Drag to reposition cover

درحال تایپ همسایگان شیطانی | cute_girl کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 4K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: cute_girl

شخصیت مورد علاقتون؟!

  • برسام

  • مهراد

  • رادوین

  • پارسا

  • چقدر از رمان راضی هستید؟ و بنظرتون چقدر ترسناکه؟(میتونید چندتا گزینه انتخاب کنید)

  • عالیه، خیلی ترسناکه:)

  • خوبه، میتونه بهتر باشه

  • بد نیست

  • ژانر معمایی با توجه به محتوا به رمان مربوط است و نیاز است به اضافه کردن این ژانر به ژانر ترسناک؟

  • بله

  • خیر


Results are only viewable after voting.

cute_girl

همراه انجمن
عضو انجمن
8/7/19
127
4,533
426
20
کره ماه
نام رمان: همسایگان شیطانی
نام نویسنده: cute_girl | کاربر انجمن نگاه دانلود
نام ناظر: @سییما
ژانر: ترسناک
زاویه دید: اول شخص
بر اساس واقعیت
خلاصه: باغبون‌هایی که برای کار و مواظبت از باغ می‌گیرند دو هفته بیشتر دووم نمیارن و هر کدوم با یه بهونه فرار می‌کنن. برسام میره تا ببینه علت این فرارها و بهونه‌های مختلف چیه، ولی اتفاقات عجیبی براش میوفته که باور حقیقتشون سخته و با عجیب شدن رفتارهای دوستش بهش هشدارهایی داده میشه که مجبور به انتخاب میشه، انتخاب‌هایی که اگه اشتباه باشن...



E1C539E1-68A1-49EF-8B5B-144396D92DAB.jpeg

لینک نقد رمان:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
E1C539E1-68A1-49EF-8B5B-144396D92DAB.jpeg
 
آخرین ویرایش:

*سیما*

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
به نام خدا
231444_bcy_nax_danlud.jpg


نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»

 

cute_girl

همراه انجمن
عضو انجمن
8/7/19
127
4,533
426
20
کره ماه
مقدمه
قسم خوردگان برای نابودیت در انتظار اجازه ملاقاتی از سوی تو هستند؛ خون با خون شسته نمی‌شود، شیطان با شیطان دور نمی‌شود؛ راه اشتباهیست قدم گذاشتن در آن راه چاره، که خود دردسر است!

***
To view the content, you need to Sign In or Register.
 
آخرین ویرایش:

cute_girl

همراه انجمن
عضو انجمن
8/7/19
127
4,533
426
20
کره ماه
[HIDE]
پارت 8
پاشدم به هر کدومشون لگد نسبتا آرومی زدم و با صدای بلند داد زدم:
- پاشین، پاشین ریختن سرمون!
پارسا با چشمای بسته پاشد نشست.
- پارسا: من دیگه غلط کنم پام رو اینجا بذارم، همین چند ساعت پیش خوابم برد.
رادوین رو پشت غلت زد و دستی به موهای سیاهش که به هم ریخته بود کشید.
- رادوین: چته لگد می‌زنی؟ بیماری؟!
مهراد خمیازه‌ای کشید و تو یه حرکت نرمشی دوتا دستاشو قلاب کرد و به بالای سرش هدایت کرد.
- مهراد: ناموسا جنی شدی رفت داداش.
فرهاد رو نگاه کردم ببینم اون چرا حرف نمی‌زنه دیدم باز نشسته خوابش بـرده، فکر کنم ایستاده هم می‌تونه بخوابه! نمی‌دونم باید امتحانش کنم. بدون توجه به اونا رفتم سمت در و تهدید کردم:
- بیام ببینم خوابیدین همتون رو از پنجره پرت می‌کنم پایین!
رفتم پایین چراغ تو دستشویی روشن بود انگار دیشب یادمون رفته بود خاموشش کنیم.
بعد اینکه دستو صورتمو شستم رفتم بالا، بالشت و پتوهاشون رو جمع کرده بودن؛ اما بالشت خیس از آب دهن فرهاد بیرون بود و تو کمد دیواری نذاشته بودن.
- فرهاد چرا این بالشتت رو اینجا گذاشتی؟ اصلا از نامرتب بودن خوشم نمیاد.
فرهاد که تو آشپزخونه بود صدام رو نشنید، پارسا تو هال نشسته بود و بی‌تفاوت سرش تو موبایلش بود؛ رادوین پشت پنجره ایستاده بود، بیرون رو نگاه می‌کرد با حرفم برگشت سمتم و صورتش رو توهم کشید:
- از نامرتب بودن خوشت نمیاد؟ از آب دهن چی؟ چطور بدت نمیاد این بالشتو بذاری تو کمد؟! باید بذاری زیر بغلش بشوره!
پارسا با حرف رادوین توجهش جلب شد:
- پارسا: راست می‌گـه! ببین حتی رادوین، با همه پلشت بودنش بدش اومد.
رادوین خندید:
- رادوین: چرا چرت می‌گی ملنگ؟! من کی پلشت بودم؟!
پارسا- یادته اون روز بیرون غذا می‌خوردیم...
رادوین با خنده پرید وسط حرفش:
- خب خب، اون رو نگو!
پارسا لبخند پیروزمندانه‌‌ای زد. مهراد و فرهاد تو آشپزخونه، صبحونه رو درست می‌کردن رفتم سمتشون؛ پارسا و رادوین هم پشت سرم اومدن، میز صبحونه تقریبا کامل و حاضر بود.
- دمتون گرم، از اون املت دیشب خوردیم، ضعف گرفتم؛ اصلا من نمی‌دونم کی اون رو به عنوان غذا اختراع کرده؟!
رادوین با خنده گفت :
- تو چی می‌فهمی که الان املت خوردنم تو این تحریما لاکچریه.
پارسا هم با تایید ادامه داد:
- بعدم با اون آشپزای افتخاری که داشتی واقعا ازت نامید شدم با این حرف.
مهراد که سرش تو یخچال بود و نمی‌دونم دنبال چی می‌گشت با لبخند آرومی برگشت بهشون نگاه کرد:
- مهراد: این رو نگید چی بگید به هر حال شام دیشب رو شما پختین!
- اره البته اگه گندی که به آشپزخونه زدن رو به حساب نیاریم، منکه فکر نمی‌کردم آشپزخونه دیگه شبیه قبلش بشه!
پارسا با خونسردی اعصاب خوردکنش حاضر جوابی کرد:
- پارسا: حالا دیدی که شده!
رو به مهراد گفتم:
- من که صبحا اعصاب ندارم می‌زنم چَپَشون می‌کنم بعد دلخور میشن!
مهراد خندید و روبه اون دوتا گفت:
- مهراد: به در میگه دیوار بشنوه.
پارسا- خودمون فهمیدیم!
رادوین- بی اعصابه دیگه!
دیگه تا صبحونه خوردیم تموم شد کسی حرفی نزد. چون تو باغ کار داشتم همشون خداحافظی کردن و رفتن. درختا چند روز بود آب نخورده بودن باید امروز چک می‌کردم لوله‌های آبیاری قطره‌ای مشکلی نداشته باشن. تا عصر تو باغ مشغول بودیم، می‌خواستم برم آب رو باز کنم که ماشین بابا اومد تو باغ پارک کرد؛ رفتم سمتش باهم دست دادیم.
بابا- چه خبر؟!
لباسم که خاکی شده بود رو تکوندم:
- هیچی مشغولیم.
با نگاه نافذش نگاهی به سرتا پام انداخت:
- بقیه کجان؟ رادوین و پارسا و دوستت؟
- اونا صبح زود رفتن.
سرش رو به نشونه فهمیدن تکون داد و دستاش رو پشت کمرش گره زد.
- چیزی شده بابا؟!

[/HIDE]
 
آخرین ویرایش: