Drag to reposition cover

درحال تایپ رمان تجلی قوم خاص | cold fire کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 3K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: cold fire

ایده و سیر و روند داستان چطوره؟ شخصیت پردازی و توصیفات چطوره؟

  • ایده تکراری داره

    Votes: 0 0.0%
  • توصیفات کمه انگار به دیوار سفید زل زدی

    Votes: 0 0.0%

  • Total voters
    14

cold fire

دوستدار انجمن
عضو انجمن

نام: تجلی قوم خاص
ژانر: تخیلی، فانتزی
نام نویسنده: cold fire | کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر: سییما
خلاصه:
پسر بچه‌ای از نسلی کهن، قدرتی خاموش رو از پدرش به ارث بـرده و هنوز از وجودش بی اطلاع هست؛ وقتی از سرزمین اجداد پدریش به سراغش میان، کم کم حقایقی تلخ برای اون برملا میشه و اون رو مجبور میکنه که از اجداد پدریش بره و مقابل یه آشنای غریبه بایسته...
 
آخرین ویرایش:

*سیما*

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
به نام خدا
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

cold fire

دوستدار انجمن
عضو انجمن
مقدمه:
در دنیای بی‌رحمی متولد شدیم، دنیای بیچاره‌ایه، به هیچ کس کمک نمی‌کنه و برای ما سودی نداره.
شاید دنیای دیگه‌ای وجود داشته باشه، دنیایی که همه‌ی ما رو همین جوری که هستیم بپذیره.
ما در دنیایی متولد شدیم که هیچکس ما رو نخواست؛ ولی با این حال ما تحقیرها رو تحمل کردیم تا یه روزی دوباره طلوع کنیم و به دنیا بگوییم که...

زمان گذشته:
قدرتش کم شده بود و این نقطه ظعف خوبی برای «رَد» بود تا بتونه اون رو زمین گیرش کنه، جلو رفت و مقابل اون که روی یکی از زانوهاش نشسته و با تکیه به شمشیرش خودش رو سر پا نکه داشته بود ایستاد، خم شد و رو به صورتش نیشخندی زد و گفت:
_سابیتو! بهتر نیست تمومش کنی؟...
سرش رو جلوتر برد و همراه با خنده‌ای بلند ادامه داد:
_تو داری شکست میخوری، پس تسلیم شو.
سابیتو شمشیرش رو محکم تر در دستش گرفت:
_من تسلیم نمیشم.
نیشخندش محو شد و اخمی کرد:
_زحمتم رو زیاد کردی.
پشت‌بند حرفش نعره‌ای زد و با ضربه‌ی شدید شمشیرش، سابیتو رو به عقب هل داد، سابیتو بعد از برخورد با صخره‌ای که پشت سرش قرار داشت به زمین افتاد و خون از دهانش جاری شد.
رد شمشیرش رو ناپدید کرد و در عوض داسی بزرگ ظاهر کرد، همونطور که داس رو در دستش می‌چرخوند به طرفش اومد:
_اوه سابیتو مجبورم کردی اینطوری بکشمت...
هنوز حرفش کامل نشده بود که صدای نازک دخترانه‌ای از پشت سرش بلند شد:
_هنوز نه.
صاحب صدا به سمتش یورش آورد و ناگهان صدای خنده‌ی بلند رد میان صخره‌های بزرگ پیچید، دخترک سعی کرد توجهی به صدا نداشته باشه پس، شمشیرش رو چرخوند و در نزدیکی رد مسیرش رو تغییر داد تا حواسش رو پرت کنه، رد نیشخندی زد و گفت:
_این کار ها فایده‌ای نداره.
دست‌هاش رو از هم باز کرد و موجی عظیم از غبار و شن‌های سیاه رنگ رو به طرفش نشونه گرفت:
_تو دوازدهمین نفری هستی که از شاگردهای آداشینو می‌کشم.
سابیتو سعی کرد از روی زمین بلند بشه ولی نتونست؛ با درد و صدای دورگه‌ای بلند داد زد:
_میکو مواظب باش...
زمان حال، سوراتا:
چشم از سقف سفید اتاقم گرفتم و دست راستم رو روبه‌روی صورتم نگه داشتم، نسیم خنک باعث می‌شد پرده سفید رنگ اتاقم به حرکت در بیاد.
سرم رو روی بالش چرخوندم و به ساعت اتاقم نگاه کردم، داشتم کم کم دیر می‌کردم؛ روی تخت نیم خیز شدم و به جایی که کیفم روی زمین افتاده بود خیره شدم،دبا خودم فکر کردم: «امروز هم مثل بقیه روزهاست، مزخرف و کسل کننده.» از روی تخت بلند شدم و به سمت کمدم رفتم، لباس فرم سرمه‌ای رنگ رو از داخل کمد بیرون آوردم و پوشیدم؛ همونطور که دکمه های پیرهن سفید رنگم رو می‌بستم، کیفم رو از روی زمین برداشتم.
آخرین دکمه رو بستم و روبه روی آینه ایستادم، چشم بندم رو از روی دراوِر برداشتم و روی چشم سمت راستم بستم، نگاهی به خودم انداختم و از اتاق خارج شدم.
سرکی توی پذیرایی کشیدم، مامان مثل همیشه تو آشپزخونه بود و داشت ظرف می‌شست؛ با دیدنش لبخند محوی روی لب‌هام نشست، به سمت آشپزخونه رفتم و سلام کردم:
_سلام.
با صدام به طرفم برگشت و در حالی که دست‌های کفیش رو بالا گرفته بود، لبخندی زد و گفت:
_سلام عزیزم، صبحت بخیر.
سری تکون دادم:
_من برم، داره دیرم میشه.
_یه لحظه صبر کن.
به سمتش برگشتم و منتظر نگاهش کردم، با عجله دستکش‌های زرد رنگ پلاستیکی رو از دست‌هاش کند و از داخل یخچال ظرف در دار فلزی رو بیرون آورد، در یخچال رو با پا بست و دوباره لبخندی زد و به سمتم اومد؛ روبه‌روم ایستاد، پیشونیم رو بوسید و همزمان ظرف رو داخل دستم گذاشت؛ نیم نگاهی به ظرف غذام کردم و بعد زیرچشمی به مامان نگاه کردم:
_ممنون.
خنده آرومی کرد و بهم خیره شد، خواستم حرفی بزنم که محکم بغلم کرد؛ متعجب صداش زدم:
_مامان!؟
جوابی نداد ولی از لرزش شونه‌هاش فهمیدم داره گریه میکنه، چند لحظه بعد ازم فاصله گرفت و دست‌هاش رو روی شونه هام گذاشت و همونطور که سعی می‌کرد بغضش رو پنهان کنه گفت:
_الان دیرت میشه دیگه برو.
سری تکون دادم و به سمت چپ رفتم، پرده سبز رنگ رو که راهرو رو از پذیرایی جدا می‌کرد کنار زدم و وارد راهرو شدم، چند دقیقه‌ای مشغول بستن بند کفشم شدم و بعد از روی تک پله‌ی کوتاه جلو راهرو بلند شدم، در خروجی رو باز کردم و از خونه خارج شدم.

***
کتاب و دفترم رو داخل کیفم گذاشتم؛ کیفم رو تو دست راستم نگه داشتم، از کلاس خارج و وارد راهروی مدرسه شدم، صدای زمزمه و گاهی خنده‌هاشون و همینطور نگاه خیره‌اشون رو حس می‌کردم؛ بی توجه به راهم ادامه دادم، همیشه همینطور بود، تا کسی رو اذیت نکنن نمی‌تونن به زندگی ادامه بدن.
صدای خنده‌های بلندشون من رو از فکر بیرون آورد، دردی که توی زانوم حس کردم بهم فهموند دوباره اینوسکه برام زیرپایی گرفته؛ اینوسکه یکی از بچه های قلدر مدرسه بود و تنها کسی که منو اذیت می‌کرد.
چشم‌هام رو بستم و سعی کردم به درد فکر نکنم، مامان همیشه می‌گفت گریه‌ام رو مهار کنم تا بقیه رو نترسونم، دلیلش رو نمی‌دونستم ولی ترجیح می‌دادم به حرف‌هاش عمل کنم؛ هنوز چند ثانیه نگذشته بود باز صدای مزاحم اینوسکه بلند شد:
_کجا میری بازنده، هنوز کارمون تموم نشده که...
موهام رو تو مشتش گرفت و سرم رو روبه‌روی خودش نگه داشت، لبخند خبیثی زد و گفت:
_همیشه مشتاقم کردی که چرا روی چشم سمت راستت چشم بند میزنی، می‌تونم نگاه کنم؟
ترسیده بهش نگاه کردم، دست چپش رو برد پشت سرم و گره چشم بند رو باز کرد؛ سریع چشم سمت راستم رو بستم، عصبی بهم نگاه کرد و با حرص گفت:
_کامادو سوراتا، چشمت رو باز کن.
سعی کردم خودم رو آزاد کنم؛ ولی موهام رو محکم گرفته بود، بزلی همین آروم گفتم:
_موهام رو ول کن.
خنده‌ای کرد و گفت:
_به من دستور نده؛ زودباش...چشماتو باز کن.
سرم رو به نشانه منفی تکون دادم، سرم رو کمی تکون داد، دستش رو سمت چشمم آورد، هول کردم و با کمی تعلل با پام به وسط پاهاش زدم، دادی از درد زد و چنگش از موهام باز شد؛ ص‍‍‍‍‍دای پچ پچ بچه ها بلند شد و اینوسکه روی زمین زانو زد، از فرصت استفاده کردم و کیفم رو برداشتم و به سمت خروجی مدرسه دویدم، اگه از این راهرو رد می‌شدم راهروی بعدی راه خروجی بود؛ هنوز مونده بود تا به خروجی برسم که توسط یه نفر به عقب کشیده شدم و به دنبالش به دیوار کوبیده شدم؛ صدای عصبی گفت:
_سوراتا...
هنوز حرفش رو کامل نگفته بود که صدایی گفت:
_داری چیکار می‌کنی؟
هر دو به سمت صدا برگشتیم، یه پسر با موهای قرمز و لباس فرم مدرسمون، دست به سـ*ـینه روبه‌رومون ایستاده بود و با اخم بهمون نگاه می‌کرد:
_چی میخوای جوجه رنگی؟
انگار از حرف اینوسکه خوشش نیومد، اخم هاش رو کشید تو هم:
_گفتم داری چیکار می‌کنی؟
اینوسکه یقه لباسم رو ول کرد و به سمت اون پسر رفت، روبه‌روش ایستاد و خنده‌ای کرد:
_برو مزاحم نشو.
اون پسر بدون این که اهمیتی به اینوسکه بده به سمتم اومد و جلوی من ایستاد و خطاب به اون گفت:
_ نمی‌دونی زورگویی کار خوبی برای هم سن و سال‌های شما نیست؟
اینوسکه عصبی به سمت پسره یورش برد و مشتش رو بالا برد؛ ولی اون دستش رو گرفت و پیچوند که صدای سنسی اومد:
_بچه‌ها دارین چیکار می‌کنین؟ سریع بیاین دفتر.
خواستم چیزی بگم که سنسی پشتش رو به ما کرد و رفت؛ اون پسره هم اینوسکه رو بلند کرد و به سمت دفتر سنسی رفتن.
کیفم رو از روی زمین برداشتم و دنبالشون رفتم، از این راهرو که رد شدیم، راهروی کناری سمت راست دفتر معلم‌ها بود؛ چشم بندم رو از روی زمین چنگ زدم و مشغول بستنش شدم، تمام مدت اینوسکه مشکوک و با حرص نگاهم می‌کرد، همونطور که به اینوسکه نگاه می‌کردم به اون پسر گفتم:
_ببخشید شما کی هستین؟
 
آخرین ویرایش: