟
هانا زل زد بهمون و پرسید:
- مگه چطور بود،خیلی دوست دارم بدونم.
علیرضا درحالی که به سرعت دهنش رو از غذا خالی می کرد دستاشو بالابرد و ادامه داد:
- اجازه بدین من بگم.
- علی با جزئیات نگو باشه؟!
- جزئیاتش خوبه دیگه پسر.خانوم ها جونم براتون بگه اون روزا مام عین شما بیست و یک سالمون بود.
- مثلا الان می خواستی بگی بیست و هفت سالته؟ترشیدی که!
- برسام جان اجازه نمی دی که!
- بفرما.
- روزای اول انقد گیج بازی درآوردیم که عموی برسام بیچاره از دستمون به کل خسته شده بود.
هانا بااشتیاق درحالی که چشماش رو درشت کرده بود پرسید:
- مگه چی کار کردین؟
علیرضا منتظر نگاهم کرد و گفت:
- بگم برسام؟
مگه علیرضا ول کن بود.نگاه کجی بهش انداختم و گفتم:
- تمومش نمی کنی نه؟
- آقا از اول بگم که کلا عموی برسام چون تو کار ساخت و ساز بود برسام مشتاق این رشته شد و منم که رفیق شفیقش تنهاش نذاشتم.اون روز رو خوب یادمه،قرار بود مثل امروز آجر بیارن،بعد اون روز پسرعموی برسام سامان هم باما بود که باباش همون عمو سعید بشه.اون روز عمو سعید کاری براش پیش اومد و رفت آجرارو آوردن.چک باید تحویل داده می شد تا آجرا خالی شه.منم پیشنهاد دادم خودمون بار رو خالی کنیم وقتی عمو بیاد خوشحال می شه.دست چک که روی میز بود،امضاشم که سامان بلد بود.خلاصه دست چک رو برداشتیم و سامان امضا کرد.چشمتون روز بد نبینه ...
به اینجا که رسید نیم نگاه ترسیده ای به من انداخت و هانا دوباره باخنده پرسید:
- خب بعدش چی شد مگه؟
- هیچی دیگه به جای ده میلیون از هل یه صفراضافه گذاشتیم و حواسمونم نبود که صد میلیون شد!
هانا دستشو رو دهنش گذاشت:
- واقعا؟چقدر بد!
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

کاربر نگاه
عضو انجمن
30/7/19
22
210
111
21
پست هفتم:
- هیچی دیگه چشمتون روز بد نبینه،عمو سعید که برگشت و متوجه شد کلی سرمون داد و بیداد کرد و سر سامان بیچاره و برسام غر زد،خب من هرچی بود پسر مردم تلقی می شدم.
- پولا چی شد؟
- مرده راننده صد میلیون رو بیرون کشیده بود،شانس آوردیم که پولارو پس داد و ماهم تا عمر داشتیم یادمون نرفت که ثواب کردن به کباب شدنش نمی ارزه.از همه بدترش سر برسام اومد.
سریع فهمیدم چی می خواد بگه،با نگاه تیزی که تندی کاملا ازش پیدا بود بهش توپیدم:
- علی اونو گفتی نگفتی!
دستی تو هوا تکون داد.
- برو بابا.برسام تنبیه شد،سامان بخشیده شد و منم که کاملا بی گـ ـناه جلوه داده شدم.
- لال شی علی!
ای کاش نمی گفت.هانا با صدایی که غم ازش پیدا بود پرسید:
- چرا آخه؟!
- بابای برسام کلا آدم سختگیریه،به قول گفتنی یکم بدقلقه.روزی که فهمید خیلی عصبی شد،مجبورش کرد تو همون سن بیست و یک سالگی کار کنه تا خسارت وارد نشده پرداخت بشه.بهش حتی پول توجیبیم نداد.
- واقعا،یعنی کسی کاری نکرد،مگه می شه؟!
- چرا،اما هرچقدرعمو سعید پادرمیونی کرد بابای برسام،عمو بابک به گوشش نرفت که نرفت.
- آخه چه طور می تونه؟!
- عمو بابک زود از بچه هاش بخاطر اعتقاداتش می گذره و این اصلا درست نیست.
- آره کار درستی نیست،بالاخره بچه اس باید اشتباه کنه هرچیزی جبران داره مخصوصا وقتی به این آسونی تموم شده بود.
- خب اون اعتقاد داره بچه اینجوری خودش رو پیدا می کنه،اونم بدون پشتیبان!
- درسته اما بازم ...
باغذام بازی می کردم انگار نه انگار درمورد من حرف می زدن.چرا این بحث تموم نمی شد.سرم پایین بود که علیرضا رو به سمیرا گفت:
- اما داستان جالبی بود نه مگه خانوم ثابت؟
سمیرا زل زد تو چشماشو خیلی جدی گفت:
- اصلا!
علیرضا با قیافه پکر گفت:
- اه، چرا؟
- مسخره کردن دیگران و ریختن اشتباه گذشتشون روی دایره هیچم جالب نیست،مخصوصا وقتی تو رفاقت نامردی بشه و رفیقی جا بزنه،رفیق دیگرش رو تنها رها کنه.
- آدم باید به اشتباهاتش بخنده و از اونا درس بگیره.
- بله،اما نه این که زندگی دوست صمیمیتون رو مسخره بگیرین!
- بله حق باشماست!
- آقای مهندسم خیلی آقایی کردن الان چیزی نگفتن، چون من بودم تحمل نمی کردم.
علیرضا زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و طوری که فقط من بشنوم گفت:
- اگه بخوام بااین زندگی کنم همش باید بگم چشم،حق با شماست.
خیلی جدی نگاهش کردم و درجوابش گفتم:
- شماره شناسنامه ام رو هم می دادی.
- دیدی که منو خورد و ازتو طرفداری کرد.
- از لج تو بود،خوب کرد،ببین شش سال ازتو کوچیک تره اما عقل داره.
دیگه حرفی نزد.غذامون تو سکوت تموم شد واز رستوران بیرون اومدیم.وقتی خداحافظی کردیم کلی ازمون تشکر کردن وهرکی راه خودش رو رفت.سوار ماشین شدیم.راهنما زدم و از پارک دراومدم که متوجه شدم علیرضا می خواد چیزی بگه،اما قبل از اون خودم پیش قدم شدم:
- هرچی می خوای بگی تو اون دهنت نگه دارد خب!
- مگه چی گفتم حالاتوام؟
فرمونوفشار دادم وعصبی گفتم:
- آبرو نذاشتی برام،هرچی بود و نبود رو تعریف کردی الان می گی مگه چی شده؟
- داشتم خاطره می گفتم خب.
- چه خاطره ایم بود،خیر سرم مهندس اون ساختمونم.
- دیدی که هانا خوشش اومد.
- هانا؟!
- آره چیه مگه؟
- چه زود باهم صمیمی شدین.
می دونستم علیرضا آدم راحتیه وبی منظور دوست داره با همه دوست باشه.دستشو زد رو شونه ام.
- چته تو،چرا ترش کردی؟!
- گرم که میوفتی دیگه هیچی حالیت نمی شه ،نمی فهمی دوروبرت چه خبره.
علیرضا کلا اهل ناراحتی نبود،یعنی من اکثرا آدم بی حوصله ای بودم زیاد بهش می توپیدم اما اون زود فراموش می کرد.خنده و شوخی ازش جدایی نداشت.تا رسیدیم به خونشون سکوت کرد.زیرلب«خداحافظی»کردو پیاده شد.خودمم چون کاری نداشتم رفتم خونه.
در هال رو باز کردم بابا رو،رو ی مبل دیدم.زیرلب «سلامی» گفتم اونم بایه نگاه سرد جوابمو داد که همون بهتر نمی داد.بانگاه به بابا یاد حرف های علیرضا افتادم.راست می گفت من نمی خواستم قبول کنم.«بابا»عجب کلمه ای،عجب عظمت محبتی ،اما دریغ از این عظمت برای پسراش.
 
آخرین ویرایش:

HananehKH

کاربر نگاه
عضو انجمن
30/7/19
22
210
111
21
پست هشتم:
فصل سوم
سرمیز شام بودیم که مهراد سر رسید و این رو همیشه از طرز در بستنش متوجه می شم. وارد آشپزخونه که شد«سلامی»کرد که بابا با هجوم پرسش ها به سمتش رفت و گفت:
- کجا بودی تا این موقع شب؟
مهراد بی حوصله نگاهی به من انداخت،فقط نگاهش کردم که مامان گفت:
- بابک توروخدا باز شروع نکن!
بابا به سمتش برگشت.
- تو دخالت نکن شیرین!خب مهراد پسرم کجا بودی؟
(وقتی بابا انجوری آروم حرف می زنه یعنی دعوا.بخاطرعلافی های مهراد دل خوشی ازمنم نداره معتقده که منم عین اونم چون برادرشم.ازاون قضیه به بعدم که علیرضا گفت دیگه به کل از چشمش افتادم.تنها کسی که بابا خیلی دوسش داره دیباست.)
مهراد چشماشو بست.نفسشو فوت کرد.
- اوف بیرون بودم بابا.
- کجای بیرون؟
- بادوستام بودم.
- مگه نگفتم قبل ده همه خونه باشن!
- بله،طول کشید ببخشید.
- می بینی شیرین چه بچه هایی تربیت کردی؟
مامان«استغفراللهی»زیر لب گفت وادامه داد:
- چته تو بابک؟همش دعوا،همش دعوا!
- این ازاون مهراد،اینم ازاین برسام.
من؟من چه گناهی دارم؟آش نخورده و دهن سوخته!باشنیدن اسمم به سرعت سرم رو بلند کردم و گفتم:
- به من چه آخه؟!
- تو برادر بزرگ ترشی،از تو الگو می گیره!
- خب پدر من چی کارش دارین،بره کار خلاف کنه خوبه؟
خوب می دونستم هرکارخلافی که جمع دخترونه وپسرونه باشه رو انجام می ده،اما برادرم بود ونخواستم تنها باشه.بابا زور می گفت،مگه پادگانه که ده خونه باشیم.بابا با تشر گفت:
- تازه حرفم می زنی،خلافی بوده که این پسر نکرده؟
- من اصلا حرف نزنم بهتره.
مامان از جاش بلند شد و با عصبانیت گفت:
- بسه دیگه بابک همش به این بچهاگیر میدی!
بابا به سمت مامان خم شد.
- سی ساله دارم باهات زندگی می کنم شیرین هنوز ...
- هنوز چی هان،همش تو مسافرتی،روت می شه اینارم بگی؟
- کار من چه ربطی به این بچها داره؟
- هیچ وقت کنارشون نبودی،باهاشون وقت نگذروندی الانم که خونه ای همش گیر می دی بهشون!
(بابا خلبان هواپیماست کم پیش میاد خونه باشه،سی سال پیش مامان رو تو فرودگاه می بینه و ازش خوشش میاد.اون زمان مامان دانشجو ادبیات دانشگاه شیراز بود،الان استاد دانشگاهی واسه خودش شده.)
 
آخرین ویرایش: