در حال تایپ رمان گوتن | حدیث عیدانی کاربر انجمن نگاه دانلود

hadis eidani

حامی انجمن
عضو انجمن
3/6/19
207
2,719
416
21
زیرِ آسمونِ قلب‌ها
274854_Gooten.png
نام رمان: گوتن
نویسنده: حدیث عیدانی| کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه. اجتماعی
ناظر: @دختران من
خلاصه:
از زندگی فقط یه ویولن داره و خونواده‌ای که جونش رو براشون فدا می‌کنه، دوستایی که از خواهر بهش نزدیک‌ترن و دنیایی که با وجود همه‌ی دردهاش بازم براش شیرینه ولی کم‌کم...
در مقابلش مردی از جنس سنگ، از جنس تعصب قرار می‌گیره. مردی که باعث می‌شه دوباره بتونه زندگی ویران شده‌ش رو از نو بسازه. مردی که همه جا شبیه سایه همراهش بوده و هست. مردی که سایه‌سای زندگیش بوده و هست!
* دوستان عزیز! گوتن در زبان آلمانی به معنای (الهه)ست و در اواسط داستان، متوجه می‌شید که چرا نام این رمان گوتن هست.
 
آخرین ویرایش:

دختران من

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
8/4/16
929
16,381
661
شیراز



نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛

تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

hadis eidani

حامی انجمن
عضو انجمن
3/6/19
207
2,719
416
21
زیرِ آسمونِ قلب‌ها
پست اول
به نام او
گوتن
مقدمه: چشمان بسته‌ام غرق شده در آن خاطرات کهنه‌ی تلخ‌و‌شیرین.
غصه‌هایی که قصه شدند و شادی هایی که جاودانه.
سازی که آوازی برای دوباره بودن بود، جهان را در آغـ*ـوش آوایش فشرد و من پریناز پرنیان، آغاز کرده‌ام، حس خوب دوباره ی حیات را.
با مردی که اخم‌های عمیقش از بین رفتنی نیست.
زمرد چشمانش، می‌زند چشمانم را.
و خود‌خواهیش لطافت روح زنانه‌ام را قلقلک می‌دهد.
من با او ( پر باز کرده‌ام، پرواز کرده‌ام )
پریناز پرنیان
حال
لباس سفید رنگ و بلندم توی تاریکی شب برق می‌زنه. اونقدر اشک ریختم که دیگه نمی‌تونم گریه کنم. توی این هوای بهاری، از شدت سرما بدنم داره می‌لرزه و هیچ‌چیزی نیست که بتونه گرمم کنه. دیگه هیچ‌چیزی نمی‌تونه تن نحیف و بی‌جونم رو گرم کنه. دیگه هیچ چیزی توی این دنیای بزرگ نمی‌تونه دل کوچیک و پرغصه‌م رو به خودش امیدوار کنه. چشمای سوزانم رو روی هم می‌ذارم و دستمو روی فرمون، تکیه‌گاه سر سنگین شده از دردم می‌کنم.
آخ خدا! پس چرا دیگه قرار نیست رنگ آرامش رو توی این زندگی لعنتی ببینم؟ چرا نمی تونم یه روز بی‌دغدغه و با آرامش نفس عمیق بکشم و از ته‌دل شکر‌گزارت باشم؟
طپش زیاد قلبم، اعصابم رو متشنج‌تر می‌کنه. دوست ندارم طلوع آفتاب رو ببینم. دیگه دوست ندارم چیزی رو ببینم. کاش بشه همین الآن بمیرم!
***
گذشته
همراه با دو دوست گرمابه و گلستانم کنار دکه‌ی سر خیابون بودیم، صدای جیغ‌ودادمون از شدت خوش‌حالی گوش فلک رو کر کرده بود. نیلوفر دانشگاه ارومیه، سپیده دانشگاه تهران و من شیراز قبول شده بودم. اگه بگم داشتیم بال درمی‌اوردیم اغراق نکردم، هر چند سپیده حال خوبش از ما صد چندان بیشتر بود و دیگه نیازی نداشت که دوری از خانواده رو تحمل کنه. روی پاهام بند نبودم، فقط می‌خواستم هر‌چه زودتر مادر همیشه حمایت‌گر و مهربونم رو توی اون حال قشنگ و خوب سهیم کنم. بعد از کلی بغـ*ـل و ماچ و بـ..وسـ..ـه، عجله‌کنان از بچه‌ها جدا شدم و دویدم سمت خونه. نگاه متعجب عابرین باعث نشد که ثانیه ای توی دویدنم تعلل ایجاد بشه، مثل دختر بچه‌ای شده‌بودم که بعد از کلی گریه و خواهش و تمنا به اون خرس پشمالو و نرم سفید رنگش رسیده و من چقدر شکرگزار این حال و هوا بودم.
با شدت در خونه رو باز کردم و وارد شدم. با هجوم بوی دل‌انگیز قرمه‌سبزی به مشامم و شنیدن صدای روح‌نواز همایون شجریان که توی خونه پخش می‌شد، حال خوبم عجیب تکمیل شد.
نفس عمیقی کشیدم و با لـ*ـذت چشمام رو بستم.
- پریناز جان، مادر؟ خوبی؟ نتایج کنکورت چی شد؟
چشمام رو باز کردم و خیره نگاهش کردم. آرامش و متانت صداش، ظاهر همیشه آراسته و مهربونش و در کل، همه ی وجود ملکوتیش هر ثانیه باعث می‌شد که مهرش توی قلبم زیادتر بشه.
از اون همه هیجان پر سروصدا فقط یک لبخند عمیق مونده بود روی لبم و آرامشی که از وصفش عاجزم.
رفتم سمتش و به آرومی توی آغوشش خزیدم، زیر گوشش زمزمه کردم:
-قبول شدم. معماری!
از آغوشش بیرونم کشید و با خوش‌حالی نگاهم کرد، صورتم رو میون دستای نرمش گرفت و گفت:
-تبریک می‌گم دخترم، چه دانشگاهی؟
لبخند روی لبم ماسید. آخ که چقدر دل‌کندن از این خونه و آدم‌هاش برام سخت بود. دستم رو گذاشتم روی دستش و با ناراحتی لب زدم:
-شیراز!
برعکس انتظارم نه تنها غمگین نشد؛ بلکه لبخندش عمیق‌ترهم شد، دوباره بغلم کرد، بـ..وسـ..ـه‌ای روی موهای از مقنعه بیرون زده‌م زد و گفت:
 
آخرین ویرایش:

hadis eidani

حامی انجمن
عضو انجمن
3/6/19
207
2,719
416
21
زیرِ آسمونِ قلب‌ها
پست دوم
بغضم گرفته بود، دائما توی سرم تکرار می‌شد که چجوری می‌خوام ترک کنم این خونه رو؛ این محیط گرم و صمیمی رو؛ این مادر عزیز و نمونه رو.
-دوری ازت سخته برام. نمی‌دونم می‌تونم تحملش کنم یا نه!
نفس عمیقی کشید و شروع کرد به حرف زدن و با هر کلمه‌ای که از دهانش خارج می‌شد؛ آرامش هم به درونم سرازیر می‌شد.
-هیچ‌وقت دوست نداشتم و دوست ندارم که جلوی استقلال و خوشبختیت رو بگیرم. تو دیگه داری برای خودت خانومی می‌شی و کم‌کم باید طعم استقلال رو بچشی. اینو بدون که من همیشه حمایتت می‌کنم و دوستت دارم؛ ولی بیشتر از اون اینو می‌خوام که تو بتونی روی پای خودت بایستی و موفقیت‌هات گوش عالم رو کر کنه. سربلندم کن دختر! مثل همیشه!
***
افسرده‌تر از همیشه به سمت سازم رفتم، صدای گریه‌ی ساز توی خونه بلند شد. اون شب باد شدیدی می‌وزید. چشمامو بستم، از این دنیا کنده شدم و انگار روی ابراها راه می‌رفتم، هر پنجه‌ای که به ساز می‌زدم انگار غم و غصه‌ی کل دنیا رو توی دلم می‌ریخت.
مامان در زد و وارد اتاقم شد.
- پری مادر چرا اینقدر ناراحتی؟ صدای غمگین سازت خونه رو پر کرده!
دست به ساز با ناراحتی روی تختم نشستم، به نقطه‌ی نامعلومی زل زدم و گفتم:
- مامان خیلی گیج شدم، شاید دارم ناشکری می‌کنم ولی...
حرفمو نیمه‌کاره رها کردم، مامان دروبست و اومد پیشم نشست، دستشو گذاشت روی کمرمو به آرومی نوازشم کرد.
-ولی چی خوشگل مادر؟ حرفتو کامل بزن و نذار توی دلت سنگینی کنه. راحت باش و بگو چی توی دلته.
با چشمای پر از اشکم نگاهش کردم، با صدای گرفته‌ای پرسیدم:
-مامانم کجاست؟!
همزمان با گفتن این حرفم چشمای اونم پر از اشک شد، سرمو گرفت توی بغلش، اشک‌هام روون شد روی صورتم. سرمو تکیه دادم به شونه‌ش و با همون صدای گرفته زجه زدم:
-اگه شما نبودید سرنوشت من چی می شد مامان؟! چرا مثل بقیه‌ی آدما کنار خونواده‌ی اصلیم بزرگ نشدم؟ آخه چرا مامان؟
هیچی نمی‌گفت و پا به پام اشک می‌ریخت. همیشه ممنونش بودم، ممنون صبوریاش، ممنون مهربونیاش، ممنون وجودش و ممنون آرامشی که همیشه سخاوتمندانه تقدیم روح و روان رنجورم می‌کرد.
-مامان سوگند خواهرمه؟
از آغوشش جدا شدم و نگاهش کردم، با ناراحتی لب زد:
- بخدا نمی‌دونم پریناز، هر بار این سوال رو ازم می‌پرسی تن و بدنم می‌لرزه.
اشک‌هام رو از گونه‌هام کنار زدم و ماتم‌زده، گفتم:
-آخه چرا هر وقت این سوالو از هرکسی می‌پرسم می‌خواد از جواب‌دادن فرار کنه؟ چرا هیچ‌کس به فکر این داستان نیست؟ چرا منو سوگند اینقدر به‌هم شبیهیم؟
نگاهش کردم و با زاری گفتم:
-مامان تو رو خدا بهم بگو! بگو دارم اشتباه می‌کنم. بگو که شبیه هم نیستیم. بگو تا منم بتونم مثل همه بی‌خیال این داستان بشم. تو رو خدا بهم بگو.
و باز هم همچنان جوابم سکوت بود. اشک می‌ریخت و هیچی نمی‌گفت!
دوباره به آغوشش پناه بردم و این بار منم بدون اینکه دیگه چیزی بگم فقط اشک ریختم.
***
سپیده با لحن شاعرانه و شوریده‌ای شروع به خوندن کرد:
آری آغاز دوست‌داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست‌داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره‌های الماس است!
من و نیلوفر نگاه معنی‌داری با هم ردوبدل کردیم که از چشمای سپیده دور نموند و لبخند خبیثانه‌ش عمیق‌تر شد. نیلوفر به تقلید از سپیده در حالی که فنجون چایش رو سر می‌کشید با لحن فیلسوفانه‌ای،گفت:
- به نظر من بهترین و شیرین‌ترین روز، روزی نیست که همه‌ی اتفاق‌هایش باشکوه، شگفت‌انگیز یا هیجان‌آور باشد! بلکه روزی‌است پر از شادی‌های کوچک و ساده ... که یکی پس از دیگری مثل دانه‌های مروارید از گردن‌بند پایین می‌ریزند!
بعدشم با لحن مسخره و مزحکی اضافه کرد:
-آن شرلی!
دهنمو کج کردم و گفتم:
- سرتون به جایی خورده که اینقدر شاعرمسلک شدید؟
سپیده مثل همیشه خونسرد و متین فنجون چاییش رو گذاشت روی میز و بی توجه به حرف من، گفت:
 
آخرین ویرایش:

hadis eidani

حامی انجمن
عضو انجمن
3/6/19
207
2,719
416
21
زیرِ آسمونِ قلب‌ها
پست سوم
– بچه ها من سه‌تا بلیط گرفتم واسه‌ی امشب!
نیلوفر یه تای ابروی نازکش رو انداخت بالا و پرتعجب پرسید:
-بلیط چی؟!
لبخند موزیانه‌ای روی لب‌های نازک و خوش‌حالتش نقش بست و مرموزانه جواب داد:
- سنفونی‌های جدید کوروش تهرانی!
همونجور که داشتم چاییم رو می‌نوشیدم با شنیدن چیزی که سپیده گفت چایی توی گلوم پرید! در عین اینکه سرفه می‌کردم به سختی گفتم:
- چطور تونستی بلیط گیر بیاری؟! من هر چقدر توی سر و کله‌م زدم نشد یه بلیط برای ته سالن گیر بیارم!
به آرومی چند بار زد پشتم و گفت:
-بهت می‌گم. فعلا تو آروم باش و خودتو به کشتن نده!
نیلوفر پرتعجب در سکوت فقط نظاره‌گر بود و اغراق نیست که بگم دهن منم اندازه‌ی غارعلیصدر باز بود!
سپیده از جاش بلند شد و در همون‌حال که داشت کیفشو روی شونه‌ش می‌ذاشت، گفت:
-ساعت هشت میام دنبالتون، حاضر باشید لطفا!
نفهمیدم چجوری ازش خداحافظی کردیم، این سپیده، سپیده‌ی هر روز نبود! فقط یادمه که با بهت برگشتم سمت نیلوفر که حالش از من بدتر بود.
-نفهمیدی این سپیده چه مرگش بود امروز؟
***
- اوه اوه چه تیپی زدی سپیده جون! خبریه؟!
خبیثانه خندید و با شیطنت گفت:
- دارید از فضولی می‌ترکیدا! قشنگ تابلوئه!
دهنمو کج کردم و گفتم:
- حالا که می‌دونی چقدر مشتاقیم بدونیم چه مرگت شده، لطف می‌کنی زودتر توضیح بدی چی شده و ما رو خلاص کنی تا بتونیم یه نفس راحت بکشیم؟!
نوچ کشداری گفت و ادامه داد:
-گر صبر کنی ز قوره حلوا سازی!
پوفی کردم و از شیشه ی ماشین به بیرون خیره شدم، می شناختمش؛ تا دلش نمی‌خواست چیزی نمی‌گفت؛ برای همینم باید دندون روی جیـ*ـگر می‌ذاشتیم تا خودش بیاد تعریف کنه هر اتفاقی رو که افتاده!
جایگاهی که سپیده خانوم بلیطاشو خریده بود جایگاه وی آی پی بود و رسما همون‌جا من و نیلوفر سکته رو زدیم. کنسرت کوروش تهرانی باشه و تو بتونی بلیطای وی آی رو بخری؟! جزو محالات ممکن بود! حداقل برای ما سه تا جوجه‌ی تازه کنکور داده!
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم. تا نشستیم بازوشو محکم نیشگون گرفتم و گفتم:
- د بنال دیگه! چجوری این بلیطای گرونو خریدی؟!
یه نگاه به نیلوفر انداخت که با دهن باز داشت به دور و اطرافیانومون که اکثرا آدمای شناخته شده‌ای بودن نگاه می‌کرد و کلا قدرت تکلم رو از دست داده بود. همه‌ی آدمایی که توی ردیف ما نشسته بودن معلوم بود چقدر پولدار و باکلاسن. فقط ما سه تا اونجا خیلی معمولی بودیم و قشنگ مثل رنگ قرمز توی چشم می‌زدیم.
سپیده این دفعه با آرامش دستشو گذاشت روی دستم:
-یه‌خرده دیگه بیشتر صبر کن، سورپرایز دارم براتون، نمی‌خوام سورپرایزمو رو کنم پس خواهشا اینقدر گیر نده و از برنامه لـ*ـذت ببر!
سپیده وقتی اینجوری با طمانینه حرف می‌زد مطمئنم هیچ‌کس نمی‌تونست حرفی روی حرفش بیاره؛ برای همین سری تکون دادم و سکوت کردم، نیلوفر بعد از اینکه کلی ندید بدید بازی دراورد و این ور اون ورو نگاه کرد رو به سپیده با لحن خنده داری گفت:
-از امشب تا آخر عمرم فقط برای تو و خونواده‌ت و تمام مرده و زنده‌تون دعا می‌کنم. ایشالله حاجت روا بشید که دل دختر جوونی مثل منو اینقدر شاد می‌کنی!
شنیدن این حرفا از زبون دختر بی‌قیدی مثل نیلوفر خیلی بعید بود و باعث شد منو سپیده با صدای بلندی بزنیم زیر خنده.
وقتی اولین برنامه توسط مجری اعلام شد، تمام نورافکن‌های سالن خاموش شدن، به غیر از صحنه، همه‌ی نوازنده‌ها به ترتیب اومدن و روی صندلی‌هاشون نشستن، سکوت همه جا رو فرا گرفته بود، بعد از چند لحظه صدای قدم‌های محکم و منظم کوروش سکوت رو شکست.
برای ناظرین تعظیم کوتاهی کرد و نگاهی به جمعیت انداخت؛ تا چشمش به ما خورد، لبخند عمیقی زد و این حرکتش باعث شد که به شدت تعجب کنیم. به سمت ارکستر برگشت و رهبری رو شروع کرد، صدای کوبنده و پر قدرت سازهای زهی درهم آمیخت.
همه مشتاق به صحنه چشم دوخته بودیم، واقعا سنفونی بی‌نظیری بود. منو یاد سنفونی نه بتهوون می‌انداخت یا رقـ*ـص‌مجار.
نزدیک به سه ساعت برنامه طول کشید، همه داشتن سالن رو ترک می‌کردن اما سپیده هنوز نشسته بود.
این دختر واقعا امروز سرش به یه جایی خورده بود، پوفی کشیدم وگفتم:
-دختر خانوم برنامه تموم شد، بلند شو دیگه!
 
آخرین ویرایش:

hadis eidani

حامی انجمن
عضو انجمن
3/6/19
207
2,719
416
21
زیرِ آسمونِ قلب‌ها
پست چهارم
-نمی خواد! فعلا بشینید!
من و نیلوفر همزمان با هم گفتیم:
-چرا؟!
یه تای ابروش رو داد بالا و پای چپش رو انداخت روی پای راستش.
- خودتون می‌فهمید!
ناچار سکوت کردیم. بعد از گذشت چند دقیقه سالن تقریبا خالی شد، داشتم به این فکر می‌کردم که سپیده چه خوابی برامون دیده و چه مرگش شده که چشمم به کوروش خورد که داره میاد سمتمون، یه لحظه فکر کردم دارم اشتباه می‌بینم! سپیده از جاش برخاست و با لحن گرمی رو به کوروش گفت:
-مثل همیشه عالی و بی‌نظیر، خسته نباشی!
کوروش لبخند جذابی به روی صورت سپیده پاشید و با همون صدای بم و مردونه‌ش گفت:
-خیلی خوش‌حالم کردی که اومدی، بخاطر حضور و دلگرمی تو بود که امشب اجرامون بی‌نظیر شد!
اصلا انتظار این نوع برخورد و مکالمه رو بین سپیده و کوروش تهرانی نداشتم. این قضیه اون قدر برام سنگین بود که اصلا نمی‌تونستم واقعی بودنش رو باور کنم! سریع یه نیشگون ریز از دستم گرفتم که ببینم بیدارم یا نه! بیدار بودم!
سپیده با لبخند به‌سمت ما برگشت که همچنان داشتیم با بهت نگاهشون می‌کردیم. نه جیک من در میومد نه نیلوفر. هضم همچین برخوردی اصلا برامون آسون نبود. سپیده با همون لحن همیشه متینش رو به کوروش گفت:
-قطعا دو تا قل منو می‌شناسی؛ چون زیاد ازشون تعریف کردم! بذار معرفیشون کنم!
کوروش با لبخند حرف سپیده رو قطع کرد و گفت:
- اجازه می‌دی خودم حدس بزنم؟
سپیده سکوت کرد و رضایت خودش رو اینجوری اعلام کرد. کوروش اول یه نگاهی به نیلوفر و یه نگاهی به من انداخت، نگاهش نافذ و استوار بود همراه با یه متانت مردونه و چقدر شبیه سپیده بود این متین بودن اما در غالب مردونه!
رو به من گفت:
-پریناز! درسته؟!
در این حد با هم صمیمی بودن که تونست اینجوری دوستای سپیده رو بشناسه! وای خدا داستان چیه واقعا؟!
سعی کردم از حالت بهت خارج شم. چون اصلا دوست نداشتم آبروی سپیده رو ببرم و خودمو بی‌دست و پا جلوه بدم. بس بود هرچقدر سکوت کرده بودم و حالا باید خودی نشون می‌دادم. سرفه‌ای مصلحتی کردم و لبخند ملایمی روی لبام نقش بست.
-بله جناب، من پرینازم. اجراتون مثل همیشه بی‌نهایت عالی بود. واقعا دست‌مریزاد.
مردونه به معنای تشکر سری برام تکون داد و با نیلوفر هم احوال‌پرسی مختصری کرد، گرچه نیلوفر مثل من نتونست خیلی خونسرد برخورد کنه و کاملا مشخص بود که جاخورده. البته حق هم داشت، مطمئنا سپیده و کوروش این حق رو بهمون می‌دادن که تعجب کنیم بخاطر این صمیمیت بیش از حد و غیرمترقبه!
بعد از سلام و علیکی که کردیم، رومو کردم به سپیده که فقط با همون لبخند آرومش داشت نگاهمون می‌کرد و پرسیدم:
-نمی‌خوای توضیحی در این رابـ ـطه بهمون بدی سپیده جان؟
خنده‌ی خجل زده‌ای کردم و طره‌ای از موهای مشکی رنگم رو که از شالم بیرون ریخته بود، هل دادم توی روسری و رو به کوروش گفتم:
-راستش ما خیلی غافلگیر شدیم و اصلا انتظارِ...
سپیده حرفم رو قطع کرد و همون‌جور که دستش رو دور بازوی کوروش حلقه می‌کرد، گفت:
-خیلی دلم می‌خواست زودتر شما رو در جریان بذارم؛ ولی چون می‌دونستم چقدر به کوروش علاقه دارید خواستم سورپرایزتون کنم...
مکث کوتاهی کرد و زل زد به چشمای کوروش، لبخند محجوبش، عمیق‌تر و خواستنی‌تر شد!
-ما می‌خوایم ازدواج کنیم!
***
حال
صدای هق‌هق بی‌امان و غمگینم، کل اتاقک ماشین رو پر می‌کنه. ای‌کاش اون روزها می‌تونستن برگردن. ای‌کاش می‌تونستم پرواز کنم برم پیش هجده سالگیم، کنار سپیده و نیلوفر. کنار اون خوشی‌های ساده و بی‌آلایش.
سرمو از روی فرمون برمی‌دارم و توی آینه‌ی ماشین به چشمای قرمز و پف کرده‌م خیره می‌شم. اونقدر خیره می‌شم، اونقدر توی غم نگاهم غرق می‌شم که یه اشک درشت و شفاف از گوشه‌ی پلکم سُر می‌خوره و رقصون خودشو به پایین چونه‌ی لرزونم می‌رسونه.
***
گذشته
 
آخرین ویرایش:

hadis eidani

حامی انجمن
عضو انجمن
3/6/19
207
2,719
416
21
زیرِ آسمونِ قلب‌ها
پست پنجم
تقریبا همه‌ی وسایلی رو که نیاز داشتم خریده بودم. در حالی که چند تا نایلون بزرگ و سنگین دستم بود، به سختی داشتم توی راهرو راه می‌رفتم. پیشونیم از شدت گرما عرق کرده بود و چقدر دلم یه حموم آب سرد می‌خواست. تازه مستقل شده بودم و خیلی از کارها انجام دادنشون برام به شدت سخت و نفس‌گیر بود.
توی حال‌وهوای خودم غرق بودم و هلک‌هلک داشتم عرض راهرو رو طی می‌کردم که همون‌موقع، از پشت سرم فردی با شدت زیادی بهم برخورد کرد و نزدیک بود که پخش زمین شم. به سختی خودمو کنترل کردم و دست راستمو به دیوار گرفتم. اون‌قدر محکم بهم خورده بود که هنگام برخورد، کمرم تیر کشید. همزمان با این اتفاق، گوشیش هم روی زمین افتاد و من فقط قاب سیلیکونی نسکافه‌ای رنگش رو دیدم و نفسم گرفت! نفسم گرفت و همه‌ی خشم و عصبانیتم به یک‌باره فروکش کرد. قاب سیلیکونی نسکافه‌ای رنگش، توانم رو ازم گرفت و نخواستم که دیگه برگردم؛ که دیگه اعتراض کنم؛ که دیگه ببینمش!
ای‌کاش می‌شد گوشیشو برداره و فقط بره، بدون اینکه نگاهی بهم بندازه یا بخواد حرفی بزنه!
-خانوم! حالتون خوبه؟ من واقعا عذر می‌خوام. سرم توی گوشی بود و عجله داشتم. خانوم؟
خودش بود! قبلم تیر کشید و برای یه‌لحظه چشمام رو که پر از اشک شده بود روی هم فشردم. بالاخره اتفاق افتاد. بالاخره اتفاق افتاد و از اون چیزی که این مدت کابوس شبونه‌م شده بود، نتونستم فرار کنم. نفس عمیقی کشیدم و به آرومی به‌سمتش برگشتم. لبخند کمرنگی روی لبام نشوندم. با دیدن چهره‌م، نگاهش از حالت نگرانی دراومد و رنگ آشنایی به خودش گرفت. لبای نازک مردونه‌ش به خنده باز شد و صمیمانه گفت:
-پریناز! تویی دختر؟ کی اومدی شیراز؟ چرا بهم خبر ندادی بیام استقبالت؟
خنده‌هاش، آخ! خنده‌هاش...
بغض بدی گلوم رو فشرد و با این حال مجبور به حفظ اون لبخند احمقانه بودم. می‌ترسیدم حرکت دیوونه وار قلبم از روی مانتو به چشمش بیاد و رسوای عالم بشم. با خجالت سرمو پایین انداختم و با صدای آرومی گفتم:
-سلام آقا سینا.راستش دو روزی می‌شه که اومدم و نخواستم مزاحمتون بشم.
صدام می‌لرزید و به این همه سستی و بی‌ارادگی لعنت فرستادم. در برابرش همیشه یه موش ترسو و بی‌خاصیت بودم. دیگه سنگینی بار توی دستام برام اهمیت نداشت. اصلا دیگه سنگین نبودن. تنها سنگینی‌ای که روی کل وجودم حس می‌کردم، نگاه تیره‌ی این مرد بود.
-آخه این چه حرفیه تو می‌زنی؟! داداشت کلی سفارشتو پیش من کرده، منم بهش قول دادم حواسم بهت باشه و نذارم آب توی دلت تکون بخوره. اون وقت تو دو روزه اینجایی و نمیای به من بگی؟! پویان بفهمه نمیاد حسابمو برسه؟
نمی‌دونستم در جواب حرفاش چی بگم. فقط دوست داشتم هرچه زودتر اون مکالمه‌ی عذاب آورو تموم کنم. بوی تام‌فوردش، دنیای دخترونه و حساسم رو زیر و رو می‌کرد.
سرمو بالا اوردم و بدون اینکه به چشماش زل بزنم، گفتم:
-چشم. از این به بعد بیشتر مزاحمتون می‌شم.
و بلافاصله اشاره‌ای به موبایلش کردم و گفتم:
-گوشیتون...
با این حرفم، نگاهش رفت سمت اون سیلیکونی نسکافه‌ای. به‌سمتش خم شد و از روی زمین برداشتش، در همون‌عین جواب داد:
-از بچگی همیشه همین‌طور بودی. خجالتی و تعارفی.
صاف ایستاد و نگاهی به گوشیش انداخت.
-بابت تصادف الآنم معذرت می‌خوام. اون‌قدر درگیر این ماس‌ماسک بودم نفهمیدم چجوری بهت خوردم!
نگاهم باز رفت پایین و در جوابش گفتم:
 
آخرین ویرایش:

hadis eidani

حامی انجمن
عضو انجمن
3/6/19
207
2,719
416
21
زیرِ آسمونِ قلب‌ها
پست ششم
-اشکالی نداره. یه اتفاق بود دیگه...
کمی مکث کردم و ادامه دادم:
-بااجازه من برم. کمی بارم سنگینه داره اذیتم می کنه.
با نگاه کردن به دست‌های پرم به وضوح لرزششون رو دید و گفت:
-برو برو. ببخشید به حرف گرفتمت. اصلا حواسم به اینا نبود.
و ای‌کاش این‌قدر مهربون نبود.
***
دگر از درد تنهایی به جانم یار می‌باید
دگر تلخ است کامم شربت دیدار می‌باید
درحالی که داشتم لقمه‌ی پرملات پنیر و سبزیم رو می‌خوردم، توی این آهنگ بی‌نظیر غرق شده بودم. درد توی صدای خواننده و موسیقی، قلب جوون و پر از حسم رو از اندوه لبریز می‌کرد. رفته‌رفته پرحرص‌تر اون لقمه‌ی درشت رو به دندون می‌گرفتم و حال‌واحوالم اصلا دست خودم نبود.
ز جام عشق او مستم دگر پندم مده ناصح
نصیحت گوش کردن را دل هشیار می‌باید
به مصرع آخر که رسید؛ اون بغض سنگین مهاجم رو با نون و پنیر و سبزی سنگین‌تری قورت دادم.
مرا امید بهبودی نمانده‌ست ای‌خوش آن روزی، خوش آن روزی
که می‌گفتم علاج این دل بیمار می‌باید
ای‌کاش پام رو توی این شهر شور و عشق لعنتی نمی‌ذاشتم. ای‌کاش دستم می‌شکست و این شهر پررنگ و لعاب رو انتخاب نمی‌کردم. توی این‌مدت، مثل قاتلی شده‌بودم که چهره‌ش اعلامیه شده، روی در و دیوارهای شهر چسبیده و دائما در حال فراره.
دل من بارها لرزید عشق اما جنونش را
نمی‌بایست زنجیری ولی این بار می‌باید
دیگه نتونستم تحمل کنم. لقمه رو روی میز پرت کردم و محکم روی گوشی کوبیدم. صدا خفه شد. ولی توی سرم فقط یه جمله می‌چرخید: ولی این بار می‌باید! ولی این بار می‌باید. ولی این بار...
سرمو میون دستام گرفتم و لعنت فرستادم به کل وجود کثیف و پر از شرارتم. حالم از این پریناز وقیح به شدت به‌هم‌می‌خورد و روی نگاه کردن به چشمای هیچ‌کسی رو نداشتم. خودم حتی!
با شنیدن صدای زنگ در، از اون حال ناخوش جدا شدم و برای یه لحظه قلبم از تپیدن ایستاد. به ساعت مچیم نگاهی انداختم، ساعت هفت‌وپونزده دقیقه‌ی صبح توی چشم می‌زد و عجیب بود که توی این ساعت باید زنگ در خونه‌ی من به صدا در بیاد. دوباره و دوباره زنگ فشرده شد و صدای تیزش، روی اعصاب حساس اون روزهای تلخم، پنجول تیزی کشید؛ ولی نمی‌خواستم اون در لعنتی رو باز کنم. نمی‌خواستم باز اون مرد و سیلیکونی نسکافه‌ای رنگش رو ببینم و ای کاش دست برمی‌داشت!
به‌سختی از جام بلند شدم و سمت در رفتم. دست سرد و یخ زده‌م رو روی دستگیره‌ی در گذاشتم و با کمی مکث بازش کردم. با هجوم تام‌فورد تندش به مشامم، حال‌واحوال پریشونم، پریشون‌تر شد و آخ که چقدر از پریناز پرنیان متنفر بودم.
صدای همیشه شاد و پرانرژیش، قلب بی جنبه‌م رو به تلاطم بیشتری دراورد.
-روز بخیر پرنیان کوچک! می‌بینم که آماده‌ای. اگه کاری نداری زود بپر پایین با هم بریم دانشگاه.
 
آخرین ویرایش:

hadis eidani

حامی انجمن
عضو انجمن
3/6/19
207
2,719
416
21
زیرِ آسمونِ قلب‌ها
پست هفتم
جمله‌ی آخرش دوران‌بار توی سرم چندین‌بار چرخید و چشمای گردشده از تعجبم به زمین چسبید. ناشیانه گلوم رو صاف کردم و با صدای همیشه آرومم مقابل این مرد، گفتم:
-صبحتون بخیر، بهتره شما خودتون برید دانشگاه. من یه‌خرده کار...
صدای مردونه‌ش، حرفم رو قطع کرد و گفت:
-ببینم، مگه تو امروز ساعت هشت صبح کلاس نداری؟!
هرلحظه تعجبم زیادتر می‌شد و نمی‌دونستم که برنامه‌ی کلاسیم رو از کجا پیدا کرده و می‌دونه؟ به‌سختی نگاهم رو از زمین سرامیکی کندم و بهش دوختم.
-شما از کجا برنامه‌ی...
و باز هم حرفمو قطع کرد، چقدر در مقابلش منفعل بودم! شاید اگه هرکس دیگه‌ای مرتبا این‌کار رو انجام می‌داد، واکنش بدی نشون می‌دادم ولی این مرد... امان از این مرد!
-برنامه‌تو از پویان گرفتم. دیدم هیچ خبری ازت نیست و اگه به حال خودت ولت کنم سال تا سال نمی‌تونم ببینمت، برای‌همین خودم دست‌به‌کار شدم و زنگ زدم به داداشت.
نگاهم رو باز انداختم پایین و گفتم:
-شما بفرمایید. من یه‌خرده کار دارم و باید انجام بدم.
نمی‌دونم چرا هر چقدر سعی می‌کردم ازش فاصله بگیرم، بهم نزدیک‌تر می‌شد و من نمی‌خواستم این صمیمیت بی‌جا رو. این صمیمیت حق پرینازِ گناهکار نبود. این صمیمیت حقِ این دختر ناپاک به هیچ‌وجه نبود.
-پریناز! اینقدر خجالتی نباش دختر! تو با من حدود یه سال قراره همسایه باشی. توی این شهر غریب می‌تونیم دوستای خوبی برای‌ هم باشیم. هم تو منو می‌شناسی هم من تو رو. نمی‌دونم چرا اینقدر با من غریبه‌ای؟ با منی که از بچگی باهات بزرگ شدم، با منی که هم‌بازیت بودم. آخه چرا این‌قدر کناره‌گیری می‌کنی؟
آخه تو چه می‌دونستی از حال‌واحوال این دلِ بی‌صاحب و بدون افسارِ سرکش من؟ اگه می‌دونستی این دختر آروم و سربه‌زیرِ کم‌حرف، چه شیطون پلیدیه، هیچ‌وقت خواهان دوستی و رفاقت باهاش نبودی، هیچ‌وقت سعی نمی‌کردی بهش نزدیک بشی و بیشتر و بیشتر ازش فاصله می‌گرفتی.
می دونستم سروکله زدن با سینایی که همیشه مرغش یه پا داره، نتیجه نمی‌ده. برای همین بدون اینکه جواب حرف‌ها و سوالاتش رو بدم. با همون لحن آروم گفتم:
-پس حداقل صبر کنید کیفمو بیارم.
و بدون اینکه منتظر جوابش باشم، منتظر گذاشتمش دم در و رفتم که کیفمو بردارم. می‌دونستم که به این رفتارام عادت داره. قطعا واوبهواو مدل رفتاری من رو از حفظ بود و تعجب نمی‌کرد که چرا نرمال رفتار نمی کنم؟ حتما اون زمان پیش خودش خوش‌حال بود که تونسته پرینازِ خجالتی رو همراه خودش از خونه دربیاره و نظر خودش رو غالب کنه. می‌شناختمش. برعکس خودش که هیچی از من نمی‌دونست!
توی پارکینگ مثل جوجه‌اردکی که به‌دنبال مادرش روونه، پشتش در حال حرکت بودم که با تعجب به‌سمتم برگشت و گفت:
-تو چرا داری دنبال من میای؟!
پاهام محکم روی زمین چفت شد. متوجه‌ی منظورش نشدم. طبق گفته‌ی خودش می‌خواستیم با هم بریم دانشگاه. اومدم لب باز کنم و جوابش رو بدم که نذاشت و به ماشینم اشاره کرد.
لبخند شیطنت‌وار روی لبش، تپش قلبم رو بیشتر و بیشتر کرد.
 
آخرین ویرایش:

hadis eidani

حامی انجمن
عضو انجمن
3/6/19
207
2,719
416
21
زیرِ آسمونِ قلب‌ها
پست هشتم
-نه پری خانوم! شما باید با ماشین خودت بیای! می‌خوام ببینم دست فرمون کی لاتی تره؟ از پویان و بچه‌ها شنیدم کسی توی این مورد حریفت نمی‌شه. می‌خوام ببینم همش قپی بوده یا واقعا یه چیزایی بارته؟ بپر پشت ماشین خودت و نشونم بده که چند مرده حلاجی!
آخ که اصلا حال کوری خوندن برای این یه مورد رو نداشتم. نمی‌خواستم جلوش خودی نشون بدم. اصلا نمی‌خواستم منو ببینه. ای‌کاش جلوش یه موجود نامرئی بودم و این‌قدر باهام خوب نبود. شاید همین خوب بودنش بود که...
سرمو تکون دادم و این‌جوری به افکارم تشر محکمی زدم. نباید توی ذهنم به ممنوعه ها فکر می‌کردم. به اندازه‌ی کافی روحم آلوده شده بود.
نگاهمو به سیب گلوش دوختم و گفتم:
-قطعا بچه ها زیادی اغراق کردن. من چندان توی رانندگی ماهر نیستم.
شونه‌ای بالا انداخت و درحالی که داشت می‌رفت به‌سمت ماشینش، جوابم رو داد:
-من کاری به حرف کسی ندارم. دلم می‌خواد دست فرمونتو ببینم. زود باش نشونم بده!
نگاهی به قامت بلند و کشیده‌ی لاغرش انداختم. وقتی‌که امر می‌کرد مگه می‌تونستم مخالفت کنم؟!
آهی کشیدم و به‌سمت ماشینم رفتم. حتم داشتم که اون روز بخاطر شرایط سخت روحی‌وروانیم، مردنم قطعیه.
سوار دویست‌شیش گوجه‌ای رنگم شدم و نگاهی به ماشینش انداختم. داشت از پارکینگ خارج می‌شد. از منفعل بودن همیشگیم در مقابلش بیزار بودم و جنگ بدی درونم راه افتاده بود. با حرص کمربندم رو بستم و ماشینو روشن کردم. نفسمو عصبی فوت کردم بیرون.
پریناز! بسه دیگه. حداقل یه امروز رو خودت باش. یه امروز رو آدم باش. اینقدر وا نده جلوش. نذار بفهمه و آبروت همه جا بره. پریناز به خودت بیا!
محکم کوبیدم روی دکمه ی ضبط و یکی از سنفونی‌های بتهوون با صدای بلندی پخش شد. زیر لب یاعلی گفتم و روندم. هیچ‌چیزی توی سرم نبود. فقط صدای موسیقی داشت پرده‌های گوشمو پاره می‌کرد. سازهای زهی دسته جمعی، محکم توی سرم کوبیده می‌شدن و هیچی نمی‌فهمیدم از دنیای اطرافم؛ از افکار کثیف توی سرم؛ از اینکه کجام و دارم چی‌کار می‌کنم.
فقط می‌روندم و می‌روندم. فقط نت‌ها میومدن جلوی چشمام. فقط من بودم و بتهوون و فرمون‌ماشینی که انگار توی رویا داشتم کنترلش می‌کردم.
و معجزه بود که اون‌روز، هیچ بلایی سرم نیومد و زنده رسیدم دانشگاه. نمی‌دونستم رسیده یا نه؟ نمی‌خواستمم بدونم. فقط می‌خواستم خودمو به خودم ثابت کنم و کمی از اون حالت احمقانه فاصله بگیرم. گوشی و کیفم رو از روی صندلی برداشتم و پیاده شدم. ماشینش رو دیدم که از دور داره میاد سمتم و برام چراغ می‌زنه. منتظرش نایستادم. دستمو به علامت خداحافظی تکون دادم و سریع وارد دانشگاه شدم. حتی شنیدن تعریف از دهنش برام خوشایند نبود. هر چند که...
چشمامو محکم یه بار باز و بسته کردم. پریناز بس کن! بس کن احمق!
***
از چشمای درشت و مشکیش، دونه‌های اشک تندتند پایین می چکیدن و صورتش رو خیس می‌کردن. نامتعادل راه می‌رفت و با وزش هر نسیمی، جسم نحیفش می‌لرزید. دوقلوی نوزادش شیونشون به افلاک می‌رسید و صدای گریه و جیغشون کل جهان رو تکون می‌داد. اون‌قدر صداشون بلند بود که دیگه هیچ‌صدایی به گوشش نمی‌رسید. حتی صدای غرش خدا!
یکیشون توی کیف ویولن بود و یکی دیگه توی جعبه ی چنگ. دیگه راهی براش نمونده بود. ویولن رو پرت کرد دم یه خونه و بعدش چنگ رو یه جای دیگه. هم‌زمان صدای چنگ و ویولن بلند شد. آرشه تندتند روی ویولن کشیده می‌شد و پنجه‌ای سیم‌های چنگ رو می‌کشید. صداها همشون فالش بودن. کلاغ‌ها دسته‌جمعی از بالای درخت پرواز کردن به طرف اون آسمون ابری سیاه‌رنگ. رعدوبرق مهیبی یه دفعه کل دنیا رو سفید کرد و هم‌زمان با این اتفاق دوید. دوید. تا ناکجا آباد دوید. سر تا پاش از عرق خیس شده بود؛ ولی می‌دوید. هرازگاهی پاهای بی‌جونش به جایی گیر می‌کردن و می‌افتاد. اما باز بلند می‌شد و ادامه می‌داد.
 
آخرین ویرایش: