در حال تایپ رمان مینو سپنتا انگره | امیدرضا پاک طینت کاربر انجمن نگاه دانلود

  • شروع کننده موضوع Omid.p
  • تاریخ شروع
بازدیدها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Omid.p

Omid.p

کاربر VIP انجمن
کاربر VIP انجمن
25/6/19
33
372
281
27
نام رمان: مینو سپنتا انگره ( اثر روشنایی و تاریکی )
نویسنده: امیدرضا پاک طینت کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر: دختران من
ژانر: تخیلی
خلاصه:
زبانی عظیم با قدرتی مهار نشدنی، آنان انسان هایی هستند که از این زبان آگاهند، اما مشکلی بزرگ باعث می شود که یکی از دوستانشان در سرزمین ارواح زندانی شود و آنان پا به سرزمین های ناشناخته می گذارند بلکه بتوانند آزادی دوست خود را باز پس گیرند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دختران من

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
8/4/16
959
17,327
661
شیراز



نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛

تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

Omid.p

کاربر VIP انجمن
کاربر VIP انجمن
25/6/19
33
372
281
27

پارت 1
نمی توانم او را از میان انبوه درختان سبز و رفیع مشاهده کنم. کثرت توده های ستبر و تناور، پناهگاهی است برای او.
او تقریباً اغلب یارانم را از بین برد و بدنشان را قطعه قطعه نمود.
او بسیار به استخوانِ رانِ انسان ها راغب است.
من تمام اجساد را مورد جستار قرار دادم و آگاه گشتم که بسیاری از پیکر ها فقط دارای قسمت بالاتنه هستند.
من حفره ای که او درونش زندگی می کند را وارسی کردم، کمابیش تمام اکناف قرین به حفره اثر خون خشکیده و تازه به چشم می آمد و از تمام درختان آن منطقه استخوان های ران انسان ها آویخته شده بود.
تیغ ها و تیر های کمانمان تاثیری بر پیکر او ندارند.
در اطراف خویش بوی خون را استشمام می کنم.
او مرا نگاه می کند، وحشتی را که به من القا می کند، حس می کنم این آخرین جملات من است زیرا او در حالی که زمین را چنگ می زند به سمت من می آید.

آژمان دفترچه ی چرمی کوچک درون دستش را وارسی نمود و گفت:
- طبق نوشته های ثبت شده در این دفترچه، دوازده نفر در پی حفره ای به نام حفره ی زمان وارد این منطقه شدند که به وسیله ی جانداری خونخواه تماماً معدوم گشتند.
آترس رو به سمت آژمان داشت و گفت:
- در اندیشه ی تو، حفره ی زمان همان دروازه ی بهشتی است که ما در پی آن هستیم؟
آژمان کرانه های اطراف را زیر نگاهش گذراند و گفت:
- تا زمانی که باز دارنده ای چون این شیطان اندرون ما و حفره ی زمان است نمی توان با قاطعیت جواب داد.
آترس در لابه لای درختان سبز و ستبر قدم زد و گفت:
- خانم باستیان راءی شما در این باره چیست؟
باستیان جامه ی بلند و مشکی رنگش را که در دستان خار های آن منطقه گرفتار آمده بود جدا کرد و گفت:
- آترس دوست من، عجول نباش. تلاش و جهد ما از برای دروازه ی بهشت، بالاخره یک روز به نتیجه خواهد رسید.
آژمان لبخندی زد و گفت:
- من نیز سخن بانو را تائید می کنم.
که ناگهان شئ سایه مانندی سبک سیر و بادپا از کنار آن ها گذر کرد، بلافاصله هر سه هوشیار گشتند و بافراست در کنار یکدیگر قیام نمودند.
بانو باستیان در حالی که با تمرکز فکر زیاد، تمام جوانب را زیر چشمانش می گذراند، گفت:
- از درختان و گیاهان برای مستور سازی خویش استفاده می کند.
سپس از میان شال بندِ دور کمرش خنجری بُران را بیرون آورد.
انگشت شصت خویش را به قسمت بران خنجر کشید.
بی درنگ اثر شکافی خونبار بر انگشتش نقش بست.
انگشتش را قرین چشمانش نمود و خون خویش را به پشت پلک هایش کشید و گفت:
-《وتا ترس، ویلاسو، آنز، برا》《چشم، من، بینا، شو》.
ناگهان از درون چشم های بانو خونابی گلگون شروع به جوشیدن کرد و پرتوای سرخ رنگ چشمانش را در بر گرفت.
آترس رو به سمت بانو باستیان داشت و گفت:
- چشمانت او را مشاهده می کند؟
باستیان در حالی که لبخند بر چهره داشت گفت:
- بله، او شیطان توانا و تناوری است. به گمانم پیکرش معادل با یک فیل باشد، پوزه ای کشیده موتلف به دندان هایی بلند و بران دارد با چشمانی خون رنگ، چنگال هایش بغایت تیغ مانند و مخاطره آمیزاند در ضمن دو شاخ بلند بر راءس سرش قرار دارد که تکه گوشت هایی از آن ها آویخته است.
آژمان شمشیر بلند و براق خویش را از غلافش بیرون کشید و گفت:
- دیده ور باشید که شیطان سه سلاح قدرتمند و خطرناک را به همراه دارد.
که باستیان فریاد کشید و گفت:
- به تاخت در جهت ما در حال یورش است.
 
آخرین ویرایش:

Omid.p

کاربر VIP انجمن
کاربر VIP انجمن
25/6/19
33
372
281
27

پارت 2
آترس دست خویش را به تیغه ی شمشیر آژمان کشید و شرحه ساخت، چند قدم به جلو برداشت و دست خونینش را به سلوک لبانش رساند، سپس کلام بلند داشت و گفت:
-《 گشا، زانس، بِرا》《آتش ، زنده ، شو》.
شیطانِ برهنه، شتابان شاخه و برگ ها را از هم می گسست و غضبناک چنگال بر زمین می کشید و خویش را به طعمه هایش نزدیک می نمود که ناگهان آترس نفسی عمیق کشید و همانند مشعلی محترق، آتشی عظیم را از دهانش خارج نمود.
از حرارت و افروختگیِ شعله ی آترس، شاخ و برگان سبزِ اکنافش مشتعل شدند و شروع به سوختن کردند.
زبانه ی شعله ی بادپا به سمت شیطان شناور گشت و با برخوردی ملتهب او را ناگزیر به عقب نشینی وا داشت.
شیطان شیون کنان خویش را در لابه لایِ درختان مستتر نمود و آترس خندان رو به سمت آژمان و باستیان داشت و گفت:
- اجازه نخواهم داد که شما از قدرت هایتان استفاده کنید.
آژمان رو به سمت باستیان داشت و گفت:
- غرور آترس آخر او را به منجلاب خواهد کشاند.
که ناگهان بانو باستیان دگربار فریاد بر آورد و گفت:
- شیطان در حال آماده سازی از برای یورشی مجدد است.
آژمان خطاب به بانو کلام داشت و گفت:
- بانو باستیان به اذن دستور شما بنده از توان خویش استفاده کنم؟
بانو باستیان، چشمانِ اَفروزنده ی خویش را به سمت آژمان داشت و گفت:
- دست نگه دار و قدرت خویش را مهیا برای آینده ای نزدیک دار.
سپس چهره در جهت آترس داشت و گفت:
- آتشخانه ی درونت را مشعشع دار.
آترس لبخند زنان رخ به سمت درختانِ شکسته و خرد شده گرفت و گفت:
-《آرگوناک، گشا.》《پادشاهِ، آتش.》
از آن سو در خلف درختان گسسته شده از خاک، شیطانِ شاخ دار، خشمگین و زخم دار، خیزدار و پا برهنه به سمت آترس دوان بود.
که ناگهان آترس ریه هایش را مالامال ساخت از دمی عمیق و در بازدم، اژدهایِ عظیم از جنسِ شعله ای آبی رنگ، آسمان را در برگرفت.
شیطانِ برهنه، خایف و رعشه دار در جای خود ثابت ماند و چشم های ترسانش اژدهایِ آبی رنگِ آترس را نظارگر بود.
که آترس فریاد برآورد و گفت:
- 《آکوناش》《بسوزان》.
به ناگاه اژدهای شعله ور بسان طوفانی سوزنده بر پیکره یِ شیطان هبوط نمود، اژدها متفق به انفجاری عظیم، وی را در خود بلعید.
شیطان برهنه و اسیر در چنگال بی رحم آذر، شیون کنان خویش را به کنده ی عظیم درختان می کوباند و تنش همانند تکه گوشتی متعفن به خاکستر تبدیل می گشت.
تا اینکه آرام آرام به خاک افتاد و در میان دستانِ عظیم آتش جان سپرد و به رماد هایِ دخان دار مبدل گشت.
آترس به واسطه ی دستانش خونِ نقش بسته بر لبانش را پاک نمود و لبخند زنان به سمت بقایای جسد نیمه خاکستر و نیمه گوشتِ پخته شده ی شیطان گام برداشت و در چند قدمیِ وی به زانو نشست و گفت:
- در جهنم به ملاقاتت خواهم آمد.
بانو باستیان اندکی به جسم غلت زده در دود، خون و خاکستر شیطان خیره گردید و سپس کلام داشت و گفت:
- آترسِ عزیز، بسیار عالی کار این شیطان را ساختی.
که آژمان پا برهنه کلام باستیان را قطع نمود و گفت:
- پنهان شوید.
آژمان گام هایش را شتاب بخشید و دوان به بانو و آترس خودش را رساند و گفت:
- پنهان شوید جمعیتی از انسان های درنده در حال نزدیک شدن هستند.
وحشی ها با تعدادی کثیر، همراه با نیزه های بلند و پوستی سیاه که نیمه برهنه خویش را با غلاف هایی از پوست حیوانات پوشانده بودند به محلِ وقوع حادثه نزدیک شدند.
 
آخرین ویرایش:

Omid.p

کاربر VIP انجمن
کاربر VIP انجمن
25/6/19
33
372
281
27

پارت 3
بزرگ و امیرِ آنان که پیرمردی ضعیف و منهوک می نمود با کلاهی بزرگ از جنس پَرِ رنگینِ پرندگان و عصایِ طلایی رنگ در دستانش، قرین جسم سوخته ی شیطان گشت و نجوا کنان می گفت:
- حارس و نگهبانِ دروازه به قتل رسیده است.
شایسته است که اکنون او را دفن کنیم تا از خاک دگربار فرزندی همانند او به ما عطا شود.
بلافاصله تمام اجتماع دست به کار شده و گرداگرد جسم سوخته را با سنگ هایی نه چندان بزرگ تزئین نمودند و سپس به کمک برگ های بزرگ درختان، خاک آورده و جسم را در زیر آن مدفون ساختند.
امیرِ وحشی ها به پاسِ سپاس گذاری از پاسداریِ شیطان، بر خاک ریخته شده بر وی سجده نمود و گفت:
- خون من در برابر سخن تو.
سپس سر از خاک بلند کرد و گفت:
- بعد از من عقاب سیاه سردار شماست.
با استماع سخن پیرمرد، مردی درشت هیکل و سیاه پوست در حالی که مو هایِ در هم گره خورده ی خویش را با پر هایِ عقاب تزئین نموده بود به جلو گام نهاد و نیزه ی استوار خویش را به خلفِ گردنِ امیر پیر نهاد، فریاد و نوای فغان از گرداگرد آنان برخواست و تمام جنگجو هایِ وحشی به نشانه ی احترام، خنجر از غلاف بیرون آورده و دست خویش را شرحه ساختند.
عقاب سیاه، انگشتان گره خورده بر دسته ی نیزه اش را محکم تر فشرد و گفت:
- گوش هایتان را برای نطق ارواح آماده بدارید.
سپس به جبر نیزه ی خویش را از پوست و گوشتِ امیرِ پیر گذر داد و خون جاری شد از رخنه ی گلویِ پیرمرد.
امیرِ پیر رعشه دار و خس خس کنان همانند ماری جریحه دار به خود می پیچیدکه عضلاتش همانند تکه چوبی بی روح خشک گردید و جان سپرد.
بلافاصله پس از مرگِ او در آسمان دروازه ای عظیم و نورانی پدیدار گشت.
وحشی ها مبهوت و مضطرب دیده به آسمان دوخته و می گفتند:
- دروازه ی ارواح.
که ناگهان نوری سبز رنگ و کبیر با نوایِ شیپوری گوش خراش به خاک نشست.
دروازه ی ارواح با صدایی معزز بسته شد و جنگجویان وحشی از ترس شجاعت از کف داده و زانوانشان نرم گشته، به سلوکِ خاک رسیدند.
آنان دیدگان خویش را در خلف دست هایشان پنهان داشته و منتظر کلامِ ارواحِ بزرگ بودند که روحِ سبز، آغشته به جبروت همگام با شوکتِ بسیار کلام داشت و گفت:
-《آتورکاخ، ژیارو》.
در میان وحشی هایِ افتاده بر خاک، مردی درشت هیکل در حالی که چشمانش را با تکه پوستی پوشانده بود برخواست و گفت:
- روحِ کبیر چنین می فرماید:《بلند، شوید》.
روح سبز معلق در چند سانتی از زمین سبک بال اندکی به جلو آمد و گفت:
- 《فتالو گیژا مردوخ》《پیغام مرا بشنوید》.
《زو، آخال دوکاش، گیژا ساگون》《و، انتقام فرزند مرا، بستانید》.
《آراتوژ، بو، خاژو، زیاسو، راشین رژازو، دخاژ》《آنان، در، خلف، درخت کهن، پنهان، شدند》.
《زو، خادو، ختالو گیژا، مردوخان》《و، اکنون، پیغام مرا، می شنوند》.
روح سبز به یکباره وسعت یافت و آرام آرام رنگش به خاکستری و تیرگی تغییر داد و غضب آلود فریاد بر آورد و گفت:
- 《خاژادوم، اِیخایی》《قربانی، کنید》.
قاتلان شیطان در مسافتی نه چندان دور از جمهوریِ وحشی ها، در شکافِ تنه ی ستبر بلوطی تنومند پناه جسته و مستور گردیده بودند.
قطرات گلگونِ خون از گوش هایِ بانو باستیان می چکید و او هراسان پیغامِ روح سبز را به آژمان و آترس بازگو می نمود که:
《قربانی، کنید》. وحشی ها در راه هستند.
 
آخرین ویرایش:

Omid.p

کاربر VIP انجمن
کاربر VIP انجمن
25/6/19
33
372
281
27
پارت 4
آژمان در حالی که شمشیر خویش را از غلافش بیرون می آورد از تنه ی درخت خارج شد و سودایِ کلام داشت و گفت:
- استخوان هایشان را از بطن نحیفشان بیرون خواهم کشید.
در خلف او بانو باستیان شتابناک بُرون گشت و گفت:
- آژمان قدرت تو راءس و اوج نیرو های ماست، خواهشمندم که برای این چنین آزمون ساده ای نیرویت را باطل نکنی.
آژمان نفسی عمیق کشید و گفت:
- لطفا در این امر مداخله نفرمایید.
بانو لباس بلندش را اندکی جمع و جور نمود و گفت:
- ما به قدرت تو بسیار احتیاج خواهیم داشت، وحشی ها با من.
آژمان دگربار صرف نظر کرده از آهنگ خویش و چند قدم عقب تر از باستیان ایستاد.
آترس که تازه از درخت خارج شده بود، دستی به شانه هایِ او کشید و گفت:
- نگران نباش آژمانِ عزیز، وهله ی تو نیز زمانی خواهد رسید.
بانو باستیان رخ در جهت پسر ها گرفت و خندان گفت:
- مرا مشاهده کنید.
سپس به واسطه ی خنجرِ خویش کفِ دستش را برش داد و خون خویش را به مو های بلند و مشکی رنگش کشید.
از لابه لای شاخه و برگ های سبز و زنده ی جنگلِ انبوه، شرفه ی خشمِ وحشی ها به واسطه ی فریاد ها و نعره هایشان به گوش می رسید.
باستیان، تیز طبع و آگاه در انتظار آنان ثانیه ها را شمارش می نمود که ناگهان از مابینِ درختان نیزه ای زوزه کشان، در جهت پیشانیِ بانو به پرواز در آمد.
باستیان مصمم در حالی که با چشمانش نیزه ی بران را دنبال می نمود، آرام زبانش را چرخاند و گفت:
-《شتارو، آبر》《رشد، کن》.
به ناگاه زمین به جنبش افتاد و از زیرِ پوستش ریشه های درختان به مانند تارِ موهای بلند و پریشان سر برآورده و با شتاب به دور نیزه پیچید و او را در محاذیِ دیدگان بانو نگاه داشتند.
وحشی ها به علت غضبِ بسیار، فریاد برآورده و از لابه لای درختان در جهت باستیان دوان بودند که بانو پایِ راستش را بر زمین کوباند و گفت:
- 《هکا-ری، دوروخ》《ریشه - ی، مرگ》.
ناگهان تجمع ریشه ها فزونی یافت و صدها ریشه ی بلند و استوار همانند مردگانِ دوباره جان یافته از خاک بیرون آمدند.
باستیان به هنگام حرکت دادنِ دستانش، موهای به رنگِ شبش پریشان می گشتند و ریشه های مطیعِ او، از موهایش الگو گرفته و در هوا چرخ و تاب می زدند؛ وحشی هایِ فرو رفته در وحشت را شکار می نمودند و واژگون آنان را در بست و بند قرار می دادند.
عمل غارت وحشی ها در اندک زمانی انجام شد.
چندی از آنان در بند و چندی دیگر با مشاهده نمودن این صحنه ی ترسناک پا به فرار گذاشته و آن محل را ترک گفتند.
وحشی های اسیر در دست ریشه ها، از شدت ترس چشمانشان فراخ گردیده بود و بسان تکه برگی ناچیز معلق در آسمان می لرزیدند و تنها کلمه ای تمام وجودشان را آکنده نموده بود که هر دم بر زبان جاری می ساختند:
- (شیطان)
بانو باستیان با استماع کلمه ی شیطان لبخند زنان کلام داشت و گفت:
- آرام باشید.
تجمع مبارزان بسان تکه گوشتی بی جان در سکوت غرق شدند.
بانو دستانش را چرخش داد و ریشه ها به تحکم وی، وحشیان را به زمین رساندند.
باستیان ادامه داد و گفت:
- چنانچه اراده ی من قصد مجازات شما را داشت، اکنون جنگل پر بود از وحشیان حلق آویز. اما من آن شیطانی نیستم که تمام افکار شما را آکنده نموده است، مرا الهه ی خون می نامند. ما دشمنِ شما نیستیم.
 
آخرین ویرایش:

Omid.p

کاربر VIP انجمن
کاربر VIP انجمن
25/6/19
33
372
281
27
پارت 5
که از میان سکوت وحشی ها نوای سخنی برخواست که می گفت:
دشمن ما کسی است که نگهبان دروازه را به قتل رسانیده است.
بانو لبخند زد و گفت:
- این سخن متعلق به چه کسی است؟
که مردی قوی هیکل و تنومندی به جلو آمد و گفت:
- متعلق به من است.
بانو دستی به موهای خونینش کشید و گفت:
- نام تو چیست؟
مرد در جواب گفت:
- مرا طوفان صبح نام گذاری نموده اند.
بانو نگاهی به صورت خشمگین طوفان انداخت و گفت:
- طوفان صبح، اگر من به تو حمله کنم تو با نیت شومِ من چگونه برخورد خواهی کرد؟
طوفان نفسی عمیق کشید و گفت:
- تو را خواهم کشت.
بانو در جواب وی گفت:
- ما نگهبان دروازه را نابود کردیم چرا که به عزم کشتار ما می آمد. چاره ای جز این کار در اندیشه ی نه تنها ما بلکه هر کسی که مورد تعـ*رض قرار می گیرد نیست. درست همانند تو.
در تفکر تک تک شما حتی برای یکبار این فکر گذر کرده است که آن شیطان نه تنها نگهبان شما و فرزندانتان نبوده است، بلکه یک خطر جدی برای قبیله به حساب می آمده.
او پاسدار دروازه بود. طوفان صبح، به من بگو که چند تن از هم رزمان و دوستان شما با طلوع آفتاب از خانه خارج شدند و با غروب سلاخی شده به غار آن شیطان کشیده می شدند؟
به من بگو استخوان چند تن از هم کیشان شما زیر دندان های آن شیطان خرد شد؟
چند شب با نوایِ ناله و فغان نیمه جانانِ زخمی خواب شما را بر هم زد؟
چند زن، بیوه ی درنده گریِ او و چند کودک، یتیم خون خواهیِ او شدند؟
ما دشمن شما نیستیم، ما الهه ی نجات شما هستیم.
طوفان صبح با سخنان بانو باستیان آرام گردید و سر افکنده گفت:
- ما را ببخشید...
که بانو سخنش را قطع نمود و گفت:
- شرمنده نباش. آیا عقاب سیاه در میان شما است؟
پس از اندکی مکث طوفان صبح غضبناک کلام داشت و گفت:
- نه، او همانند ترسوها پا به فرار گذاشت.
باستیان برق شادی در چشمانش رقصید و گفت:
- فرار، انتخابی است که فقط توسط رهبران نالایق گرفته می شود. دشمن شما آنی است که تمامیِ شما را وارد نبردی کرد که خود بر آن آگاه بود، شکست اول و آخر اوست.
دشمن شما آنی است که برای فرار خویش مابقی را قربانی می کند. دشمن شما عقاب سیاه است کسی که حتی لایق نامش هم نیست چه رسد به راهبریِ شما شیردلان.
با استماع جملات بانو، حس غرور آمیزی مستحکم در بطن وحشی ها ریشه دواند و در فکر فرو رفتند که بانو باز لب به سخن گشود و گفت:
- طوفان صبح، تو داوطلبانه جان خود را خواهی داد تا جان هم رزمانت را نجات دهی، تو انسانی هستی که خودت را طمعه ی عذاب می کنی تا دهکده و مردمانت پریشان حال نشوند.
راهبری لایق تو است. تو رهبریِ گروه و قبیله را عهده دار باش. تو فرار نخواهی کرد، تو دشمن نیستی.
صدایِ شادیِ وحشی ها به نشانه ی تایید برخواست و فخر تمام وجود طوفان را پر ساخت و گفت:
- اما عقاب سیاه برگزیده از سمت ارواحِ ما و تحت محافظت آن ها است.
باستیان به سمت طوفان حرکت کرد و گفت:
- من به ارواح مقدس و بزرگ شما هیچ شک و تردیدی ندارم اما به من بگو عقاب سیاه انتخاب شده از سمت ارواح مقدس است؟
به ناگاه در جمعیت جنجال برپا شد که آرام و بلند می گفتند:
- درست است، حق با اوست، راست می گوید.
طوفان صبح اندکی در خود فرو رفت و گفت:
- عقاب سیاه توسط امیرِ پیر به جایگزینی نشست نه ارواح مقدس.
به یکباره جمع آرام شد و بانو گفت:
- ارواح مقدس هیچ نالایقی را برای راهبری انتخاب نمی کنند و اکنون انتخاب آن ها تو هستی، خود را برای رهبری آماده ساز.
 
آخرین ویرایش:

Omid.p

کاربر VIP انجمن
کاربر VIP انجمن
25/6/19
33
372
281
27

پارت 6
طوفان که آکنده از شادی و نشاط شده بود به سمت هم رزمانش چرخید و خندان فریاد بر آورد، آنان نیز با شادی فریاد بلند داشته و جواب او را دادند.
اما دگربار خنده از صورت طوفان محو گردید و به سمت باستیان چرخید و گفت:
- اکنون متوقف نمودن او امری سخت و ثقیل است، چرا که او تحت حمایت قبیله است و زیر دستان بسیاری دارد.
هنوز برای مردمِ من چهره ی حقیقی او مشخص نشده و همگان از شیطان درونش بی خبراند.
باستیان لبخندی زد و گفت:
- با من پیمان خون ببند.
طوفان متعجب در جواب گفت:
- پیمان خون برای ما یک اَمر مقدس است، بگو از برای چه کاری با تو پیمان ببندم؟
باستیان گفت:
- ما برای شما همان گونه که شیطان درنده را نابود کردیم، رهبر نالایق را نیز نابود خواهیم ساخت.
طوفان کمی اندیشید و بعد گفت:
- چه کسی او را هلاک خواهد کرد؟
باستیان در حالی که به سمت آترس اشاره می کرد گفت:
- او جنگجوی من است، به راحتی او را مغلوب خواهد کرد.
طوفان نگاهش را از باستیان گرفت و به آترس خیره گشت.
آترس خنجرش را از غلاف بیرون آورد و سر انگشت شصتش را اندکی برید، سپس خونی را که از سر انگشتش جاری شده بود به کف دستانش کشید و گفت:《گشا》.
به ناگاه از کفِ دستانش شعله های آتش زبانه کشید.
طوفان صبح هراسان و پریشان چند گام به عقب برداشت و گفت:
- او یک الهه است. او نیز همانند شماست، اما او کلمه ای را به زبانی غریب به کلام آورد. آن چه زبانی است؟
باستیان چهره اش را در هم کشید و گفت:
- زبان از یاد رفته، زبان پادشاهان، زبان قدرت، زبان روح بخش و قدرت ساز. این زبان نام های بسیاری دارد اما نام حقیقیِ آن، خونِ الهه است.
به جا مانده از بانوی قدرتمند که معشـ*ـوقه اش را در مقابل دیدگانش به آتش می کشند و سپس خودِ او را در تاریک ترین سرداب های شهر زندانی می کنند.
او ماه ها به گریه و زاری سپری می کند و هر شب از ارواح گذشتگان التماس و درخواست می کند که قدرتی به او عطا کنند بلکه با آن بتواند انتقام خویش را از ستمگران عصر خویش بستاند.
تا در شبی طوفانی، ارواحی عظیم از دلِ ابر هایِ سیاه به دخمه ی تاریکِ او سقوط می نماید و خندان در مقابل او ایستاده و می گوید:
- ( من آنی هستم که کلامم جان ها قبض می کند.)
زن که تشنه ی انتقام است به التماس در مقابل او به سجده می افتد و ناله کنان می گوید:
- ( این کلام را بر من بیاموز. )
روح قدرتمند می گوید:
- ( دستمزد من از برای این کار چه خواهد بود؟ )
زن که چیزی برای بخشش ندارد کمی فکر می کند و می گوید:
- ( من نیمی از خون خود را به تو خواهم داد. )
روح عظیم بسیار خرسند می شود از پیشکش زن و می گوید:
-( تمام خونت را به من بده تا من نیز به جای آموزش، تمام زبانم را در اختیار تو قرار دهم.)
زن پس از اندکی فکر به روح می گوید:
-( اگر من تمام خون خود را به تو بدهم، سریع می میرم و زمان برای انتقامم باقی نمی ماند.)
روح خندان می گوید:
-( پس تا زمان انتقامت به تو وقت خواهم داد، سپس برای زبانم و خونِ تو باز خواهم گشت.)
آنگاه روح زبانِ خویش را در دهان زن می گذارد و زن با دو زبان در دهانش به تمام قدرت های دنیا دست پیدا می کند. او انتقام خویش را از تمام ستمگران شهر خود می گیرد و شب هنگام در کنار تخته سنگی عظیم به انتظار بازگشت روح می نشیند.
پس روح نزد او می آید و زبانش را طلب می کند اما زن خلف وعده می کند و می گوید:
-( تو تنها یک انتخاب داری یا خون من یا زبان خویش. )
روح خشمگین نیمی از خون زن را بیرون می کشد و بر پیکره ی تخته سنگ عظیم می نویسد که:
-( من خون تو را انتخاب می کنم و در زمان مرگت روحِ تو را نیز به تصرف خویش در می آورم و در آینده برای پس گرفتن زبان خویش باز خواهم گشت. )
در آن وقت زن خندان خود را در اختیار روح قرار می دهد و می گوید:
-( زبان اکنون در دهان کسی است که تو هرگز او را نخواهی یافت.)
 
آخرین ویرایش:

Omid.p

کاربر VIP انجمن
کاربر VIP انجمن
25/6/19
33
372
281
27
پارت 7
روح بزرگ همراه با روح زن به سرزمین ارواح عروج می کنند اما روح در واپسین لحظات، نفرینی از خود به جای می گذارد که استفاده کننده از زبان‌قبل از بهره جویی از آن می بایست که از خون خود پیشکشِ روح بزرگ کند.
طوفان صبح که تمام مدت در سکوت به سخنان بانو گوش سپرده بود پس از اتمام داستان کلام داشت و گفت:
- پس به سبب نفرین ارواح بزرگ است که بدن شما دست خوش زخم های ریز و درشت است.
باستیان لبخند زنان گفت:
- درست است.
طوفان صبح در حالی که با دستانش اشاره در جهت آژمان و آترس داشت، زبان گشود و گفت:
- اکنون آن زبان بی همتا در دهان کدام یک از شماست؟
بانو از سوال او به خنده افتاد و گفت:
- هیچ کدام، ما هر سه این زبان را از اساتیدِ خویش آموخته ایم و اساتید ما از اساتید خود.
الحال طوفان صبح، آترس جنگجوی بی همتای من، کسی که زبان الهه را آموخته است در اختیار تو قرار دارد و برای شما می جنگد.
طوفان در حالی که خنجر دسته چوبی خویش را از غلاف بیرون می آورد زبان گشود و گفت:
- این بسیار عالی است اما درخواست شما در مقابل با پیمان خون چیست؟
بانو نفسی عمیق کشید و گفت:
- بسیار راحت است، تو به پاداش رهبر شدنت دروازه ی بهشت را به من نشان بده.
طوفان ترسی عمیق چشمانش را فرا گرفت و لرزان گفت:
- دروازه ی بهشت؟! آن جا محدوده ای بسیار خطرناک است که توسط آدم زادگانی تنومند محافظت می شود.
طوفان: انسان هایی که نه زبان در دهان دارند و نه گوش هایشان چیزی را استماع می کند. آن جا جهنمی است که هیچ کس تابحال از آن زنده برنگشته.
باستیان ابروانش را در هم کشید، رو به سمت آترس و آژمان کرد و گفت:
- پس دیگر کسانی هم هستند که در پی زبان روح بزرگ باشند.
طوفان کمی فکر کرد و گفت:
- درست است، چند سال قبل گروهی از انسان های چیره دست وارد قلمرو نگهبان شدند، نگهبان چندی از آنان را نابود کرد و چندی دیگر از دست او گریخته و به درون روستایِ ما پناه آوردند.
رئیس آن زمان قبیله، امیر پیر بود که با رئیس آنان صحبت می کرد و او را متقاعد می ساخت که دروازه ی بهشت جای بسیار خطرناکی است اما آنان عزم خویش را جمع کرده و آهنگ آن مکان را داشتند.
پس امیر پیر زمانی که دید گفته هایش اندکی در آنان تاثیر ندارد تصمیم گرفت که آن مکان را به آنان نشان دهد پس با طلوع خورشید همگام شده و به سمت دروازه ی بهشت راه افتادند.
امیر پیر آن مکان نفرین شده را در زیر چشمان خورشید به آنان نشان داد و گوش زد کرد که تنها، دروازه در شب ها نمایان می شود و برای گشایش او می بایست که یک قربانی محیا کنید و این را در نظر داشته باشید که این دروازه در زمان بیداری، نگهبان های خویش را نیز بیدار می کند.
هیچ کس نمی داند که در آن شب چه بر آنان گذشت، تنها ما مردان دهکده صدای فریاد های آنان را شنیدیم و زن هایمان، گوش هایِ بچه هایمان را از ترس گرفته و تمام شب برای آنان دعا خواندند.
باستیان کمی اندیشناک بر چهره ی طوفان خیره گردید و سپس گفت:
- ما دفترچه ای را پیدا کردیم که به گمانم متعلق به گروه دیگری غیر از جمعی باشد که به درون روستای شما پناه آوردند.
طوفان در جواب وی گفت:
- گروه های زیادی در پی دروازه هستند.
باستیان کمی مکث کرد و گفت:
- خودت شاهد قدرت ما بوده ای.
سپس خنجر از دستان طوفان ستاند و کف دست راست خویش را دگربار شرحه ساخت و گفت:
- با من عهد خون ببند که دروازه را به من نشان خواهی داد.
طوفان به دستان غرق در خون باستیان نگاه کرد و گفت:
- پیمان خون امری بسیار مقدس و در عین حال خطرناکی است. مقدس است چرا که هیچ دروغی در آن جای ندارد و خطرناک که اگر یکی از طرفین خلاف مقررات عمل کند، هر طرفین به مرگی دردناک دچار خواهند شد، پس زبان من لال باد اگر کلمه ای به دروغ از برای این امر از دهان جاری سازم.
بانوی من، تنها کسی که از مکان دروازه آگاهی دارد دختر امیر پیر است که او را فاخته ی سپید می خوانند.
 
آخرین ویرایش:

Omid.p

کاربر VIP انجمن
کاربر VIP انجمن
25/6/19
33
372
281
27
پارت 8
باستیان لبخند بر لبانش جاری گشت و گفت:
- فاخته ی سپید را راضی خواهم کرد.
طوفان بی وقفه زبانش را دگربار چرخاند و گفت:
- طبق گفته های امیر پیر دروازه ی بهشت منحصراً شب هنگام پدیدار می گردد و با خویش پاسبانانش را فرا می خواند، انسان هایی که با افسون، انسانیت خویش را از دست داده و به محافظانی خونخوار تبدیل گشته اند.
باستیان در حالی که متفکرانه به زمین خیره شده بود کلام داشت و گفت:
- آیا تعریفی از قدرت آن ها و سلاح های کشتارشان داری؟
طوفان گفت: هیچ کس تا به الان از پس دیدار نگهبانان زنده برنگشته است، تنها افراد قبیله در شب های طوفانی آنان را از فاصله ی بسیار مشاهده نموده اند و طبق گفته ی امیر پیر زبانشان بریده شده و قدرت شنواییشان گرفته و گوشی برای استماع کلام ندارند.
باستیان نفسی عمیق کشید و گفت:
- پس تا شب هنگام صبر می کنیم سپس از سد نگهبانان گذر می کنیم و خود را به آن سوی دروازه می رسانیم.
که طوفان عجولانه کلام بانو را قطع نمود و گفت:
- موضوع اصلی را فراموش کردید، دالان های دروازه به غیر از خون قربانیِ خویش با هیچ چیز دیگری گشوده نمی شود. شاه کلید ورود به دنیایِ پشت دروازه ،خونِ قربانی است.
باستیان غرق در اوهامات خویش چند قدم از طوفان دور گشت و به سمت آژمان و آترس حرکت کرد و گفت:
- همگی به کلام من گوش فرا دهید.

☆☆روستای سوشیانت (نجات دهنده)☆☆
آترس در حالی که چهره ی خویش را درون پارچه ای در خفا کشیده بود در جانب طوفان صبح گام بر می داشت که طوفان کلام داشت و گفت:
- من در سوشیانت همراه با زن و فرزندانم زندگی می کنم، روستایی سبز و آباد که تقریبا مردمان شادی را درون خود دارد.
گرداگرد سوشیانت، مالامال گردیده از درختانِ بلوط و گردو و افرا، به سبب همین امر سوشیانت یک دهکده ی مخفی محسوب می شود که در محاصره ی عظیم درختانِ تنومند قرار گرفته است.
دروازه ی عظیم ما که به دروازه ی ژاوُ (خالص) معروف است از عاج فیل های کهنسال ساخته شده که به رنگ سپید است و نگهبانان شجاعِ ما از آن پاسبانی می کنند، تا به حال هیچ غریبه ای بدون اجازه ی ما از ژاوُ عبور نکرده است، تو خوش اقبالی که همگام با ما هستی.
آترس در حالی که صدای ضعیف خنده اش از خلف پارچه به گوش می رسید گفت:
- بی صبرانه منتظرم که سوشیانت و ژاوِ
سپید را از نزدیک ببینم.
طوفان در جواب آترس زبان گشود و گفت:
- شهر و دیار تو کجاست؟ آیا خانواده ای داری؟
آترس با استماع سخن طوفان دگرگون حال سر خویش را به سمت آسمان چرخاند و گفت:
- شهر من به اندازه ی هفت دریا از این مکان فاصله دارد و در آن دیار هیچ خانواده ای منتظر من نیست، تنهایی نفرین من است.
طوفان پس از دمی سکوت دست به شانه ی آترس گذاشت و گفت:
- ژاوُ را مشاهده کن.
آترس از میان دست های سبز و زنده ی درختان دالان های عظیم و ستبر ژاوُ را مشاهده می نمود که همانند تکه ای از ماه در دل جنگل خودنمایی می کرد.
درست صدق گفته های طوفان، دروازه بافته شده بود از عاج های فیلان کهنسال و گرداگردش را پاسبانانی سیاه رخ احاطه نموده بودند. از طرفین دروازه دیواری عظیم و فراخ از جنس چوب های پایدار قرار گرفته بود که بر بلندای آن نگهبانانی با تیر و کمان هایشان ایستاده و وظیفه ی پاسبانی از دهکده را به دوش حمل می نمودند.
محافظان دروازه با رویت گروه بازمانده، دلشاد و خندان به پیشوازی از آنان شتافته و دروازه را مفتوح نمودند.
ژاوُیِ عظیم به سبب ده مرد تنومند که دستگیره های دروازه را به کف داشتند با مشقت بسیار گشوده شده و بالاخره آترس، خویش را به سوشیانت رسانید.
گروه طوفان نابهنجار و غوغاگر در حالی که خشم همانند ابری سیاه بر راءس آنان سوار بود وارد روستا شدند.
روستا آکنده بود از آلونک های بزرگ و کوچک که همگی با شُل و سنگ ساخته شده و با برگ درختان به تزئین رسیده بودند.
خاک قهوه ای رنگ زمین در آن منطقه پُر رنگ تر بود و درختانش کم حجم تر. آتشدان ها که با افول خورشید روشن شده بودند در بسیاری از مکان ها خودنمایی می کردند.
 
آخرین ویرایش: