نیمه حرفه‌ای رمان طاعون زامبی | n.i.m.a کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 3K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: n.i.m.a

n.i.m.a

کاربر ویژه
22/12/18
1,799
41,462
816
«به نام خدا»

طاعون-زامبی.jpg


نام رمان: طاعون زامبی
ژانر: فانتزی
نویسنده: n.i.m.a کاربر انجمن نگاه دانلود
سطح رمان: نیمه حرفه ای
ناظر: @rita.ros
خلاصه: وید دیویس دانشمند انسان‌شناس به موضوع وودوو (باور‌های بومی جادوـباورانه) و مردگان متحرک هائیتی علاقه‌مند می‌شود و به این منظور به پورتو پرنس پایتخت هائیتی می‌رود. او بعد از ملاقات با یک زن که اطلاعات زیادی درباره هیولا‌های نامیرا دارد، تصمیم به زنده کردن یک مرده می‌گیرد، اما اتفاقی غیرمنتظره و غافلگیرکننده باعث می‌شود صد‌ها مرده با انگیزه‌ای تازه برای زندگی برخیزند...
صفحه نقد:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


سخنی با خوانندگان عزیز:
قبل از اینکه بریم سراغ پست اول چند نکته رو بگم:
1ـ این رمان قصد توهین به هیچ دین و مذهبی رو نداره و خیلی چیزاش «درمورد کشور هائیتی» از روی واقعیت نوشته شده، پس در این مورد نظری ندین.
۲ـ پست گذاری بستگی به نظرات و طرفدار‌های رمان داره، چون هرنویسنده‌ای نیاز به انگیزه برای نوشتن داره.
۳ـ لمس دکمه تشکر چیزی از تشکر‌های خودتون کم نمی‌کنه!
۴ـ دکمه پیگیری موضوع رو حتماً بزنید تا بفهمید کی پست گذاشتم.
۵ـ لطفاً طبق سلیقه نظر ندید، هر ژانری طرفدار خودش رو داره.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

rita.ros

ناظر آزمایشی رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر موقت
30/12/17
394
15,982
641
تهران
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛

تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

n.i.m.a

کاربر ویژه
22/12/18
1,799
41,462
816
اینم مقدمه @_@

مقدمه:
۱۲ فوریه ۱۹۸۱


ژان نارسیس با چهره‌ای وحشت‌زده به گردهمایی مردگان متحرک مقابل گوشت انسان، زل زده بود. چشم‌های قرمز، پوست بی‌رنگ، چهره‌ای متلاشی شده و دهان آب افتاده، همگی فیلمی فانتزی-تخیلی از مردگان متحرک را به ذهن متبادر می‌کرد. بوی تعفن درست هنگامی که از کارخانه بیرون آمد، او را عقب راند. مردگان همان‌طور با پا‌های لنگ و انگیزه‌ای برای تکه‌تکه کردن انسان، تمام مکان‌های غیرقابل تصور برای قایم شدن را می‌گشتند! ژان نگاهش به مو‌های غرق در خون زنی افتاد که با آب دهان سرازیر شده به‌طرف لاشه‌ی افتاده در کناره‌ی خیابان حمله‌ور شد. آب‌دهان زن هرلحظه بیشتر کش می‌آمد و خون از صورتش سرازیر بود. نگاهش بی‌توجه به زن به‌سمت چهره‌های غرق در خون و اجزای بیرون آمده بدن‌ها کشیده شد. چشمانش چهره‌های غرق در خون و متلاشی شده را با نیشخندی تمسخر‌آمیز می‌دید، آن چهره‌های رنگ‌پریده لحظه‌ای رهایش نمی‌کردند. فریاد‌های مرگ در گوش‌هایش اکو می‌شد و او را هرلحظه وحشت‌زده‌تر از قبل می‌کرد. پا‌هایش اجازه حرکت را به او نمی‌دادند و فرمان دادن به پا‌هایش تنها حرکتی بی‌فایده بود. ژان ابتدا با دیدن آنها فکر کرد که با انسان‌خوار‌ها مواجه شده است و این فکر تا وقتی که صورت‌های متلاشی شده آنها را دید از ذهنش خارج نشد! وحشت در عمق وجودش کلمه‌ای را فریاد می‌زد: «فرار». ناگهان حس کرد این فریاد در واقعیت هم در گوش‌هایش می‌پیچند. بالاخره توانست به پا‌هایش فرمان حرکت بدهد، قدمی به عقب رفت و به‌دنبال صدا دور‌تا‌دور خیابان را کاوید. با دیدن قیافه متلاشی شده کناره‌ی بتن خیابان، فریادی از سر وحشت زد و با برگشتی ناگهانی پا به فرار گذاشت. ناله‌های گرسنه‌ی مردگان پشت‌سرش هنوز شنیده می‌شد. ژان ابتدا فکر کرد که آن موجودات رقت‌انگیز انسان دیگری را برای کشتن و تکه‌تکه کردن جنازه آن پیدا کرده‌اند، اما ناله‌ها هرلحظه نزدیک‌تر از قبل می‌شدند. با فریادی از جنس وحشت و ناله‌ی دیگر از سوی مردگان متحرک که هرلحظه نزدیک‌تر می‌شد، ژان فهمید که آنها متوجه او شدند و برای خوردن کمی از گوشت لذیذ و تازه‌، تمام راه را با پا‌هایی لنگ دنبال او می‌کنند. ژان با بی‌قراری اطرافش را درهمان حال کاوید و به‌دنبال جایی برای پنهان شدن به‌سمت کوچه‌ای پیچید. چشمانش هیچ چیز را جز راه مقابلش نمی‌دیدند و پا‌هایش حتّی لحظه‌ای نمی‌ایستادند تا کمی استراحت کنند. وزن زیادش باعث می‌شد نتواند سرعتش را ثابت نگه دارد و به‌زودی همین عامل باعث ایستادنش می‌شد. همه‌جا خون و جسد‌های بی‌جانی دیده می‌شد که تا دقیقه‌های دیگر آنها هم تبدیل به هیولا‌های نامیرا می‌شدند و با انگیزه‌ای تازه برای زندگی برمی‌خیزیدند. ژان که به نفس‌نفس افتاده بود نگاهی به صد‌ها نفر از مردگان انداخت هیچ‌وقت از نفس نمی‌افتادند، او با نگاهی عصبی به جلو متوجه پایان کوچه و دیوار مقابلش شد! با خیره شدن به دیوار مقابلش، نفسش بند آمد و طوری که انگار مشتی به شکمش خورده باشد، قدمی به عقب برداشت. چطور متوجه بن بست نشده بود؟ ده‌تا از جنازه‌های غرق در خون مقابل دیوار که با صورت‌های درهم رفته چشم گشودند و با قیافه‌ای گرسنه به او از جا بلند شدند. چشمانشان تنها خیره به انسانی بود که مقابلشان با صورتی وحشت‌زده ایستاده بود. ژان به آن صورت‌های رنگ پریده و لبخند‌های ترسناک خیره شد، حتّی لحظه‌ای پا‌هایش تکان نمی‌خوردند. ناگهان وحشت در صورتشان تبدیل به انگیزه شد، انگیزه‌ای برای خوردن گوشت تازه‌ی انسان! دیگر دیر شده بود! او فقط سه قدم با جنازه‌ها فاصله داشت، سه قدم با چهره‌های متلاشی شده و مرگ حتمی فاصله بود. ژان پا‌های خشک شده‌اش را به‌زور تکان داد و قدمی به عقب برداشت، ناگهان پا‌هایش زیر خون لزج کوچه لیز خورد و با فریادی التماس‌آمیز نقش بر زمین شد:
-‌ کمک! وید...وی...د!

مقدار زیادی از وحشت چاشنی فریاد التماس‌آمیـ*ـزش شد و به دیواره‌های نقاشی شده با خون، برخورد کرد. فریادی دیگر زد، دلش می‌خواست از این خواب وحشتناک بیدار شود. آرزو می‌کرد لحظه‌ای از آن جنازه‌ها فاصله بگیرد و برای همیشه کار بدی نکند! این درس بزرگی برایش می‌شد، اما آن جنازه‌ها با چهره متلاشی شده، آب‌دهان سرازیر و صورت رنگ‌پریده‌شان خیلی واقعی به‌نظر می‌رسیدند. امیدوار بود او صدایش را بشنود و به کمکش بیاید، اما این امید احمقانه‌ای بود. دهان خشک شده‌اش سعی در زدن فریادی دیگر کرد، اما او می‌دانست این‌کارش بی‌فایده است. احساس ناامیدی مانند پتک بر سرش کوبیده شد و انگیزه‌ی او را برای نجات یافتن عقب راند. ژان با نگاهی از جنس وحشت به زنی با چهره غرق در خون چشم دوخت که با دهانی باز و جهشی ناگهانی بر سرش افتاد و با لذّت تکه‌ای از گوشت صورتش را کند. عرق از سر‌وصورت او می‌بارید و بر روی پوست سیاه‌رنگش که با رنگ مو‌هایش همخوانی داشت، سر می‌خورد. ژان با دهانی باز سعی کرد فریادی بزند، اما شش‌هایش خالی از هوا بودند و تنها صدایی گنگ و خفه از دهانش خارج می‌شد. درد وجودش را به آتش کشید، خون با فشار به صورتش برخورد کرد و مزه تلخ خود را بر زبانش نشاند. با دردی که به جانش افتاده بود تکانی به بدن بی‌جان خود داد و لحظه‌ای بعد در میان زمین مملوء از خون بی‌حرکت شد. آب دهان سرازیر جنازه‌های زنده، هرلحظه برای کندن یک تکه از آن گوشت تازه کش می‌آمد و بر زمین می‌ریخت. زامبی‌های دیگر با ناله‌های از سر لذّت به‌طرف او حمله بردند و با بی‌قراری سعی کردن مقداری از گوشت تازه را در میان تجمع زامبی‌های دیگر گیر بیاورند.
 
آخرین ویرایش:

n.i.m.a

کاربر ویژه
22/12/18
1,799
41,462
816
هیجانم کم‌کم اضافه میشه، همون اول بیخیال رمان نشین. دکمه پیگیری موضوع هم یادتون نره...

Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
 
آخرین ویرایش:

n.i.m.a

کاربر ویژه
22/12/18
1,799
41,462
816
از این به بعد اگه وقت کنم هرروز پست داریم و برنامه ریزی به هم نمی‌خوره. فقط لطفاً حتّی اگه خوب هم بود بیاین تو پروفم بگین، انرژی نیازهo_O این پستم قاطی کردم، سریع نوشتم دیگه اشتباه تایپی زیاد بود ببخشید :/

Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
 
آخرین ویرایش:

n.i.m.a

کاربر ویژه
22/12/18
1,799
41,462
816
به‌سختی این پست رو آماده کردم، اگه مثل پست‌های قبل خوب نبود بیاین پروفم بگین. از حجم تشکرا هم به وجد اومدم :/
یه سری به رمان
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
@ن. مقصودی(ngn) بزنید واقعا قشنگه :)

Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
 
آخرین ویرایش:

n.i.m.a

کاربر ویژه
22/12/18
1,799
41,462
816
خب دو روز گذشت، چون حوصله نداشتم گفتم ننویسم که پست بد و بی‌کیفیتی در نیاد. با اینکه تشکر‌ها کمه، امّا من واسه خودم و همون‌قدر خواننده‌ای که تا اینجا رمان رو ول نکردن و نخواهند کرد می‌نویسم. امیدوارم این روند رو ادامه بدم و خواننده‌ها رو راضی نگه دارم. نظری داشتیم پروفایلم بگین، حتّی اگه خوب بود :/ @(a◕ n.i.m.a ◕a)

Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
 
آخرین ویرایش: