در حال تایپ رمان تجلی قوم خاص | cold fire کاربر انجمن نگاه دانلود

ایده و سیر و روند داستان چطوره؟ شخصیت پردازی و توصیفات چطوره؟

  • ایده تکراری داره

    رای: 0 0.0%
  • سیر تند داره

    رای: 0 0.0%
  • سیر کند داره

    رای: 0 0.0%
  • شخصیت پردازی ضعیف داره

    رای: 0 0.0%
  • توصیفات کمه انگار به دیوار سفید زل زدی

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    5

cold fire

دوستدار انجمن
عضو انجمن
نام: تجلی قوم خاص
ژانر: تخیلی، فانتزی
نام نویسنده: cold fire | کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر: سییما
خلاصه:
داستان درباره پسر بچه‌ای ساکت و آروم که تصادفی راز فرق عجیبش با بقیه‌ی آدم‌ها فاش میشه؛ این موضوع باعث میشه اون توی جریاناتی کشیده بشه که هیچ وقت در موردشون چیزی نمی‌دونست و حالا اون باید سعی کنه با کمک توانایی های خاصی که داره بی رحمی و بی عدالتی رو در هر دو دنیایی که تازه شناخته از بین ببره...
 
آخرین ویرایش:

سییما

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
به نام خدا
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

cold fire

دوستدار انجمن
عضو انجمن
مقدمه:
ما در دنیای بیرحمی متولد شدیم،دنیای بیچاره ایه
به هیچکس کمک نمیکنه و برایمان سودی نداره
شاید دنیای دیگری وجود داشته باشد،دنیایی که ما را همینجوری که هستیم بپذیرد
ما در دنیایی متولد شدیم که هیچکس مارا نخواست
ولی با اینحال ما تحقیر ها را تحمل کردیم تا یه روزی دوباره طلوع کنیم و به آنها بگوییم که ...

زمان گذشته:
قدرتش کم شده بود و این نقطه ظعف خوبی برای «رد» بود تا بتونه زمین گیرش کنه، نیشخندی زد و گفت:
_سابیتو بهتر نیست تمومش کنی...
سرش رو جلوتر آورد و همراه با خنده‌ای بلند ادامه داد:
_تو داری شکست میخوری پس تسلیم شو
سابیتو شمشیرش رو محکم تر در دستش گرفت:
_من تسلیم نمیشم
نیشخندش محو شد و اخمی کرد:
_زحمتم رو زیاد کردی
پشتبند حرفش نعره‌ای زد و سابیتو رو به عقب هل داد، سابیتو بعد از برخورد با صخره‌ای که پشت سرش قرار داشت به زمین افتاد و خون از دهانش جاری شد، رد شمشیرش رو ناپدید کرد و در عوضش داسی بزرگ ظاهر کرد، همانطور که داس رو در دستش میچرخاند به طرفش آمد:
_اوه سابیتو مجبورم کردی اینطوری بکشمت...
هنوز حرفش کامل نشده بود که صدای نازک دخترانه‌ای از پشت سرش بلند شد:
_هنوز نه
و به سمتش یورش آورد و ناگهان صدای خنده‌ی بلند رد میان صخره های بزرگ پیچید، دخترک سعی کرد توجهی به صدا نداشته باشه پس شمشیرش رو چرخاند و در نزدیکی رد مسیرش رو تغییر داد تا حواسش رو پرت کنه، رد نیشخندی زد و گفت:
_این کار ها فایده‌ای نداره
دستانش رو از هم باز کرد و موجی عظیم از شن های سیاه رنگ رو به طرفش نشونه گرفت:
_متاسفانه تو دوازدهمین نفری هستی که از شاگرد های آداشینو میکشم
سابیتو سعی کرد بلند شه ولی نتونست؛ با درد و صدای دورگه‌ای بلند داد زد:
_میکو مواظب باش...
زمان حال، سوراتا:
چشم از سقف سفید گرفتم و دست راستم رو روبه روی صورتم نگه داشتم، نسیم خنک باعث میشد پرده سفید رنگ اتاقم به حرکت در بیاد،به ساعت اتاقم نگاه کردم، دوباره دیرم شده بود، روی تخت نیم خیز شدم و به جایی که کیفم بود خیره شدم و با خودم فکر کردم امروز هم مثل بقیه روز هاست، بلند شدم و به سمت کمدم رفتم، لباس فرم سرمه ای رنگ رو از داخل کمد بیرون اُوردم و پوشیدم، همونطور که دکمه های لباس رو میبستم،کیفم رو از روی زمین برداشتم.
آخرین دکمه رو بستم و روبه روی آینه ایستادم،چشم بندم رو برداشتم و روی چشم سمت راستم بستم، نگاهی به خودم انداختم و از اتاق خارج شدم، مامان مثل همیشه تو آشپز خونه بود و داشت ظرف میشست:
_سلام
با صدام به طرفم برگشت، لبخندی زد و گفت:
_سلام عزیزم، صبح بخیر.
سری تکون دادم:
_من برم، داره دیرم میشه.
_یه لحظه صبر کن
به سمتش برگشتم و منتظر نگاهش کردم، دوباره لبخند زد و به سمتم آمد و روبه روم ایستاد و پیشونیم رو بوسید و همزمان چیزی رو داخل دستم گذاشت؛ به ظرف غذام نگاه کردم، زیرچشمی به مامان نگاه کردم:
_ممنون
خنده آرومی کرد و بهم خیره شد، خواستم حرفی بزنم که محکم بغلم کرد، متعجب صداش زدم:
_مامان؟
جوابی نداد ولی از لرزش شونه هاش فهمیدم داره گریه میکنه، بعد از حدوداً یه دقیقه ازم فاصله گرفت و دستاش رو روی شونه هام گذاشت و همانطور که سعی میکرد بغضش رو پنهان کنه گفت:
_الان دیرت میشه دیگه برو...
سری تکون دادم و به سمت چپ رفتم، پرده سبز رنگ رو که به راهرو می‌رسید رو کنار زدم و وارد راهرو شدم،مشغول بستن بند کفشم شدم،در راهرو رو باز کردم و از خونه خارج شدم.
***
کتاب و دفترم رو داخل کیفم گذاشتم، کیفم رو تو دست راستم نگه داشتم، از کلاس خارج و وارد راهروی مدرسه شدم،صدای زمزمه و گاهی خنده هاشون و نگاه خیرشون رو حس میکردم؛ بی توجه به راهم ادامه دادم، همیشه همینطور بود، تا کسی رو اذیت نکنن نمیتونن به زندگی ادامه بدن، صدای خنده‌های بلندشون من رو از فکر بیرون آورد، دردی که توی زانوم حس کردم بهم فهموند دوباره اینوسکه برام زیرپایی گرفته بود، اینوسکه یکی از بچه های قلدر مدرسه بود و تنها کسی که منو اذیت میکرد،چشم‌هام رو بستم و سعی کردم به درد فکر نکنم، مامان همیشه می‌گفت گریه‌ام رو مهار کنم تا بقیه رو نترسونم، دلیلش رو نمیدونستم ولی ترجیح میدادم به حرف هاش عمل کنم، صدای اینوسکه بلند شد:
_کجا میری بازنده، هنوز کارمون تموم نشده که...
موهام رو تو مشتش گرفت و سرم رو روبه روی خودش نگه داشت، لبخند خبیثی زد و گفت:
_همیشه مشتاقم کردی که چرا روی چشم سمت راستت چشم بند میزنی، میتونم نگاه کنم؟
ترسیده بهش نگاه کردم،دست چپش رو برد پشت سرم و گره چشم بند رو باز کرد،سریع چشم سمت راستم رو بستم،عصبی بهم نگاه کرد و با حرص گفت:
_کامادو سوراتا،چشمت رو باز کن
سعی کردم خودم رو آزاد کنم ولی موهام رو محکم گرفته بود،آروم گفتم:
_موهام رو ول کن
خنده ای کرد و گفت:
_به من دستور نده،زودباش...چشماتو باز کن
سرمو به نشانه منفی تکون دادم،سرم رو کمی تکون داد،دستش رو سمت چشمم آورد، هول کردم و با کمی تعلل با پام به وسط پاهاش زدم، دادی از درد زد و چنگش از موهام باز شد، ص‍‍‍‍‍دای پچ پچ بچه ها بلند شد و اینوسکه روی زمین زانو زد،از فرصت استفاده کردم و کیفم رو برداشتم و به سمت خروجی مدرسه دویدم، اگه از این راهرو رد میشدم راهروی بعدی راه خروجی بود، هنوز مونده بود تا برسم که توسط یه نفر به عقب کشیده شدم ،به دیوار کوبیدم و عصبی گفت:
_سوراتا ...
هنوز حرفش رو کامل نگفته بود که صدایی گفت:
_داری چیکار میکنی؟
هر دو به سمت صدا برگشتیم،یه پسر با موهای قرمز و لباس فرم مدرسمون،دست به سـ*ـینه روبه رومون وایساده بود و با اخم بهمون نگاه میکرد:
_چی میخوای جوجه رنگی؟
انگار از حرف اینوسکه خوشش نیومد، اخم هاش رو کشید تو هم:
_گفتم داری چیکار میکنی؟
اینوسکه یقه لباسم رو ول کرد و به سمت اون پسر رفت،رو به روش ایستاد و خنده ای کرد:
_برو مزاحم نشو
اون پسر بدون اینکه اهمیتی به اینوسکه بده به سمتم اومد و جلوی من ایستاد و خطاب به اون گفت:
_ نمیدونی زورگویی کار خوبی برای همسن و سالای شما نیست؟
اینوسکه عصبی به سمت پسره یورش اُورد،مشتش رو بالا برد ولی اون دستش رو گرفت و پیچوند که صدای سنسی اومد:
_بچه ها دارین چیکار میکنین؟سریع بیاین دفتر.
خواستم چیزی بگم که سنسی پشتش رو به ما کرد و رفت؛ اون پسره هم اینوسکه رو بلند کرد و به سمت دفتر سنسی رفتن.
کیفم رو از روی زمین برداشتم و دنبالشون رفتم،از این راهرو که رد شدیم، راهروی کناری سمت راست دفتر معلما بود،چشم بندم رو از روی زمین چنگ زدم و مشغول بستنش شدم،تمام این مدت اینوسکه مشکوک و با حرص نگاهم میکرد،همونطور که به اینوسکه نگاه میکردم به اون پسر گفتم:
_ببخشید شما کی هستین؟
 
آخرین ویرایش:

cold fire

دوستدار انجمن
عضو انجمن
بدون اینکه جوابم رو بده فقط برای چند ثانیه خیره نگاهم کرد و بعد زیرلب چیزی گفت،متعجب نگاهش کردم که گفت:
_ برو خونتون
_ولی...
_گفتم برو خونت
سرم رو انداختم پایین و راهم رو به سمت در خروجی تغییر دادم؛ اون کی بود؟چرا تا حالا داخل مدرسه ندیده بودمش؟چرا منو از دست اینوسکه نجات داد؟
***
_من برگشتم!
کفش‌هام رو از پاهام در آوردم و پرده سبز رنگ و نازک رو کنار زدم،متعجب به فضای ساکت و تاریک خونه خیره شدم و صدا زدم:
_مامان؟
نگاهم رو اطراف خونه چرخوندم و وسط پذیرایی ایستادم، به سمت اتاق مامان رفتم ولی مامان اونجا هم نبود، نگران به سمت آشپزخونه رفتم و با دیدن یادداشتی که روی در یخچال توسط آهن‌ربا چسبیده شده بود، نفس راحتی کشیدم و کاغذ یادداشت رو از زیر آهنربا بیرون کشیدم و شروع به خوندنش کردم:"عزیزم،رفتم خرید کنم،آخه میدونی که تولدت نزدیکه باید وسایل مخصوص رو داشته باشم،تازه یخچال هم خالی شده بود،اگه گشنت شد رامن داخل یخچال هست،اون رو بخور تا بیام خونه،باشه؟دوست دارم"
لبخندی زدم و یادداشت رو روی اپن گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم و لباس‌هام رو از تنم در آوردم و روی چوب لباسی نزدیک در آویزون کردم؛ به سمت میز تحریرم رفتم دکمه کیفم رو باز کردم و کتاب و دفترم رو از کیفم بیرون کشیدم، کیفم رو بی حوصله گوشه‌ای انداختم و نگاهی به کتاب قطورم کردم، پشت میز نشستم و مشغول نوشتن تکالیفم شدم:
_عزیزم؟من اومدم.
با صدای مامان مداد رو روی دفتر انداختم و از جا بلند شدم و به سمت بیرون اتاق دویدم و روبه روی مامان ایستادم، به چشم‌های مهربانش نگاهی کردم:
_سلام
لبخندی زد و بغلم کرد:
_سلام عزیزم،خوبی؟مدرسه خوب بود؟
سرم رو تکون دادم که خنده ای کرد:
_برو تکالیفت رو انجام بده تا شام رو درست کنم
دوباره سرم رو تکون دادم و بی حرف به اتاقم برگشتم و ادامه درسام رو نوشتم، حدوداً نیم ساعتی مشغول بودم که مامان صدام زد، وقتی ازش پرسیدم:
_چی شده؟
لبخندی زد و گفت:
_عزیزم معذرت میخوام ولی یادم رفت ماست بگیرم، یعنی فکر میکردم داریم ولی...
لبخندی زدم و گفتم:
_باشه
پولو گذاشت داخل دستم و گفت:
_چشم بندت یادت نره
شونه‌ای بالا انداختم:
_شبه نیازی نیست
_ولی...
به سمت در خروجی دویدم و در حالی که لی لی کنان کفش‌هام رو می پوشیدم از خونه خارج شدم، چندتا کوچه پایین تر یه سوپر مارکت بود و میتونستم ماست رو از اونجا بخرم،فقط شانس داشته باشم که بسته نباشه.
کوچه ها ساکت و تاریک بودن اما نور کمی که از تیر چراغ برق میتابید کمی از تاریکی کم میکرد و باعث میشد بتونم جلوی پام رو ببینم، از روی آجری که سر راهم بود پریدم و وارد سوپرمارکت شدم، به سمت قفسه ها پا تند کردم و سطل ماست رو برداشتم، بعد از اینکه تاریخ انقضا رو چک کردم سرم رو بلند کردم تا فروشنده رو پیدا کنم ولی با دیدن اینوسکه سر جا خشکم زد؛ اون اینجا چیکار میکرد؟با افتادن سبد خرید از دستش از فکر بیرون اومدم، نگاهش خیره به چشم‌هام بود، با صدایی که از افتادن سبد بلند شده بود زنی که اون نزدیکی مشغول خرید بود و لباسی آبی رنگ ساده پوشیده بود به سمت اینوسکه برگشت و کنارش ایستاد:
_پسرم، چیزی شده؟
ولی وقتی دید اینوسکه حرفی نمیزنه رد نگاهش رو گرفت و به من خیره شد، یه دفعه شروع کرد به جیغ زدن و من متعجب به اون زن که حالا فهمیدم مادر اینوسکه‌اس نگاه میکردم، ما بین جیغ‌هاش کلمه‌ای رو که اصلاً انتظارش رو نداشتم بشنوم، شنیدم:
_شیطان...
وحشت زده سطل ماست رو ول کردم و به سمت خروجی سوپر مارکت دویدم،از کنار خانم فروشنده که بهت زده به من نگاه میکرد رد شدم و به سمت خونه رفتم، دستم از پشت کشیده شد و برگشتم به اینوسکه نگاه کردم، عصبی و حرصی نگام کرد:
_پس تمام این مدت برای این...
به چشمم اشاره کرد:
_چشم بند میزدی؟
دستمو از دستش کشیدم و شروع به دویدن کردم، ولی اینوسکه ول کنم نبود، نعره زدم:
_اینوسکه ولم کن
متعجب بهم نگاه کرد،خودم هم از صدام متعجب شدم،چرا اینجوری شد؟ ای کاش چشم بندم رو میزدم، بغض کردم و بیتوجه به اینوسکه بهت زده شروع به دویدن کردم.
***
سوم شخص:
دندون‌هایش رو بهم فشرد و عصبی به جای خالی سوراتا نگاه کرد و زیرلب چیزی گفت، کمی دورتر از اون‌ها دو پسر به بحث اون‌ها نگاه میکردن، روبه روی اون دو نفر شخصی پشت ساختمون سه طبقه مقابل فروشگاه ایستاده بود، شخص اولی به دومی گفت:
_توما فهمید حالا چی؟
دیگری گفت:
_نمیدونم میرم به آداشینو بگم...
و بعد شروع به دویدن به جهت مخالف کرد، شخص اول نگاه دیگه‌ای به جای خالی اون دو نفر و اون پسر مشکوک پشت ساختمون انداخت و بعد از مکث کوتاهی به دنبال اون یکی رفت، بعد از گذشت دو ساعت دویدن، وارد جنگلی که درخت هاش نیمه سوخته بودن، شدن.
پسری که موهای قرمز داشت، نگاهی به اطراف کرد و انگشت نشونه و میانیش رو مقابل دهنش گرفت و چشم هاش رو بست و سعی کرد ورد رو به خاطر بیاره:
_آلتتزا چیکار میکنی؟ سریع تر.
اخم هاش رو در هم کشید و زیرلب گفت:
_برای چند لحظه هم که شده خفه باش ایکی
بعد با یادآوری ورد؛ اون رو زیرلب زمزمه کرد، دروازه‌ای بزرگ ایجاد شد و مثل یه هیولا شروع به کشیدن تموم اشیای اطراف خود به داخل کرد، آن دو بعد کمی مکث وارد دروازه شدن و دروازه با صدای بلندی بسته شد.
مقابل یه کلبه که وسط جنگلی سرتاسر درخت بود ایستادن و بعد از براندازی کوتاه وارد کلبه‌ شدن و هر دو روبه‌روی آداشینو که روی صندلی چوبی روبه روی شومینه نشسته بود، تعظیم کردن:
_چیزی شده؟اتفاقی افتاده؟
 

cold fire

دوستدار انجمن
عضو انجمن
ایکی گفت:
_نه استاد، فقط...
بعد از کمی مکث ادامه داد:
_توما از موضوع خبردار شده...
برای چند لحظه سکوتی حکم فرما شد و بعد صدای داد آداشینو بلند شد:
_چی گفتی؟
سوراتا:
در رو پشت سرم بستم و سعی کردم تنفسم رو عادی کنم:
_سوراتا؟
مامان پرده سبز رنگ رو کنار زد و وقتی من رو در اون وضعیت دید،نگران اومد سمتم:
_سوراتا چیشده؟چرا صورتت زخمی شده؟
یاد چند لحظه قبل افتادم که با صورت افتادم زمین،لبخندی زدم و گفتم:
_هیچی نشده...
_سوراتا؟!
_آم...خب، اینوسکه...
نگران پرید وسط حرفم:
_تو رو دید؟
سرم رو تکون دادم:
_بدون چشم بند؟واای
خواستم چیزی بگم که صدای در اجازه نداد،منو کنار زد و در رو باز کرد،چون در جلوی صورتم بود نمیتونستم شخص پشت در رو ببینم ولی صداشون رو میشنیدم،از سرو صدا های بیرون میشد فهمید چند نفرن، با صدایی که شنیدم آه از نهادم بلند شد، صدای مادر اینوسکه بود:
_پسر شما شیطانه
مادر با آرامش جوابش رو داد:
_ببخشید،ولی میشه بگید چرا این فکر رو میکنید؟
سوم شخص:
_پسر شما چشماش دو رنگه
_مگه هر کس چشماش دو رنگه شیطانه؟
_من...اصلا خودش کجاست؟فراریش دادی؟
سوراتا از پشت در کنار اومد و روبه‌روی مادر اینوسکه ایستاد:
_ایناهاش خودش اومد
سوراتا ساکت گوشه ای ایستاد و در مقابل سیلی از سوالات و توهینات فقط ساکت ماند، کمی دورتر همون دو پسر ایستاده بودند و نگاه میکردند، همون لحظه اینوسکه به دنبال چیزی نگاهش رو به اطراف داد و بعد از پیدا کردن سنگی نسبتاً بزرگ اون رو از روی زمین چنگ زد و به سمت سر سوراتا پرت کرد، سنگ محکم به سرش برخورد کرد و باعث شد که اون دو پسر وحشت زده به این اتفاق نگاه کنند، صدای جیغ و همهمه اطرافیان بلند شد، مادرش نگران و وحشت زده به سمتش اومد و سوراتا با دستش سرش رو گرفت و سعی کرد بغضش رو مخفی کند، اما وقتی خیسی خون رو حس کرد نتونست خودش رو نگه دارد و بغضش رو شکاند و اتفاقی که نباید میفتاد...افتاد.
همه بهت زده به موهای سفید سوراتا نگاه میکردند، یکی از آن دو گفت:
_آلتتزا؟! بگو هنوز بدبخت نشدیم.
آلتتزا از حالت دست به سـ*ـینه خارج شد و خشک گفت:
_نه،هنوز بدبخت نشدی...
بعد خیلی نامحسوس به سمت اینوسکه رفت و در همون حال رو به اون یکی گفت:
_یه چند لحظه صبر کن،ایکی!
_باشه، فقط زود باش
پشت اینوسکه ایستاد و سریع دستش رو بر روی دهنش گذاشت، بعد به همونجا برگشت و بین بوته ها مخفی شد،نگاهی به سوراتای بیهوش انداخت و بعد رو به اینوسکه که خونسرد نگاهشون میکرد گفت:
_داری چیکار میکنی؟چرا زدی توی سرش؟
اینوسکه حق به جانب گفت:
_ازش خوشم نمیاد
ایکی گفت:
_ازش خوشت نمیاد، پس چرا میزنی تو سرش؟
سنگی از روی زمین برداشت و بهش اشاره زد:
_اونم با سنگ؟
اینوسکه شونه ای بالا انداخت و بیخیال گفت:
_شما میخواستین یه طوری حافظش رو پاک کنین، منم کارو براتون راحت کردم،فقط همین
_فقط همین؟
آلتتزا نگاهی به ایکی انداخت و رو به اینوسکه گفت:
_احمق اگه بیدار نشه چی؟
اینوسکه دوباره قیافه حق به جانبی گرفت:
_من مطمئنم که بیدار میشه...
***
"1 ماه بعد"

آلتتزا نگاهی به اینوسکه کرد، ایکی با اشاره به سوراتا چشماش رو درشت کرد که برای اینوسکه معنی «تحویل بگیر»رو داشت و ادای حرفی که اینوسکه یه ماه پیش زده بود رو در اورد:
_من مطمئنم که بیدار میشه...
اینوسکه سرش رو خاروند:
_شرمنده، فکر کنم تو محاسباتم اشتباه کردم، آخه میدونی، از سر حرصم محکم سنگ رو پرت کردم.
آلتتزا با دستش به پیشونیش کوبید و ایکی هم آه غلیظی کشید و گفت:
_فکر کنم بدبخت شدیم!
_باهات موافقم!
اینوسکه متعجب گفت:
_هی،شما‌ها دارین در مورد چی حرف میزنین؟
هر دو عصبی به اینوسکه نگاه کردند، داخل راهروی بیمارستان ساکت بود و فقط صدای بحث اون ها میپیچید، آلتتزا بی حوصله چشم هایش رو چرخوند و به سوراتای بی هوش نگاهی انداخت، مادرش چند دقیقه‌ای بود که کنارش نشسته بود و نگران منتظر به هوش آمدن پسرش به اون نگاه میکرد، آلتتزا با خود فکر میکرد:
"سوراتا اصلاً شبیه پدرش نیست"
با بلند شدن ناگهانی مادر سوراتا از روی صندلی کنار تخت، هر سه شوکه به اون نگاه کردن ولی از لبخندی که بر روی لب های اون پدیدار شده بود، میتونستن نفسی آسوده بکشن، ایکی به دکتر و پرستار ها که وارد اتاق سوراتا میشدن نگاهی انداخت و بعد خسته به اینوسکه نگاه کرد:
_اینوسکه، اگه من دیگه گذاشتم تو کاری انجام بدی...
_اینوسکه!
ایکی و اینوسکه با صدای بلند گیو از جا پریدن و آلتتزا نگاه بی حالش رو به آنها دوخت، گیو عصبی به سمت اون سه میومد و ماهیرو بیخیال نگاهش رو به دیوار های بیمارستان داده بود:
_اینوسکه، چرا منو اونجا تنها گذاشتی؟
روبه روی اون ها دست به سـ*ـینه ایستاد و پای راست خود رو مدام روی زمین میکوبید، اینوسکه با خنده‌ای کوتاه به دنبال کمک نگاهش رو به ایکی و آلتتزا دوخت:
_شین؟ شماها اینجا چیکار میکنین؟
آلتتزا و اینوسکه به مادر سوراتا که بیرون از اتاق متعجب به اون ها نگاه میکرد، خیره شدن، آلتتزا
لبخند محوی زد و گفت:
_اومدیم اینجا چون با سوراتا کار داریم
_اوه، پس میتونین چند لحظه‌ کنار سوراتا باشین تا من بیام؟
ایکی جواب داد:
_حتماً...
بعد از رفتنش، همگی کنار تخت ایستادن و به سوراتا نگاه کردن.
سوراتا:
چشم‌هام رو با درد باز کردم ونگاهی به سقف سفید انداختم، اولین سوالی که برام پیش اومد این بود:"من کجام؟"نگاهم رو به قطرات سِرُم که از طریق لوله باریک و شفاف وارد رگ دستم میشد دادم و بعد اطراف اتاق رو از نظر گذروندم و با دیدن پنج نفر که کنار تختم ایستاده بودن، متعجب گفتم:
_شما کی هستین؟
پسری که موهای آبی رنگی داشت دستش رو بالا آورد و محکم تو سر اینوسکه کوبید،اینوسکه سرش رو گرفت و گفت:
_ایکی، انقدر که منو زدی فراموشی گرفتم
ایکی هم گفت:
_تو رو باید تا آخر عمرت زد
صدای اعتراض اینوسکه هراه با صدای همون پسری که توی مدرسه دیده بودم بلند شد:
_من رو یادت میاد؟
سری به نشونه مثبت تکون دادم، به اینوسکه اشاره زد:
_اینو چی؟
دوباره سر تکون دادم، ایکی دوباره با مشت بر سر اینوسکه کوبید و صدایش بلند شد:
_یعنی من تو رو میکشم!
متعجب به آنها خیره شدم:
_اسمت رو یادت میاد؟
لبم رو با زبونم تر کردم:
_آره
نگاهم رو از اون دو تا گرفتم و به همون پسر نگاه کردم:
_اسم من شینِ...
به همون پسر مو آبیه اشاره کرد:
_اینم ایکیه...
به پسری که موهای توسی رنگ داشت نگاه کردم:
_اسم اون ماهیروئه و اون یکی گیو...
 

cold fire

دوستدار انجمن
عضو انجمن
[HIDE-THANKS]گیو موهای قهوه‌ای رنگی داشت به همراه چشمان سبز و بزرگ، لباس سبز پررنگ و کت کوتاه قهوه‌ای و شلوار مشکی، به چشم های آبی رنگ ایکی که هنوز مشغول بحث با اینوسکه بود خیره شدم، چشم هاش باعث آرامش میشدن و حس خوبی رو بهم منتقل میکردن، نفس عمیقی کشیدم و به سوئیشرتش که ترکیبی از رنگ های مشکی و آبی بود نگاه کردم، به لبه‌ی کلاه سوئیشرتش نوار درخشانی که نور آبی کمرنگی رو متساعد میکرد، نگاه کردم.
اتاق ساکت بود و فقط صدای پچ پچ اینوسکه و ایکی این سکوت رو تا حدودی می شکست، با صدای در همه به جز ماهیرو به اونجا نگاه کردیم با دیدن مامان لبخندی زدم و نگاهش کردم.
***
پرده‌ی سبز رنگ رو کنار زدم و وارد خونه شدم،سمت راستم اتاق ها بود و سمت چپم گوشه خونه آشپزخانه بود، از در که وارد بشی روبه رو یه پرده زرد رنگ بود که به انباری میرسید و کنارش سمت راست چند تابلوی نقاشی روی دیوار بود، به کنار دستم نگاه کردم که مبل ها اونجا قرار داشت، نگاهم رو از فرش دوازده متری که قسمت کمی از کف پوش های چوبی رو پوشونده بود گرفتم و بی حرف به سمت اتاقم راه افتادم، بعد از مرخص شدن از بیمارستان مامان اون بچه ها رو همراهمون آورد، انگار قبلاً همدیگه رو میشناختن،باید بعداً ازش بپرسم، در اتاقم رو باز کردم و بعد از وارد شدن بستمش، روبه روی در تختم قرار داشت که درست بالاش پنجره‌ای بزرگ وجود داشت که با پرده های سفید رنگ پوشیده شده بود، سمت چپم کمد لباس هام و قفسه‌ی کتاب هام قرار داشت و سمت راستم میز تحریر و یه گلدون بزرگ که داخلش گل لیلیوم و رز وجود داشت. لباس هام که یه تیشرت سفید و شلوار لی مشکی بودن رو در آوردم و به چوب لباسی آویزون کردم و داخل کمد گذاشتم، لباس بلند سبز کمرنگی به همراه شلوار راحتی مشکی رنگ پوشیدم، نفس عمیقی کشیدم و خودم رو با صورت روی تخت پرت کردم، هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که صدای در اتاق بلند شد، صدایی شبیه به (هوم) از خودم در آوردم ولی انگار نشنید، بی حال از روی تخت بلند شدم و به سمت در اتاق رفتم،بازش کردم و عصبی به گیو که با چشمای سبز و بزرگش به همراه یه نیش باز بهم نگاه میکرد، نگاه کردم:
_چی میخوای؟
بدون حرف دستم رو گرفت و کشید و از اتاق خارجم کرد، دنبالش رفتم که منو روی مبل دونفره نشوند و خودش هم کنارم نشست، متعجب نگاهش کردم که اون هم متعجب منو نگاه کرد، لبمو کج کردم که اونم همین کارو کرد،اخم هامو کردم تو هم که اونم همین کارو انجام داد، کلافه نگاهش کردم و اون هم باز همین کارو انجام داد:
_چی میخواستی؟
_چی میخواستی؟
کلافه نگاهش کردم:
_ادامو در نیار!
_ادامو در نیار!
عصبی دستم رو روی هوا تکون دادم:
_منو آوردی اینجا این کارو انجام بدی؟
_منو آوردی اینجا این کارو انجام بدی؟
از رو مبل بلند شدم که دستم رو محکم کشید و باعث شد پرت بشم رو مبل، نگاهم رو روی موهای فر قهوه‌ای روشنش و لباس های عجیبش چرخوندم، یه لباس آستین بلند سبز رنگ که یه لباس آستین کوتاه قهوه‌ای رو روش پوشیده بود، شلواری که رنگش قهوه‌ای بود ولی پایینش به طرز جالبی با رنگ سبز ترکیب شده بود،دوباره نگاهم رو به چشم هاش دادم و گفتم:
_چیزی میخوای خب بگو!
_چیزی میخوای خب بگو!
نفس عمیقی کشیدم خودم رو کنترل کنم:
_چرا اینجوری میکنی؟
_چرا اینجوری میکنی؟
_حوصله‌اش سر رفته!
به شین که به سمتمون می‌اومد نگاه کردم:
_حوصله‌اش سر رفته؟
سری به نشونه مثبت تکون داد، به مامان که داخل آشپزخانه همزمان با بستن پیشبند آبی رنگش با اینوسکه و ایکی صحبت میکرد، نگاه کردم؛ ماهیرو طبق معمول داشت دیوار ها رو نگاه میکرد و مدام به لباس هاش که شامل یه پیرهن توسی رنگ که یقه نسبتاً بلندی داشت و شلوار مشکی بود دست میکشید، سرش رو تکون داد تا موهاش کنار برن و بعد نگاه کلافش رو به من دوخت، سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم:
_چرا اینوسکه رفتارش با من فرق کرده؟
_وقتش نیست که اینا رو بدونی!
متعجب نگاهش کردم ولی اون به مامان خیره شده بود، به تابلویی که طرح یه جنگل سرسبز با یه کلبه چوبی داخلش رو داشت، نگاه کردم.
نفس عمیقی کشیدم و آه مانند بیرونش دادم و نگاه خیره‌ی شین رو حس کردم، از روی مبل بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم،نمیدونم چرا اینوسکه رفتارش بهتر شده و دیگه درباره چشم‌هام چیزی نمیپرسه؟وارد اتاق شدم و با چند قدم بلند خودم رو به تخت رسوندم و روش دراز کشیدم، چشم هام رو بستم و سعی کردم بخوابم، هنوز خوابم نبرده بود که با صدای خنده‌ی بلندی وحشت زده بلند شدم، به سمت بیرون رفتم و به ایکی که بلند بلند میخندید نگاه کردم، مامان هم با لبخند نگاهش میکرد؛ چه خبر شده؟ چرا ایکی اینطوری میخنده؟[/HIDE-THANKS]
 

cold fire

دوستدار انجمن
عضو انجمن
[HIDE-THANKS]_برو اونطرف، مزاحم راهم شدی!
_تو برو اونطرف،اهه...چرا نمیشه؟
نگاهم رو به سمت اینوسکه و گیو که روی مبل سه نفره لم داده و مشغول بازی با پلی استیشن بودن چرخوندم،گیو مدام به اینوسکه طعنه میزد تا حواسش رو از بازی پرت کند و اینوسکه هم دستش رو روی دسته پلی استیشن گیو میذاشت تا شخصیت بازی منحرف بشه، نگاهم رو از اون دو تا گرفتم و خواستم حرفی بزنم ولی با صدای زنگ در ساکت موندم، همه نگاهی بین هم رد و بدل کردیم که مامان لبخندی زد و گفت:
_میرم ببینم کیه.
و به دنبال حرفش مشغول در آوردن پیشبند ظرفشویی و دستکش پلاستیکی زرد رنگ شد، نگاهم رو به چشم های قرمز رنگ شین دادم و بعد از مکثی گفتم:
_من میرم
مامان نگاهی به من کرد:
_ولی...
لبخندی زدم و مصمم گفتم:
_میرم دیگه
بدون اینکه منتظر جوابی از جانب مامان باشم به سمت در رفتم، پرده سبز رنگ رو کنار زدم و وارد راهرو شدم، نمیدونم چرا حس بدی داشتم آخه کی این موقع شب میتونه با ما کار داشته باشه، تا به امروز هیچ کس سمت خونه ما نمیومد و اینکه حالا ساعت دوازده شب زنگ خونه به صدا در بیاد یکم عجیب بود، روبه روی در ایستادم و از توی چشمی به بیرون نگاهی انداختم و به غیر از کوچه تاریک و ساکت چیزی ندیدم، متعجب درو تا نیمه و سپس کامل باز کردم، نگاهم رو سرتاسر کوچه چرخوندم که هیچی جز تاریکی ندیدم، حس بدی که تا چند لحظه قبل داشتم بیشتر شده بود و ضربان قلبم بالا رفته بود، تا خواستم درو ببندم جسمی خیس به صورتم برخورد کرد، بهت زده قدمی به عقب رفتم و نگاهی به اون جسم انداختم ولی چیزی جز تاریکی ندیدم، قدمی که عقب گذاشته بودم رو جلو گذاشتم و دستای لرزانم رو به سمت اون جسم بردم، آب دهنم رو به سختی قورت دادم سعی کردم تنفسم رو درست کنم، تو یه تصمیم ناگهانی اون جسم خیس رو داخل دستم گرفتم و به دنبال نور اطراف رو از نظر گذروندم، کمی دورتر از من تیر چراغ برقی که نور کمی رو از خودش ساتع میکرد بود، جسم رو همون سمت گرفتم و با کمی دقت متوجه خونی که روی دستام جاری شده بود شدم، جسم رو که حالا فهمیدم کلاغی مرده بود رو ول کردم که شروع به تکون خوردن توسط طنابی که بهش آویزون شده بود، کرد.
به دنبال موجود زنده نگاهم رو اطراف خونه چرخوندم و با دیدن دو چشم قرمز رنگ که در میان فضای تاریک مثل چراغی پر نور بود، سر جایم خشکم زد.
نمیدونم خطای دید بود یا نه ولی به نظرم اومد که چیزی زیرلب گفت و شروع به حرکت کردن به سمت من کرد، انگار نیرویی من رو وادار میکرد تکون نخورم و سر جام نگهم داشته بود، با چند قدم بزرگ خودش رو به من رسوند و با چشم های بزرگ و قرمز رنگش بهم نگاه کرد. هیچ بینی یا دهانی نداشت، صورتش سیاه بود و مایع سیاه رنگی از سر و صورتش میریخت، دستش رو بالا آورد و گذاشت رو دهنم، صدای عجیبی از خودش تولید کرد و بعد با باز شدن دهنش، چشم های من هم تا حد امکان گشاد شد،با صدای دورگه‌ای که گاه کلفت میشد و گاه نازک گفت:
_سلام موجود نیمه فانی
خواستم تقلا کنم که دستش رو که روی دهنم بود فشار داد، حجم مایع تلخ و بدمزه‌ای رو داخل دهنم حس کردم، حالت تهوع بهم دست داد و چشمام رو بستم تا صورتش رو نبینم:
_چشمات رو باز کن
وحشت زده محکم تر چشم هام رو بستم و سعی کردم آروم باشم ولی چشمای قرمز رنگش لحظه‌ای از جلوی چشمام کنار نمیرفت:
_فکر کنم باید با موجود نیمه فانی مثل تو یه جور دیگه رفتار کنم
چشم هام رو تا نیمه باز کردم و بهت زده به تغییر شکل اون موجود چندش نگاه کردم، از اون حجم مایع سیاه چیزی جزء پسری حدوداً نوزده ساله باقی نموند، سرش رو تکون داد تا موهای مشکی رنگش که روی چشم هاش ریخته بود کنار بره، با چشم های ریز و کشیده و تماماً قرمز با مردمکی زرد رنگ بهم خیره شد:
_خب...خب...خب... ببینیم اینجا چی داریم؟ یه موجود نیمه فانی ای که داره از ترس به خودش میلرزه
دستش رو از روی صورتم برداشت و بشکنی زد، دفترچه‌ای توی دست سمت چپش و خودکاری در دست راستش ظاهر شدن، نگاهی بهم انداخت و تک خنده‌ای کرد:
_اونطوری نگام نکن، نگو که آداشینو تاکارا چیزی درباره من بهت نگفته!![/HIDE-THANKS]
 

cold fire

دوستدار انجمن
عضو انجمن
[HIDE-THANKS]آداشینو تاکارا؟ درمورد کی حرف میزنه:
_گفتم اونطوری نگام نکن، حواسم پرت میشه
و شروع به خندیدن کرد، متعجب به رفتارش نگاه میکردم که سرش رو از روی دفترچه بلند کرد و گفت:
_اشکالی که نداره برای چند لحظه زمان رو نگه داشتم و دوستات داخل خونه موندن؟
وقتی دید حرفی نمیزنم لبخندش رو خورد و سرش رو انداخت پایین، نفس عمیقی کشید و دوباره بهم نگاه کرد ولی ایندفعه با اخم، سرش رو دوباره تکون داد تا موهاش کنار برن و بعد خودکارش رو روی دفترچه کوبید و پرتشون کرد سمتی و عصبی به سمتم اومد و حجمی از باد سرد به صورتم برخورد کرد:
_کامادو سوراتا، پسر چهارده ساله‌ای که دوستاش باهاش مشکل دارن به خاطر چشمی که رنگش با اون یکی فرق داره، وقتی گریه میکنه یا ناراحت میشه موهاش سفید میشه و همه بهش میگن که یه شیطانه، پدرش رو وقتی بچه بوده از دست داده و همیشه آرزو داشته که...
روبه روم ایستاد و پوزخندی زد:
_یه زندگی عادی مثل همه موجودات فانی داشته باشه
دست به سـ*ـینه ایستاد و عصبانی و با داد گفت:
_اونوقت پسر لوسی مثل تو چطور قراره جلوی منو بگیره؟
من نمیفهمیدم درباره چی حرف میزنه؟ عصبی موهاش رو کشید و جیغی کشید:
_چرا حرف نمیزنی؟
خودم هم نمیدونستم چرا نمیتونستم حرف بزنم، سرش رو به سمت راست متمایل کرد و انگار که چیزی یادش اومده باشه، نیشخندی زد و گفت:
_میدونستی قراره سیزدهمین نفری باشی که از شاگرد‌های آداشینو میکشم؟
دستش رو بلند کرد و توی یه حرکت ناگهانی گردنم رو گرفت و از روی زمین بلندم کرد، نگاهم رو به پشت سرش دادم و سعی کردم با تکون دادن خودم، کمی از فشار دستاش کم کنم:
_تو یه موجود پستی که حتی نمیتونی حرف بزنی اونوقت چطور میتونن به همچین پسر بچه‌‌ای اعتماد کنن و بخوان که جلوی من رو بگیره؟
نگاهم رو از ساختمون سه طبقه پشت سرش گرفتم و بهش نگاه کردم به سختی دهنم رو باز کردم و سعی کردم حرفی بزنم ولی فقط این کلمه از دهنم بیرون اومد:
_بچه ها...
نمیدونم چرا اونا رو صدا کردم ولی فکر کردم شاید بتونن بهم کمک کنن، فشار دست‌هاش رو بیشتر کرد و دندون‌هاش رو بهم فشرد و با صدای دورگه ای از عصبانیت و حرص داد زد:
_پس فقط با من حرف نمیزنی؟
به دستش تکونی داد و من رو به دیوار پشت سرم کوبید، نفس کشیدن برای چند لحظه یادم رفت و چشم‌هام تا حد امکان گشاد شد، دستش رو از روی گردنم برداشت و پرتم کرد روی زمین، شروع کردم به کشیدن نفس های عمیق و سعی کردم تا درد کمرم رو از یاد ببرم، روبه روم زانو زد و قیافه ناراحتی به خودش گرفت:
_معذرت میخوام ولی آداشینو بهت نگفته که من از بی توجهی خوشم نمیاد؟
چرا اینطوری رفتار میکنه؟ کمرم بد جور درد میکرد و تنفسم عادی نشده بود و باعث میشد سخت نفس بکشم، اخم هاش رو کشید تو هم و غرید:
_دوباره که حرف نمیزنی، چرا حرف نمیزنی؟
یاد حرف مامان افتادم که همیشه بهم میگفت«همیشه مقابل کسایی که بهت زور میگن و اذیتت میکنن ساکت باش،گفته‌ی پدرته» و هر وقت که ازش دلیل این کارو میپرسیدم لبخندی میزد و بحث رو عوض میکرد، سعی کردم از حالت دراز کش دربیام، آرنج دست‌هام رو ستون بدنم کردم و خودم رو کمی از زمین فاصله دادم، نگاهم رو ازش گرفتم و به تیر چراغ برقی که اونطرف خیابون بود و گربه‌ی سیاه رنگی زیر نور کمش نشسته بود دادم نفس عمیقی کشیدم و خواستم حرفی بزنم که:
_من قصد اذیت کردنت رو ندارم، حداقل الان یا حدوداً چند روز دیگه ولی خودت مجبورم کردی پس....
در حالی به چشم‌هام زل زده بود به طور ناگهانی بی‌دلیل ساکت شد، متعجب به چهره‌اش نگاه کردم، پوست سفید گچ مانندش همراه با اون طرح های پیچ در پیچ سیاه رنگ که شبیه به خالکوبی بود، ظاهرش رو عجیب‌تر نشون میداد؛ اخم هاش رو توی هم کشید:
_اصلاً از مزاحم ها خوشم نمیاد، آداشینو این رو بهت نگفته شین؟
متعجب بهش خیره شدم با کی حرف زد ولی با صدای شین بیخیال فکر کردن شدم و امیدوار سعی کردم سر جام بشینم:
_البته که گفته ولی آداشینو به تو نگفته که من خوشم نمیاد کسی مزاحم کارم بشه و به دوستم صدمه بزنه؟ مخصوصاً تو رد![/HIDE-THANKS]
 

cold fire

دوستدار انجمن
عضو انجمن
[HIDE-THANKS]خنده‌ای کوتاه سر داد و آروم از روی زمین بلند شد، پشتش رو به من کرد و روبه روی شین ایستاد:
_اوه معلومه که نه، متاسفانه من اونقدر ها در مورد تو کنجکاو نشده بودم ولی حالا که فهمیدم سعی میکنم اذیتشون نکنم....
خنده‌ی دیگه کرد و دستش رو به حالت ایست بالا آورد و ادامه داد:
_بزار اصلاح کنم، حالا که فهمیدم سعی میکنم بیشتر آزارشون بدم
هنوز حرفش رو درک نکرده بودم که با پای سمت راستش ضربه‌ای به پهلوم زد و رو زمین پرتم کرد،نیشخندی زد و ضربه محکم تری زد چشم هام رو بستم و سعی کردم اشکام رو مهار کردم، به خاطر کفش های نوک تیزش درد بیشتری وارد بدنم میشد و بعد از مکث کوتاهی صدای خبیثش توی گوشم پیچید:
_اوه پس تو هم مثل پدرت هستی، وقتی ناراحت میشی و گریه میکنی موهات سفید میشه...
چشم‌هام رو باز کردم و بهش خیره شدم، کت کوتاه مشکی رنگی به تن داشت که زیرش به عنوان لباس چیزی نپوشیده بود، پوزخندی زد و ادامه داد:
_البته با این تفاوت که اون هیچوقت گریه نمیکرد، اون قوی بود و من فقط یه بار در زندگیم دیدم گریه کنه اونم موقعی بود که داشتن از خانوادش دورش میکردن ولی تو....
ضربه دیگه‌ای به شکمم زد که از درد توی خودم جمع شدم، بهش نگاه کردم که یه دفعه با نوری که میون اون همه تاریکی به چشم‌هام برخورد کرد باعث شد پلک هام رو روی هم فشار بدم، با صدای داد بلندی درد تا حدودی از یادم رفت و سعی کردم به مرکز صدا نگاه کنم، رد رو درحالی که در بین شعله های آتیش میسوخت دیدم، داد بلندی زد و به حالت مسخره‌ای گفت:
_کمک، من دارم میسوزم، الانِ که نابود بشم....
خنده‌ی بلندی کرد:
_فکر کردی با یه ذره آتیش میتونی من رو بکشی؟
شین کنار من ایستاد و گفت:
_نه همچین قصدی نداشتم فقط میخواستم از سوراتا دورت کنم...
قدمی به جلو گذاشت:
_فکر نمیکنی دیگه باید بری؟
نیشخندی زد و گفت:
_البته، دوست قدیمی
دستاش رو از هم باز کرد و ناپدید شد ولی هنوز صداش میومد:
_کامادو سوراتا، بی صبرانه منتظرت هستم
صدای قهقه‌اش بلند شد و بعد سکوت همه جا را در بر گرفت:
_حالت خوبه؟
به چهره‌ی شین نگاهی انداختم که دستش رو سمتم گرفت،بی حرف دستش رو گرفتم ولی پهلوم تیر کشید باعث شد دوباره روی زمین دراز بکشم، احساس بدی داشتم و تمام بدنم درد میکرد، کنارم زانو زد و زیر بغلم رو گرفت و ایستاد و من هم همراه خودش بلند کرد، به زحمت رو پاهام ایستادم و سعی کردم دردم رو نادیده بگیرم، با قدم های کوتاه خودمون رو به در ورودی رسوندیم، به ترک های کنار دیوار، جایی که رد منو اونجا کوبوند خیره شدم صدای گریه مامان از فکر بیرون آوردم:
_سوراتا؟!
به مامان نگاه کردم که به سمتم میدوید و بقیه هم پشت سرش میومدن، وقتی رسید بهم سریع بغلم کرد:
_سوراتا، عزیزم چی شده؟چرا این شکلی شدی؟همش تقصیر منه
خواستم حرفی بزنم ولی با اشاره ایکی ترجیح دادم ساکت بمونم، با صدای غریبی که شنیدم به اون سمت برگشتم که ماهیرو رو در حال بررسی دیواری که تقریباً نصفش ترک برداشته بود دیدم:
_مسلماً یه آدم عادی نمیتونه یه همچین کاری انجام بده و اینکه سوراتا از خونه خارج شد و بعد این شکلی برگشته باشه هم عجیبه...
به سمت شین برگشت:
_خب شین یه توضیح به ما بدهکاری
شین یه نفس عمیق کشید:
_وقتی سوراتا اومد بیرون مشکوک شدم که کی این موقع شب میاد اینجا، اونم خونه‌ای که تقریباً هیچ وقت هیچ کس سمتش نیومده برای همین پشت پله ها که داخل راهرو بود مخفی شدم و دیگه نتونستم حرکت کنم از بوی مخصوص و شخصی که دیدم فهمیدم اربـاب گروه وحشی هاست برای همین دنبال وردی که آداشینو بهم گفته بود تا در این مواقع از ش استفاده کنم،گشتم.
بعد از مدتی گشتن پیداش کردم و ورد رو خوندم و طلسم رو باطل کردم ولی دیگه دیر شده بود و اون تقریباَ همه چی رو درباره سوارتا فهمید.
سرش رو پایین انداخت و با صدای نسبتا آرومی گفت:
_معذرت میخوام[/HIDE-THANKS]
 

cold fire

دوستدار انجمن
عضو انجمن
[HIDE-THANKS]همه تقریبا تو بهت بودیم که ماهیرو خطاب به شین گفت:
_بیا کارت دارم...
و بی‌توجه داخل خونه رفت، شین هم بعد مکث کوتاهی داخل خونه دوید، از مامان جدا شدم و سعی کردم با گرفتن دیوار به سمت راهرو‌ی خونه برم و روی راه پله‌ی اونجا بشینم؛ نفس عمیقی کشیدم اما کمرم چنان تیری کشید که باعث شد روی زمین زانو بزنم، صدای قدم‌های تند و بعد صدای آرامش بخش ایکی توی گوشم پیچید:
_بزار کمکت کنم.
کنارم زانو زد، دستم رو گرفت و آروم بلندم کرد، با قدم‌های کوتاه به سمت راه پله رفتیم؛ من رو روی راه پله نشوند و خودش هم کنارم نشست، فضای ساکت خونه باعث بدتر شدن حالم میشد، صدای رد توی ذهنم پیچید «تو یه موجود پستی که حتی نمی‌تونی حرف بزنی اون وقت چطور میتونن به همچین پسر بچه‌‌ای اعتماد کنن و بخوان که جلوی من رو بگیره؟» نمیفهمم منظورش چی بود؟ من باید جلوی اون رو بگیرم؟ با بلند شدن ناگهانی ایکی از فکر بیرون اومدم و متعجب به رفتنش نگاه کردم، بعد از حدوداً یه دقیقه مامان کنارم نشست، لبخند مهربونی زد و گفت:
_سوراتا باید یه چیزی رو بهت بگم.
موهای قهوه‌ای رنگش رو پشت گوش‌هاش فرستاد، دست‌هاش رو بهم قلاب کرد و روی پاهاش گذاشت:
_بچه هایی که اینجا میبینی عادی نیستن، اونا توانایی های خاص دارن، اونا اومدن اینجا چون می‌خواستن تو رو به دنیای خودشون ببرن؛ دوست ندارم این کار رو بکنم ولی با اتفاقی که امروز افتاد، ازت میخوام که باهاشون بری.
برم؟ کجا برم؟ برای چی؟ گیج بهش نگاه کردم که نفس عمیقی کشید:
_تو آخرین چاره شون هستی.
من آخرین چاره‌ی اون‌ها هستم؟ یعنی چی، آروم از روی پله بلند شدم و به سمت داخل خونه رفتم، متعجب به شین و گیو که بی‌توجه به حظور من مشغول پچ پچ کردن بودن نگاه کردم، داشتن در مورد چی حرف میزدن؟ سرم رو تکون دادم تا سوالاتی که جوابی براشون نداشتم رو از ذهنم بیرون کنم، به طرف اتاقم رفتم و دستگیره در رو بی‌حال فشاری دادم تا باز بشه؛ نگاهی به اتاق نسبتا تاریکم کردم و بدون این که برق رو روشن کنم به سمت تخت رفتم و با خستگی گوشه‌اش نشستم، پاهام رو از پارکت‌های سرد جدا کردم و زیر پتو خزیدم؛ سعی کردم بدون فکر به اتفاقات این چند ساعت چشم‌هام رو روی هم بذارم و کمی بخوابم.

_سوراتا؟
صدا عوض شد و کس دیگه‌ای گفت:
_سوراتا، بیدار شو.
با صداهای گنگی که می‌شنیدم چشم‌هام رو باز کردم؛ دیدم تار شده بود برای همین پلک‌هام رو روی هم زدم، وقتی تاری چشم‌هام بر طرف شد به شین و ایکی که بالای سرم ایستاده بودن نگاه کردم:
_سوراتا، باید بریم خیلی دیر شده.
گیج و با کمک دست‌هام توی جام نشستم، به شین نگاه کردم که ایکی کنارش زد و رو به روم ایستاد با کلافگی دست راستش رو توی هوا تکون داد:
_خب منظورش این که...آم...فکر می‌کردم مادرت باهات صحبت کرده باشه.
به موهام چنگی زدم و تا از جلوی صورتم کنار برن هرچند فایده نداشت و دوباره با لجاجت سر جاشون برگشتن، سرم رو به معنی تایید تکون دادم که شین دستم رو گرفت و از روی تخت بلندم کرد:
_عجله کنید دیر شده.
***
شین رو به روی درختی قطور و بزرگ ایستاد و مشغول انجام کاری شد، چون پشتش به من بود نمی‌تونستم ببینم داره چیکار میکنه، یاد دو ساعت پیش افتادم که مامان تقریبا همه چیز رو توضیح داده بود، اون گفت که تو از گروه آدم‌های خاص هستی مثل پدرت، گفت باید از دو دنیا محافظت کنم و اینکه باید توانایی‌هام رو تقویت کنم.
به درخت قطور و سوخته‌ای که رو به رومون بود خیره شدم، مردم میگفتن چند وقت پیش خیلی اتفاقی نصف بیشتر این پارک آتیش گرفته و سوخته؛ نگاهم رو به اطرافم دادم تقریبا همه جا سیاه و خشک بود؛ یاد مامان افتادم که به زور برام توضیح میداد و انگار نباید زیاد چیزی رو برای من فاش می‌کرد، وقتی ازش پرسیدم چرا من؟ گفت بعدا متوجه میشی.
با صدای شین که صدامون میزد از فکر بیرون اومدم و به دروازه‌ی بزرگ و عجیبی که شبیه نقاشی بزرگی از رنگ‌های قاطی سبز و قهوه‌ای بود نگاه کردم، شین داخلش رفت و به دنبالش بقیه داخل رفتن، با تردید وارد دروازه شدم و چشم‌هام رو بستم، با صدای بلندی چشم‌هام رو باز کردم و به عقب نگاه کردم نه دروازه‌ای بود و نه اون پارک سوخته و سر و صداهای داخل شهر؛ در عوض یه جنگل بزرگ و سرسبز وجود داشت با کلی درخت قطور و بلند که دور تا دور محوطه رو احاطه کرده بودن، به سمت بچه ها که منتظر به من نگاه می‌کردن دویدم و دنبالشون راه افتادم؛ اطراف رو از نظر می‌گذروندم که دو تا دختر بچه رو در حال دنبال کردن هم دیدم، متعجب بهشون نگاه کردم که دست‌هاشون رو به سمت هم می‌گرفتن و به طور عجیبی و حیرت‌انگیزی حجمی از آب رو کنترل و با آب بازی می‌کردن، ایکی که نگاه خیره‌ام رو روی اون دو تا دید سرعتش رو کم و کنارم اومد، لبخند آرومی زد و گفت:
_اونا قدرت آب رو دارن، درسته کوچیکن و بی تجربه ولی آرزو دارن که یه روز قهرمان بشن.
نگاه از دختر بچه‌ها گرفتم و به ایکی خیره شدم و اون با لبخند ادامه داد:
_منم همین قدرت رو دارم.
هنوز حرفش رو تجزیه و تحلیل نکرده بودم که با خیس شدن ناگهانیم صدای خنده‌ی ایکی هم بلند شد، ماهیرو اومد سمتم و شین با حرص خطاب به ایکی گفت:
_الان وقت این کارا نیست.[/HIDE-THANKS]