در حال تایپ همسایگان شیطانی | Tariki_00 کاربر انجمن نگاه دانلود

شخصیت مورد علاقتون؟!

  • برسام

  • مهراد

  • رادوین

  • پارسا


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Tariki_00

همراه انجمن
عضو انجمن
8/7/19
50
1,662
316
19
کره ماه
نام رمان : همسایگان شیطانی
نام نویسنده: مهسا ( Tariki_00 ) | کاربر انجمن نگاه دانلود
نام ناظر: @سییما
ژانر: ترسناک
زاویه دید: اول شخص
بر اساس واقعیت
خلاصه : قضیه از اونجایی شروع میشه که هر کارگری برای کار و مواظبت از باغ میگیرند دو هفته بیشتر دووم نمیاره و با یه بهونه فرار میکنه; برسام میره تا ببینه قضیه از چه قراره ولی اتفاقاتی میوفته که شاید هیچوقت باورش نمی‌کرد...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سییما

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
به نام خدا
231444_bcy_nax_danlud.jpg


نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»

 

Tariki_00

همراه انجمن
عضو انجمن
8/7/19
50
1,662
316
19
کره ماه
پارت 1
چشمای خمـار از خوابمو تو فضای نیمه تاریکِ هال به فرهاد، کارگر باغمون دوختم؛ نشسته بود داشت چایشو هورت میکشید و یه آهنگ به زبون خودشون میخوند، با خستگی گفتم :
-فرهاد واسه خودت بخون، میخوام بخوابم.
-چشم برسام خان !
چشم میگه اما همش باد هواست، بازم بعد چند دقیقه کار خودشو کرد؛ با اخم نگاش کردم و همینکه خواستم اعتراضی کنم، موبایلم که کنار بالشتم گذاشته بودمش زنگ خورد، بابا بود، به ساعت نگاه کردم یازده شبو نشون میداد، به فرهاد اشاره کردم ساکت شه که اونم پاشد رفت بیرون .
-الو جانم!
-سلام کجایی برسام؟
-سلام باغم دیگه، گفتم بهت امروز.
-باشه حواست باشه این پسره تازه اومده حواس پرته، خراب کاری نکنه .
-حواسم هست
-خوبه فردا عمه و عموهات میان باغ، از گیلاسای تو باغ جمع کنید; وقت کردی برو یه سری چیز واسه ناهار هم بخر .
-چشم امر دیگه ؟!
-فعلا همینا !
-باشه خدافظ!
-خدافظ!
پوفی کشیدم و دستمو تو موهام بردم و به سمت عقب هولشون دادم؛ اطراف موهای صاف مشکیم کوتاه بود اما جلو موهام زیادی بلند شده بودن و جلوی دیدم رو میگرفت و اذیتم میکرد تا اومدم سرمو بذارم رو بالشت، فرهاد با داد و فریاد اومد تو، با ترس و هول میگفت:
-آی غلط کردم آقا، توروخدا بگو کاریم نداشته باشه!
با اخم سریع بلند شدم ایستادم و پرسیدم:
-چی میگی؟! کی کاریت نداشته باشه؟!
با وحشت و رنگ پریده به بیرون اشاره کرد، به آرومی سمت پنجره رفتم و اونو که سعی میکرد پشتم قایم بشه و خودشو بهم چسبونده بود رو از خودم جدا کردم نگاهی به بیرون انداختم راکی ، سگ نژاد روتوایلر (rottweiler) محافظ سیاهم داشت پارس میکرد از اینجا هیچی جز تاریکی دیده نمیشد؛ از پله ها رفتم پایین و چوب و چراغ قوه کنار درو برداشتم و سریع رفتم بیرون، باغمون یه زمین پر از درخت بزرگ بود که چیزی کم از جنگل نداشت و با یه راه طولانی و پیچ در پیچ به جاده اصلی میرسید، و این خونه با نمای سفید دقیقا وسط باغه که دو طبقه ساخته شده و همینکه در آهنی خونه رو باز میکردی و وارد میشدی، دستشویی و حموم رو توی راهرو میدیدی و راه پله هم روبروی در بود که با دو تا پیچ به طبقه بالا میرسید و با یه در چوبی از راه پله جدا میشد ، اون طبقه فقط یک آشپزخونه اوپن و یک هال چهار در چهار داشت که توی هال فقط یک کمد دیواری و تلویزیون قدیمی و ال سی دی بود؛ روبرو خونه که یه محوطه کوچیک تاریک بدون درخت بود رو نگاه کردم؛ راکی رو با زنجیر به حصار آهنی در بسته بودیم داشت پارس میکرد و عصبی خودشو به سمت درختا میکشید، با چشمای ریز شده و اخم نگاهی به اونجا انداختم، بخاطر تاریکی و بُرد کم نور چراغ قوه نمیتونستم چیزی رو تشخیص بدم؛ آروم آروم به اون سمت قدم برداشتم، صدای خش خش قدمام همراه با صدای پارس راکی و گاهی زوزه گرگی، تنها صدایی بود که می‌شنیدم؛ درست تو فاصله چند قدمیم دقیقا از جایی که اون محوطه کوچیک و خالی از درخت تموم و ازدحام درختای بی‌شمار باغ شروع می‌شد، سکوت و تاریکی وهم انگیز و وحشتناکی همه جا رو فرامیگرفت؛ دقیقا مابین مرز درختا و فضای خالی وایستاده بودم، نور کم بُرد چراغ قوه که فاصله بیشتر از دو قدم رو روشن نمی‌کرد رو به اطراف چرخوندم؛ حتی اگه چیزی وجود داشت و تو فاصله چند متریم ایستاده بود رو نمیتونستم بخاطر تاریکی ببینم؛ چوبی که تو دست راستم بود رو محکم تر بین پنجه هام فشردم؛ باد ملایم، تاریکی، فضای خفه و سوت و کور بین درختا، صدای زوزه گرگ از یه جای نامعلوم تو نزدیکیم، همه و همه باعث شده بود اضطراب و هیجان دیوونه وار توی خونم به جریان بیوفته؛ با صدای خشنی داد زدم:
-کی اونجاست !؟ بیا بیرون!
هیچ صدایی نشنیدم، حتی جیرجیرک ها هم با صدای دادم خفه شدن، بعد کمی مکث برگشتم پیش راکی که همچنان عصبی پارس میکرد.
-هی پسر آروم باش! تو چی دیدی؟!
اما راکی به پارس کردنش ادامه داد و آروم نشد؛ حس کردم هرکی که باعث این عصبانیت راکی و ترس فرهاد شده هنوز این دور و براست هر چند که خودمم سنگینی یه نگاهو حس میکردم، با قدمای بلند به سمت پشت خونه باغ حرکت کردم، اونجا دیگه هیچ محوطه خالی از درختی نداشت، هرچی جلوتر میرفتم درختای بیشتری اطرافمو میگرفتن؛ بخاطر شاخه و برگایی که میومد جلوی صورتم قدمام کوتاه تر شده بود؛ تاریکیِ اطرافم مثل قیر سیاهی همه چی رو تو خودش حل کرده بود؛ نور چراغ قوه قدرت زیادی در برابر اون حجم زیاد از تاریکی نداشت، دلهره با هر قدمم بیشتر میشد؛
صدای راکی هنوزم میومد و نمیتونستم تمرکز کنم که دقیقا باید چیکار کنم ، چند متر دیگه با قدمای سنگین و کوتاه به همون طرف رفتم؛ بین صدای قدمام صدای خش‌ خش راه رفتنی رو از درختای سمت راستم شنیدم؛ نفس تو سینم گره خورد و نور چراغ قوه رو انداختم اون سمت، درست تو چند قدمیم انعکاس نور رو تو یه جفت چشم براق دیدم برای یه لحظه از شوک قدمی به عقب برداشتم که باعث شد تکه چوبی زیر پام له بشه و از صداش اون موجود که فهمیدم یه روباه بی خطره فرار کنه، نفس حبس شده تو سینم رو از روی آسودگی خاطر رها کردم ، حالا درسته این پسر زیاد سربه هوا و ترسو بود اما مطمئنا بخاطر یه روباه فسقلی اونهمه داد و بیداد نمیکرد ، این پسره پس چی دیده بود که اونجوری با وحشت اومد سمتم و اون حرفارو میزد؟! با صدای زوزه گرگ که انگار خیلی خیلی بهم نزدیک بود، از فکر بیرون اومدم و برگشتم، راکی یه لحظه هم آروم نمیشد، رفتم تو خونه چوب رو انداختم کنار در آهنی و بستمش، پله ها با قدمای سریعم طی شد، در چوبی رو باز کردم و رفتم تو هال
فرهاد یه گوشه چمباته زده بود و سرش رو بین دستاش فشار میداد
تا منو دید اشکاش ریخت ، رفتم جلوی پاش نشستم و با اخم و صدای آرومی پرسیدم:
- چی شد؟! چی دیدی؟! کسی اون بیرون نبود !
 
آخرین ویرایش:

Tariki_00

همراه انجمن
عضو انجمن
8/7/19
50
1,662
316
19
کره ماه
پارت2
فرهاد اشکاش رو پاک کرد و با نگرانی و ترس گفت:
-آقا توروخدا دیگه بهشون نگید که بیان من قول میدم هرچی گفتین گوش کنم!
سرمو با اخم تکون دادم و پرسیدم:
-به کی نگم ؟! چی میگی؟! درست حرف بزن ببینم !
مردمک چشماش بیقرار به همه جا میچرخید، با لحن ترسیده که لرزش داشت جواب داد:
-به ازما بهترون نگید منو اذیت کنن!
-از ما بهترون ؟!
سرشو تکون داد :
-شما گفتید آواز نخونم منم گوش نکردم و وقتی رفتم بیرون داشتم سیگار میکشیدم و برای خودم میخوندم که یهویی یه جن از تو درختای باغ بهم با اعصبانیت گفت : «خفه شو دیگه سرم رفت ».
جفت ابروهام از تعجب رفت بالا
-تو دیدیش چه شکلی بود؟!
با رنگی پریده ، صدای لرزون و لکنت ، جواب داد :
-نه ندیدمش، اگه میدیدم که سکته میزدم اما صداش خیلی وحشتناک بود.
نمیدونستم چی بگم زیاد به حرفاش اعتماد نداشتم هرچند که میدونستم دروغ نمیگه !
-باشه فهمیدم! برو بخواب
چشماشو گرد کرد :
-میترسم آقا!
-آدم گاهی توهم میزنه این چیزا عادیه!
با استرس سرشو تکون داد :
-توهم نبود بخدا !
سرمو به نشونه تایید حرفش تکون دادم:
-باشه تو راست میگی توهم نبود، پس حرفمو گوش کن وگرنه باز میفرستمش پیشت .
اینو گفتم و یه پوزخند زدم ، اونم با لکنت و ترس گفت چشم و رفت دراز کشید ، اما چشماش رو عین جغد بهم دوخته بود که خندم گرفت ; پاشدم آب خوردم و بعد رفتم دراز کشیدم به سه ثانیه نکشید خوابم برد.
صبح مثل همیشه سر ساعت شش بدون هیچ صدا یا مزاحمی بیدار شدم؛ فرهاد خواب بود و دهنش باز مونده بود و آب دهنش کش میخورد و رو بالش میریخت ، صورتم از این صحنه رفت تو هم با پام هولش دادم و گفتم بیدار شو ، ولی اینکارم باعث شد به پشت بچرخه و آب دهنش بپره تو گلوش ، با سرفه بیدار شد و رفت اب خورد.
پتو و بالشتمو گذاشتم تو کمد دیواری و رفتم پایین دستو صورتمو شستم ; وقتی دوباره برگشتم دیدم پتو و بالشتش رو جمع کرده و نشسته گرفته خوابیده ، با صدای بلند صداش زدم:
-فرهاد؟
با هول از جا بلند شد
-بله آقا !؟
-برو پایین دستو روتو بشور خیلی کار داریم ، بجنب!
-چشم !
اینو گفتو رفت ، بعد صبحونه ، غذای راکی رو هم بردم;
فرهاد رو صدا زدم :
-فرهاد برو یه جعبه گیلاس بکن من جایی کار دارم نیم ساعته برمیگردم حواستو خوب جمع کن تا برم بیام اتفاقی نیوفته
-چشم
رفتم سمت ماشین جیپم و سوارش شدم، راکی رو دیدم که داشت چرت میزد، استارت زدم ، همزمان فرهاد از خونه با یه سبد اومد بیرون ، با یه تک بوق از اونجا دور شدم به سمت یه سوپر مارکت رفتم بعد از اون رفتم گوشت و سبزیجات خریدم و تو راه برگشت بودم که یه پیام از مهراد اومد «باغی ؟! دارم میام اونجا ! »براش نوشتم « نه والا باغ چیه تعریف از خود نباشه گلستونم ! »سریع برام فرستاد «هه هه با نمک » ، پشت فرمون بودم دیگه بیخیال جواب شدم و تا رسیدم پژو مهراد رو دیدم که قبل من رسیده بود ؛ یه چندتا بوق زدم که مهراد از تو باغ پیداش شد ، پیاده شدم اونم سمتم اومد و باهم دست دادیم و با نیش باز بهش گفتم:
-خوب کردی اومدی ، هم افتخار دیدنم نصیبت شد هم خرکش من بودن !
تا اومد حرف بزنه خریدارو انداختم تو بغلش ،
-چه کنم که بچه پرویی دیگه !
-نظر لطفته!
فرهاد رو دیدم اون رو هم صدا زدم و چندتا نایلون دیگه رو بهش دادم
خودمم بقیشو برداشتم فرهاد زودتر از ما رفت و مهراد با من همراه شد ، با خنده بهم گفت:
-راستی با این بچه چیکار کردی تا اسم تو رو میوردم رنگ و روش میپرید ، تازه بهم یه چیزایی راجبه جن و اینا گفت که نفهمیدم منظورشو میگفت « تو جناتو فرستادی سر وقتش »
سرشو تکون داد و با خنده ادامه داد:
-منم گفتم، نترس کلا ما عادت داریم به جنی بودنای برسام تو هم عادت میکنی !
-خدایی خیالشو راحت کردیا ،دمت گرم؛ ولی فردا این یکیم بذاره بره میام گردنتو میگیرم .
-حالا جدا چیکارش کردی؟!
-هیچی بابا توهم شنیداری زده .
-یعنی چی ؟!
قضیه رو واسش تعریف کردم .
تو فکر فرو رفت و بعد چند لحظه پرسید:
-حالا بنظرت راست گفته؟! ایراد از باغتونه یا توهم زده؟!
-منم دقیقا اومدم همینو بفهمم دیگه ولی دور از شوخی بنظرم یه نفر توهم میزنه نه این همه آدمی که از اینجا فراری شدن ، میدونم یه چیزی اینجا هست اما مطمئن نیستم چیه ، اما هرکی که این بازیا رو بخاطر دشمنی با ما در آورده باشه روزگارشو سیاه میکنم .
یهو مهراد با چشمای گرد شدش به پشت سرم نگاه کرد و با تاکید و صدای آرومی بهم گفت:
-هیش میشنون !
 
آخرین ویرایش:

Tariki_00

همراه انجمن
عضو انجمن
8/7/19
50
1,662
316
19
کره ماه
پارت 3
اخمام رفت تو هم با سرعت برگشتم ببینم کی اون دورو براست که صدامو میشنوه ، با صدای خنده مهراد فهمیدم رودست خوردم با حرص گفتم:
-ببند !
خندش بیشتر شد ، هرچی میگذشت بیشتر و بلندتر میخندید صداش زدم:
-مهراد؟!
اما خندش نه تنها تموم نمیشد که هر لحظه غیر طبیعی تر میشد
واقعا از حالتش ترسیدم ، سرش داد زدم :
-مهراد خفه شو دیگه !
یهو خندش قطع شد نگام کرد حالت نگاش یه جوری بود انگار اون نگاه قهوه ای گرم جاشو با یه نگاه شیطانی عوض کرده بود، با صدای عجیبی که مال خودش نبود گفت:
-هیچ کسی نمیتونه روزگار مارو سیاه کنه ، شما باید گمشین !
این رو که گفت دیدم داره میوفته نایلونارو انداختم و سریع مهراد رو گرفتم ; خوشبختانه فقط دو قدم با در خونه فاصله داشتیم ، مهراد رو روی زمین آروم نشوندم و با چندتا سنگ ریزه زدم به پنجره خونه ، فرهاد اومد پشت پنجره با دست اشاره زدم بیاد پایین ، فرهاد با ترس و وحشت اومد سمتم و از این جور سوالا میپرسید «وای چیشده آقا؟! چه اتفاقی افتاده ؟!و ... » با کلافگی از سوالای زیادش گفتم:
-چیزی نیست گرما زده شده کمک کن ببریمش بالا.
خب مشخصِ با اون قد و هیکل مهراد تنهایی نمیتونستم ببرمش هرچند که هم قد و هیکلیم تقریبا اما خب بازم یه مرده .
یه جایی درازش کردیم به فرهاد گفتم بره از پایین نایلونارو بیاره خودم رفتم یه لیوان آب آوردم به صورتش چند قطره اب پاشیدم و چند بار با نوک انگشتای دستم به گونش ضربه ملایمی زدم و صداش کردم تا بهوش اومد ; با گیجی بهم نگاه میکرد.
-هوم ؟!
-کوفت هوم ! خوبی الان؟!
پاشد نشست
-چی شد مگه ؟!
موندم براش توضیح بدم یا نه (؟) ترجیح دادم بعدا حالش خوب شد بگم که باز بهوش نیومده پس نیوفته
-هیچی عین این دختر لوسا زرتی افتادی غش کردی! نگفته بودی انقدر نازنازی هستی!
با ناله و تعجب گفت:
-واقعا ؟! من نمیدونم چمه تا حالا همچین اتفاقی برام نیوفتاده بود ! من فقط یادم میاد داشتی حرف میزدی یهو یه چیز سیاه شبیه یه سایه پشت سرت دیدم و بعد دیگه چیزی یادم نمیاد.
-بیخیال حالا پاشو میدونی من نازتو نمیکشم انقدر ازت کار بکشم که ایندفه خودتو بزنی به غش.
خواستم بلند بشم که دستمو گرفت نگاش کردم نگاه قهوه‌‌ایش که حالا گرمای همیشگیشو داشت بهم دوخته بود.
-راجبه این قضیه به کسی نگی لطفا.
- معلومه که نمیگم احمق ! منو نشناختی مگه؟!
-میدونم !
با هم رفتیم مواد رو تو یخچال چیدیم
-چه خبره برسام؟! این همه خرید! نکنه جنا بهت خبر دادن من امروز میام رفتی خرید؟!
با لبخند چشمک زدم
-ای یه همچین چیزی!
تو همین حین صدای سه تا ماشین دیگه که تازه رسیدن اومد
مهراد رفت سمت پنجره با تعجب گفت:
-اینا کین؟! چرا نگفتی ایل و تبارت امروز میان من حالا چیکار کنم؟! ، من که میرم !
-خفه! جایی نمیری ، رادوین و پارسا هم هستن .
-منظورت اون دوتا پت و مته؟!
با خنده سر تکون دادم
-بشنون با چرت و پرتای به نظر خودشون منطقی سرتو میخورن! جوری که از بدنیا اومدنت پشیمون میشی.
یه فیگور با بازوش گرفت
-مردن بیان جلو
-مرد بودنو که خبر ندارم اما خیلی شبیه دوتا پسر بچه تخسن با اینکه بیستو دو ، سه سالشونه!
-موافقم!
-حالا بیا بریم پایین ایل و تبارم رو رویت کن از نزدیک !
باهم رفتیم پایین تا پامو گذاشتم بیرون بهار، خواهر شونزده سالم با جیغ از گردنم آویزون شد.
-عنتر درختی ، ول کن
با خنده و اعتراض ازم جدا شد
-خب داداش دلم برات تنگ شده چند روزه ندیدمت
-یه شب نبودم !
مهراد خندید که بهار گفت:
-بیا! جلوی دوستاتم منو باید ضایع کنی
مهراد- این چه حرفیه والا من که به این اخلاقای برسام عادت کردم.
یهو رادوین با خنده از اون طرف که میومد بلند گفت:
-رادوین: چطوری بری ؟! میبینم مهری هم که اینجاست.
-خفه ! مسخره .
رادوین- قربونت!
پارسا با قدمای تند اومد سمتمون و خودشو پشت سر رادوین با یه حرکت نمایشی قایم کرد :
-پارسا: وای نامردا منو نجات بدین از دست این بابای گرامیم باز این برسام گور تو قبرستونی رو دیده رو سر من بدبخت غر میزنه ، که چرا تو یه ذره عرضه این پلشتو نداری ؟! چرا کار نمیکنی ؟! چرا فلان نمیکنی چرا ؟! چرا قبرتو نمیکنی نمیمیری؟!
اونقدر بامزه حرفاشو میگفت که هممون خندمون گرفته بود
رادوین- واقعا چرا ؟!چرا قبرتو نمیکنی نمیمیری
پارسا- گمشو! تا حلواتو نخورم جایی نمیرم
رادوین- فکر کردی ! من حلوامو همینجوری به هر خری نمیدم.
پارسا- حیف اینجا خانواده نشسته وگرنه یه چیزی میگفتم فکت بیوفته.
 
آخرین ویرایش:

Tariki_00

همراه انجمن
عضو انجمن
8/7/19
50
1,662
316
19
کره ماه
پارت 4
مهراد و بهار از چرتو پرتای این دوتا میخندیدن ، من رفتم سمت بقیه با عمو علی که مجرد بود و عمو رضا که بابای پارسا بود دست دادم ، از اونطرف عمه موژان که مامان رادوین بود داشت از کنار درختای گیلاس میومد سمتمون منو دید :
-موژان: ماشالله محمد چه پسری داری ، اسپند دود کنم باید چشم نخوره
بابا نگام کرد و چیزی نگفت که گفتم:
-راستی بابا این دورو اطراف شبا خیلی تاریک میشه یه چندتا پروژکتور باید بذاریم اینجوری امن تر میشه
بابا- باشه یه چند روز دیگه بگو بیان بذارن
رضا- راست میگه اینجوری خیلی بهتر میشه ، راستی کی برداشت میکنین؟ این میوه ها رسیدن.
بابا- اره تقریبا رسیدن اما دو هفته دیگه باشن بهتر میشه هنوز مونده ، تا بعد میگیم جمع کنن.
رضا- خوبه اون روز به این دوتا علافم خبر بدین خودم میفرستمشون.
منظور عمو از علاف، پارسا و رادوین بود .
-اره عمو نگران نباش همچین ازشون کار بکشم که هیچکی از خرش اونجوری کار نکشیده .
بابا و عمو خندیدن ، یکی دستشو رو شونم زد برگشتم مهراد رو دیدم با خنده زیر لب بهم گفت «دهنت سرویس» ، بعد با بابا و عمو احوال پرسی کرد .
با صدای ساحل ، خواهر پارسا که همسن بهار بود همگی برگشتیم سمتش، با اینکه اون همه ادم اونجا بودن فقط زل زده بود تو چشمای من
-ساحل: مامان اینا میگن بیاین بالا هوا گرمه، چایی بخورین.
حالا من نمیدونم هوای گرم و چایی دقیقا کجاشون بهم ربط داره ولی همه رفتیم بالا ، بعد از خوردن چایی قرار شد زیر انداز ببریم
و بریم تو باغ ناهارو درست کنیم، البته فقط گوشتشو ، برنجو همون بالا درست کردن؛ با مهراد و رادوین و پارسا دور گوشتای روی منقل ایستاده بودیم و اون دوتا ، رادوین و پارسا میزدن تو سر و کله‌ی هم و منو مهرادم به حرفاشو گوش میکردیم و حواسم بود که غذا ها نسوزن ساحل و بهار کنار هم رو زیر انداز نشسته بودن و بابا و عمو ها هم تو درختا قدم میزدن و حرف میزدن ، خانوما هم بالا مشغول بودن ، نمیدونم چی گفتن که پارسا یکی زد تو سر رادوین
رادوین- از قدیم گفتن نباید به این پسر دایی های بی لیاقت رو داد
پارسا- خاک تو سرت
رادوین- هرچی به من بگی عمته !
پارسا- خره عمه من، مامانته!
رادوین- باشه مهم اینه عمه توم هست!
-خفه شین دیگه وگرنه سر جفتتونو میکوبم بهم!
مهراد با خنده به من نگاه کرد:
-مهراد: واقعا اینا مغز آدمو میخورن!
سرمو با تاسف تکون دادم
-خواستی یکی رو مجازات کنی اینارو بفرست سرش، از زندگی سیر میشه!
پارسا- نفرما بابا! از خداشم باشه!
رادوین- اره پسر به این جیگری ، چشم عسلی از کجا گیر میارن.
مهراد از خنده پس افتاد و بریده بریده گفت:
-مهراد: وای خدا یاد آهنگ سوسن خانوم افتادم
با خنده تایید کردم
رادوین تا خواست چیزی بگه فرهاد اومد
فرهاد- خانوما میگن بیاین بالا وسایلا و ظرف ها رو بیارین پایین
-راست میگه همتون پاشین برین، من بقیه این گوشتارو درست کنم ، پاشین ! بهار توم برو کمک سه ساعته اونجا نشستی حرفات تموم نشد!
خلاصه همرو فرستادم برن خودم رو یه سنگ نشستم و تا اومدم نفس راحتی بکشم ، ساحل رو دیدم رو سرم وایستاده بود ، اخم کردم و پرسیدم:
-چیزی میخوای؟!
ساحل اومد نزدیکم با فاصله کمی نشست !
-هوم؟! نه ، اومدم یکم باهات حرف بزنم آخه با اینکه پسر عمو دختر عمویم خیلی کم باهم حرف زدیم !
-بهتر بود میرفتی کمک بقیه .
انگار یکم حرصش گرفت
-بقیه خیلی زیادن، چارتا وسیلس میارن دیگه لازم نیست لشگر کشی کنیم.
حرفی نزدم تا بره اصلا احساس راحتی نمیکردم بعد کمی سکوت ، ادامه داد و پرسید :
-میتونیم همو بیشتر ببینیم؟!
یکی از ابروهام بردم بالا و پرسیدم:
-چرا اونوقت؟!
-من ... من دوست دارم بیشتر باهم باشیم، یکم نزدیکتر!
-چرا ؟! چون پسر عمو دختر عمویم و کم همو میبینیم؟!
-نه من ...
 
آخرین ویرایش:

Tariki_00

همراه انجمن
عضو انجمن
8/7/19
50
1,662
316
19
کره ماه
پارت5
-تو چی ؟! ببین ساحل، تو هنوز خیلی بچه ای همسن بهاری اگه بجای تو بهار اینجا نشسته بود چنان گوشاشو میکشیدم به فکر نزدیک شدن با هیچکی حتی پسر عموش هم نیوفته بعدم من دوازده سال ازت بزرگترم جای بابابزرگت میشم.
با اعصبانیت گفت:
-من بچه نیستم، شونزده سالمم نیست نوزده سالمه ، توم دوازده سال ازم بزرگتر نیستی فقط نه سال بزرگتری.
با تعجب نگاش کردم خیلی ریزه‌میزه تر از نوزده ساله ها بود ینی اگه نمیگفت هچوقت به ذهنمم نمیرسید سه سال از بهار بزرگتر باشه ولی با این حال گفتم:
-تو برای من مثل بهاری هر چند سالتم که باشه مهم نیست، دیگه دوست ندارم هیچوقت از این حرفا بزنی نه به من، نه به هیچ‌کس دیگه‌ای، نظرمم هیچوقت عوض نمیشه.
تا خواست چیزی بگه بهار و مهراد رسیدن و حرفشو نزد و با حرص رفت سمت خونه باغ هرچی بهار صداش زد جوابشو نداد ، بهار با طلبکاری اومد پیشم و پرسید:
بهار_ چی گفتی بهش ناراحت بود؟!
-فضولی نکن عنتر خانوم
بهار- کوفت میگم چی گفتی؟!
داد زدم:
-گفتم دخالت نکن !
وسایلارو گذاشت و با حرص رفت.
مهراد اومد سمتم:
-قضیه چی بود؟
سرمو تکون دادم و کوتاه جواب دادم:
-هیچی!
خوشبختانه چیز دیگه ای نپرسید چون اعصابمو بهم ریخته بودن دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم ، موقع ناهار بهار همش بهم چشم غره میرفت و ساحل هم با اخم غذاشو میخورد اصلا برام مهم نبودن چون هرکی بجای من اون حرفارو از ساحل میشنید مطمئنم رفتار بدتری داشت و حتی ممکن بود با یه عوضی طرف حساب میشد و ازش سوء استفاده میکرد ، بعد از ناهار همشون پاشدن وسایلارو جمع کردن من رفتم رو زیر انداز دراز کشیدم یکم چرت بزنم ، مهرادم اومد پیشم اون دو تا هم اومدن.
رادوین- راستی بگم امشب هممون رو سرت خراب شدیم خودتو آماده کن!
منظورش خودشو پارسا و مهراد بودن جوابشو ندادم.
پارسا- منظورش اینه که شب میمونیم
-فهمیدم، حالا خفه شین یکم بخوابم!
یکم خندیدن بعد دیگه ساکت شدن و خوابم برد ، با تکون دادنای مهراد بیدار شدم ، مهراد و رادوین بیدار بودن
با صدای گرفته ای پرسیدم:
-ساعت چند؟!
مهراد- ساعت چهار و نیم!
-اوه چخبره این همه خوابیدیم چرا زودتر بیدارمون نکردین!؟
رادوین- خودمونم تازه بیدار شدیم !
مهراد- اره البته با صدای پچ پچ چند نفر رو سرمون که هم من شنیدم هم رادوین ،ولی وقتی بیدار شدیم کسی رو ندیدیم!
رادوینم تایید کرد
-رادوین:راست میگه تازه قبل از اون یه اتفاقایی برام میوفتاد که نفهمیدم چیه ، همش رو صورتم خاک و آشغال میریخیت تا صورتمو پاک میکردم میومدم بازم بخوابم بازم اونجوری میشد درحالی که نه بادی بود نه نسیمی!
منو مهراد با تعجب بهم نگاه کردیم بعد به رادوین نگاه کردم، ترجیح دادمو بحثو عوض کنم.
-بقیه کجان بابا، عمو؟!
رادوین- اونا همون موقع رفتن تو زودتر خوابت برد نفهمیدی!
-حالا پارسا کجاست ؟!
به پشت سرم اشاره کردن برگشتم دیدم خوابه ، خواستم بیدارش کنم رادوین جلومو گرفت و یه برگ از رو زمین برداشت رو صورت پارسا کشید چند بار اینکارو کردپارسا با دست پسش میزد اما رادوین دوباره برگو رو صورتش می‌کشید یهو پارسا محکم کوبید تو صورت خودش ، رادوین و مهراد چنان قهقه ای زدن که پارسا از صداشون بیدار شد; پارسا با گیجی بیدار شد و چشماشو با دست فشار داد و با صدای گرفته بخاطر خواب گفت:
پارسا_مرگ ، مرض داری اونقدر پاهامو قلقلک دادی هیچی از خوابم نفهمیدم .
خندشون رو لبشون خشک شد و رادوین با بهت گفت:
رادوین - اما من اصلا پاتو قلقلک ندادم خودمم خواب بودم !
پارسا با کنجکاوی نگامون کرد و از من پرسید:
-پس تو بودی ؟!
سرمو تکون دادم که ینی نه، از مهراد پرسید:
-تو چی؟
مهراد یه جوری نگام کرد انگار ترسیده بود اما خیلی محکم جواب داد:
-منم نبودم خودم خوابیده بودم.
 
آخرین ویرایش:

Tariki_00

همراه انجمن
عضو انجمن
8/7/19
50
1,662
316
19
کره ماه
پارت6
پارسا- پس کی بود؟!
-هیچکی احتمالا بخاطر خواب توهم زدی
پارسا- نه نه! اصلا توهم نبود قشنگ حسش میکردم که یکی با ناخونای بلندش رو کف پام میکشید حتی اونقدری که مطمئنم جاشم مونده!
کف پاشو نشونمون داد ، راست میگفت رد چندتا خراش رو کف پاش دیده میشد انگار واقعا یکی به کف پاش ناخون کشیده بود.
رادوین با تعجب و بهت گفت:
-اینجا جن داره؟!
هممون نگاش کردیم هیچکدوممون نتونستیم یه دلیل منطقی برای دادن جواب منفی به سوالش بدیم ، میدونستم پارسا نسبت به ما بیشتر از این چیزا میترسه ، آب دهنشو پر صدا قورت داد و بلند شد
-من که میرم خونه اینجا واینمیستم
با کمی اعصبانیت گفتم:
-گمشین جن کجا بود ؟ بشین ببینم دیوونه‌این بخدا
بعدم پاشدم رفتم سمت خونه به بقیم گفتم:
-پاشین جمع کنین بیاین
رفتم بالا دیدم فرهادم ازما بدتر همچین گرفته بود خوابیده بود که سیل که هیچ سونامی هم میومد بیدار نمیشد، اصلا تا یه ذره ازش غافل میشم میگیره میخوابه این بشر.
تا ساعتای دوازده دور هم نشسته بودیم و حرف میزدیم رادوینم که میدید پارسا میترسه بیشتر جو میگرفت چیزای ترسناک میگفت هرچند فرهادم کم از پارسا نمیترسید ‌؛ دیگه کم کم هممون خسته شده بودیم و دوازده و نیم اینا بود که میخواستیم بگیریم بخوابیم که پارسا گفت میره دستشویی ، رادوین میخواست بره بترسونتش با اخم بهش گفتم:
-دِ بشین دیگه وگرنه بخدا همچین میزنم دندونات خورد شه !
اونم چیزی نگفتو نشست به فرهاد گفتم پتو و بالشت برامون بیاره، رادوین رو بالشتش که از فرهاد گرفت لم داد و گفت :
-رادوین: چقدر اینجا خوبه واسه فاز ترسناک یادم باشه دفعه دیگه اومدم چندتا از اون فیلم ترسناکامو بیارم
-لازم نیست فیلم ترسناک بیاری ، همینجا الان از پنجره میندازمت بیرون برو از فضا ترسناکش بهره ببر لازم نیست پول فیلمم بدی‌
رادوین با خنده گفت:
-اونجوری که تو میگی باید بیشتر پول بدم هم یه خرجی واسه بیمارستان یکیم برای تیمارستان !
-من به فکر خودتم خلاصه اگه هیجانت کم شده بود خبرم کن
رادوین- میبینی مهراد ، اصلا اعصاب نداره ها!
مهراد- من که باهاش موافقم.
رادوین- ای که جون به جونت کنن طرفشو ول نمیکنی.
تا حرفش تموم شد ، پارسا با اعصبانیت درو باز کرد و اومد سمت رادوین، هممون از حالش تعجب کرده بودیم.
-پارسا: خیلی عوضی بخدا ، خدا لعنتت کنه!
رادوین- چته دیوونه؟!
پارسا- مرگ ! تو یه بار دیگه من میرم دستشویی هی برقو روم قطع و وصل کن من میدونم با تو ، هرچی صداتم میزدم فقط میخندیدی!
رادوین- چی میگی؟! باور کن من نبودم ، یعنی میخواستم بیام بترسونمت اما برسام نذاشت.
پارسا که انگار گیج شده بود با حرص و ترس ، داد زد:
-پارسا:خیلی مسخره این اگه اینجوری میخواین بترسونینم
با داد گفتم:
-پارسا آروم باش !
با استرس نشست
-هممون این بالا بودیم کسی نخواسته بترسونتت ، بعدم چیزی واسه ترس وجود نداره احتمالا لامپ اتصالی کرده!
پارسا که از ترس کنترلشو از دست داده بود با صدای بلند گفت:
-پارسا: لامپ اتصالی نکرده بود، من صدای کلید برقو که بالا و پایین میشد و میشنیدم بعدم فرض میکنم که لامپ اتصالی کرده بوده اون صدای خنده کی بود پس ، اگه همتون این بالا بودین؟!
فرهاد با ترس بهم خیره شده بود.
-فرهاد: آقا بخدا من میگم جنه شما ها باورتون نمیشه .
با این حرف فرهاد جو بینمون واقعا بد شد ، خودمم واقعا میترسیدم اما گفتم:
- الان میرم ببینم ، بعد مشخص میشه!
رادوین- چی چی و برم ببینم؟! دیوونه شدی ؟! اگه واقعا جنی درکار باشه چی؟!
-پنج تا مرد این بالاییم میخوای مثل بچه ها بریم پشت سر هم قایم بشیم ، بعدم خودتم میگی اگه ؟! منم مطمئن نیستم اون پایین چی هست ولی میخوام ببینم کی جرات کرده با وجود ماها بیاد تو خونه؟!
مهراد- من با رادوین موافقم رفتن اون پایین دیوونگیه محضه.
-میگی چیکار کنیم؟!
رادوین رفت تو آشپزخونه یه چاقو بزرگ تیز برداشت و بهم نشون داد و با اشاره به چاقو گفت:
-رادوین: اینجوری باید بریم ببینیم نه دست خالی
اینو گفتو خودش رفت پایین منم پشت سرش رفتم و به بقیه گفتم نیان و منتظرمون باشن اما مهراد هم حرفمو گوش نکرد و اومد، با هر قدمی که از پله ها پایین تر میرفتیم نور کمتر میشد هممون با استرس جلو میرفتیم تا رسیدیم دم در دستشویی رادوین درو هول داد در به آرومی و با صدای قیژ که تو اون سکوت و تاریکی جو رو متشنج تر میکرد باز شد تو تاریکی حس کردم کسی اونجاست