در حال تایپ رمان شکارچی شوکا | سفید برفی کاربر انجمن نگاه دانلود

sefidbarfi.97

دوستدار انجمن
عضو انجمن
17/6/19
36
273
171
نام رمان: شکارچی شوکا
نام نویسنده: سفید برفی کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه، جنایی- مافیایی، معمایی
نام ناظر: @سییما

خلاصه رمان:
شوکا دختر هفده ساله‌ای که گذشته‌ای سیاه و هولناک به دنبالشه، افرادی که با وجود ویرون کردن کل گذشته اون دختر برای نابودی حال و آینده‌اش هم پیش قدم هستن؛ و بنجامین سوآن پسری دردمند با غروری سر به فلک کشیده که مرگ پدرش تأثیر زیادی روی زندگیش داشته و قسم خورده تا زمانی که زنده‌اس انتقام بگیره.
راز‌هایی که بعد از سال‌ها فاش میشن و زندگی هر دو قهرمان داستان رو بهم پیوند میدن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سییما

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
«به نام خدا»
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

sefidbarfi.97

دوستدار انجمن
عضو انجمن
17/6/19
36
273
171
[HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS]دلنوشته شوکا(شخصیت اصلی داستان)
یه شبایی تو زندگی هست که
وقتی دفتر خاطرات زندگیت رو ورق میزنی
به چیزهایی میرسی که نمیدونی
تقدیرت بودن یا تقصیر...
به آدم‌هایی میرسی که نمیدونی دردن یا همدرد...
به لحظه‌هایی میرسی که هضمش واسه دل کوچیکت سخته
به دردایی میرسی که برای سن‌وسالت بزرگه...
به آرزوهایی که توهم شد...
رؤیایی که گذشت...
به چیزهایی که حقت بود اما شد توقع...
وزخم‌هایی که با نمک روزگار آغشته شد...
احساسی که دیگران اشتباه مینامند...
و دست آخر دنیایی که بهت پشت کرده...
وباز هم انتهای دفتر خودت میمانی...
و سکوت هم دوای دردش نیست...
کاش دنیا مهریان‌تر بودی...
راضیم به هرچی اتفاق افتاد
که اگه خوب بود زندگیم رو قشنگ کرد، اگه بد بود من رو ساخت
مدیونم به همه آدم‌های زندگیم
که خوب‌هاش بهترین حس‌هارو بهم دادن، بدهاش بهترین درس‌هارو
ممنونم از زندگی
که بهم یاد داد همه شبیه حرفاشون نیستن و همیــشه همه چی اونطور که میخوایم پیش نمیره
روزها میگذرد... ومن هر روز دنیا را بیشتر میشناسم، عاقل‌تر میشوم ومحتاط‌تر، دیگر کمتر رؤیا میبافم، دیر‌ترآدم‌ها را باور میکنم، کمتراز زشتی‌ها تعجب میکنم، بیشتر احساساتم را نادیده میگیرم...
من سخت ترین شبامو تنــــــــــــها گذروندم این یعنـــــی دیگه از هیچکــس انتـــظاری ندارم...
مهم نیــست شیــــــــــــر باشی یاآهــــــــــــو
مهم این است که با تـــمام وجود شـروع به
دویدن کنی!

شوکا(زمان حال):
نفسم بند اومد. دیگه جونی واسم نمونده بود داشتم از حال میرفتم، اما بازم به دویدنم ادامه میدادم؛ خسته شده بودم پاهام از خستگی سست شده بودن، مجبور بودم باید فرار میکردم، باید میرفتم جایی که دست این آدمای بی‌رحم بهم نرسه. نفهمیدم چی شد که پام به جایی گیر کرد و زمین خوردم. چشم هام رو باز کردم؛ فیلیپ و هنری رو دیدم که بالای سرم ایستادن و قهقه می‌زنن. ترسیده روی زمین عقب عقب رفتم؛ صدای نحـ*ـس هنری توی گوشم پیچید:
_کوچیک‌ترها مقدم ترن!
فیلیپ نگاه ناپـ*ـاکی بهم انداخت و زمزمه‌وار جواب داد:
_ با کمال میل پدر.
به سمتم اومد، روی زانوهاش خم شد و دست‌های ترسناکش رو به سمتم دراز کرد صداش مثل ناقوس مرگ توی گوشم پیچید:
_امشب دیگه به آخر خط رسیدی چشم تیله‌ای!
جیغ خفه‌ای کشیدم و چشم‌هام رو باز کردم، روی تخت نشستم و ترسیده زمزمه کردم:
_فقط یه کابوس بود شوکا... فقط کابوس بود.
با صدای هوهوی باد که به پنجره میخورد از ترس دستم رو روی قلبم گذاشتم و زانو‌هام رو توی شکمم جمع کردم؛ تند به سمت آباژور کنار تختم حمله‌ور شدم و دستم رو روی دکمش فشردم. با روشن شدن فضای دورم کل اتاق رو وارسی کردم، انگار میترسیدم باز اون پدر و پسر رو ببینم. نفس عمیقی کشیدم و از روی تخت بلند شدم، به سمت دستشویی گوشه اتاقم رفتم؛ مشت آب سردی به صورتم زدم و شیر آب و بستم. نگاهم رو از دست‌های لرزون و خیسم گرفتم و به تصویر توی آیینه دوختم. دختر رنجور ورنگ پریده‌ای که به خوبی می‌شد ترس رو توی نگاهش دید. خیره شدم به چشم‌های قرمز و لب‌های رنگ پریده‌اش؛ پلک‌هام رو روی هم فشردم، با حرص چشم‌هام رو باز کردم وبرای بار دوم مشتم رو پر از آب کردم، به صورتم زدم ونفس عمیق کشیدم
حوله بنفش رنگ رو از روی آویز کنار در برداشتم و صورت خیسم رو خشک کردم؛ از دستشویی بیرون زدم. با حس خشکی دهنم به فکر یه لیوان آب خنک افتادم، زبونم رو روی لـ*ـبـهام کشیدم و به سمت عسلی کنار تخت قدم برداشتم. با دیدن بطری خالی کلافه نفسم رو بیرون دادم، نگاهی به ساعت دیواری اتاقم انداختم؛ بیخیال چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم و زمزمه کردم:
_خب به من چه 2و20دقیقه‌اس... من تشنمه آخه!
قری به گردنم دادم و از اتاق بیرون زدم، از پله‌های مارپیچ گوشه راهرو پایین رفتم و به سمت آشپزخونه پا تند کردم؛ وارد آشپزخونه شدم و در یخچال رو باز کردم، بطری شیشه‌ای رو از توی قفسه‌های یخچال بیرون کشیدم، به سمت دهنم بردم که چراغ آشپزخونه روشن شد. شکه جیغ خفه‌ای کشیدم و بطری از دستم رها شد؛ هر تیکه‌اش یه گوشه افتاد. با صدای حیرونش به سمت عقب برگشتم:
_شوکا میشه بگی این وقت شب اینجا چی کار میکنی؟!
حرصی به پاهای برهـ*ـنه‌ام خیره شد و غر زد:
_چرا همیـشه پا برهنه تو خونه میچرخی... ببین اینجا پر از خرده شیشه‌اس اگه پات رو ببره چی دختر؟!
با دیدن سکوتم اخمی کرد و از چهارچوب در گذشت، با اختیاط از بین خورده شیشه‌ها به سمتم قدم برداشت کنارم ایستاد ودستش رو روی شونم گذاشت؛ نگاه دقیقی به صورتم انداخت و پرسید:
_خوبی؟ چرا رنگت پریده؟
دستش رو روی گونم گذاشت و با مهربونی ادامه داد:
_باز همون خواب‌های همیشگی آره؟!
بیتوجه به نگرانی‌هاش به نقطه‌ای نامعلوم خیره شدم؛ غرق شده توی افکاری هفت ساله که انگار هیچ وقت قرار نبود دست از سرم بردارن. نمیدونم شاید اگر مادر و پدرم زنده بودن الآن این وضعم نبود؛ این نگرانی‌ها این کابوس‌ها، این ترس‌های لعنتی دیگه برای من نبودن. با فشار ملایمی که به شونم وارد شد آهی کشیدم و نگاه خیس از اشکم رو به چشم‌های سبزرنگ هانا جون دوختم؛ بدون هیچ حرفی فقط بهش خیره شدم. هانا نگران دستم رو کشید وبه سمت میز وسط آشپزخونه هدایتم کرد، صندلی رو برام عقب کشید و با فشار ملایمی روی اون نشوندم؛ کنارم نشست و دستم رو توی دست‌هاش گرفت. با نگرانی زمزمه کرد:
_الهی قربون اون چشم‌هات... به این چیزای مسخره فکر نکن... بزار توی گذشته باقی بمونن شوکا!
مکثی کرد و با خشم ادامه داد:
_اون عوضی‌ها معلوم نیست تو این هفت سال زنده مونده‌ان یا نه... هر کی ندونه من و تو خیلی خوب میدونیم چه آدم‌های نفرت انگیزی بودن و برای خودشون دشمن تراشی میکردن!
نگاه مرددم رو که دید لبخندی زد و گفت:
_نگران چی هستی دختر... تا دو روز دیگه از این شهر لعنتی میریم... اینقدر بُق نکن بزار دل منم شاد باشه!
لبخند بی‌جونی زدم و بالاخره به حرف اومد:
_شرمنده هانا جون... توی این هفت سال خیلی اذیتتون کردم... من زندگیم رو بهتون مدیونم... سعی میکنم جبران کنم!
نگاه اخمویی بهم انداخت و جواب داد:
_دیگه این حرف رو از زبونت نشنوم... تو خودتم میدونی چقدر برای ما عزیزی!
اروم روی دستم زد و ادامه داد:
_زود باش... دیگه باید بخوابی فردا کار‌های زیادی برای انجا دادن داریم!
از روی صندلی بلند شد و قری به گردنش داد، بی‌حوصله لب زد:
_کلی لباس هست که باید جمع کنیم... با خودمون ببریم.
چشم‌هاش رو تنگ کرد و ادامه داد:
_از همه مهم‌تر خودمون رو باید ببریم... میدونی که چقدر از این راه‌های طولانی متنفرم!
لبخند زدم و از روی صندلی بلند شدم، بـ*ـوسـه‌ای روی گونه‌اش زدم و گفتم:
_هر چی هانا جون خوشکلم بگه.
تا بالای پله‌ها همراهیم کرد. شب بخیری گفتم و به سمت اتاقم قدم برداشتم، به محض وارد شدن به اتاق خودم رو روی تخت انداختم و سرم رو به بالشت کوبیدم؛ به سه نرسیده چشم‌هام روی هم افتادن و به خواب رفتم.
صبح با صدای فریاد هانا از خواب پریدم، بعد از شستن دست و صورتم پشت میز غذا خوری توی آشپزخونه نشستم و با جکسون و هانا جون مشغول صرف صبحانه شدیم. تند تند لقمه‌های صبحانه رو توی دهنم جای دادم وبه اتاقم برگشتم، شروع کردم به جمع کردن لباس‌ها و وسایل شخصی. با صدای در اتاق به سمت عقب برگشتم؛ نگاهم رو به هیکل گنده و وزشکاری با اون کله بی موش دوختم. داخل اتاق شد و گفت:
_اجازه هست؟
لبخندی به روش زدم و جواب دادم:
_البته دایی جون... بفرمایید داخل!
از اون لبخند معروف‌هاش روی لب‌هاش کاشت؛ از همون‌ها که چال گونه‌اش رو به نمایش میگذاشت. کنجکاو پرسید:
_چیکار میکردی عزیزم؟
شونه‌هام رو با بیخیالی بالا انداختم و جواب دادم:
_هیچی دایی جون... داشتن وسایلم رو جمع میکردم!
چند قدم به سمتم برداشت و با لبخند پرسید:
_خوش‌حالی نه؟
آروم خندیدم و جواب وادم:
_خیلی ضایه‌اس؟ آره خب بالاخره داریم از این خراب شده میریم.
سرش رو پایین انداخت، به سمت تخت قدم برداشت و گوشه‌اش نشست؛ جفت آرنج‌هاش رو روی زانو‌هاش گذاشت، انگشت‌هاش رو توی هم قفل کرد؛ سرش رو بالا اورد و بهم خیره شد. حرکاتش واقعا برام عجیب بودن. با مکث به کنارش اشاره کرد و گفت:
_یه لحظه بیا اینجا... یکم باهات حرف دارم!
متعجب بهش خیره شدم، مردد به سمتش رفتم و کنارش نشستم؛ به صورت جدیش خیره شدم. بازم اون نگاه پر حرف رو بهم دوخت و سکوت کرد. کلافه و نگران رو بهش کردم و پرسیدم:
_دایی چیزی شده؟ دیگه دارین نگرانم میکنین.
به خودش اومد و تند جواب داد:
_نه عزیزم نگران نباش! فقط یه سؤال ازت دارم! فردا قراره برای همیشه از برایتون بریم. سیاتل جای خوبی برای زندگی جدیدمونه.

 
آخرین ویرایش:

sefidbarfi.97

دوستدار انجمن
عضو انجمن
17/6/19
36
273
171
مکثی کردو مردد پرسید:
_تو مطمئنی که....
ساکت شد و بهم خیره شد، لب‌ پایینش رو گزید وادامه داد:
_مطمئنی که نمیخوای بابت اون اتفاق شکایتی تنظیم کنی؟
کامل به سمتم چرخید ودست‌هام رو توی دست‌هاش گرفت:
_بهتر نیست که پلیس رو در جریان بزاریم؟ ببین شوکا....
اخم ریزی بین ابرو‌هام جای دادم وحرفش رو قطع کردم:
_نه دایی جون.... نمیخوام پلیس چیزی بدونه!
با مکث کوتاهی ادامه دادم:
_البته فعلا.... بعدا به وقتش خودم همه چیز رو گزارش میدم.
با دیدن اخمش تند ادامه دادم:
_آره دایی جون من نگرانی‌های تو و هانا جون رو درک می‌کنم.... شما خیلی برای من زحمت کشیدین.
سرم رو پایین انداختم و با لحن گرفته‌ای ادامه دادم:
_تو این سال‌ها باری روی دوشتون بودم!
دست بزرگش رو زیر چونم گذاشت، با صدای دورگه‌ای که سعی میکرد بغضش رو مخفی کنه جواب داد:
_تو هیچ‌وقت مذاحمی برای ما نبودی.... معلومه چی داری میگی؟ شوکا تو اگه یه لحظه از من و هانا دور باشی دووم نمیاریم.... تو یکی یه دونه قلبمی دختر.... اخه جز تو و هانا و بنجامین دیگه کی رو دارم؟
لبخندی در جواب چشم‌های خیسم زد و ادامه داد:
_و هرگز فراموش نکن این ماجرا با تصمیم خودت میتونه اداره بشه.
چشم‌های اشکیم رو بهش دوختم و گفتم:
_منم جز شما هانا کسی رو ندارم.... درسته فرزندخونده‌ام اما منم نمیتونم بدون شما دووم بیارم!
لبخند زد و من وبین بازو‌هاش فشردم. نفس‌های گرمش رو زیر گوشم حس کردم و بعد صدای بم و آرومش که زمزمه وار توی گوشم میپیچید:
_دیگه اجازه نمیدم هیچ چیز توی این دنیا باعث ناراحتیت بشه.
از بغلش بیرون اومدم خواستم حرفی بزنم چشمم به هانا خورد که جلوی در ایستاده بودو با چشم‌های خیس از اشک بهمون خیره شده بود. لبخندی زدم و از روی تخت بلند شدم، به سمتش پا تند کردم، خودم رو توی آغوشش انداختم؛ و باشوق فریاد زدم:
_عاشـــــقتونم
صبح زود از خواب بیدار شدم
و تند یه دوش آب گرم گرفتم و حوله بنفش رنگم رو دورم دادم از حموم بیرون زدم؛ به تخت نگاهی انداختم؛ لباس‌هام رو از قبل انتخاب کرده بودم و روی تخت انداخته بودم، و باقی لباس‌هام روتوی ساک انداخته بودم و کاملا برای سفر آماده بودم، البته به جز لباس‌هایی که باید تنم میکردم وشونه زدن موهام و از این کارها.
دستم رو به سمت شلوار جین آبی نفتیم بردم واز روی تخت بر داشتمش، پوشیدمش و رفتم سراغ پیراهن مردونه سفید آستین بلندم که با ستاره‌های کوچولوی آبی رنگی تزئین شده بود؛ نیم چکمه مشکی رنگی رو پام کردم و به سمت میز آرایشم رفتم، روی صندلی نشستم و موهام رو با سشوار خشک کردم روی شونه‌هام رهاشون کردم. خب از اون جایی که حوصله آرایش رو نداشتم پس رژ آلبالویی به لـ*بـهام زدم و برق لبی روش کشیدم. نگاهی به آیینه انداختم؛ به نظرم برای مسافرت کافی بود. از روی صندلی بلند شدم و به سمت تختم رفتم، شال گردن آبی رنگی که خال‌های مشکی داشت رو برداشتم و دور گردنم پیچیدم و از اتاق زدم بیرون؛به سمت آشپزخونه رفتم تا صبحانه رو هرچه سریع تر توی معدم جای بدم؛ باید سریع خودمون رو به فرودگاه برسونیم وگرنه از پرواز جا می‌مونیم!
کنار هانا جون نشستم و مشغول خوردن شدم. چند دقیقه بعد جکسون با گرم‌کن ورزشی و تن خیس از عرق وارد آشپزخونه شد و کنایه زد:
_اوه....چه زود بیدار شدین....ساعت هفتِ خانم‌ها!
خندیدم و گفتم:
_صبح بخیر دایی جون....مثل این که سفرمون رو یادتون رفته!
با دهن باز بهم خیره شد و توی یه لحظه کف دستش رو به پیشونیش کوبید، متعجب جواب داد:
_آخ پسر اصلا یادم نبود....من میرم یه دوش بگیرم میام شما بخورید برای منم جا بزارین!
به رفتنش خیره شدم. بعد از صرف صبحانه از روی صندلی بلند شدم، از هانا جون تشکر کردم و به سمت اتاقم برگشتم، بایدبار دیگه ساکم رو چک کنم تا یه وقت چیزی جا نگذاشته باشم. دست‌هام رو به کمرم زدم ونگاهم رو توی اتاق چرخوندم، مردد به اطرافم خیره بودم که با به یاد اوردن چیزی تند از اتاق بیرون زدم و به سمت حیاط دویدم؛ کنار باغچه، جایی که سال‌ها پیش علامت گذاری کرده بودم؛ زمین رو کندم وجعبه‌ای که توی پلاستیک پیچیده بودم رو بیرون کشیدم. دستم رو روش کشیدم و خاک‌های جا مونده روی بدنه‌اش رو کنار زدم؛ در حالی که از شدت هیجان نفس نفس میزدم پلاستیک‌های دورش رو کنار زدم و در جعبه رو باز کردم؛ مثل همون روزی که توی جعبه گذاشته بودمش، بدون هیچ تغییری. دستی روی سطح براقش کشیدم؛ گردنبند طلایی که به زیبایی خورشید میدرخشید؛تنها یادگاری از مادر عزیزم، ارثیه با ارزش از مادر بزرگم خورشید بانو.
توی مشتم گرفتمش و به سمت ساختمون برگشتم و از پله‌های مارپیچ بالا رفتم؛ وارد اتاقم شدم و جلوی آیینه سرم رو به چپ مایل کردم و گردنبند رو جلوی گردنم گرفتم، با تصویر برق طلایی رنگش روی گردنم لبم رو گزیدم؛ آب دهنم رو پایین دادم و گردنبند رو به گردنم انداختم؛ اخم ریزی به تصویرم کردم و زمزمه کردم:
_قسم میخورم تا زمانی که زنده‌ام از خودم جداش نکنم!
آهی کشیدم و سرم رو پایین انداختم، با به یاد آوردن مادرم از جلوی آیینه کنار رفتم از اتاق بیرون زدم، به سمت اتاق جکسون پا تند کردم؛ بدون در زدن با شتاب در اتاقش رو باز کردم و وارد شدم. چشم‌هام رو به هیکل ورزیده‌اش دوختم، روی زمین زانو زده بود و بند کفش اسپورتش رو می‌بست. بدون هیچ عکس العملی سرش رو بالا آورد ریلکس جوری که انگار اتفاق خیلی عادی پیش اومده باشه گفت:
_جونم دایی جون.... کاری داشتی؟
نگاهم رو بهش دوختم، تیشرت آستین کوتاه مشکی رنگی فیت تنش پوشیده بود، شلوار جین تنگ مشکی و کتونی‌های مشکی که روش خط‌‌های سبز کم‌رنگی خودنمایی میکرد؛ در کل خوشتیپ شده بود. جلو‌تر رفتم و گفتم:
_دایی جون یه خواهشی داشتم!
با حالت مظلومی بهش خیره شدم. متعجب از روی زمین بلند شد و قدمی به سمتم برداشت، نگاه دقیقی بهم انداخت و گفت:
_جونم عزیزم.... تو جون بخواه!
با لحن بغض‌داری جواب دادم:
_میشه قبل از رفتن یه سر به پدر و مادرم بزنم!
لبخند مهربونی به روم پاشید و دستش رو با حالت جالبی رو چشمش گذاشت و جواب داد:
_ای به چشم....امردیگه‌ای باشه تمام و کمال در خدمت فندق دایی هستیم!
چند قدم جلو رفتم و روی پنچه پاهام بلند شدم و بـ*ـوسـه‌ای روی گونه‌اش زدم و گفتم:
_دایی هرکول خودمی!
از اتاق بیرون زدم. با همراهی هانا ساک‌های کوچیک رو توی صندوق عقب ماشین گذاشتیم و سوار شدیم. من صندلی عقب نشستم و به هانا که صندلی کمک راننده نشسته بود خیره شدم؛ هر دو منتظر جکسون بودیم.با صدای باز شدن در ماشین نگاهم رو از هانا گرفتم و به جکسون دوختم
 

sefidbarfi.97

دوستدار انجمن
عضو انجمن
17/6/19
36
273
171
ریلکس پشت رل نشست و سوییچ رو توی ماشین زد، خواست ماشین رو روشن کنه که دستش روی سوییچ خشک شد؛مشکوک به سمت هانا جون برگشت و بهش خیره شد، یه تای ابروش و بالا انداخت لب پایینش رو بین دندون‌هاش گرفت و با حالت متعجبی گفت:
_باز چه گندی زدم؟
خنده‌ام رو خوردم به هانا جون زل زدم، منتظر عکس العملش شدم. هانا چشم‌هاش رو تنگ کرد و لپ هاش رو از حرص باد کرد، به جکسون خیره شد. جکسون لبخند دندون نمایی زد و انگشت اشاره‌اش رو روی لپ هانا فرو کرد؛ بی توجه به صورت سرخ شده هانا گفت:
_اخمت رو بخورم من گوگولی!
هانا دستش رو زیر دست جکسون زد و گفت:
_گند جدید نه اما اون چمدون بزرگه انتظار دست‌های گنده‌ات رو میکشه که بلندش کنی و بزاریش سر جاش.
جکسون با حالتی که کاملا نشون میداد توی ذوقش خورده قری به گردنش داد و همون‌طوری که از ماشین پیاده میشد بلند‌تر ادامه داد:
_ انگار کارگر گیر آوردن!
صدای باز و بسته شدن در صندوق عقب ماشین تو گوشم پیچید؛ بی توجه به جکسون و هانا، بحث‌های بی‌سر و تهشون حتی حرکت ماشین، سرم رو به پنجره ماشین تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم؛ شیشه روکامل پایین کشیدم و سرم رو به لبه‌ی پنجره گذاشتم و زل زدم به آدمایی که با بیخیالی از کنارشون میگذشتیم. تصویر دلنشینش که همیشه توی قاب عکس بهم لبخند میزد توی سرم نقش بست، انگار همین دیروز بود، انگار نه انگار که اون‌هارو برای خودم ندارم، مادر مهربونی که هیچ وقت آغوشش رو حس نکردم، پدر عاشق پیشه‌ای که با وجود دخترک تازه متولد شده‌اش تونست غــــم از دست دادن همسرش رو تحمل کنه؛ یادمه اون زمان‌ها تو اوج بچگیم سعی میکردم بخندونمش با یه لبخند، محو بهم خیره میشد و زمزمه میکرد.

(زمان گذشته):
_خرگوشک بابا من رو یاد رُزالی میندازی!
یه وقتایی ازدیدن تصویر خودم توی آیینه متأسف میشدم، انگار مامان رز روبه‌روم ایستاده وبا اون چشم‌های زیباش بهم خیره شده. با اینکه هیچ وقت در کنارم نبود اما من بچگیم رو باحرف زدن با عکسش گذروندم، حرف میزدم، از دلتنگی‌هام براش میگفتم، از حرف‌های بی سر و ‌ته همکلاسی‌هام که میگفتن مادر نداره.
صدای بلند ضبت ماشین بین افکارم پرید.

(زمان حال):
I've missed your calls for monthsit seems
به نظر میاد چند ماهه که تلفن‌هات رو جواب ندادم
Don't realize how mean l can be
نمیدونم چقدر میتونم بد جنس باشم
Cause l can somtimes treat the people that i love like jewelry
چون من بعضی وقت‌ها با کسانی که دوستشون دارم مثل جواهر رفتار میکنم
Couse l can change my mind each day
چون من میتونم هر روز نظرم رو عوض کنم

آهی کشیدم و دوباره توی افکارم غرق شدم.تنها یادگار‌هایی که برام باقی مونده این صورت بی‌نهایت مشابه اونه، یه قاب عکس قدیمی که موقع خبر دادن حاملگیش رو به پدرم به تصویر میکشه، و آخرین یادگاری با ارزش ازش همین گردن بند خورشید مانند که هیچکس ازش با خبر نیست حتی هانا و جکسون.

(زمان گذشته):
و جیمز پیِر پدرم، تنها فردی بود کـه برام باقی مونده بود و من پیش اون زندگی میکردم؛ شکارچی خبره‌ای که حتی تو شکار کردن هم نامردی نمی‌کرد و اون خونه پر از خاطرات کنار دریاچه فلور، بابام همیــشه ازش حرف میزد، از دریاچه ای که اون دو رو بهم رسونده بوده، غذاهایی که میخوردیم بیشتر شکارهای روزمره پدرم بودن، اون هیچ وقت بیش از اندازه مصرفمون شکار نمیکرد اما باز هم نیاز‌های دیگه‌ای هم داشتیم که مجبورمون میکردن از جنگل خارج بشیم و وارد شهر بشیم. درسته که درآمد آنچنانی نداشتیم،که تجملاتی زندگی کنیم اما خب ما زندگی شادی داشتیم، وقتی باهم بودیم همه چیز عالی بود، مشکلات توی چشم‌هامون کوچیک‌تر نما میدادن، خیلی در کنار هم خوش‌حال بودیم. وقت‌هایی که من رو به مدرسه میبرد و در پایان ساعات مدرسه برای بردنم به خونه،جلوی در‌های مدرسه منتظرم میموند رو خیلی دوست داشتم
 
آخرین ویرایش:

sefidbarfi.97

دوستدار انجمن
عضو انجمن
17/6/19
36
273
171
I didn't mean to try you on

نمیخواستم تورو امتحان کنم

But i stin know your dirth day

ولی هنوز میدونم تولدت کیه

And you mother's favorite song

و آهنگ مورد علاقه مامانت و یادمه

So l'm sorry to my unknown lover

پس متأسفم عشــــق ناشناس من

Sorry that con't belivُe

متأسفم که نمیتونم باور کنم

And never really understood

و هیچ‌وقت واقعا نفهمیدم

The way youe laid your yes on me

جوری با چشم‌هات بهم نگاه می‌کردی

In ways that no one evey could

جوری که هیچکس نمیتونست
Sorry*halsey

یادمه هفت سالم بود، رفتن به مدرسه برام مثل یه جنگ ناشناخته بودکه هیچ دلم نمیخواست واردش بشم اما خب گرفتن مدرک و به موفقیت رسیدنم یکی از آرزو‌های پدرم بود پس مجبور شدم با این موضوع کنار بیام. سخت‌ترین کار هم‌رنگ شدن با بچه‌های مدرسه بود که البته این مشکل هم با دیدن اِمیلی حل شد؛ دختر خیلی خوبی بود، تنها چیزی که توی اون با من متفاوت بود ظاهرش بود، چشم‌های مشکی درشت، مو‌های مشکی پر کلاغی و صورت گرد و با نمکی که جذاب‌ترش میکرد، بر‌عکس من که چشم‌های سبز آبی ومو‌های بوری داشتم. اونم مثل من عزیزش رو از دست داده بود، پدرش رو؛ و با مادرش زندگی میکرد.
منو اِمیلی هم‌دیگه رو به خوبی درک میکردیم و من خیلی از داشتن چنین دوستی توی مدرسه خوش‌حال بودم؛ قولی که به هم داده بودیم این که هیچ وقت همدیگه رو تنها نزاریم.

من و اِمیلی از کلاس اول دبستان تا پنجم تمام و کمال در کنار همدیگه بودیم، روز‌هاو شب‌ها با همدیگه می‌گذشت و هیچ چیز نمیتونست این وابستگی رو انکار کنه. روز‌ها و شب‌ها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها گذشتن تا هر دو پا به سن 10.11سالگی گذاشتیم؛ یه روز از همین روز‌ها وقت خداحافظی گرما و تابستون رسید، و زمستون با لباس بلند یخیش بهمون سلام کرد. روزی که به دلیل بارش برف سنگینی تعطیل شد، والدین دنبال بچه‌هاشون اومدن، از جمله خانم هاپسون(مادر اِمیلی)، با دیدن دیر کردن پدرم موبایل خانم هاپسون رو ازشون گرفتم تا خبری از پدرم بگیرم؛ هر بار صدای بوق توی گوشم میپیچیداما دریغ از کسی که اونور جواب تماس‌های من رو بده. خانم هاپسون با دیدن ساعت با عجله ازم عذر خواهی کرد و دستش رو به سمتم دراز کرد:
_واقعا متأسفم شوکا جان.... من دیرم شده... به محض این که رسیدم خونه با پدرت تماس میگیرم.
خانم هاپسون دستم رو توی دستش فشرد و با خداحافظی کوتاهی سوار ماشینش شد و به خونه برگشت. نیم ساعت بعد از رفتن اِمیلی و مادرش میزان سرما شدید‌تر شد و من هنوز تنها جلوی در‌های آهنی مدرسه در انتظار پدرم بودم، کلافه و نگران روی برف‌های نشته روی زمین خاکی قدم برمیداشتم که سروکله پدرم با اون ماشین درب و داغونش که با افتخار شولیت معرفیش میکرد پیدا شد.با عصبانیت به سمت ماشین قدم برداشتم روی صندلی جای گرفتم، بی‌توجه به حضورش و حتی سلام کردنش سرم رو به شیشه تکیه دادم و به سطح سفید شده از برف اطرافم خیره شدم. این روند تا جایی ادامه داشت که پدرم با شوخی‌های با مزه‌اش لبخند روی لبم آورد؛ خندیم و و سلام کردم. اونم با لبخند پر مهری جوابم رو داد وقتی ازش راجع به دلیل دیر اومدنش پرسیدم جواب داد:
_وقتی رسیدیم خونه خودت میفهمی!
با کنجکاوی بهش خیره شدم، میخواستم بدونم چه دلیلی باعث تأخیر توی اومدنش شده، اون مرد مسئولیت پذیری بود و وقت شناس پس باید دلیل خوبی برای این رفتار داشته باشه
با رسیدن به خونه سریع از ماشین بیرون پریدم و به سمت در خونه دویدم، تند در رو باز کردم و وارد خونه شدم، پدرم هم پشت سرم وارد خونه شد؛ نگاهی به داخل کلبه چوبی انداختم، همون کلبه عادی با وسایلی که از دیروز به صورت پراکنده هر جایی پخش کرده بودیم، پیرهن پدرم به شاخ‌های سر گوزنی که به دیوار سالن وصل بود آویزون بود، چند تیکه دیگه از لباس‌هاش هم روی صندلی‌ها و میز افتاده بودن.
 

sefidbarfi.97

دوستدار انجمن
عضو انجمن
17/6/19
36
273
171
متعجب شونه‌ای بالا انداختم؛ مگه نباید الآن اون اتفاق توی خونه جلوی دیدم باشه؟ همون چیزی که باعث دیر کردن پدر شده بود!
با دیدن حرکت پدرم به سمت نشیمن دنبالش راه افتادم، با وارد شدن به نشیمن و کنار رفتن پدرم از جلوی دیدم شخص زخمی رو کنار شومینه دیدم که پاش پانسمان شده بود و بیهوش روی کاناپه افتاده بود.
بالای سرش ایستادم و کنجکاو بهش خیره شدم؛ پوست سبزه‌ای داشت، بینی نسبتا درشت ولـ*ـب‌های قلوه‌ای، روی پیشونیش بین ابرو‌هاش دو خط افتاده بود، انگار که مدت زمان زیادی رو اخم کرده باشه.
متعجب به سمت پدرم برگشتم. بادیدن نگاهم خودش زود‌تر جواب داد:
_وقتی برای چک کردن تله‌ها رفته بودم جنگل این پسر رو دیدم.... توی یکی از تله‌هام گیر کرده بود و زخمی شده بود.... خون ریزی داشت و روی برف‌ها بیهوش شده بود پس با خودم به کلبه آوردمش.... دیر کردنم برای کمک به این آدم بود!
مکثی کرد و دستش رو به کمرش زد، نگاهش رو به صورت اخموی پسر دوخت و ادامه داد:
_خدارو شکر زخمش به حدی بد نبود که بخوام به شهر ببرمش.... چند باری هم بهوش اومد و سراغ پدرش رو گرفت اما من کسی رو توی جنگل جز خودش ندیدم!
با نگرانی و دلخوری گفتم:
_اما پدر بهتر نبود به شهر می‌بردینش؟ اگه حالش بد‌تر شد چی؟
پدرم لبخندی زد و سعی کرد تا نگرانیم رو برطرف کنه:
_درسته دخترم.... به این موضوع هم فکر کردم اما از اون‌جایی که حالش رو به بهبودی بود بهتر دیدم توی این هوا تا شهر نکشونمش.... داره کنار گرمای شومینه استراحت میکنه.... همین براش بهتره!
آروم به بازوم زد و گفت:
_حالا هم برو بالا لباس‌هات رو عوض کن و بیا برای شام چیزی آماده کنیم.... برای این یارو هم یه سوپ غاز دست و پا کنیم!
شونه‌هام رو بالا انداختم و به سمت پله‌ها برگشتم، همون‌طور که قدم برمی‌داشتم، با لحنی که نارضایتیم رو به خوبی نشون میداد گفتم:
_چشم الآن میام ولی بهتر بود به بیمارستان ببرینش.... ممکنه دردسر بشه.... اصلا حس خوبی بهش ندارم!
جوابی ازش نگرفتم. از پله‌ها بالا رفتم و در اتاقم رو باز کردم و وارد شدم؛ یه اتاق زیر شیروونی نقلی که اکثر وسایل‌هاش ترکیبی از رنگ‌های بنفش و سبز بود. سریع لباس‌هام رو عوض کردم و پایین رفتم، وارد آشپزخونه شدم و کنار پدرم مشغول شدم. باتموم شدن کار‌های مهیا کردن شام روی صندلی پشت میز، کنار پنجره، روبه روی در آشپزخونه نشستم، جایی که اتاق نشیمن رو به خوبی میدیم. تکالیفم رو جلوم گذاشتم و شروع کردم به انجام دادنشون، حدودا دوساعتی گذشت که چشمم به نشیمن خورد، پسر غریبه روی کاناپه نشسته بود و با چشم‌های درشت و خمارش بهم زل زده بود. خیرگی نگاهش رو دوست نداشتم، یه جور خاصی نگاه میکرد؛ بعد از چند لحظه نگاهش رو ازم گرفت و به اطراف دوخت، انگار میخواست جایی که هست رو بهتر بشناسه. تو یه لحظه اخمی کرد و چشم‌هاش رو بست، خم شد ودستش رو به پای زخمیش گرفت. پدرم از کنارم بلند شد و به سمتش رفت، خم شد و حالش رو پرسید:
_خوبی جوُن؟
سرش رو به سمت پدرم چرخوند و با اخم ریزی جواب داد:
_خوبم.... اما نمیدونم کجام و چه اتفاقی افتاده؟!
از روی صندلی بلند شدم و به سمتشون رفتم. پدرم با لبخند مهربونی جواب داد:
_خدارو شکر که بهتری.... اینجا خونه‌ی منه.... توی جنگل پیدات کردم.... یکی از تله‌هام گرفتارت کرده بود و خون زیادی از دست داده بودی منم با خودم آوردمت اینجا!
و کل ماجرا رو دقیق براش توضیح میده. نگاه پسر به سمتم چرخید و بهم خیره شد، بدون اینکه نگاهش رو ازم بگیره رو به پدرم جواب داد:
_از این که کمکم کردین ممنونم!
پوزخندش نظرم رو جلب کرد. صدای پدرم توی فضای اتاق پیچید:
_خواهش میکنم پسرم.... اگه دردت شدید شد بهم بگو....میتونم به شهر برسونمت تا بهتر بهت رسیدگی بشه!
با ترس تند سرش رو به سمت پدرم برگردوند و گفت:
_نه نه لازم نیست.... من خوبم!
انگار چیزی به یادش اومده باشه اخمی کرد و ادامه داد:
_اینجا تلفن هم دارین؟ میخوام به یکی از نزدیکانم خبر بدم!
پدرم رو به من کردو گفت:
_شوکا گوشی رو بیار برای....
به سمت پسر برگشت و پرسید:
_آقای؟
پسر پوزخند مرموزی زد و جواب داد:
_فیلیپ گری!
دوباره نگاهش رو بهم دوخت و همونطور که با نگاهش وارسیم میکرد ادامه داد:
_میتونید فیلیپ صدام کنید!
اخمی کردم و با انزجار نگاهم رو ازش گرفتم، به سمت عسلی کوچیکی که گوشه نشیمن بود رفتم و گوشی رو از روی عسلی برداشتم؛ به سمتشون برگشتم و بی‌توجه به غریبه گوشی رو به سمت پدرم گرفتم. پدرم لبخند مهربونی زد و گوشی رو از دستم گرفت، به پسر داد؛ پسر شروع کرد به وارد کردن یه سری شماره و بعد گوشی رو کنار صورتش نگه داشت، بعد از چند لحظه شروع کرد به صحبت کردن با طرف پشت گوشی. حرف‌هاش رو درک نمیکردم، خیلی مشکوک بودن:
_آره پرنده رو از دست دادیم.... چند تا لاشخور دنبالش بودن منم بیخیالش شدم.... نه نه خوبم توی جنگل گرگ‌های درنده بهم حمله کردن منم ترسیده زدم به دل جنگل.... الآن پیش یه مرد و دخترش هستم!
بهم خیره شد، لبخند کریحی زد، ادامه داد:
_نه عجله‌ای نیست.... اینجا بهم خوش میگذره پدر!
عصبی اخمی کردم و رومو برگردوندم، به آشپزخونه رفتم و دفتر و کتاب‌هام رو از روی میز برداشتم و به سمت اتاقم رفتم.
چند روزی گذشت و اون غریبه تو خونه‌ی ما سروری میکرد، وضع پای زخمش بهتر شده بود، البته با رسیدگی‌های پدرم موضوع عجیبی هم نبود.
هر روز با شخصی صحبت میکرد، هر بار حرف‌هاش مبهم‌تر میشدن و نگاه‌هاش به من پر معنی‌تر، تا اینکه روزی بعد از قطع کردن تماسش رو به پدرم گفت که قراره پدرش به دنبالش بیاد
 

sefidbarfi.97

دوستدار انجمن
عضو انجمن
17/6/19
36
273
171
دم دم های غروب آفتاب صدای در خونه بلند شد، با باز کردن در چشمم به مرد میانسال بلند قدی خورد که با کنجکاوی بهم خریه شده بود، میتونم بگم نگاهش از نگاه پسرش کثـ*ـیف تر بود. پدرم جلو اومد وشروع کرد به صحبت کردن با طرف:
_ بفرمایید داخل جناب!
پدرم مرد اجتماعی و خون گرمی بود، جوری که خیلی زود به آدم های اطرافش اعتماد میکرد؛ اون شب با اصرار‌های پدرم توی خونه ما شب رو گذروندن و منی که از خشم تمام شب رو توی اتاقم موندم و حتی برای شام هم پایین نیومدم، از این پدر و پسر خوشم نمیومد و حس خوبی بهشون نداشتم و ترجیح میدادم هرچه رسیع تر از این خونه برن.
صدای خنده های بلندشون کل خونه رو برداشته بود و من کلافه درحال انجام دادن تکالیفم بودم؛ با عصبانیت کتاب هام رو کناری انداختم و سرم رو به بالشت کوبیدم، چشم هام رو بستم و بالشت کوچولوی قلب شکلم رو روی گوشم گذاشتم، حقیقتا بهتراز تحمل این خنده های مزحک بود.
توی افکارم غرق بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.
با نوازش دستی روی گونه‌ام چشم‌هام رو باز کردم، فکر میکردم مثل همیشه پدرمه اما با چشم های مشکی خمارش روبه رو شدم. اخمی کردم و دهن بازکردم که سرش فریاد بکشم که دستش رو محکم روی دهنم
گذاشت؛ نفسم از ترس بالا نمیومد،
شروع کردم به تقلا کردن برای رهایی اما اون زرنگ‌تر بود که با سنگینی
بدنش تقلا‌هام رو مهارکرد؛ دم گوشم زمزمه کرد:
_آروم باش دختر... کارم زود تموم میشه!
من بیتوجه بهش به تقلا‌هام ادامه میدادم و با وجود دستش که محکم جلوی دهنم گرفته بود سعی میکردم جیغ بکشم. صدای بازشدن در اتاق و برخورد محکمش توی گوشم پیچید و لحظه ای بعد برداشته شدن سنگینی وزنش رو روی خودم حس کردم؛ با چشم های خیس از اشکم زل زدم به پدرم که با چشم های سرخ و رگ های بادکرده گردنش فیلیپ روگوشه ای از اتاق پرت کرد. صدای پدرم با عصبانیت فراوانی که داشت رو شنیدم:
_داشتی چه غلظ میکردی پسره بی‌چشم رو...مگه اینکه من مرده باشم، که تو بخوای به دخترم دست درازی کنی!
روی سـ*ـینه اش نشست و شروع کرد به زدنش، اونقدر تند تند مشت هاش رو به صورتش میکوبیدکه فیلیپفرصت دفاع کردن از خودش رو نداشت؛ پدرم به سمتم برگشت و روبه من با صدایی که به خاطر خشم دورگه و بلند شده بود فریاد زد:
_ شوکا فرارکن... عجله کن... من پشت سرت میام!
چشم‌های خیس از اشکم رو برای لحظه‌ای به پدرم دوختم بعد از چند لحظه نگاهم رو ازش گرفتم و پاهای لرزونم رو از تخت پایین گذاشتم، تند به سمت در اتاق دویدم و از اتاق بیرون زدم، درحالی که از ترس نفس نفس میزدم از پله‌ها پایین رفتم و طول سالن رو دویدم، در خونه رو باز کردم تا به سمت جنگل فرار کنم که موهای بلندم از پشت کشیده شد و به عقب پرت شدم؛ دستم رو روی سرم جایی که موهام کشیده شده بود گذاشتم و از درد زیاد اخمام تو هم شد و چشم‌هام پر از اشک؛ سرم رو بالا گرفتم نگاهم به چشم های آبیش افتاد که بااخم بهم خیره شده بودن، صورتش رو جلو تر آورد، حتی با وجودتاریک بودن فضای اطرافم ریش بلند و موهای صاف سفیدش به چشم میخورد؛ صدای نحسش توی گوشم پیچید:
_بهتره خودت و پدرت رو از همین الآن مرده فرض کنی کوچولو!
گریه کنان شروع کردم به التماس کردن تا راحتمون بزاره اما اون با لبخند حرصی جواب داد:
_ انگار پسرم به اندازه کافیبرای خفت کردنت قوی نبوده...اما اشکالی نداره خودم کارت رو تموم میکنم ...لقمه چرب و نرمی هستی چشم تیله ای!
بیشتر از قبل ازش متنفر شدم، هرچی نفرت و انزجار توی وجودم بود رو توی چشم هام ریختم و بهش خیرهشدم؛ خودم رو روی زمین عقب کشیدم تا جایی که کمرم به دیوار برخورد کرد و دیگه راهی برای عقب‌تر رفتن نداشتم، انگار گیر افتاده باشم و باید تسلیم میشدم؛ نا امید چشم هام رو بستم و منتظر مرگ شدم که باصدای فریاد پدرم شکه شده چشم هام رو بازکردم و بهشون دوختم. با هم درگیر شدن اما از قیافه پدرم
خستگی میبارید، درگرییش با فیلیپ انرژی رو از اون گرفته بود؛ فیلیپ با وجود هیکلی بودنش نتونست پدرم رو شکست بده اما هنری، پدر فیلیپ قد بلند تر و هیکل درشت تری داشت
برای همین با توجه به خستگی وهیکل ریز‌تری که داشت بیشتر ضربه میخورد تا این که ضربه‌ای بزنه، یکی میزد دوتا میخورد.
بین درگیری هاش فریاد زد:
_بروشوکا... فرار کن رزکوچولو... پشت سرتم نگاه نکن... برنگرد!
به خودم اومدم با پشت دست اشک‌های روی گونه‌ام رو پاک کردم و تند از روی زمین بلند شدم، دویدم و در رو باز کردم، شروع کردم به دویدن، تقریبا دَه قدمی از کلبه دور شده بودم که صدای شلیک گلوله توی فضا پیچید، پاهام به زمین میخ شد، چشمام از حدقه بیرون زده بود، باترس خیلی آروم به سمت عقب برگشتم و از لای در باز خونه به پدرم که غرق درخون روی زمین افتاده بود و داشت جون میداد خیره شدم، نفسم بالا نمیومد، قلبم تیر کشید، میخواستم جیغ بکشم و پدرم رو صدا بزنم یا کسی که بهش کمک کنه اما اون لحظه لال شده بودم، آره یادمه که زبونم به کل بند اومده بود و نمیتونستم چیزی بگم؛ نگاهم رو بالا اوردم و به هنری که تفنگ به دست با لبخند پروزمندانه‌ای بالای سر پدرم ایستاده بود و بهش خیره شده بود؛ خواستم قدمی به سمتشون برگردم که فیلیپ با صورت سرخ از خون جلوی درظاهرشد، با ترس یه قدم به سمت عقب برداشتم و آب دهنم رو به سختی قورت دادم، ترسیده و متعجب به صحنه مقابلم و آدم‌هاش خیره شدم و سعی میکردم تا اتفاقاتی که تو این چند لحظه افتاده بود رو هضم کنم، با دیدن حرکت حجومی فیلیپ به طرفم تند شروع کردم دویدن به سمت جنگل!
 

sefidbarfi.97

دوستدار انجمن
عضو انجمن
17/6/19
36
273
171
بعد از چند لحظه به پشت سرم نگاه کردم، ندیدمش انگار گمم کرده بود اما من به دویدن ادامه میدادم، خیلی ترسیده بودم، اینقدر دویده بودم که خیس از عرق شده بودم و عرق پیشونیم که قطره قطره وارد چشم‌‌هام میشد ودیدم رو تار میکرد، نفس کم اورده بودم و قلبم تیر میکشید؛ نمیدونم چی شد که پام به جایی گیر کرد و زمین خوردم دیگه یادم نمیاد چی شد؛ اون شب نحس تموم شدن و چند روز بعد توی بیمارستان چشم باز کردم، اولین کسی که به چشمم خورد، دایی جک بود. جکسون صبح همون شب وحشت‌ناک وقتی برای ورزش به جنگل اومده بود من رو بیهوش روی زمین پیدا کرد. میشه گفت جکسون از همون اول صورت محجوبی داشت اما من نمیتونستم زود بهش اعتمادکنم، با وجوداتفاق‌هایی که برام افتاده بود.
جکسون آدمی نبود که عقب بکشه، تمام تلاشش رو کرد و بالآخره اعتمادم رو جلب کرد؛ من هم اتفاقات گذشته رو با اون درمیون گذاشتم و ازش خواستم تا کمکم کنه و بدون اینکه به پلیس خبر بده، به کلبه جنگلی پدرم برگرده و خبری ازش برام بیاره؛ اونم قول دادکه بدون دخالت پلیس موضوع رو حل کنه.
طبق گفته دکتر دو روز دیگه هم توی بیمارستان گذروندم البته آسیب جدی ندیدم فقط یکم پام پیچ خورده بود و پیشونیم یه خراش کوچولو برداشته بود.
دایی جک توی این دو روز باکسب اجازه ازسمت من و مطمئن شدن از رضایت کامل من کارهای سرپرستی من رو با پارتی که داشت انجام داد و من رو به عنوان فرزند خونده خودش از بیمارستان مرخص کرد؛ به خونه اش برد و اونجا با خواهر مهربونش هانا آشنا شدم.
هانا زن جوُنی بود با چشم‌های سبز، لب‌های باریک و بینی نسبتا کوچیکی داشت؛ متأهل بود، شوهرش پیترسوآن یکی از بهترین مأمور‌های FBA(اف بی آی) بود و توی یکی از مأموریت‌های دشوار جونش رو از دست داده بود، تنها یادگاری که از همسر عزیزش براش باقی مونده بنجامین سوآن، پسرشونه؛ جالبه تنها چیزی که ازش میدونم اینه که توی سیاتل زندگی میکنه و همون جا درسش رو تموم کرد و ما قراره به سیاتل سفرکنیم و پیش اون زندگی کنیم.
من طی این هفت سالی که با دایی و هانا زندگی میکنم تاحالا ندیدمش، حتی عکسش رو؛ مادرش (هانا) هم توی این هفت سال نه اون رو حضوری دید نه حتی عکسش رو براشفرستاد، فقط به ندرت تلفنی با مادرش حرف میزد.
(زمان حال):
با توقف یهویی ماشین نگاه خیره‌ام رو از پنجره گرفتم و آهی کشیدم، در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم؛ حتی نفهمیدم کی رسیدیم؛ اینقدر توی گذشته و اون خاطرات خاکستری غرق بودم که متوجه نشدم.
دایی جک و هانا جون هم از ماشین پیاده شدن و پشت سرم راه افتادن؛ بالای سنگ قبر پدرم ایستادم و نگاهی به اسم روی سنگ انداختم، جیمز پیِر؛ نگاهم رو به سنگ قبر کناری دوختم، رُزالی پیِر؛ پدر و مادر عزیزم. بافکر به این موضوع که با رفتن از این شهر دیگه نمیتونم به دیدنشون بیام قلبم تیر کشید، جلو‌تر رفتم و بین سنگ قبر‌ها نشستم؛ متوجه شدم دایی جک وهانا جلو نیومدن، انگار میدونستن یکم به تنهایی نیاز دارم.
با وجود اینکه با فاصله از من ایستاده بودن، صدای بغض دار هانا جون روشنیدم که روبه دایی میگفت:
_باید با پیتر خدا حافظی کنم!
من بیتوجه به اطرافم نگاهم رو به سنگ قبر‌ها دوختم و زمزمه کردم:
_خیلی نامردین...چطور تونستین تنهام بزارین؟ نگفتین بدون شما دوتا چی‌کار کنم؟ نگفتین اینجوری بیکس رهام میکنین بین این همه گرگ چی به سرم میاد؟
روکردم سمت سنگ قبر پدرم و با صدایی که به خاطر بغض تو گلوم گرفته شده بود گفتم:
_بابا مگه نگفتی بد‌ترین درد، درد بیکسیه؛ پس چرا تنهام گذاشتین؟ یعنی من اینقدر دختر بدی بودم برات بابا؟
با چشم‌های خیسم رو کردم سمت مادرم و ادامه دادم:
_تو دیگه چرامامان رز؟ اومدنم چقدر نحس بود که به محض به دنیا اومدنم تو ترکمون کردی و رفتی پیش خدا؟
نگاهم رو با بغض بین دو سنگ قبر حرکت دادم و در حالی که کنترل رفتارم دست خودم نبودم بلندادامه دادم:
_شماها بی‌معرفتی کردین ولی من تنهاتون نمیزارم... نمیتونم نامردیتون رو تلافی کنم!
خودم رو روی سنگ قبرها انداختم و بلند شروع کردم به هق هق کردن؛ حالم خیلی بد بود، جوری که دایی جک با دیدن وضعم به سمتم اومد و شونه هام رو توی دستهاش گرفت، از روی سنگ قبرها بلندم کرد و
محکم در آغـ*ـوش گرفت. با هق هق گفتم:
_دایی چطوری خانوادم رو توی این شهر نفرین شده که نزاشت یه آب خوش ازگلومون پایین بره تنها بزارم و برای همیشه برم؟
دیگه نتونستم ادامه بدم، اشک‌هام اجازه ادامه دادن بهم رو ندادن؛ حس کردم بازوهای دایی
محکم ترشدن و من رو به سـ*ـینه اش فشرد. بعد از چند دقیقه که آروم شدم؛ کمی از دایی فاصله گرفتم و بهش خیره شدم؛ چشم های مهربونش قرمزشده بودن و حاله ای از اشک توی چشم هاش دیده میشد امامعلوم بود خیلی خودش روکنترل میکنه تاگریه نکنه.
با صدای گرفته و بغض داری گفتم:
_ میشه بریم دایی؟
جکسون باشه آرومی گفت و ازم جدا شد؛ به سمت ماشین رفت تا نزدیک‌تر بیارتش، احتمالا حال هانا جون هم دست کمی از من نداشت.
به سمت پدر مادرم برگشتم و خم شدم، هر دوسنگ قبر رو بوسیدم و زمزمه کردم:
_ هیچوقت فراموشتون نمیکنم... قول میدم انتقامتون رو ازشون بگریم... گرچه توی این هفت سال کاری ازم برنیومد اما قول میدم که ول‌کن این ماجرا نمیشم!
صاف ایستادم و نگاه آخرم رو بهشون دوختم، با اخم نگاهم رو از سنگ‌هاگرفتم و روم رو برگردونم و به سمت ماشین رفتم، سوار ماشین شدم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم؛ نگاهی به هانا که وضعش از من بد‌تر بود انداختم وبعد از چند لحظه چشم‌هام رو بستم؛ تا رسیدن به فرودگاه صدایی از کسی در نیومد.
وقتی رسیدیم به فرودگاه تمام موضوع‌هایی که ناراحتمون کرده بودن رو به فراموشی سپردیم.
 
آخرین ویرایش:

sefidbarfi.97

دوستدار انجمن
عضو انجمن
17/6/19
36
273
171
پیاده شدیم و دایی جک تمام ساک و چمدون‌ها رو از صندوق عقب ماشین بیرون کشید، به سمت مردی اون‌ور خیابون جلوی در های فرودگاه ایستاده بود رفت و بعد ازگفت وگویی کوتاه هر دو به سمتمون برگشتن؛ دایی رو به ما توضیح داد:
_دوستم تیلور... ماشین رو میبره بنگاهی بفروشه... بعدا پولش رو واسمون میفرسته!
نگاه دقیقی به یارو انداختم؛ پوست تیره‌، چشم‌های قهوه‌ای روشن، بینی بزرگ و هیکل درشتی داشت دقیق مثل دایی جک.
سلام و احوال پرسی مخترصی کرد و با یه خداحافظی کوتاه با من و هانا جون با دایی جک مردونه دست دادن وبعد از دو سه دقیقه‌ای که گذشت سوار ماشین شد و رفت. جلوی در، یکی از خدمه های فرودگاه به کمکمون اومد و توی حمل چمدون ها به دایی جک کمک کرد؛ از بازرسی موقع ورود به فرودگاه گذشتیم، من و هانا جون توی سالن انتظار روی صندلی‌ها نشستیم و دایی برای اوکی کردن کارهای سفرمون ازمون جدا شد.
گوشی موبایلم رو از جیب شلوارجینم بیرون آوردم، بین موسیقی‌هام یه موزیک بی‌کلام انتخاب کردم و پلی کردم؛ عادت نداشتم موزیک های پر سروصدا گوش کنم. هنسفری رو توی گوشم گذاشتم و زیر چشمی نگاهی به هانا انداختم؛ زن زیبایی بود، خیلی کنجکاوم بدونم پسرش(بنجامین سوآن) مثل مادرش زیباست و چشم رنگیه یا نه؟!
به لباس‌های هانا دقیق شدم؛ یه بولیز آستین سه رب سبزه تیره تنش بود با شلوار جین مشکی رنگ، کفش چرم مشکی و مو‌های کوتاهش که مرتب شده دور گردنش ریخته بودن؛ کاملا ظاهر متفاوتی بابرادر نازنینش جکسون داره.
یادمه که هانا توی حرف هاش اشاره کرده بودکه وقتی دایی دوازده‌ ساله بوده پدر هانا اون رو به فرزند خوندگی قبول میکنه؛ خانواده دایی جک توی یه صانحه از دنیا رفته بودن؛ اما خوانواده هانا برای جکسون چیزی کم نزاشتن و اون رو مثل پسر خودشون بزرگ کردن.
بعد از فوت آقا و خانوم ویلِر(پدر و مادر هانا)، جکسون خیلی افسرده شد، برای همین خودش رو غرق کشتی و ورزش بدن‌سازی کرد تا کمتر فکرش درگیر بشه.
با تکون دستی روی شونم یکی از هنسفری های توی گوشم رو بیرون آوردم و به سمت عقب برگشتم. دایی جک لبخندی زد وگفت:
_خانوم‌هادیگه وقت پروازه... باید بریم!
لبخندی زدم و از روی صندلی بلند شدم؛ هانا هم بلند شد و همگی به سمت پله‌های هواپیما رفتیم؛ باورودمون به هواپیما مهماندار به صندلی‌های ردیف اول اشاره کرد؛ لبخندی زدم و همون‌طور که به سمت جایگاهمون میرفتیم زمزمه کردم:
_قربون دایی با کلاسم برم که بلیط‌های فرست کلاس گرفته.(فرست کلاس به معنی صندلی‌های ردیف اول و راحت بودن آن‌ها)
من و هانا جون کنار هم نشستیم و دایی جک ردیف پشت صندلی ما کنار یه مرد دیگه نشست.
مهماندار اومد و آموزش‌های لازم برای بستن کمربند و از این جور چیزها رو داد و رفت. بعد از چند دقیقه‌ای که گذشت کاپتان هواپیما اعلام پرواز کرد.
نیم ساعتی تو آسمون بودیم، من که کنار پنجره بودم از دیدن ابر‌های تکراری خسته شدم. بی‌حوصله به سمت عقب برگشتم و نگاهی به دایی انداختم؛ با دیدنش کلافه پوفی کشیدم. یه چشم‌بند مشکی رنگی روی چشم‌هاش گذاشته بود و مثل خرس خوابیده بود. به سمت هانا برگشتم و بهش خیره شدم؛ یه سوال خیلی وقته ذهنم رو درگیر کرده، شاید الآن زمان مناسبی برای پرسیدنش باشه. آروم صداش زدم:
_هانا جون؟
با لبخند صورتش رو به سمتم برگردوند و جواب داد:
_جونم؟
لبخند متقابلی زدم وگفتم:
_موردی نداره یه سوال ازت بپرسم؟
کمی کنجکاو شد و جواب داد:
_ نه عزیزم... بپرس!
با مکث کوتاهی لب‌هام رو با زبونم تر کردم و پرسیدم:
_چطور با همسرتون(پیتِر سوآن) آشنا شدین؟