در حال تایپ همسایگان شیطانی | cute_girl کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 3K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: cute_girl

شخصیت مورد علاقتون؟!

  • برسام

  • مهراد

  • رادوین

  • پارسا

  • چقدر از رمان راضی هستید؟ و بنظرتون چقدر ترسناکه؟(میتونید چندتا گزینه انتخاب کنید)

  • عالیه، خیلی ترسناکه:)

  • خوبه، میتونه بهتر باشه

  • بد نیست

  • ژانر معمایی با توجه به محتوا به رمان مربوط است و نیاز است به اضافه کردن این ژانر به ژانر ترسناک؟

  • بله

  • خیر


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

cute_girl

دوستدار انجمن
عضو انجمن
8/7/19
95
3,651
396
19
کره ماه
نام رمان: همسایگان شیطانی
نام نویسنده: cute_girl | کاربر انجمن نگاه دانلود
نام ناظر: @سییما
ژانر: ترسناک
زاویه دید: اول شخص
بر اساس واقعیت
خلاصه: باغبون‌هایی که برای کار و مواظبت از باغ می‌گیرند دو هفته بیشتر دووم نمیارن و هر کدوم با یه بهونه فرار می‌کنن. برسام میره تا ببینه علت این فرارها و بهونه‌های مختلف چیه، ولی اتفاقات عجیبی براش میوفته که باور حقیقتشون سخته و با عجیب شدن رفتارهای دوستش بهش هشدارهایی داده میشه که مجبور به انتخاب میشه، انتخاب‌هایی که اگه اشتباه باشن...



E1C539E1-68A1-49EF-8B5B-144396D92DAB.jpeg

لینک نقد رمان:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
E1C539E1-68A1-49EF-8B5B-144396D92DAB.jpeg
 
آخرین ویرایش:

*سیما*

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
به نام خدا
231444_bcy_nax_danlud.jpg


نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»

 

cute_girl

دوستدار انجمن
عضو انجمن
8/7/19
95
3,651
396
19
کره ماه
مقدمه
قسم خوردگان برای نابودیت در انتظار اجازه ملاقاتی از سوی تو هستند؛ خون با خون شسته نمی‌شود، شیطان با شیطان دور نمی‌شود؛ راه اشتباهیست قدم گذاشتن در آن راه چاره، که خود دردسر است!

***


Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
 
آخرین ویرایش:

cute_girl

دوستدار انجمن
عضو انجمن
8/7/19
95
3,651
396
19
کره ماه
پارت 3
اخمام رفت تو هم با سرعت برگشتم ببینم کی اون دورو براست که صدامو می‌شنوه، با صدای خنده مهراد فهمیدم رودست خوردم با حرص گفتم:
- ببند!
خندش بیشتر شد؛ هر لحظه صدای قهقهش بیشتر و بلندتر می‌شد، طوری که دیگه داشت اعصابمو بهم می‌ریخت صداش زدم:
- مهراد؟!
هر چی می‌گذشت عصبانیتم از بین می‌رفت و تعجبم بیشتر می‌شد از قهقه ای که انگار عصبی بود و جنون وار متوقف نمی‌شد؛ بهت زده با دست تکونش دادم:
- مهراد؟!
قهقه دیوونه وارش نه تنها تموم نمی‌شد که هر لحظه غیر طبیعی‌تر می‌شد؛ واقعا از حالتش ترسیدم، عصبی سرش داد زدم:
- مهراد خفه شو دیگه!
انگار بهش شوکی وارد شده باشه یهو خندش قطع شد؛ با نگاهی عجیب که تو اون هوای گرم باعث شد لحظه ای از سرما و تاریکیش به خودم بلرزم بهم خیره شد، حالت نگاش یه جوری بود اونقدر وحشتناک که انگار اون نگاه قهوه ای گرم جاشو با یه نگاه شیطانی عوض کرده بود؛ با صدایی خیلی عجیب‌تر از خنده جنون وارش و نگاه شیطانیش که خش دار، بم، خیلی عمیق و سرد بود و اصلا هیچ شباهتی به صدا و لحن آروم همیشگیش نداشت، تهدید کرد:
- روزگارتون سیاهه اگه از اینجا گم نشین!
با بهت و ترس مات موندم به مهراد که چشماش داشت بسته می‌شد و میوفتاد. نایلونارو انداختم و سریع مهراد رو گرفتم؛ قلبم اونقدر تند می‌کوبید که صداشو خیلی راحت می‌شنیدم، دستمو رو صورت گرد رنگ پریده مهراد گذاشتم اونقدر پوستش سرد شده بود که لحظه ای ترسیدم و نبضشو چک کردم، با لمس ضربات ملایم نبضش زیر انگشت شستم نفسمو آسوده رها کردم. خوشبختانه فقط دو قدم با در خونه فاصله داشتیم، روی زمین آروم نشوندمش و با چندتا سنگ ریزه زدم به پنجره خونه، فرهاد اومد پشت پنجره با دست اشاره زدم بیاد پایین؛ با نگرانی به صورت رنگ پریده مهراد نگاه کردم، موهای کوتاه خوش حالت قهوه‌ای رنگش رو پیشونیش ریخته بود رو با دست کنار زدم تا فرهاد رسید با ترس و وحشت اومد سمتم و شروع کرد به تیلیت کردن مغزم با سوالاش «وای چی شده آقا؟! چه اتفاقی افتاده ؟! و... » با کلافگی صدامو بردم بالا:
- چیزی نیست گرما زده شده کمک کن ببریمش بالا.
خب مشخصِ با اون قد و هیکل مهراد تنهایی نمی‌تونستم ببرمش هرچند که هم قد و هیکلیم تقریبا اما خب بازم یه مرده. وسط هال درازش کردیم، به فرهاد گفتم بره از پایین نایلونارو بیاره خودم رفتم یه لیوان آب آوردم به صورتش چند قطره اب پاشیدم و چند بار با نوک انگشتای دستم به گونش ضربات ملایمی زدم، دمای بدنش به حالت طبیعیش برگشته بود؛ صداش زدم تا بهوش اومد، نیم خیز شد و با گیجی بهم نگاه می‌کرد.
- هوم؟!
- کوفت هوم! خوبی الان؟!
پاشد نشست
- چی شد مگه؟!
موندم براش توضیح بدم یا نه (؟) ترجیح دادم بعدا حالش خوب شد بگم که باز بهوش نیومده پس نیوفته.
- هیچی عین این دختر لوسا زرتی افتادی غش کردی! نگفته بودی انقدر نازنازی هستی!
با ناله و تعجب گفت:
- واقعا؟! من نمی‌دونم چمه تا حالا همچین اتفاقی برام نیوفتاده بود! من فقط یادم میاد داشتی حرف می‌زدی یهو یه چیز سیاه شبیه یه سایه یا یه شبح پشت سرت دیدم و بعد دیگه چیزی یادم نمیاد.
نگرانی و تعجبم با حرفاش بیشتر از قبل شد؛ اما سعی کردم که تاثیر حال درونم رو تو لحنم نشون ندم که انگار موفق بودم.
- بی‌خیال حالا پاشو میدونی من نازتو نمی‌کشم انقدر ازت کار بکشم که ایندفه خودتو بزنی به غش.
خواستم بلند بشم که دستمو گرفت، نگاش کردم نگاه قهوه‌‌ایش که حالا گرمای همیشگیشو داشت بهم دوخته بود.
- راجع به این قضیه به کسی نگی لطفا.
- معلومه که نمی‌گم احمق! منو نشناختی مگه؟!
- می‌دونم!
با هم رفتیم مواد رو تو یخچال چیدیم، حین کارمون مهراد که از قضیه اومدن فامیلای پدریم خبر نداشت با تعجب پرسید:
- چه خبره برسام؟! این همه خرید! نکنه جنا بهت خبر دادن من امروز میام رفتی خرید؟!
با لبخند چشمک زدم
- ای یه همچین چیزی!
تو همین حین صدای سه تا ماشین دیگه که تازه رسیدن اومد. مهراد رفت سمت پنجره با تعجب برگشت نگام کرد:
- اینا کین؟! چرا نگفتی ایل و تبارت امروز میان من حالا چیکار کنم؟!، من که میرم!.
سمتش رفتم و حین جواب دادن نگاهی به بیرون انداختم:
- خفه! جایی نمیری، رادوین و پارسا هم هستن.
-منظورت اون دوتا پت و مته؟!
با خنده سر تکون دادم:
- بشنون با چرت و پرتای به نظر خودشون منطقی سرتو می‌خورن! جوری که از بدنیا اومدنت پشیمون میشی.
یه فیگور با بازوش گرفت.
- مردن بیان جلو
- مرد بودنو که خبر ندارم اما خیلی شبیه دوتا پسر بچه تخسن با اینکه بیستو دو، سه سالشونه!
- موافقم!
زدم رو شونش:
- حالا بیا بریم پایین ایل و تبارم رو رویت کن از نزدیک!
باهم رفتیم پایین تا پامو گذاشتم بیرون بهار، خواهر شونزده سالم با جیغ از گردنم آویزون شد.
- عنتر درختی، ول کن!
با خنده و اعتراض ازم جدا شد.
- خب داداش دلم برات تنگ شده چند روزه ندیدمت.
- یه شب نبودم!
مهراد خندید که بهار گفت:
- بیا! جلوی دوستاتم منو باید ضایع کنی؟!
مهراد- این چه حرفیه والا من که به این اخلاقای برسام عادت کردم.
رادوین با خنده از اون طرف که میومد بلند گفت:
- رادوین: چطوری بری؟! میبینم مهری هم که اینجاست.
- خفه! مسخره.
رادوین- قربونت!
پارسا با قدمای تند اومد سمتمون و خودشو پشت سر رادوین با یه حرکت نمایشی قایم کرد:
- پارسا: وای نامردا منو نجات بدین از دست این بابای گرامیم باز این برسام گور تو قبرستونی رو دیده رو سر من بدبخت غر میزنه که چرا تو یه ذره عرضه این پلشتو نداری؟! چرا کار نمیکنی؟! چرا فلان نمی‌کنی چرا؟! چرا قبرتو نمی‌کنی نمیمیری؟!
اونقدر بامزه حرفاشو می‌گفت که هممون خندمون گرفته بود؛ طبق معمول رادوین برای در آوردن حرص پارسا با نیشخند پرسید:
- رادوین: واقعا چرا ؟! چرا قبرتو نمی‌کنی نمیمیری؟!
پارسا خونسرد نگاش کرد.
- پارسا: گمشو! تا حلواتو نخورم جایی نمیرم.
رادوین- فکر کردی! من حلوامو همین‌جوری به هر خری نمیدم.
پارسا- حیف اینجا خانواده نشسته وگرنه یه چیزی می‌گفتم فکت بیوفته.
واقعا تلاششون برای در آوردن حرص همدیگه ستودنیه!
 
آخرین ویرایش:

cute_girl

دوستدار انجمن
عضو انجمن
8/7/19
95
3,651
396
19
کره ماه
پارت 4
مهراد و بهار از چرتو پرتای اون دو تا می‌خندیدن؛ من رفتم سمت بقیه با عمو علی که مجرد بود و عمو رضا که بابای پارسا بود دست دادم؛ از اونطرف عمه موژان که مامان رادوین بود داشت از کنار درختای گیلاس میومد سمتمون، منو دید:
- موژان: ماشالله محمد چه پسری داری؛ اسپند دود کنم باید چشم نخوره.
بابا، با چشمای میشی رنگش نگام کرد؛ جذبه ذاتی نگاه تحسین برانگیزش تا عمق وجودم نفوذ کرد و حرفی نزد که گفتم:
- راستی بابا این دورو اطراف شبا خیلی تاریک میشه یه چندتا پروژکتور باید بذاریم اینجوری امن تر میشه.
با صدای پر صلابتش جواب داد:
- بابا: باشه یه چند روز دیگه بگو بیان بذارن.
رضا- راست میگه اینجوری خیلی بهتر میشه؛ راستی کی برداشت می‌کنین؟ این میوه ها رسیدن.
بابا- اره تقریبا رسیدن؛ اما دو هفته دیگه باشن بهتر میشه هنوز مونده، تا بعد میگیم جمع کنن.
رضا- خوبه اون روز به این دوتا علافم خبر بدین خودم می‌فرستمشون.
منظور عمو از علاف، پارسا و رادوین بود.
- اره عمو نگران نباش همچین ازشون کار بکشم که هیچ‌کی از خرش اونجوری کار نکشیده.
بابا و عمو خندیدن، یکی دستشو رو شونم زد برگشتم مهراد رو دیدم با خنده زیر لب بهم گفت «دهنت سرویس»؛ بعد با بابا و عمو احوال پرسی کرد.
با صدای ساحل، خواهر پارسا، که همسن بهار بود؛ همگی برگشتیم سمتش، با اینکه اون همه ادم اونجا بودن فقط زل زده بود تو چشمای من.
- ساحل: مامان اینا میگن بیاین بالا هوا گرمه، چایی بخورین.
حالا من نمی‌دونم هوای گرم و چایی دقیقا کجاشون بهم ربط داره ولی همه رفتیم بالا، بعد از خوردن چایی قرار شد زیر انداز ببریم
و بریم تو باغ ناهارو درست کنیم، البته فقط گوشتشو، برنجو همون بالا درست کردن؛ با مهراد و رادوین و پارسا دور گوشتای روی منقل ایستاده بودیم و اون دوتا، رادوین و پارسا می‌زدن تو سر و کله‌ی هم و منو مهرادم به حرفاشون گوش می‌کردیم و حواسم بود که غذا ها نسوزن، ساحل و بهار کنار هم رو زیر انداز نشسته بودن؛ بابا و عمو‌ها در حال قدم زدن تو درختا با هم حرف می‌زدن و خانوما بالا مشغول بودن. نمی‌دونم چی گفتن که پارسا یکی زد تو سر رادوین.
رادوین- از قدیم گفتن نباید به این پسر دایی های بی‌لیاقت رو داد.
پارسا- خاک تو سرت!
رادوین- هرچی به من بگی عمته!
پارسا- خره عمه من، مامانته!
رادوین- باشه مهم اینه عمه توم هست!
- خفه شین دیگه وگرنه سر جفتتونو می‌کوبم بهم!
مهراد با خنده به من نگاه کرد:
- مهراد: واقعا اینا مغز آدمو می‌خورن!
سرمو با تاسف تکون دادم:
- خواستی یکی رو مجازات کنی اینارو بفرست سرش، از زندگی سیر میشه!
پارسا- نفرما بابا! از خداشم باشه!
رادوین- اره پسر به این جیگری، چشم عسلی از کجا گیر میارن.
مهراد از خنده پس افتاد و بریده بریده گفت:
- مهراد: وای خدا یاد آهنگ سوسن خانوم افتادم!
با خنده تایید کردم. رادوین تا خواست چیزی بگه فرهاد اومد.
فرهاد- خانوما میگن بیاین بالا وسایلا و ظرف ها رو بیارین پایین.
- راست میگه همتون برین، من بقیه این گوشتارو درست کنم، پاشو بهار، توم برو کمک سه ساعته اونجا نشستی حرفات تموم نشد!
خلاصه همرو فرستادم برن خودم رو یه سنگ نشستم و تا اومدم نفس راحتی بکشم... ساحل رو دیدم رو سرم وایستاده بود؛ اخم کردم و پرسیدم:
- چیزی میخوای؟!
ساحل اومد نزدیکم با فاصله کمی نشست!
- هوم؟! نه، اومدم یکم باهات حرف بزنم آخه با اینکه پسر عمو دختر عمویم خیلی کم باهم حرف زدیم!
بخاطر نگاه خیرش، با اخم کمرنگی که رو صورتم بود به چشماش نگاه کردم و برای اولین بار بود که متوجه رنگ چشماش شدم، اونم بخاطر نور خورشید بود فکر کنم که چشمای عسلی رنگشو درخشان‌تر کرده بود.
- بهتر بود میرفتی کمک بقیه.
نفسی با حرص کشید:
- بقیه خیلی زیادن، چارتا وسیلس میارن دیگه لازم نیست لشگر کشی کنیم.
یکی از سیخ‌های روی منقل رو چرخوندم و به زغال‌های داغ خیره شدم؛ از قصد حرفی نزدم تا بره اصلا احساس راحتی نمی‌کردم؛ بعد کمی سکوت، دوباره شروع کرد به حرف زدن:
- می‌تونیم همو بیشتر ببینیم؟!
یکی از ابروهام بردم بالا و پرسیدم:
- چرا اونوقت؟!
نمی‌دونم از لحنم یا حالت نگاه طلبکارم بود که دستپاچه شد:
- من... من دوست دارم بیشتر باهم باشیم، یکم نزدیکتر!
لحن بازخواست کنندم بازم اونو هدف گرفت:
- چرا؟! چون پسر عمو دختر عمویم و کم همو می‌بینیم؟!
- نه من...
پریدم بین حرفش، درحالی که سعی می‌کردم لحنم ملایم باشه اما نبود.
 
آخرین ویرایش:

cute_girl

دوستدار انجمن
عضو انجمن
8/7/19
95
3,651
396
19
کره ماه
پارت5
- تو چی؟! ببین ساحل، تو هنوز خیلی بچه‌ای همسن بهاری اگه بجای تو بهار اینجا نشسته بود چنان گوشاشو میکشیدم به فکر نزدیک شدن با هیچ‌کی حتی پسر عموش هم نیوفته، بعدم من دوازده سال ازت بزرگترم، جای بابابزرگت میشم.
عصبی شد:
- من بچه نیستم، شونزده سالمم نیست نوزده سالمه، توم دوازده سال ازم بزرگتر نیستی فقط نه سال بزرگتری.
با تعجب نگاش کردم، خیلی ریزه‌میزه تر از نوزده ساله ها بود ینی اگه نمیگفت هچوقت به ذهنمم نمیرسید سه سال از بهار بزرگتر باشه؛ ولی با این حال گفتم:
- تو برای من مثل بهاری هر چند سالتم که باشه مهم نیست، دیگه دوست ندارم هیچوقت از این حرفا بزنی نه به من، نه به هیچ‌کس دیگه‌ای، نظرمم هیچوقت عوض نمیشه.
تا خواست چیزی بگه بهار و مهراد رسیدن و حرفشو نزد و با حرص رفت سمت خونه باغ هرچی بهار صداش زد جوابشو نداد، بهار با طلبکاری اومد پیشم و پرسید:
- بهار: چی گفتی بهش ناراحت بود؟!
- فضولی نکن عنتر خانوم!
با حرص صداشو برد بالا:
- بهار: کوفت میگم چی گفتی؟!
داد زدم:
-گفتم دخالت نکن!
وسایلارو گذاشت و با حرص رفت.
مهراد اومد سمتم:
- قضیه چی بود؟
سرمو تکون دادم و کوتاه جواب دادم:
- هیچی!
خوشبختانه چیز دیگه ای نپرسید؛ چون اعصابمو بهم ریخته بودن دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم. موقع ناهار بهار همش بهم چشم غره میرفت و ساحل هم با اخم غذاشو میخورد اصلا برام مهم نبودن چون هرکی بجای من اون حرفارو از ساحل میشنید مطمئنم رفتار بدتری داشت و حتی ممکن بود با یه عوضی طرف حساب میشد و ازش سوء استفاده میکرد. بعد از ناهار همشون پاشدن وسایلارو جمع کردن من رفتم رو زیر انداز دراز کشیدم یکم چرت بزنم، مهرادم اومد پیشم اون دو تا هم اومدن.
رادوین- راستی بگم امشب هممون رو سرت خراب شدیم خودتو آماده کن!
منظورش خودشو پارسا و مهراد بودن جوابشو ندادم.
پارسا- منظورش اینه که شب میمونیم.
- فهمیدم، حالا خفه شین یکم بخوابم!
یکم خندیدن بعد دیگه ساکت شدن و خوابم برد. با تکون دادنای مهراد بیدار شدم، مهراد و رادوین بیدار بودن.
با صدای گرفته ای پرسیدم:
- ساعت چند؟!
مهراد- ساعت چهار و نیم!
با اخم نگاشون کردم، روبروم نشسته بودن؛ نگاهشون یکم عجیب و مشکوک بود، شبیه آدمای مبهوت، متعجب، گیج و حتی ترسیده!
- اوه چخبره این همه خوابیدیم! چرا زودتر بیدارمون نکردین!؟
رادوین- خودمونم تازه بیدار شدیم!
مهراد- اره البته با صدای پچ پچ چند نفر رو سرمون که هم من شنیدم هم رادوین، ولی وقتی بیدار شدیم کسی رو ندیدیم!
رادوینم تایید کرد:
- رادوین: راست میگه، تازه قبل از اون یه اتفاقایی برام میوفتاد که نفهمیدم چیه، همش رو صورتم خاک و آشغال میریخیت تا صورتمو پاک میکردم میومدم بازم بخوابم بازم اونجوری میشد درحالی که نه بادی بود نه نسیمی!
منو مهراد با تعجب بهم نگاه کردیم؛ بعد به رادوین نگاه کردم، ترجیح دادمو بحثو عوض کنم.
- بقیه کجان؟ بابا، عمو؟!
رادوین- اونا همون موقع رفتن تو زودتر خوابت برد نفهمیدی!
- حالا پارسا کجاست؟!
به پشت سرم اشاره کردن برگشتم دیدم خوابه، خواستم بیدارش کنم رادوین جلومو گرفت و یه برگ از رو زمین برداشت رو صورت پارسا کشید چند بار اینکارو کرد، پارسا با دست پسش میزد؛ اما رادوین دوباره برگو رو صورتش می‌کشید؛ یهو پارسا محکم کوبید تو صورت خودش، رادوین و مهراد چنان قهقه ای زدن که پارسا از صداشون بیدار شد و با گیجی پاشد نشست، چشماشو با دست فشار داد و با صدای گرفته‌ بخاطر خواب، غر زد:
- پارسا: مرگ، مرض داری اونقدر پاهامو قلقلک دادی هیچی از خوابم نفهمیدم.
خنده رو لبشون خشک شد و رادوین با بهت جواب داد:
- رادوین: اما من اصلا پاتو قلقلک ندادم خودمم خواب بودم!
پارسا با کنجکاوی نگامون کرد و از من پرسید:
- پس تو بودی؟!
سرمو تکون دادم که یعنی نه، از مهراد پرسید:
- تو چی؟
مهراد یه جوری نگام کرد انگار ترسیده بود اما خیلی محکم جواب داد:
- منم نبودم، خودم خوابیده بودم.
 
آخرین ویرایش:

cute_girl

دوستدار انجمن
عضو انجمن
8/7/19
95
3,651
396
19
کره ماه
پارت6
پارسا با تعجب پرسید:
- پارسا: پس کی بود؟!
خودمم همین سوالو داشتم و خیلی گیج شده بودم؛ ولی سعی کردم جو رو متشنج نکنم، با یه لحن عادی جواب دادم:
- هیچ‌کی احتمالا بخاطر خواب توهم زدی.
پارسا- نه نه! اصلا توهم نبود، قشنگ حسش می‌کردم که یکی با ناخونای بلندش رو کف پام می‌کشید؛ حتی اونقدری که مطمئنم جاشم مونده!
کف پاشو نشونمون داد، راست می‌گفت رد چند تا خراش رو کف پاش دیده می‌شد انگار واقعا یکی به کف پاش ناخون کشیده بود.
رادوین متعجب و بهت زده پرسید:
- اینجا جن داره؟!
هممون نگاش کردیم، هیچ‌کدوممون نتونستیم یه دلیل منطقی برای دادن جواب منفی به سوالش بدیم؛ می‌دونستم پارسا نسبت به ما بیشتر از این چیزا می‌ترسه، آب دهنشو پر صدا قورت داد و بلند شد:
- من که میرم خونه، اینجا واینمیستم.
کمی لحنمو عصبی کردم تا فکرشون رو از این قضیه دور کنم:
- گمشین، جن کجا بود؟ بشین ببینم دیوونه‌این بخدا.
بعدم پاشدم رفتم سمت خونه، به بقیم گفتم:
- پاشین جمع کنین بیاین.
رفتم بالا دیدم فرهادم از ما بدتر همچین گرفته خوابیده که سیل هیچ، سونامی هم میومد بیدار نمی‌شد؛ اصلا تا یه ذره ازش غافل میشم میگیره میخوابه این بشر. تا ساعت‌های دوازده دور هم نشسته بودیم و حرف می‌زدیم رادوینم که می‌دید پارسا می‌ترسه بیشتر جو می‌گرفت چیزای ترسناک می‌گفت هرچند فرهادم کم از پارسا نمی‌ترسید. دیگه کم کم هممون خسته شده بودیم و دوازده و نیم اینا بود، می‌خواستیم بگیریم بخوابیم که پارسا گفت میره دستشویی، رادوین بازیگوشیش گل کرد و خواست بره بترسونتش، با اخم بهش تشر زدم:
- دِ بشین دیگه، وگرنه بخدا همچین میزنم دندونات خورد شه!
اونم چیزی نگفت و نشست به فرهاد گفتم پتو و بالشت برامون بیاره، رادوین رو بالشتش که از فرهاد گرفت لم داد و گفت:
- رادوین: چقدر اینجا خوبه واسه فاز ترسناک، یادم باشه دفعه دیگه اومدم چندتا از اون فیلم ترسناکامو بیارم.
رادوین روبروی منو مهراد بود و من رو یه پشتی با آرنج تکیه داده و کل وزنم روش انداخته بودم که باعث شد دستم خسته بشه، چهارزانو نشستم و پشتی رو گذاشتم روی پام و آرنجمم روش؛ با اخم کمرنگی که همیشه رو صورتم بود، جواب دادم:
- لازم نیست فیلم ترسناک بیاری، همین‌جا الان از پنجره می‌ندازمت بیرون برو از فضا ترسناکش بهره ببر لازم نیست پول فیلمم بدی!‌
رادوین خندش گرفت:
- اون‌جوری که تو می‌گی باید بیشتر پول بدم، هم یه خرجی واسه بیمارستان یکیم برای تیمارستان!
- من به فکر خودتم خلاصه اگه هیجانت کم شده بود خبرم کن.
رادوین- می‌بینی مهراد، اصلا اعصاب نداره ها!
مهراد هم رو یه پشتی تکیه داده بود و پاهاش رو ریلکس دراز کرده بود.
- مهراد: من که باهاش موافقم.
رادوین- ای که جون به جونت کنن طرفشو ول نمی‌کنی.
تا حرفش تموم شد، پارسا با اعصبانیت درو باز کرد و اومد سمت رادوین، هممون از حالش تعجب کرده بودیم.
- پارسا: خیلی عوضی بخدا، خدا لعنتت کنه!
رادوین متعجب پاشد نشست:
- رادوین: چته دیوونه؟!
پارسا عصبی رو سر رادوین وایستاد:
- پارسا: مرگ! تو یه بار دیگه من میرم دستشویی هی برقو روم قطع و وصل کن من می‌دونم با تو، هرچی صداتم می‌زدم فقط می‌خندیدی!
رادوین بهت زده جواب داد:
- رادوین: چی میگی؟! باور کن من نبودم، یعنی میخواستم بیام بترسونمت اما برسام نذاشت.
پارسا که انگار گیج شده بود با حرص و ترس به هممون نگاه کرد، داد زد:
- پارسا: خیلی مسخره این اگه اینجوری میخواین بترسونینم.
داد زدم:
- پارسا آروم باش!
با استرس نشست، سعی کردم آروم باشم:
- هممون این بالا بودیم کسی نخواسته بترسونتت، بعدم چیزی واسه ترس وجود نداره احتمالا لامپ اتصالی کرده!
پارسا که از ترس کنترلشو از دست داده بود با صدای بلند گفت:
- پارسا: لامپ اتصالی نکرده بود، من صدای کلید برقو که بالا و پایین می‌شد و می‌شنیدم؛ بعدم فرض می‌کنم که لامپ اتصالی کرده بوده اون صدای خنده کی بود پس، اگه همتون این بالا بودین؟!
فرهاد با ترس بهم خیره شده بود.
- فرهاد: آقا بخدا من میگم جنه شما ها باورتون نمی‌شه.
با این حرف فرهاد جو بینمون واقعا بد شد، خودمم واقعا می‌ترسیدم؛ اما بلند شدم ایستادم و با لحن محکمی گفتم:
- الان میرم ببینم، بعد مشخص میشه!
بعد رادوین بقیه هم بلند شدن ایستادن؛ اضطراب تو چشمای تک تکمون به وضوح دیده می‌شد.
رادوین- چی چی و برم ببینم؟! دیوونه شدی ؟! اگه واقعا جنی درکار باشه چی؟!
عصبی جواب دادم:
- پنج تا مرد این بالاییم میخوای مثل بچه ها بریم پشت سر هم قایم بشیم، بعدم خودتم میگی اگه؟! منم مطمئن نیستم اون پایین چی هست؛ ولی می‌خوام ببینم کی جرات کرده با وجود ماها بیاد تو خونه؟!
مهراد که منطقی‌ترین فرد بینمون بود، با لحن آرومی هشدار داد:
- مهراد: من با رادوین موافقم رفتن اون پایین دیوونگیِ محضه.
با اخم غلیظی که روی صورتم بود، پرسیدم:
- میگی چیکار کنیم؟!
رادوین نگاه کوتاهی به من و مهراد انداخت که مستاصل و حیرون دنبال یه جواب بهم نگاه می‌کردیم؛ رفت تو آشپزخونه یه چاقو بزرگ تیز برداشت و به هممون نشون داد و با اشاره به چاقو گفت:
- رادوین: اینجوری باید بریم ببینیم نه دست خالی.
اینو گفتو خودش رفت سمت درو بازش کرد؛ منم پشت سرش رفتم و به بقیه گفتم نیان و منتظرمون باشن؛ اما مهراد هم حرفمو گوش نکرد و اومد، با هر قدمی که از پله‌‌ها پایین‌تر می‌رفتیم نور کمتر می‌شد هممون با استرس جلو می‌رفتیم تا رسیدیم دم در دستشویی رادوین درو هول داد در به آرومی و با صدای قیژ که تو اون سکوت و تاریکی جو رو متشنج‌‌تر می‌کرد باز شد؛ تو تاریکی حس کردم کسی اونجاست...
 
آخرین ویرایش: