در حال تایپ رمان گوتن | حدیث عیدانی کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 3K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: hadis eidani

hadis eidani

همراه انجمن
عضو انجمن
3/6/19
250
3,643
441
21
طهران
پست هفتاد و نهم
سیامک بدون اینکه سرشو بالا بیاره با صدای آرومی فقط‌ به گفتن یک چشم اکتفا می کنه و از شدت مظلومتیش قلبم فشرده می شه.
می خواد عقب گرد کنه و بره که دهنمو باز می کنم و با محکم ترین لحنی که سراغ دارم، رو بهش می گم:
_لطفا بمون. تو محافظ منی و من ازت می خوام بمونی یا بری!
سرش بالا نمیاد. انگار رئوف بهش فهمونده که چشماش باید میخ زمین باشه!
بلافاصله رو به رئوف می کنم و توی چشمای وحشی و یخ مانندش زل می زنم. وقتی این حرفو زدم نگاهش روم زوم شد.
با هموح لحن جدی و محکم می گم:
_توی ماشین ازتون خواستم فقط همین یه شب بذارید محافظ، در خونه‌م باشه. این یه بار درخواستمو نادیده نگیر سردار!
در حالی که دارم حرف می زنم دستم به سوزش بدی میفته و ناخودآگاه استحکام اولیه ی لحنم کم و کمتر میشه. اما ب هیچ وجه نمی خواد سیامک بره و من امشب تنها بمونم. بادیگاردای سردار دیر به دادم می رسن و من تنها می ترسم.
جمله‌م که تموم می‌شه نگاهش به سمت دستم که زیر چادره سقوط می‌کنه و در همون حال می‌گـه:
_برو تو خونه.
و رو به سیامک می‌گـه:
_امشب بمون!
با وجود اون حجم از درد لبخند کمرنگی روی لبم بخاطر این پیروزی جوونه می‌زنه.
بر می‌گرده سمتم و نگاهش قفل لبخندم میشه. نهیب محکمش توی جا می‌پرونتم.
_هنوز اینجایی که!
دندونامو روی هم فشار میدم. بخاطر نهیب ناگهانیش قلبم داره تند تند می‌زنه. از لای دندونام می‌غرم:
_داروهام دست شماست!
شلوارمم داره میاد پایین. از پام بیفته چه غلطی بکنم؟
_تو برو تو خونه خودم میام بهت میدم.
نگاهمو از نگاه وحشیش می گیرم و با پوف رومو به سمت سیامک می کنم.
میمیره مثل آدم حرف بزنه سردار افتخاری مملکت!
می خوام تا شلوارم نیفتاده و بی آبرو نشدم از سیامک خداحافظی کنم که باز صدای سردار بلند میشه و به دهنم مهر و موم زده میشه.
_بدون حرف اضافه فقط برو توی خونه!
لبمو گاز می گیرم و بدون اینکه دیگه نگاهی بهشون بندازم می چرخم و سمت خونه میرم!
مردک روانیه. روانی!
اینقدر با اراذل گشته اداب معاشرت با یه خانومم یادش رفته.
طعم پشمک لبام تلخ شده!
***
 

hadis eidani

همراه انجمن
عضو انجمن
3/6/19
250
3,643
441
21
طهران
پست هشتادم

چادر از سرم لیز می‌خوره و روی سرامیک‌های سرد اتاقم میفته. بی‌حوصله با دست سالمم پتوی گلبهی رنگ و نرمم رو کمی کنارم می‌زنم و روی تخت می‌شینم. نگاهی به دست شکسته و لاجونم می‌ندازم. آهم درمیاد و نگاهم به سمت کیف ویولنم که دقیقا کنار تخت تکیه زده، بالا میاد. اشک توی چشمام جمع می‌شه و قلبم توی سـ*ـینه فشرده می‌شه.

با بغض و فکی که در حال لرزیدنه خودمو عقب می‌کشم و روی تخت لیز می‌خورم. سرم به بالشت که می‌رسه اولین اشک هم از چشمم پایین می‌ریزه و همزمان با فرود سرم روی بالشت فرود میاد. همونجور دراز کشیده با پا و دست سالمم تای پتو رو باز می‌کنم و روی خودم می‌ندازمش. هوا سرده... دستم درد می‌کنه... نمی‌تونم ساز بزنم... یه عده خلافکار دنبالمن... گروهم نسبتا نابود شده...

صورتمو محکم توی بالش فرو می‌کنم. کی می‌خواد همه چی خوب بشه؟

***

چشمای سوزانمو به زور باز می‌کنم و با دست سالمم چنگ می‌اندازم روی پاتختی‌. نوکیای اهدایی علی رئوف که از شدت لرزش در حال خودکشیه رو می‌داریم.
تماسو که وصل می‌کنم بلافاصله حرف می‌زنه و قلبم من از کار کردن می‌ایسته.
_همین حالا در اتاقتو قفل کن. سریع!
سیخ می‌شینم سرجام. با صدای گرفته می‌گم:
_چ...چرا؟...
بلافاصله صداش حرفمو قطع می‌کنه:
_بلند حرف نزن. کاری که بهت می‌گمو بکن! یالا... هر صدایی هم از بیرون اومد می‌شینی توی اتاقت. فهمیدی؟
از شدت ترس اشکی از چشم راستم به پایین می‌چکه و پلک چپم می‌پره. انگار لمس شدم. قفسه‌ی سـ*ـینه‌م محکم بالا و پایین می‌شه.
این‌دفعه صدای فریادش گوشمو کر می‌کنه:
_قفل کردی درو؟ یا نشستی سرجات؟!
صدای بلندش از توی بهت درم میاره. به بخت بدم لعنتی می‌فرستمو گوشی به دست سریع از جام بلند می‌شم.
پای برهنه‌م که با سرامیک سرد اتاق تماس پیدا می‌کنه باعث لرزش بیشتر بدنم می‌شه.
با هول قدم دوم رو برمی‌دارم که پام روی چادرِ گل‌گلی مامان که کف اتاق افتاده، لیز می‌خوره. محکم با باسـ ـن روی زمین میفتم و به جای جیغ زدن، از شدت درد لبمو محکم گاز می‌گیرم.
نوکیا توی مشتِ بی‌جونم درحال فشرده شدنه و باز صدای علیِ که بلند می‌شه:
_چی‌کار می‌کنی تو؟! صدای چی بود؟
همون دستمو تکیه‌گاه بدنم می‌کنم و بلند می‌شم. جوابش فقط سکوته. دارم از ترس سکته می‌کنم ولی به جای آروم کردنم فقط بلند صدای کلفتشو، کلفت‌تر کنه!
سریع خودمو به در می‌رسونم و دستمو بالا میارم اما قبل از اینکه دستم به قفل در برسه، در باز می‌شه و از شدت ترس جیغ بلندی می‌کشم و چند قدم به عقب می‌رم. گوشی از دستم روی زمین ولو می‌شه و یه حجم گنده‌ی سیاه‌پوش وارد اتاق می‌شه. مردنم حتمیه. با وجود تنهایی و این سیاهی بزرگ، آره، مردنم حتمیه.
صورتش مشخص نیست. هیچی توی این تاریکی محض مشخص نیست ولی انگار اون ذره ذره‌ی وجودمو داره می‌بینه. نگاهش داره روی وجودم رژه می‌ره و به آرومی یه قدم‌ به سمتم برمی‌داره.
باز پلک چپم می‌پره با چند قدم عقب‌تر می‌رم و از پشت به تختم می‌خورم.
چرا هیچ‌کس نیست که به دادم‌ برسه. دهنمو باز می‌کنم و با صدای لرزونی می‌گم:
_با من چی‌کار داری؟
جوابم سکوته و به جاش با چند قدم ببند خودشو بهم می‌رسونه و روبه‌روم قرار می‌گیره. اونقدر درشته که قدم به پایین سـ*ـینه‌ش رسیده.
مردنم حتمیه. من مردنم حتمیه.
با اینکه اومده جلو بازم هیچی ازش معلوم نیست. صورتشو بسته. فقط چشماش معلومه. چشمای آبی روشنش. آبی روشنی که شرارت...شرارتی توشون نیست. برعکس انگار محبت داره. مسخ چشماشم و اشک‌هام سرازیر می‌شه. با بغض می‌نالم:
_چی از جونم می‌خوای؟!
نگاه آبیش قفل چشمای پر از اشکمه. دستشو بالا میاره و از ترس سرمو به عقب می‌کشم. طره‌ای از موهای پریشونمو توی دستش می‌گیره و زیرلب زمزمه می‌کنه:
_گوتن!
 
آخرین ویرایش: