در حال تایپ رمان قلب دریا | saba81 کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: spirit᷍ warrior༆

spirit᷍ warrior༆

کاربر فعال
عضو انجمن
نام رمان:قلب دریا
نویسنده:صبا حقانی منش کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر: @سییما
ژانر:تخیلی، عاشقانه
خلاصه:
در دل شب و در میان صدای امواج سهمگین دریا، مردی مرموز سر از آب بیرون می آورد. مردی که کلیدِ شروعی جدید، در دنیایی جدید است.
در سمت دیگر دریا، دختری زخم خورده و پاک، از بازی روزگار خسته است. دختری به زلالی آب، به امید درمان به خانه ای پناه می آورد؛ غافل از این که این خانه، درد و درمان اوست...
 
آخرین ویرایش:

*سیما*

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
به نام خدا
مشاهده پیوست 169570

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 
آخرین ویرایش:

spirit᷍ warrior༆

کاربر فعال
عضو انجمن
کش و قوسی به بدنش داد و قرآن را بست. آیه های قرآن عجیب آرامش از دست رفته اش را برای مدتی به او باز می گرداند. در دل برای خود دعا کرد تا حداقل امسال برایش سال بهتری نسبت به سال پیش باشد. سالی که تلخ ترین سال عمرش بود. سالی که...
با صدای زنگ موبایل مجال اینکه بیشتر فکر کند را از دست داد.
تماس را برقرار کرد.
_سلام دریا جون. سال نوت پیشاپیش مبارک باشه گلم.
_سلام شبنم. ممنون همچنین برای تو و خانوادت. سلام منو به مامان بابا برسون.
_ممنون. دریا مامانم میگه نمیخوای بیای که سال تحویل رو پیش ما باشی؟
آهی کشید.
_نه شبنم. بهت که گفتم از طرف من ازشون عذر بخواه و بگو من نمیام.
_والا بهشون گفتم ولی اصرار دارن بیای.
کاش شبنم دست از پافشاری بر میداشت. چرا هیچکس نمیخواست کمی او را به حال خود تنها بگذارد؟
_میخوام سال تحویل خونه باشم. دلم خیلی گرفته،نمیخوام حال شما هم خراب کنم.
_باشه عزیزم. میفهمم چی میگی ولی لااقل سعی کن موقع سال تحویل فکرای منفی رو کنار بزنی باشه؟
در دل پوزخندی زد. مگر میشود؟
با این حال چیز دیگری جواب داد.
_سعی ام رو میکنم.
_راجع به ویلا...
_شبنم!
با جواب محکمی که داد شبنم حساب کار دستش آمد.
_خیلی خب دیگه حرف نمیزنم. بعدا بهت زنگ میزنم فعلا برم کمک مامان. کار نداری؟
_نه. خدافظ.
_خداحافظ.
دوش گرفت و لباس های نو پوشید. نیم ساعت دیگر به شروع سال تحویل مانده بود. به هفت سین گوشه خانه چشم دوخت. هفت سینی که بر خلاف سال پیش اصلا انگیزه ای برای چیدن آن نداشت اما به اصرار شبنم و با کمک او هفت سین را چیده بود. دختری که خودش و خانواده اش حامی روزهای تنهایی دریا بودند.
در دل با خدای خود مناجات کرد. میخواست این دقایقی که به لحظه تحویل سال مانده بود را با خدای خود خلوت کند.
صدای تلویزیون دقایقی که مانده را اعلام کرد:سه دقیقه تا آغاز سال یک هزار و....
شمع های روی میز را روشن کرد و به آنها خیره شد و به سال پیش درست لحظه سال تحویل برگشت.
همزمان با گفتن(آغاز سال یک هزار و...) مجری تلویزیون یک قطره اشک از گوشه چشمش چکید و روی پیراهنش افتاد.
همه کشور غرق در خوشحالی بودند اما دریا با خود زمزمه کرد:یک بهار گذشت.

و هیچکس نبود تا ببیند دخترک چقدر بی پناه سر به زانو گذاشت و گریه کرد.


پست ویرایش شد
 
آخرین ویرایش:

spirit᷍ warrior༆

کاربر فعال
عضو انجمن
به ساعت نگاه کرد. نیمه شب سال تحویل شده بود و او نفهمیده بود که چند دقیقه پس از تحویل سال روی همان کاناپه خوابش رفته بود.
موبایلش را چک کرد. چند تماس بی پاسخ از شبنم داشت که یک ساعت پیش حوالی ساعت نه به او زنگ زده بود. دکمه تماس را برقرار کرد.
_الو؟
_الو دریا چرا گوشیتو جواب نمیدی هر چی زنگ میزنم؟ مامان میگه پاشو بیا خونه ما. گفت نیای ناراحت میشم. پاشو بیا. خدافظ.
و صدای بوق گوشی که خبر از قطع شدنش می داد.
از دست شبنم نمیدانست حرص بخورد یا بخندد. این دخترک شاد و خندان اورا یاد خودش می انداخت. موقعی که هنوز آن حادثه کذایی رخ نداده بود.
افکارش را سامان داد. مشتی آب به صورت زد تا کمی از پف چشمهایش کاسته شود و چند لقمه صبحانه هول هولکی خورد. به اتاق رفت و یک مانتو بلند زرشکی با شال و شلوار مشکی و کفش های عروسکی مشکی با نگین های زیبای قرمز تیره پوشید و به راه افتاد.
_کیه؟
_سلام اکرم خانوم. منم دریا.
_سلام دریا. تویی دخترم. بیا بالا. بیا که خیلی وقته منتظرتیم.
در با صدای تیکی باز شد و دریا زنگ واحدی که خانواده شبنم در آن ساکن بودند را فشرد.
بعد از احوالپرسی گرم و صمیمانه پدر و مادر شبنم و سلام نه چندان گرم شاهین برادر شبنم، دریا مودبانه روی یکی از مبل ها نشست و اکرم خانوم با شوق و ذوق مشغول پذیرایی از دریا شد.
_اکرم خانوم این کارا چیه؟ مگه من غریبه ام اینقدر تعارف میکنین؟ ممنون دست شما درد نکنه هر چی خواستم خودم بر میدارم.
_تو اگه تعارف نداشتی میومدی یه سر به این پیرزن میزدی. میدونی چند وقته نیومدی خونمون؟به خدا تو هم برام مثل شبنمی،فرقی با اون نداری اما چه فایده که نمیای اینجا؟
_به خدا روم نمیشه. شما و عمو کیان تو این مدت به من خیلی لطف داشتین. نمیخوام سربار شما بشم.
کیان صداقت که دریا او را عمو کیان صدا میکرد با آن صدای گیرا و مردانه اش گفت:
_دخترم تو اگه این حرفا رو بزنی ما رو خیلی ناراحت میکنی. یعنی ما برای تو اونقدر ارزش نداریم که بیای بهمون سر بزنی؟
_نه منظورم...
_منظورتو میدونم دخترم اما این حرفها مارو بیشتر ناراحت میکنه. ما نمیخوایم احساس سربار بودن به تو دست بده. ما هر کار می‌کنیم برای دختر خودمونه. مگه اینکه تو خودتو به عنوان دختر ما قبول نداشته باشی.
_چرا عمو کیان. ببخشید حق با شماست. من از این به بعد همه کم کاری هامو جبران میکنم.
دریا عاشق صدای مردانه و به قول خودش(صدای عین دوبلور ها)ی عمو کیانش بود و خود کیان نیز این را می دانست.
کمی شیطنت چاشنی حرفهایش کرد و گفت:

_یه عمو کیان خوش صدا که بیشتر نداریم.


پست ویرایش شد.
 
آخرین ویرایش:

spirit᷍ warrior༆

کاربر فعال
عضو انجمن
_میخوام بفروشمش.
چای در گلوی هر چهار نفر پرید.
شبنم با عصبانیت رو به دریا گفت:
_معلوم هست چی میگی؟دریا میخوای چه غلطی کنی؟
_شبنم!
عمو کیان اینگونه به شبنم در مورد طرز حرف زدنش هشدار داد.
اما او بی توجه به اخطار پدرش ادامه داد:
_یادگار پدرتو میخوای بفروشی؟ تو دیوونه ای؟ برای چی؟ تو که از پارسال تا حالا حتی یه بار هم اونجا نرفتی.
دریا سکوت کرده بود. خیلی وقت بود که روی این موضوع فکر می‌کرد و حالا که ناهار را هم خورده بودند و خانواده صداقت نظر اورا راجع به ویلا پرسیده بودند، تصمیم خود را اعلام کرد.
کیان با همان صدای زیبایش گفت:
_شبنم یه دقیقه ساکت بذار ببینم این دختر چی میگه. شاید دلیل داره. مهلت بده.
شبنم به احترام پدر سکوت کرد.
کیان آرامتر ادامه داد:
_دریا جان چرا میخوای این کار رو بکنی؟ نیازی به یادآوری نیست چون خودت بهتر از هر کسی میدونی که پدرت اون ویلا رو با چه عشق و زحمتی ساخت اما میخوام دلیلتو بدونم که خدایی نکرده یه وقت بعدا پشیمون نشی.
_عمو کیان خودتونم گفتین که پدرم اونو با زحمت ساخت، خودمم اینو میدونم اما اون ویلا همونطور که خاطرات خوبی رو برام داره، بدترین خاطرمو هم برام به وجود آورده. راستش نمیخوام هیچ ردی از گذشته بذارم. چیزایی که برام یاد آور خاطرات تلخم باشن؛از طرفی با فروش اون ویلا پول خوبی میتونم به دست بیارم و سرمایه دستم کنم.
اکرم خانوم کنار دریا نشست و دست روی دستش گذاشت و بی هیچ حرفی به شوهرش که اخم های گره کرده اش نشان از تفکر عمیقش می داد، خیره شد.
کیان پس از لحظاتی لب به سخن گشود:
_تصمیمت منطقیه اما به شدت باهاش مخالفم.
دریا میخواست حرفی بزند که کیان دستش را به علامت سکوت بالا آورد.
_هنوز حرفم تموم نشده. گوش کن؛ قبلا هم بهت گفتم که ما رو مثل خانواده خودت بدون گرچه میدونم هیچکس پدر و مادر اصلی آدم نمیشه و نمیتونه جای اونا رو پر کنه اما واقعا تو میخوای همه چیزو به باد بدی؟ اگر به خاطر مشکل مالیه که هر چقدر لازم باشه من کمکت میکنم. از این حرفای چرت هم مثل من به شما مدیونم و فلان هم نزن. اما...
کمی سکوت کرد تا حرف خود تاثیرش را بر جمع بگذارد و همینطور هم شد. همه کنجکاوانه به کیان خیره شده بودند.
_اما اگه میخوای بفروشیش و تصمیمت قطعیه و فکرهاتو کردی من مخالفتی ندارم.
همه ناباور به کیان خیره شده بودند. شاهین که تا آن لحظه ساکت ترین فرد جمع بود با ناباوری زمزمه کرد:
_بابا!
کیان کمی صدای خود را بلند تر کرد و تحکم آن رابیشتر که حساب کار دست دریا بیاید.
_اما اگه این کارو کردی دیگه اسمی از من حق نداری بیاری. به خداوندی خدا اگه این کارو کردی دیگه نمیذارم حتی شبنم ببیندت و کسی اسمی هم ازت بیاره. تو هم دیگه عمویی به نام کیان نداری. حالا برو ببینم هرکار دلت میخواد بکن.
اکرم خانم در دلش کمی قربان صدقه شوهرش رفت و آن همه سیاست و ذکاوت اورا تحسین کرد.
_آما آخه عمو کیان...
_همین که گفتم. من سرم درد میکنه میرم کمی دراز بکشم.
و با این کار خود راه هرگونه مخالفت و بحثی را بست.

همه در دل خوشحال بودند از اینکه دریا از تصمیمش منصرف شده چون میدانستند دریا هیچوقت روی حرف عمو کیان حرف نمی زند و برای از دست ندادن عمو کیان هم که شده کار خود را انجام نمی دهد.

پست ویرایش شد.
 
آخرین ویرایش:

spirit᷍ warrior༆

کاربر فعال
عضو انجمن
سلام خدمت دوستان عزیز
ممنون از کسانی که رمان رو دنبال میکنن
عذرخواهی میکنم به خاطر وقفه در پست گذاری
با لایکها و نظراتتون حمایتم بکنید. ممنونم.
اینم پست جدید.
To view the content, you need to Sign In or Register.
To view the content, you need to Sign In or Register.

پست ویرایش شد.
 
آخرین ویرایش:

spirit᷍ warrior༆

کاربر فعال
عضو انجمن
سلام خدمت همه دوستانی که رمان رو دنبال میکنن،صبحتون بخیر.
عزیزانی که در رابـ ـطه با نشون دادن رمان در حالت مخفی مشکل دارن و بعد از زدن گزینه لایک همچنان متن براشون مخفی باقی مونده باید بعد از لایک کردن صفحه رو دوباره ریفرش کنند تا متن براشون نشون داده بشه
ممنون از همراهیتون.
پست جدید تقدیم به نگاهاتون. :aiwan_lggight_blum:

To view the content, you need to Sign In or Register.