در حال تایپ رمان دنیای جدیدی خلق می‌شود | __mehran__ کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 5K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: ___mehran___

نظر شما در مورد رمان

  • متفاوت

  • عالی

  • خوب

  • ضعیف


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

___mehran___

کاربر فعال
عضو انجمن
7/12/16
562
7,675
561
tehrann
اسم نویسنده : _mehran_ کاربر انجمن نگاه دانلود
اسم رمان : دنیای جدیدی خلق می‌شود
ژانر : علمی_ تخیلی، ترسناک، معمایی
ناظر : rita.rose
طراح جلد : H.A.N.A

format_new_negahدنیای_جدـیدی_خلق_می_شود.jpg



خلاصه :
کاوه مرد افسرده‌ای است که به تنهایی زندگی می‌کند. با گذشت زمان، اشخاصی که او می‌شناسد، به نوبت ناپدید می‌شوند و قسمت‌های گوناگون شهری که داخل آن مستقل است، تغییرات چشم‌گیری می‌کند. سرانجام، کاوه در یک دنیا جدید، خود را تنها انسان کره زمین می‌بیند، اما...
 
آخرین ویرایش:

rita.ros

ناظر آزمایشی رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر موقت
30/12/17
403
16,124
641
تهران



نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛

تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

___mehran___

کاربر فعال
عضو انجمن
7/12/16
562
7,675
561
tehrann
مقدمه:
در بعضی از مسائل حیاتی، انسان‌های قدرتمند، مرزی را برای دیگران به وجود آورده‌اند که فراتر از آن، غیر ممکن خطاب شود.جالب است، اگر به زمان انسان‌های نخستین باز گردیم و به این موضوع فکر کنیم که آن‌ها، هیچ‌وقت نمی‌توانستند به سبب برخورد سنگ‌ها، وجود آتش را کشف کنند و از آن بهره ببرند، چطوری گوشت پخته می‌خوردند و به تکامل می‌رسیدند. اگر دانشمندان بزرگ، اختراع‌های خودشان را به خط تولید نمی‌رساندند، چه کسانی، با چه وسایلی، جایگزین آن‌ها را پُر می‌کردند؟ اگر کره زمین مرزبندی نمی‌شد و حکومت‌ها به وجود نمی‌آمدند، همه‌ی انسان‌ها بدون هیچ حد و حدودی کنار یک دیگر زندگی می‌کردند. اگر اینطور بود‌، مشخص نیست جایگاه مردم، چگونه در اجتماع تلقی می‌شد و هزاران تصمیم سرنوشت ساز دیگر که انسان‌ها، در زمان‌های مختلف گرفته‌اند. در حقیقت، با تصمیم‌های درست و یا تصمیم‌های غلط انسان‌ها، در زمان‌هایی که گذشته است، زندگی امروزی شکل گرفته است و ما چه قدر غافل هستیم که با تصمیم‌های خودمان، شیوه زندگی آیندگان را شکل خواهیم داد. اگر برایتان شگفت انگیز است که حافظه کره زمین پاک شود و یک بار دیگر، انسان‌ها از صفر، زندگی را شروع کنند، این رمان گزینه مناسبی است.
{ دنــیای جــدیدی خلق می‌شود }
فصل اول.
با قدم‌های آهسته، حرکت می‌کنم و خود را به باقی انسان‌هایی می‌رسانم که روی لبه ساختمانِ بیست طبقه‌ ایستاده‌اند. در سکوت مطلقی که حاکم شده است، سر خود را بالا می‌آورم و به ابر‌های بارانی و نقره‌ای رنگ خیره می‌شوم. آسمان، رخت تیره‌ای پوشیده است و رخسارش را با ستاره‌های چشمک‌زن، تزیین کرده است. انگار که ماه از شب‌های دیگر بیشتر می‌درخشد؛ کاملا این درخشش، برای من محرز و مسلم است. حدس می‌زنم، بغض در گلوی آسمان رخنه کرده است و منتظر کوچک ترین اتفاق ناگواری می‌گردد که اشک‌هایش را به روی طبیعت جاری کند. در همین لحظه، باد وحشی می‌وزد و موهایم را مانند حال درونی‌ام پریشان می‌کند. قدم‌هایم را آرام بر می‌دارم و سعی می‌کنم، ترس و استرس خود را کاهش دهم. روی لبه‌ی ساختمان می‌ایستم، پلک‌هایم را به روی یک دیگر می‌گذارم و چشمانم را می‌بندم. نفس عمیقی می‌کشم‌ و افکارم را از هرگونه ترس و استرس، تهی می‌کنم. فقط چند ثانیه دیگر، به همراه باقی کسانی که کنار من ایستاده‌اند، از بالای ساختمان به سمت پایین می‌پرم و با یک تراژدی، به این بیست و پنج سال زندگی خاتمه می‌دهم. مرگ می‌تواند روزنه نوری به جاده‌ی تاریک زندگی ما ببخشد و با تجربه کردن آن، حداقل چند قدم رو به جلو حرکت کنیم. هرچند، صدای آزاردهنده، گوش‌خراش، کر کننده‌ و تیز یکی دیگز از حشره‌‌های‌جهش‌یافته، باری دیگر به گوش‌هایمان می‌رسد. به خود‌ می‌آیم و چشمانم را باز می‌کنم. حشره‌ غول‌پیکر با سرعت زیاد، در آسمان پر می‌زند و به سمت آرزو حرکت می‌کند. جثه تمام حشرات جهش‌یافته، دو چندان یک انسان بالغ است. این یکی نیز، مانند باقی حشره‌ها، با پوست زبر و مشکی، دو عدد شاخک بلند، هشت عدد بال و دندان‌های تیزی که دارد‌، به سرعت نیش خودش را از دور دست، به سمت آرزو پرتاب می‌کند. آن دختر جوان و لاغر اندام، سر خودَش را پایین‌ می‌آورد و پای چپ من را با دست راستَش می‌گیرد. در نهایت‌، موفق می‌شود که جای‌خالی دهد؛ سپس با تعجب رو به من می‌‌گوید:
- پس کاوه کجاست؟
اطراف خود را نگاه می‌کنم؛ اما خبری از کاوه نیست.
در جواب می‌گویم:
- الان که پیش ما بود.
سامان متفکرانه جواب می‌دهد:
- حتما نشونه‌اش رو گم کرده. باید یک نشونه دیگه براش درست کنید.
او یک مرد شیک‌پوش و خوش سیما است. با قد بلند، اندام ورزیده، پوست روشن و چشمان درشت، به صورت داوطلب از روی لبه ساختمان به پشت بام بر‌می‌گردد. با اسلحه مخصوصی که همراه خود دارد، مستقیم به سمت حشره شلیک می‌کند و با فریاد می‌گوید:
- من کاوه رو پیدا می‌کنم. شما می‌تونید ادامه بدید و برای رفیقمون یک نشونه جدید درست کنید.
سامان را با اسم اصلی‌اش صدا می‌زنم و با لحن بلند می‌گویم:
- صادق، مواظب خودت باش.
به سمت من بر می‌گردد و آن حشره را به حال خود رها می‌کند. همین امر، باعث می‌شود نیش حشره در یک لحظه، ما را غافل گیر کند و مانند برق و باد، گردن آرزو را سوراخ کند.
به نظر می‌رسد، درد شدیدی را دارد تحمل می‌کند. با پوست رنگ پریده‌‌اش، رگ‌های باد کرده‌ صورتَش و چشمانی که کاسه خون شده‌اند، از بالای ساختمان بیست طبقه، به سمت پایین پرتاب می‌شود. به این ترتیب، کار آرزو به خودکشی نمی‌رسد و روند مرگ او، خیلی سریع و غیر ارادی اتفاق می‌افتد.خونسردانه رو به سامان می‌گویم:
- خواهش می‌کنم، باید تموم تلاش خودت رو بکنی، اگه تو هم بخوای بمیری، دیگه کاوه رو برای همیشه از دست می‌دیم، حتی یک نشونه جدید درست کینم!
او سر خود را آرام تکان می‌دهد و با اعتماد به نفس می‌گوید:
- نگران نباش. داریوش، تو فقط سعی کن وظیفه‌ات رو درست انجام بدی.
لبخندی می‌زنم و در جواب می‌گویم:
- باشه. تموم سعی خودم رو می‌کنم. چه عجب اسم واقعی من رو فراموش نکردی!
می‌خواهد چیزی بگوید؛ اما نیش بی‌رنگ حشره، باری دیگر با سرعت حرکت می‌کند و از بیخ گوش او می‌گذرد.بدون حرف دیگری، به سمت عقب می‌چرخد و با اسلحه‌ مشکی رنگی که در اختیار دارد، به سمت حشره‌ جهش‌یافته شلیک می‌کند.فقط چند قطره، از مایع‌های آبی رنگ که از داخل اسلحه به سمت حشرات‌ جهش یافته شلیک می‌شود، کافی است که غول‌های معلق در آسمان، نابود شوند. من نیز، بند ساعت مچی‌ام را از دور دست خود آزاد می‌کنم‌ و آن را روی زمین می‌اندازم؛ سپس پای راستم را بالا می‌آورم و ساعت را زیر کفش‌هایم خورد می‌کنم.دوباره روی لبه ساختمان می‌ایستم و دستانم را آزادانه باز می‌کنم. هوا گرگ و میش است و مِه غلیظی در اطراف من وجود دارد. نسیم خنکی لای انگشتانم می‌پیچد. چشمانم را مجددا می‌بندم و در همین حالت، بلند می‌گویم:
_به زودی می‌بینمت صادق.
بلافاصله، خود را آزادانه از بالای ساختمان، به سمت پایین می‌اندازم...
***
با صدای ساعت کوکی، از خواب بیدار می‌شوم، همینطور که کمی در تخت خواب کش و قوس می‌روم، یک خمیازه‌ طولانی مدت می‌کشم.
از روی تخت خواب پایین می‌آیم و صدای زنگ خوردن ساعت را قطع می‌کنم؛ سپس به سمت‌آشپزخانه قدم بر می‌دارم. صبحانه‌ام را از داخل یخچال بیرون می‌آورم. سماور را روشن می‌کنم و از پنجره آشپزخانه، به بیرون خیره می‌شوم. حوالی ساعت دو بامداد که به سرویس بهداشتی می‌رفتم، شاهد بودم که برف سنگینی می‌بارد. نتیجه آن برف نیز، جامه جدید و سفید رنگ شد که اکنون شهر بر تن کرده است.
باری دیگر، از پشت شیشه‌‌های یخ زده، دانه‌های درشت برف را می‌بینم که با بی‌قراری از کنار همدیگر رد می‌شوند و یکی‌یکی از دل آسمان، به روی زمین می‌افتند.با لبخندی که ناخودآگاه، روی لب‌هایم می‌نیشیند، به زوج جوان و عاشق و همچنین کم سن و سال نگاه می‌کنم. آن‌ها،
همزمان با شور و شادی و هیجانی که دارند، در حال ساخت‌ یک آدم برفی هستند. کاپشن صورتی رنگ، بر قامت کوتاه دختر خودنمایی می‌کند. او زیر شال مخملی و قرمز رنگشَ، پناه گرفته است و به غیر از بینی سرخ و دو چشم درشتی که عیان است، باقی اعضای صورتش را پوشانده است. با این‌وجود، حدس می‌زنم چهره شاد و خوشی دارد. او آماده می‌شود دور از چشمان پسر بیچاره، کمی بدجنس بازی دربیاورد. هنگامی که پسر با تلفن همراه خودش مشغول می‌شود، دختر به سمت آدم‌برفی خیز بر می‌دارد. آن پسر که از همه جا بی‌خبر است، می‌خواهد با موبایلی که در دست دارد، از آدم برفی عکس بگیرد؛ اما دختر جیغ می‌کشد و در کم تر از چند‌ثانیه، با دستانَش آدم برفی را از ریخت و رو می‌اندازد. پسر که قامت بلندی دارد و از یک کاپشن قرمز رنگ، برای گرم نگه داشتن خودش استفاده می‌کند، حیرت زده می‌شود و با نگاهی که در آن، تعجب، حیرت، هیجان و عشق به صورت یک‌جا قابل تشخیص است، به آدم برفی ناقص نگاه می‌کند. حتما دقایق زیادی را خرج‌ تمام شوق و نبوغ خودش کرده است و در نهایت توانسته، یک آدم برفی نه چندان زیبا را بسازد؛ اما قسمت بد ماجرا این است که فرصت نکرد، از آن حتی یک عکس ساده بگیرد. همچنان خنده‌های دختر ادامه دارد و با جنب و جوش، یک گلوله برف از روی زمین جمع می‌کند؛ سپس آن را با حرکات دستانش، گرد می‌کند. در نهایت، گلوله برف را مستقیم به سمت پسر پرتاب می‌کند. جالب است که پسر نیز مقاومت نمی‌کند و اجازه می‌دهد، گلوله برف تمام کاپشنش را سفید کند. از این‌ها که بگذرم، من به فصلی که زمین جامه سفید رنگ خودش را بر تن می‌کند، علاقه زیادی دارم. در این فصل، سنگ‌ها از به خود لرزیدن می‌شکنند و اشک شوق ابرها، مانند گلوله‌های درخشان، زمین را روشن می‌کنند.
چشم برداشتن از منظره سفید رنگ شهر که از پشت قاب پنجره، مانند یک تابلو نقاشی ماهرانه، من را مجذوب زیبایی‌هایش کرده است، کار بسیار دشواری است. با صدای سوت کتری به خود می‌آیم. سر انجام، چشمانم را از آن زوج جوان و هرچیز دیگری که توجه‌ام را جلب کرده است‌، بر می‌دارم. زیر اجاق گاز را خاموش می‌کنم. یک لیوان چایی تازه دم می‌ریزم و با مقداری خامه عسلی که از قبل روی میز گذاشته‌ام، مشغول خوردن صبحانه می‌شوم. پس از اتمام صبحانه، ظرف قرمز رنگ سگ خود، که رافی نام دارد را از غذای سگ‌ها پر می‌کنم‌. رافی بهترین سگ دنیا است و هنگام تنهایی، با او حرف‌هایم را در میان می‌گذارم. جثه کوچک و ظریفی دارد، پشم‌های بدن و سرش، سفید رنگ است و چشمانش، همچون دو تیله مشکی رنگ می‌درخشد. البته، به خاطر نقص ژنتیکی که دارد، قسمتی از موی سر او با رنگ قهوه‌ای متمایز شده است.با کیف و لباس‌های رسمی، از خانه خارج می‌شوم و برای یک روز خسته کننده دیگر و کلی انسان‌های عصبانی که به اداره مراجعه خواهند کرد، آماده می‌شوم.
مانند همیشه امروز نیز، در اداره روز خسته کننده‌ای داشتم؛ زیرا باید کلی تلفن را جواب می‌دادم و برای اربـاب رجوع‌ها راه حل های مختلفی پیدا می‌کردم. با این‌ اوصاف یک مسئله عجیبی وجود داشت، که امروز را از باقی روز‌ها استثنا می‌کرد. آقای محسنی، یکی از کارمند‌های اداره، خیلی ناگهانی با روی خندان وارد دفتر من شد و کارت دعوت جشن تولد سیزده سالگی دخترش را، روی میز کارم گذاشت. در ابتدا تصور می‌کردم اتاق را اشتباهی آمده است؛ اما با گذشت زمان گرم صبحت شد و خیلی صمیمیانه رفتار کرد. واقعا عجیب بود؛ زیرا من و اقای محسنی هیچ نسبتی نداشتیم و حتی رابـ ـطه آشنایی ما، در درجه دوست معمولی نیز قرار نمی‌گرفت.
تقریبا سه سال می‌شود، که هر روز صبح همدیگر را در اداره می‌دیدیم و فقط به یک سلام بسنده می‌کردیم.همیشه با خود تصور می‌کردم، آقای محسنی آدم خیلی عبوس و از خود راضی است؛ اما به کل امروز نظر‌ من درمورد او عوض شد. اکنون نگاهی به ساعت ماشین می‌اندازم:
« 20:40 دقیقه »
پایم را به روی پدال ترمز فشار می‌دهم و با چرخاندن فرمان گوشه کناری پارک می‌کنم. قصد دارم مانند هر شب قبل از این که به خانه بروم، برای شام مواد لازم را تهیه کنم.
از زمانی آشپزی را دست و پا شکسته یاد گرفته‌ام که به خود قول دادم، دیگر عاشق نخواهم شد، پس تمام مسئولیت‌هایی که یک خانم در زندگی‌ دارد را باید تنهایی به دوش بکشم. آخرین شخصی که بعد از چند سال تنهایی ، وارد زندگی‌ام شد، ریگی در کفش داشت و به خاطر یک سری قصد و قرض، خودش را به من نزدیک کرده بود. دیگر به اتفاق‌هایی که در گذشته برایم رخ داده است، فکر نمی‌کنم. درب ماشین را باز می‌کنم و پیاده می‌شوم. خیابان شلوغ است و مردم در رفت و آمد هستند. طبق معمول یک عده دست‌فروش نیز، گوشه خیابان، اجناس خودشان را به حراج گذاشته‌اند. با عجله به سمت فروشگاه مواد غذایی، قدم بر می‌دارم و مواد لازم را تهیه می‌کنم. بعد از خرید با پلاستیک‌های مواد خوراکی، از مغازه خارج می‌شوم؛ اما در کمال تعجب، یک مرد معتاد را می‌بینم که با روی کثیف و لباس‌های پاره‌، روی کاپوت عقب ماشین من، نشسته است و همینطور که مو و ریش زیادی دارد، سر خودش را پایین گرفته است و سیگار می‌کشد.
حرکت می‌کنم و سر او فریاد می‌کشم:
- زود باش از روی کاپوت ماشین من بیا پایین.
هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد. نزدیک تر می‌شوم و با اکراه به او دست می‌زنم؛ سپس یک بار دیگر می‌گویم:
- کری؟ می‌گم از روی ماشین من بیا پایین.
سر خودش را بالا می‌آورد و با چشمان ریز و گود رفته‌اش به من خیره می‌شود.
در نهایت زبان باز می‌کند و با جسارت تمام می‌گوید:
- باشه از روی ماشینت میام پایین. من که کار بدی نکردم!
از روی کاپوت ماشین پایین می‌آید و همزمان نیشخند مسخره‌ای می‌زند، که حرص من را بیشتر از این در بیاورد.
با گاز گرفتن لب‌هایم، سعی می‌کنم عصبانیتم را فرو کش کنم. چشمانم را از دندان‌های سیاه و کرم خورده او بر می‌دارم و به سمت اتموبیلم، قدم بر می‌دارم. درب را باز می‌کنم و پشت فرمان می‌نشینم. پلاستیک‌های خرید را روی صندلی شاگرد می‌گذارم؛ سپس کلید ماشین را می‌چرخانم و ماشین را روشن می‌کنم. در همین لحظه، موبایل همراهم زنگ می‌خورد. یک خط ناشناس است‌ و به محض این که می‌خواهم پاسخ دهم، قطع می‌شود. به فکر فرو می‌روم و بدون هیچ حرکتی، به یک نقطه خیره می‌شوم. در حالی که یک سری موضوعات، ذهن من را درگیر کرده‌اند، آن مرد گدا و معتاد، یک بار دیگر مثل جن ظاهر می‌شود و دست کثیفش را به روی شیشه اتموبیل می‌کوبد. ناخودآگاه، دلم فرو می‌ریزد و توسط یک حرکت غیر ارادی، به سمت او بر می‌گردم. با چشمانی که درشت کرده است، به مواد غذایی داخل نگاه می‌کند. این بار، دیگر نمی‌توانم جلوی خود را بگیرم که به آن مرد پر رو و گستاخ، آسیب نزنم. اکنون، دوست دارم بدون هیچگونه حرکت اضافه‌ای، فقط او را به باد کتک بگیرم.درب ماشین را باز می‌کنم‌ و با عصبانیت، به سمت آن مرد عوضی حرکت می‌کنم؛ سپس یک مشت محکم به صورتش می‌کوبم. با کاپشن پاره و قهوه‌ای رنگ و یک شلوار پارچه‌ای، به روی زمین می‌افتد و با اغراق، سرفه‌های بلند و از ته گلو سر می‌دهد. هرکسی که از خیابان رد می‌شود و این صحنه را می‌بیند، با درشت کردن چشمانش و تکان دادن سر تاسف، قصد این را دارد که بگوید: « کتک زدن یک مرد معتاد، کار اشتباهی است. »
بدون توجه به آن‌ها، فریاد می‌کشم:
- تو مگه آدم نیستی؟ خجالت بکش.
این بار من، سر خود را به نشانه تاسف تکان می‌دهم. یک‌ نفس عمیق می‌کشم. آن مرد روی برف‌ها دراز کشیده است و حتی توان بلند شدن ندارد. دست خود را به نشانه کمک، به سمت او دراز می‌کنم. با چشمان ریز و گود‌‌رفته‌ و صورت کثیف و سیاه‌اش، به دست من خیره می‌شود؛ سپس ابروهایش را بالا می‌دهد و لبخندی می‌زند. با قصد این که من را به باد تمسخر بگیرد، شروع به حرف زدن می‌کند:
- تو مگه فکر کردی کی هستی. حالا چون ماشین و خونه داری، یعنی از من بالا تری
لبخند او به آرامی پاک می‌شود و ادامه می‌دهد:
- تو حتی معنی واقعی این زندگی رو یاد نگرفتی. زمانی که متوجه شوی هیچ انسانی وجود خارجی نداره و هر چیزی که می‌بینی، فقط توهم‌های ساخته ذهنته، علاقت به داشتن ماشین و خونه کم می‌شه، اون وقت شاید مثل من بشی.
با غرو و تکبر جواب می‌دهم:
_حرف‌های فلسفی نزن معتاد، تو هیچ وقت مثل من نمی‌شی.
خیلی جدی، خطاب به من می‌گوید:
_روزی می‌رسه که از دیدن من، قدری خوشحال می‌شی که حتی، حاضری به پام بیوفتی.
نگاه خود را از او بر می‌دارم؛ زیرا تلفن همراه‌ام باری دیگر زنگ می‌خورد. بدون توجه به مرد گدایی که همچنان روی برف‌ها خوابیده است، به سمت ماشینم حرکت می‌کنم. تماس را پاسخ می‌دهم و پشت فرمان می‌نشینم؛ سپس براین هدایت ماشین پایم را به روی پدال گاز فشار می‌دهم. شخصی که تماس گرفته است قصد ندارد چیزی بگوید. چند ثانیه منتظر می‌مانم که صبحت کند؛ اما در نهایت تماس را قطع می‌کند.به روی پدال ترمز فشار می‌دهم و پشت چراغ قرمز توقف می‌کنم. تلفن همراهم را خاموش می‌کنم و داخل جیب شلوارم می‌گذارم. منتظر می‌مانم چراغ سبز شود و همزمان به این موضوع فکر می‌کنم، که چه کسی ممکن است تماس گرفته باشد.
 
آخرین ویرایش:

___mehran___

کاربر فعال
عضو انجمن
7/12/16
562
7,675
561
tehrann
پس از این که پایین‌ترین چراغِ راهنمایی ‌رانندگی روشن می‌شود، پایم را به روی پدال گاز فشار می‌دهم و تخت‌گاز تا خانه رانندگی می‌کنم. هنگامی که به خانه می‌رسم مستقیم وارد حمام می‌شوم. خسته و کوفته زیر دوش آب داغ می‌‌مانم. پس از دوش سه دقیقه‌ای، حوله لباسی خود که رنگ آبی دارد را می‌پوشم و از حمام خارج می‌شوم. چراغ‌های آشپزخانه را روشن می‌کنم و به سمت پلاستیک‌های مواد غذایی، قدم بر می‌دارم. به نوبت، آن‌ها را از پلاستیک بیرون می‌آورم و قابلمه برنج را روی اجاق گاز قرار می‌دهم.
مشغول به پختن غذای مورد علاقه‌ام می‌شوم. تلفن همراهم را از سیم شارژر جدا می‌کنم و وارد لیست تماس‌های از دست رفته‌ می‌شوم.
همان خط‌ناشناسی که بعد از غروب با من تماس گرفت، سه بار دیگر سعی داشته است، با من ارتباط برقرار کند. در زمانی که حمام بوده‌ام و متوجه نشده‌ام. احتمال می‌دهم شماره جدید یکی از آشناهایم باشد، پس با همین طرز تفکر تصمیم می‌گیرم، با او تماس برقرار کنم. بعد از خوردن سه بوق، یک مرد با صدای بم و حجیمی که دارد، تماس را پاسخ می‌دهد.
- سلام کاوه. دیر زنگ زدی، منتطر بودم.
ظرف فلزی روغن جامد را، به داخل یخچال می‌گذارم و همزمان با لحن خنثی می‌گویم:
- سلام. شما؟
آن مرد می‌خندد و با تمسخر می‌گوید:
- ما تابه‌حال هم‌دیگه رو، ندیدیم.
با لحن قبلی خود می‌گویم:
- پس از کجا اسم کوچیک من رو می‌دونید؟
گستاخانه جواب می‌دهد.
- اسمت؟ من خیلی چیز ها از تو می‌دونم، که حتی خودت نمی‌دونی.
نیشخندی می‌زنم و با افسوس می‌گویم:
- مردم این کشور چرا این‌جوری شدن؟ چی بهت می‌رسه اگه مزاحم من بشی؟
خیلی جدی جواب می‌دهد.
- تند نرو کاوه. من قصد کمک کردن دارم!
ناخواسته ابرو‌هایم را بالا می‌دهم و با کج کردن دهانم و کلفت کردن صدایم ( به نشانه تقلید صدا از او ) می‌گویم:
- من به کمک کسی احتیاج ندارم! خداحافظ.
لحن حرف زدنش تغییر می‌کند و با عجله می‌گوید:
- صبر کن! تلفن رو قطع نکن.
با عصبانیت می‌گویم:
- من بیکار نیستم.
دوباره با لحن آرام، جواب می‌دهد.
- می‌خوام بهت ثابت کنم، خیلی چیز‌ها در مورد تو می‌دونم.
به سمت اجاق گاز حرکت می‌کنم و زیر قابلمه برنج را خاموش می‌کنم؛ بلافاصله از پنجره آشپزخانه، به بیرون خیره می‌شوم.
زیر پنجره ساختمان، یک مرد ایستاده است و با کت سیاهِ بلند و کلاه لبه داری که روی سرش، به چشم می‌خورد، با تلفن همراه مشغول صبحت است. چند ثانیه به آن مرد نگاه می‌کنم؛ اما در نهایت، تلفن همراه‌اش را داخل جیب پالتویش می‌گذارد و سوار تاکسی می‌شود.
- الو کاوه؟
به خود می‌آیم و می‌گویم:
- باشه گوش می‌دم، بهم ثابت کن در مورد من چی می‌دونی.
جواب می‌دهد:
- تاریخ مرگت چطوره؟
با حرص می‌گویم:
- گمشو بابا مرتیکه.
- چرا انقدر زود ناراحت شدی؟
خونسردی‌ام را حفظ می‌کنم، که بیش تر از این، عصبانی نشوم.
- چون بهتره بری دنبال تاریخ مرگ خودت بگردی.
در جواب می‌گوید:
- آروم باش، فقط می‌خوام به تو کمک کنم.
بدون اینکه چیز دیگری بگویم، تلفن را قطع می‌کنم و یک بار دیگر، نا‌خواسته به فکر عمیقی فرو می‌روم. صدای بم و حجیم او آشنا به نظر می‌آمد.

***

ساعت کوکی‌ام، رأس ساعت هفت صبح زنگ می‌خورد. از روی تخت خواب پایین می‌آیم و مستقیم به سمت آشپزخانه حرکت می‌کنم. شیر آب را باز می‌کنم و دست و صورت خود را می‌شورم.صبحانه‌ای که داخل یخچال باقی مانده است را بیرون می‌آورم و مشغول خوردن آن می‌شوم. امروز هوا به شدت سرد شده است و مانند دیروز، برف با شدت زیادی می‌بارد. بارش‌های اخیر، باعث شده‌اند شهر کاملا سفید پوش شود و رخ جدیدی به خود بگیرد. مشغول خوردن صبحانه هستم. با تعجب به تقویم روی میز نگاه می‌کنم. دور بیست و نهم این ماه را، با خودکار قرمز رنگ، خط کشیده‌ام.
هرچقدر که به ذهن خود فشار می‌آورم، نمی‌توانم مناسبت آن روز را به یاد بیاورم. عادت دیرینه من است که روزهای مهم ماه را با دایره‌ی قرمز رنگ، مشخص کنم و مناسبت آن روز را زیر تقویم بنویسم. با این روش کار مهمی که می‌خواهم در زمان موعودش انجام دهم، را از یاد نمی‌برم؛ ولی اکنون و در این لحظه، نمی‌دانم چرا دور بیست و نهم این ماه را با خودکار قرمز رنگ خط کشیده‌ام.
جرعه‌ای از چایی خود را می‌نوشم و استکان شیشه‌ای را به روی میز ‌می‌گذارم. جالب این است که حتی مناسبت آن روز را ننوشته‌ام. لب خود را گاز می‌گیرم و همین‌گونه که تقویم را از روی میز بر می‌دارم، یک صفحه از آن ورق می‌زنم؛ بلافاصله چشمانم از تعجب درشت می‌شوند و تقویم را رها می‌کنم.دور هر روز بهمن ماه، خط قرمز رنگی کشیده شده است.
 
آخرین ویرایش:

___mehran___

کاربر فعال
عضو انجمن
7/12/16
562
7,675
561
tehrann
از روی صندلی بلند می‌شوم. دستانم بی اختیار لای موهای صاف و مشکی رنگم، جا باز می‌کنند و به قصد تمرکز، نقطه‌ای از کف سرامیکی آشپزخانه را نشانه می‌گیرم. چه کسی این فرصت را پیدا کرده‌ است که تقویم من را دستکاری کند. نزدیک به یک سال است که هیچ شخصی، به خانه من نمی‌آید. خم می‌شوم و از زیر میز ناهار خوری، تقویم را برمی‌دارم. بهمن ماه را ورق می‌زنم و وارد ماه اسفند می‌شوم‌؛ مانند ماه بهمن، دور هر روز اسفندماه، با دایره قرمز رنگ، علامت گذاری شده است. واقعا نمی‌دانم دور از چشمان من، چه اتفاقاتی رخ داده است. صفحه تقویم را برمی‌گردانم. در ماه فروردین، دور سه روز خط کشیده‌ام. در اردیبهشت‌ماه، دور یک روز خط کشیده‌ام؛ همینطور در فصل تابستان، تشخیص داده‌‌ام که در مجموع دور شش روز را خط بکشم. تک‌تک روزها و مناسبت‌هایی که مشخص کرده‌ام در خاطر‌ات من جای گرفته‌اند.این تقویم را با خود از خانه بیرون نبرده‌ام و حدقل یک سال‌ کامل، هیچ شخصی داخل این خانه طلسم شده، پا نگذاشته است. به وسیله انگشتان دست راستم، قسمتی از ریش خود را می‌خارانم و نگاهی به ساعت دیواری خانه می‌اندازم، ساعت 07:30 است. با عجله، به سمت اتاق خواب خانه قدم برمی‌دارم. لباس‌هایم را عوض می‌کنم و آماده می‌شوم، مانند باقی روزها سروقت به اداره برسم. رأس ساعت هشت صبح، وارد اداره می‌شوم‌؛ سپس خود را به طبقه دوم می‌رسانم. کلید را داخل قفل دفتر می‌چرخانم و برق‌های اتاق را روشن می‌کنم. به منشی خود می‌گویم یک لیوان قهوه برایم بیاورد؛ سپس کتم را آویزان می‌کنم.
پشت رایانه می‌نشینم و مانند همیشه، مشغول انجام دادن وظایفم می‌شوم. خیلی طول نمی‌کشد، خانم ملکی درب دفتر را باز می‌کند و با لبخندی که روی لب‌هایش نشسته است، استکان قهوه را برایم می‌آورد. یک ایمیل از شخص ناشناسی دریافت می‌کنم. خانم ملکی، به سمت من قدم بر می‌دارد و آرام می‌گوید:
- صبح به خیر.
در جواب به او سر خود را تکان می‌دهم. استکان قهوه را به روی میز می‌گذارد و از دفترم خارج می‌شود. وارد ایمیل‌های دریافتی می‌‌شوم. متن‌نامه‌ به قدری عجیب است که بدون پلک زدن به صفحه رایانه چشم می‌دوزم:
« سلام کاوه. من همون کسی هستم که روز گذشته چندین بار بهت زنگ زد؛ اما تماس برقرار نشد و آخرش خودت بهم زنگ زدی. ناراحت نباش، من می‌دونم چه کسی تقویم تو رو دستکاری کرده.
اگه می‌خوای تو هم حقایق رو بدونی، کافیه ساعت هشت شب بیای به رستوران مورد علاقه‌ات، منتظرتم»
استکان قهوه را از روی میز کار بر می‌دارم و همینطور که غرق در فکر هستم، جرعه ای از آن را می‌نوشم. تکه‌ی پریده گوشه‌ی استکان را برای خیره شدن انتخاب می‌کنم.
سیلی از حدس و گمان، در وجودم سرازیر می‌شود و بی‌رحمانه من را در گمانه‌زنی، غرق می‌کند. در‌همین لحظه، از پشت پرده‌های نرده‌ای اتاق، برای چند ثانیه فلش یک دوربین به چشمانم اثابت می‌کند. سر خود را بالا می‌آورم و سعی می‌کنم متوجه شوم چه کسی پشت پنجره ایستاده است. از روی صندلی بلند می‌شوم و با عجله به سمت درب چوبی اتاق، حرکت می‌کنم. دستگیره درب را به سمت پایین می‌دهم و از اتاق کار خود، خارج می‌شوم. سرم را می‌چرخانم و اطراف را می‌بینم. به غیر از کارمند‌های اداره که داخل دستانشان برگه‌ها و اسناد‌های مختلف جای گرفته‌ است، شخص مشکوکی مشاهده نمی‌کنم.
 
آخرین ویرایش:

___mehran___

کاربر فعال
عضو انجمن
7/12/16
562
7,675
561
tehrann
***
{12 ساعت بعد}
{ساعت 20:00، در رستوران مجلل}
فاصله پارکینگی که ماشینم را در آن پارک کرده‌ام، تا رستورانی که در آن قرار دارم، زیاد است. به همین خاطر، بارش برف من را مانند
موش آب کشیده خیس کرده است. یک میز خالی، در انتهای رستوران به چشمانم می‌خورد، به سمت آن حرکت می‌کنم. صندلی مشکی رنگ و آهنی را بیرون می‌آورم و روی آن می‌نشینم.
رستوران رمانتیکی است. دکوراسیون مناسبی دارد و انتخاب رنگ‌های گرم، برای دیوار‌ها و هماهنگ بودن رنگ قهوه‌ای پرده‌ها، با یکدیگر، بسیار مناسب است. لوستر‌های بلندی نیز، از سقف آویزان شده‌اند که زیبایی خاصی به رستوران بخشیده‌اند. همچنین، یک بند موسیقی که متشکل از خواننده، ویولونیست، پیانیست و گیتارزن است‌، با نواختن قطعه‌‌های موسیقی آرام و دلپذیر، مردم را به صلح و دوستی، دعوت می‌کنند. به ساعت مچی خود نگاه می کنم: « 20:02 دقیقه »
همراه با سرگیجه، صدا‌های گنگ و نامفهومی داخل سر‌م می‌پیچد. حتما به خاطر افراط در کار است. با دست راستم، سر خود را مالشت می‌دهم و همزمان نفس عمیقی می‌کشم. یک ساعت، با بند چرم و صفحه آبی رنگ که علامت شرکت سازنده‌ای، روی آن ثبت نشده است، را به دست خود بسته‌ام. یادم نمی‌آید چه زمان این جنس بی‌ارزش را خریده‌ام که حتی شرکت سازنده، به خودشان زحمت نداده‌اند، علامت و یا اسم محصول را روی صفحه ساعت بنویسند. بعد از چند ثانیه، نگاه‌ام را از ساعتی که به دور دست خود بسته‌ام، جدا می‌کنم و همینطور که ابروهایم را درهم می‌کشم، از خود می‌پرسم:
« این ساعت رو از کجا خریدی؟ »
یکی از گارسون‌ها را صدا می‌زنم، او نیز کمی آشنا بازی می‌کند و با حوله‌ی قرمز رنگ و مخملی، به سمت من می‌آید. منوی رستوران را به روی میز می‌گذارد و حوله را به من تحویل می‌دهد؛ سپس می‌گوید:
- خودتون رو خشک کنید قربان.
تشکر می‌کنم و حوله را از دست او می‌گیرم. بعد از این که خود را خشک می‌کنم، حوله را به همان گارسون که یک دوست قدیمی است، تحویل می‌دهم. مِنو را از روی میز برمی‌دارم. بعد از نگاه انداختن به غذا‌های رستوران، لب خود را مقداری کج می‌کنم و ابروهایم را بالا می‌اندازم؛ سپس رو به گارسون می‌گویم:
- رستوران شما غذا های خیلی خوبی داره؛ اما برای اضافه و پخت غذا های جدید، وقت نمی‌ذارید.
در جواب، با لحن شمرده‌ای می‌گوید:
- قربان، ما آماده‌ی سِرو صد و بیست غذای مختلف هستیم.
سر خود را به نشانه تایید تکان می‌دهم، ولی روی حرف خود ایستادگی می‌کنم.
- درسته؛ ولی غذاهاتون تکراری شده، ترجیح می‌دم فقط یه سالاد ساده سفارش بدم!
قبل از این که گارسون چیزی بگوید، یک صدای مردانه به گوش می‌رسد:
‌- برای من هم لطفا سالاد بیارید.
از روی صندلی بلند می‌شوم و به مرد شیک‌پوش و اتو کشیده‌ای نگاه می‌کنم که با یک لبخند ملیح و مسلم، رو به روی من ایستاده است. گارسون، با ثبت سفارش، به سمت آشپزخانه حرکت می‌کند. آن مرد شیک پوش، با قد بلند، اندامی ورزیده، کت و شلواری شیک و موهای براق، دست خود را برای ادای احترام به سمت من دراز می‌کند. هیچ سخنی به ذهنم نمی‌رسد که به زبان بیاورم. به این ترتیب، فقط با او دست می‌دهم؛ اما آن مرد با صدای رسایی می‌گوید:
- لطفا بشین کاوه.
نگاه خود را از او برمی‌دارم و به روی صندلی می‌نشینم؛ بلافاصله خونسردانه‌ می‌گویم:
- ما همدیگه‌ رو قبلا دیدیم؟
کمی فکر می‌کند و چشمانش را ریز می‌کند؛ سپس جواب می‌دهد:
-نه. شما اینطوری فکر می‌کنی؟
پوزخندی می‌زنم و خیلی رک و پوست کنده می‌گویم:
- در مورد من چی فکر کردی؟ توی رستوران به این بزرگی، مستقیم اومدی به سمت میزی که من اون جا هستم.
با دست راستش به مردمانی که اطراف نشسته‌اند، اشاره می‌کند و با صدای حجیم خودش می‌گوید:
- به اطراف خودت نگاه کن، این رستوران بزرگه ولی اکثرا با خانواده‌های خودشون اومدن، یا اینکه دو نفری خیلی رمانتیک کنار همدیگه نشستن. هیچ مردی، غیر از تو تنها پشت یک میز نشسته.
بدون این که اطراف خود را ببینم، بحث را عوض می‌کنم و سرسختانه می‌گویم:
- امیدوارم بتونی من رو قانع کنی، وگرنه بدجوری کلاهمون میره تو هم‌دیگه.
با چشمان درشت و مشکی رنگی که دارد، به رخسار تعجب‌زده من خیره می‌شود و با آرامش می‌گوید:
- اول اجازه بده خودم رو معرفی کنم، اسم من سامان هست...
وسط حرف او می‌پرم..
- ببین سامی خوشگله، تنها دلیلی که باعث شد امشب بیام به این قرار، فقط بحث تقویم بود، پس زود پسرخاله نشو.
پارچ شیشه‌ای را از وسط میز بر می‌دارد و نصف لیوان را از آب پر می‌کند؛ سپس آن را به سمت من می‌گیرد و با همان لحن قبلی خودش می‌گوید:
- آروم باش لطفا.
لیوان را از دست او می‌گیرم و در یک کلمه می‌گویم:
- منتظرم.
گارسون به سمت میز ما حرکت می‌کند و سفارشمان را تحویل می‌دهد. بدون این که جرعه‌ای از آب را بنوشم، لیوان را به روی میز می‌گذارم.
به ظرف سالاد او اشاره می‌کنم و با کنایه می‌گویم:
- چرا چیزی نمی خوری؟ می‌ترسی به خاطر سُسی که داره چاق بشی؟
لب‌هایش را به نشانه نداشتن میل، کج می‌کند و آرام می‌گوید:
- من سالاد دوست ندارم.
با لحنی که انگار می‌خواهم مچش را بگیرم، خطاب به او می‌گویم:
- پس چرا از بین این همه غذا، سالاد سفارش دادی؟
باری دیگر به من خیره می‌شود. دستانش را به یکدیگر گره می‌زند و در نهایت، با لحن مرموزی می‌گوید:
- چون فعلا هدف من غذا خوردن نیست
 
آخرین ویرایش:

___mehran___

کاربر فعال
عضو انجمن
7/12/16
562
7,675
561
tehrann
ابرو‌هایم را در هم‌ می‌کشم و با لحن جدی خود می‌گویم:
- ببین دیگه خیلی داری وقت من رو می‌گیری، اگه نمی‌خوای حرف بزنی همین الان زحمت رو کم کن.
با تمسخر، لبخند می‌زند و خونسردانه جواب می‌دهد:
- نه. هنوز حرف‌های من تموم نشده!
از روی صندلی بلند می‌شود و همراه با قدم‌های آهسته، به سمت من حرکت می‌کند؛ سپس بدون تردید می‌گوید:
- من تقویم تو رو خط خطی کردم.
چشمانم گرد می‌شوند و برای چند ثانیه صورتم از عصبانیت مچاله می‌شود. از روی صندلی بلند می‌شوم و با دستانم به بدن او می‌کوبم؛ سپس فریاد می‌کشم:
- چی داری می‌گی تو مرتیکه؟
همزمان با پوزخندی که می‌زند، خیلی آرام می‌گوید:
- واقعا می‌خوای بدونی من چی می‌گم؟
همینطور که مستقیم به چشمانش زُل می‌زنم، جواب می‌دهم:
- زود باش بگو وگرنه مجبور می‌شم، به جرم وارد شدن به حریم خصوصیم ازت شکایت کنم.
طوری که انگار از حرف‌هایم نترسیده است، شمرده‌ تر می‌گوید:
- کسی که اون تقویم رو خط خطی کرد، خودت بودی کاوه.
دندان‌هایم را با حرص به همدیگر می‌سابم و یقه آن مرد را می‌گیرم؛ سپس سرش فریاد می‌کشم:
- عوضی. مثل آدم حرف بزن.
درحالی که توجه همه‌ به سمت ما جلب شده است، دوباره با آرامش حرف می‌زند. نگاه‌های مردم و پچ‌پچی که در مورد ما می‌کنند، اصلا برای او اهمیت ندارد.
با آرامش‌خا‌طر می‌گوید:
- تو که واسه اولین بار هست داری من رو می‌بینی.
ابرو‌هایم را بالا می‌دهم و با حرص می‌گویم:
- ولی مثل این که، تو واسه اولین بار نیست، من رو می‌بینی!
به نشانه نا‌آگاهی شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و جواب می‌دهد:
- نمی‌دونم.
سعی می‌کنم حرف دل خود را خیلی کوتاه به او بگویم:
- چی از جون من می‌خوای؟ اول که مزاحم تلفنی بودی، الان که تقویمم رو خط خطی کردی، حداقل بگو برنامه‌ات برای آینده‌ چیه؟
دستانش را به نشانه تسلیم بودن، بالا می‌آورد و با همان لحن آرامی که من را دیوانه می‌کند، شمرده ‌شمرده حرف می‌زند:
- من این وسط، فقط یک واسطه هستم، وظایف معینی هم دارم، الان زمان مناسبی نیست، تا بیشتر از این برات توضیح بدم؛ ولی در همین حد بگم که از فردا دنیا برای تو دگرگون می‌شه.
مکث می‌کند و به کسانی که با چشمان درشت شده به ما نگاه می‌کنند اشاره می‌کند؛ سپس نزدیک تر می‌شود و در گوشم می‌گوید:
- به این مردم اهمیت نده، نگاه هیچ‌کدوم از اون‌ها واقعی نیست.
گارسون به سمت ما می‌آید و دستانم را از یقه‌ی سامان جدا می‌کند؛ بلافاصه خیلی جدی می‌گوید:
- آقایون، لطفا تمومش کنید.
سامان لبخند ملیحی می‌زند و یک بار دیگر دستانش را به نشانه تسلیم بودن بالا می‌آورد. نگاه من بدون اختیار به سمت دست چپ او می‌رود. به ساعت مچی‌اش خیره می‌شوم و با عصبانیت می‌گویم:
- چرا کپی ساعت من رو بستی؟
نگاه‌اش را به سمت ساعت مچی من، می‌چرخاند و آرام می‌گوید:
- نمی‌دونم، این فقط یک ساعته.
با لرزش دستانم که به خاطر مشکلات عصبی، به سراغ من آمده است، به ساعت او اشاره می‌کنم و با لحن سریع خود می‌‌گویم:
_چرا تو با این لباس‌های گرون قیمت باید همچین ساعت مزخرفی بندازی؟ معمولا امثال تو، ساعت های مارک و معروف میندازن.
صدایش را، با چند‌ تا سرفه‌‌ی متوالی، صاف می‌کند و به ساعتی که بسته است، چشم می‌دوزد؛ سپس جواب می‌دهد:
-‌ راستش، اگه این ساعت رو برای یک مدت طولانی از دستم دربیارم همه چی از یادم میره و فراموشی مطلق می‌گیرم، برای همین ترجیح می‌دم همیشه رو دستم باشه، به تو هم پیشنهاد می‌کنم مثل من باشی.
به‌خاطر درگیری فیزیکی نفس‌نفس می‌زنم؛ اما چشمانم را ریز می‌کنم و با لحن معناداری می‌گویم:
- تقاص کاری که کردی رو پس می‌دی.
دیگر چیزی نمی‌گوید، من نیز راه می‌افتم و با بدن خود به او می‌کوبم.
چند قدم بر می‌دارم و از انتهای رستوران فاصله می‌گیرم؛ اما قبل از این که صورت حساب را پرداخت کنم، رستوران در سکوت مطلق فرو می‌رود. دیگر کسی صبحت نمی‌کند و هیچ گارسونی سفارش مشتری را تحویل نمی‌گیرد. زمان زیادی نمی‌گذرد که صدای خنده‌های مضحک او را می‌‌شنوم. کمی بعد با فریادی که می‌کشد خطاب به من می‌گوید:
- یادت باشه، که نباید تا سال آینده زندگی کنی.
لب‌هایم را گاز می‌گیرم و با عصبانیت به سمت عقب می‌چرخم. به محض اینکه می‌خواهم به سراغ او بروم، یکی از گارسون‌ها با فاصله‌ی اندکی از کنار من رد می‌شود. در‌واقع کم مانده بود باعث شوم سینی غذایی که داخل دستانش دارد به روی زمین ریخته شود و کلی غذا به هدر برود. همینطور که آن مردک دیوانه خونم را به جوش آورده است، بدون عذرخواهی از کنار گارسون عبور می‌کنم و به دنبال سامان می‌گردم؛ اما در کمال تعجب، هرچقدر که اطرافم را می‌بینم، او را پیدا نمی‌کنم. دوباره صدای مردم به گوش می‌رسد و همه‌چی به حالت عادی خودش بر می‌گردد. انگار که در این فاصله‌ی کوتاه آب شده است و به داخل زمین فرو رفته است. نگاه خود را به گوشه‌ و انتهای رستوران می‌چرخانم، درست به سمت میزی که پشت آن نشسته بودیم. اکنون یک خانواده پر جمعیت آن‌جا نشسته‌اند و حتی نصف غذای خودشان را خورده‌اند.
چطور ممکن است؟ زمانی که آن مردک عوضی خندید و خطاب به من جملاتی را گفت، هنوز بشقاب‌های سالاد روی میز بودند؛ اما زمانی که به سمت عقب برگشتم، نه خبری از سامان بود و نه خبری از بشقاب‌های سالادی که، نصفه و نیمه‌ رها شده بودند. دستانم را، به روی سرم می‌گذارم و با چشمانی که می‌خواهند از حدقه در بیایند، اطرافم را می‌بینم. قبل از اینکه بیشتر از این جلب توجه کنم، با ضربان بالا و قدم‌های آهسته، حرکت می‌کنم، که صورت حساب را پرداخت کنم. یک مرد جوان و لاغر اندام با موهای بلند و فرفری، پشت میز نشسته‌ است. صدایم را صاف می‌کنم و مبلغی که در صورت‌‌ حساب نوشته است را، به سمت او می‌گیرم. در ابتدا، کمی به من خیره می‌شود؛ سپس ابروهایش را بالا می‌دهد و با چشمانی که انگار بسته‌ هستند، خطاب به من می‌گوید:
- هزینه میز سی و سه رو پرداخت می‌کنید؟
هیچ حرفی به ذهن من نمی‌رسد، او فکر می‌کند من به تازگی وارد این رستوران شده‌ام. پول را از دستم می‌گیرد و با شکل دادن به لب‌هایش می‌گوید:
- خیلی هم بد نیست، کمک کردن به پدر خانواده‌ای که، شاید پول نداشته باشه.
سر خود را به نشانه تایید تکان می‌دهم و در جواب می‌گویم:
- بله وضع مالی اون مرد خوب نیست، لطفا بین خودمون بمونه.
آب دهانم را سخت فرو می‌دهم و بدون این که منتظر جواب آن مرد بمانم، با قدم‌های سریع از رستوران خارج می‌شوم.
زیر بارش شدید برف، به سمت پارکینگ رستوران قدم بر می‌دارم. سوار ماشینم می‌شوم و نفس عمیقی می‌کشم. به خاطر شوک بزرگی که در رستوران به من وارد شد، دقایق زیادی را در خود غرق فکر می‌شوم. به محض این که چشمانم به ساعت ماشین می‌خورد‌، سوئیچ را می‌چرخانم و آماده حرکت می‌شوم. کادویی که از قبل برای دختر آقای محسنی خریده‌ام را عجولانه داخل ماشین کادو می‌کنم؛ سپس روی پدال گاز فشار می‌دهم و تا مقصد، بدون‌توقف رانندگی می‌کنم.

***

اوایل جشن، احساس خوبی نداشتم و مدام فکر می‌کردم، در این جمع اضافی هستم؛ زیرا با کسی نسبت نداشتم.
هرکسی با یک نفر صبحت می‌کرد و عده‌ای دیگر مشغول رقـ*ـص و شادی بودن؛ ولی من یک گوشه تنها برای خود نشسته بودم و سعی می‌کردم با تلفن همراه و بازی‌های مسخره‌اش سرگرم شوم.
البته در ادامه جشن تولد، خود آقای محسنی از میان عده زیادی گذشت و آمد در کنار من نشست. شروع کرد به احوال پرسی و خیلی گرم با من رفتار کرد.
بعد از آن، به صورت ناخواسته با فامیل‌هایش آشنا شدم و در ادامه جشن تولد، من را به حرف گرفتند.خیلی مفصل در مورد سیاست، وضع اقتصادی، نتایج فوتبال و فیلم و سریال صبحت کردیم.
اگر خلاصه بگویم، دو ساعت آخر جشن تولد، همه چیز خوب پیش رفت. بعد از مدت‌های طولانی که در خانه پوسیده بودم و مانند پرنده‌ای در قفس، خود را در یک چهار‌چوب مشخص زندانی کرده بودم، این جشن تولد کمی روحیه‌ام را عوض کرد...
اکنون از روی مبل بلند می‌شوم و با کسانی که در این جشن آشنا شده‌ام، خداحافظی می‌کنم. اکثر آن‌ها مرد‌های فرهنگی و یا شاغل در نهاد‌های دولتی هستند، که با لباس‌های شیک و مرتب، در مهمانی حاضر شده‌اند. آقای محسنی، هرکاری که از دستش برمی‌آمده، امشب در جشن تولد تنها دخترش انجام داده است. حتی برای برای ایجاد هیجان و شور شادی مهمان‌هایش، به اصلاح یک پیشگو و آینده‌ بین را آورده است. پس از این که با آقای محسنی دست می‌دهم و از او خداحافظی می‌کنم، به من پیشنهاد می‌دهد به سمت آن پیشگو بروم و از آینده خود خبردار شوم. آن پیرزن، در حد یکی و دو دقیقه، از هر فردی که می‌خواهد، خانه و جشن تولد را ترک کند، پیشگویی می‌کند. من به این جور مسائل اعتقاد ندارم؛ اما برای این که به آقای محسنی بی‌احترامی نکنم، حاضر می‌شوم که آن پیشگو در مورد من نیز، قبل از خروج از خانه دروغ‌هایی بسازد.
یک زن سالخورده است، که با قد کوتاه و نگاه عمیقی که به مهمان‌های داخل خانه دارد، حسابی بازار‌ گرمی کرده است.کاری که انجام می‌دهد، اصلا برای من خوشایند نیست. به هر ترتیب می‌ایستم و به چشمانش زُل می‌زنم. او لباس یک‌سره و بنفش رنگی به تن کرده است و همینطور که یک چشمش را لنز گذاشته است، با چین و چروک‌های روی پوست صورتش از هرکسی که به سمت او می‌رود، استقبال می‌کند. من نیز از این موضوع استثنا نیستم. پس از لبخندی که می‌زند، مشخص می‌شود، نیمی از دندان‌های او داخل دهانش نیستند. با صدای خراشیده و تیزی که دارد، از من می‌خواهد چشمانم را آرام به روی همدیگر بگذارم و به سفیدی مطلق فکر کنم. به یک جایی که جز سفیدی هیچ چیز دیگری در آن‌جا پیدا نمی‌شود. این کار را انجام می‌دهم و با صداقت تمام فقط به یک محلی فکر می‌کنم، که سفیدی مطلق همه‌جا را فرا گرفته باشد. نه آدمی به چشم می‌خورد و نه صدایی به گوش می‌رسد. طبق خواسته‌ پیشگو، ذهن‌ خود را از هرچیز اضافه‌ای پاک می‌کنم. بعد از چند دقیقه از من می‌خواهد چشمانم را باز کنم و به حالت عادی خود بازگردم. چند ثانیه با چشمان ریز و قهوه‌ای رنگش به من خیره می‌شود؛ اما خیلی زود چهره‌اش را تغییر می‌دهد و سعی می‌کند، خودش را ناراحت جلوه دهد، طوری که در ادامه حرف‌های او را باور کنم. با خونسردی می‌گویم:
- اتفاق بدی افتاده؟
سرش را به نشانه مثبت، تکان می‌دهد و با صدای خش‌ دار خودش می‌گوید:
- هرگز سال آینده رو نمی‌بینی، چون قبل از اومدن بهار، این دنیا رو ترک کردی.
عصبانیت خود را با کشیدن نفس عمیقی فرو می‌دهم و حرف‌های او را نشنیده می‌گیرم. من نباید جشن تولد دختر نوجوانِ آقای محسنی را خراب کنم. در نهایت یک لبخند مصنوعی می‌زنم و رو به آن زن سالخورده می‌گویم:
- ممنون.
می‌خواهم از کنار او عبور کنم و به سمت در خروجی بروم، که خیلی ناگهانی با دست خشکی که به آن حنا زده است، مچ دستَم را می‌گیرد و نزدیک تر می‌شود؛ بلافاصله می‌گوید:
- یادت باشه، این زندگی حقیقی تو نیست.
مچ دستم را رها می‌کند و آرام‌تر می‌گوید:
- مواظب باش.
چشمان خود را از او می‌دارم و همینطور که حس و حال عجیبی گریبان‌گیر من شده است، درب آپارتمان را باز می‌کنم و پس از این که سوار آسانسور می‌شوم، با سرعت از ساختمان خارج می‌شوم.
یک نخ سیگار از جیب پیراهن خود در می‌آورم و روی لب‌هایم می‌گذارم؛ سپس به آرامی، دود آن را بیرون می‌دهم. باد وحشی نیز می‌وزد و موهای مرتب من را پریشان می‌کند. احساس می‌‌کنم آن پیرزن با حرف‌هایی که زد، کلی انرژی منفی به سمت و سوی من فرستاد.
هیچ کدام از حرف‌های او را باور نکرد‌ه‌ام؛ اما توانست خیلی خوب نقشی که انتخاب کرده است را، بازی کند و از کائنات انرژی‌های منفی برایم خریداری کند. هرچه قدر هم که در آن جشن تولد به من خوش ‌گذشته باشد، در مجموع، امشب خیلی شب بدی بود. از آن مردک دیوانه و عجیب گرفته است، تا به این پیشگو قلابی ،که هر دو به من گفتند سال آینده را نخواهی دید.
 
آخرین ویرایش:

___mehran___

کاربر فعال
عضو انجمن
7/12/16
562
7,675
561
tehrann
نصف سیگارم را از بین لب‌هایم برمی‌دارم و آن را به داخل یک جوی آب باریک، می‌اندازم. در همین لحظه، صدای جیغ و شادی و بوق ماشین‌ها، از دوردست، به گوش‌هایم می‌رسد. به نظر می‌آید در چند خیابان آن طرف‌تر عده‌ای به دنبال ماشین عروس راه افتاده‌اند. دود آخرین کام سیگار خود را بیرون می‌دهم و با چند تا سرفه سوار ماشین می‌شوم. اتومبیل را روشن می‌کنم، دنده را جا می‌زنم و پنجره را مقداری پایین می‌دهم؛ سپس شروع به رانندگی می‌کنم. شهر از هر شب دیگری خلوت‌تر است. به غیر از عابر پیادگانی که، به صورت خانوادگی حرکت می‌کردند و چند اتومبیل، که مانند دیوانه‌ها می‌راندند، چیز دیگری از شهر خود ندیدم.
به قدری دلم می‌گیرد که گویا تنهایی طناب را به دور گردنم آویخته و سکوت مطلق صندلی را از زیر پایم کنار زده است.
پایم را به روی پدال ترمز فشار می‌دهم و پشت چراغ قرمز راهنمایی رانندگی توقف می‌کنم. نفس عمیقی می‌کشم و چشمانم را می‌بندم. دلم مثل ستاره‌ها روشن است، انگار که از آفتاب، به اندازه‌ی تکه کاغذی بریده شده باشد.
این تیرگی، تا ابد ادامه نمی‌یابد، خوب می‌دانم همه‌چیز، درست می‌شود؛ زمانی که برای بار آخر پیش خود بمیرم و زنده شوم. چشمانم را باز می‌کنم و روی پدال گاز فشار می‌دهم.زمانی که به خانه می‌رسم و کلید را داخل درب آپارتمان می‌چرخانم، صدای پارس کردن رافی به گوش‌هایم می‌رسد. دست راستم را به روی کلید برق می‌گذارم و لوستر هال را روشن می‌کنم.به محض این که خانه از ظلمات خارج می‌شود، رافی با سرعت به سمت من می‌دود و مثل همیشه با غلت خوردن روی فرش، بالا پریدن و بیرون آوردن زبانش، سعی می‌کند برایم لوس شود.
روی پاهایم می‌نشینم و با دستانم، زیر گردن پشمالوی او را، مالش می‌دهم؛ اما مانند هرشب دیگری، با او بازی نمی‌کنم. اصلا شب خوبی نداشته‌ام و دیگر حوصله‌ام به انجام دادن هیچ کاری نمی‌رود. ظرف او را از غذای مخصوص سگ‌ها پر می‌کنم و داخل آشپزخانه می‌گذارم. بعد از دو تا سوتی که با دهانم می‌زنم، به سمت آشپزخانه می‌دود. به نظر می‌رسد، واقعا گرسنه است. بدون اینکه لباس‌های رسمی خود را از تنم در بیاورم، تنها منبع نور که چراغ مطالعه است را، خاموش می‌کنم. روی تخت خواب می‌افتم و چشمانم را به روی یکدیگر می‌گذارم.

***

ساعت ده صبح، به لطف کارگر‌های آن طرف خیابان و انواع صداهایی که در می‌آورند، کم کم چشمانم باز می‌شوند.
دو یا سه ماه می‌شود، که در حال ساخت یک ساختمان مسکونی هستند. قبل از انجام دادن هر کاری، دست و صورتم را می‌شورم و برای رافی غذا می‌ریزم. صبحانه‌ام را، در حد یک استکان چایی و چند عدد شکلات تلخ می‌خورم و بالاخره فرصتی پیدا می‌کنم پیام‌هایی که در این چند روز آمده را بخوانم. با لباس‌ِ خواب خود که رنگ خاکستری دارد، به روی مبل می‌نشینم و پیام‌هایی که دریافت کرده‌ام را باز می‌کنم. در میان تعداد زیادی پیام‌های اینترنتی که از روز‌های گذشته انباشته شد‌ه‌اند، خواهر کوچک‌تر من به تازگی پیام داده است:

«سلام. خوبی داداش؟ امشب برای شام، می‌خوایم بریم خونه مامان.
اگه سرت شلوغ نیست، خوشحال می‌شیم تو هم بیای.»

از آن جایی که امروز جمعه است و کار مهمی در برنامه روزانه‌ام جای ندارد، در جواب می‌نویسم:

« سلام. مرسی،حتما میام! »

به‌خاطر مشغله کاری و گرفتاری‌هایی که مدام، زندگی سر راه من قرار می‌دهد، هفت یا هشت ماه می‌شود، که حتی به خانواده‌ خود سر نزده‌ام. زندگی خسته کننده‌ای دارم و روزهایم، بدون هیچ تنوع و یا سرگرمی خاصی، می‌گذرند؛ ولی چاره‌ای نیست.
برای پیشرفت در زندگی‌ام، باید کار را به تفریح، ترجیح دهم. لباس راحتی خود را عوض می‌کنم، یک کاپشن مشکی رنگ می‌پوشم و شال سفید رنگم را، به دور گردنم می‌اندازم. لباس رافی که جنس گرم و نرمی دارد را تنش می‌کنم و دور گردن او قلاده می‌اندازم؛ سپس با حس خوبی که امروز دارم، از خانه بیرون می‌زنم.
برعکس هفته‌ای که گذشته است، هوا خیلی سرد نیست و آفتاب گرمی می‌تابد. برف‌هایی که در طول این چند روز، باعث شده‌اند خیابان ها یخ بزنند، اکنون در حال ذوب شدن هستند. صبح قشنگی را پیش رویم می‌بینم. شهر خلوت است و باد ملایمی می‌وزد. دوست دارم، حداقل امروز را، بدون هیچ دغدغه‌ای، فقط قدم بزنم و از هوای تازه، لـ*ـذت ببرم‌.
رافی نیز با من هم عقیده است؛ زیرا خوشحال به نظر می‌رسد. با جنب و جوش زیاد به ماشین‌ها، انسان‌ها و هر چیز دیگری که توجه‌اش را جلب کند، نگاه می‌کند و دم تکان می‌دهد. دوست دارد مدام، مسیر‌ را به سمت دلخواه‌اش منحرف کند. بیچاره داخل خانه پوسیده بود. می‌دانم، برای این کشور قانون شکنی است و نباید انسان‌ها، با سگ خودشان وارد خیابان شوند؛ اما او نیز مانند من و باقی موجودات زنده، نیاز دارد که گاهی وقت‌ها هوایی عوض کند. باور این موضوع که سگ یک حیوان نجـ*ـس شمرده می‌شود خیلی برای من دشوار و غیر قابل هضم است، حتی اگر حق انتخاب به من داده می‌شد، تا یکی از حیوانات را نجـ*ـس صدا بزنم، سگ در گزینه آخر قرار داشت. در حقیقت، عقیده و منطق من می‌گوید:
« انسان ها حق ندارند، هیچ‌کدام از مخلوق‌های خداوند را، نجـ*ـس بدانند.»
بعد از بیست دقیقه پیاده روی، وارد پاساژ بزرگی می‌شوم، به قصد این که برای مادرم هدیه ناقابلی انتخاب کنم.
پاساژ خیلی شلوغ است و کسانی که می‌خواهند اجناس درجه یک تهیه کنند، وارد آن می‌شوند. به سمت پله برقی حرکت می‌کنم و به طبقه‌های بالاتر می‌روم. از مغازه‌های متوالی، لباس‌های مجلسی مردانه و زنانه رد می‌شوم و به فست‌فودی هایی که افراد مختلف با لباس‌های مبدل جلوی آن‌ها تبلیغ می‌کنند، توجه نمی‌کنم. وارد طبقه سوم می‌شوم و پس از عبور از یک مغازه، آموزش طراحی و نقاشی، در انتها طبقه‌ سوم، از پشت ویترین مغازه، یک کالای تزئینی به چشمانم می‌خورد، که خیلی توجه‌ام را جلب می‌کند. اگر بخواهم آن کالا را دقیق توصیف‌ کنم، باید بگویم، یک گوی شیشه‌ای است، که داخل آن یک کلبه‌ی چوبی، در میان جنگل سر سبزی ساخته شده است. همچنین جلوی درب کلبه، چند آدمک بامزه، خودنمایی می‌کنند.
حدس می‌زنم، هربار گوی شیشه‌ای را تکان بدهم، به وسیله لامپ‌های کوچک و ال‌ای‌دی ای که داخلش کار گذاشته شده است، رنگ داخل آن عوض می‌شود. مادرم در خانه،‌ از این دست کالاهای تزئینی ندارد و از آینه شمعدان‌های مسی و تابلو‌های نقاشی، برای زیبایی خانه‌اش استفاده می‌کند. به احتمال زیاد این کالا برای او، تنوع دارد. گمان می‌کنم، زمانی که گوی شیشه‌ای را ببیند، واقعا شگفت زده می‌شود.
 
آخرین ویرایش:

___mehran___

کاربر فعال
عضو انجمن
7/12/16
562
7,675
561
tehrann
از پشت ویترین کنار می‌روم و با قدم‌های آهسته، وارد مغازه می‌شوم.
در حد چند ثانیه به فروشنده‌ها نگاه می‌کنم و با لحن آرام خود، سلام می‌دهم.
داخل مغازه، کمی گرم است و بوی یک ادکلن خوشبو پیچیده است، که با روح و روان آدم، بازی می‌کند. به غیر از وسایل تزئینی شیک و جذاب، که دل هر خانم با سلیقه‌ای را می‌رباید، چیز دیگری در این مغازه، به چشم نمی‌خورد. با این اوصاف در خریدن کالایی که انتخاب کرده‌ام، کمی دو دل می‌شوم؛ زیرا اجناس زیبا تری هم، می‌توانم برای مادرم پیدا کنم. پس از اینکه سر فروشنده‌های مغازه خلوت می‌شود، یکی از آن‌ها، خطاب به من می‌گوید:
- سلام، بفرمایید آقا؟
درحالی که به یک گرامافون طلایی رنگ، با صفحه موسیقی ای که روی آن قرار دارد، خیره هستم، مجددا سلام می‌دهم.
این گرامافون، من را یاد فیلم‌های کلاسیک انداخت. درنهایت خطاب به فروشنده می‌گویم:
- گوی شیشه‌ای پشت ویترین رو لطف کنید.
خانم فروشنده جثه درشتی دارد و مقداری از موهای مشکی رنگ و فر او از زیر روسری‌اش، بیرون ریخته است. به چشمانم زُل می‌زند و در جواب می‌گوید:
- کدوم طرح رو می‌خوای؟، برفی، عاشقانه، فانتزی، جنگلی...
قبل از این که بیشتر ادامه دهد، حرف او را قطع می‌کنم و در حد یک کلمه می‌گویم:
- جنگلی.
یکی دیگر از فروشنده‌ها، که سن کمتری دارد و همچنین جثه‌اش کوچک‌تر است، همان گویی که می‌خواهم را، از داخل قفسه‌ها پیدا می‌کند.
سرانجام کالا را، داخل پلاستیک زیبایی قرار می‌دهد و به سمت من می‌گوید:
- بفرما.
پلاستیکی که در آن کالا قرار دارد را، از دست فروشنده می‌گیرم و با کارت اعتباری،‌ پولش را پرداخت می‌کنم؛ سپس داخل پاساژ به دنبال مغازه دیگری می‌گردم، که اسباب بازی بفروشد.
آن‌قدر طبقه‌ها را بالا و پایین می‌کنم، که در نهایت، داخل طبقه ششم، یک مغازه بزرگ اسباب فروشی، به چشمانم می‌خورد. وارد مغازه می‌شوم، که برای خواهرزاده ده ساله‌ام نیز، کادویی خریداری کنم. او خیلی پسر بامزه‌ای است، با موهای فر و پوست سفید و چشمان درشتی که دارد، به راحتی می‌تواند در دل هرکسی که می‌خواهد جای باز کند. به محض اینکه پاهای خود را داخل مغازه می‌گذارم، با تعداد خیلی زیادی اسباب بازی مواجه می‌شوم. آنقدر زیاد و با تنوع، که انتخاب محصول نهایی، برایم دشوار می‌شود. همه نوع اسباب بازی، در این مغازه یافت می‌شود. از قهرمان داستان‌های کارتونی گرفته است، تا اسلحه‌های بادی و ساچمه‌ای، که خود آن‌ها، دوباره در چند نوع و چند اندازه متفاوت به فروش می‌رسند.
من طبق سلیقه‌ای که از امیر‌علی سراغ دارم، یک بسته ازحیوانات قدیمی و منقرض شده، به همراه درخت‌ها، چمن‌ها و چندین انسان اولیه ،که همه‌ی آن‌ها داخل یک جعبه قرار گرفته‌اند را، انتخاب می‌کنم.
زمانی که درب جعبه را باز می‌کنم و چشمانم به یکی از انسان‌های اولیه می‌خورد، لبخندی می‌زنم و با خود می‌گویم:
« ما انسان‌ها یه زمان چه قدر بد‌ریخت و غیر قابل تحمل بودیم. اگه یک بار دیگه، این شکلی بشیم چی؟ »
این جمله را با مزاح و شوخی می‌گویم؛ اما پس از چند لحظه، من را به فکر عمیقی فرو می‌برد. بدین‌سان وسط مغازه می‌ایستم و نقطه‌ای از دیوار سفید رنگ را، برای زُل زدن نشانه می‌گیرم. کنترل خود را از دست می‌دهم و دقایق زیادی را در همین وضع سپری می‌کنم؛ اما در نهایت با صدای یکی از کارمند‌ها به خود می‌آیم. اصلا نفهمیدم چه اتفاقی برایم رخ داد، صدا‌های اطراف را نمی‌شنیدم و چشمانم سیاهی می‌رفت. آن کارمند یک بار دیگر تکرار می‌کند:
- حالتون خوبه آقا؟
سر خود را به نشانه مثبت تکان می‌دهم و با قدم‌های سریع، به سمت صندوق حرکت می‌کنم. پس از پرداخت پول محصولی که انتخاب کرده‌ام، از مغازه خارج می‌شوم و روی پله برقی می‌ایستم. یک بار دیگر، خود را به طبقه اول می‌رسانم؛ سپس با دو عدد پلاستیک خرید از پاساژ بیرون می‌زنم. راس ساعت 13:00، وارد رستوران مورد علاقه‌ام می‌شوم؛ یعنی همان رستورانی که چند شب پیش داخلَش، با آن مردک دیوانه، قرار گذاشته‌ بودم. در آن‌شب، کلی آبرو ریزی شد؛ اما در یک لحظه، همه چیز تغییر کرد. مردک دیوانه غیبش زد و کارمند‌های آن‌جا طوری رفتار می‌کردند، که گویا برای بار اول است، داخل آن رستوران پا می‌گذارم. با همه‌ی این توصیفات، واقعا نمی‌توانم در جای دیگری غذا بخورم. گارسون به سمت میزی که من روی آن نشسته‌ام حرکت می‌کند. وضعیت من مانند همیشه است، در انتهای رستوران به صورت تک‌‌وتنها نشسته‌ام.
همان گارسونی که به او انتقاد کردم و خیلی صریح و بی پرده گفتم:
« غذاهای این رستوران تکراری شده‌اند. »
یک بار دیگر با منوی رستوران به سمت
من قدم برمی‌دارد. بدون این که به خاطر درگیری من و آن مردک دیوانه دلخور باشد و یا بخواهد سنگین رفتار کند، با رویی خندان منوی رستوران را به روی میز من، می‌گذارد. تشکر می‌کنم و منوی رستوران را، از روی میز بر می‌دارم. با دقت به اسامی غذا‌ی رستوران نگاه می‌کنم. زمان زیادی نمی‌گذرد، که متوجه می‌شوم غذا‌های جدیدی به منو رستوران اضافه شده‌اند. با خوشحالی رو به گارسون می‌گویم:
- امشب می‌خوام، پاستای تند جدید ایتالیایی رو امتحان کنم.
گارسون با رویی خندان یادداشت برداری می‌کند و قبل از اینکه وارد آشپزخانه شود رو به من می‌گوید:
- انتخاب خوبی بود قربان، ولی این غذا جدید نیست؛ چون شما، خیلی وقته به رستوران ما سر نزدید، جدید به نظر می‌رسه.
منو را به گارسون برمی‌گردانم و با اطمینان می‌گویم:
- اشتباه می‌کنید. من، همین دیشب برای شام اومده بودم به این رستوران و از شما بابت تکراری بودن غذاها انتقاد کردم!
با روی خندان سرش را تکان می‌دهد و با اعتماد به نفس می‌گوید:
- امکان نداره! شما مشتری ویژه ما هستید و من حافظه قوی دارم، نزدیک به سه ماه می‌شه که شما به رستوران ما سر نزده‌اید!
چهره‌ام به یک‌دفعه جدی می‌شود و با لحن آرامی می‌گویم:
- به همراه یک مرد دیگه اومدم و فقط سالاد سفارش دادیم. دوباره می‌خندد و بدون این که این بار چیزی بگوید، به سمت آشپزخانه حرکت می‌کند.
 
آخرین ویرایش:

___mehran___

کاربر فعال
عضو انجمن
7/12/16
562
7,675
561
tehrann
پارچ را برمی‌دارم و لیوان شیشه‌ای را پر می‌کنم.
آب را می‌نوشم و همزمان به دلیل اتفاقی که در چند لحظه قبل رخ داد، می‌اندیشم. مسلما، خارج از این دو مورد نیست؛ بلایی سر من آمده است، آن مرد حافظه خیلی بدی دارد. به هر ترتیب، منتظر می‌مانم گارسون سفارش من را بیاورد. با شمع خاموش روی میز، کلنجار می‌روم و چند تماس کوتاه با خانواده و دوستانم می‌گیرم. بعد از چهل دقیقه، گارسون سفارش من را نیز می‌آورد‌. بشقاب غذا را به روی میز می‌گذارد و با لحن همیشگی‌اش می‌گوید:
- معذرت می‌خوام. امروز جمعه هست و طبق معمول، رستوران ما شلوغ شده.
بدون توجه به حرف‌هایش، سر خود را آرام تکان می‌دهم؛ اما قبل از این که از میز من دور شود‌، با تردید می‌گویم:
- آقای اکبری؟
به سمت عقب بر می‌گردد و بلند می‌گوید:
- بله؟
دل خود را به دریا می‌زنم و جواب می‌دهم:
- یک لحظه تشریف بیارید.
با احترام سر خودش را تکان می‌دهد و دوباره به سمت من حرکت می‌کند.
- جانم؟ مشکلی پیش اومده؟
به اطراف خود نگاه می‌کنم؛ سپس آرام می‌گویم:
- بله. یک مشکلی پیش اومده.
با تعجب می‌گوید:
- چه مشکلی؟
دستانم را به همدیگر گره می‌زنم و خیلی آرام می‌گویم:
- من تازگی‌ها حس می‌کنم دارم توهم می‌زنم، مثل همین چند دقیقه پیش که گفتم دیشب به این رستوران اومدم. ممنون می‌شم، اگه دوربین‌های جلوی در رستوران رو چک کنید.
کمی مکث می‌کند و هیچ چیز نمی‌گوید.بر اثر کج کردن دهانش و اخمی که روی ابروهایش نشسته است، از همیشه جدی‌تر شده است. در جواب می‌گوید:
- من وظایف مشخصی دارم قربان. اتاق کنترل دوربین‌ها، کارمند خودش رو داره.
درحالی که با سر افتاده، کف رستوران را نگاه می‌کند، عینک طبی‌ خودش را از روی چشمانش بر می‌دارد و ادامه می‌دهد:
- یه لحظه صبر کنید، شاید بتونم یه کار‌هایی انجام بدم.
لبخند می‌زنم و از او تشکر می‌کنم. همچنین، برای کاری که می‌خواهد انجام دهد، چند اسکناس به عنوان انعام به سمت او می‌گیرم. سر خود را بالا می‌آورد و درحالی که از این پیشنهاد ناراضی نیست، پول را می‌گیرد. به سمت اتاق کنترل دوربین‌ حرکت می‌کند. استرس یقه من را گرفته است، ناخن انگشتانم را می‌جویم و مدام با خود تکرار می‌کنم:
« چی کار می کنی مرد؟ به خودت بیا. »
چنگال را داخل پاستا می‌چرخانم و آن را به سُس ایتالیایی می‌زنم، در آخر داخل دهان خود جای می‌دهم؛ سپس کمی از نوشابه مشکی رنگ را می‌نوشم.
دوباره، کمی از پاستا و سس ایتالیایی را می‌خورم. واقعا غذای خوشمزه‌ای است و از خوردن آن لـ*ـذت می‌برم، ولی قبل از اینکه غذای خود را تمام کنم، گارسون از اتاق کنترل دوربین. خارج می‌شود.
غذای خود را رها می‌کنم و در حالی که دونستن این موضوع بسیار برایم مهم است، از روی صندلی بلند می‌شوم.
با قدم‌های آهسته، به سمت من حرکت می‌کند. مستقیم به چشمانم خیره می‌شود و با سر تاس و عینک طبی که روی چشمانش گذاشته است، با لحن خشک و سردی شروع به صبحت می‌کند:
- من فیلم‌های ضبط شده دیشب رو با یک بهونه الکی چک کردم؛ ولی اجازه ندارم شما رو به داخل اتاق کنترل ببرم.
با هیجانی که بر من قالب شده است، جواب می‌دهم:
- خیلی‌خب، تونستید چهره من رو تشخیص بدید؟
با تاسف سرش را تکان می‌دهد و در جواب می‌گوید :
- صادقانه می‌گم قربان، دوربین ورودی رستوران رو با دقت چک کردم، شما دیشب در این رستوران تشریف نداشتید.
لبخند می‌زنم و همینطور که به نقطه‌ای خیره می‌شوم، بعد از چند لحظه، با لحن آرامی می‌گویم:
- حتما داری دروغ می‌گی.
از حرف من دلگیر می‌شود و با تندی جواب می‌دهد:
- چرا من باید به شما دروغ بگم؟
چشمانم را می‌بندم و همراه با نفس عمیقی که می‌کشم، صورتم را لای دستانم پنهان می‌کنم. درنهایت، به نشانه تشکر سر خود را تکان می‌دهم و با حال دگرگون شده‌ام، آرام می‌گویم:
- صورت حساب لطفا.
پس از پرداخت هزینه، از رستوران خارج می‌شوم.
مستقیم به سمت پارکینگ رستوران قدم بر می‌دارم.به محض اینکه پشت فرمان می‌نشینم، سردرد شدیدی می‌گیرم. از روی عصبانیت، دستانم را مدام به فرمان می‌کوبم و فقط یک سوال بی‌جواب را از ذهنم عبور می‌دهم:
«چه بلایی داره سر زندگی‌ من میاد؟ »
 
آخرین ویرایش: