در حال تایپ رمان نبرد کوهستان | حبیب.آ کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 1K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: حبیب.آ

نظرتون درمورد رمان چیه؟ این رمان دو جلدی شه یا تک جلدی؟


  • مجموع رای دهندگان
    14

حبیب.آ

همراه انجمن
عضو انجمن
3/8/19
143
2,738
426
13
اصفهان
نام رمان: حامی پتروس
نام نویسنده: حبیب.آ کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: تخیلی
ناظر:rita.ros
خلاصه عمومی:

کیارش یک پادشاه است. یعنی آخرین گرگینه از نسل مهرداد.
یک پسر ساده و خام که مجبور می شود شرایط جدیدش را بپذیرد. آن هم درست زمانی که درندگان شب(خون آشام ها) به خونش تشنه هستند و او باید برای مبارزه با آنها آماده شود. حال او مانده است و نیروی غریـ٭ـزی‌ که در بدنش به جنبش افتاده است.
 
آخرین ویرایش:

rita.ros

ناظر آزمایشی رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر موقت
30/12/17
416
16,268
641
تهران


نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

حبیب.آ

همراه انجمن
عضو انجمن
3/8/19
143
2,738
426
13
اصفهان
توجه توجه: من برای اسم مادر شخصیت اصلی رمان فرزندگمشده و نبرد کوهستان، اسم لیانا رو در نظر گرفتم و موضوع هر دو گرگینه‌ای‌ است؛ اما ماجراها متفاوت است و به هیچ عنوان باهم اشتباهشان نگیرید.
***
مقدمه:
گاهی ما اشتباهاتی را انجام می دهیم که انجام‌شان
منجر به اتفاقات ناگورای برای ما و دیگران می شود. کیارش داستان ما هم
چوب یک اشتباه پدرش را می خورد و مادرش را از دست می دهد. حال که او این موضوع را می فهمد، واکنشش را باید دید و اعمال بعد از فهمیدن حقیقت توسط وی دیدنی می‌باشد.
فصل اول: ذهن مغشوش
آروم ناخنای بلندم رو می جویدم و با نفرت به مردی که بدون دلیل اسم پدر رو به یدک می کشید نگاهی انداختم. مثل همیشه توی افکار کسل کننده‌ش غرق شد. پدر نبود که! نمی‌دونستم معنی پدر بودن چیه؛ اما این رو می‌دونستم که اون پدری نیست که بخواد از فرزندش نگه‌داری کنه.اون از اون دست پدر‌هایی بود که اگه حس حسادتش به بقیه، مثل خوره به جونش نمی افتاد، هیچ‌وقت یادش نمی اومد که پسری هم داره که باید ازش محافظت کنه! حداقل رفتار خوبی هم نداشت که بخوام برای یک بار‌هم که شده بهش" پدر"بگم. اون از این وظیفه‌ای که به عهده داشت قفط یک چیز رو می‌دونست. اونم این بود که پسر یا دخترش باید بهش بگه پدر که خوش‌بختانه من آدمی نبودم که خام حرفاش بشم.
از کنارش چند قدمی دور شدم، نمی خواستم بیشتر از این خودم رو به خاطر داشتن چنین پدری سرزنش کنم.بعد از این همه سال دوری، من رو آورده بود توی یک بیابون ترسناک و فوق العاده گرم، که مثلا کار هایی که کرده رو از دلم در بیاره. دستی به موهای بلندم کشیدم، بلوز آبی رنگی که پوشیده بودم رو در آوردم و توی ماشین انداختم. چه اهمیتی داشت، نور آفتاب قسمتی از پوست بدنم رو سیاه کنه، وقتی توی این دنیا این همه به سیاه پوست ها ظلم میشه؟
ـ کیارش، پسرم لباست رو بپوش، آفتاب برای مغزت ضرر داره.
این صدای بلند، متعلق به کسی بود که پونزده سال تمام من رو ندیده بود. تعجب کردم که می دونست دکتر چه چیز هایی رو در مورد بیماری عجیبم گفته. بیماری ای که نسل به نسل منتقل شده و رسیده به من. بیماری‌ای که که با برخورد نور آفتاب به پوست خشک شده‌ی من، گرما رو به مغزم می رسونه و سر درد هام رو شدید تر می کنه. و حالا من، پسر پونزده ساله‌ای که خودش نمی دونه کیه و حالا هم داره با بیماری ای می جنگه که پدر بزرگش باهاش جنگیده، پدر بزرگ پدربزرگش هم همین‌طور. حتی ژنتیک این خانواده هم برام دردسر درست کرده بود!
چشمام رو بستم و با خشم به کسی که برام ادای پدر بودن رو در آورده بود گفتم:
ـ سلامتی من برات مهم نیست، می دونم که اصلا نمی خوای پیشت باشم. پس برای من فیلم بازی نکن بابا... یا بهتر بگم مرداس.
از اینکه اسمش رو می دونستم تعجب کرد، حرف‌های مادرم رو به خاطر آوردم که بهم گفته بود:
ـ مرداس، اسم پدرته. اون اسمت رو نمی دونه، ولی تو بدون تا فریب نقشه‌های شیطانیش رو نخوری. در ظاهر بهش اعتماد کن و پنهانی ازش متنفر باش.
شاید اگه مادرم اون طور مظلومانه، توی اون دهکده مسخره، که اسم دیگه خط استوا هم روش بود، نمی مرد راحت تر می تونستم ببخشمش. ولی با به یاد آوردن چهره‌ی سرد و بی روحی که به سختی توی تابوت گذاشتمش دلم می خواست بکشمش.
نگاهی بهش انداختم، موهای قهوه‌ای رنگش درست شبیه خودم بود، گره پر جذبه‌ای به پیشونیش داده و به چشمام خیره شد و با لحن خونسردی گفت:
ـ کی گفته من نمیخوام پیشت باشم؟

پوزخندی به حرف‌های شعار مانندش زدم، می خواست این واقعیت رو که کنارم نبوده انکار کنه؟! نه. نمی ذارم دوباره همون بازی‌های قدیمیش رو انجام بده، بازی هایی که باعث شد مادرم بیمار بشه و من که اون موقع فقط ده سالم بود برای در آوردن پول دارو های مادرم، توی نجاری‌ای که توی گرینویچ بود کار کنم.
 
آخرین ویرایش:

حبیب.آ

همراه انجمن
عضو انجمن
3/8/19
143
2,738
426
13
اصفهان
وقتشه دیگه بریم؛ دیگه نباید توی کویر بمونیم.
با شنیدن حرف‌هاش، آروم به سمت ماشین حرکت کردم. در پژوی مشکی رنگ پدر رو باز کردم و روی صندلی‌های عقب دراز کشیدم. قد بلندم باعث می‌شد پاهای خودم رو جمع کنم تا به پنجره‌ی ماشین نخوره. سردرد‌هام دوباره شدت گرفته بودن و برخورد آروم سرم با در ماشین، شدت درد رو بیشتر می کرد. نمی‌تونستم کاری کنم. چشم‌هام خسته بودن و دست راستم زیر بدن سنگینم، خواب رفته بود.
- کیارش، یه قرص توی جیب کناری کیفمه، برش دار و قورتش بده وگرنه دیگه نمی‌تونی دردش رو تحمل کنی.
با اینکه بهش اعتماد نداشتم‌، کاری رو که می‌خواست انجام دادم. کم‌کم سرم سنگین شد؛ دست‌هام بی حس شدن و چشم‌هام بسته شد. حس عجیبی بود. خواب نبودم، بیدار‌‌ هم نبودم. چیزی میان خواب بیداری بود. صحنه‌هایی جلوی چشم‌هام اومد که نمی‌تونستم باورشون کنم.
" توی جنگل تاریک و ترسناکی قدم می‌زدم. صدای زوزه گرگ‌ها ترسم رو چند برابر می‌کرد. شاخه های گیاهان به پام گیر می‌کردن و باعث می‌شدن تعادلم رو از دست بدم.
- کیارش، زیاد دور نشو. باید باهات حرف بزنم.
این صدای آشنا، مال کسی بود که حتی توی خواب هم من رو رها نمی‌کرد. سر جام ایستادم و به سمتش برگشتم، موهای خرماییش توی خواب خیلی قشنگ ترش می کرد. ریش بلندی که داشت، با اون نگاه نافذش، من رو به یاد "دامبلدور"(۱) توی فیلم هری پاتر می انداخت. آروم چند قدمی به سمتش برداشتم. غم نگاهش دلم رو به رحم آورده بود. معلوم بود از چیزی ناراحته، ولی نمی تونستم چیزی ازش بپرسم. چون بهش اعتماد نداشتم.
لبخندی بهم زد و کمی جلو تر اومد. دستای سنگینش رو روی شونه‌هام گذاشت و گفت:
ـ میخوای بدونی چرا تنهاتون گذاشتم؟ امروز بخشی از حقیقت رو می فهمی پسرم...
ـ چه حقیقتی؟ اینکه مادرم اون طور فجیع مرد، یا اینکه پونزده ساله نیستی و من حتی اسمتم فراموش کرده بودم.
با داد و فریاد وسط حرف‌هاش پریدم،توی این چند سال خیلی رنج کشیده بودم و میخواستم حداقل توی خواب عصبانیتم رو نشونش بدم. نگاهی بهش انداختم تا واکنشش رو ببینم، لبخند می زد:
ـ می دونم عصبی ای پسرم، ولی وقتی بفهمی چرا ترکتون کردم، آروم می شی.
بعد از گفتن این حرف دستی به موهای‌بلندش کشید و ادامه داد:
ـ قبل از اینکه بخوام داستان زندگی خودت رو برات توضیح بدم باید بگم تموم این حرف‌هایی که می شنوی واقعی هستن و توخواب نیستی بلکه توی ذهن منی.
ـ توی ذهن تو؟! چطور ممکنه؟
ـ می فهمی پسرم بذار اول برات بگم تو چی هستی بعد بریم سراغ واقعیت. باید بهت بگم تو یه دورگه‌ی مالانس هستی، یعنی مادرت یه فانه و پدرت یه گرگینه. پدرت منم و مادرتم که لیانا بود. می دونی چرا مادرت گفت بهش به جای "مامان" بگی "مادر"؟
از حرف‌هاش تعجب کرده بودم، گرگینه؟ فان؟ چرا اسم هرچی موجود تخیلیه رو به زبون میاره؟

متعجب به چشمای زیبایی که داشت خیره شدم. چشماش توی دنیای واقعی هیچ حسی رو آشکار نمی‌کردن؛ اما توی این دنیای خیالی که به وسیله‌ی یک خواب واردش شده بودیم، چشماش عجیب غمگین بودن. شاید این تفاوت توی کنترل احساسات، به خاطر این‌ بود که توی دنیای واقعی، با آشکار شدن احساست، حتی اگه گرگ بودی،تبدیل به بره‌ای می‌‌شدی که برای نجات، از چنگال‌های تیز و خطرناک دشمن‌ ذاتی‌شون، مجبور به فرار می‌شدی. فرار از منظقه‌ای که توش زندگی می‌کردی. البته این‌ها همه‌شون حدس‌های من بودن و دلیل واقعیش رو نمی‌دونستم.
ـ مادرت یک فان بود، قوانین فان‌ها، حرف زدن به صورت محاوره و ساده رو نمی‌پذیره. برای همین هم اگه فان کامل بودی نمی تونستی حتی به این راحتی ها حرف بزنی؛ ولی خون مادرت یک فان و پدرت هم گرگینه بود، قوانین فان‌ها فقط محدود به احترام گذاشتن بود. تو باید به همه کسانی که می‌شناسیشون احترام بذاری و این خودش بهت کمک می‌کنه پادشاه بهتری بشی.
پادشاه! اون کی رو می‌خواست پادشاه کنه؟! من؟! حرف خنده‌داری نبود؛ اما من به این حرف خندیدم؛ چون‌که می‌دونستم این حرفا همه‌شون دروغن و جز خیال پردازی‌های این پدر تازه به‌دوران رسیده‌ی من هستن. می‌خواستم چیزی بگم که یک تصویر توی ذهنم شکل گرفت و نذاشت حرفم رو بزنم. یک مرد حدودا بیست‌ساله، در‌حالی که یک تاج طلایی که روش نقاشی یک گرگ‌ رو کشیده بودن رو سرش بود، به سمت قصر بزرگ و زیبایی که در برابرش قرار داشت می‌رفت. انگار که اون پادشاه بود و من جز مردمی بودم که برای استقبال از پادشاهشون به کوچه پس‌کوچه‌های شهر اومدن.
 
آخرین ویرایش:

حبیب.آ

همراه انجمن
عضو انجمن
3/8/19
143
2,738
426
13
اصفهان
تازه داشتم از دیدن اون صحنه‌ها لـ*ـذت می بردم که ناگهان همه‌شون به شکل یک نخ طلایی رنگ در اومدن بعد از ذهنم پاک شدن. آه! باز هم مثل قبل، طعم آرامش رو نچشیدم و فقط، این آرامش رو در حد چند ثانیه حس کردم. ذهنم بی‌تاب شده بود و می‌خواست با هجوم کلماتش
ـ پادشاه؟! چطور...
ـ بله پادشاه. فقط پسر عزیزم، علت این‌که خواستم اون قرص رو بخوری این بی‌هوشی محض بود تا بتونم این واقعیت رو بهت بگم. تو انسان نیستی، یک گرگینه‌ای... "
به سختی لای چشمام رو باز کردم. اشعه های گرم و ضعیف نور خورشید، از پشت پنجره‌ی ماشین در حال حرکت از پلکام عبور می کردن و چشمام رو آزار می‌دادن. دستام رو روی چشمام گذاشتم و به فکر فرو رفتم: واقعا من گرگینه هستم؟ اصلا این موجودات که بازیچه‌ی دست نویسندگان خوش ذوق و سلیقه‌ی فانتزی نویس شده‌ن وجود دارن؟ اگه وجود دارن، پس کجا زندگی می کنن؟ میون مردم؟! نه هیچ‌کدوم با عقل جور در نمیاد و ممکن نیست من گرگینه باشم.
ـ ممکنه کیارش، میخوای مطمئن شی؟ پس بذار تا به سمت بیابون های کویر لوت بریم، اون وقت بهت ثابت می‌کنم چی هستی.
باز هم از اون حرفای مسخره زده بود. کلا انگار عادت داشت اینطوری حرف بزنه و من، این خیال پردازیاش رو تحسین می کردم. از آینه‌ای که جلوی ماشینش قرار دا شت به صورتش نگاه کردم. غم نگاهش آزارم می‌داد و مجبورم می کرد گذشته‌ی خودم رو به یاد بیارم، گذشته‌ای که به خاطر نبود اون، به شکل عجیبی سیاه و تار شده بود. گذشته‌ای که توش غرق شده بودم و مادرم، توی اون گذشته‌ی لعنتی به خاطر بیماری مرده بود.
ـ کیارش... میدونم کنارتون نبو...‌دم. ولی چکار می کردم؟ باید با دور شدنم ازت محافظت می کردم.
با صدای لرزون پدر از فکر بیرون اومدم، قطرات اشک از گونه هاش پایین می اومدن. نگاهی به اطراف انداختم. کنار جاده ایستاده بودیم و هر دومون داشتیم گریه می‌کردیم. عجیب بود، پدری که این همه سال ازم دور بود، داشت با‌هام هم دردی می کرد و برای کارهایی که در گذشته انجام داده بود گریه می کرد.
چند دقیقه‌ای گذشت و اون کمی آروم شد. سرش رو بالا آورد و رو بهم آروم گفت:
ـ قبل از هر چیزی باید یاد بگیری ذهنت رو ببندی. به راحتی می‌تونم ذهنت رو بخونم.
با شنیدن این حرفش دستم رو بالا آوردم محکم به پیشونیم کوبوندمش.
ـ آخه چرا انقدر خیال‌پردازی می کنی پدر؟ خودمون خوب می دونیم این کار ها رو فقط توی فیلم های تخیلی انجام می‌دن.
به چشمام خیره شد. تعجب توی چشمام رو که دید آروم گفت:
ـ از ماشین پیاده شو تا نشونت بدم واقعا چی هستی.
خدای من! من توی ماشین هم که بودم با یکم گرم شدن هوا، سر‌درد می گرفتم. حالا اون می خواد از ماشین پیاده شم، اونم توی استانی که این روزها جز گرم ترین استان های کشوره.
ـ زود باش پیاده شو دیگه. باید نیروت رو نشونت بدم.
با ناراحتی در سمت راست ماشین رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم. اون هم اومد کنارم و دستش رو روی شونه‌م گذاشت.
ـ با من بیا.
همین جمله‌ی کوتاه رو چنان محکم و قاطع گفت که فکر تمرد از دستورش رو هم نکردم. با قدم های نامنظم و تند به سمت جوب آب قدیمی ای که سال‌ها پیش آب ازش عبور می کرد و به زمین های کشاورزی می رسید حرکت می کردیم. به خاطر نم بارون کوچیکی که توی این چند روز زده بود،مقدار خیلی زیادی از علف های هـ٭ـرز توی بیابون رشد کرده بودن و زیبایی خاصی به این بیابون بی‌آب و علف داده بودن.
 
آخرین ویرایش:

حبیب.آ

همراه انجمن
عضو انجمن
3/8/19
143
2,738
426
13
اصفهان
با قدم هایی آروم، در کنارش راه می رفتم و به این فکر می‌کردم که چطور می‌خواد وجود نیرویی سحر‌آمیزی که درباره‌ش صبحت می کرد رو ثابت کنه. شن های نرم بیابون، محل تردد بی‌وقفه‌ی مورچه‌ها و مارمولک‌ها شده بود و ما، توی اون گرمای‌طاقت فرسا مجبور بودیم مثل این دو جاندار کوچیک، این هوای‌ گرم رو تحمل کنیم.
ـ خب دیگه رسیدیم.
با شنیدن این حرفش سرجام ایستادم و بی‌حرکت بهش نگاه کردم. لبخندی بهم زد با مهربونی گفت:
ـ حتما فکر می‌کردی می‌خوایم بریم پیش اون‌جوب آب؛ ولی ما کاری به اون‌جا نداریم.
بعد از اتمام حرفش دستی به موهاش کشید و به آسمون نگاه کرد. چند دقیقه‌ای همین‌طور به آسمون خالی از ابر خیره شد و در آخر، بعد ازچند دقیقه سرش رو پایین آورد. دستش رو به سمت جوب آب گرفت و بهش خیره شد. نمی دونستم داره چکار می‌کنه، فقط نگاهش می‌کردم. چند ثانیه‌ای گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد. سرم رو بالا آوردم و به صورتش نگاه کردم، می خواستم داد بزنم که هیچ نیرویی نیست. اما درست همون لحظه صدای خرد شدن سنگ‌هایی که کنار جوب قرار داشت بلند شد و من متعجب به جوب آب نگاه کردم. زمین داشت تکو‌ن می‌خورد و سنگ‌ها یکی یکی خرد‌ می شدن.
ـ ببین کیارش. نیرویی که فکر می‌کردی وجود نداره رو ببین.
این صدای بلند پدر بود که داشت من رو برای دیدن بلایی که سر اون سنگ ها می‌اومد تشویق می کرد.
ـ بس کن. الان آدم ها ...
ـ نگران نباش. جادویی که اجرا کردم نمیذاره جامون لو بره.
با تعجب بهش خیره شدم. جادو؟! این رو دیگه نمی‌ت
تونستم باور کنم. جادو چیزی نبود که بشه بدون چوب دستی انجامش داد.حداقل توی فیلم ها و کتاب‌هایی که دیدم و خوندم اینطوری بود.
ـ خداییش خیلی باحال فکر می کنی پسر عزیزم.
با شنیدن صدای پدر، عصبی شدم. این خیلی فضول و پر روئه که همش تو ذهن منه. آخه مگه ذهن من خیابونه که هرکی هر وقت دلش می خواد میاد توش؟
ـ یعنی من این همه خودم رو کشتم تا نیروهات رو بهت نشون بدم، بعد تو هنوز به خودت شک داری؟
این جمله رو با خنده گفت و همین، باعث شد عصبانیتم بیشتر بشه:
ـ نه شک ندارم. ولی هیچ علاقه ای هم ندارم که ازشون استفاده کنم. چون می‌دونم اگه پنج سال زود تر این چیز ها رو بهم گفته بودی، ممکن بود بتونم با نیرو هام مادر رو درمان کنم.
ناگهان چشم هاش رو بست و با صدی لرزونی اسم مادرم رو صدا زد:
ـ لی...انا.
به صورتش نگاه کردم. این واکنش ناگهانیش به جمله ای که من از روی عصبانیت اون رو به زبون آورده بودم خیلی عجیب بود؛ به‌شکلی که فکر کردم خودش رو توی مرگ مادرم مقصر می دونه و به نحوی توی مرگ مادرم نقش داشته. ولی نه، مادرم به علت یه بیماری لاعلاج و ناشناخته مرد و ممکن نبود پدرم کاری کرده باشه که مادرم بمیره. برای همین هم تصمیم گرفتم دلداریش بدم و ازش بپرسم چرا این همه مدت مادر رو تنها گذاشت و وقتی فهمید مرده، نیومد من رو پیش خودش ببره.
چند قدم کوتاه به سمتش بردشتم و هم‌زمان دستم رو روی شونه‌ش گذاشتم و با نگاهی به موهای خرمایی رنگش گفتم:
ـ پدر، مادر پنج سال...
ـ نه اون پنج سال پیش نمرد. زمانی مرد که تیر سمی من به شونه‌ش خورد. زمانی مرد که من، توی بدترین وضعیت ممکن، به خاطر نجات جون تو و چند گرگینه دیگه ازش دور شدم و خشایار و دار و دسته‌ش رو از شما دور نگه داشتم. مادرت به خاطر بیماری نمرد، به خاطر سمی که من وارد بدنش کردم مرد.
نمی تونستم باورکنم. مادرم، عزیز ترین آدم زندگیم، توسط پدرم، مسموم شده بود و بعد از چند سال، در اثر رشد اون سم توی بدنش، مجبور شد برای همیشه من رو تنها بذاره.دوباره چشمای خون گرفته‌ش رو بست و با دست، اشک‌های روی گونه‌ش رو پاک کرد. پیرهن مشکی رنگی که پوشیده بود، به خاطر فرو ریختن اشک از چشم‌هاش، مثل پیرهنی شده بود که قطرات بارون آروم آروم بهش برخورد کنن و اثری از خودشون به جا بذارن. همین‌طور که به این حرفش فور می کرد، به سـ*ـینه‌ی ستبرش نگاه کردم که به خاطر نفس های تند و نامنظمش بالا و پایین می رفت:
ـ اون موقع که اون تیر سمی رو زدم، هردومون پونزده سالمون بود. مادرت به دنبال آهویی میگشت که من میخواستم شکارش کنم. آخر سر، نزدیک رود خونه‌ای که پایین جنگل قرار داشت آهو رو گیر آوردم. تیر رو رها کردم، مادرت وقتی دید کمان رو به سمت آهو گرفتم به سمت آهو پریده بود و تیری که من پرتابش کردم خورد به شونه‌ش. سریع رفتم سراغش، دیدم زخمش در عرض چند دقیقه عفونت کرده. برای همین هم با جادو به"رکسانا" جادوگر پیر دهکده خبر دادم. خودش رو رسوند و گفت چون مادرت یک فانه، فقط در صورتی زنده می مونه که با کسی ازدواج کنه و اون شخص با تیر نیاکان، که تیر گرگینه‌ی اعظم، یعنی مهرداد بود زخم رو عمیق تر کنه و جادویی رو اجرا کنه تا سم از بدنش بیرون بیاد. مادرت حرف های رکسانا رو شنید و گفت، میخواد با من ازدواج کنه، نه به خاطر اینکه می میره، به خاطر اینکه به من علاقه داره. من هم همین حس رو بهش داشتم. برای همین، طبق رسوم گرگ ها و فان ها..
ـ با هم ازدواج کردین و زهر رو بیرون آوردین. ولی جادو رو نتونستین اجرا کنید.
حرفش رو قطع کردم و چیزی رو که توی ذهنم می شنیدم تکرار کردم. حس عجیبی داشتم، انگار یکی داشت کنترلم می کرد. نمی توستم ذره‌ای تکون بخورم. فقط در سکوت، منتظر بودم تا پدر حرفی بزنه و من به حرف هاش گوش بدم. ولی اون هیچ حرفی نمی زد، فقط متعجب بهم نگاه می کرد و با ظاهری که نشون می داد به فکر فرو رفته، روی زمین نشسته بود.
با خستگی چشم هاش رو بست و بعد از سر جاش بلند شد. گونه‌هاش هنوز خیس بودن و جای اشک، روی گونه‌هاش هویدا شده بود. با دست چشم‌های گریونش رو پاک کرد و بعد رو به من گفت:
ـ می‌دونم، عصبی شدی. من تو مرگ مادرت مقصر بودم و این‌رو انکار نمی کنم؛ ولی بدون، مادرت طبق خواسته‌ی من کاری کرد که تو از من متنفر باشی.

 
آخرین ویرایش:

حبیب.آ

همراه انجمن
عضو انجمن
3/8/19
143
2,738
426
13
اصفهان
براش زندگی کیارش مهم نبود؛ چون دیگه امیدی نداشت به زنده بودنش. فقط باید به همون دلیلی که این‌کار رو شروع کرده بود، تمومش می‌کرد.
***
ذهن کیارش ـ مرداس
کیارش به شکل گرگ، روی زمین بیهو‌ش شده بود و به سختی نفس می کشید. نمی دونستم چکار کنم، خاطراتش رو دستکاری کرده بودم تا نذارم اون وضعیت اسف‌بار ادامه پیدا کنه. ولی دیگه نمی‌تونستم منتظر بمونم تا شاید یه روزی، از این حالت در بیاد. باید از ذهنش بیرون می اومدم دنبال یکی از جادوگران آتش می رفتم تا بهم کمک کنن. اگه تد تنها راه خوب شدنش رو توی دست‌کاری کردن خاطراتش می‌دونست، جادوگران آتش، با داروهای خارق العاده‌ی خودشون کاری برای درمانش می کردن که توصیفش از من بر نمی‌اومد.
دیگه وقت رفتن رسیده بود؛ ولی من نمی تونستم به این راحتی خاطراتش رو سر جاش بیارم. بدتر از اون، تغییر شکل دادنش توی بیابون بی آب و علفی که میون اصفهان و شاهین شهر قرار داشت بود. توی واقعیت، کیارش توی روستای گندم بریان، اولین نشونه‌های گرگینه بودنش رو فهمید و در آخر، نزدیک سفید رود، زمانی که با جادو خودمون رو از تموم انسان ها مخفی کرده بودم تغییر شکل داد و تبدیل به یه گرگینه شد. البته، اون زمان تنها سر و پاهاش و دم زیباش شبیه گرگ های دیگه بود و بقیه اجزای بدنش شباهتی به گرگ ها نداشت.
با چشم هایی که از خستگی نمی تونستم باز نگه‌شون دارم، دم عمیقی کشیدم و سخت ترین و خطرناک ترین تصمیم عمرم، یعنی برگشتن به دنیای واقعی رو گرفتم. برای برگشتن باید روی زمین می‌نشستم و بعد دست‌هام رو روی زمین می‌گذاشتم تا نیرویی که من رو به طرف خودش می کشید بهم آسیب نزنه. بعد از این کار، تازه باید ورد های پیچیده‌ای رو می خوندم و اجرا می‌کردم که حتی تد، جادوگری که من‌رو فرستاده بود، جرٲت اجرا کردنشون رو نداشت و برای این‌کارش هم دلیل خیلی خوبی می آورد:
" نیروی تمام اعضای دنیای درندگان به کیارش وصله. اگه این ورد ها رو اجرا کنم، کیارش ضعیف میشه و ضعیف شدن اون، به معنای از بین رفتن نظم و اتحاد قبیله های دنیای درندگانه."
همین یک جمله، باعث می شد حرف‌هاش رو قبول کنم و هر زمانی که بهش تهمت دروغ‌گویی و خیـ*ـانـ*ـت می زدن من ازش حمایت می‌کردم و می گفتم:
"اون برای اینکه کیارش ضعیف نشه، از اجرای خیلی از جادو ها، پرهیز می کنه. اون وقت، شما می‌گید به قصد خیـ*ـانـ*ـت به من، کیارش و سیریوس با خشایار دست دوستی داده؟ آخه خود شما که بهتر می دونید، اگه خشایار به حملاتش ادامه می داد، چه بلایی سر ما و مردم قبیله‌مون می اومد. پس چرا باز هم، با اینکه شیش سال از این موضوع گذشته، اون رو پیش می کشید و به تد می گید خائـ*ـنه؟ "
لبخندی به این خاطرات زدم و بعد، برای خداحافظی به سمت کیارش بی‌حال و بی‌هوش حرکت کردم. با برداشتن چند قدم بلند، بهش رسیدم و روی زمین نشستم. می‌خواستم ازش عذر خواهی کنم که توی ذهنش دست بردم. ازش به خاطر این‌که این همه سال، به خاطر من مجبور شده بود رنج و عذاب زیادی رو تحمل کنه معذرت خواهی کنم. البته این کار رو قبلا کرده بودم؛ ولی این زندگی سیاه و تیره‌ی کیارش، اونقدری ناراحت کننده‌ هست که اگه صد بارم به خاطرش، ازش عذر‌خواهی کنم باز هم کمه. سرم رو پایین بردم و آروم زیر لـ*ـب زمزمه کردم:

ـ کیارش. دارم از ذهنت بیرون می رم. خودت احتمالا متوجه می‌شی. ولی بدون متاسفم. به خاطر تمام اون سال هایی که کنارت نبودم متاسفم. به خاطر این بیماری عجیبی که نصیبت شده و توی این چند سال، به خاطر عصبانیتت از من اوت کرده متاسفم. پسرم، هر جایی که باشی کمک هست. مطمئنم اگه الان از ذهنت بیرون برم، اعضای شورا به جون هم افتادن و دارن یکی یکی با هم بحث می کنن؛ برای همین‌هم مجبورم مدتی تو رو به کوهستان باروس بفرستم. جایی که اولین گرگینه گرگ شد و آخرین گرگینه توش متولد شد. امیدوارم به هوش بیای و جلوی جنگی رو که بین قبایل درنده رخ می ده رو بگیری.
 
آخرین ویرایش: