در حال تایپ رمان دنیای جدیدی خلق می‌شود | __mehran__ کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 5K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: ___mehran___

نظر شما در مورد رمان

  • متفاوت

  • عالی

  • خوب

  • ضعیف


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

___mehran___

کاربر فعال
عضو انجمن
7/12/16
562
7,675
561
tehrann
فصل پنجم: انفجار بزرگ
نفس عمیقی می‌کشم و بطری قرص را روی میز کج می‌کنم. دو عدد قرص افسردگی بیرون می‌ریزد. در کنار هشت تا قرص دیگر قرار می‌گیرند. دو تا دوتا قرص‌ها را داخل دهانم می‌گذارم و یک جرعه از آب می‌نوشم. شاید افراد زیادی نباشند که صبح زود هشت تا قرص مصرف می‌کنند؛ اما من یکی از آن‌ها هستم. لیوان شیشه‌ای را روی میز می‌گذارم و از داخل یخچال، غذای رافی را بیرون می‌آورم. جلویش می‌گذارم و سه تا سوت می‌زنم. طول نمی‌کشد که با قامت کوتاه و بدن پشمالویی که دارد، خودش را به من می‌رساند. روی پاهایم می‌نشینم و زیر گلویش را لمس می‌کنم. به ساعت مچی خود یک نگاه گذرا می‌اندازم. عقربه‌ها روی یک ربع مانده به هشت، خواب مانده است. جلوی آیینه کرابات خود را صاف می‌کنم و با عجله از خانه خارج می‌شوم. روی درب آسانسور، برچسب درحال تعمیر خورده است. لب خود را گاز می‌گیرم و حرص خود را با مشت کردن دستانم خالی می‌کنم. وارد راه‌پله می‌شوم و همینطور که پله‌ها را پایین می‌روم، به این فکر می‌کنم که قرار است یک روز خسته کننده دیگر را در اداره تجربه کنم. درب ساختمان را باز می‌کنم و خارج می‌شوم. به سمت ماشینم قدم بر می‌دارم و توسط سوئیچ، درب آن را باز می‌کنم. پشت فرمان می‌نشینم. رادیو را روشن می‌کنم. فرمان را می‌چرخانم و روی پدال گاز فشار می‌دهم. شهر شلوغ است. مردم در رفت و آمد هستند و از همین دقایق، روز خودشان را شروع می‌کنند. به چراغ قرمز می‌رسم. روی پدال ترمز فشار می‌دهم. با بی‌حوصلگی دستم را زیر چانه‌ام تکیه‌گاه می‌کنم و نفس عمیقی می‌کشم. سرانجام، چراغ سبز می‌شود. دنده را عوض می‌کنم و روی پدال ترمز فشار می‌دهم. مسیر زیادی را طی نمی‌کنم که باری دیگر بچه‌های مدرسه‌ای، همراه با والدینشان، از خیابان عبور می‌کنند. ازدحام جمعیت زیاد است، به همین خاطر مجبور‌ هستم آرام برانم؛ اما به محض این که خود را از این محدوده خارج می‌کنم، روی پدال گاز فشار می‌دهم و با سرعت زیادی می‌رانم. بلاخره، به اداره می‌رسم. قبل از این که پیاده شوم، به ساعت ماشین نگاه می‌کنم. دقیقا به موقع رسیده‌ام. پیاده می‌شوم و درب را قفل می‌کنم.
 
آخرین ویرایش:

___mehran___

کاربر فعال
عضو انجمن
7/12/16
562
7,675
561
tehrann
امروز نیز در اداره روز خسته کننده‌ای داشتم. باید به اربـاب رجوع‌ها رسیدگی می‌کردم و مانند همیشه، راه حلی برای مشکلات آن‌ها می‌یافتم. درب ماشین را باز می‌کنم و باری دیگر پشت فرمان می‌نشینم. به ساعت نگاه می‌کنم. ده دقیقه مانده به بیست. دنده را جا می‌زنم و روی پدال گاز فشار می‌دهم. فرمان را می‌چرخانم. امروز، با باقی روز های خسته کننده دیگر، یک تفاوت بزرگ وجود داشت. آقای محسنی، یکی از کارمند‌های اداره، مستقیم وارد دفترم شد و کارت عروسی پسر خود را به من داد. عجیب است؛ زیرا من و آقای محسنی، هیچ نسبتی با یک دیگر نداشتیم. رابـ ـطه دوستی ما در حد سلام و احوال‌پرسی بود. در خواب هم نمی‌دیدم آقای محسنی که با تنفر به من نگاه می‌کند، کارت عروسی پسرش را به من بدهد. وارد یک خیابان بزرگ می‌شوم. کنار می‌زنم که برای شام، مواد لازم را تهیه کنم. هنگامی که با پلاستیک مواد غذایی، از مغازه خارج می‌شوم، یک مرد معتاد را می‌بینم که با لباس‌های پاره و قدیمی، روی کاپوت جلوی ماشین من نشسته است. سرش را پایین گرفته است و سیگار می‌کشد. نفس عمیقی می‌کشم و به سمت او قدم بر می‌دارم. دزدگیر ماشین را فعال می‌کنم که متوجه بشود من آمده‌ام. سر خود را بالا می‌آورد و با چشمان ریز و گود رفته‌ای که دارد، به من خیره می‌شود. صدای خود را صاف می‌کنم و با لحن آرامی می‌گویم:
_لطفا بیاید پایین. این ماشین برای منه.
سر خودش را به نشانه مثبت تکان می‌دهد و با صدای گرفته و خش دارش، خطاب به من می‌گوید:
_ببخشید.
سر خود را در جواب تکان می‌دهم. به محض این که پشت فرمان می‌نشینم، متوجه می‌شوم لاستیک ماشین پنچر شده است. در همین لحظه، شخصی با دست خود، به شیشه می‌کوبد. دلم فرو می‌ریزد و به سمت راست خود بر می‌گردم. دستش یک کارد است. چشمانم از تعجب درشت می‌شوند. شیشه ماشین را پایین می‌دهم و رو به او می‌گویم:
_بله.
با چشمان ریزی که دارد، به من نگاه می‌کند و در جواب، می‌گوید:
_ قبل از این که اینجا پارک کنی، من یه شیشه نوشابه شکستم. وقتی داشتی ماشین رو پارک می‌کردی، دیدم که داری روی اون می‌ری.
ابرو‌های خود را بالا می‌دهم و با تعجب می‌گویم:
_پس چرا چیزی نگفتی؟
بلافاصله جواب می‌دهد:
_چون داشتم سیگار می‌کشیدم.
ابرو‌های خود را بالا می‌دهم و با لحن آرامی می‌گویم:
_منطقیه، منم وقتی سیگار می‌کشم دوست ندارم با کسی حرف بزنم.
بدون این که چیزی بگوید، سر خودش را به نشانه مثبت تکان می‌دهد. پیاده می‌شوم و به سمت صندوق عقب می‌روم. درحالی که به شدت گرسنه هستم، با عجله لاستیک زاپاس را بیرون می‌آورم و تعویض می‌کنم. باری دیگر سوار ماشین می‌شوم. دست خود را به نشانه خداحافظی بالا می‌آورم و روی پدال گاز فشار می‌دهم. او نیز متاقبلا این حرکت را تکرار می‌کند. به ساعت ماشین نگاه می‌کنم. بیست و سی‌دقیقه است. ترجیح می‌دهم به رستوران مورد علاقه‌ام بروم و هرچه سریع تر شام بخورم.
 
آخرین ویرایش:

___mehran___

کاربر فعال
عضو انجمن
7/12/16
562
7,675
561
tehrann
صدای قدم زدنشان و وسایل آهنی که به آن‌ها متصل است، به گوش می‌رسد. نفس خانواده در سـ*ـینه حبس شده است. یکی از انسان‌های رباتیک که قد بلندی دارد و سرش تاس است، به سمت تابوت حرکت می‌کند. خم می‌شود و داخل گودال را می‌بیند. پس از چند ثانیه، خطاب به باقی انسان‌های رباتی، می‌گوید:
_این تابوت رو بیارید بیرون.
بلافاصله، از گودال فاصله می‌گیرد. نیرو‌های او به سمت تابوت حرکت می‌کنند. به کمک یکدیگر تابوت را بیرون می‌آورند، یکی از آن‌ها، خطاب به رئیس خود می‌گوید:
_احتمالا استخون‌های یک انسان داخل این باشه.
لبخند روی لب‌های رئیس انسان‌ها رباتیک، پر رنگ تر می‌شود و در جواب می‌گوید:
_من اینجوری فکر نمی‌کنم. چند قدم به سمت جلو بر می‌دارد؛ اما پای او به یک نخی برخورد می‌کند که به ماشه‌ی یک شات‌گان متصل است. اسلحه‌ای که در میان شاخ و برگ‌های درختان، استتار کرده است، گلوله‌ای به سمت رئیس آن‌ها شلیک می‌کند. گلوله به نصف صورت او بر می‌خورد. در همین لحظه، ماشین‌های فوق پیشرفته که به جت نیز، مشابه هستند، توسط اسلحه‌ای که بهشان متصل است، گلوله‌های رنگی شلیک می‌کنند. انسان‌های رباتیک، متوجه تله نمی‌شوند. به سمت عقب حرکت می‌کنند و در حالت آماده باش قرار می‌گیرند. پس از چند لحظه، رئیس آن‌ها، باری دیگر به سمت تابوت حرکت می‌کند؛ اما این بار، پای او به نخ برخورد نمی‌کند. دست ماشینی خود را بالا می‌آورد که درب تابوت را باز کند. مرد خانواده، چشمان خود را بسته است و حتی نفس نیز نمی‌کشد. آن ربات، درب تابوت را باز می‌کند. انتظار داشت با یک انسان زنده مواجه شود؛ اما داخل تابوت فقط یک اسکلت است. درب تابوت را می‌بنند و با عجله حرکت می‌کند. از کناز نخ می‌گذرد و با حرکت دستانش، دستور عقب نشینی می‌دهد. درب ماشین مشکی رنگ که به شانزده موتور متصل است، باز می‌شود؛ اما قبل از این که سوار شود، صدای عطسه کردن پسر خانواده به گوش می‌رسد. باری دیگر، لبخند سردی روی صورت مرد رباتیک می‌نشیند. درب ماشین، ظاهر می‌شود. با قدم‌های آهسته، حرکت می‌کند. برای بار دوم، پای انسانی او به نخ گیر می‌دهد؛ اما سر خود را پایین می‌آورد. برای چند ثانیه، به سمت چپ خود نگاه می‌کند، موفق می‌شود اسلحه شات‌گان را در میان شاخ و برگ‌ها تشخیص دهد.
نیرو‌های او اسلحه به دست ایستاده‌اند و از پشت سر رئیسشان، اوضاع را کنترل می‌کنند. خود او روی زمین می‌نشیند و توسط دستانش، گِل‌ها را از داخل گودال، بیرون می‌ریزد. دست راست پدر خانواده، روی تابوت است و درحالتی قرار دارد که هرلحظه، آماده باشد از داخل تابوت بیرون بیاید.
کمی انتظار می‌کشد. درنهایت، صدای رئیس انسان‌های رباتی به گوش می‌رسد.
_چیزی پیدا نکردم. حرکت می‌کنیم.
مرد خانواده، نفس حبس شده‌اش را بیرون می‌دهد و دستش را از روی درب تابوت بر می‌دارد. درب ماشین مشکی رنگ، به صورت خودکار، کاملا ناپدید می‌شود. زمانی که او سوار می‌شود، باری دیگر یک درب ظاهر می‌شود. شکارچیان، حرکت می‌کنند. هوش مصنوعی، درحال ساخت دنیای جدیدی است؛ اما در ابتدا، قصد دارد انسان‌های عادی را شکار کند. مسلما، هدفشان این است که انسان‌های رباتیک خلق کنند. موجوداتی که نصف انسان‌هستند و نصف دیگر از آهن و ماشین تشکیل شده‌اند. پس از این که انسان‌های رباتیک، دور می‌شوند. پدر خانواده دست خود را روی درب طبقه دوم تابوت می‌گذرد و وارد طبقه اول می‌شود. به اسکلت نگاه می‌کند، لبخندی می‌زند و با او دست می‌دهد. باقی اعضای خانواده نیز، از داخل گودال‌ها بیرون می‌آیند. داخل همه‌ی گودال‌ها، یک مسیر کوتاه به سمت راست کنده شده است که از بیرون گودال مشخص نیست. باری دیگر خانواده در آغـ*ـوش همدیگر جمع می‌شوند. پس از لحظاتی، راه می‌افتند و بعد از یک شب سخت، به سمت خانه‌شان حرکت می‌کنند.
 
  • Like
Reactions: 24_Darvin