Drag to reposition cover

درحال تایپ رمان قلب دریا | saba81 کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 5K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: spirit᷍ warrior༆

spirit᷍ warrior༆

مدرس آزمایشی زبان
عضو انجمن
7/10/18
2,035
45,500
816
دریا در اتاق خود سرگرم دیدن لباسهایی بود که به تازگی در کمدش قرار گرفته بودند.
_وای خدای من اینا چقدر قشنگ ان. اینا رو کی میاره؟ کی میسازدشون اصن؟
یک لباس بلند تا روی مچ پا به رنگ خاکستری کمرنگ برداشت و جلوی خودش در اینه گرفت. استین های لباس بلند بودند و یقه کاملا پوشیده ای نیز داشت و روی سـ*ـینه اش خطوط ظریف مشکی رنگی کار شده بود که زیبایی لباس را دو چندان میکرد.
_چقدر قشنگه واقعا.
_دوستش داری؟
با صدای آراز به سمت او چرخید و دید که دست به سـ*ـینه به چهار چوب در تکیه داده.
_گفتم از آن لباس خوشت می آید؟
آراز برق چشمهای دریا را دید و تمایل خود برای بالابردن گوشه لبش را از این شوق کودکانه دریا نادیده گرفت.
_آره خیلی لباس قشنگیه.
_پس آن را بپوش و آماده شو.
دریا که از این حرف آراز تعجب کرده بود پرسشگرانه به او نگاه کرد.
_آماده بشم؟ کجا میخوایم بریم مگه؟
_میخواهم مردم این شهر را به تو نشان دهم. مگر خودت این را نمیخواستی؟
_اما من....
_بعد از آن نیز اجازه خواهم داد که به ملاقات آراستی و سامیار بروی.
دریا نمی‌دانست تعجب کند یا بخندد. این مرد مرموز با اینکه مغرور و خشن بود اما گاهی رفتارهایی از خود نشان می‌داد که میگفتی او مهربانترین مرد دنیاست.
تنها چیزی که دریا توانست بگوید یک «خیلی ممنونم» زیر لب بود که خودش هم به زحمت آن را شنید. اما قدرت شنوایی آراز زیاد بود و توانست تشکر آرام دریا را بشنود.
چیزی به لب نیاورد اما در ذهن خود در جواب تشکر دریا یک «خواهش میکنم» صمیمانه ای گفت که دریا آن راشنید و تعجب کرد؛چون لب های آراز تکان نخورده بودند.
_وقتی حاضر شدی کنار آژی دهاک بایست تا من نیز به تو ملحق شوم.
تکیه خود را از دیوار گرفت و پس از کمی مکث روی ظاهر دریا از آنجا دور شد.
دریا که انگار یک بار عظیم از روی شانه هایش برداشته شده بود نفس راحتی کشید.خودش هم نمیدانست چرا دیدار با آراز آنقدر برایش دشوار است و موقع حرف زدن با او نفسش بند می آید.
لباس را که پوشید آرایش ملیح با سایه چشم نقره ای و زیبایی نیز روی صورتش پدیدار گشت. لباس نیز کاملا اندازه او بود.
موهایش را کشید و بالاس سرش بست که باعث شد چشم و ابرویش کمی کشیده تر و چهره اش دلنشین تر شود.
در کمد به دنبال کفشی متناسب با لباسش گشت.
_اینجا که همه چیز از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشه کاش یه جفت....
با دیدن همان چیزی که می‌خواست غرغرهایش نیمه تمام ماند و سریعا کفش ها را پوشید.
برای بار آخر نگاهی در درون آینه به خود انداخت.
کفشهایی ساق بلند همرنگ با لباسش که بالای آن خز داشت، شلوار مشکی و لباس بلند خاکستری رنگش. سریعا پایین دوید و آژی دهاک را دید که در محوطه دراز کشیده و با چشمهایش به دریا نگاه میکند. میترسید که به آن موجود عجیب و غریب نزدیک شود.
آرام آرام به او نزدیک شد و همزمان آژی دهاک نیز سر پا ایستاد که دریا با وجود ترسش رو به روی او ایستاد.
آژی دهاک سرش را تکان داد که دریا با ترس گفت:
_آفرین پسر خوب، شایدم دختر خوب. آروم باش من باهات دوستم.
آژی دهاک سرش را پایین و نزدیک او آورد که دریا کمی ترسید و میخواست عقب برود که به چیز محکمی برخورد کرد. سرش را بالا گرفت که آراز را دید و فهمید که به سـ*ـینه آراز برخورد کرده. کمی جلوتر رفت و متعجب به او نگاه کرد.
_منتظر چه هستی؟ وقتی سرش را پایین می آورد یعنی باید او را ناز کنی تا با تو دوست شود.
نگاهش بین آراز و آژی دهاک در گردش بود.
_آخه...
حرفش را تمام نکرده بود که دستش در دستان بزرگ و گرمی قرار گرفت و روی سر آن موجود عجیب نشست.
 
آخرین ویرایش:

spirit᷍ warrior༆

مدرس آزمایشی زبان
عضو انجمن
7/10/18
2,035
45,500
816
گونه هایش کمی رنگ خجالت به خود گرفت. اما دستش هنوز زیر دست بزرگ و مردانه آراز بود و روی سر آن موجود عجیب قرار داشت.
آراز همانطور که به آژی دهاک خیره بود بدون اینکه به دریا نگاه کند برایش توضیح میداد و دریا سرش را بالا گرفته بود تا بتواند به اراز نگاه کند.
_باید با او مهربان باشی. او بـرده تو نیست که بخواهی فرمانبردارت باشد. آرام نوازشش کن تا حس امنیت به او دست بدهد. اینگونه به تو اعتماد میکند و میتوانی راحت پشتش بنشینی.
در حالی که دستش را از روی دست دریا برمیداشت ادامه داد:
_حال تو او را نوازش کن و بگذار به تو اعتماد کند. خودت باید این کار را بکنی.
اراز پشت دریا ایستاد تا اگر ناخواسته موجب عصبانیت آژی دهاک شد مراقبش باشد.
دریا آرام و کمی با ترس شروع به نوازش کرد. موجود عجیب و غریب کمی با چشمهای خاکستری رنگ خود به او نگاه کرد و بعد چشمانش را بست و سر خود را بیشتر جلو آورد که دریا جیغ کوتاهی زد و یک قدم عقب رفت که باز دوباره به سـ*ـینه آراز برخورد کرد و این سری از ترس پشت او پنهان شد.
_چرا خودت را پنهان میکنی؟
دریا از ترس پیراهن آراز را چنگ زده بود.
_یهو اومد جلو. نکنه میخواد منو بخوره؟
آراز لبخند خود را پنهان کرد و کمی با شیطنت سعی کرد که او را کمی بترساند.
_البته آژی دهاک دوست دارد که مزه انسانها را بچشد. به او قول داده ام که روزی برایش یک انسان می آورم تا او را ببلعد.
چنان این حرفها را جدی زده بود که ترس در دل دریا دو چندان شده بود.
از لحنش کاملا میشد این ترس را حس کرد.
_یعنی منو میخواد بخوره.
آراز اما خیلی خونسرد بود.
_نمیدانم. شاید.
_وای من اصلا نمیام. بهتره برگردم داخل.
آراز به سمت دریا برگشت و گفت :نمیخواهد بروی.
نمی‌دانست درست دیده یا نه اما آراز برای اولین بار لبخندی زد که ردیف دندانهای سفید و مرتبش به نمایش گذاشته شدند. حتی دریا توانست دو دندان نیش بالایی اش که کمی بلند تر از دنداتهای نیش ادمیزاد بودند را ببیند.
درحالی که در صدایش خنده واضح بود، گفت :
_نمیخواهد جایی بروی. با تو مزاح میکردم.
دریا که از طرفی اولین بار بود خنده اراز را می دید و این برایش جذابیت داشت و از طرفی به خاطر این کارش از دستش عصبانی شده بود به او خیره شد:
_یعنی الان منو مسخره کردی؟ خجالت بکش. ماشالا، خیر سرت پادشاهی.
آراز همچنان لبخند به لب داشت.
_نمیخواستم ناراحتت کنم. اگر چهره ات را هنگام گفتن جملات من میدیدی حتما تو نیز میخندیدی.
دریا با دلخوری درحالی که می‌خواست بحث را عوض کند گفت‌ :
_حالا میشه سوارش بشم یا نه؟ اصن چرا اون کار رو کرد؟
آراز که فقط لبخند ملیحی به جهره اش مانده بود جوابش را داد:
_آری میشود. وقتی سرش را جلو آورده یعنی می‌خواهد تو بیشتر او را نوازش کنی و بعد هم اگر خواستی میتوانی سوارش شوی. اکنون نزدیکش شو تا ببینی دوباره سرش را خم میکند.
دریا این سری با ترس کمتر به آژی دهاک نزدیک شد و سرش را لمس کرد.
دوباره سرش را جلو اورد که دریا ذوق کرد.
_عه ببین باز دوباره همون کارو کرد. یعنی الان میتونم سوارش بشم؟
آراز در جوالقفقط سرش را به نشانه تایید تکان داد.
دریا به زحمت خود را سوار کرد.
_اوه این چرا اینقدر بلنده؟ یه چیزی بذارید لااقل آدم بتونه پاشو بذاره روی اون و سوار شه.
_فقط من هستم که سوار این موجود میشوم. به جز من کس دیگری حتی به او نزدیک هم نمیشود چه برسد به سوار شدن.
_البته به جز من!
آراز در دل خود تکرار کرد:
_البته به جز تو.
دریا که بازهم صدای آراز را شنیده بود چیزی به روی خود نیاورد. نمیدانست شنیدن این صداها اتفاقی است یا آراز عمدا این کار را میکند که دریا بتواند صدایش را بشنود .
نفهمید آراز کی سوار شد و جلوی او نشست. فقط با صدای «مرا بگیر تا نیفتی» پیراهن آراز را محکم گرفت تا از روی آژی دهاک به پایین پرت نشود
 

spirit᷍ warrior༆

مدرس آزمایشی زبان
عضو انجمن
7/10/18
2,035
45,500
816
ترس سوار شدن روی یک موجود عجیب و شناور بودن در آب باعث شده بود که دریا از پشت به پیراهن آراز چنگ بزند و چشمهایش را روی همدیگر فشار دهد.
آراز می‌توانست حالت دریا را بدون نگاه کردن به او تشخیص دهد.
_چرا چشمانت را بسته ای؟
_آخه میترسم.
آراز با لحن مخصوص به خودش سعی در آرام کردن او داشت.
_ترسی ندارد. از چه چیزی می ترسی؟
آب دهانش را قورت داد.
_از اینکه سوار یه موجود عجیب و غریبم و توی دریا شناورم.
اگه بیفتم چی؟
آراز نفسش را با صدا بیرون داد.
_اتفاقی نمی افتد. نگران چیزی نباش و به اطرافت نگاه کن.
در ذهنش ادامه داد:
«سرزمین من شگفتی های زیادی دارد که میتوانم تورا به آنجاها ببرم.»
دریا آن حرف آراز را بازهم شنید.
_درهرحال جای نگرانی نیست. اگر خواستی بیفتی هم من مانع میشوم و اگر هم افتادی تو را میگیرم.
دریا که حس خوشایندی از این حمایت در دلش ایجاد شده بود کمی لای چشمانش را باز کرد.
_واقعا؟
آراز در جواب «اهوم» آرامی گفت و به رو به رو خیره ماند.
دریا که خودش دوست داست همه جا را ببیند و از طرفی حرفهای آراز هم به او اطمینان خاطر بخشیده بودند چشمانش را کامل باز کرد و یکی از دستهایش را از پیراهن آراز جدا کرد.
ابتدا کمی با ترس و بعد با شوق و ذوق بیشتر به اطراف نگاه کرد. در آبی بیکرانی غوطه ور بود که شگفتی های بسیاری را در دل خود جای داده بود.
هرازگاهی چند ماهی از کنار انها رد میشدند.
_چرا اینجاها ماهی نیست؟
_مگر سامیار این را برایت توضیح نداده؟ که سرزمین آبها سه بخش است و سرزمین ماهیان یکی از قلمرو های آن است.
درحالی که فکر می‌کرد ناگهان گفت:
_آره راست میگی سامیار گفت. حالا کی می‌رسیم؟ من دوست دارم زودتر سامیار و شاه آراستی رو ببینم.
آراز دندان قروچه ریزی کرد.
_کمی دیگر خواهیم رسید.
با رسیدن به سرزمین روشنایی دریا دوباره تغییر شکل پیدا کرد. با ورود از دروازه پایتخت شهر مردم همه آراز را با دست به یکدیگر نشان دادند و درگوشی درباره او پچ پچ کردند.
آژی دهاک به قصر رسید و فرود آمد.
دریا میخواست بدود که فهمید دوباره شکلش عوض شده. دلش برای این شکل نیم ماهی_نیم انسانی اش تنگ شده بود اما ترجیح میداد با همان لباسهایی باشد که بود.
_نمیشه همون لباسها تنم باشه؟ اینجوری نمیخوام.
آراز با اینکه تعجب کرده بود اما حرفی نزد و با استفاده از نیرویش دریا را به همان شکل در آورد.
به نشانه تشکر سری برای آراز تکان داد که او هم در جواب چشمانش را با مکث باز و بسته کرد.
آراستی و سامیار با حس حضور آن دو سریعا خود را به محوطه قصر رساندند.
چشمان سامیار از خوشحالی برق زد و آراستی با لبخندو نگاهی پدرانه به دریا خیره شد.
آراز دست به سـ*ـینه کنار آژی دهاک ایستاد و به آنها خیره شد.
دریا با ذوق به طرف آراستی دوید و او هم آغـ*ـوش پدرانه خود را گشود و جسم دخترک را در حصار بازوهایش جای داد.
دریا چشمانش را بست و زیر لب با بغض زمزمه کرد:
_سلام بر بهترین پادشاه دنیا. دلم براتون تنگ شده بود.
آراستی آرام کنار گوشش نجوا کرد.
_سلام دختر عزیزم. دل این پادشاه پیر را با آمدنت به اینجا شاد کردی. دلم برایت تنگ شده بود.
بعد از دریا فاصله گرفت و پیشانی اش را بوسید.
سامیار هم برادرانه او را در آغـ*ـوش گرفت.
_دلم برات تنگ شده بود خواهرکم.
_من بیشتر سامیار.
_به جمع ما چرا ملحق نمیشوی آراز؟
با صدای آراستی، آراز دستهایش را پشت سرش قلاب کرد و با ژستی شاهانه به آنها نزدیک شد.
به هر دو آنها ادای احترام کرد.
_ منتظر بودم تا شما رفع دلتنگی تان تمام شود و همچنین علاقه ای به این ابراز احساسات پوچ و بیهوده ندارم.
اما در دلش نسبت به اینکه آراستی و سامیار دریا را بغـ*ـل کرده بودند عصبانی بود و لحظه ای از ذهنش گذشت که چه میشد اگر او به جای آنها بود؟
با اینحال خیلی خونسرد گفت:
_بهتر است این رفع دلتنگی زیاد طول نکشد تا وجهه اش را از دست ندهد.
پادشاه که می‌دانست سخن آراز مثل همیشه درست است سرش را به نشانه تایید تکان داد و آنها را به داخل قصر دعوت کرد.
 

spirit᷍ warrior༆

مدرس آزمایشی زبان
عضو انجمن
7/10/18
2,035
45,500
816
دریا که بعد از مدتها دوباره به قصر قبلی محل سکونت خود بازگشته بود با دلتنگی و شوق و اشتیاق فراوان به اطراف خود نگاه میکرد.
ناگهان چیزی یادش آمد و به پبش شاه آراستی رفت.
_راستی؛من ملکه رو نمیبینم. چی شده اتفاقی افتاده؟
پادشاه کمی کسل به نظر می رسید و دریا هم این را متوجه شده بود.
_ملکه کمی بیمار است و کسالت دارد. او را به زادگاهش پیش پدر و مادرش فرستادم تا کمی استراحت کند.
لحنش کمی چاشنی شیطنت به خود گرفت.
_پس برای همینه که شما هم بی حال هستید!
آراستی از اینکه دوباره دریا را می دید از ته دل خوشحال بود و این کمی حالش را جا می آورد.
لبخندی زد و دستش را روی سر دریا کشید.
_اما در عوضش اکنون دخترم را کنار خود دارم.
با رسیدن آنها به پشت در تالار، نگهابانان درب تالار را گشودند و آنها وارد شدند.
آراستی با دست به مهمانانش تعارف کرد که بنشینند.
همگی دور یک میز مستطیلی شکل نشستند. دریا و سامیار رو به روی هم و آراستی و آراز هم رو به روی هم در دو سر میز قرار گرفتند.
آراز هیچ دوست نداشت که دریا در مقابل سامیار بنشیند اما چون پادشاه بود پس باید در مقابل پادشاه نیز می نشست.
خدمه ها مشغول پذیرایی شدند و تا رفتن آنها و چیده شدن میز هیچ سخنی به زبان آورده نشد.
_از خودتان پذیرایی کنید.
انگار که دریا منتظر شنیدن چنین حرفی از جانب آراستی بود؛بلافاصله دست برد و یک خوراکی مکعبی شکل ترد به رنگ سبز برداشت.
آن را نگاه کرد و با ذوق پرسید.
_وای این چیه؟چقدر خوشگله.
سامیار در جواب گفت:
_این یک نوع خوراک است که از جلبک های مخصوص تهیه میشود و خاصیت های فراوانی دارد. توصیه میکنم آن را بخوری.
دریا با احتیاط یک تکه از آن را گاز زد که مثل چیپس صدا داد.
_وای این بی نظیره. خیلی خوشمزه‌س.
آراز همانطور که مشغول بازی کردن با خوراکی ای بود که در ظرفش کشیده بود، زیر چشمی حرکات و رفتارهای دریا را نیز زیر نظر داشت.
سامیار یک ظرف دیگر را جلوی دریا گذاشت که آراز نگاه غضبناکی به او انداخت.
_از این هم بخور. فکر میکنم خوشت بیاید.
دریا پس از چشیدن طعم آن، دستانش را به هم زد.
_وای عالی ان. همشون خیلی خوشمزه ان.
آراستی که تمام این مدت دریا و ذوق بچه‌گانه اش را میدید و در دل از خوشحالی او شاد میشد لب به سخن گشود.
_اگر بخواهی میگویم که بازهم از این خوراکی ها برایت بیاورند. تعریف کن ببینم اوضاعت در قصر آراز چگونه است؟
دریا به آراز نگاه کرد و تازه متوجه نگاه خشمگین او به سامیار شد و زیر لب طوری که خودش هم نشنید آراز را صدا زد اما با اینحال آراز به سمت او برگشت و با نگاه به چشمان دریا انگار که بخش زیادی از عصبانیتش فروکش کرد.
دریا دوباره به آراستی نگاه کرد.
_اونجا هم خیلی خوبه. هر سری لباسهای قشنگ قشنگ میپوشم و خوراکی های خوشمزه میخورم. در کل همه چی عالیه فقط...
سامیار با این حرف دریا به چشمان خشمگین آراز تهدید وارانه نگاه کرد و از دریا پرسید فقط چه؟
دریا که فهمید الان است که این دو با یکدیگر دست به یقه شوند سریعتر حرف خودش را زد.
_فقط دلم کمی گرفته بود که از آ... یعنی شاهزاده خواهش کردم بتونم بیام به دیدن شما و اونم موافقت کرد . تازه بعدشم قراره منو ببره و جاهای دیدنی سرزمینش رو بهم نشون بده.
آراز با همان چشمان خشمگین که کم کم داشتند رو به سرخی می گرائیدند پوزخندی نثار سامیار کرد و دوباره مشغول خوراکی اش شد.
_خیلی خوب است. مطمئنم که شاهزاده آراز بهترین امانتدار است و نمیگذارد آسیبی به امانتی اش برسد. مگر نه شاهزاده؟
با این حرف آراستی میخواست بار دیگر از آراز تعهد بگیرد که مراقب دریا هست.
آراز به چشمان او نگاه کرد و خیلی مصمم و بدون شک جواب داد:
_همینطور است.
و بعد در سکوت همگی مشغول خوردن غذاهایشان شدند و هرکسی به فکری مشغول بود و فقط در این بین دریا بود که می‌توانست صدای بعضی از افکار آراز را بشنود.
نمی‌دانست که خود آراز عمدا این کار را میکند یا به صورت اتفاقی اینها را می‌شنود؛پس تصمیم گرفت که بعد از غذا در این باره با آراستی حرف بزند.
 
آخرین ویرایش:

spirit᷍ warrior༆

مدرس آزمایشی زبان
عضو انجمن
7/10/18
2,035
45,500
816
با تمام شدن غذا، آراز میخواست دریا را صدا بزند که قبل از او دریا رو به آراستی گفت :
_ببخشید میشه من چند لحظه باهاتون صحبت کنم؟
آراستی سرش را به نشانه تأیید تکان داد.
_البته.
آراز زیر لب غرغر کرد اما کسی صدای او را نشنید.
سامیار کنار آراز که همچنان نشسته بود،ایستاد.
_مایلید تا کمی باهم قدم بزنیم؟
آراز از جای خود بلند شد و دستانش را پشت کمرش قلاب کرد و درحالی که به آراستی و دریا نگاه میکرد که از آنها دور می‌شدند؛ پاسخ داد:
_بسیار خب.
********
دریا نمی‌دانست چطور این موضوع را بیان کند. پس از کمی کلنجار رفتن با خودش گفت:
_راستش، چند وقتیه که بعضی اوقات صدای ذهن آراز رو حس می‌کنم که میشنوم. یعنی مثلا من یه حرفی میزنم ولی بعدش اون جوابمو زبونی نمیده اما بعدش من صدای جواب دادنشو میشنوم.
آراستی چشمانش را تنگ تر کرد.
_ادامه بده.
_نمیدونم واقعا جوابمو میده یا اینکه صدای افکارشو میتونم بشنوم. شایدم توی فکرش جوابمو میده؟
آراستی دستی به چانه اش کشید.
_شاید عمدا کاری میکند که تو بتوانی صدایش را بشنوی.
_پس اگه اینطوره چرا خودش جوابمو نمیده؟ تازه غیر از اینا همین چند دقیقه پیش که نشسته بودیم دور میز میتونستم دوباره صداشو بشنوم.
_خودت چه فکر میکنی؟
دریا پرسشگرانه به آراستی نگاه کرد.
_نمیدونم واقعاً؛ آراز خیلی عجیب و غریبه من اصلا نمیتونم هیچ حدسی راجع بهش بزنم.
_من فکر میکنم تمام اینها نه از روی قصد بلکه اتفاقی دارد پیش می آید؛چون با توجه به شناختی که از آراز دارم میدانم فردی نیست که بخواهد کسی از ذهنش خبردار شود. یا شاید...
با تعجب و هیجان گفت:
_اوه خدای من چرا تا کنون این را متوجه نشدم؟ ممکن است این به قلب دریا بودن تو مرتبط باشد. آری، درست است!هیچکس نمی‌تواند احساسات واقعی و افکار آراز را متوجه شود جز تو. این موضوع با اینکه میتواند خیلی خوب باشد در عین حال ممکن است بسیار خطرناک باشد.
دریا بهت زده به آراستی نگاه کرد.
_اما چرا خطرناک؟یعنی چی؟
_تو میتوانی آن حسی که واقعا آراز نسبت به مسائل دارد را متوجه شوی؛ حتی ممکن است بتوانی به برخی از نقشه های او پی ببری. اما فکرش را بکن اگر آراز متوجه این قضیه شود میتواند برایت خطرناک باشد.
دریا که تازه متوجه منظور آراستی شده بود در حالی که نگران شده بود رو به او گفت:
_پس یعنی اگه آراز متوجه شه که من پی به نقشه هاش بردم اونوقته که برام دردسر میشه. یعنی امکانش هست منو بکشه؟
آراستی مستأصل به دریا نگاه کرد.
_نمیدانم. آراز از همان بچگی غیر قابل پیش بینی بود. حالا دیگر بدتر هم شده.
ناگهان علامت سوال بزرگی در ذهن دریا شکل گرفت: «بچگی؟»
آراستی دستش را روی شانه دریا گذاشت و رشته افکار دریا پاره شد. با اینکه خودش در رابـ ـطه با جان این دختر نگران بود اما سعی کرد خود را آرام جلوه دهد تا او را آرام کند.
_نگران نباش. بهتر است در رابـ ـطه با این موضوع فعلا با کسی سخن نگویی. اگر چیزی به نظرت مهم و حیاتی آمد میتوانی آن را یادداشت کنی. با اینحال تاکید میکنم بازهم مراقب باشی. سرزمین آراز به سبب قدرت آراز و عجایب آنجا، سرزمین شگفتیهاست. نگذار کسی از این موضوع با خبر شود.
دریا که حالا کمی آرامتر شده بود سرش را به نشانه تایید تکان داد.
آراستی دست خود را روی سر او کشید.
دریا زیر لب زمزمه کرد:
_اما اون گفت نمیذاره من بیفتم. گفت اگه افتادم هم منو میگیره.
آراستی که صدای آهسته دریا را شنیده بود، گفت:
_آراز این را گفت؟ چه موقع؟
دریا به چشمان آراستی نگاه کرد.
_همون وقتی که سوار آژی دهاک شدیم که بیایم اینجا. من میترسیدم و گفتم اگه بیفتم چی؟ اونم این جوابو بهم داد.
آراستی با اینکه حدس هایی پیش خود میزد اما لبخندی زد و فقط «خوب است»ی گفت.
_بقیه صحبت هایمان باشد برای بعد. اکنون بهتر است برویم پیش مهمانمان.
و دوباره راه رفته را بازگشتند.
 
آخرین ویرایش:

spirit᷍ warrior༆

مدرس آزمایشی زبان
عضو انجمن
7/10/18
2,035
45,500
816
همزمان با رسیدن آنها،آراز و سامیار نیز برگشتند.
آراستی آن دو را وقتی دید که دوشادوش یکدیگر راه می‌رفتند با خودش گفت که چند وقت است آنها را کنار یکدیگر ندیده؟
و آه کوتاهی کشید اما دریا متوجه نشد.
آراز همانطور که دستهایش پشت کمرش به یکدیگر قلاب شده بودند، به دریا نگاهی انداخت و بعد رو به آراستی کرد.
_بهتر است که ما برویم.
سامیار که دوست نداشت دریا برود؛ با تعجب گفت:
_اما شما که تازه آمدید.
آراز با چشم به دریا اشاره کرد که کنار او برود. دریا بار اول نفهمید اما بعد از آن متوجه منظور او شد و کنارش ایستاد.
_من پادشاه یک سرزمینم؛نمیتوانم آن را مدت زیادی رها کنم و خودم به میهمانی بیایم. در ضمن، ما هنوز با هم دشمن هستیم این را که یادت نرفته شاهزاده؟
سامیار که حرفی نداشت بزند ساکت ماند. دریا هم دوست نداشت به این زودی از آنجا برود اما جرئت مخالفت با آراز را نداشت.
آراز خداحافظی کرد و به نشانه احترام کمی سرش را خم کرد. به دریا گفت که کنار آژی دهاک منتظرش می ایستد و او هم سریع خداحافظی اش را انجام دهد و زیاد طولش ندهد.
آراستی با محبت پدرانه خالصی رو به دریا کرد.
_بازهم به دیدارمان بیا دخترم. دلمان برایت تنگ میشود.
سرش را به گوش دریا نزدیکتر کرد.
_و حرفهایم را هم یادت نرود. بازهم تاکید میکنم مراقب باش.
دریا سرش را به نشانه متوجه شدن تکان داد.
ایندفعه سامیار برای خداحافظی جلو آمد.
_دلم برایت تنگ شده بود. خوب شد که آمدی.
_مرسی سامیار دل منم برای شماها تنگ شده بود. در ضمن...
با شیطنت نگاه چندش آوری به او انداخت و ادامه داد.
_این مدل حرف زدنم بهت نمیاد. همونجوری خوب بود.
سامیار خندید و در حالی که لبخند روی لبش بود به دریا نگاهی انداخت.
_چیکار کنم انتظار نداری که جلوی آراز بیام اینجوری راحت باهات صحبت کنم. الانم که کنار آژی دهاکش ایستاده و منتظره تا تو بری پیشش ما رو بدجوری زیر نظر داره.
_حالا در کل گفتم بدونی. خدافظت فعلا.
آراز سوار شد و پشت سرش دریا سوار شد و قبل از اینکه آن موجود عجیب و غریب بلند شود و درون آب معلق شود برای آنها دست تکان داد.
آراز که دلیل حرص خوردن بی موردش را هم خودش نمیدانست ناگهان آژی دهاک را از روی کف دریا بلند کرد که باعث شد دریا تکانی بخورد و برای اینکه نیفتد دو طرف پیراهن آراز را چنگ بزند.
با نگاهی پیروزمندانه لحظه ای کوتاه به سامیار نگاه کرد و بعد در حال دور شدن از آنجا وقتی بازهم به این کار خود فکر کرد لبخندی گوشه لبش جا گرفت.
دریا خمیازه ای کشید اما آراز نفهمید.
کم کم چشمانش گرم میشدند.
_دوست داری اول کجا برویم؟ میخواهی سرزمین پریان بندانگشتی را ببینی یا جنگل هفت رنگ یا...
با قرار گرفتن سر دریا پشت کمرش فهمید که خوابیده است. سر از کارهای این دختر در نمی آورد. با اینکه از سوار شدن روی آژی دهاک میترسید اما حالا که خوابش گرفته بود با وجود ترسش همانجا خوابش بـرده بود.
_مثل اینکه انتخابت را کردی؛ رختخواب!
آژی دهاک را آهسته تر حرکت داد تا کوچکترین تکانی به دریا وارد نشود تا مبادا از خواب بپرد یا تعادلش را از دست بدهد و سقوط کند. گرچه مطمئن بود مورد دوم پیش نمی آید چون آراز تمام حواسش به دریا بود و اگر هم دریا میخواست سقوط کند او مانع میشد.
در محوطه قصر که فرود آمدند آراز با نیروی خود دربا را در همان حالت نگه داشت و خودش پیاده شد.
آهسته دریا را همانند جسم شکننده و ظریفی روی دو دستانش بلند کرد و به اتاقش برد.
دریا را روی تخت گذاشت. میخواست ادامه سرگذشت خانواده اش را از ذهنش بخواند اما به خود نهیب زد که این کار درست نیست. بهتر است از زبان خودش بشنود تا اینکه بدون اجازه به خاطرات او دست درازی کند.
قبل از بیرون رفتن از اتاق دریا به سمت او برگشت و نگاهش کرد. نمیدانست این چه حالی است که دچار آن شده.
چشمانش را محکم روی هم فشار داد و دوباره باز کرد و به همان ظاهر سرد و نفوذ ناپذیر خود برگشت.
از اتاق که بیرون رفت به سربازی که در همان اطراف بود دستور داد که آن دو نگهبان اتاق مهمان را خبر کند.
و بعد به اتاق خودش رفت و خود را روی تخت پرت کرد. مستاصل دستی به چشمانش کشید و سعی کرد کمی ذهنش را آرام کند تا بتواند اندکی استراحت کند اما وقتی چشمانش را می بست تصویر یک صورت پشت پلکهایش نقش می بست؛دریا!
 

spirit᷍ warrior༆

مدرس آزمایشی زبان
عضو انجمن
7/10/18
2,035
45,500
816
با احساس سبکی چشمهایش را گشود. نمی‌دانست حس خوبی که دارد از چیست.
همانجا روی تخت نشست و به اتاق نگاه کرد. به اتاقش در قصر آراز بازگشته بود و حالا فهمید آن حس خوب ناشی از بازگشتش است.
لباسهایش را با یک لباس بلند آبی رنگ که پاهایش را کامل میپوشاند تعویض کرد. دامن لباس کمی پف داشت و موقع راه رفتن جلوه خاصی به لباس میداد. یک لحظه از سرش گذشت که همانند پرنسس ها شده. خنده ای به این افکارش زد.
_اون اوه پرنسس اونم توی قصر آراز! چه شود؟!
موهایش را هم بدون اینکه چیزی به آنها ببندد باز گذاشت.
درب اتاق را که گشود سپند و دادار به سمت او برگشتند و همزمان گفتند:
_درود بر بانو.
دریا با خوشرویی و ذوق جواب آنها را داد.
_سلام به جفتتون. دلم براتون تنگ شده بود با اینکه چند ساعت بیشتر نیست که ندیدمتون.
جواب دو سرباز وفادار، فقط لبخندی از ته دل بود.
دریا انگار که چیز تازه ای یادش آمده باشد.
_راستی ببینم شاهزاده کجاست؟
دادار پاسخ داد:
_شاهزاده پس از اینکه به ما دستور دادند دوباره سر پست قبلی خود بازگردیم به سمت دیگری رفتند. حال نمیدانم به اتاق خودشان برگشتند یا به اتاق...
با سرفه سپند، حرف دادار نیمه کاره ماند.
_یا کجا؟
دادار که فهمیده بود چه راز بزرگی را فاش کرده با نگرانی به سپند نگاه کرد و دیگر چیزی نگفت.
_هیچ بانو؛ احتمالا شاهزاده استراحت می‌کنند.
دریا با شک و تردید به آنها نگاهی انداخت.
_باشه من که میدونم شما دوتا دارید یه چیزیو از من مخفی میکنید. اصلا خودم میرم ببینم شاهزاده کجاست.
خواستند پشت سر دریا بیایند که او ادامه داد:
_در ضمن نمیخواد توی قصر هرجا میرم دنبالم بیاید. راه رو بلدم. گم که نمیشم. اگر خواستم برم جای دیگه ای جز اینجا اونوقت دنبالم بیاید.
آنها که انگار چندان هم از شنیدن این حرف دریا بدشان نیامده بود،پذیرفتند و همانجا ایستادند.
دریا که عمدا میخواست آن دو را آنجا بگذارد تا بتواند از اسرار این کاخ مرموز سر در بیاورد؛روانه جایی شد که باعث شده بود دریا یکبار از قصر فرار کند؛ اتاق کایان!
با گامهایی آهسته از راهروی تاریکی که سری قبل هم به آنجا پا گذاشته بود؛ عبور کرد.
نمی‌دانست این سری راهرو تاریک‌تر و مخوف‌تر شده یا چون سری قبل فقط نگران آراز بوده به اطراف توجه نکرده است؟
آب دهانش را قورت داد و سعی کرد که هیچ صدایی تولید نکند؛حتی صدای راه رفتنش.
قلبش میکوبید و حس میکرد راه رفتن در این دالان تاریک او را خفه خواهد کرد.
پشت تنها دری که آنجا بود ایستاد. یک درب کثیف اما پر نقش و نگار که لای آن باز بود و صدای صحبت از آنجا می ٱمد. انگار یک نفر قبل از دریا آنجا بوده است.
از لای در به درون اتاق نگاه کرد و گوشهایش را تیز کرد تا صداها را واضح تر تشخیص دهد.
میتوانست مردی سالخورده و بدحال را ببیند که قیافه شرارت آمیزی داشت و لبخند ترسناکی هم روی لبهایش نقش بسته بود و داشت با لـ*ـذت به صحبتهای فردی که پشتش به در و دریا بود؛ گوش میکرد.
_باید هرچه سریعتر نقشه را اجرا کنیم؛ نمی‌توان بیشتر از این صبر کرد. سرزمین روشنایی باید هرچه سریعتر نابود شود. اگر بتوانیم کتاب پیشگویی بزرگ را به دست آوریم آنوقت نیروی بزرگی نصیب ما خواهد شد. کایان؛ تو پدر آراز هستی و میتوانی او را متقاعد کنی. هرچه سریعتر دست به کار شو.
دریا چشمهایش از فرط تعجب به گشادترین حالت ممکن رسیده بودند. یک قدم عقب رفت که باعث شد در کمی صدا بکند و توجه کایان و فردی که پشت به دریا بود و اکنون به سمت او برگشته بود به سمت او جلب شود.
کایان ترسناک غرید:
_ای موش کثیف! نگذار فرار کند؛ او را بگیر وزیر.
دریا وحشت زده شروع به دویدن کرد و به پشت سرش نگاه کرد. وزیر را دید که با عصبانیت به سمت او می دود.
سعی کرد سریعتر حرکت کند و سرعت خود را بیشتر کرد. دوباره به پشت سرش نگاه کرد، اما این سری نتوانست وزیر را ببیند.
به رو به رو نگاه کرد که ناگهان وزیر را دید که جلوی او ایستاده است و اگر نمی ایستاد با او برخورد میکرد.
وزیر لبخند دلهره آوری به دریا که از ترس و هیجان و دویدن زیاد تند نفس میکشید، زد.
_به‌به! مهمان ویژه را چه به سرک کشیدن در قصر دیگران.
تک خنده ای کرد که همزمان دریا هم آب دهانش را قورت داد.
چشمان یخی رنگ وزیر در آن تاریکی برق ترسناک و عجیبی داشتند.
ناگهان با دستان لاغر خود بازوهای دریا را گرفت و او را به خود نزدیک کرد که دریا «هین»ی کشید.
از میان دندانهایش غرید:
_فکر کرده ای میتوانی به اسم هم رتبه شدن با سامیار از مقام خودت سو استفاده کنی و جاسوسی مرا بکنی؟
درسی به تو خواهم داد که تاعمر داری آن را فراموش نکنی. البته اول باید حافطه ات را پاک کنم تا آنچه دیدی را به یاد نیاوری.
به چشمان دریا خیره شد و چیزی را زیر لب زمزمه میکرد.
دریا حس میکرد که چشمان وزیر دائم رنگ عوض میکنند. همینطور به او خیره بود و پلک نمیزد که ناگهان وزیر فریادی از روی درد کشید و داد زد:
_چشمانم سوخت!
و بازوهای دریا را رها کرد که او هم با مناسب دیدن موقعیت، هراسان به سمت اتاق آراز دوید و در حین دویدن نیز به پشت سر خود نگاه میکرد تا مطمئن شود دیگر وزیر دنبال او نیست.


*****
دوستان لطفا در تاپیک نقد هم شرکت کنید و ایرادات رو بگید
ممنونم :aiwan_lggight_blum:
شب همگی بخیر.

Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!