در حال تایپ رمان زمستان ساکت | روژان محمدی کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Diamond_castle

نظرتون راجب رمان؟

  • متفاوت

    رای: 7 33.3%
  • خوب

    رای: 14 66.7%
  • بد

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    21
  • این نظر سنجی بسته خواهد شده : .

Diamond_castle

همراه انجمن
عضو انجمن
24/6/19
319
2,826
451
18
Bottle* of* wine
زمــستان_ساکت.jpg


نام رمان: زمستان ساکت
نویسنده: روژان محمدی| کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه، تراژدی، پلیسی
ناظر: دختران من
نثر: ادبی ـ محاوره ای

خلاصه:
زمستان! سردترین فصل سال! فصلی که آن را زمان {مرگ زمین } می نامند! فصلی که دانه های سفید و درشت برف جلوی دیده شدن حقیقت ها را می گیرند. همه جا را، سکوتی وصف ناپذیر فرا می گیرد; تو هم می توانی، با ساختن آدم برفی کوچک، غم هایت را فراموش کنی و یا با خوردن یک فنجان قهوه ی تلخ، سرما را از تنت برهانی! اما من نمی توانم;زیرا زمستان زندگی من، پایان ناپذیر است و با نشستن کنار شومینه ای گرم و یا خوردن قهوه ای داغ، از بین نمی رود. زمستان زندگی من، زمانی می میرد که قلب، دوباره به سـ*ـینه ام بازگردانده شود و دستانی گرم و آغوشی پرمهر، پذیرای تن خسته ام شود.

نکته:
1- مخاطب گرامی! یک داستان خوب، درست مثل زندگی است. اوایل آن، شاید به مزاج ما خوش نیاید اما ممکن است در اواسط یا اواخر آن ورق برگردد. خواهشمندم که زود و یا اشتباه قضاوت نکنید;
با تشکر!
2- شرکت در نظرسنجی فراموش نشه
3- لطفا با تشکر های متعدد، باعث دلگرمی بیشتر من بشید!
4- شخصیت های داستان من، خارجی هستند اما برای ماندگار شدن داستان و راحتی شما عزیزان، سعی کردم که به آنها خلق و خویی ایرانی ببخشم و از دیالوگ ها و منولوگ هایی به اصطلاح {خودمونی تر} استفاده کنم!
6- منولوگ ها ادبی و دیالوگ ها محاوره ای هستند.

لینک تاپیک نقد:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
ممنون میشم نظر بدید!
 
آخرین ویرایش:

دختران من

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
8/4/16
948
16,977
661
شیراز



نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛

تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

Diamond_castle

همراه انجمن
عضو انجمن
24/6/19
319
2,826
451
18
Bottle* of* wine
مقدمه:


"زمستان "،زمستان است

نگاه سردتو بر من زمستان است

صدای سرد تو بر من زمستان است

بهار چشم تو بر من زمستان است

به گرمی دل نمیبندم

دلم لبریز از سردیست

در آغوشت پناهم نیست

چرا دنیا چرا دنیا

دلم از درد میسوزد

کسی با من موافق نیست

به درد خود گرفتارم

لبانم خشک از سردیست

صدایم مرده

دل خشکیده

دنیایم زمستان است

چرا دنیا چرا دنیا؟ ...


شروع:
دستانش را، در جیبش فرو برد; با چشم هایی بی روح و خالی از احساس، به مردمان شاد خیابان نگاه می کرد که با خنده و آواز هایی دوست داشتنی، مشغول جنب و جوش بودند. { درحالی که به آرامی قدم برمی داشت} به آسمان نگاه می کرد. آسمان، پر از بالون هایی طلایی رنگ بود که همچون ستارگان کهکشان، چراغی برای سقف سیاه شهر شده بودند.
روز عجیبی بود! روز عشق! کودکان با والدین خود و دختر و پسر های جوان نیز دست در دست، به عشق یکدیگر بالون هوا می کردند.
لحظه ای فکر کرد. عشق! برایش چه واژه ی غریبی بود; واژه ای که برایش هیچ معنایی نداشت. با خودش گفت: اه! چه روز مزخرفیه!
تقصیری هم نداشت; زیرا از کودکی، کسی به او عشق را نیاموخته بود. فقط یاد گرفته بود که به تنهایی حلال مشکلات خود باشد; در آن دنیای بی رحم، فقط بی کسی و تنهایی، یاوران او بودند و بس!
- خانم; یه دونه می خری؟
نگاهی به پسر بچه ی نمکی کنارش انداخت که با معصومیت هرچه تمام تر، بالون هایی کوچک و طلایی رنگی را جلویش گرفته بود; به امید آنکه یکی را بخرد! آهی کشید و تصمیم گرفت که دل آن کودک را نشکند; پس بالونی از او خرید; اما باید به عشق چه کسی آن را هوا می کرد؟ با این فکر، بی کسی دستی نوازش گانه بر سرش کشید.
اما او شکست ناپذیر بود; پس از زنی قد بلند که فقط چند قدم با او فاصله داشت، فندکی قرض گرفت و بالون را روشن کرد. با خودش گفت: اینو به عشق خودم روشن می کنم; دم خودم گرم که تا الان دووم آوردم.
بالون را به هوا فرستاد; لحظه ای اما خودش را جای آن تکه پارچه ی پرنده گذاشت. چه حس خوبی داشت! رهایی!
با لرزشی که در جیبش احساس کرد، فهمید که وقت نمایش رسیده است.
آن روز، همه چیز تمام می شد! روز نهایی بود; همان روزی که قرار بود پرده از همه ی رازها بردارد و نشان دهد که پشت آن نقاب های رنگارنگ و زیبا، چه صورت های زشتی پنهان شده است!
بعد از چهار سال، بلاخره آن روز رسیده بود. لبخند نیمه جانی زد و گوشی را از جیبش بیرون کشید. با دیدن اسم بانی، سریع گوشی را جواب داد:
+ الو!
- سلام! کجایی تو؟
+ نزدیکم; نگران نباش! شما تو چه مرحله هستین؟
- همه ی مهمونا رسیدن و شالیما هم داره براشون سخنرانی می کنه. حدود بیست دقیقه ی دیگه برنامه شروع میشه; باید عجله کنی!
با شنیدن نام شالیما، هجوم وحشینانه ی خشم را به درونش احساس کرد!
با جدیت جواب داد: خیلی خب باشه! دارم می رسم; فعلا.
تلفن را قطع و قدم هایش را تندتر کرد.
همانطور که داشت با عجله به سمت مقصدش حرکت می کرد، جلوی ویترین یک فروشگاه بزرگ توقف کرد. کمی جلوتر رفت و در ویترین، نگاهی به چهره ی خودش انداخت: آرایشی را که حدود یک ساعت پیش، انجام داده بود خیلی خوب روی صورتش نشسته بود. پوستی سفید با کمی کک و مک که جذاب ترش می کرد، لب هایی حجیم که هیچوقت عادت به رنگ کردنشان، نداشت; اما چیزی که بیشتر از همه جلب توجه می کرد، چشم های درشت و آبی رنگش بود.
زمزمه وار گفت: یادمه همه بهم می گفتن که چشمام رنگ دریاست; حق با اونا بود. چشم های من دریایی توفانی بود که امواج غم و نفرتشون،
همه رو غرق می کرد; حتی خودمو...
نگاهش را از ویترین گرفت و مصمم تر به راهش ادامه داد!
همانطور که با قدم هایی تند، درحال رفتن بود، چشمش به مردی سیاهپوش افتاد که آن طرف خیابان کنار فراری مشکی ایستاده بود و به طور مرموزی نگاهش می کرد!
یک جای کار می لنگید! آرام سرش را به عقب برگرداند و چند مرد سیاهپوش دیگر را که نقاب هایی عجیب به چهره زده بودند را دید.
زیر لب گفت: لعنتی! گیر افتادم!
آن مرد با فراری، هنوز هم آن دست خیابان ایستاده بود; بدون جلب توجه خواست که به آرامی از خیابان عبور کند. پس سرش را پایین انداخت و آرام از خیابان گذر کرد. به نزدیک آن مرد رسید! اطرافش را هنوز زیر نظر داشت: آن افراد مرموز با نقاب، هنوز هم پشت سرش بودند.
نفس عمیق کشید; حالا در چند قدمی او بود. چاقوی نقره اش را که زیر آستینش پنهان کردن بود، آرام به دست گرفت!
خواست از کنارش آرام عبور کند که آن مرد، در یک حرکت دستش را گرفت و او را روی کاپوت فراری کوبید!
حالا زمان مبارزه بود!

با چاقو، خطی روی صورت آن مرد انداخت، با یک حرکت، مشتی به صورتش کوبید و پا به فرار گذاشت!
نمی خواست درگیر شود; فقط می خواست خودش را تا دیر نشده، با همایش برساند!
هنوز چند قدمی دورتر نشده بود که آن افراد نقاب پوش، محاصره اش کردند.
با خودش گفت: لعنتی!
تلفنش، مدام درحال زنگ زدن بود! اما آن نقاب پوشان سیاه، اجازه ی پاسخ نمی دادند! یکی یکی جلو می آمدند و مبارزه می طلبیدند.
همه ی جمعیت خیابان، با ترس و جیغ فرار می کردند; چند نفری هم به پلیس زنگ می زدند.

اطرافش را کاوید، چشمش به فراری افتاد که روشن بود!
کمی این پا و آن پا کرد و با نهایت سرعتی که می توانست به طرف فراری دوید!
نقاب پوشان دنبالش می دویدند; آن مرد که روی زمین افتاده بود، از پشت موهایش را گرفت و با چاقوی جیبی اش، ضربه ای به او زد.
آنا دستش را جلوی صورتش گرفت که باعث شد، چاقو زخمی عمیق روی کف دستش به جا بگذارد. دیگر عصبانی شده بود; پس با یک حرکت مشتی محکم به صورت آن شیاد زد که کامل گیجش کرد .
چاقو را روی گلویش قرار داد و فریاد زد: اگه نزدیک بشید، می کشمش!
نقاب پوشان، سر جایشان ایستادند!
آنا، عقب عقب به طرف فراری رفت، درماشین را باز کرد; ضربه ای به گردن آن مرد زد که بیهوشش کرد.
استارت را زد و با نهایت سرعت گاز داد و ماشین با صدای بدی از جا کنده شد.
نفس عمیقی کشید! توانسته بود، جان سالم به در ببرد; می دانست که آن نقاب پوشان، اجیر کرده ی شالیما هستند!
دستش بدجور بریده بود; زیر لب گفت:
خدا رو شکر دست راستم نبود!
+ به حسابت می رسم شالیما ...
دیگه کارت تمومه!
 
آخرین ویرایش:

Diamond_castle

همراه انجمن
عضو انجمن
24/6/19
319
2,826
451
18
Bottle* of* wine
وارد یک کوچه ی تنگ و تاریک شد و به نام کوچه نگاه کرد: {کوچه مرکزی استار }
خوشحال شد; پس راه را درست آمده بود.
فراری را کمی دورتر پارک کرد و پیاده شد!
چند قدم جلو رفت و بلاخره از دور آن دکه ی قدیمی سیگارفروشی را دید. لبخند مرموزی، خود یه خود روی لب هایش نقش بست!
به سمت دکه رفت.
از زمانی که به یاد می آورد، صاحب این دکه، پسری نسبتا جوان با ریش های بلند و طلایی بود . کمی به ذهنش فشار آورد:آممم! اسمش چی بود؟
آهان! فیلیپ... اسمش فیلیپ بود .
رفت پشت باجه ی دکه و نگاهی به داخل انداخت; از آنجایی که برای اولین بار در زندگی شانس آورده بود، هنوز هم فیلیپ آنجا را اداره می کرد .
سرفه مصلحتی کرد تا توجه فیلیپ رو جلب کند...
آن پسر، بدون اینکه حتی به او نگاه کند{ درحالی که داشت با تلفن همراهش کار می کرد}گفت: مغازه تعطیله! اگر هم دنبال همونی، که خیلی وقته ظرفیت پر شده; دیر رسیدی!
عصبانی شد! شیطانی که به سختی در وجودش حبس کرده بود، آزاد شد. با خودش فکر کرد:
یعنی اونقدر زود همه منو فراموش کردن؟
چرا؟ فقط به خاطر یه تهمت بی اساس؟ چطور تونستن باور کنن که من...
با لگد در سمت چپ دکه را باز کرد و به سمت فیلیپ هجوم برد.
یقه ی اورا در مشتانش گرفت و گفت: پسره ی احمق، بی مصرف! فکر نکنم هنوز برای وارد شدن به اون سالن بی در و پیکرتون به اجازه کسی نیاز داشته
باشم نه ؟
فیلیپ با چشم هایی گرد شده از تعجب او را نگاه می کرد! انگار باورش نمی شد; بریده بریده گفت: شما؟... این چطور ممکنه؟... باورم نمیشه! شما... بانو جسارت منو ببخشید.
شما رو نشناختم; الان درو براتون باز می کنم .
یقه اش را رها کرد.
فیلیپ هراسان، با سرعت به طرف یک دکمه ی قرمز رنگ رفت و فشارش داد و گفت: خانم همونطور که می دونید الان در باز میشه .
دستی به لباس هایش کشید و آنها را مرتب کرد.
سری تکان داد; با یک حرکت اما اسلحه اش را که روی کمر جاساز کرده بود، بیرون آورد و به طرف فیلیپ نشانه گرفت .
- نه خانم! خواهش می کنم... من که کار بدی نکردم! خواهش می کنم با من کاری نداشته باشید .
رفت نزدیک و اسلحه را روی شقیقه اش قرار داد و گفت:
با دقت به حرفم گوش بده! اگه به گوشم برسه که به کسی خبر بدی من اومدم اینجا و الان هم دارم میرم که اون نمایش مسخره رو به هم بریزم، یه گلوله! فقط یه گلوله حروم اون کله ی پوکت می کنم. می دونی که، حتی کلاغ های توی آسمون هم مطیع منن.
-نه خانم. قسم می خورم که به هیچکس هیچی نمی گم... قسم می خورم!
با غروری وصف ناپذیر،اسلحه اش را، از روی سر فیلیپ برداشت و دوباره پشت کمرش جاساز کرد.
با خون سردی، از دکه خارج شد و چند قدم آن طرف تر، روبه روی یک دیوار سنگی ایستاد; مثل همیشه بعد از ده ثانیه، دیوار از هم باز شد و او دوباره افتخار دیدن آن دروازه ی چوبی را پیدا کرد.

به اطرافش نگاهی انداخت و بعد از مطمئن شدن از آنکه کسی تعقیبش نمی کند، وارد دروازه شد و دیوار هم پشت سرش بسته شد.


Please, ورود or عضویت to view URLs content!
پیشنهاد می کنم حتما بخونید!
 
آخرین ویرایش:

Diamond_castle

همراه انجمن
عضو انجمن
24/6/19
319
2,826
451
18
Bottle* of* wine
پوزخندی زد و زیر لب گفت: هه!خوبه; پس هنوز هم همه چیز مثل قبلشه.
به همان راه روی تاریک و قدیمی که مثل همیشه با تعداد زیادی شمع روشن می ماند، برخورد کرد .
مثل همیشه بعد از: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده، یازده، دوازده، سیزده، چهرده و پانزده قدم، به دو در دیگر برخورد کرد.
به راستی که چقدر وارد شدن به آن سالن همایش، دشوار و طاقت فرسا بود!
در سمت راست: مستقیم به سالن نمایش باز می شد، جایی که مهمان ها حظور داشتند و در سمت چپ: به پشت صحنه ی نمایش باز می شد; یعنی جایی که دقیقا می خواست!
باز لرزش خفیفی را در جیبش احساس کرد! تلفنش، همه ی تلاشش را می کرد که خبر دهد تنها یارش درحال زنگ زدن است.
بانی: کجایی تو دختر؟ برنامه تا پنج دقیقه دیگه شروع میشه!
+ نگران نباش! پشت صحنه ام; فعلا...
عجله داشت که زودتر کارش را تمام کند ; پس خواست تا تلفنش را قطع کنم که صدای بانی متوقفش کرد...
- هی دختر! استلا اگه بود بهت افتخار می کرد.
با شنیدن نام استلا، بعد از مدت ها هجوم اشک را به چشم هایش احساس کرد... بغض سیب شده ی درون گلویش را به سختی قورت داد و گفت: هر کاری که این مدت کردم، فقط به خاطر استلا بود! به خاطر اینکه منو ببخشه! به خاطر اینکه خودمو ببخشم .
- ممنون! ممنون که مارو تنها نذاشتی.
تلفن را قطع کرد. همانطور که با بانی هماهنگ کرده بود، همه ی پشت صحنه، از قبل تخلیه شده بود; دیگر خودش بود و خودش!
حدود سه دقیقه ی دیگه باید روی صحنه حاظر می شد. انگشتان باریکش را در هم قفل کرد و با خود فکر کرد: بعد از چهارسال اگه منو ببینن، چه کار
می کنن؟ خوشحال می شن؟ حرفایی که بهشون قراره بزنم چی؟ باور می کنن؟
روی یک چهارپایه ی کوچک نشست. همانطور که برای شروع نمایش ثانیه شماری می کرد، شروع به مرور خاطراتی که از آنجا داشت کرد: یه زمانی من یکی از مهم ترین مهمون های این جشن سالیانه بودم. جشنی که هرسال توی این سالن نمایش مخفی، به مناسبت موفقیت های سازمان امنیت ملی برگزار می شد .
اون زمان چشم های همه روی من خیره می شد. من بهترین و البته کم سن و سال ترین مامور بودم; اما چهارسال پیش به خاطر یک تهمت بی اساس...
آه بلندی کشید!
هر سال من به عنوان افتخار سازمان امنیت ملی، روی این صحنه می رفتم و سخنرانی می کردم; اما از اونجایی که فعلا جایی در این سازمان نداشتم، این کارو به یه نفر دیگه سپرده بودن.
منم اون فرد خوشبخت و رو توی انباری زندانی کردم تا خودم مثل قبلا روی صحنه برم .
شمارش معکوس شروع شد. ده: خانم ها و آقایان! امشب هم طبق قانون و مثل همیشه، از یکی از موفقیت ترین های سال سازمان دعوت می کنیم که برای شما صحبت کنه.
نه: صدایی ماندگار. هشت: زیبایی بی همتا. هفت: امیدوارم لـ*ـذت ببرید. شش: سر پا ایستاد. پنج: چراغ ها خاموش شدند. چهار: نفسی را که خیلی وقت بود داشت به دیواره های سـ*ـینه اش چنگ می انداخت را از قفس آزاد کرد. سه: پرده ها از روی صحنه کنار رفتند .
دو: صدای دست همه ی فضا را پر کرد. یک: سرش را بالا گرفت و با جمعیتی متعجب از دیدنش روبه رو شد!
 
آخرین ویرایش:

Diamond_castle

همراه انجمن
عضو انجمن
24/6/19
319
2,826
451
18
Bottle* of* wine
میکروفون را به دست گرفت.
همه همچنان متعجب بودند! می توانست واضح، پرواز شک و بهت را در چشم هایشان ببیند.
پوزخندی زد و با خود اندیشید: الان نوبت نمایش اصلیه چون مهمترین اساتید و اعضای سازمان امنیت اینجا جمع شدن; از جمله رئیس کل سازمان ومشاور
خــ ـیانـت کارش شالیما! کم نیار و با قدرت حرفاتو بزن.
صدایش را صاف کرد و روبه همه گفت: قبلنا یادمه کمی پرشورتر بودین. وقتی منو می دیدین صدای دست و جیغاتون، سالنو به لرزه می نداخت; اما الان...
بگذریم. درک می کنم; انتظار نداشتین که منو اینجا ببینین!
مفتخرم که دوباره خودمو معرفی کنم: من {LOD} ام; ملقب به بانوی تاریکی! بهترین مامور مخفی زن سازمان امنیت ملی. بهترین! می دونم که بیشتر شما منو می شناسین!
اما چهارسال پیش، درست توی چنین روزی من به جرم قتل عمدی همکار خودم، خانم استلا جانسون و خــ ـیانـت علیه سازمان امنیت ملی از کارم برای همیشه اخراج شدم .
البته لازم به ذکر که می خواستن منو محکوم به حبس ابد کنن ولی از اونجایی که خدمات جبران ناپذیری به این سازمان کردم، بهم ارفاق شد .
همه ی نفرتش را در صدایش خلاصه کرد و بلندتر از قبل گفت:
اون روزی که منو با خفت و خواری هرچه تمام تر از سازمان بیرون انداختن، به خودم قول دادم که یه روزی به همتون، به خودم و به دوست عزیزم استلا، حقیقت رو نشون بدم و امروز همون روزه!
بیستم ٰژانویه سال 2013، من با توجه با رفتارهای مشکوک آقای شالیما سوان، شروع به جمع آوری مدارکی کردم که بیانگر جاسوسی و خــ ـیانـت های ایشون علیه سازمان بود!
فقط همین نیست...
ایشون با سوء استفاده از مقامشون به عنوان معاون کل سازمان، به قاچاق موادمخدر هم پرداختن!
در 18 آگوست سال 2013، من به همراه دوهمکار و دوستان خوبم بانی و استلا جانسون به یه ماموریت خطرناک رفتم.
درست هشت روز بعد، همکارم استلا به دلیل یه قتل برنامه ریزی شده توسط شالیما سوان، در یه انفجار کشته شد .
همهمه کل سالن را در بر گرفت... همه شوکه شده بودند!
بر بغض گستاخی که انگار قرار نبود دست از سرش بردارد، غلبه کرد و با جدیت بیشتر گفت:
درسته! آقای شالیما سوان، معاون کل سازمان امنیت ملی وقتی که متوجه شد من از همه ی اعمال کثیفش با خبرم، این قتل رو برنامه ریزی کرد تا همه چیز رو به گردن من بندازه و منو از سر راهش برداره. اون منو متهم به قتل بهترین دوست و همکارم کرد.
به گفته خودش، آخه چه کسی حرف یه خــ ـیانـت کارو باور می کنه !؟
اون همه ی مدارکی رو که علیهش داشتم از بین برد و با بیرون انداختن من از سازمان، به خیال خودش منو برای همیشه از سر راهش برداشت.
کور خوند! چون من امروز اینجام; خب چی میگی شالیما؟
یا بهتره بگم: چی داری که بگی؟
 
آخرین ویرایش:

Diamond_castle

همراه انجمن
عضو انجمن
24/6/19
319
2,826
451
18
Bottle* of* wine
شالیما با رنگ پریده گفت: هه هه! هیچ می فهمی که چی داری میگی؟ این ها ادعا های بزرگی هستن; چطوری می خوای ثابت کنی؟
پوزخندی زد و جواب داد: چی فکر کردی; که من بدون مدرک حرف می زنم؟! نه! اشتباه کردی. من دست پر اومدم. فقط، می خوای مدارکمو جلوی این همه آدم رو کنم یا فقط به رئیس کل نشون بدم؟ آخه می دونی؟! دوست ندارم بی آبرو بشی...
شالیما: تو... تو یه خــ ـیانـت کاری! بدون دعوتنامه و مجوز وارد مجلس ما شدی... باید دستگیر بشی.
شالیما گارد محافظتی رو صدا کرد تا اورا دستگیر کنن .
در دلش به ضایع شدن شالیما قهقهه زد .
گارد های محافظتی، با احترام آمدند و کنارش ایستادند.
لبخند ملیحی روی لب هایش نقش بست! رو به شالیما کرد و گفت: چه انتظاری داشتی مرد؟ منو دستگیر کنن؟ هاهاها... من LOD ام! بانوی تاریکی. حتی کلاغ های توی آسمون هم از من پیروی می کنن! توی این سازمان، من هم آدمای خودمو دارم. من همه جا نفوذ دارم...
شالیما! دیگه نمی تونی فرار کنی; الان همه چیز فاش میشه.
به بانی علامت داد و او هم همه ی مدارکی را که علیه شالیما داشت و قبلا آماده کرده بود را، روی صفحه ی نمایش و جلوی همه پخش کرد.
بعد از اتمام نمایش مدارک، رو به رئیس کل آقای لوسیفر کرد و گفت: وای! وای! وای! رئیس; مار تو آستینت پرورش دادی .
رئیس کل هم با عصبانیت فریاد زد و حکم دستگیری شالیما را همانجا صادر کرد.
شالیما که دید گارد محافظی دارند برای دستگیری اش، می آیند; خود را آخر خط دید پس اسلحه اش را درآورد و به طرف آنا نشانه گرفت: دختره ی فضول! از اون اول هم که عضو سازمان شدی، می دونستم برام دردسر درست می کنی!
خنده ی مسـ*ـتانه ای کرد: تو خیلی باهوشی; اما حیف که سازمان، قراره برای همیشه همچین مغز متفکری رو از دست بده!
- فکر نمی کنم!
بانی، از پشت اسلحه اش را روی سر شالیما قرار داده بود; با یک حرکت، دستش را پیچاند و اسلحه را ازش گرفت.
{ درحالی که به دست شالیما دستبند می زد} گفت: سازمان فقط قراره، یه لاشخور رو از دست بده.
گارد آمد و شالیما را برد.
آنا، با چشم هایی مشتاق، شاهد دستگیری قاتل اصلی دوست، خواهر و همکارش شد.
شالیما: آنا! این کارتو بی جواب نمی ذارم; از در افتادن با من پشیمون میشی!
گارد، با بردن شالیما، بار دیگر او را با سوال های پی در پی جمعیت تنها گذاشت! همیشه از جواب پس دادن به افراد بی مسئولیت و کم ارزش، متنفر بود!
آخر چه کسی باورش می شد که مورد اطمینان ترین شخصی که می شناختند، به آنها خــ ـیانـت کند؟! اما خب این سنت دیرینه ی زندگی بود! باید یاد
گرفت که همه ی ما در این دنیای تاریک تنها هستیم و فقط خودمان، می توانیم تنها نجات دهنده ی خود باشیم.
اما او دیر متوجه شده بود.
دقیقا زمانی که متوجه شده بود که زندگیش شده بود شهر ارواح، ذهنش شده بود خاکستر و قلبش... دیگر قلبی وجود نداشت!
در این دنیا نباید از کسی انتظار کمک و دوستی داشت; زیرا حتی باوفاترین دوستانمان هم یک روزی در بدترین موقعیت های زندگی از پشت خنجری برنده را، به ما می زنند!
هرکسی هم که کمکی کند، فردای زندگی، چند برابرش را طلبکار خواهد بود!

با خود گفت:اما هنوز تموم نشده... هنوز به اون چیزی که می خواستم نرسیدم... هنوز حقمو نگرفتم; پس رفت نزدیک; رو به رئیس کل{لوسیفر} کرد و گفت: شما همتون به من بدهکارین!
من چهارسال از کارم محروم شدم، در چشم همه قاتل بهترین دوستم شدم و درحالی که بی گ*ناه بودم زنده زنده سوزونده شدم... چرا؟! فقط به خاطر یه تهمت از جانب گ*ناه کار واقعی .
لوسیفر، با شرمندگی سرش را به پایین انداخت!
در کیفش را باز کرد و پرونده ای را از آن بیرون آورد; با قاطعیت،پرونده را جلوی لوسیفر گرفت و گفت: بیا! اینو امضا کن. می خوام از فردا مثل قبل برگردم سرکارم .
لوسیفر با شک پرونده را به آرامی از دستش گرفت... بعد از خواندن دقیق آن، خودکار براقی را که نام خودش رویش حک شده بود، از جیبش بیرون آورد و امضاء کرد.
لوسیفر: از فردا می تونی برگردی سر کارت. امضا ی من صادر کننده ی حکم بی گ*ناهی توئه! تو به جایگاه قبلیت برمی گردی و از دسترسی ها و امتیاز های سابقتم برخوردار خواهی بود.
پرونده را جلویش گرفت و با لبخند گفت: می دونستم که بی گناهی !
پوزخندی تحویلش داد و گفت: هه! واسه همین برای نجات دادنم هیچکاری نکردی؟!

پرونده را با خشم از دستش قاپید و با نفرت، در چشم هایی خاکستری رنگ او زل زد: همتون لنگه ی همین!
 
آخرین ویرایش:

Diamond_castle

همراه انجمن
عضو انجمن
24/6/19
319
2,826
451
18
Bottle* of* wine
شب بخیر بلندی گفت و در مقابل چشمان متحیر و شاکی جمعیت حاظر در سالن، خارج شد .
به اطرافش دقیق شد و بالاخره از دور ماشین خوش رنگش را دید که گوشه ای پارک شده بود.
لبخند نمیه جونی روی لب هایش نقش بست و در دلش، تشکری نثار بانی کرد. آن پسر جوان، همیشه فکر همه جا را می کرد!
سوار ماشینش شد و لحظه ای مکث کرد: همه چیز تموم شد; حقمو گرفتم و همه چیزو فاش کردم.
حداقل اینگونه فکر می کرد!
غافل از اینکه نمی دانست که هنوز راز هایی در زندگیش وجود دارد که ا آنها بی خبر است! راز هایی که اگر زودتر کشف می شدند... همه چیز عوض
می شد!
دیروقت بود; نزدیک نیمه شب.
سوار بر ماشین، سرگردان مشغول دور زدن خیابان های تکراری شده بود. کجا می توانست برود؟ به کجا می توانست پناه ببرد؟ به خونه ی گرم و نرم والدینش؟ به آغـ*ـوش پرمهر مادرش یا به شانه های محکم پدرش؟
در دنیای او، چنین چیزهای زیبایی وجود نداشت و همه چیز بی رنگ و بی روح بود!
پس در یک تصمیم آنی، راهش رابه سمت پارک نزدیک خانه اش، کج کرد. ماشینش را سر خیابان پارک کرد و به سمت یکی از نیمکت های چوبی رفت و نشست!
نگاهی به اطراف انداخت: همه جا ساکت بود و هوا خیلی سرد; دستانش را در جیب کتش فرو برد تا شاید یکم از شدت سرما کم تر شود اما بی فایده بود;
زیرا مشکل از هوا نبود; مشکل خود او بود... سرمایی که از جای خالی قلب در سـ*ـینه اش بلند می شد، کم کم داشت همه ی وجودش را فرا می گرفت; او هم هیچ کاری از دستش ساخته نبود...
بیشتر به اطرافش دقیق شد. پوزخندی زد و با خودش اندیشید:
هه! چه خاطراتی که توی این پارک نداشتم; پارکی بزرگ و پر از گل های رنگارنگ و البته گل رز; گل مورد علاقه من! اون پارک، پاتوق من بانی و استلا بود; هر شب اینجا جمع می شدیم و خوش می گذروندیم.
ذهنش همانند پرنده ای دلتنگ، به سمت فردا پرکشید! فردا باید برمی گشت سر کارش; باید خودش را حاظر می کرد.
با خستگی، سرش را به پشت نیمکت تکیه داد و برای چند لحظه چشم هایش را روی هم گذاشت.
با احساس اینکه کسی کنارش نشست، چشم هایش را باز کرد .
با دیدن بانی، لبخندی زد و گفت: می دونستم بلاخره سروکلت پیدا میشه.
بانی: آره! منم می دونستم میای اینجا.خب امشب...
حرفش را خورد و گفت: آنا! دستت چی شده؟
+ چیزی نیست! شالیما می دونست که برگشتم; چند نفرو اجیر کرده بود که آتیش بسوزونن!
- خوبی الان؟ دستت فکر کنم نیاز به بخیه داره.
+ نه چیز مهمی نیست! رفتم خونه پانسمانش می کنم.
امشب من کاری رو که لازم بود انجام دادم ;قاتل واقعی استلا رو به سزای اعمالش رسوندم!
بانی: می دونم! اون باید به خاطر کشتن خواهرم تاوان پس بده. می خوام شاهد باشم که چطوری توی زندان می پوسه.
آه بلندی کشید و ساکت شد; هیچ حرفی بینشان زده نمی شد! فقط... سکوت! کلمه ای که آنا همیشه از آن بی زار بود; اما اجازه داد تا آن یار قدیمی، سکوت کند! انگار می خواست کمی خودش را جمع و جور کند.
در این بین، آنا، مشغول برسی تک تک اجزای صورتش شد: پوستی گندمی، چشم هایی سبزرنگ درست مثل خواهرش، بینی و لب هایی متوسط! همیشه درنظرش جذاب بود! پسری جنتلمن که همیشه مراقب او بود.
اما خوب که دقت کرد، فهمید چیزی عوض شده است; دیگر نه آنا آن دختر سابق بود و نه بانی آن پسر شاد قبلا!
بعد از چند دقیقه به حرف آمد و گفت: توی این چهار سال که خارج از کشور بودی، فقط تلفنی صحبت می کردیم. تو... خیلی سرد جوابمو می دادی! ببین آنا; من... دلم خیلی برات تنگ شده. دوست دارم همه چیز دوباره مثل قبل بشه; دوباره صمیمی باشیم و خوشحال زندگی کنیم و مطمئنم که اگه استلا هم بود همینو می خواست!
لبخند تلخی زد و گفت: بانی... هیچی مثل قبل نمی شه; دیگه نمی شه! زمانی که استلا کشته شد، همه منو متهم کردن و هیچکس از من دفاع نکرد.مخصوصا سوزان! همه منو تنها گذاشتن.
سعی می کرد که بانی را جوری قانع کرد; نمی خواست که او متوجه دلیل اصلی آن رفتار سردش شود!
بانی: اما الان هنوز هم دیر نشده... می تونی از اول شروع کنی.
+ از اول شروع کنم؟ تو چی فکر کردی بانی؟ بعد از اون دوران کودکی شاهکاری که داشتم من نابود شدم! نابود; اما وقتی که وارد این سازمان شدم، به کمک شما یعنی تو، استلا و سوزان، کم کم تونستم خودمو بسازم و از اول شروع کنم! اما اینبار دیگه نمی تونم مثل قبل خوب باشم... دیگه نمی تونم!

بانی: چرا؟ چرا نمی تونی؟ تو همینی! همیشه هرکاری رو که می خواستی انجام می دادی.
آنا صدایش را بالا برد و گفت: دقیقا به خاطر همینه که دیگه نمی تونم! چون دیگه من، من نیستم; دیگه اون آدم قبلی نیستم! دیگه اون دختر بچه ی شونزده ساله که برای چیزی که می خواست می جنگید نیستم; چون توی این مدت خیلی چیزا یاد گرفتم، خیلی چیزا رو فهمیدم و همینا منو عوض کرد. دیگه مثل دختر بچه ها، به این دنیا نگاه نمی کنم...

بانی: پس سوزان چی؟ من چی؟
+ سوزان! اون برای من فقط یک مافوقه... همین! تو هم... شاید برام مثل قبل بشی... شاید!
بلند شد و بدون خداحافظی سوار ماشین شد و به سمت خانه اش حرکت کرد.
ماشین را در پارکینگ پارک کرد و با ریموت درش را بست.
وسط حیاط خانه اش ایستاد و نگاهی به نمای سنگی خانه انداخت; خانه ای دوبلکس و مدرن; خانه ای که با ذوق و شوق پنج سال پیش خرید و بعد از یک سال ترکش کرد. دستی برای خانه تکان داد و فریاد زد: سلام دوست قدیمی!
کلید را در قفل در چرخاند و داخل شد. کلید را در جا کلیدی کوچک و دستساز خودش آویزان کرد، کت و کفش هایش را درآورد و{در حای که با پاهایی برهنه، روی سرامیک های براق و سفید خونه قدم برمی داشت} راه اتاق سابقش را در پیش گرفت.
در اتاق را باز کرد: چشم هایش را در اتاق چرخاند: کاغذ دیواری های سفید ـ مشکی و روتختی های سرمه ای. ترکیبی تیره، درست مثل روحش... تیره و تاریک!
پیش از آنکه، دوباره به کشورش که به ناحق مجبور به ترک کردنش شده بود بازگردد، به بانی سپرده بود تا خانه را برایش آماده کند. عالی شده بود; مثل روز اولش تمیز و براق!
داخل روشویی رفت. جعبه ی کمک های اولیه را بیرون آورد; کمی بتادین روی زخمش ریخت; به شدت می سوخت! با چهره ای درهم از درد، دستش را پانسمان کرد و از روشویی بیرون زد.
روبه روی آینه قدی اتاق ایستاد و به خود نگاهی کرد.
نمی دانست چرا، اما در آسمون شب چشم هایش، دنبال یک ستاره، فقط یک ستاره ی روشن می گشت که امید بخش او شود; اما پیدا نکرد.

ناامید از آینه رو برگرداند!
فردا روز بزرگی در پیش داشت; پس با همان لباس ها، خودش را روی تخت پرت کرد و برای چند ساعت به ذهن پیرش، استراحت داد .
 
آخرین ویرایش:

Diamond_castle

همراه انجمن
عضو انجمن
24/6/19
319
2,826
451
18
Bottle* of* wine
با سر درد بدی از خواب پرید...
+آه! لعنتی! سرم چقدر درد می کنه.
روی تخت نشست و پاهای قلمی اش را از آن آویزان کرد; سرش آنقدر درد می کرد که حتی نمی توانست از جایش بلند شود و راه برود!
به سختی خودش را به حمام رساند و شیر آب داغ را باز کرد; پوستش زیر آب داغ می سوخت اما درونش، عصر یخبندان بود. وجودش درغ بود از هرگونه محبت، اعتماد، عشق و دوستی!
داغی و بخار آب باعث شد که یکم از شدت سردردش کاسته شود .
از حمام رفت بیرون و با عجله خودش را به آشپزخونه رساند. هنوز سرش به شدت درد می کرد!
با عجله در کابینت هارا باز و بسته می کرد و دنبال تنها راه حل آن درد همیشگی می گشت... از شدت سر درد دستانش می لرزیدند!
بلاخره پیدایش کرد.
همان قرص آرامبخش همیشگی را با یک لیوان مش*روب بالا داد! این کار مثل همیشه کمک می کرد که بهتر شود.
پس از آنکه سر دردش کمی آرام گرفت، شروع به حاظر شدن کرد.
موهایش را بالای سرش بست! تاپ مخمل جذب مشکی که شماره افتخاری خودش{ شماره چهار } روی آن نوشته شده بود را با بوت های مشکی نظامی و جلیقه ای اسپرت پوشید و بعد از گذاشتن اسلحه روی کمرش و مخفی کردن چاقوی نقره روی ران پایش، بدون خوردن صبحانه از خانه بیرون زد!
ماشین را روشن کرد و با پرونده ی جدیدش، به سمت ساختمان سازمان امنیت راه افتاد .
بعد از رسیدن، ماشین را پارک کرد و مثل همیشه، با قدم هایی سریع و محکم به سمت طبقه ی بیست و چهارم، یعنی دایره خودش حرکت کرد.
آن ساختمان، برج { لستر } بود!
یک برج 30 طبقه و مجهز که محل اصلی کار مامورین ویژه است.
هر کدام از طبقه ها، مخصوص یک کار بود! یک طبقه مخصوص آموزش نیرو های تازه وارده، یکی مخصوص اتاق بایگانی، یکی بخش اطلاعات، یکی دایره ی جنایی و...
کار اصلی او در طبقه بیست و چهار، یعنی دایره ی مامورین رسمی سازمان بود.
مدیر محترم شعبه اول، یعنی سرپرست اصلی هم، خانم سوزان جکسون بود.
کسی که یک زمانی... کسی که آنا را از آن حادثه تلخ نجات داد و...
آه! از یادآوری گذشته ای که خیلی وقت بود به خاک سپرده بود، حالش بهم می خورد!
وارد ساختمون شد; از خود نگهبان دم در تا خود افرادی که در آسانسور به او برخورد می کردند، همه با چشم هایی متحیر و دهانی بازمانده از تعجب، نگاهش می کردند.
در طبقه بیست و چهارم، از آسانسور پیاده شد. همه با دیدنش، دست از کار کشیدند و با تعجب نگاهش کردند!
پوزخندی زد و رفت جلو تر! بانی هم آنجا بود... با دیدنش، به سمتش آمد گفت: خوش اومدی!
در جواب ، تشکر آرومی کرد.
به سمت میز منشی رفت و گفت: خانم جکسون رو صدا کن; می خوام عرض ادب کنم.
 
آخرین ویرایش:

Diamond_castle

همراه انجمن
عضو انجمن
24/6/19
319
2,826
451
18
Bottle* of* wine
سوزان: نیازی نیست; خودم اومدم.
با دیدن سوزان، ابرویی بالا انداخت .
+ هه! رئیس سابق; از دیدنت خوشحالم! البته فکر نمی کنم که تو از دیدن دوباره من اینجا و الان، خوشحال باشی; نه؟!
سوزان با همان ژست مغرور و محکمش، آمد و روبه رویش ایستاد و گفت: چرا نباید خوشحال باشم؟ تو بهترین مامور منی; عالیه که دوباره برگشتی!
دندان هایش را از خشم روی هم فشار داد و غرید: اوه! واقعا؟ بهترین مامورت نه؟ اون زمانی که جلوی همه و درست همینجا، به جرم قتل بهترین دوستم، کسی که باهاش بزرگ شدم بهم دستبند زدن و بردنم، بهترین مامورت نبودم؟ منو کشون کشون درحالی که هنوز عزادار بودم می بردن! تو چکار کردی؟
هیچی نگفتی! جلوی اونها رو نگرفتی; با این حالی که می دونستی من مقصر نیستم، تو هیچ کاری برای نجاتم نکردی.
روزدادگاه هم وقتی که برای همیشه اخراج شدم، هیچ اعتراضی نکردی; فقط یه نگاه سرد بهم انداختی و رفتی; حتی پشت سرتم نگاه نکردی.
تو منو تنها گذاشتی !
سوزان: من...
+ بهم یاد داده بودی که نذارم کسی توی حرفم بپره; پس ساکت باش و بذار حرفمو بزنم.
با صدای بلندتری، روبه همه کرد و گفت: من با امضای رئیس کل دوباره برگشتم سرکارم; در همون جایگاه قبلیم هستم و همون امتیاز های سابقمو دارم!
پرونده را آورد و روبه روی زارا گرفت: اینم پرونده ی عضویت جدیدمه; بهتره مثل همیشه توی دفتر کارت نگهش داری.
سوزان: تو خیلی...
پریدم توی حرفش: من خیلی چی؟ بدجنس شدم؟ اینش دیگه به تو مربوط نیست!
کمی این پا و آن پا کرد و گفت: بهتره وقتو تلف نکنم; چند دقیقه دیگه زمان استراحته، بهتره توی این مدت برم و یه سری به اتاق کار سابقم بزنم.
آن منشی عبوس را کنار زد و رفت پشت میزش، در یکی از کشو ها را باز کرد و کلید اتاق سابقش را برداشت و رفت به طبقه ی بیست و هفتم یعنی محل دفاتر هیئت ویژه; همه را با ذهنی گنگ تنها گذاشت! آنا، این ساختمان را از بر بود! جای همه چیز انگار به صورت خودکار در ذهنش حک شده بود...
در طبقه ی بیست و هفتم، از آسانسور پیاده شد و رفت به طرف اتاق شماره ی چهار یعنی اتاق خودش.
در را به آرامی باز کرد و یک قدم به داخل برداشت; نگاهی به سرتاسر اتاقش انداخت; همه چیز هنوز هم سر جایش بود.
چرخی در اتاق زد!
نگاهشش قفل شد روی صندلی راحتی صورتی; با خوش گفت: هه! صورتی! زمانی رنگ مورد علاقه ام بود; اما الان، فقط مشکی! رنگی که بیانگر حال این روزای من بود .
رفت به طرف میز کارش .
نگاهی به قاب عکس های قدیمی روی میز کرد; خاک کامل رویشان را پوشانده بود; درست مثل خاطراتش که خیلی وقت بود خاک رویشان نشسته بود!
یکی از قاب عکس هارا برداشت و با فوت گرد و خاکش را کنار زد.
عکسی دست جمعی از خودش، استلا و بانی. چقدرتوی این عکس خوشحال بودند !
آهی سوزناک کشید و گفت:ای کاش می شد برگردم به عقب! اما نمی شه.
بهتربود فعلا روی کارش تمرکز کند .
دفتر وظایفش را از روی میز برداشت و مستقیم رفت به طرف اتاق سوزان.
بدون در زدن وارد اتاق شد و بدون اینکه حتی نگاهش کند، دفتر را گذاشت روی میزش و گفت: وظایف جدیدمو توی این بنویس... بعد از ناهار میام و ازت می گیرمش.
بدون شنیدن جواب، در را بست و رفت به طرف سالن غذا خوری!
سالن غذا خوری در طبقه پانزدهم بود; جایی که در ساعت استراحت همه ی کارکنان رسمی دور هم جمع می شدند و ناهار می خوردند.
سالنی بزرگ، درست مثل قصر پادشاهان!
وارد سالن شد; هنوز کسی نیامده بود; ساعت استراحت چند دقیقه ی دیگه بود.

روی یکی از صندلی ها نشست و درحالی که منتظر بقیه بود، به ساعت مچی روی دستش نگاهی انداخت.
 
آخرین ویرایش: