در حال تایپ رمان چشم‌های اسرارآمیز | رهاگودرزی کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 1K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: رهاگودرزی

رمان در چه سطحی قرار دارد؟

  • عالی

    رای: 7 70.0%
  • متوسط

    رای: 1 10.0%
  • ضعیف

    رای: 2 20.0%

  • مجموع رای دهندگان
    10

رهاگودرزی

همراه انجمن
عضو انجمن
23/10/16
189
28,712
726
شیراز
:biggfgrin:
سلام من با یه رمان دیگه برگشتم
این رمان نه کلیشه ای، نه مثل رمان دنیای رازمینا فن فیکشن خواهد بود امیدوارم از خوندنش لـ*ـذت ببرید!
نام رمان: چشم های اسرارآمیز
نام نویسنده: رهاگودرزی کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: فانتزی، عاشقانه
ناظر: @Mahbanoo_A
خلاصه:
داشتم زندگی عادی خودم رو می‌کردم که مشکلاتم شروع شد:
می‌دونی مشکلات من از کجا شروع شد!؟
از زمانی که چشم‌هام رو از دست دادم، فکر می‌کردم معجزه شده که من می‌تونم دوباره ببینم اما فقط فکر می‌کردم! نمی‌دونستم قرار با چشم‌هام چیزهایی ببینم که قبلا نمی‌دیدم، دردسرهایی بکشم که قبلا نمی‌کشیدم!
و می‌دونی مشکلات من از چه زمانی حل نشد!؟
زمانی که من امانتی کسی رو که به من اعتماد کرده بود گم کردم ...
42kmoig


هر گونه کپی پیگرد قانونی خواهد داشت!
این شما و این هم رمان ...
 
آخرین ویرایش:

Mahbanoo_A

ناظر آزمایشی رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر موقت
8/12/17
355
3,493
451
Shiraz
«به نام خدا»

269315_231444_bcy_nax_danlud.jpg



نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»​
 

رهاگودرزی

همراه انجمن
عضو انجمن
23/10/16
189
28,712
726
شیراز
مقدمه:
سیاره ی زندگیم، پر شده از آدم‌ های نامرد و تو خالی. زمین ما؛ خالی از وفاداری و عشق است
و
من
به دنبال سیاره ای گشتم که ساکنش، درمانگر بی خوابی‌ها، نجواگر قصه‌ های عاشقانه و تجلی گر صلحی سفید بر قلب‌ تاریکم باشد.

و چقدر رسيدن به سیاره ام دور به نظر میرسد...




پست اول

صداهای مبهم و نامفهومی می شنیدم صدای جیغ و سوت ممتد، همهمه ی ادم ها، صدای آمبولانس و شاید صدای مرگ.
فقط میتونستم بشنوم، هیچ حس دیگه ای جز شنیدن نداشتم، حتی نمیدونستم چشمی دارم یا نه که بخوام سعی کنم بازشون کنم یا لبایی برای حرف زدن! فقط میشنیدم یا شاید دیگه چیزی هم نمیشنیدم...
نمیدونم چه مدتی بود که چیزی نشنیده بودم تا اینکه یه صدا از خیلی دور شنیدم که داشت نزدیکم میشد
- سطح هوشیاری تغییری نکرده؟
- نه دکتر هنوز بعد از دو هفته تغییری نداشته رو ۵ ثابت مونده
- دکتر عمل پیوند چی میشه؟
- اولويت ما بيمارای هوشیار هست
صدای قدم هاشون رو که دور میشدن میشنیدم‌ هیچ ذهنیتی نداشتم که راجب چی حرف میزدن هیچ چیزی جز الان، همین فکرها تو ذهنم نبود.
حس و حالم عجیب بود حس میکردم یه تیکه سنگم که توانایی شنیدن داره! دوباره همه جا پر از سکوت و خاموشی شد و من دوباره محکوم شدم به شنیدن سکوتی که پایانش دست من نیست!
شاید دچار نوعی بهت زدگی و بی حسی شدم، احساس خستگی نمیکنم،غصه دار نیستم، شاد هم نیستم مثل اینکه در چنگالِ چیزی هستم و نمی‌تونم خودم رو از دستش رها کنم اما...
اعتراف ميكنم مدتیه صحنه هایی تو ذهنم شکل میگیره،صحنه هایی مثل سردرگمی یه دختر تو شلوغی جمعیت، بی تابی کردنش ، صدا زدن اسم شخصی که به یاد نمیارم و تو خیابون دوییدنش!
مدام این صحنه ها تو ذهنم تکرار میشه، نمیدونم اون دختر کیه و دنبال کی میگرده!
من هم مثل اون دختر سردرگمم خیلی سردرگم! من کی ام یا چی ام از این همه فکر کردن و شنیدن خسته شدم.
شاید یه سیاره خاموش و متروکم یا شاید یه ادم بی جون و بی روحم...
***
 
آخرین ویرایش:

رهاگودرزی

همراه انجمن
عضو انجمن
23/10/16
189
28,712
726
شیراز
راجب مقدمه نظر میخوام بـ*ـوس بـ*ـوس


پست دوم


دختر با بی تابی و دلهره روشو برگردوند به سمت اون طرف خیابون، دلهره و بی تابی از چشم های نگران دختر کاملا مشخص بود. ناباور اسمی رو زیر لب تکرار میکرد و قدم به اون طرف خیابون برمیداشت، اما اون طرف خیابون مرد و زنی همدیگه رو عاشقانه سخت بغـ*ـل گرفته بودن و هردو به تماشای آتیشبازی آسمون خیره بودن، تنها چیزی که بین اون ها جا نداشت نگرانی و ناراحتی بود پر از حس خوب بودن تا اینکه با صدای جیغ ترمز ماشین هردو از عاشقانه هاشون به بیرون پرتاب شدن، نگاه مرد به اسفالت خیابون خشک شده بود اما زن با جیغ و داد شماره آمبولانس رو میگرفت، خون اسفالت رو رنگی کرده بود، مرد نگاهش رو گرفت. میترسید دوباره نگاه کنه و چیزی رو که نباید ببینه! کم کم جمعیت بالای سر دختر جمع شدن،هرکس تجویزی می کرد، تا اینکه امبولانس رسید. وقتی مردم کنار زده شدن تازه چهره غرق خون دختر پیدا شد! مثل یه خواب این اتفاقات رو از دور می دیدم و مثل یه خواب انگار تازه بیدار شده بودم، تازه از تاریکی بیرون اومده بودم و تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده! تو ذهنم تصویر چهره غرق خون دختر کنار نمی رفت، اون دختر من بودم!زندگیم مثل یه فیلم از جلو چشم هام رد میشد اما اصلا جز اون فیلم های به یاد موندنی نبود که دوست داشتی به هرکی رسیدی تعریف کنی. برعکس دوست داشتی هرچی زودتر فراموشش کنی، سرم سوت میکشید تازه می فهمیدم چقدر خستم، چقدر درد دارم، چقدر غصه دارم.
حضور کسی رو بالای سرم حس کردم چشم هام بی اراده باز شد، اما جز تاریکی هیچ چیز دیگه ای ندیدم ترسیدم شاید هنوزم خواب بودم و نمی فهمیدم، نمیدونستم چه اتفاقی افتاده هیچ ذهنیتی نداشتم اما به ترسم بهایی ندادم و دوباره چشم هامو بستم صدایی از کنارم گفت
- خوبی؟
صدای یه مرد بود صداشو تا حالا نشنیده بودم باید چی میگفتم خوب نبودم انگار مرد هم منتظر جواب من نبود و ادامه داد
- میدونی چه اتفاقی واست افتاده چیزی به خاطر داری؟ باید بگم اینجا بیمارستانه
اره خیلی چیزارو به خاطر داشتم اما سکوت کردم
- صدامو میشنوی درسته؟ میتونی چشماتو باز کنی؟
تازه خیلی چیزارو به خاطر آورده بودم باید به خیلی چیزا فکر می کردم اما این مرد اجازه نمی داد و مدام حرف میزد اهمیتی به حرفاش ندادم و چشم هامو باز نکردم.
دستی روی چشم هام حس کردم بی اراده چشم هام باز شد اما دوباره تاریکی نصیبم شد، اگه اینجا بیمارستانه چرا اینقدر تاریکه!؟
زبونم خشک خشک بود، مثل کویر اما به سختی گفتم
- میشه لامپ و روشن کنی من چیزی نمیبینم
- الان چی؟ الان هم چیزی نمیبینی؟
زبونمو به لبم کشیدم حرف زدن واسم سخت بود، حس میکردم پوست صورتم کشیده میشه و ترک برمیداره. این مرد هم با سوالاش داشت عصبانیم می کرد با بی حوصلگی گفتم
- وقتی لامپ و هنوز روشن نکردی چجور میتونم چیزی ببینم!؟
- بیین دخترم تو تازه از کما بیرون اومدی و هوشیاریتو به دست اوردی
میدونستم تصادف کردم اما نمیدونستم تو کما بودم مهم هم نبود مرگ و زندگی واسم اهمیتی نداشت
- متاسفانه بینایی تو هم از دست دادی
شوکه شدم، حتی نتونستم به معنی حرفش درست فکر کنم یعنی از این به بعد همه جا خاموشه! درسته مرگ و زندگی واسم اهمیتی نداشت ولی مطمئنا یه زندگی تاریک رو نمیخواستم، ترجیح میدادم بمیرم! ندیدن ترسناک ترین اتفاق تو دنیاست قلبم درد گرفت من چشم هامو میخوام من نمیخوام کور شم، ناخواسته بغض کردم اولین چیزی که به ذهنم رسید گفتم
- خواهش میکنم کمکم کن زندگی تو تاریکی خیلی سخته
دست گرمی رو شونم قرار گرفت
- نترس، قرنیه واست پیدا شده ما به زودی بعد از ثابت شدن وضعیتت عمل پیوند رو شروع میکنیم
- فقط سوال اینه چیزی به خاطر داری؟
- اره دکتر خیلی چیزا
 
آخرین ویرایش:

رهاگودرزی

همراه انجمن
عضو انجمن
23/10/16
189
28,712
726
شیراز
پست سوم

با خوابیدن انگار یجورایی از واقعیتای آزار دهنده فرار میکنم. اونقدر صبورم که به خودم بابت این همه تحمل فحش میدم. گاهی به این که وسط جاده ماشینو منحرف کنم فکر میکنم. به مرگ بیشتر از زندگی فکر میکنم. بعد حمام اگه فرصت باشه ساعت‌ ها پهن میشم تو رختخواب. دست پخت خوبی دارم ولی تا مجبور نباشم آشپزی نمیکنم. از دمپایی خیس دستشویی متنفرم. شهرهای شلوغ و پرهیاهو رو دوست دارم.
نمیدونم چه ساعتی به دنیا اومدم. دیر ناراحت و دلخور می‌شوم.
حوصله‌ ی کسی که زیاد حرف بزنه ندارم اما خودم زیاد حرف میزنم.
از موتوری‌ ها میترسم. هـ*ـوس رو به هیچ چیز ترجیح نمیدهم. در روانشناسی آدم ها سعی خودم رو میکنم دقیق عمل کنم. چیزهایی که ناراحتم میکنن جمع میشون تا بعدا در یه لحظه تلافی کنم. انعام به نظرم تحقیر کننده میاد. بوی بچه مسخم میکنه. دوست ندارم دستور بدم یا به من دستور بدن. هر جایی از این شهر جذابتر‌‌ِ. یادم نمیاد وقتی از رحم بیرون اومدم چی شد. در گودال آب به آسمون نگاه میکنم. کبوترها برام خوش یمن اند. آدمای دم دمی مزاج رو شبیه خودم میدونم. سعی نمیکنم اولین نفر باشم. فیلم های هری‌ پاتر رو دیدم اما هیچوقت دوست نداشتم. زیر دوش چشمام رو میبندم. تا حالا جایی از بدنم نشکسته. زیره منو یاد زیربغل میندازه. آب به صورتم نمیزنم، صورتم رو می‌شورم. به ارزش غذایی چیزهایی که میخورم دقت نمیکنم. اجازه نمیدم کسی هدفونم رو توی گوشش بذاره. داستان‌ های فانتزی واسم باورپذیر هست. هیچ کالای دست دومی نمیخرم. با موبایل یا کامپیوتر مینویسم و هرگز دست نویسی از من نمیمونه. با موسیقی غمگین گریه میکنم. معتقدم تلفیق سنت و مدرنیته مزخرفه. عشق تنها چیزیه که بخاطرش کوتاه میام اما این تا قبل از اون اتفاق بود! از خودم بیشتر از هر چیزی میترسم. بدون آرایش بهترم. در خواب‌ هام از کسی فرار میکنم. انقلاب نمیکنم.
نسبت به روز تولدم حس خاصی ندارم.اما همیشه روز تولدم ادما ناراحتم میکنن.
آهنگایی که دوست دارمو از وسطش میزنم که دوباره بیاد اولو گوش بدم.
بوی بنزین حالمو خوب میکنه.
وسواس فکری جا گذاشتن تلفن همراه میتونه بارها بهم شوک وارد کنه.
عاشق خریدن کفش وکیف هستم و هرچقدر هم کفش و کیف داشته باشم راضیم نمیکنه.
صدای بلند دیگران به حدی عصبانیم میکنه که میتونم فریاد بکشم.
من خودمو خوب به یاد دارم اونقدر تو فکر بودم که نفهمیدم دکتر یا اون مرد کی و چطور رفت! نمیخواستم به نابیناییم فکر کنم اما نمیشه فکر هم نکرد اگه عمل خوب پیش نرفت و من تا اخر عمرم نابینا موندم چی؟ اگه نتونستم هیچوقت ببینم چی؟میترسم از تاریکی، میترسم از تنها موندن تو این تاریکی، خیلی می ترسم، من شجاع نیستم، من نمیتونم این درد و تحمل کنم اگه چشمام نبینه نمیدونم چه بلایی ممکنه سر خودم بیارم. ملافه زیر دستمو مشت کردم، اگه دیگه نتونم نور خورشید و ببینم چی؟ فقط باید گرماشو حس کنم؟ گلا رو فقط باید بو کنم؟ این تازه اولشه نه!
نباید نا امید بشم خدا حواسش به من هست من هنوز به خدام امید دارم.
به گفته اون مرد من به زودی دوباره میبینم، فقط کافیه چشم هامو ببندم و منتظر بمونم.
 
آخرین ویرایش: